اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد عباس منش عزیز و خانم شایسته دوست داشتنی و تمام همفرکانسی ها و همسفران خوبم در این کشتی خوشبختی و سرشار از لیاقت و خودارزشمندی
چند روز پیش در حالیکه از ابتدای صبح و با شروع روز و کار و فعالیتم، فایل های علائم احساس لیاقت را گوش کرده بودم و تعدادی از کامنت ها بسیار عالی و بی نظیر دوستان را خوانده بودم؛ در مسیر رفتن به محل کار و شرکت در حال رانندگی بودم ولی در اصل رانندگی نمی کردم و فقط داشتم به آن مطالب و به حرف های استاد مخصوصا به حرفهای ایشان در قسمت دوم علائم احساس لیاقت فکر می کردم و تمام هوش و حواسم به آنها بود و اصلا من نبودم که در مسیری که خط اصلی است و ماشین های زیادی در حال تردد هستند به سلامتی رانندگی می کردم و می توانم به جرأت بگویم که تمام تمرکزم روی این مطالب و گفته ها بود و مدام در ذهن من تکرار می شد و از جلوی چشمانم آن مطالب و صحبت ها می گذشت که ناگهان مانند کسی که برق سه فاز او را گرفته باشد خشکم زد و وقتی به خود آمدم متوجه شدم که گونه هایم خیس است و مرتب جمله ای در ذهنم و در تمام وجودم تکرار می شد و من آن را با تمام وجود حس می کردم و با خود تکرار می کردم به طوریکه ناخودآگاه کنار جاده توقف کرده و دفترچه ای که در ماشین دارم را برداشته و آن را روی کاغذی یادداشت کردم و آن کاغذ را جدا کردم و در جیبم گذاشتم تا آن را فراموش نکنم.
وقتی به شرکت رسیدم و به پشت میزم رفتم آن را از جیب بیرون آورده و وقتی نگاه کردم دقیقا این جمله در آن نوشته شده بود که:
“من به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود”
فقط می دانستم که قسمتی از یک شعر است و وقتی آن را سرچ کردم به شعر بالا رسیدم که برایتان نوشتم و فقط می توانم بگویم که اصلا بایکوت شده بودم، تمام بدنم گُر گرفته بود و داغ داغ شده بودم به طوریکه برای مدتی فقط فکر می کردم، هیچ حرکتی نداشتم و حتی به اطرافم هم توجهی نشان نمی دادم و وقتی به خود آمدم، دوباره همان صحنه جاری شدن اشک ها و خیس شدن گونه هایم را احساس کردم.
نمی دانم؛ آن لحظه با خود فکر کردم، که خدای من یعنی واقعا من این چیزها را در زندگی داشته ام و هنوز هم دارم و با این چیزهاست که احساس عدم لیاقت دارم و نمی توانم هیچ حرکتی داشته باشم و متوقف شده ام.
چون مدتهاست به همراه خانواده در سایت هستم (از ابتدای سال 1401 یعنی به مدت تقریبا یک و نیم سال) ولی فقط را گوش کرده و شاید گاهی وقت ها فایل ها را دیده بودم و می توانم بگویم که این گوش کردن ها و دیدن های پیاپی و مکرر هم خیلی به من کمک کرده بود؛ ولی با آمدن و شروع این دوره تصمیم گرفته بودم بنویسم؛ کلمه به کلمه مطالب را نوشته و گفته های استاد و سوالات و جواب آنها را می نوشتم و تکرار می کردم و با نوشتن به درکی رسیدم؛ که خدای من، من تا این لحظه اصلا زندگی نکرده ام و فقط زنده بوده ام و ادای زندگی را درآورده ام، آنجا بود که معنی و مفهوم این بیت شعر را متوجه شدم که:
من به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود.
من ترمز بزرگ و مهمی را یافته بودم، ترمزی را یافته بودم که جسد بی جان و بدون روح خودم روی آن افتاده بودم و آنقدر این جسم بی جان و بی روح من سنگین شده بود که هیچ قدرتی نمی توانست و نمی تواند آن را از روی این ترمز بلند کند مگر روح بزرگ و ملکوتی که متعلق به خداوند و رب جلیل و بلندمرتبه است، (همه می دانیم که وقتی روح از جسم خارج می شود، جسم خیلی خیلی سنگین تر شده و بارها و بارها از جسم کنونی سنگین تر است، پس با این روح بزرگ خدا در وجود ماست که ما می توانیم این جسم سنگین را به حرکت درآورده و به راحتی آب خوردن به هر کجا که می خواهیم برویم و حرکت کنیم و حداقل من هرگز به این نعمت فکر نکرده بودم و بخاطرش شگرگزار و سپاسگزار خداوند نبودم، چونکه برای من عادی شده و به صورت عادت درآمده است؛ خدایا در این لحظه باشکوه تو را بخاطر وجودم که فقط و فقط از وجود روحانی و روح اعلی و باعظمت تو سرچشمه و قدرت گرفته، بی نهایت شاکر و سپاسگزارم).
مگر اینکه بتوانم این روح را دوباره جلا ببخشم و قدرت را به او بازگردانم تا بتواند این جسد و جسم سنگین من را به حرکت درآورده و خودش را از روی این ترمز برداشته و کنار بکشد تا من دوباره بتوانم حرکت رو به جلو را شروع کنم و از دیدن و نظاره کردن آن لذت ببرم و شاد و شاکر باشم،
مگر اینکه خداوند قدرتی صدچندان با توجه به فضل و عنایت خودش به من بدهد تا بتوانم این جسم بی جان خودم را به روح او که در وجودم نهاده و از وجود بی نهایتش سرچشمه گرفته است را پیوندی دوباره بدهم و آنها (روح و جسمم) را با هم آشتی داده و به جسمم طراوت تازه ای ببخشم و حرکتی انجام بدهم،
فهمیدم که باید حرکت کنم و کاری انجام بدهم و با نوشتن و فکر کردن زیاد درباره آن و به یادآوری اینکه من بدون بهانه و فقط بخاطر خودم (مانند کودکی ام که با وجود اینکه هیچ کاری نمی توانستم برای هیچ کس انجام بدهم ولی آنقدر لایق بودم و لیاقت داشتم که همه حاضر بودند هر کاری را برای من انجام بدهند) دوباره لایق بدانم و می توانم خودم را به حرکت کردن تشویق کنم و فهمیدم که «به عمل کار برآید به سخندانی نیست» و به یاد این آیه از قرآن افتادم که خداوند در آن فرموده :
آیا مردم گمان کرده اند، همین که بگویند ایمان آوردیم، رها می شوند و مورد آزمایش قرار نمی گیرند؟
اتفاقا عصر همان روز طبق معمول برنامه روزانه ام موقعی که از شرکت به خانه برگشتم قرآن را مطالعه می کردم و در سوره الحدید به آیه های زیبای دیگری برخوردم و آن اینکه :
آیا براى کسانى که ایمان آوردهاند، زمان آن نرسیده که دلهایشان براى یاد خدا و آنچه از حق نازل شده، نرم و فروتن گردد و مانند کسانى نباشند که پیش از این، کتاب آسمانى به آنان داده شد، پس زمان طولانى بر آنان گذشت و دلهایشان سخت گردید و بسیارشان فاسق گشتند؟
اینجا بود که خداوند تیر خلاص را بر بدن بی جانم زد؛ ولی این تیر خلاص به جای اینکه جان را از جسم و بدنم خارج کند، برعکس به جسم و روح من که از وجود اوست جانی تازه بخشید و به حرکت واداشت. اینجا بود که تصمیم قطعی برای برپایی انقلابی عظیم با عظمی راسخ و شکست ناپذیر و با توکل و ایمان و باور تنها به خودش به عنوان فرمانروای مطلق جهان اتخاذ نمودم و تصمیم گرفتم با تعهدی بدون مذاکره برای رفع ترمزها و تقویت گازها در این مسیر عزم خودم را جزم کنم و حرکت کنم و از او هدایت و یاری بطلبم، همانطور که در این روزها بارها من را هدایت کرده و مسیر درست را نشانم داد و بارها معجزاتش را در این هدایت ها دیدم و با تمام وجود حس کرده و پذیرفته ام.
و تصمیم گرفتم آن را با شما عزیزان به اشتراک بگذارم، ولی این موضوع چند روز طول کشید و زمانی برای آن دست نمی داد.
تا اینکه دوباره امروز این موضوع گوش کردن فایل و تمرکز و حواس پرتی از این دنیا و به قول استاد عزیز، شاید شیرجه زدن در آگاهی های کیهانی تکرار شد و جرقه ای تازه در ذهنم زده شد و چیزی را با تمام وجود دیدم و حس کردم که شاید تا مدت زیادی گیج و منگ بودم و در حال خودم نبودم و فقط در مورد آن فکر می کردم و آنها را در کاغذی یاداشت کردم و امشب تصمیم گرفتم آن را نیز در اینجا و در همین بنویسم که خالی از لطف نیست؛ (البته شیطان در ذهنم این نجوا را داشت که این را برای جلسه اول دوره احساس لیاقت بنویس و لازم نیست اینجا بنویسی ولی با خواندن کامنت های همین قسمت هدایت شدم به اینکه این کامنت متعلق به همین جلسه است و باید در همین جلسه قرار بگیرد)؛
لحظه ای که در حال فکر کردن بودم و به حرف های استاد و اتفاقاتی که در زندگی ایشان، از اوایل آشنایی شان با این قوانین و مسیر زندگی که بارها آن را تعریف کرده اند بودم و مرتب آن را به مسیر زندگی و زندگی خودم ارتباط می دادم، ناگهان این الهام را با تمام وجود دریافت کردم و آن اینکه :
این سایت خوب و خدایی و بی نظیر برایم همچون کشتی نوح تشبیه شد، (حقیقت امر این است که دیروز چهارشنبه، قسمت 227 سفر به دور آمریکا و بازدید استاد و خانم شایسته را از تمثال آن کشتی بزرگی که استاد گفتند ایده ساخت آن از کشتی نوح گرفته شده را دیده بودم و به آن فکر می کردم) همانند نوح که سال ها در بیابان کشتی می ساخت و مورد تمسخر همه قرار می گرفت و اشراف و توانمندان قومش او را مسخره می کردند و دیوانه می پنداشتند، استاد عباس منش عزیز نیز با ساخت این سایت و توهین ها و تحقیرهایی که این سالها به ایشان می شد را پذیرفتند و تمام آنها را به جان خریدند و آن را مانند کشتی نوح چندین سال ساختند تا کسانیکه واقعا به او و به الهامات او و به خدایی که او به خوبی معرفی و بیان می کند ایمان آورده و اعتقاد دارند، سوار بر این کشتی شوند و خود را امواج خروشان و طوفانی این دریای بی کرانی که اکثر انسانها در حال غرق شدن در آن هستند و به جای اینکه به خداوند تکیه کنند و او را تنها فرمانروا و قدرت مطلق بدانند در حال تکاپو برای یافتن قله ای و یا سرپناهی هستند تا خود را نجات دهند- جدا کرده و استاد همانند ناخدایی مانند نوح در این زمانه همه ما را در سلامتی به کوه جودی رسانده و به سلامتی و خوشبختی که خداوند وعده آن را داده است نزدیک و نزدیک تر کند و به لطف و فضل الله مهربان از این عذاب هایی که درگیر آن بوده و هستیم و می بینیم که خیلی ها درگیر آن هستند رهایی بخشد.
حس می کنم و باتمام وجودم درک می کنم و مطمئن هستم استاد عزیز و همه شما عزیزانی که در این کشتی حضور دارید نیز حس کرده اید که تنور در حال جوشیدن است و عن قریب است که آسمان نیز سیل آسا ببارد و چشمه ها جوشان و جاری شود و تمام کسانی که به خداوند و قدرت او ایمان ندارند و حاضر نیستند به کلام حقیقی و واقعی او باورداشته باشند و به غیر از او دل بسته اند در این گردابی که فراهم شده غرق شوند.
از بالای این کشتی می بینم و نظاره می کنم عزیزانم را و دوستان و همراهانی که سالهای نه چندان دور خودم نیز با آنها بودم و مانند آنها و همانند بدنه جامعه بودم؛ که در حال غرق شدن هستند و گاهی فریاد می زنم و از آنها می خواهم که شما هم بیایید سوار بر این کشتی شوید تا به سلامت به مقصد برسید، ولی گاهی صدایم را نمی شنوند، گاهی صدایم را شنیده و کر و کور و لال می شوند و فقط نگاه کرده و تمسخر می کنند و گاهی حس می کنم قدرتی برتر بیان این جملات را از من سلب کرده و اجازه جاری شدن آنها به زبانم را نمی دهد و به من می گوید فقط نظاره گر باش (چرا که تو نمی توانی کسی را که خودش را به خواب زده بیدار کنی) و سکوت اختیار می کنم و فقط دست و پا زدن آنها و غرق شدن شان را نظاره می کنم و شاید به حال شان تأسف بخورم (ولی واقعا نمی دانم) ولی بیشتر خوشحال از اینم که حداقل خودم و خانواده ام این موضوع را فهمیدیم و مانند تمام کسانی که اکنون در این سایت و بر این کشتی نوح سوار شده اند؛ در این کشتی سرشار از سلامتی و خوشبختی و موفقیت و احساس لیاقت حضور دارم و مطمئن هستم که به زودی و به سلامتی بر کوه جودی فرود خواهد آمد و آنجاست که همه ما سلام و تحیت خداوند و فرشتگانش را دریافت خواهیم کرد و خداوند به وعده اش عمل نموده و زمین و آسمان ها و هر آنچه که در آن است و خودش مالک آنهاست را میراث ما قرار خواهد داد و به ما خواهد بخشید تمام ثروت ها و نعمت ها و خوبی ها و مهربانیهایش را بخاطر احساس لیاقت و احساس خودارزشمندی که در خود ساخته ایم.
… رَبَّنا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنا وَ إِلَیْکَ أَنَبْنا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ (قسمت آخر از آیه 4 سوره ممتحنه)
… فرمانروایا بر تو توکّل کردیم و به سوى تو انابه و توبه نمودیم و بازگشت ما به سوى توست.
امیدوارم این توفیق شامل حال همه ما و بخصوص من و خانواده ام شود که بتوانیم تا آخر عمر بر این کشتی سوار بمانیم و با استفاده از آگاهی های آن از زبان استاد عباس منش در پرتو قرآن و با هدایت ها و راهنمایی حضرت حق ، خودمان را لایق دریافت آگاهی ها و الهامات خداوند و سلامتی، خوشبختی، سعادت و ثروت های بی کران او بدانیم و بتوانیم جهانی زیبا و دوست داشتنی را خلق کرده و زیبایی های آن را تجربه کنیم و با دستانی پر و با آنچه که با احساس خوب و حس باصفای لیاقت خود از پیش فرستاده ایم به سوی معبود روانه شویم.
عاقبتی خوب و خوش و بی نظیر و سرشار از عشق خداوند و مملو از احساس لیاقت و احساس خودارزشمندی را برای استاد عزیزم و عزیز دل شان خانم شایسته عزیز و تمامی دوستان و همراهان گرامی در این سفر روحانی و نورانی، و با این کشتی پرقدرت و شکست ناپذیر، در کمال آرامش و آسایش را آرزو دارم.
احساس لیاقت واقعا یکی از اصلی ترین چیزهایی است که باید هر روز روش کار کنیم
میخوام از کار خودم و رعایت این قانون در کارم بگم
من معلم زبان هستم
توی کارم از همون اول هیچ نمره ای به بچها نمیدادم و کلا قانون کلاسام اینجوری گذاشتم که اصلا بچها نباید برای نمره درس بخونن
از نظر من نمره دادن به بچها عزت نفسشون رو داغون میکنه چون برای رقابت درس میخونن و هیچ لذتی توی اون درس نیست و اگر به قول شما نمره ی پایین تری بگیرن فکر میکنن ناتوانن و نمیتونن مثل بقیه باشن
من خودم به وضوح میبینم بچهایی که توی کلاسام هستن خود خودشون بخاطر جلب توجه کسی چیزی یاد نمیگیرن
برای جلب توجه کسی درس نمیخونن
بچهایی که میان کلاس توی سنین مختلفن و همشونم میرن مدرسه
خدا شاهده وقتی شنبه میشه همشون میگن أه دوباره مدرسه شروع شد حالا همین بچها برای اومدن به کلاسهای من سر پنجشنبه و جمعه و تعطیلات باهم برنامه ریزی میکنن که ساعت چند بیان اونم با چه اشتیاق و لذتی
میدونید من برای شخصیتشون ارزش قائلم و این ارزشمند دونستنشون باعث شده که با عشق بیان و یاد بیگیرن
ناخوداگاه شون این احساس ارزشمندی رو درک میکنه و توی کلاسهای من احساس آرامش و شوق دارن و از لحظه به لحظه شون لذت میبرن
استاد من از زندگی شما خیلی چیزا یاد گرفتم و یاد میگیرم و دارم با قانون زندگی میکنم
سپاسگزارم خداوندم بخاطر وجود ارزشمندتون در زندگیم که تنها الگوی زندگیم شما هستین
بهترین بهترین ها رو براتون آرزو میکنم ان شاءالله که چنان غرق در شادی و لذت، ثروت، سلامتی باشید که هیچ راه نجاتی پیدا نکنید
راستش من الان که دارم این کامنت و مینویسم روی احساس دوگانگی بین خوب و بدم و شدیدا نیاز دارم که بهم کمک بشه .
خب ماجرای من از این قراره که من واقعا دارم تلاش میکنم که تغییر کنم و زندگی رویاییمو داشته باشم شکرگذاری میکنم (البته گاهیی این شکرگذاری ایم با احساس خوبی همراه نیست ) کلی سعی میکنم که به خواسته ها و نکات مثبت توجه کنم کتاب میخونم …. ولی همیشه دو تا چیز توی مغز من اتفاق میوفته که خیلییی منو اذیت میکنه جوری که برای از بین بردن حس بدی که بهم انتقال داده میشه خیلیییی هر دفعه باید تلاش کنم ( مثل همین الان که فکر کنم این فایل سومین فایلی باشه که بلافاصله دارم گوش میدم تا ذهنم اروم بشه )خب یک مشکلم اینه که من شدیدااا حرف مردم برامم مهمه با این که دوره عزت نفس کار میکنم تلاشم میکنم که عمل کنم ولی اعمال تمرینی ام کاملا واضحه که به زور خوداگاهم انجام میشه و ناخوداگاه من در همون لحظه داره به این فکر میکنه که مثلا من که میگم نیاز به تایید دیگران ندارم و لباس ساده میپوشم میرم بیرون حالا بازم خوب به نظر میام ؟
دوم این که من حسااادت شدیدی توی مغزمه ولی عجیب بودنش برام اینه که من این حسادت و با خودخواهی دارم جوری که از اینکه وقتی من چیزی رو دارم اگه یکی دیگه هم داشته باشه شدیدا ناراحت میشم و حس بد میگیرم . مثلا من همیشه جایی که میرم افراد زیادی از زیباییم تعریف میکنن ولی اگه ببینم از کس دیگه ای هم تعریف میشه ناراحت میشم یه جورایی انگار یه حس لیاقت کاذب دارم که من فقط شایسته این تعریفم . و مثلا من حتی زود تر از دیگران چیزی رو بدست اوردم ولی در اینده که میبینم یکی دیگه هم اون موفقیت و بدست اورده اذیت میشم.
برام سواله که توی یکی از قسمت های سایت که پاسخ به مسایل زندگی هست بیشتر راجب این نوشته شده بود که من چیزی رو ندارم و حسادت میکنم که دیگران دارند ولی من برعکسم . اول منم که چیزی رو بدست اوردم و ناراحت میشم که بعد من و به اسم کس دیگه ای هم ثبت بشه انگار که حس میکنم یه جورایی برمیگرده به مشکل اولم که وقتی دیگران موفق بشوند از میزان تعریفی که قبلا از من شده کمتر میشه .ارزش کاری که من کردم فراموش میشه
چندییین مطلب راجب این ها خوندم کلی فایل دیدم و تلاش کردم که عمل کنم (مثلا از اون افراد تقدیر کردم …)ولی درست نشده
کسی میتونه منو راهنمایی کنه که چی کار کنم ؟
اینم بگم که من خیلیییی نتیجه های مختلف گرفتم و کلی چیز با این کار کردن روی خودم بدست اوردم که خودش یه دنیا با من قبلی فرق داره فقط توی این دو مورد من ترمزز شدیدی گرفتم که نمیزاره بهتر بشم
از شروع سال تمرکزی دارم روی موضوع احساس لیاقت تفکر میکنم
با وجود اینکه دوره مختص رو ندارم اما کوتاه نیومدم و سعی کردم با خوندن کامنت ها و توضیحات محصول و معرفی اون به درک بهتری برسم ….
واقعا تلاش ذهنی زیادی صرف کردم که امروز متوجه موضوع خیلی مهمی شدم و میخوام کامنتش کنم
مطمئن هستم بسیار کمک کنندست حتما کامنت منو تا انتها بخونید و تفکر کنید
من متوجه شدم با هدایت الله که فرکانس بی لیاقتی زندگی من از کجا شروع شد
.
.
.
از دوران تحصیلی راهنمایی همه چی کم کم شروع شد:
پدر من بخاطر وجه کاریش که وزارت نفت بود توی اقوام و نزدیکان ما مورد توجه بود و خانواده ما هم همینطور.
اون شرایط مالی بهتر ما باعث شد که نگاه و حرف بقیه روی ما خیلی سنگینی کنه
یعنی ورودی های اطرافیان خیلی سنگین بود و اونا بخاطر شرایط مالی بهتر ما:
یا از ما انتظار داشتند
یا بصورت غیر مستقیم سرزنش میکردن
و بطور کلی رفاه ما باعث رنجش ما شده بود طوری که هروقت داخل مدرسه ازم سوال میکردن
پدرت چه کارست؟
من با ترس جواب میدادم
ترس از نگاه سنگین بقیه
انگار که رفاه یک کار غیر اخلاقی بود
رفاه یک گناه بود
رفاه چشم دیگران رو گرد میکرد
رفاه باعث میشد من بچه سوسول بچه ننه و… خطاب بشن
و بارها انگ بی عرضگی و ناتوانی بهم زده شد
بخاطر این ورودی ها رفاه در ذهن من = رنج و عذاب و حس عذاب وجدان و دوری از خداوند شد……..
و به همین دلیل علاوه بر اینکه فرکانس نخواستن نعمت ها رو میفرستادم
شروع کردم رفتارهام رو تغییر دادن
مثلاً:
1:
با اقوام در کار کشاورزی سخت مشارکت میکردم تا حس رضایت خودم و اونا رو برانگیخته کنم (چون از دید اونا من نباید در رفاه و آسایش می بودم و الا بشدت تحقیر میشدم و مورد تمسخر واقع میشدم)
2:
خونه اقوام صبح زود بیدار میشدم با وجود خواب آلودگی زیادی و خودمو مجبور میکردم باهاشون در انجام کارها مشارکت داشته باشم….
3:
مادرم همیشه توصیه میکرد که ندارید دیگران از رفاه شما باخبر بشن و ما هم همین کارو میکردیم
و رفته رفته طوری شد که من ناخودآگاه رفاه و آسایش و لذت رو پس میزدم و این افکار در ذهنم شکل گرفتن که:
_ زندگی باید سخت پیش بره
_ رفاه و آسایش غیر اخلاقی و غیر معنویت
_ زندگی نباید انقدر لذت بخش و خوشایند باشه
_من نمی خوام در رفاه و آسایش باشم
اینا باعث شد سالهای سال وقتی آرام بودم و شرایط نسبتا خوبی بود و خوشحال بودم ناخودآگاه این افکار بالا تکرار میشد و در ذهنم آلارم زده میشد که:
در مسیر اشتباهی….
و درونم غوغایی به پا میشد که نباید زندگی خوشایند و … باشه
این فرکانس غالب ذهن من شد در همون دوران راهنمایی
و کار به اینجا ختم نشد:
من وارد مسیر علاقم شدم با آموزش های استاد
در همون اوایل کار بود که تونستم درآمد نسبتا خوبی در حد خودم داشته باشم که مربیگری بود
تو چرا داری کیف میکنی شغل و علاقت یکیه نههههه نباید باشه
نباید به این راحتی پیش بری
زندگی نباید راحت باشه
و با مقایسه کردن دیگران با خودم این افکار شدت میگرفت
که دیگران داره پدرشون در میاد اونوقت تو …..
و استاااااپ همه چی شروع شد…..
من ماه هااااا درآمدی از علاقم نداشتم و مجبور شدم برم سراغ کار پاره وقتی که بتونم سر کنم ….
و این معمای من بود که چراااااا
خدایا چیییی شد
من که بهتر ا فیلم شدم از همه نظر
توانایی استعداد مهارت دانش و….
انقدر تفکر کردم که اینا توی ذهنم بروز پیدا کردن
در نهایت رسیدم به بحث:
رفاه معنوی نیست…..
و مخم سوت کشید!!!!!!!!
این دیگه کجا بووووود
من شنیده بودم ثروت معنوی نیست
اما وقتی خداوند کلمه ٫ رفاه ٫ رو بیان کرد دیگه نتونستم مقاومت کنم
این داستان شروع احساس بی لیاقتی من هست
که باعث شد از خدا کمک و راهنمایی بخوام که راهو بهم نشون بده
این مدت آنقدر تحت فشار بودم که صدبار تصمیم گرفتم مسیر رو رها کنم و به زندگی قبلی برگردم و فریاد بزنم اصلاااا نخواستیم و کلا از این سایت خروج بزنم و برای همیشه خدافظی کنم!!!!
این داستان زندگی مشترک خیلی از ماست
که گره میخوره به همه چی ….
دوستان واقعا کامنت شما و توضیحات خانم شایسته و استاد وکلی تفکر و راهنمایی خواستن از خدا باعث شد این کامنت نوشته بشه
امروز داشتم کامنت های این فایل رو می خوندم که به کامنت شما هدایت شدم
رفاه معنوی نیست ….
من از بچگی تو شرایط مالی نامناسب بودم ولی مثل خواهر برادرهام نبودم یعنی انتظار داشتم برای من همیشه همه چی آماده و مهیا باشه و نمی تونستم چیزهای ضعیف و کم رو بپذیرم
ولی خواهر برادر هام مشکلی نداشتن
اوائل همینطوری بودم نسبت به این قضیه حساسیت نداشتم احساس لیاقت می کردم و حق خودم می دونستم
ازون طرف میدیدم خانواده ام برای یه خواسته کوچیک انقد رنج می کشن خواسته ای که برای من باید راحت بوجود میومد کم کم غلبه کرد بهم که إ چرا ؟ تو چرا خودتو تافته جدا بافته می دونی ….. چرا ؟ و کم کم ناچارا پذیرفتم مثل اونا باشم تا اونا ناراحت نباشن
شدیدا حس می کردم رفاه غیر معنوی هست چون تو رو از انسان های و اطرافیانت جدا میکنه فاصله ات زیاد میشه خودتو برتر می بینی ( در حالی که همه می تونن این ذهنیت رو برای خودشون ایجاد کنن یعنی بقیه خودشون رو بالا بکشن نه من خودمو پایین بکشم )
خیلی بهم فشار اومد و الان مدتی هست دنبال برگشتن به ذهنیت گذشته ام هستم و پیشرفت های کم و خوبی هم کردم
با درود و وقت بخیر خدمت استاد بزرگوار و خانم شایسته ی عزیزم
و درود به دوستان نازنینم
استاد در این قسمت باز هم خواستن بگن که علت احساس عدم لیاقت ما بستگی به میزان توجه ما به ناخواسته هاست
یعنی ما هزاران هزار زیبایی و نکات مثبت در زندگی مون داریم که میتونیم خودمون رو تحسین کنیم ولی تمام آن نکات مثبت را نادیده میگیریم میچسبیم به آن یکی دو موردی که نازیبا ممکنه بوده باشه…
و این بستگی به مدار مون داره که کجای این جهان و مدار مون ایستادیم..
یک وقتایی هست که خودمان میدونیم که چقدر با ارزش و محترم و عزتمند هستیم ولی فقط کافیع یکی از ما یک ایرادی بگیره و یا حرفی به ما زده باشه .آنقدر تحت تاثیر رفتار و گفتار آن شخص قرار میگیریم که به ناگهان همه چی جلوی چشمون تیره و تار میشه و فرو میریزیم و باورمون میشه .که طرف داره درست میگه و بقول معروف هر چی رشته بودیم پنبه شد…. و این کمالگرا بودن سبب این فرو نشستی میشه چون فکر میکنیم باید صد در صد اوکی باشیم …در صورتی که حتی یک درصد به این فکر نمیکنیم که ممکنه آن شخص از روی دوست داشتن و یا اصلاح کارمون بهمون اون حرف رو زده باشه !!!
و یا اینکه اصلا بخوایم از یک زاویه ی دیگه ای نیمه ی خالی لیوان رو ببینیم پیش خودمون بگیم شاید طرف از روی حسادتش سعی کرده که تخریب مون کنه !!! پس در هر دو حالت سعی کنیم به این ناخواسته ها توجه نکنیم!!! و بقول معروف زیاد جدی نگیریم و همان چیزی که خودمون دوست داریم و صلاح میدونید رو انجام بدیم
هر چند میدونم تمرکز به روی خواسته مون در چنین شرایطی واقعا کار سختی است ..چون در یک لحظه ممکنه حالمون نامناسب بشه ولی باید این موضوع رو با خودمون تمرین کنیم . واقعا تمرینات زیادی انجام دادم در واقع تنها کسی که همیشه ایراد میگیره و قضاوتم میکنن فقط دختر و پسرم هست .. و من همیشه فقط نگاهشان میکنم هر چند پسرم اینجا نیست ولی سالی یکبار هم اگر تلفنی صحبت کنیم همش از دوران ورشکستگی های مالی مون حرف میزنه و کلی بحث و ایراد که من آدم با درایتی نبودم .. دخترم که دیگه بدتر از اون .. چون بحث کردن با آدمهایی که اصلا گوش شنوا ندارند بی ارزشه .. ولی میدونم روزی خودشون به اشتباه شوند پی میبرند .. وقتی جهان بهشون یادآوری کنه که هر کسی راه و روش خودشو تجربه میکنه و نیازی به قضاوت و توهین و منممممم مممنمممم کردن نداره …. در هر صورت فقط نگاهشان میکنم .. چون در تمام مواقع من بهترین رفتارهای زیبا رو از همه میبینم .. همیشه مورد لطف عزیزان قرار میگیرم .. همیشه همه با من با احترام و عزتمندی رفتار میکنند .. در هر محفلی شاد هستم .. روی خوب و خوش مثبتی دارم و همیشه لبخند میزنم و روی گشاده ای دارم اگر هم ناراحت بشم زیاد طولانی نیست چون دیگه بلد شدم که توی احساس نامناسب نمونم اآنقدر تمرین کردم که فوری میرم گلدون هامو آبیاری میکنم و به زیبائ ها توجه میکنم و یا میام توی سایت خدا رو شکر ابزار آلات شادی های من زیاد هست !!!!. ولی باید در مورد روابط آنقدر روی خودم خوب کار کنم که جهان کبوتر با کبوتر را برام انجام بده .. یا روابطم با بچه هام خوب و عالی میشه و یا مثل حضرت ابراهیم که فرزندش ازش جدا شد. به بهترین و لذت بخش ترین خیر و صلاح الهایم از هم جدا میشم و انجام میشود … در هر صورت آنقدر روی خودم خوب کار کردم که قانون رو بپذیرم.
ولی به یک چیزی خیلی خوب پی بردم که اغلب مواقع افرادی که خودشون کمبود هایی در زندگی دارند و روی ذهن شون کار نکردن همیشه نگاه قضاوت و ایراد گرفتن شون به دیگران هست . همش دوست دارند طرفو با یک ایرادهایی کم ارزش و کوچیک کنند و عزت نفس شون رو ازشون بگیرند و این نشان از ضعف و خود کم بینی و حسادت و چشم و هم چشمی و عدم احساس لیاقت و کمبود عزت نفس هست …
استاد در این قسمت قانون رو بهمون یادآوری کردند ..
اینکه طبق قانون
جهان به اندازه ای که ما برای خودمون ارزش قایل هستیم برای ما ارزش قایل هست
به اندازه ای که خودمون رو در روابط و یا در پول و ثروت و یا در کسب و کار و یا هر چیزی که خواسته مون هست لایق بدونیم به همون نسبت بهمون پاداش میده و ما رو به مدار بالاتری هدایت میکند تا با افراد درست و مناسب و خوب و یا خوشبختی و عزت و احترام و پول و ثروت و نعمت و وفور و فراوانی هدایت میکند ..
واقعا چقدر همه چیز ما بستگی به همین احساس لیاقت و ارزشمندی داره .. در واقع اگر ما برای خودمون ارزش قایل باشیم و بخودمون احترام بگذاریم جهان ما رو به شرایط و موقعیت و جایگاه و روابط خوب و قشنگ و جادویی هدایت میکنه. که اصلا نمفهیمم چطوری به چنین جایگاهی رسیدیم .. و آنقدر نرم و آرام و تکاملی این مسیر طی میشه که فکر میکنیم همینطوری و یکهویی و شانسی و اعلا بختعگی به اون سطح رسیدیم!!!!
من که احساس میکنم حالا حالا ها خیلی خیلی جای کار دارم و باید بطور مداوم برای خودم الگوهایی رو بیارم که برای ذهنم منطقی بشه تا باورش بشه
در واقع باورهای قدرتمندی باید بسازم و الگوهایی رو جلوی چشمش بیارم و تایید و تحسین کنم تا این ذهن من در جهت مثبت باورش بشه که میشود جور دیگری هم زندگی کرد . هر چند ذهن ما در جهت منفی در کمتر از کسری از ثانیه نکات منفی رو خیلی سریع باور میکنه ولی برای مثبت اندیشی و موفقیت و توجه به زیبایی ها و نکات مثبت و و توجه به خواسته ها باید هزاران دلیل و منطق و راستی آزمایی براش انجام بدیم تا باورش بشه که برای خودم ارزش قایل بشم و بخودم احترام بذارم … باشه منم دارم همین کار رو میکنم و سعی میکنم الان که میخوام برم پیاده روی.. قبلش به خودم تعهد بدم موقع پیاده روی چندین بار به همین فایل با دقت گوش کنم و با خودم صحبت کنم و این تمرین رو بصورت عملی انجام بدم .. حالا در مورد پول و ثروت میخواد باشه!! … و یا در مورد روابط زیبای افراد و طرز صحبت محترمانه دیگران با همدیگر میتونه باشه … و یا در مورد روابط پدر و مادران با فرزندانشون میتونه باشه و یا ببینم افراد در مورد چه چیزهایی بیشترین گفتگوها رو انجام میدن هر چند هر وقت میرم اون کوه تپه میبینم خانواده ها با بچه هاشون میان اون بالا میشینند و کنار هم لذت میبرن بعضی هاشون از اون بالا یا بسمت غروب خورشید نشسته آند دارن مدیتیشن انجام میدن و یا بعضی ها برعکس بسمت ساختمان ها و خیابان های قشنگ شهر عزیزم پردیس نگاه میکنند ماشین های قشنگی که توی بلوار امیر کبیر در حرکت هستند رو میبینند .. بعضی ها دارن با اون دستگاههای ورزشی کنار بلوار ورزش میکنند . آخه اون قسمت از پیاده رو مخصوص پیاده روی و ورزش هستش .. بعضی ها هم پت های خانگی شون رو میارن آنجا وووواااای خدای من چقدر هم این سگ ها خوشکل هستند . .. وقتی میرم پیاده روی میخوام به اعمال و رفتار آدمهایی که از کنارشون میگذرم توجه کنم و الگوهایی رو پیدا کنم و به ذهنم ثابت کنم که من هم لایق داشتن بهترین ها هستم ..
خخب من دیگه برم آماده بشم قر و فرمو انجام بدم و لباس بپوشم و کرم ضد آفتابمو بزنم (چون پوست. حساس ظریفی دارم) هندس فری ام شارژ بشه و گوشیمو هم شارژ کنم شیشه ی آب مو آماده کنم و ساعت 05:30 عصر راه بیوفته برم تمرین های عملیمو انجام بدم
خخب چند تا از باورهای قشنگمو اینجا برای خودم جهت یادآوری مینویسم شاید نشانه و هدایتی برای دیگر دوستان قشنگم باشد
به قول استاد عزیزم کارها باید آسان پیش بره اگه کارهات سخت پیش میره مطمئن باش که یه جای کارت ایراد داره و باید بشینی و باورها و افکارت رو بررسی کنی…
خدایاااا شکرت که من همیشه و همیشه به جاهایی هدایت میشوم که کاملا با فرکانس خوب و عالی من در هماهنگی کامل هستند … خداوند من رو هدایت میکنه به جایی که هماهنگ با فرکانس منه ، دقیقا همینطور هم خواهد شد
خدای درون من با دست و دل بازی تمام ، تمام افراد باهوش و خلاق را برای پیشرفت من به سمت من هدایت میکند
احساس من یعنی فرکانس من
احساس مثبت یعنی فرکانس مثبت!!!! احساس منفی یعنی فرکانس منفی????
و این احساس نشان میدهد من به سمت خوشی میروم یا به سمت ناخوشی .به سمت خواسته ها و مطلوب ها یا به سمت ناخواسته ها و نادلخواه ها.
با ثروتمند شدن فاصله تخیل و واقعیت کمتر میشود
ما باید اول تمرکز 100 بذاریم فقط روی بحث باور های ثروت ساز چون وقتی ذهن ثروت ساز باشه چه تجسم کنیم چه تجسم نکنیم به خواسته مون میرسیم
اگر خوبیها رو به خوبی تصدیق کنید ، ما هم شما رو آسون میکنم برای آسونیها
خدایاااا شکرت تنها فقط و فقط ترا می پرستم و میخوام در مدار آزادی پولی و مالی و آزادی زمانی و آزادی مکانی و روابط درست و مناسب خوب و عالی باکیفیتی باشم
و خدایااا تنها فقط و فقط از تو یاری میخوام برای هدایت و آگاهی و انرژی و سلامتی و تداوم و پایداری و تمرکز. و نعمت و خیر برکت های الهی را می خواهم
خداوند رو شاکرم ک وجودم سرشار از تمام خوبیهای خداوند است
استاد عزیز و دوسداشتنیم زبانم قاصر از تحسینت و وجودم سرشار از عشقه به وجودت توی زندگیم ازت ممنون و متشکرم ک این فایلهای به ظاهر رایگان ولی در باطن گنج را به راحتی در اختیار ما میذارید عاشقتونم
استاد عزیزم من با شنیدن این دو تا فایل عدم احساس لیاقت صدای خورد شدن تک تک استخونهام رو شنیدم و فهمیدم که تمام ناکامی هام توی زندگیم از عدم لیاقتی بود ک در خودم ایجاد کردم
همینجا از خود نازنینم معذرت میخوام ک باعث شدم خیلی جاها سرافکنده بشه سرخورده بشه تحقیر بشه و شکسته بشه واقعآ بغض گلویم رو میفشارد
ولی اینم بگم ک از وقتی ک وارد سایت شدم اصلا ادم سابق نیستم هر چند هنوز پله اولم من همیشه سعی میکردم دختری اروم باشم همیشه سعی میکردم توی جمع لباس باب میل اونا بپوشم ک مبادا بگن این دختر جلف و سر به هواست ولی کم کم بعد از ورودم به دانشگاه تونستم باب میل خودم بپوشم و بعد از دانشگاه هیچ وقت برای تایید کسی لباس نپوشیدم همیشه با هر چیزی راحت بودم وارد جمع میشدم
یه مورد دیگه ک من همیشه عذابم میداد برخورد اقوام نزدیکم بود نسبت به بقیه دخترای فامیل وقتی میدیدم با اونو احوال پرسی گرمتری میشه درون خودم میشکستم همیشه سعی میکردم کمتر تو دیدشون قرار بگیرم ک از سلام و احوالپرسی باهاشون دور باشم ک شاهد برخود سردشون نباشم ک دلم بشکنه گاهآ فک میکردم قضاوتم میکنن شاید قیافم زشت باشه شاید بگن این چرا هنوز ازدواج نکرده این چرا تو همه مراسمات شرکت میکنه دختر باید خونه بمونه همه جا نره و حتی یادم میاد توی یه عروسی ک مسیرش دور بود همه بودن و من هم بودم اما یه نفر بهم گفت تو چرا اومدی بجای تو باید فلانی میومد و من فقط در تنهایی اشک ریختم
بعدها نشستم و تمام تمرکزم رو گذاشتم روی هدفم به هدفم رسیدم به جایگاه اجتماعی ک الان دارم به جایگاهی که 90 درصد دوستام و فامیلام ارزشو دارن
جالبه بدونید همون اقوام و فامیلی ک من ازشون فراری بودم ک برخورد سردشونو نبینم الان تک تکشو با من تماس میگرن جویای حالم هستن مستقیمآ بهم میگن تو افتخار فامیلی یا هر جا مادرم و خانوادمو میبینن تحسینم میکنن و اظهار خوشحالی و من هر جایی میبینمشون با افتخار باهاشون احوالپرسی میکنم و تحسینم میکنن خدا رو هزاران مرتبه شکرت
و اما در مورد روابط عاطفی ک یک الگوی تکرار شونده شده برام ک اخرین بار به بدترین شکل ممکن بود ک من با فایل اول عدم احساس لیاقت تمام رفتارم را بررسی کردم و نوشتم چه رفتاری با طرف مقابلم داشتم و قشنگ متوجه شدم خودم با رفتار خودم خودمو له کردم با اینکه از همه لحاظ من عالیم قیافه اندام جایگاه اجتماعی خانواده و…
اما در مورد دیدن نکات مثبت خودمون من همیشه خودمو زیبا و جوان میبینم و تمااااام روز و در تماااام برخوردام امکان نداره اینو به من گوشزد نکنن ک چقد تو قیافت جوانه چقد کمتر از سنت میزنی چقد قیافت جذابه حتی قبل از اینکه قانونو بلد باشم این برام اتفاق میفتاد و بارها و بارها منو اشتباه میگیرن فک میکنن 15 سال کوچکترم همه بهم میگن دهه هفتادی در صورتی من دهه 60 هستم خیلیا تا حالا فک کردن دهه هشتادم خخخخ
خدا رو شاکرم بابت اینکه سلولهای بدن من هر لحظه در حال بازسازی و جوانسازین
حالا متوجه میشم ک دیر رسیدنم به این جایگاه فعلیم و بد بودن اخر روابط عاطفیم بخاطر احساس عدم لیاقت هست
امیدوارم بتونم در مدار خرید دوره قرار بگیرم من از همه جوانب با قبل از تو سایت اومدنم تغییر کردم خدا رو هزاران بار شکر
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر که من در فرکانسی هستم که میتونم این آگاهی های ارزشمند و به ظاهر رایگان رو ببینم و یاد بگیرم و در زندگی خودم ازشون استفاده کنم واقعا استاد ایندفعه دست گذاشتید روی موضوعی که به شدت در من و البته فکرمیکنم در99 درصد جامعه بیسیک و اصلی هست و هرچقدر که شما بیشتر علائم رو میگید من بیشتر درک میکنم که کاملا در زمینه احساس لیاقت تهی هستم و باید به صورت تمرکزی روی این اصل و اساس کار کنم چرا که من هم در شغل خودم دچار همین کمبود احساس لیاقت هستم من یک کمک پرستارم و کار کمک پرستار تامین نیازهای اولیه بیماران هست و من در این زمینه فوق العاده عمل میکنم ولی از اونجایی که احساس لیاقت ندارم کارهایی که انجام میدم رو کاملا بدیهی و طبیعی میدونم این در حالیه که با چشم خودم دارم میبینم که صدها نفر قبل از من و بعد از من بودن و هستن که نمیتونن یک هزارم کارایی که من برای بیماران انجام میدم رو انجام بدن اونطور که من ارتباط میگیرم بقیه هرگز نمیتونن ارتباط بگیرن بارها شده همه با قدرت گفتن فلان بیمار نمیتونه غذا بخوره به پزشک بگید بیاد و براش ان جی تعبیه کنه(لوله تغذیه ای که به وسیله اون غذا رو به معده بیمار میرسونن)بعد من میرم و به راحتی به بیمار غذا میدم بعد همه انگشت به دهن میمونن که بابا چطور تونستی اینکار رو انجام بدی ما خودمون رو کشتیم ولی نشد بعد من به جای اینکه خودم رو تشویق کنم توی ذهنم میگم احتمالا شانس آوردم که بیمار غذا خورد و من رو جلوی همکارانم ضایع نکرد هزاربار اتفاق افتاده ها و منم هر هزاربار گفتم شانسی بوده هزار بار شده من یه جوری تزریقات انجام دادم که طرف چه بیمار بوده چه خانواده ام گفتن یه جوری آمپول میزنی که آدم اصلا متوجه نمیشه چقدر خوب بلدی و…من اصلا انگار نه انگار میگم خوب طبیعیه دیگه و هزار تا از این مثال ها دارم که به بهترین شکل کارم رو انجام میدم تعریف و تحسین بقیه رو کاملا میگیرم اما دریغ از یک بار تشویق خودم توسط خودم واقعا چقدر این موضوع دردآوره ولی همین که فهمیدم مشکل از کجاست به قول استاد نصف بیشتر راه رو رفتم و بقیه اش دیگه تکرار و تمرین و استمرار هست.
استاد این حرف تون رو که میگید احساس لیاقت در تمام جنبه های زندگی ما اثر داره رو کاملا با پوست و گوشت و استخوانم درک میکنم من به صورت آزاد هم به منزل افراد برای درمان بیمارانشون میرم که بهش home care میگن و همیشه و همیشه خیلی خیلی زیاد توسط خانواده بیماران بخاطر کارم،تمیزی ام،اخلاق خوبم،مهارت بالا در شغلم،رابطه ای که با بیماران برقرار میکنم و…تحسین میشم اما بخاطر عدم احساس لیاقت همیشه موقع قیمت دادن و پول گرفتن کمترین قیمت رو با صدای لرزان به مشتری میگم که گاها خود مشتری تعجب میکنه و میگه آقا اینکه خیلی کمه بعد من میگم نه زیاد هم هست و بارها شده خود مشتری یه پولی میزاره روی دستمزدی که من گفتم و بهم میده یعنی احساس لیاقتم اینقدر فاجعه است بعد که از خونه مشتری میام بیرون بخاطر اینکه حریف نجواهای درونم بشم که در گوشم فریاد میزنن باااابااااا تو کم کسی نیستی خانواده میگه هیچکس نتونسته با پدر من(که میشه بیماری که من براش کار انجام دادم) ارتباط برقرار کنه تو چطوری تونستی باااابااا چرا اینقدر خودت رو دست کم گرفتی تو خیلی تو شغلت مهارت داری باید دستمزدت هم در حد مهارتت بگیری و….و منم بخاطر اینکه حریف این نجواها بشم میگم بابا من بخاطر خدا پول کم گرفتم بخاطر خود بیمار پول کم گرفتم درسته اینجا پول کم گرفتم مطمئنم جای دیگه خدا برام جبران میکنه و…و با این دلایل مسخره خودم رو تبرئه میکنم و امیدوار به آینده و باز هم بیمار بعدی همین اتفاق مثل یک الگوی تکرار شونده تکرار میشه و من هم دوباره میگم بیمار بعدی و این چرخه معیوب ادامه داااااااااشت تا رسیدم به فایل قسمت 4 قدم دوم از دوره دوازده قدم اونجا بود که استاد درباره باورها و قیاس این کاری که دارند انجام میدن با شغل مورد علاقه شون یعنی ملک و املاک توضیحاتی دادند که من به خودم اومدم و زنگ هایی در ذهنم به صدا دراومد و همچنین همزمانی جالب اون فایل با دوره احساس لیاقت و این سلسله فایل های ارزشمند باعث شد که دیگه من کاملا بفهمم چرا یک قرون من دوهزار نمیشه فهمیدم که من در زمینه احساس لیاقت و باورهای ثروت در شغلم که اتفاقا مورد علاقه ام هم هست ایرادات اساسی دارم و خدا میدونه اگه احساس لیاقت و باورهام رو درست کنم چه نتایج خارق العاده ای در انتظارمه که در آینده حتما درباره تغییر این باورها و احساس لیاقتی که میخوام ایجاد کنم و درهایی از نعمت و ثروت که به روم بازشده بیشتر و بیشتر خواهم نوشت.
خیلی خوبه که استاد با این فایلها، علایم احساسِ عدم لیاقت رو ریز به ریز توضیح میده و چقدر از این علایم رو در تمام جوانب زندگیمون داریم و درمان این زخم کهنه خیلی زمان می بره و به قول استاد باید تا آخر عمر روی این موضوع کار بشه و تمرین بشه. من هیچ وقت با خودم خوشحال نبودم و همیشه از خودم ایراد می گرفتم مخصوصا از جسمم و از خدا شاکی بودم که چرا بینی منو کوچیک نیافریدی و چرا این کارو نکردی و چرا اونکارو نکردی و… البته هنوز هم خیلی جواب خوبی برای این سوالاتم ندارم و هنوز هم گاهی جلوی آینه، احساس میکنم خودمو دوست ندارم. با وجودی که همیشه آگاهانه سعی میکنم به زور خودمو دوست داشته باشم و به ززززوووررر جلوی آینه به خودم عشق بدم ولی واقعا زورکی هست و آگاهانه است. امیدوارم اگر تکرار کنم با خودم بهتر بشم و احساسم خوب بشه.
ممنونم از استاد عزیزمون بابت این سایت بسیار ارزشمند ک کلی آگاهی بما میده
این کامنت درجواب یکی از دوستان گذاشته بودم اما دوس داشتم تواین صحفه هم بزارمش رهاخانم تو ی کامنت با نکات بیشتری گفتند ک ب کمبود ها توجه نکن. یک نکته ی خیلی مهم برام جا افتاد (البته ک ما همه آگاهی هارو ب لطف الله از حرفهای استاد یاد میگیریم اما گاهی شنیدن یا خواندن همان جملات از زبان عزیزان دیگه باعث میشه برات روان تر بشه )
نکته ای ک برداشت کردم رو داشتم ضبط میکردم ک بخودم گفتم بیا خودتو کلاااااا. الک کن ذهنتو خالی کن از تمامی تجربیات منفی و فقط و فقط درس اون تجربیاتی ک بیاید بگیری (مثل بخاطر توجه روی نقاط ضعف باعث شد نقاط قوتم رو نبینم پس دیگع ب مثبتا توجه کن….)بگیر بقیه رو بریز بره
و بیا شخصیتت رو از اول بساز .تو ک قانون رو میدونی پس دنیاتو بساز چرا هنوز اثراتی از گذشته همراهت باشه ک بشن انرژی خوار ؟ چرا یاد آوری اشتباهات و تجربیات منفی وقتت رو بگیره وانرژی صرف کنه ب جای اینک اون انرژی رو میتونی بزاری رو چیزایی ک میخوای؟
چرا ذهنت پر باشه از خاطرات و تجربیات زیاد ؟ هرچقدر ذهنت خلوت تر باشه آرامشت بیشتره
به نام حضرت دوست که هر چه دارم از اوست
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرود
با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود
شب تا سحر مینغنوم و اندرز کس مینشنوم
وین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
«من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود»
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا
طاقت نمیآرم جفا کار از فغانم میرود
سلام به استاد عباس منش عزیز و خانم شایسته دوست داشتنی و تمام همفرکانسی ها و همسفران خوبم در این کشتی خوشبختی و سرشار از لیاقت و خودارزشمندی
چند روز پیش در حالیکه از ابتدای صبح و با شروع روز و کار و فعالیتم، فایل های علائم احساس لیاقت را گوش کرده بودم و تعدادی از کامنت ها بسیار عالی و بی نظیر دوستان را خوانده بودم؛ در مسیر رفتن به محل کار و شرکت در حال رانندگی بودم ولی در اصل رانندگی نمی کردم و فقط داشتم به آن مطالب و به حرف های استاد مخصوصا به حرفهای ایشان در قسمت دوم علائم احساس لیاقت فکر می کردم و تمام هوش و حواسم به آنها بود و اصلا من نبودم که در مسیری که خط اصلی است و ماشین های زیادی در حال تردد هستند به سلامتی رانندگی می کردم و می توانم به جرأت بگویم که تمام تمرکزم روی این مطالب و گفته ها بود و مدام در ذهن من تکرار می شد و از جلوی چشمانم آن مطالب و صحبت ها می گذشت که ناگهان مانند کسی که برق سه فاز او را گرفته باشد خشکم زد و وقتی به خود آمدم متوجه شدم که گونه هایم خیس است و مرتب جمله ای در ذهنم و در تمام وجودم تکرار می شد و من آن را با تمام وجود حس می کردم و با خود تکرار می کردم به طوریکه ناخودآگاه کنار جاده توقف کرده و دفترچه ای که در ماشین دارم را برداشته و آن را روی کاغذی یادداشت کردم و آن کاغذ را جدا کردم و در جیبم گذاشتم تا آن را فراموش نکنم.
وقتی به شرکت رسیدم و به پشت میزم رفتم آن را از جیب بیرون آورده و وقتی نگاه کردم دقیقا این جمله در آن نوشته شده بود که:
“من به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود”
فقط می دانستم که قسمتی از یک شعر است و وقتی آن را سرچ کردم به شعر بالا رسیدم که برایتان نوشتم و فقط می توانم بگویم که اصلا بایکوت شده بودم، تمام بدنم گُر گرفته بود و داغ داغ شده بودم به طوریکه برای مدتی فقط فکر می کردم، هیچ حرکتی نداشتم و حتی به اطرافم هم توجهی نشان نمی دادم و وقتی به خود آمدم، دوباره همان صحنه جاری شدن اشک ها و خیس شدن گونه هایم را احساس کردم.
نمی دانم؛ آن لحظه با خود فکر کردم، که خدای من یعنی واقعا من این چیزها را در زندگی داشته ام و هنوز هم دارم و با این چیزهاست که احساس عدم لیاقت دارم و نمی توانم هیچ حرکتی داشته باشم و متوقف شده ام.
چون مدتهاست به همراه خانواده در سایت هستم (از ابتدای سال 1401 یعنی به مدت تقریبا یک و نیم سال) ولی فقط را گوش کرده و شاید گاهی وقت ها فایل ها را دیده بودم و می توانم بگویم که این گوش کردن ها و دیدن های پیاپی و مکرر هم خیلی به من کمک کرده بود؛ ولی با آمدن و شروع این دوره تصمیم گرفته بودم بنویسم؛ کلمه به کلمه مطالب را نوشته و گفته های استاد و سوالات و جواب آنها را می نوشتم و تکرار می کردم و با نوشتن به درکی رسیدم؛ که خدای من، من تا این لحظه اصلا زندگی نکرده ام و فقط زنده بوده ام و ادای زندگی را درآورده ام، آنجا بود که معنی و مفهوم این بیت شعر را متوجه شدم که:
من به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود.
من ترمز بزرگ و مهمی را یافته بودم، ترمزی را یافته بودم که جسد بی جان و بدون روح خودم روی آن افتاده بودم و آنقدر این جسم بی جان و بی روح من سنگین شده بود که هیچ قدرتی نمی توانست و نمی تواند آن را از روی این ترمز بلند کند مگر روح بزرگ و ملکوتی که متعلق به خداوند و رب جلیل و بلندمرتبه است، (همه می دانیم که وقتی روح از جسم خارج می شود، جسم خیلی خیلی سنگین تر شده و بارها و بارها از جسم کنونی سنگین تر است، پس با این روح بزرگ خدا در وجود ماست که ما می توانیم این جسم سنگین را به حرکت درآورده و به راحتی آب خوردن به هر کجا که می خواهیم برویم و حرکت کنیم و حداقل من هرگز به این نعمت فکر نکرده بودم و بخاطرش شگرگزار و سپاسگزار خداوند نبودم، چونکه برای من عادی شده و به صورت عادت درآمده است؛ خدایا در این لحظه باشکوه تو را بخاطر وجودم که فقط و فقط از وجود روحانی و روح اعلی و باعظمت تو سرچشمه و قدرت گرفته، بی نهایت شاکر و سپاسگزارم).
مگر اینکه بتوانم این روح را دوباره جلا ببخشم و قدرت را به او بازگردانم تا بتواند این جسد و جسم سنگین من را به حرکت درآورده و خودش را از روی این ترمز برداشته و کنار بکشد تا من دوباره بتوانم حرکت رو به جلو را شروع کنم و از دیدن و نظاره کردن آن لذت ببرم و شاد و شاکر باشم،
مگر اینکه خداوند قدرتی صدچندان با توجه به فضل و عنایت خودش به من بدهد تا بتوانم این جسم بی جان خودم را به روح او که در وجودم نهاده و از وجود بی نهایتش سرچشمه گرفته است را پیوندی دوباره بدهم و آنها (روح و جسمم) را با هم آشتی داده و به جسمم طراوت تازه ای ببخشم و حرکتی انجام بدهم،
فهمیدم که باید حرکت کنم و کاری انجام بدهم و با نوشتن و فکر کردن زیاد درباره آن و به یادآوری اینکه من بدون بهانه و فقط بخاطر خودم (مانند کودکی ام که با وجود اینکه هیچ کاری نمی توانستم برای هیچ کس انجام بدهم ولی آنقدر لایق بودم و لیاقت داشتم که همه حاضر بودند هر کاری را برای من انجام بدهند) دوباره لایق بدانم و می توانم خودم را به حرکت کردن تشویق کنم و فهمیدم که «به عمل کار برآید به سخندانی نیست» و به یاد این آیه از قرآن افتادم که خداوند در آن فرموده :
أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ ﴿2 سوره عنکبوت﴾
آیا مردم گمان کرده اند، همین که بگویند ایمان آوردیم، رها می شوند و مورد آزمایش قرار نمی گیرند؟
اتفاقا عصر همان روز طبق معمول برنامه روزانه ام موقعی که از شرکت به خانه برگشتم قرآن را مطالعه می کردم و در سوره الحدید به آیه های زیبای دیگری برخوردم و آن اینکه :
لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ (5 سوره الحدید)
مالکیت آسمانها و زمین براى اوست و تمام برنامهها و کارها به خداوند بازمىگردد.
هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ عَلى عَبْدِهِ آیاتٍ بَیِّناتٍ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ إِنَّ اللَّهَ بِکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ (9 سوره الحدید)
او کسى است که بر بنده خود آیات روشن و روشنگر فرو مىفرستد تا شما را از تاریکىها به روشنى درآورد و همانا خداوند نسبت به شما رأفت و رحمت بسیار دارد
أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ (16 سوره الحدید)
آیا براى کسانى که ایمان آوردهاند، زمان آن نرسیده که دلهایشان براى یاد خدا و آنچه از حق نازل شده، نرم و فروتن گردد و مانند کسانى نباشند که پیش از این، کتاب آسمانى به آنان داده شد، پس زمان طولانى بر آنان گذشت و دلهایشان سخت گردید و بسیارشان فاسق گشتند؟
اینجا بود که خداوند تیر خلاص را بر بدن بی جانم زد؛ ولی این تیر خلاص به جای اینکه جان را از جسم و بدنم خارج کند، برعکس به جسم و روح من که از وجود اوست جانی تازه بخشید و به حرکت واداشت. اینجا بود که تصمیم قطعی برای برپایی انقلابی عظیم با عظمی راسخ و شکست ناپذیر و با توکل و ایمان و باور تنها به خودش به عنوان فرمانروای مطلق جهان اتخاذ نمودم و تصمیم گرفتم با تعهدی بدون مذاکره برای رفع ترمزها و تقویت گازها در این مسیر عزم خودم را جزم کنم و حرکت کنم و از او هدایت و یاری بطلبم، همانطور که در این روزها بارها من را هدایت کرده و مسیر درست را نشانم داد و بارها معجزاتش را در این هدایت ها دیدم و با تمام وجود حس کرده و پذیرفته ام.
و تصمیم گرفتم آن را با شما عزیزان به اشتراک بگذارم، ولی این موضوع چند روز طول کشید و زمانی برای آن دست نمی داد.
تا اینکه دوباره امروز این موضوع گوش کردن فایل و تمرکز و حواس پرتی از این دنیا و به قول استاد عزیز، شاید شیرجه زدن در آگاهی های کیهانی تکرار شد و جرقه ای تازه در ذهنم زده شد و چیزی را با تمام وجود دیدم و حس کردم که شاید تا مدت زیادی گیج و منگ بودم و در حال خودم نبودم و فقط در مورد آن فکر می کردم و آنها را در کاغذی یاداشت کردم و امشب تصمیم گرفتم آن را نیز در اینجا و در همین بنویسم که خالی از لطف نیست؛ (البته شیطان در ذهنم این نجوا را داشت که این را برای جلسه اول دوره احساس لیاقت بنویس و لازم نیست اینجا بنویسی ولی با خواندن کامنت های همین قسمت هدایت شدم به اینکه این کامنت متعلق به همین جلسه است و باید در همین جلسه قرار بگیرد)؛
لحظه ای که در حال فکر کردن بودم و به حرف های استاد و اتفاقاتی که در زندگی ایشان، از اوایل آشنایی شان با این قوانین و مسیر زندگی که بارها آن را تعریف کرده اند بودم و مرتب آن را به مسیر زندگی و زندگی خودم ارتباط می دادم، ناگهان این الهام را با تمام وجود دریافت کردم و آن اینکه :
این سایت خوب و خدایی و بی نظیر برایم همچون کشتی نوح تشبیه شد، (حقیقت امر این است که دیروز چهارشنبه، قسمت 227 سفر به دور آمریکا و بازدید استاد و خانم شایسته را از تمثال آن کشتی بزرگی که استاد گفتند ایده ساخت آن از کشتی نوح گرفته شده را دیده بودم و به آن فکر می کردم) همانند نوح که سال ها در بیابان کشتی می ساخت و مورد تمسخر همه قرار می گرفت و اشراف و توانمندان قومش او را مسخره می کردند و دیوانه می پنداشتند، استاد عباس منش عزیز نیز با ساخت این سایت و توهین ها و تحقیرهایی که این سالها به ایشان می شد را پذیرفتند و تمام آنها را به جان خریدند و آن را مانند کشتی نوح چندین سال ساختند تا کسانیکه واقعا به او و به الهامات او و به خدایی که او به خوبی معرفی و بیان می کند ایمان آورده و اعتقاد دارند، سوار بر این کشتی شوند و خود را امواج خروشان و طوفانی این دریای بی کرانی که اکثر انسانها در حال غرق شدن در آن هستند و به جای اینکه به خداوند تکیه کنند و او را تنها فرمانروا و قدرت مطلق بدانند در حال تکاپو برای یافتن قله ای و یا سرپناهی هستند تا خود را نجات دهند- جدا کرده و استاد همانند ناخدایی مانند نوح در این زمانه همه ما را در سلامتی به کوه جودی رسانده و به سلامتی و خوشبختی که خداوند وعده آن را داده است نزدیک و نزدیک تر کند و به لطف و فضل الله مهربان از این عذاب هایی که درگیر آن بوده و هستیم و می بینیم که خیلی ها درگیر آن هستند رهایی بخشد.
حس می کنم و باتمام وجودم درک می کنم و مطمئن هستم استاد عزیز و همه شما عزیزانی که در این کشتی حضور دارید نیز حس کرده اید که تنور در حال جوشیدن است و عن قریب است که آسمان نیز سیل آسا ببارد و چشمه ها جوشان و جاری شود و تمام کسانی که به خداوند و قدرت او ایمان ندارند و حاضر نیستند به کلام حقیقی و واقعی او باورداشته باشند و به غیر از او دل بسته اند در این گردابی که فراهم شده غرق شوند.
از بالای این کشتی می بینم و نظاره می کنم عزیزانم را و دوستان و همراهانی که سالهای نه چندان دور خودم نیز با آنها بودم و مانند آنها و همانند بدنه جامعه بودم؛ که در حال غرق شدن هستند و گاهی فریاد می زنم و از آنها می خواهم که شما هم بیایید سوار بر این کشتی شوید تا به سلامت به مقصد برسید، ولی گاهی صدایم را نمی شنوند، گاهی صدایم را شنیده و کر و کور و لال می شوند و فقط نگاه کرده و تمسخر می کنند و گاهی حس می کنم قدرتی برتر بیان این جملات را از من سلب کرده و اجازه جاری شدن آنها به زبانم را نمی دهد و به من می گوید فقط نظاره گر باش (چرا که تو نمی توانی کسی را که خودش را به خواب زده بیدار کنی) و سکوت اختیار می کنم و فقط دست و پا زدن آنها و غرق شدن شان را نظاره می کنم و شاید به حال شان تأسف بخورم (ولی واقعا نمی دانم) ولی بیشتر خوشحال از اینم که حداقل خودم و خانواده ام این موضوع را فهمیدیم و مانند تمام کسانی که اکنون در این سایت و بر این کشتی نوح سوار شده اند؛ در این کشتی سرشار از سلامتی و خوشبختی و موفقیت و احساس لیاقت حضور دارم و مطمئن هستم که به زودی و به سلامتی بر کوه جودی فرود خواهد آمد و آنجاست که همه ما سلام و تحیت خداوند و فرشتگانش را دریافت خواهیم کرد و خداوند به وعده اش عمل نموده و زمین و آسمان ها و هر آنچه که در آن است و خودش مالک آنهاست را میراث ما قرار خواهد داد و به ما خواهد بخشید تمام ثروت ها و نعمت ها و خوبی ها و مهربانیهایش را بخاطر احساس لیاقت و احساس خودارزشمندی که در خود ساخته ایم.
… رَبَّنا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنا وَ إِلَیْکَ أَنَبْنا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ (قسمت آخر از آیه 4 سوره ممتحنه)
… فرمانروایا بر تو توکّل کردیم و به سوى تو انابه و توبه نمودیم و بازگشت ما به سوى توست.
امیدوارم این توفیق شامل حال همه ما و بخصوص من و خانواده ام شود که بتوانیم تا آخر عمر بر این کشتی سوار بمانیم و با استفاده از آگاهی های آن از زبان استاد عباس منش در پرتو قرآن و با هدایت ها و راهنمایی حضرت حق ، خودمان را لایق دریافت آگاهی ها و الهامات خداوند و سلامتی، خوشبختی، سعادت و ثروت های بی کران او بدانیم و بتوانیم جهانی زیبا و دوست داشتنی را خلق کرده و زیبایی های آن را تجربه کنیم و با دستانی پر و با آنچه که با احساس خوب و حس باصفای لیاقت خود از پیش فرستاده ایم به سوی معبود روانه شویم.
عاقبتی خوب و خوش و بی نظیر و سرشار از عشق خداوند و مملو از احساس لیاقت و احساس خودارزشمندی را برای استاد عزیزم و عزیز دل شان خانم شایسته عزیز و تمامی دوستان و همراهان گرامی در این سفر روحانی و نورانی، و با این کشتی پرقدرت و شکست ناپذیر، در کمال آرامش و آسایش را آرزو دارم.
علیرضا فرح بخش
پنج شنبه دوم آذر ماه 1402
ساعت 23:25
به نام خدای مهربان
سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان
سلام خدمت دوستان عزیزم
احساس لیاقت واقعا یکی از اصلی ترین چیزهایی است که باید هر روز روش کار کنیم
میخوام از کار خودم و رعایت این قانون در کارم بگم
من معلم زبان هستم
توی کارم از همون اول هیچ نمره ای به بچها نمیدادم و کلا قانون کلاسام اینجوری گذاشتم که اصلا بچها نباید برای نمره درس بخونن
از نظر من نمره دادن به بچها عزت نفسشون رو داغون میکنه چون برای رقابت درس میخونن و هیچ لذتی توی اون درس نیست و اگر به قول شما نمره ی پایین تری بگیرن فکر میکنن ناتوانن و نمیتونن مثل بقیه باشن
من خودم به وضوح میبینم بچهایی که توی کلاسام هستن خود خودشون بخاطر جلب توجه کسی چیزی یاد نمیگیرن
برای جلب توجه کسی درس نمیخونن
بچهایی که میان کلاس توی سنین مختلفن و همشونم میرن مدرسه
خدا شاهده وقتی شنبه میشه همشون میگن أه دوباره مدرسه شروع شد حالا همین بچها برای اومدن به کلاسهای من سر پنجشنبه و جمعه و تعطیلات باهم برنامه ریزی میکنن که ساعت چند بیان اونم با چه اشتیاق و لذتی
میدونید من برای شخصیتشون ارزش قائلم و این ارزشمند دونستنشون باعث شده که با عشق بیان و یاد بیگیرن
ناخوداگاه شون این احساس ارزشمندی رو درک میکنه و توی کلاسهای من احساس آرامش و شوق دارن و از لحظه به لحظه شون لذت میبرن
استاد من از زندگی شما خیلی چیزا یاد گرفتم و یاد میگیرم و دارم با قانون زندگی میکنم
سپاسگزارم خداوندم بخاطر وجود ارزشمندتون در زندگیم که تنها الگوی زندگیم شما هستین
بهترین بهترین ها رو براتون آرزو میکنم ان شاءالله که چنان غرق در شادی و لذت، ثروت، سلامتی باشید که هیچ راه نجاتی پیدا نکنید
عاشقتونم بینهایت
سلام به استاد و همه دوستان
راستش من الان که دارم این کامنت و مینویسم روی احساس دوگانگی بین خوب و بدم و شدیدا نیاز دارم که بهم کمک بشه .
خب ماجرای من از این قراره که من واقعا دارم تلاش میکنم که تغییر کنم و زندگی رویاییمو داشته باشم شکرگذاری میکنم (البته گاهیی این شکرگذاری ایم با احساس خوبی همراه نیست ) کلی سعی میکنم که به خواسته ها و نکات مثبت توجه کنم کتاب میخونم …. ولی همیشه دو تا چیز توی مغز من اتفاق میوفته که خیلییی منو اذیت میکنه جوری که برای از بین بردن حس بدی که بهم انتقال داده میشه خیلیییی هر دفعه باید تلاش کنم ( مثل همین الان که فکر کنم این فایل سومین فایلی باشه که بلافاصله دارم گوش میدم تا ذهنم اروم بشه )خب یک مشکلم اینه که من شدیدااا حرف مردم برامم مهمه با این که دوره عزت نفس کار میکنم تلاشم میکنم که عمل کنم ولی اعمال تمرینی ام کاملا واضحه که به زور خوداگاهم انجام میشه و ناخوداگاه من در همون لحظه داره به این فکر میکنه که مثلا من که میگم نیاز به تایید دیگران ندارم و لباس ساده میپوشم میرم بیرون حالا بازم خوب به نظر میام ؟
دوم این که من حسااادت شدیدی توی مغزمه ولی عجیب بودنش برام اینه که من این حسادت و با خودخواهی دارم جوری که از اینکه وقتی من چیزی رو دارم اگه یکی دیگه هم داشته باشه شدیدا ناراحت میشم و حس بد میگیرم . مثلا من همیشه جایی که میرم افراد زیادی از زیباییم تعریف میکنن ولی اگه ببینم از کس دیگه ای هم تعریف میشه ناراحت میشم یه جورایی انگار یه حس لیاقت کاذب دارم که من فقط شایسته این تعریفم . و مثلا من حتی زود تر از دیگران چیزی رو بدست اوردم ولی در اینده که میبینم یکی دیگه هم اون موفقیت و بدست اورده اذیت میشم.
برام سواله که توی یکی از قسمت های سایت که پاسخ به مسایل زندگی هست بیشتر راجب این نوشته شده بود که من چیزی رو ندارم و حسادت میکنم که دیگران دارند ولی من برعکسم . اول منم که چیزی رو بدست اوردم و ناراحت میشم که بعد من و به اسم کس دیگه ای هم ثبت بشه انگار که حس میکنم یه جورایی برمیگرده به مشکل اولم که وقتی دیگران موفق بشوند از میزان تعریفی که قبلا از من شده کمتر میشه .ارزش کاری که من کردم فراموش میشه
چندییین مطلب راجب این ها خوندم کلی فایل دیدم و تلاش کردم که عمل کنم (مثلا از اون افراد تقدیر کردم …)ولی درست نشده
کسی میتونه منو راهنمایی کنه که چی کار کنم ؟
اینم بگم که من خیلیییی نتیجه های مختلف گرفتم و کلی چیز با این کار کردن روی خودم بدست اوردم که خودش یه دنیا با من قبلی فرق داره فقط توی این دو مورد من ترمزز شدیدی گرفتم که نمیزاره بهتر بشم
بنام خدای هدایتگرم
سلام بر همه عزیزان
از شروع سال تمرکزی دارم روی موضوع احساس لیاقت تفکر میکنم
با وجود اینکه دوره مختص رو ندارم اما کوتاه نیومدم و سعی کردم با خوندن کامنت ها و توضیحات محصول و معرفی اون به درک بهتری برسم ….
واقعا تلاش ذهنی زیادی صرف کردم که امروز متوجه موضوع خیلی مهمی شدم و میخوام کامنتش کنم
مطمئن هستم بسیار کمک کنندست حتما کامنت منو تا انتها بخونید و تفکر کنید
من متوجه شدم با هدایت الله که فرکانس بی لیاقتی زندگی من از کجا شروع شد
.
.
.
از دوران تحصیلی راهنمایی همه چی کم کم شروع شد:
پدر من بخاطر وجه کاریش که وزارت نفت بود توی اقوام و نزدیکان ما مورد توجه بود و خانواده ما هم همینطور.
اون شرایط مالی بهتر ما باعث شد که نگاه و حرف بقیه روی ما خیلی سنگینی کنه
یعنی ورودی های اطرافیان خیلی سنگین بود و اونا بخاطر شرایط مالی بهتر ما:
یا از ما انتظار داشتند
یا بصورت غیر مستقیم سرزنش میکردن
و بطور کلی رفاه ما باعث رنجش ما شده بود طوری که هروقت داخل مدرسه ازم سوال میکردن
پدرت چه کارست؟
من با ترس جواب میدادم
ترس از نگاه سنگین بقیه
انگار که رفاه یک کار غیر اخلاقی بود
رفاه یک گناه بود
رفاه چشم دیگران رو گرد میکرد
رفاه باعث میشد من بچه سوسول بچه ننه و… خطاب بشن
و بارها انگ بی عرضگی و ناتوانی بهم زده شد
بخاطر این ورودی ها رفاه در ذهن من = رنج و عذاب و حس عذاب وجدان و دوری از خداوند شد……..
و به همین دلیل علاوه بر اینکه فرکانس نخواستن نعمت ها رو میفرستادم
شروع کردم رفتارهام رو تغییر دادن
مثلاً:
1:
با اقوام در کار کشاورزی سخت مشارکت میکردم تا حس رضایت خودم و اونا رو برانگیخته کنم (چون از دید اونا من نباید در رفاه و آسایش می بودم و الا بشدت تحقیر میشدم و مورد تمسخر واقع میشدم)
2:
خونه اقوام صبح زود بیدار میشدم با وجود خواب آلودگی زیادی و خودمو مجبور میکردم باهاشون در انجام کارها مشارکت داشته باشم….
3:
مادرم همیشه توصیه میکرد که ندارید دیگران از رفاه شما باخبر بشن و ما هم همین کارو میکردیم
و رفته رفته طوری شد که من ناخودآگاه رفاه و آسایش و لذت رو پس میزدم و این افکار در ذهنم شکل گرفتن که:
_ زندگی باید سخت پیش بره
_ رفاه و آسایش غیر اخلاقی و غیر معنویت
_ زندگی نباید انقدر لذت بخش و خوشایند باشه
_من نمی خوام در رفاه و آسایش باشم
اینا باعث شد سالهای سال وقتی آرام بودم و شرایط نسبتا خوبی بود و خوشحال بودم ناخودآگاه این افکار بالا تکرار میشد و در ذهنم آلارم زده میشد که:
در مسیر اشتباهی….
و درونم غوغایی به پا میشد که نباید زندگی خوشایند و … باشه
این فرکانس غالب ذهن من شد در همون دوران راهنمایی
و کار به اینجا ختم نشد:
من وارد مسیر علاقم شدم با آموزش های استاد
در همون اوایل کار بود که تونستم درآمد نسبتا خوبی در حد خودم داشته باشم که مربیگری بود
مربی ورزشی
(چون من عاشق ورزشم)
وقتی ورودی مالی ام کمی بالاتر رفت اون افکار غالب شدت بیشتری میگرفت که:
تو نباید در رفاه باشه
مگه میشه زندگی آنقدر لذت بخش باشه
تو چرا داری کیف میکنی شغل و علاقت یکیه نههههه نباید باشه
نباید به این راحتی پیش بری
زندگی نباید راحت باشه
و با مقایسه کردن دیگران با خودم این افکار شدت میگرفت
که دیگران داره پدرشون در میاد اونوقت تو …..
و استاااااپ همه چی شروع شد…..
من ماه هااااا درآمدی از علاقم نداشتم و مجبور شدم برم سراغ کار پاره وقتی که بتونم سر کنم ….
و این معمای من بود که چراااااا
خدایا چیییی شد
من که بهتر ا فیلم شدم از همه نظر
توانایی استعداد مهارت دانش و….
انقدر تفکر کردم که اینا توی ذهنم بروز پیدا کردن
در نهایت رسیدم به بحث:
رفاه معنوی نیست…..
و مخم سوت کشید!!!!!!!!
این دیگه کجا بووووود
من شنیده بودم ثروت معنوی نیست
اما وقتی خداوند کلمه ٫ رفاه ٫ رو بیان کرد دیگه نتونستم مقاومت کنم
این داستان شروع احساس بی لیاقتی من هست
که باعث شد از خدا کمک و راهنمایی بخوام که راهو بهم نشون بده
این مدت آنقدر تحت فشار بودم که صدبار تصمیم گرفتم مسیر رو رها کنم و به زندگی قبلی برگردم و فریاد بزنم اصلاااا نخواستیم و کلا از این سایت خروج بزنم و برای همیشه خدافظی کنم!!!!
این داستان زندگی مشترک خیلی از ماست
که گره میخوره به همه چی ….
دوستان واقعا کامنت شما و توضیحات خانم شایسته و استاد وکلی تفکر و راهنمایی خواستن از خدا باعث شد این کامنت نوشته بشه
در پناه هدایت الله باشیم
سلام به دوست عزیزم
امروز داشتم کامنت های این فایل رو می خوندم که به کامنت شما هدایت شدم
رفاه معنوی نیست ….
من از بچگی تو شرایط مالی نامناسب بودم ولی مثل خواهر برادرهام نبودم یعنی انتظار داشتم برای من همیشه همه چی آماده و مهیا باشه و نمی تونستم چیزهای ضعیف و کم رو بپذیرم
ولی خواهر برادر هام مشکلی نداشتن
اوائل همینطوری بودم نسبت به این قضیه حساسیت نداشتم احساس لیاقت می کردم و حق خودم می دونستم
ازون طرف میدیدم خانواده ام برای یه خواسته کوچیک انقد رنج می کشن خواسته ای که برای من باید راحت بوجود میومد کم کم غلبه کرد بهم که إ چرا ؟ تو چرا خودتو تافته جدا بافته می دونی ….. چرا ؟ و کم کم ناچارا پذیرفتم مثل اونا باشم تا اونا ناراحت نباشن
شدیدا حس می کردم رفاه غیر معنوی هست چون تو رو از انسان های و اطرافیانت جدا میکنه فاصله ات زیاد میشه خودتو برتر می بینی ( در حالی که همه می تونن این ذهنیت رو برای خودشون ایجاد کنن یعنی بقیه خودشون رو بالا بکشن نه من خودمو پایین بکشم )
خیلی بهم فشار اومد و الان مدتی هست دنبال برگشتن به ذهنیت گذشته ام هستم و پیشرفت های کم و خوبی هم کردم
موفق باشید
ممنون از کامنت عمیقتون
احساس عدم لیاقت | قسمت 2
بنام خداوند معجزه ها که با بهترین سوپرایزم میکنه
با درود و وقت بخیر خدمت استاد بزرگوار و خانم شایسته ی عزیزم
و درود به دوستان نازنینم
استاد در این قسمت باز هم خواستن بگن که علت احساس عدم لیاقت ما بستگی به میزان توجه ما به ناخواسته هاست
یعنی ما هزاران هزار زیبایی و نکات مثبت در زندگی مون داریم که میتونیم خودمون رو تحسین کنیم ولی تمام آن نکات مثبت را نادیده میگیریم میچسبیم به آن یکی دو موردی که نازیبا ممکنه بوده باشه…
و این بستگی به مدار مون داره که کجای این جهان و مدار مون ایستادیم..
یک وقتایی هست که خودمان میدونیم که چقدر با ارزش و محترم و عزتمند هستیم ولی فقط کافیع یکی از ما یک ایرادی بگیره و یا حرفی به ما زده باشه .آنقدر تحت تاثیر رفتار و گفتار آن شخص قرار میگیریم که به ناگهان همه چی جلوی چشمون تیره و تار میشه و فرو میریزیم و باورمون میشه .که طرف داره درست میگه و بقول معروف هر چی رشته بودیم پنبه شد…. و این کمالگرا بودن سبب این فرو نشستی میشه چون فکر میکنیم باید صد در صد اوکی باشیم …در صورتی که حتی یک درصد به این فکر نمیکنیم که ممکنه آن شخص از روی دوست داشتن و یا اصلاح کارمون بهمون اون حرف رو زده باشه !!!
و یا اینکه اصلا بخوایم از یک زاویه ی دیگه ای نیمه ی خالی لیوان رو ببینیم پیش خودمون بگیم شاید طرف از روی حسادتش سعی کرده که تخریب مون کنه !!! پس در هر دو حالت سعی کنیم به این ناخواسته ها توجه نکنیم!!! و بقول معروف زیاد جدی نگیریم و همان چیزی که خودمون دوست داریم و صلاح میدونید رو انجام بدیم
هر چند میدونم تمرکز به روی خواسته مون در چنین شرایطی واقعا کار سختی است ..چون در یک لحظه ممکنه حالمون نامناسب بشه ولی باید این موضوع رو با خودمون تمرین کنیم . واقعا تمرینات زیادی انجام دادم در واقع تنها کسی که همیشه ایراد میگیره و قضاوتم میکنن فقط دختر و پسرم هست .. و من همیشه فقط نگاهشان میکنم هر چند پسرم اینجا نیست ولی سالی یکبار هم اگر تلفنی صحبت کنیم همش از دوران ورشکستگی های مالی مون حرف میزنه و کلی بحث و ایراد که من آدم با درایتی نبودم .. دخترم که دیگه بدتر از اون .. چون بحث کردن با آدمهایی که اصلا گوش شنوا ندارند بی ارزشه .. ولی میدونم روزی خودشون به اشتباه شوند پی میبرند .. وقتی جهان بهشون یادآوری کنه که هر کسی راه و روش خودشو تجربه میکنه و نیازی به قضاوت و توهین و منممممم مممنمممم کردن نداره …. در هر صورت فقط نگاهشان میکنم .. چون در تمام مواقع من بهترین رفتارهای زیبا رو از همه میبینم .. همیشه مورد لطف عزیزان قرار میگیرم .. همیشه همه با من با احترام و عزتمندی رفتار میکنند .. در هر محفلی شاد هستم .. روی خوب و خوش مثبتی دارم و همیشه لبخند میزنم و روی گشاده ای دارم اگر هم ناراحت بشم زیاد طولانی نیست چون دیگه بلد شدم که توی احساس نامناسب نمونم اآنقدر تمرین کردم که فوری میرم گلدون هامو آبیاری میکنم و به زیبائ ها توجه میکنم و یا میام توی سایت خدا رو شکر ابزار آلات شادی های من زیاد هست !!!!. ولی باید در مورد روابط آنقدر روی خودم خوب کار کنم که جهان کبوتر با کبوتر را برام انجام بده .. یا روابطم با بچه هام خوب و عالی میشه و یا مثل حضرت ابراهیم که فرزندش ازش جدا شد. به بهترین و لذت بخش ترین خیر و صلاح الهایم از هم جدا میشم و انجام میشود … در هر صورت آنقدر روی خودم خوب کار کردم که قانون رو بپذیرم.
ولی به یک چیزی خیلی خوب پی بردم که اغلب مواقع افرادی که خودشون کمبود هایی در زندگی دارند و روی ذهن شون کار نکردن همیشه نگاه قضاوت و ایراد گرفتن شون به دیگران هست . همش دوست دارند طرفو با یک ایرادهایی کم ارزش و کوچیک کنند و عزت نفس شون رو ازشون بگیرند و این نشان از ضعف و خود کم بینی و حسادت و چشم و هم چشمی و عدم احساس لیاقت و کمبود عزت نفس هست …
استاد در این قسمت قانون رو بهمون یادآوری کردند ..
اینکه طبق قانون
جهان به اندازه ای که ما برای خودمون ارزش قایل هستیم برای ما ارزش قایل هست
به اندازه ای که خودمون رو در روابط و یا در پول و ثروت و یا در کسب و کار و یا هر چیزی که خواسته مون هست لایق بدونیم به همون نسبت بهمون پاداش میده و ما رو به مدار بالاتری هدایت میکند تا با افراد درست و مناسب و خوب و یا خوشبختی و عزت و احترام و پول و ثروت و نعمت و وفور و فراوانی هدایت میکند ..
واقعا چقدر همه چیز ما بستگی به همین احساس لیاقت و ارزشمندی داره .. در واقع اگر ما برای خودمون ارزش قایل باشیم و بخودمون احترام بگذاریم جهان ما رو به شرایط و موقعیت و جایگاه و روابط خوب و قشنگ و جادویی هدایت میکنه. که اصلا نمفهیمم چطوری به چنین جایگاهی رسیدیم .. و آنقدر نرم و آرام و تکاملی این مسیر طی میشه که فکر میکنیم همینطوری و یکهویی و شانسی و اعلا بختعگی به اون سطح رسیدیم!!!!
من که احساس میکنم حالا حالا ها خیلی خیلی جای کار دارم و باید بطور مداوم برای خودم الگوهایی رو بیارم که برای ذهنم منطقی بشه تا باورش بشه
در واقع باورهای قدرتمندی باید بسازم و الگوهایی رو جلوی چشمش بیارم و تایید و تحسین کنم تا این ذهن من در جهت مثبت باورش بشه که میشود جور دیگری هم زندگی کرد . هر چند ذهن ما در جهت منفی در کمتر از کسری از ثانیه نکات منفی رو خیلی سریع باور میکنه ولی برای مثبت اندیشی و موفقیت و توجه به زیبایی ها و نکات مثبت و و توجه به خواسته ها باید هزاران دلیل و منطق و راستی آزمایی براش انجام بدیم تا باورش بشه که برای خودم ارزش قایل بشم و بخودم احترام بذارم … باشه منم دارم همین کار رو میکنم و سعی میکنم الان که میخوام برم پیاده روی.. قبلش به خودم تعهد بدم موقع پیاده روی چندین بار به همین فایل با دقت گوش کنم و با خودم صحبت کنم و این تمرین رو بصورت عملی انجام بدم .. حالا در مورد پول و ثروت میخواد باشه!! … و یا در مورد روابط زیبای افراد و طرز صحبت محترمانه دیگران با همدیگر میتونه باشه … و یا در مورد روابط پدر و مادران با فرزندانشون میتونه باشه و یا ببینم افراد در مورد چه چیزهایی بیشترین گفتگوها رو انجام میدن هر چند هر وقت میرم اون کوه تپه میبینم خانواده ها با بچه هاشون میان اون بالا میشینند و کنار هم لذت میبرن بعضی هاشون از اون بالا یا بسمت غروب خورشید نشسته آند دارن مدیتیشن انجام میدن و یا بعضی ها برعکس بسمت ساختمان ها و خیابان های قشنگ شهر عزیزم پردیس نگاه میکنند ماشین های قشنگی که توی بلوار امیر کبیر در حرکت هستند رو میبینند .. بعضی ها دارن با اون دستگاههای ورزشی کنار بلوار ورزش میکنند . آخه اون قسمت از پیاده رو مخصوص پیاده روی و ورزش هستش .. بعضی ها هم پت های خانگی شون رو میارن آنجا وووواااای خدای من چقدر هم این سگ ها خوشکل هستند . .. وقتی میرم پیاده روی میخوام به اعمال و رفتار آدمهایی که از کنارشون میگذرم توجه کنم و الگوهایی رو پیدا کنم و به ذهنم ثابت کنم که من هم لایق داشتن بهترین ها هستم ..
خخب من دیگه برم آماده بشم قر و فرمو انجام بدم و لباس بپوشم و کرم ضد آفتابمو بزنم (چون پوست. حساس ظریفی دارم) هندس فری ام شارژ بشه و گوشیمو هم شارژ کنم شیشه ی آب مو آماده کنم و ساعت 05:30 عصر راه بیوفته برم تمرین های عملیمو انجام بدم
خخب چند تا از باورهای قشنگمو اینجا برای خودم جهت یادآوری مینویسم شاید نشانه و هدایتی برای دیگر دوستان قشنگم باشد
به قول استاد عزیزم کارها باید آسان پیش بره اگه کارهات سخت پیش میره مطمئن باش که یه جای کارت ایراد داره و باید بشینی و باورها و افکارت رو بررسی کنی…
خدایاااا شکرت که من همیشه و همیشه به جاهایی هدایت میشوم که کاملا با فرکانس خوب و عالی من در هماهنگی کامل هستند … خداوند من رو هدایت میکنه به جایی که هماهنگ با فرکانس منه ، دقیقا همینطور هم خواهد شد
خدای درون من با دست و دل بازی تمام ، تمام افراد باهوش و خلاق را برای پیشرفت من به سمت من هدایت میکند
احساس من یعنی فرکانس من
احساس مثبت یعنی فرکانس مثبت!!!! احساس منفی یعنی فرکانس منفی????
و این احساس نشان میدهد من به سمت خوشی میروم یا به سمت ناخوشی .به سمت خواسته ها و مطلوب ها یا به سمت ناخواسته ها و نادلخواه ها.
با ثروتمند شدن فاصله تخیل و واقعیت کمتر میشود
ما باید اول تمرکز 100 بذاریم فقط روی بحث باور های ثروت ساز چون وقتی ذهن ثروت ساز باشه چه تجسم کنیم چه تجسم نکنیم به خواسته مون میرسیم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدایاااااا شکرت که هر آنچه را که دوست دارم می توانم داشته باشم یا نقدا و جیرینگی میخرمش و یا بصورت هدایا و عطایای الهی دریافت میکنم
صَدَّقَ بِالْحُسْنَىٰ ، فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَىٰ
اگر خوبیها رو به خوبی تصدیق کنید ، ما هم شما رو آسون میکنم برای آسونیها
خدایاااا شکرت تنها فقط و فقط ترا می پرستم و میخوام در مدار آزادی پولی و مالی و آزادی زمانی و آزادی مکانی و روابط درست و مناسب خوب و عالی باکیفیتی باشم
و خدایااا تنها فقط و فقط از تو یاری میخوام برای هدایت و آگاهی و انرژی و سلامتی و تداوم و پایداری و تمرکز. و نعمت و خیر برکت های الهی را می خواهم
IN GOD WE TRUST
ما به خداوند اعتماد داریم
IN GOD WE TRUST
به نام خدا
سلام به استاد بزرگ عباسمنش
سلام به بانوی ارزشمندم خانم شایسته
سلام به همه خانواده صمیمیم
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری
احد بی زن و جفتی ملک کامروایی
نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت
تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی
تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو نمایندهٔ فضلی تو سزاوار ثنایی
بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی
بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی
بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی
نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی
نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی
همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و جزایی
همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی
همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی
احد لیس کمثله صمد لیس له ضد
لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی
لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
و خداوندی ک سرمنشآ همه خوبی هاست و لایق ستایش
خداوند رو شاکرم ک وجودم سرشار از تمام خوبیهای خداوند است
استاد عزیز و دوسداشتنیم زبانم قاصر از تحسینت و وجودم سرشار از عشقه به وجودت توی زندگیم ازت ممنون و متشکرم ک این فایلهای به ظاهر رایگان ولی در باطن گنج را به راحتی در اختیار ما میذارید عاشقتونم
استاد عزیزم من با شنیدن این دو تا فایل عدم احساس لیاقت صدای خورد شدن تک تک استخونهام رو شنیدم و فهمیدم که تمام ناکامی هام توی زندگیم از عدم لیاقتی بود ک در خودم ایجاد کردم
همینجا از خود نازنینم معذرت میخوام ک باعث شدم خیلی جاها سرافکنده بشه سرخورده بشه تحقیر بشه و شکسته بشه واقعآ بغض گلویم رو میفشارد
ولی اینم بگم ک از وقتی ک وارد سایت شدم اصلا ادم سابق نیستم هر چند هنوز پله اولم من همیشه سعی میکردم دختری اروم باشم همیشه سعی میکردم توی جمع لباس باب میل اونا بپوشم ک مبادا بگن این دختر جلف و سر به هواست ولی کم کم بعد از ورودم به دانشگاه تونستم باب میل خودم بپوشم و بعد از دانشگاه هیچ وقت برای تایید کسی لباس نپوشیدم همیشه با هر چیزی راحت بودم وارد جمع میشدم
یه مورد دیگه ک من همیشه عذابم میداد برخورد اقوام نزدیکم بود نسبت به بقیه دخترای فامیل وقتی میدیدم با اونو احوال پرسی گرمتری میشه درون خودم میشکستم همیشه سعی میکردم کمتر تو دیدشون قرار بگیرم ک از سلام و احوالپرسی باهاشون دور باشم ک شاهد برخود سردشون نباشم ک دلم بشکنه گاهآ فک میکردم قضاوتم میکنن شاید قیافم زشت باشه شاید بگن این چرا هنوز ازدواج نکرده این چرا تو همه مراسمات شرکت میکنه دختر باید خونه بمونه همه جا نره و حتی یادم میاد توی یه عروسی ک مسیرش دور بود همه بودن و من هم بودم اما یه نفر بهم گفت تو چرا اومدی بجای تو باید فلانی میومد و من فقط در تنهایی اشک ریختم
بعدها نشستم و تمام تمرکزم رو گذاشتم روی هدفم به هدفم رسیدم به جایگاه اجتماعی ک الان دارم به جایگاهی که 90 درصد دوستام و فامیلام ارزشو دارن
جالبه بدونید همون اقوام و فامیلی ک من ازشون فراری بودم ک برخورد سردشونو نبینم الان تک تکشو با من تماس میگرن جویای حالم هستن مستقیمآ بهم میگن تو افتخار فامیلی یا هر جا مادرم و خانوادمو میبینن تحسینم میکنن و اظهار خوشحالی و من هر جایی میبینمشون با افتخار باهاشون احوالپرسی میکنم و تحسینم میکنن خدا رو هزاران مرتبه شکرت
و اما در مورد روابط عاطفی ک یک الگوی تکرار شونده شده برام ک اخرین بار به بدترین شکل ممکن بود ک من با فایل اول عدم احساس لیاقت تمام رفتارم را بررسی کردم و نوشتم چه رفتاری با طرف مقابلم داشتم و قشنگ متوجه شدم خودم با رفتار خودم خودمو له کردم با اینکه از همه لحاظ من عالیم قیافه اندام جایگاه اجتماعی خانواده و…
اما در مورد دیدن نکات مثبت خودمون من همیشه خودمو زیبا و جوان میبینم و تمااااام روز و در تماااام برخوردام امکان نداره اینو به من گوشزد نکنن ک چقد تو قیافت جوانه چقد کمتر از سنت میزنی چقد قیافت جذابه حتی قبل از اینکه قانونو بلد باشم این برام اتفاق میفتاد و بارها و بارها منو اشتباه میگیرن فک میکنن 15 سال کوچکترم همه بهم میگن دهه هفتادی در صورتی من دهه 60 هستم خیلیا تا حالا فک کردن دهه هشتادم خخخخ
خدا رو شاکرم بابت اینکه سلولهای بدن من هر لحظه در حال بازسازی و جوانسازین
حالا متوجه میشم ک دیر رسیدنم به این جایگاه فعلیم و بد بودن اخر روابط عاطفیم بخاطر احساس عدم لیاقت هست
امیدوارم بتونم در مدار خرید دوره قرار بگیرم من از همه جوانب با قبل از تو سایت اومدنم تغییر کردم خدا رو هزاران بار شکر
منی ک از انرژی خداوندم و لایق تمام ثروتها
من ارزشمندم فارغ از عوامل بیرونی
من از بدو تولد ارزشمند افریده شدم
من چقد نزد خدا ارزشمندم ک به این سایت هدایتم کرد
خدارو هزاران بار شاکرم
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر که من در فرکانسی هستم که میتونم این آگاهی های ارزشمند و به ظاهر رایگان رو ببینم و یاد بگیرم و در زندگی خودم ازشون استفاده کنم واقعا استاد ایندفعه دست گذاشتید روی موضوعی که به شدت در من و البته فکرمیکنم در99 درصد جامعه بیسیک و اصلی هست و هرچقدر که شما بیشتر علائم رو میگید من بیشتر درک میکنم که کاملا در زمینه احساس لیاقت تهی هستم و باید به صورت تمرکزی روی این اصل و اساس کار کنم چرا که من هم در شغل خودم دچار همین کمبود احساس لیاقت هستم من یک کمک پرستارم و کار کمک پرستار تامین نیازهای اولیه بیماران هست و من در این زمینه فوق العاده عمل میکنم ولی از اونجایی که احساس لیاقت ندارم کارهایی که انجام میدم رو کاملا بدیهی و طبیعی میدونم این در حالیه که با چشم خودم دارم میبینم که صدها نفر قبل از من و بعد از من بودن و هستن که نمیتونن یک هزارم کارایی که من برای بیماران انجام میدم رو انجام بدن اونطور که من ارتباط میگیرم بقیه هرگز نمیتونن ارتباط بگیرن بارها شده همه با قدرت گفتن فلان بیمار نمیتونه غذا بخوره به پزشک بگید بیاد و براش ان جی تعبیه کنه(لوله تغذیه ای که به وسیله اون غذا رو به معده بیمار میرسونن)بعد من میرم و به راحتی به بیمار غذا میدم بعد همه انگشت به دهن میمونن که بابا چطور تونستی اینکار رو انجام بدی ما خودمون رو کشتیم ولی نشد بعد من به جای اینکه خودم رو تشویق کنم توی ذهنم میگم احتمالا شانس آوردم که بیمار غذا خورد و من رو جلوی همکارانم ضایع نکرد هزاربار اتفاق افتاده ها و منم هر هزاربار گفتم شانسی بوده هزار بار شده من یه جوری تزریقات انجام دادم که طرف چه بیمار بوده چه خانواده ام گفتن یه جوری آمپول میزنی که آدم اصلا متوجه نمیشه چقدر خوب بلدی و…من اصلا انگار نه انگار میگم خوب طبیعیه دیگه و هزار تا از این مثال ها دارم که به بهترین شکل کارم رو انجام میدم تعریف و تحسین بقیه رو کاملا میگیرم اما دریغ از یک بار تشویق خودم توسط خودم واقعا چقدر این موضوع دردآوره ولی همین که فهمیدم مشکل از کجاست به قول استاد نصف بیشتر راه رو رفتم و بقیه اش دیگه تکرار و تمرین و استمرار هست.
استاد این حرف تون رو که میگید احساس لیاقت در تمام جنبه های زندگی ما اثر داره رو کاملا با پوست و گوشت و استخوانم درک میکنم من به صورت آزاد هم به منزل افراد برای درمان بیمارانشون میرم که بهش home care میگن و همیشه و همیشه خیلی خیلی زیاد توسط خانواده بیماران بخاطر کارم،تمیزی ام،اخلاق خوبم،مهارت بالا در شغلم،رابطه ای که با بیماران برقرار میکنم و…تحسین میشم اما بخاطر عدم احساس لیاقت همیشه موقع قیمت دادن و پول گرفتن کمترین قیمت رو با صدای لرزان به مشتری میگم که گاها خود مشتری تعجب میکنه و میگه آقا اینکه خیلی کمه بعد من میگم نه زیاد هم هست و بارها شده خود مشتری یه پولی میزاره روی دستمزدی که من گفتم و بهم میده یعنی احساس لیاقتم اینقدر فاجعه است بعد که از خونه مشتری میام بیرون بخاطر اینکه حریف نجواهای درونم بشم که در گوشم فریاد میزنن باااابااااا تو کم کسی نیستی خانواده میگه هیچکس نتونسته با پدر من(که میشه بیماری که من براش کار انجام دادم) ارتباط برقرار کنه تو چطوری تونستی باااابااا چرا اینقدر خودت رو دست کم گرفتی تو خیلی تو شغلت مهارت داری باید دستمزدت هم در حد مهارتت بگیری و….و منم بخاطر اینکه حریف این نجواها بشم میگم بابا من بخاطر خدا پول کم گرفتم بخاطر خود بیمار پول کم گرفتم درسته اینجا پول کم گرفتم مطمئنم جای دیگه خدا برام جبران میکنه و…و با این دلایل مسخره خودم رو تبرئه میکنم و امیدوار به آینده و باز هم بیمار بعدی همین اتفاق مثل یک الگوی تکرار شونده تکرار میشه و من هم دوباره میگم بیمار بعدی و این چرخه معیوب ادامه داااااااااشت تا رسیدم به فایل قسمت 4 قدم دوم از دوره دوازده قدم اونجا بود که استاد درباره باورها و قیاس این کاری که دارند انجام میدن با شغل مورد علاقه شون یعنی ملک و املاک توضیحاتی دادند که من به خودم اومدم و زنگ هایی در ذهنم به صدا دراومد و همچنین همزمانی جالب اون فایل با دوره احساس لیاقت و این سلسله فایل های ارزشمند باعث شد که دیگه من کاملا بفهمم چرا یک قرون من دوهزار نمیشه فهمیدم که من در زمینه احساس لیاقت و باورهای ثروت در شغلم که اتفاقا مورد علاقه ام هم هست ایرادات اساسی دارم و خدا میدونه اگه احساس لیاقت و باورهام رو درست کنم چه نتایج خارق العاده ای در انتظارمه که در آینده حتما درباره تغییر این باورها و احساس لیاقتی که میخوام ایجاد کنم و درهایی از نعمت و ثروت که به روم بازشده بیشتر و بیشتر خواهم نوشت.
استاد عزیز مثل همیشه بی نهایت سپاسگزارم
ممنون از بچه های سایت بابت کامنت های زیبا.
سلام بر همه
خداحونم من میدانم که چقدر به این دوره نیازمندم نه تنها من بلکه کل خانواده ام لطفا من را در مداری قرارده که بتوانم این دوره را تهیه کنم
سپاسگزارم
خدایا الان دارم میفهمم که چقدر احساس بی لیاقتی دارم و چقدر باید روی این قسمت کار کنم لطفا این دوره را برایم بخر لطفا رحمتت را شامل حالم کن
به نام خدای مهربون
سلام
خیلی خوبه که استاد با این فایلها، علایم احساسِ عدم لیاقت رو ریز به ریز توضیح میده و چقدر از این علایم رو در تمام جوانب زندگیمون داریم و درمان این زخم کهنه خیلی زمان می بره و به قول استاد باید تا آخر عمر روی این موضوع کار بشه و تمرین بشه. من هیچ وقت با خودم خوشحال نبودم و همیشه از خودم ایراد می گرفتم مخصوصا از جسمم و از خدا شاکی بودم که چرا بینی منو کوچیک نیافریدی و چرا این کارو نکردی و چرا اونکارو نکردی و… البته هنوز هم خیلی جواب خوبی برای این سوالاتم ندارم و هنوز هم گاهی جلوی آینه، احساس میکنم خودمو دوست ندارم. با وجودی که همیشه آگاهانه سعی میکنم به زور خودمو دوست داشته باشم و به ززززوووررر جلوی آینه به خودم عشق بدم ولی واقعا زورکی هست و آگاهانه است. امیدوارم اگر تکرار کنم با خودم بهتر بشم و احساسم خوب بشه.
به امید خدای مهربون
ممنونم از خدایی بی نظیرم بایت
هدایت شما ب ایجاداین سایت ارزشمند
ممنونم از استاد عزیزمون بابت این سایت بسیار ارزشمند ک کلی آگاهی بما میده
این کامنت درجواب یکی از دوستان گذاشته بودم اما دوس داشتم تواین صحفه هم بزارمش رهاخانم تو ی کامنت با نکات بیشتری گفتند ک ب کمبود ها توجه نکن. یک نکته ی خیلی مهم برام جا افتاد (البته ک ما همه آگاهی هارو ب لطف الله از حرفهای استاد یاد میگیریم اما گاهی شنیدن یا خواندن همان جملات از زبان عزیزان دیگه باعث میشه برات روان تر بشه )
نکته ای ک برداشت کردم رو داشتم ضبط میکردم ک بخودم گفتم بیا خودتو کلاااااا. الک کن ذهنتو خالی کن از تمامی تجربیات منفی و فقط و فقط درس اون تجربیاتی ک بیاید بگیری (مثل بخاطر توجه روی نقاط ضعف باعث شد نقاط قوتم رو نبینم پس دیگع ب مثبتا توجه کن….)بگیر بقیه رو بریز بره
و بیا شخصیتت رو از اول بساز .تو ک قانون رو میدونی پس دنیاتو بساز چرا هنوز اثراتی از گذشته همراهت باشه ک بشن انرژی خوار ؟ چرا یاد آوری اشتباهات و تجربیات منفی وقتت رو بگیره وانرژی صرف کنه ب جای اینک اون انرژی رو میتونی بزاری رو چیزایی ک میخوای؟
چرا ذهنت پر باشه از خاطرات و تجربیات زیاد ؟ هرچقدر ذهنت خلوت تر باشه آرامشت بیشتره
سکوت ذهنت بیشتر الهامات رو بهتر دریافت میکنی…..