اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من داشتم همین الان فایلتون رو نگاه میکردم هنوز تا اخر ندیدمش ولی یاد یک داستانی افتادم از مسابقات بوکس که خیلی جالب بود گفتم بیام بنویسم براتون
داستان از این قراره که مایک تایسون قهرمان سنگین وزن بوکس جهان قرار بود با باستر داگلاس مبارزه کنه مایک تایسون قهرمان بلامنازع جهان بود و باستر داگلاس یه جوون تازه کار
همهدمیگفتن باستر داگلاس شکست میخوره امار و مسابقات قبلیشوندهمه به نفع تایسون بود
مبارزه شروع شد و چند راند گذشت که در یک راندی تایسون داگلاس رو انداخت گوشه رینگ که داگلاس شدیدا مقاومت میکرد که راند تموم شد
راند بعدی راند داگلاس بود و تونست تایسون رو ناک اوت کنه
بعد مسابقه بهش گفتن چطور تونستی این کارو انجام بدی گفت من سه روز پیش مادرم فوت کرد
قبل مرگش به من گفت من خواب دیدم که تو تایسون رو شکست میدی این اخرین حرفش بود ومن پذیرفتم و باور کردم که اولین کسی هستم که مایک تایسون رو شکسته میده
استاد من یهو باد این داستان افتادم حس گفتن این ماجرا اینقدر قوی بود که فایل هنوز تموم نشده گفتم بیام کامنتشو براتون بنویسم
با سلام خدمت استاد و خانم شایسته و همه دوستان خوبم در این سایت الهی
خداوندا هر آنچه که دارم از آن توست
خدا را شکر میکنم امروز هم با یه فایل جدید چقدر حال دلم خوب شد و انرژی خوبی گرفتم و این پرادایس دوست داشتنی با این همه زیبایی و قشنگیهای خوبش چقدر احساس آرامش و حال آدم را خوب میکنه تا در زندگیم به مسیرهای خوبی هدایت شوم اگر توجهم را بتوانم روی زیباییها هدایت کنم
اما با صحبتهای استاد در مورد باورهایمان در جهت مثبت چگونه از آن استفاده کنیم من معتقدم که اگر یک باوری کمک کند برای پیشرفت خود ما باعث میشود که ما موفق شویم و با تمام وجود آن را انجام دهیم اما باورهایی که به ما قدرت و انرژی خوب میدهد در جهت خواستههایمان ما را به موفقیت قطعاً میرساند اما اغلب باورهایی که داریم درست نیست و باورهای محدود کننده به ما این اجازه پیشرفت و حرکت را نمیدهند اما تا قبل از کار کردن روی ثروت 1 من هر باوری را چه از نظر سلامتی کاری و یا زندگی را چشم بسته قبول میکردم اما با کار کردن روی محصول ارزشمند ثروت یک کار کردن روی باورهای محدود کننده باعث میشود چرخه زندگی را برای ما روانتر و زندگی خوبی را میتوانیم آرام آرام آن را تجربه کنیم
اما باورهای نادرست چیزی است که با تکرار زیاد آن را قبول میکنیم و قلب مون اون آن را تایید میکند باید باورهایی را ایجاد کنیم که به ما کمک کند ثروت و یا نعمت وارد زندگی مان شود اما چیزی که به من کمک کرد تا محصول ثروت 1 را بتوانم بهتر کار کنم در مورد باورهای محدود کننده این است که در مسیر زندگی تا اونجایی که امکان داره از فضای مجازی اخبار روزنامه یا حرفهای پوچ و هر چیزی که من رو از راه درست خارج کند کنار گذاشتم و فقط تمرکز روی فایلها و توجه کردن به زیباییها من را یک قدم به جلو در جهت خواستههایم هدایت میکند تا بتوانم نتایج خوبی بگیرم
مثلا امروز در مورد سلامتی به این باور رسیدم که من دکتر نمیخواهم بروم چون معتقدم که خودم میتوانم خودم را مراقبت و خوب کنم الان خدا را شکر 5 ماه است که از دکتر رفتن دیگر خبری نیست منی که هر هفته دکتر بودم امروز به این باور رسیدم که روی ذهنم باورهای محدود کنندهام کار کنم و تا الان هم موفق شدم اما در مورد ثروت یا نعمت هنوز کمی باید روی باورهایم کار کنم تا تغییرات درستی در وجود و شخصیت من شکل بگیرد و جهان هم من را تایید کند تا به نتایج ثروت هم برسم باید در هر زمینهای باید با تغییر کردن و یا حمله کردن روی باورهایمان میتوانیم باورهای نادرست را جایگزین باورهای درست کنیم تا کمک کند برای حرکت پیشرفت و زندگی خوب استاد از شما بینهایت تشکر میکنم به خاطر درسها و آگاهیهای خوبتون همه دوستان خوبم رو به خدای بزرگ میسپارم
در پناه الله یکتا شاد سلامت و ثروتمند باشید انشاالله
سپاس گزار خداوندم بابت بودن در مسیر هدایت که نشونش احساس خوب منه
استاد چقدر من عاشق این استایل و راحتی شمام ،خانوم شایستهی عزیز خدارو شکر بابت وجود شما که این فایل ها به بهترین شکل آماده میشه و دستان نازنین شما این همه زیبایی داره به ما هدیه میده ،
دستان نازنین شما داره این همه باور خوب به ما هدیه میده
دستان نازنین شما داره کاری میکنه که ذهن ما به بهترین شکل برنامه ریزی بشه و ایراداشو پیدا کنیم به امید خدا
از شما سپاس گزارم که یار و یاور استادی و همه جوره بی نظیری ،هم تو کارهای سایت و معرفی محصولات و ارزش گذاری روی محصولات بینظیرین و هم لذت میبرم از این رابطه ی عاشقانه و سراسر عشق و آزادی ،
برای هر دوی شما عزیزان کلمات کم میارم برای بیان دو انسان شایسته ای که انقدر در مسیر درست دارن قدم برمیدارن ،سپاس گزارم .
استاد عزیزم مثل همیشه در مناسب ترین زمان اومدید جلوی دوربین ،در مناسب ترین زمان
نمیدونم از چی بگم از زیبایی پرادایس و فضای بهشتی یا استایل فوق العاده ی شما یااز این مفاهیم و آگاهی ها ؟؟؟
از یه طرف دوس نداشتم فایل تموم بشه و از طرفی ذوق داشتم برای نوشتن کامنت زیره این فایل ،
دقیقا دیشب داشتم جلسه قرآنی قدم دوم رو گوش میدادم که بعد تموم شدن ، گفتم با خودم که خب اگه یه باوری اصن غلط باشه و ولی به من کمک کنه چه اشکالی داره که اونو بپذیرم و بعدش حسم میگف هیچ اشکالی نداره با اون باور مثلا توی کسب و کارت پیش میری و بعد که میبینی اون باور باید بهتر بشه بهت گفته میشه و به خدا گفتم خدایا خودت به جواب صحیح هدایت کن و امروز توی سایت رو باز کردم و دیدم با قد و بالای رعنا وایسادین لبخند به لب و من چقدر خوشحال شدم و سریع متن و خوندم و گذاشتم دانلود بشه و جواب سوالم و گرفتم که بله هیچ اشکالی نداره ،اگر که میگن ترکا ذهن اقتصادی فوق العاده ای دارن مثلا ،یا توی هر کسب و کاری میرن میترکونن یا پشتکار فوق العاده ای دارن ،دیگه نیاز نیست من به خودم بگم که نه حالا بستگی به باور داره و اینا نه من باید دربست قبول کنم ،دررررررربست ،
خدایا چقدر بیشتر دارم حس میکنم که همگی توی یک مسیر داریم حرکت میکنیم و چقدر این همسفر بودن با این جمع رو بیشتر امروز احساس کردم ،و جا پای کسی میزاریم که در مناسب ترین زمان میاد و جواب سوالات مارو میده ،همگی کانکتیم به خداوند و خداوند آگاهه از دلهای همگی و به استاد میگه وقتشه و ایشون میاد جلو دوربین و دوباره سوال جمعی رو جواب میده و میریم یه مرحله بالاتر .
اولا خیلی حس خوبی گرفتم از این فایل ،چون هر چقدر فکر کردم درمورد خودم شاید 90یا 95درصد باور قدرتمند کننده اومد به ذهنم که در مورد موضوعات دارم ،حالا یه تعدادی از بچگی و تعدادی بعد از آشنایی با قوانین که آگاهانه خواستم که باور کنم نمیدونم از کجا شروع کنم
از همین امروز شروع میکنم ،نه نه از پنج شنبه هفته قبل اینکه من استعداد فوتبالی فوق العاده ای دارم باوریه که قبولش کردم از اول و علاقه اولم فوتبال بوده یه زمانی ،جوری که حتی نزدیک 4سال پام به توپ نخورد و درگیر خیلی چیزها شدم که تو خیلی از کامنت ها نوشتم و اینجا جاش نیست ولی بعد اینکه برگشتم توی دوماه اومدم روی فرم قبلیم و سیگار و اینارو بخاطر اینکه نفس کم میاوردم گذاشتم کنار ، (راستی گفتم سیگار ،دوستایی که دارم که سیگارین و خیلی سیگار میکشن و فوتبالشونم خوبه ، یعنی به خاطر باورهای محدودکنندشون
اقدامی نکردن وگرنه منتخبشون مطمعنم برزیل رومیزنه ،با اینکه سیگار میکشن ولی تو زمین بازی کسی نمیتونه پا به پاشون بدوا ،چرا ؟؟؟ اصن اعتقاد ندارن که سیگار باعث میشه نفس کم بیارن و میگن که وقتی تمرین مداوم داری ،سیگار اصن اثری ندارد رو کیفیت بازیت )
خلاصه من از بچگی کلی ام تعریف میشنیدم ،یعنی از سن 9سالگی که مربی بوکس و اونایی که اینکاره بودن میگفتن که استایلت فوق العادس و من 5سالم قطع و وصلی رزمی کار کردم به همراه فوتبال که دوس داشتم ،و انقد راجب اندام خودم تعریف شنیدم که رف توی ناخودآگاهم و حتی اون 4سالی که درگیر خیلی از چیزها بودم و دور بودم از ورزش با وجود مصرف ،من اصن بدنم تکون نمیخورد ،ومثلا انقد راجب اندام عضلانی من گفته بودن و انقد مثلا رفیقام گفته بودن که تو ژن بدنت اصن قند قبول نمیکنه ولی ما آب میخوریم چاق میشیم و هر چقدرم میخوری اصن شکم نمیاری و اینا من همهی اینارو باور کرده بودم بس که تکرار میشد و از 16سالگی من سیس پک دارم و خلاصه که یه ساله دارم میرم بدنسازی یعنی از پارسال دقیقا این موقع ها و اصن وقتی که رفتم پارسال صاحب باشگاه آقا رضا که خیلیم دوسش دارم و خیلی با معرفته ،بعد سه چهار روز بهش گفتم که برنامه بنویس برا من و گف خب چی مصرف کردی و چقدر کار کردی و اینا گفتم هیچی والله بار اولمه و خلاصه مگه باور میکرد !!!! کلی عکس گرفت و کلی نگا کرد و حتی بچه هام به هرکی میگفتم که این حرکت چجوریه بنده خدا ها فک میکردم دارم مسخرشون میکنم ،خیلی از مبتدیا میومدن که داداش این حرکت کدومه یا چجوریه ،میگفتم من نمیدونم برو از فلانی بپرس و اصن یه وضعی (البته بگم که از بچگی اون فوتبال و رزمی و ورزش تو خونه ام بود ،این نبوده که علنا هیچ کاری نکنم ،ولی به قول استاد وقتی شما یک چیزی رو باور میکنی ،قطعا بیشتر روش سرمایه گذاری میکنی و تجسم میکنی و چقدر این جمله طلاییه ) خلاصه که تو این یه سال دیگه فوتبال و کم کردم و فقط مسابقات جام رمضان پارسال و امسال رفتم و این باور استعداد فوتبال انقد در من قویه که اصن نیاز به تمرین ندارم ،یعنی دوسال بازی نکنم و دو سه جلسه بازی کنم حله و اینو به خودم ثابت کردم پارسال و امسال که اصن بازی نمیکردم ولی فقط برا مسابقه ها میرفتم و بدون تمرین و عملکرد درخشان ،راستی بحث فوتباله اینو بگم ،یه رفیق دارم 37هش سالشه و فوتبالش عالیه و ویژگی بارزش تو فوتبال دوندگیه بی حد و مرزه ، یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید ها و باور قدرتمند کننده ای که در ادامه میخوام بگم رو مدیون این دوستم هستم ،این آدم اصن خستگی حالیش نمیشه ،اصن برا نفس کشیدن این دوتا شش نداره ،بارها و بارها چمن بازی کردیم و ما زبونمون آخر بازی افتاده بیرون مسابقه سنگین ولی میومد میگف حیف شد تموم شد تازه داشتم گرم میشدم ، دوستان این چیزی که میگم واقعیه ها ادمیم نیست که بگم مثلا میخواد جلب توجه کنه یا هر چی … نه اصن عاشقه فوتباله و باورش اینه که فیزیک بدن من فوق العادس و توی این 20سالی که فوتبال بازی میکنه شما هر جوری که بگی رو این بشر تکل رفتن و خطا کردن ،طرفی که روی این خطا کرده رو بردن بیمارستان ولی این اصن انگار نه انگار و تنها کسی که پا به پاش میتونه بیاد من بودم ،چون این باورهای فوق العادش رو ناخودآگاه برمیداشتم و انگیزه وحشتناک داشتم اون زمان برای بازی و خیلی خوبم من تاثیر گرفته بودم و باور کرده بودم ،یادمه یه بار با این دوستمون بلند شدیم هد بزنیم توپ رو هوا بود ،کله هامون خورد به هم محکم ، خدا به سرم شاهده من که فک کردم سرمو کوبیدم به تیرآهن ولی اون غرور جوونی اینا به روم نیوردم ولی اونی که حالا حالا غرورش اجازه نمیداد از این حرفابزنه ،برگشت یه کم بعد گف کی با لگد اومد تو سره من ،یکی از بچه ها گف با رضا
خوردید به هم سراتون ، خلاصه من این باور که فیزیک بدن من عالیه و من اصن امکان نداره مصدوم بشم و اینا رفته تو وجودم و این و مدیونم این دوستمم ،ولی چون یه سالیه فاصله گرفتم هفته پیش زنگ زدن و گفتن مسابقه انداختیم باید بیا و این حرفا رفتم ،و بازی خوبیم بود و با اینکه 5صفر عقب بودیم آخر سر اومدیم 7پنج بردیم (بگم که اصن درونا باور داشتم که بازی و میبریم حتی با اینکه کلی جنجالی شد و روحیمون یه کم اومد پایین ولی باور کاره خودشو میکنه )آخرای بازی دوستم یه پاس داد و رفتم که شوت بزنم پاهام از هم فاصله گرفتن و پای چپم در واقع مچ پای چپم قشنگ یه جوری برعکس چرخید در حدی که استخون مچ پام خورد به زمین و یه جوری صدا داد که من خودم تا حالا انقد نترسیده بودم و وحشت نکرده بودم ،یه جوری شد که تا زانوم احساس کردم رگای پام ریختن به هم و همونجام دیگه تایم تموم شده بود ،خلاصه کفشمو در آوردم و چون متنفرم از اینکه ادای عاجزارو در بیارم 10ثانیه نشد که یه کم به خودم پیچیدم و بعدش بلند شدم و سریع پامو گذاشتم زمین (این مصدومیتم به خاطره بی احتیاطی خودم بود و جو گیری خودم ،یعنی توپو انداختم که شوت بزنم با این که دیدم تو خیلی فاصله گرفت از پاک ولی بیخیال نشدم و این شد آخرش )میخوام قدرت باور رو بگم بهتون ،
اومدم شب خونه با اینکه درد میکرد پام ،نمیدونین چقدر سپاس گزاری کردم و چقدر حالم خوب بود ،میگفتم خدایا شکرت اگه این فیزیک رو نداشتم اگه این باور رو نداشتم که الان به احتمال زیاد یا در رفته بود یا شکسته بود و…. ولی رفتم خونه و باد کرده بود و صبح پاشدم و مادرم گفت ازش کار نکش استراحت کن گفتم کاری ندارم باهاش زدم بیرون و گفتم سه روزه اوکی میشه و با اینکه درد میکرد آروم میزاشتم زمین و لنگان لنگان میرفتم یا میخواستم کامل بزارم زمین باید با سرعت خیلی کم حرکت میکردم و گفتم سه روز بهت وخمیدم که خوب بشی و الان چهار روز گذشته و من پام ورمش خوابید و الان میتونم کامل راه برم با یه کوچولو درد ،حالا کو نقش باور این وسط ؟؟؟ امروز یکی از دوستان و تو باشگاه دیدم که خیلی وقت بود ندیده بودمش و گفتم نبودی چن وخ ،گف که آره تو فوتبال زدن این مچ پام چرخید و تاندون پام پاره شد و یه ماه خوابیدم تو خونه ، خدا شاهده دقیقا موبه مو عیناً مثل اتفاقی که برای من افتاد ،قشنگ با دستش نشون داد و گفت و اونجا پیش خودم تو دلم چقدر عمیق سپاس گزاری کردم و گفتم ببین یک اتفاق مشابه یکی با حالا یه باور محدود کننده در برابر این اتفاق مشابه یک ماه میخوابه و یکی سه چهار روزه درمان میشه ،خدایا شکرت ،
برگردیم به همین امروز که اول کامنت میخواستم بگمش و حرف اینجوری اومد و خدا هدایت کرد ،این دوستمون ژن خوبی داره و منم امروز آخره تمرین که تیشرتمو درآوردم و نگا کرد و کلی تعریف و تحسین ، پرسید داری برا مسابقات آماده میشی ؟؟گفتم نه فعلا برا مسابقات ایده ای ندارم و ماه رمضون و نیومدم و یه ماهم بعدها اون نیومدم و تازه دارم میام و اصن حرف اینجوری شروع شد که داستان پاشو گف ، و گف مکمل که مصرف میکنی ،گفتم نه چیزی مصرف نمیکنم ،گف خب غذا حتما درست و حسابی میخوری و اینا ،گفتم نه والله همون غذای عادی و حالا یه تخم مرغی یه سیب زمینی اگه بود که خوبه نبودم بهش گیر نمیدم ،گف پس این حجم و از کجا آوردی ؟؟؟اخه دیده بود پارسال که اومدم تازه اونموقع 78کیلو بودم و الان 84کیلو با کلی عضله ،
گف تو بدنت خیلی فوق العاده از غذا داره حجم میگیره و همین که اینو گف ،گفتم چقدر باور فوق العاده ای واقعا چرا به ذهن خودم نرسید ،
و منی که انقد رشد کردم تو یه سال بدون هیچی ،دلیلش اون باوری که از بچگی راجب ژنتیک و اینا بود و البته باورهای محدود کننده ای که با استفاده از قانون آگاهانه نمیپذیرفتم اونارو ،گف تو بری همین الان تو دسته ی خودت اولی و اینا و بعدش به خودم آفرین گفتم که درگیر این باورهای محدود کننده که ماشالله کمم نیست تو این ورزش نشدم ،
بچه ها شاید ما بخونیم و از اینا رد بشیم ولی سره همین باورهای محدود کننده میدونید چقدر آدم قید این ورزش رو میزنن؟؟؟ نه ورزش طرف به خاطر باورهای محدودکنندش قید رویاها و خواسته هاشو میزنه ،همین دوستمون میگف که این ورزش پول میخواد و غذای درست و حسابی و اینا گفتم که داری بهونه میاری ،گف نه بهونه نمیارم و کلی باور محدود کننده گف هم راجب ورزش و هم باورهای محدودکننده در مورد ثروت داشت و شرک داشت خیلی ،خب من که نمیتونستم روانشناسی ثروت براش برگزار کنم و البته خودمم ندارمش هنوز خخخخخ ، دیگه بحث و یه جوری تموم کردم ،
طرف مثلا میبینم خیس عرق داره وزنه میزنه و کلی زحمت میکشه و بعدش که هم صحبت میشی ،میگه که ای بابا چه فایده تا مکمل و اینا نزنی که فایده نداره و من میگم خب تو اگه ته ذهنت اینه پس چرا داری انقد حمالی میکنی و درجا میزنی ؟؟؟اصن نمیدونن که چی میخوام و پی چین ، تمام اونایی که پارسال دیدم و الآنم میبینم و بدنشون تغییر نکرده و همونه با اکثرشون هم کلام شدم به خاطر اخلاق خوبم و ارتباطی که میتونم بگیرم و همشون متفق القول باورهای محدود کننده داشتن ، طرف میگه من اصن ساق پاهام رشد نمیکنه ،میگم بابا لامصب نزن این حرف و تو تمرین کن ،میگه نه هیچ حرکتی رو این عضله ها فشار نمیاره برا من ، میگم آره تو راست میگی ،یا طرف میگه من هرکاری کنم دو روز نیام این پهلوهام برمیگرده و میگم آره راس میگی ، ولی هستن آدمای بااراده که من لذت میبرم ازشون طرف پوست و استخون اومده چند ماه پیش و الان ماشاالله بدنی ساخته برا خودش و میرم که تحسین کنم و بعدش هم کلام میشیم ،میبینم ردپای قانون رو و رد پای شورو شوق رو به همراه باورهای قدرتمند کننده ،مثلا میگم فلانی نظرت راجب مکمل و اینا ،میگه نه بابا تغذیه درست باشه به هیچی نیازی نیست و این باورش رو در عمل و نتایجش من دارم میبینم به چشم و لذت میبرم ،همه چیز باوره ،همه چیز باوره منی که بلد نیستم فیگور بگیرم درست و حسابی ولی بخاطر اون باوری که من فوق العادم تو این زمینه ،بدنم حسابی مسابقهای شده حتی پارسال بعد 3ماه مربی باشگاه گف که میخوای شرکت کنی ؟؟گفتمنه فعلا زمانش نیست ،
یا در مورد سلامتی من واقعا باور کردم که با هر مریضی که بدون قرص و دارو پشت سر میزارم ،سیستمایمنی بدنم هزاران برابر قوی تر میشه و شکر خدا من چندین ساله که بخاطر هیچمریضی قرصی ننداختم ،وتو این سالا فقط چند باری سرما خوردم همین ،
یا در مورد دندونام بگم که باور دارم که دندونام صدفی و محکمن و سنگم باهاشون خرد میکنم ،البته امتحان نکردم هههه،ولی خب دندونای مادرم عالین ،
درمورد اینکه هیچوقت نمیپذیرفتم که فلان قومیت بدن و فلان و میگفتم که هر جوری باشی اونجوری به تورت میخوره و این قبل آشنایی با قانون بود و هرجا میرفتم انسان های خوبی به پستم میخوردن ،و الآنم که نگم براتون ،
یا درمورد روابط یه دوستی دارم که طلاق گرفت وکلی ناراحتی توخونواده و ازدواج دومش موفق بوده و الان بچه ام داره و داداش کوچیکترشم طلاق گرف ولی دیگه اون ناراحتی ها پیش نیومد به اون شدت ،چون که دیدن که داداش بزرگه ازدواج دومش خیلی موفق بوده یه جورایی قبول کردن که این هم صددرصد ازدواج دومش موفقه و طرف خودشم عین خیالش نیست و از این بابت ناراحتی نداره و من در این مورد حدس میزنم که با دیده هام که طبق قانون اینطوری باید باشه با شناختی که ازشون دارم ،
یا درمورد باورهای محدود کننده همکار دارم که همیشه در مورد ناخواسته حرف میزنع و میگه هرچی آدم ناجوره گیر من میاد و دقیقا هم همینه هر آدم ناجوری گیره این میاد همه و همه ی اینا و هزاران هزاران مثال که هممون داریم داره نشون میده که بلع بحث باورهاست و پذیرفتن چیزی یا نپذیرفتن چیزی
خدایا صدهزار مرتبه شکرت بابت همه چیز و این آگاهی های ناب که قسمتی ندارن و مسیر زندگی رو بی نهایت برامون لذت بخش و هموار کردن ،
استاد عزیزم الهی که همواره و سالهای سال اینجوری درک فوق العادتون و این آگاهی ها رو با ما به اشتراک بزاری و جمعمون در آخرت یه جمع ازهمه نظر فوقالعاده در بهشت باشه و البته که شمارو در این دنیا ملاقات خواهم کرد .
بچه ها جای همگی خالی امشب مهمون آگاهی های قدم سومم و دارم میرم خونه و چایی بریزم و بشینم پای این آگاهی ها و آگاهی نوش جان کنم .
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم .
چقدد زیبا تعریف کردی و کامنت گذاشتی و بهم فهموندی که پسرایی هم هستن که میتونن اینقد زیبا از یه خانوم تعریف کنن و چقد زیباس که جهان داره با دستانش بهم میفهمونه که هستن پسرای عالی که قدرت تعریفشون از یه دختر زبانزد باشه البته که از دلشون باشه اون تعریفات ممنونم ازتون
در مورد سوال اول باید بگویم اولین باور قدرتمند کنندام این است من دست به هرکاری بزنم بدون شک در آن کار بهترین میشوم و همیشه در شغلهای که داشته ام متخصص شده ام و این قدر علم و تخصصم را در آن موضوع بالا میبرم که عموما بعد از مدت کوتاهی همکارانم از پیشرفتم تعجب میکنند و این باور باعث شده بدون خستگی مشتاق بالا رفتن تخصص و علمم در شغلم باشم و ساعتها مطالعه و تمرین کرده ام و میکنم و بدون ترس هر ایده در مورد بهبود بهم گفته میشود را اجرا میکنم .
دومین باور قدرتمند کننده ام این است که من قدرت کلام خوبی دارم ،به وسیله این باورم با هر شخص و هر جمعی به راحتی ارتباط بر قرار میکنم و بدون نگرانی خواستههایم را میگویم و نتایج خوبی میگیرم.
و اما سوال دوم باورهای محدود کننده …
یادمه در اولین شغلی که به عنوان تولید کننده با مبلغ کمی شروع کردم پیشرفتهای مالی خوبی کرده بودم تا جای که از هیچ بانکی وام نمیگرفتم و نیاز نداشتم و سالهای اولی که یارانه دریافت میکردم به آن مبلغ کم هیچ نیازی نداشتم و ماها در حسابم به اندازه حقوق چندین ماه یک کارگر پس انداز شده بود و همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه من در جمعی این موضوع را عنوان کردم که من وام بانکی بدهکار نیستم و یارانه ام را هم پس انداز کرده ام وبا واکنش تند اعضای اون جمع روبرو شدم که چرا رایانه را برداشت نمیکنی اگر دولت ببینه تو از یارانه ات استفاده نمیکنی حتما قطع میشه و از امتیاز حساب بانکیت استفاده کن وام بگیر و شغلت را توسعه بده و چندین بار در چند زمان مختلف اینجور حرفها را میزدند که تا خدا برات خواسته ازش استفاه کن (وام بگیر و از یارانه استفاده کن) و من با تمام وجود اون حرفها را باور کردم و کلی به خودم ناسزا گفتم که چرا با وجود حساب بانکی عالی که بقیه حسرتش را میخورند وام نگرفته ام از آن مقطع به بعد هیچ یارانه و پس اندازی در حسابم نگه نمیداشتم و در هر بانکی که حساب باز کرده بودم و میکردم اولین سوالم وام بود و به شدت عوامل بیرونی را برای رسیدن به ثروت مهم میدانستم. کار به جایی رسید که کل اون شغل و سرمایه را طی چند سال از دست دادم بخاطر طی نکردن تکاملم و چند برابرش را بدهکار شدم و هر ماه منتظر واریز یارانه بودم یکی دیگر از باورهای که از آن جمع به دست آوردم این بود که مردم در فقر زندگی میکنند کمبود در جامعه حاکم است و من باید هم رنگ جامعه باشم این باور تا جای پیش رفت که من در خریدهایم نگران بودم کسی خریدهای مرا نبینه و حسرت نخوره و گاهی با وجود پول به همسرم میگفتم همه را امروز خرید نکن بزار برای یک زمان دیگر…
باورهای محدود کننده ام به قدری قدرتمند شدند که از اون زندگی به زیر صفر نزول کردم و البته تا سالها نمیدانستم باور به فقر و کمبود، باور به یک شبه پیشرفت کردن، باوری که قدرت را از خودم بگیره و به عوامل بیرونی بدهد، باور به سرنوشت و جامعه و بی قانون بودن جهان و از همه مهمتر باور به خدای که بسیار خشن و حسابگر و عذاب کننده است و منتظر است بنده اش در یک شب بارانی اشک بریزه التماس کنه و بگه دیگه حالا من رو هم ببین تا یه فرجی بشه وگره ای از یکی از مشکلاتش باز کنه اونم اگه صلاحش باشه اینها باورهای محدود کننده ای بودند که قبل ازحضورم در سایت توحیدی استاد عباسمنش در زندگیم بودند و میگفتم این هست و جز این نیست و در زندگیم به راحتی مو به مو اجرا میشدند…
خدا را هر چقدر شکر کنم برای این زندگی جدیدم و باورهای توحیدی جدیدم کم است و این موهبت را مدیون خدای وهابم و دست قدرتمند او استاد عباسمنش مهربانم هستم.
این از فضل پروردگار من است که در جمع توحیدی عباسمنش هستم.
استادعزیزم چقدرخوشحالم روی ماهتون رومیبینم، وچقدر استایل بدنتون،مخصوصا حجم بازوهاتون عالی وقابل تحسین هست،عاشقانه وقلبا اندام زیبا وتنومندتون رو تحسین میکنم.
بینهایت سپاسگزارمازتون که این فایل زیبارو تهیه کردید،وقتی داشتم به موضوع چه موضوعی رو باور کردید،توجه میکردم دقیقا دوره کشف قوانین برام مرور شد،که همانطورکه محیط برنامه نویسی داره واکنش میده به کدهای وارشده،دقیقا بهموننسبتم جهان ما داره واکنش میده به فرکانسهای(باورهای) ما،تواین جهان که فقط ساخته شده به باورهای ما پاسخ بده،هر چیزی رو اگرباورکنم وتوجه کنم وهی تکرار کنم وارد چرخه اش میشم ولاجرم اون باورهای خوب یا بد رو تجربه میکنم.
چقدرباورهای رایجی رو جامعه فرهنگ ومحیط براحتی پذیرفتیم، ودقیقا داریم همونارو تجربه میکنیم، هزاران باورهای مخرب که فلان متولدین این ماه اینجورین، فلان قومیت اونطوریه، باورکمبود که توهمه زمینه ها داره از همه جهت بهمون ضربه میزنه.
باورهای مذهبی که اگر ثروتمند بشی آدم بدی میشی و هزاران احساس گناهی که فقط از طریق فرهنگ وجامعه بما رسیده و مافقط باور کردیم وداریم همواره تجربه میکنیم.
یادرمورد سلامتی که فلان بیماری حساسیت فصلی هست یا چون ما تواین خانواده ایم نسل درنسل درماچرخیده.
استاد عزیز وقتی داشتم به ریشه باورها فکرمیکردم،به این نتیجه رسیدم افراد ازجمله خودم برای اینکه صلب مسئولیت کنندو مقصررو عوامل بیرونی بدونند واین باور که تمام اتفاقات زندگیم رو من دارم توسط باورهایم خلق میکنم رو قبول نکنند میان یه درپوشی میزارن به اسم عوامل بیرونی.
چند روز پیش که این فایلو دیدم رفتم چند تا باور نوشتم که بیام کامنت بزارم اما نمیدونم چی شد با وقت نکردم یادم رفت بنویسم الان خدا بهم گفت برو تو سایت در حالی که جلسه سوم تکمیلی دوره احساس لیاقت و گوش میدادم اومدم برم کامنت بخونم که یهو گفتم بزار بقیه کامنتهای این فایل جدید و بخونم و برم کامنتشو بنویسم
نمیدونم شاید الان خداوند این همزمانیو بوجود اورد که من کامنت بنویسم
فایل این جلسه استاد در مورد باور صحبت کردند که اگه یه باوری غلطه اما در جهت پیشرفتته سعی نکن تغییرش بدی و ادامه اش بده
مهم نیت توعه که چطور به مسیله نگاه کنی و باود اونو بسازی
استاد خیلی از باورهایی ک به ما گفتن از بچگی خیلیهاشون اشتباهه و به خورد مغز ما دادن و ماهم پذیرفتیم و الان که تو این سایت هستیم و داریم رو خودمون کار میکنیم باید 100 خودمون بزاریم که باورهامونو کم کم تغییر بدیم
چن تا باور مثبت من دارم که ناخوداگاه ساختمش از بچگی و هرکیم میبینه منو اون باور بهم میده
مثلا من چهره بی بی فیسی دارم الان که 42 سالمه
بخدا عین یه دختر 15 سالمه ام از لحاظ چهره و اندام انقد که ظریف و بی بی فیسم و هرکسیم منو میبینه بهم میگه ازاده هی پیر نمیشه و تا میاد جوانتر میشه و عین یه دختر 15 سالسه اس
من خودمم اینو واقعا باور دارم و جالب اینه که من 90 درصد دوستامم از خودم کوچکترن و خواستگارامم همین طوره 80 درصدشون
یه خاطره الان یادم افتاد دوران دبیرستان یه دوست صمیمی داشتم همسایه ام بودیم و یک سال از من کوچکتر بود و ایشون ی دوست داشت ک دوست منم شده بود همیشه به من میگفت تو خیلی خوشگلی و با نمک
بینی باریک صورت ظریف چشم خوشگل دهن کوچک داری(شاید اولین کسی بود اینطور با حزییات از من تعریف میکرد )و من قبلش اصلا باور نداشتم اینطور بودم همیشه میگفتم من لاغرم البته که اینو تغییر دادم و اون باوری ک دوستم به من داد ناخوداگاه من باورش کردم و الان همه بهم میگن خیلی خوش اندامی خوشگل و بانمک و بی بی فیسی و تکرار و ملکه ذهنم شد که واقعا همین طور هستم
ینی میخام بگم واقعا اگه کسی باوری بهت میده ک بهت کمک میکنه سعی کن قبولش کنی مثل همون مثال ک استاد تو این فایل گفت
باور دیگه اینه من ادم بیخیال و شوخ طبعیم و پر از حس مثبت و هرکسی با من باشه حتی باور اول همیشه بهم میگن پر از انرژی و حس مثبتی و از بودن با تو لذت میبربم و شوخ طبع و خوش خنده هستی و همه میگن خیلی بیخیالی از همه لحاظ و اگه دنیارو آب ببره ازاده تکون نمیخوره و بیخیال انگار ن انگار اتفاقی افتاده یتی در این حد
باور دیگه اینه خیلی زود رابطه برقرار میکنم و توانایی بالایی دارم و هرچیزیم سریع یاد میگیرم. و استعداد بالایی دارم در یادگیری چیزی
باور دیگه من همیشه میگم سلامتم و سالم و شاید باور نکنید من از همه اعضای خانواده و فامیل سلامت ترم خدا راشکر و حتی نمیدونم ی سردرد چیه
البته که شاید در حد اینکه یه لحظه ار خواب بپرم سرم در حد یه لحظه درد بگیره ولی سریع خوب میشم بدون قرصی یا فکر کردن بهش
البته که باورهای غلط هم دارم و دارم تغییرشون میدم و هر لحظه خودمو بهبود میدم
اما خداراشکر این باورهای درست زیادی هم دارم که اینجا چند نمونه اشو گفنم
استاد سپاسگزارم که این فایل بی نظیرو رو سایت قرار دادی.اسناد اگ ممکنه فایلهای بیشتری رو سایت بزار دورتون بگردم میدونید چقدر دوستون داریم و وقتی فایل میزارید انگار دنیا رو بهمون میدن
خداراشکر برای این سایت الهی
خداراشکر برای وجود استاد عزیرم و مریم بانوی عزیزو دوستان بی نظیرم
هنوزم با گذشت هفت سال وقتی فایل جدید می آید دست و پاهایم از شور و شوق شنیدن آگاهی ها می لرزد
قلبم به تپش میفتد
و همچنین سلام می کنم به مریم زیباروی دوربین به دست
استاد دلم می خواد در مورد این باورهایی که در این 7 سال ساختم و بهم کمک شایانی کرده بنویسم
یا رب مددی
استاد من از شما یاد گرفتم به اینکه دیگران با جهان بینی خودشان راجع به من چه فکر می کنند بی توجه باشم، این باور در تمام جنبه های زندگی من تاثیر گذاشته است، من 30 تیر امسال 34 ساله می شوم، اما دو سال است صبحانه نمی خورم، عموم جامعه حتی پزشکان می گویند اشتباه است اما من راه خودم را با قانون سلامتی می روم.
به من می گویند تو در غار تنهایی ات گرفتاری، هیچ دوستی نداری، اما من یاد گرفته ام به قول حضرت ابراهیم دوستی داشته باشم که همواره با من است، رفیق من است، رفیقی که هرگز نمی میمیرد.
من با شما ساخته ام که خداوند عاشق من است، حامی و هدایتگر من در رسیدن به مسیر خواسته های من، به قول سودای عزیز خودشم به آسانی
من یاد گرفتم برای رسیدن به اهدافم تمام ذهنم را از گذشته و تجربیات مسخره اش پاک کنم و با قدرت تنها به حرف یک نیرو گوش دهم و بی چون و چرا دل بسپارم.
من یاد گرفتم کاری نداشته باشم بازار بالا می رود و یا پایین، یاد گرفتم سوار بر دوش خداوند از دل انرژی های نهفته در طوفان های سهمگین زندگی ام ثروت بسازم.
من باور دارم تمام انسانهای دور و بر من پاک ترین، صادق ترین و انسان هایی با خوی بهشت هستند، دیگران به من برچسب ساده لوح بودن می زنند، اما من می بالم به این ویژگی زود باور بودنم چرا که من با خود ساختم قلب من و احساس من هرگز اشتباه نمی کند و همه آدم ها تکه ای از روح خداوند هستند اگر بدی دیدم در خودم بگردم و پاک کنم جسم و روحم را.
من یاد گرفتم در ذیغ جستجو ایستاده ابدی باشم، مبادا کم بیاورم و بگویم برایم بس است.
من یاد گرفتم هر روز باید تشنه تر شوم برای شنیدن این آگاهی ها اگر می خواهم جهان تنها با یک اشاره مرا سر عقل بیاورد نه با چک و لگدهایش.
من یاد گرفتم با اسراری که هیچ کس نمی داند؛ چطور؛ از کجا؛ کلید خزائن غیب را برای خودم شخصی سازی کنم.
من ساخته ام برای بدست آوردن چیزی نباید چیز دیگری را قربانی کنم. باید از نو بسازمش.
و در آخر من یاد گرفتم خدایی را پرستش کنم که تنها می گوید بنده ام آن می شوم که تو می خواهی و مگر در خدایی من چه یافت می نشود.
هزاران هزار بار البته که خدا برای بنده اش کافی است.
من می گویم سرورم سراپا پر از شور و شوقم هنوز 7 سال نگذشته مرا رساندی به یکی از بهترین و ثروتمندترین شهرهای جان
خدا می داند من و خدا چه داستان های جذابی در آغوش هم خواهیم ساخت.
استاد من بعد از 7 سال با ثروت 3 جانی دوباره گرفتم شما گفتید ثروت 1، کاش گنج نهفته در ثروت 3 را هم می گفتید.
خیلی احساس خوشبختی و رضایت از زندگی می کنم.
ممنونم که در وجود من ساختید می توانم بخرم بسازم هر آنچه را که اراده کنم.
ممنونم به خاطر معرفی قانون وساده سازی و بیان آن به بهترین شکل ممکن و با کمترین خطا توسط شما استاد ارجمندم
مریم عزیزم دوست بی نظیرم از صمیم قلبم تحسینت میکنم چه باورهای فوق العاده ای برای خودت ساختی وهر روز با این باورها زندگی ای سرشار از عشق ،ثروت ،سلامتی را برا خودتون می سازید
میدونی مریم جان حس فوق العاده ای از کامنتت گرفتم چه حس خوبی وانرژی ای گرفتم از تک تک باورهایی که ساختید ، تو کامنت خیلی از دوستان درک کردم توحید وداشتن باور توحیدی مهم ترین اصل وباور هست چون ما به اصل خود برمیگردیم
مریم جان دوست مهربانم سپاسگزار حضور گرم ومهر بی پایان ات هستم
مریم جان ذوق وشوقی که داشتید را در تک تک کلماتت درک کردم
دوست خوبم بابت اینکه قلب منو با دایره آبی زیبات پرنور و شاد کردی سپاسگزارم.
به رسم هر روزه و چندین و چند ساله ام صبح ها می نویسم آنقدر که قلبم به سوی خدا باز شود گاهی یک خط و حتی یک کلمه و گاهی چندین و چند صفحه؛
امروز کتاب بی نظیری را باز کردم و دوست داشتم چند خطش را باهم بخوانیم.
دوستت دارم دوست عزیزم
این حق شماست که ثروتمند باشید، شما به این دنیا آمدید تا زندگی پر خیر و برکتی داشته باشید و شاد و مرفه و آزاد باشید.
این حق الهی شماست که تا جایی که می توانید رشد و پیشرفت کنید و در تمام زمینه ها خودتان را اثبات کنید.
وقتی می توانید از ثروت خدای بی نهایت در درونمان لذت ببریم، چرا باید فقط به اندازه ای که اموراتمان بگذرد راضی باشیم، باید همیشه به دنبال این باشیم که پول بیشتری به دست بیاوریم، این یک خواسته متعالی است.
عزیزم برای تو ثروتمندی در هر زمان و مکان رو ارزومندم.
سلام به استاد عزیزم، خانم شایسته نازنین و همه دوستان خوبم
یادم نمیاد آخرین کامنتی که نوشتم کی بوده، ولی حس کردم امروز باید بنویسم.
این فایل و این صحبتها برای من یه تلنگر بزرگ بود. خیلی عجیب هدایت شدم بهش. انگار خدا میخواست بهم بفهمونه الکی داری دست و پا میزنیا، از مسیر خارج شدیا زود باش برگرد!
خیلی وقته ننوشتم و حالا میخوام یه کم از مسیرم بگم و بگم چرا صحبتهای استاد توی این فایل برام یه تلنگر بزرگ بود
چهار ماهه مهاجرت کردم و همزمان با اون زندگی مشترکم رو با همسرم شروع کردم. دروغ چرا تا همین دیروز داشتم دست و پا میزدم، انگار یه هالهای اطرافم بود و اصلا نمیفهمیدم داره چه اتفاقی میفته، دیگه هیچ کنترلی روی ذهنم نداشتم، ورودی منفی پشت ورودی منفی! توی تمام این مدت فایلها رو گوش میدادم ولی فقط گوش میدادم! پای عمل که میرسید وا میدادم. به جای اینکه کنترل کنم ذهنم و ورودیهامو، شده بودم یه آدم واکنشگرا، تا تقی به توقی میخورد به طرز عجیبی واکنش نشون میدادم و احساس درموندگی میکردم.
همش به این فکر میکردم که چرا من نمیتونم به حرفای استاد عمل کنم. چرا نمیتونم ذهنمو کنترل کنم، چرا اطرافم پر از ناخواسته اس؟
تا رسیدم به این فایل. و فهمیدم دلیلش فقط یه چیزه! ورودی! من ورودیهای منفی رو نبسته بودم! از همون روز اول مهاجرت همه بهم میگفتن مهاجرت سختهها، زندگی مشترک سختهها، اولش داغی نمیفهمی! و من باورش کردم.
همه بهم میگفتن زبان آلمانی سختهها پدرت درمیاد تا یاد بگیری، اونوقت منی که دو تا زبان رو به راحتی یاد گرفته بودم و مطمئن بودم هوش زبانی خوبی دارم، این حرفا رو باور کردم و زبان آلمانی برام شد یه غول بزرگ!
من به راحتی مهاجرت کردم. زمانی که با تمام وجودم میخواستم مهاجرت میکنم و روی باورهام کار میکردم خدا یه دستی گذاشت تو زندگیم که هنوزم باورم نمیشه. خیلی عجیب با همسرم آشنا شدم که ساکن آلمان بود، تصمیم گرفتیم رابطمون رو ادامه بدیم و بعدم ازدواج کردیم و من بدون هیچ دردسری ویزا گرفتم و اومدم آلمان. اوایل سختم بود، فکر میکردم مثل بقیه برای مهاجرت کردن باید زجر بکشم و کلی پول و مدارک جمع کنم ببرم سفارت و بعدشم تو غربت تنهایی بکشم، ولی به راحتترین شکل ممکن اومدم پیش همسرم و اینجا هم به راحتی کارام انجام میشه چون هنوزم همون دست خدا که همسرمه کنارمه. از بقیه میشنیدم که میگفتن برای اینکه بری آلمان زنش شدی و ازدواج کردی ولی چه میدونستن این مرد دستی بود از دستان خداوند برای من که به راحتی تمام مهاجرت کنم و همزمان با اون عشق و یه رابطه بینظیر رو تجربه کنم. به قول خانم شایسته عزیز همش سوده و سوده و سود️
هر روز صبح که از خواب بیدار میشم خداروهزار بار شکر میکنم بخاطر این مرد و دستی که گذاشت تو زندگیم.
حالا من اومدم جایی که چند قدمی خونهام یه دریاچه بینظیر وسط جنگله، درست مثل پارادایس، روز اولی که دریاچه رو دیدم با خودم گفتم دیدی بهاره، دیدی تحسینهایی که میکردی موقع دیدن سریال زندگی در بهشت جواب داد، دیدی حال خوبت، احساس خوبت جواب داد؟ اصلا دیوانه میشم وقتی بهش فکر میکنم، اینکه جهان چقدر دقیق کار میکنه.
این فایل به من تلنگر زد که بکشم بیرون باورهای محدودکننده امو و به یاد بیارم چه باورهای قدرتمندکنندهای داشتم و دارم که الان توی این بهشت زیبا زندگی میکنم و یه همسر بینظیر دارم. اینکه زبان آلمانی برای من شده یه غول بزرگ بخاطر سختی اون زبان نیست بخاطر باورهای منه، اینکه چرا هر از چند روز با همسرم بحثم میشه بخاطر همسرم یا سختی زندگی مشترک نیست بخاطر اینه که من باور کردم بالاخره توی زندگی بحثم پیش میاد!
آنان که ایمان آوردند و از وطن هجرت گزیدند و در راه خدا به مال و جانشان جهاد کردند آنها را نزد خدا مقام بلندتری است و آنان بالخصوص رستگاران و سعادتمندان دو عالمند
سلام بهاره جان، امیدوارم حال دلت عالی باشه. خدا رو شکر که همچین خدای مهربون و دوست داشتنیی داریم که وقتی یکم از مسیر دور میشیم با یه فایل یه نشونه یه خواب با هرچیز دیگه دستمون رو می گیره نوازشمون می کنه و برمون می گردونه به مسیر اصلی. خیلی خوشحالم که با این فایل به خیلی اتفاقات اخیرت توجه کردی. هم ازدواجت رو تبریک می گم هم مهاجرتت رو. مهاجرت بخصوص اون اولش برای اکثر آدما سخته، دقیقا به دلیلی که خودت گفتی، چون باور کردن که سخته. من وقتی 9 سال پیش مهاجرت کردم به امریکا هیچی از قانون نمی دونستم و خب با باورهای غلطی که داشتیم خیلی شرایط سختی رو برای خودمون رقم زدیم و همش فکر می کردیم که یکی دیگه مقصره، اون موقع هنوز نمی دونستم که مسوولیت تماااام اتفاقات زندگی من با خودمه، این منم این باورهای منه که اتفاقاتم رو رقم می زنه. خلاصه که خیلی قدرش رو بدون که با آگاهی مهاجرت کردی و به امید خدا همه چی خوب پیش می ره و به خواسته هات یکی پس از دیگری می رسی:)
امیدوارم درپناه خداوند مهربان شاد و سلامت و ثروتمند باشی :)
امروز صبح که روزم و با خوندن کامنت زیبات شروع کردم و یه جورابی کامنت تو واسم یه نشونه بود و حالم وخوب کرد ، چقدر تحسین ات کردم ، خلق زندگی مشترک و مهاجرت تون و مبارکت باشه . امیدوارم با تقوی (کنترل ذهن ) و شکرگزاری و با تقویت باورهای مثبت و حذف باورهای محدود کننده ات ، الگو قرار دادن همین مسیری که تا اینجا اومدی ، توجه به زیبایی ها و نکات مثبت هم همسرت هم زندگی در آلمان ، بهترین ها رو واسه خودت خلق کنی .
مطمئن ام با الگوقرار دادن خودت و همین مسیری که تا به اینجا با معجزات و دستای خداوند اومدی ، زیباترین ها در انتظار توست .
براتون خوشبختی و سعادتمندی در کنار همسر عزیزتون رو آرزومندم.در پناه خدای مهربان یکتا و دانا و توانا باشید .
رب من تو صاحب همه چیزی و هرچی دارم از آن توست من هیچی نمیدانم و دانایی تو همه چیز تصرف کرده و منو هدایت میکنی
سلام استاد عزیزم سلام بانوی عزیزم سلام خانواده ی عزیزم
قلبم خیلی باز شده و میگه کامنت بنویس
وقتی شما خانواده ی عزیزم به کامنتی که در این فایل گذاشتم پاسخ دادین و کامنت گذاشتین چقدر اشک ریختم و خدارا شکر کردم که منو هدایت کرد این کامنت بنویسم.
بارها به خودم فشار اورده بودم که حتما بیام و کامنت بنویسم ولی راضی نمیشدم چون احساس میکردم که از درونم نمیاد و یه روزی به خودم گفتم باید آنقدر نتیجم خوب بشه که قلبم بگه کامنت بنویس و اون شبی هم که میخواستم این کامنت بنویسم هدایت خداوند بود و من مشغول دیدن یه فایلی بودم و نکته برداری میکردم که یهو برق ها قطع شد و هدایتی که اومد گفت برو واسه فایل جدید کامنت بنویس و از نتیجه ای که گرفتی به همراه باورهایی که روش کار کردی بنویس .
و باز هم هدایتی دیگر …
یکی از باورهایی که باعث شد مسیر از تهران به کیش پیدا کنم این بود که خداوند از طریق افراد مسیر بهم میگه و اینکه خداوند از طریق افراد باهام صحبت میکنه ،دقایق آخری که میخواستم از مسافرخانه ی شیراز بیام بیرون از پنجره داخل خیابون نگاه میکردم و به خدا گفتم خودت از طریق این آدمها بهم اشاره کن که به کدام سمت برم و بعد از مدت کمی یک آقای به سمت چپ اشاره میکرد و باز گفتم خدا جون لطفا با سه نشانه واسم تایید کن که به کدام سمت برم و شگفت زده شدم چون دو نفر هم زمان به همون سمتی که نفر قبلی اشاره کرده بود اشاره کرد.
وسایلم برداشتم و اومدم پایین و به سمتی که گفته شده بود حرکت کردم (اما تا کجا باید میرفتم ؟؟؟)به یکی از دوستام که شاگرد استاد زنگ زدم و باهاش صحبت میکردم چون سعی میکردم که آگاهانه ذهنمو به سمت بهتری هدایت کنم و مدام از اتفاقات خوب صحبت میکردم که به یک چهار راه رسیدم و پرسیدم مهدی جان به نظرت از کدام سمت برم و مهدی هم گفت برو به سمت چپ ،و باز هم حرکت کردم و به یک امامزاده رسیدم و به قلبم افتاد که مسیر فعلی همونجاست وقتی وارد امامزاده شدم بعد از چند دقیقه اذان شد و منی که نماز خواندنم صحبت با خداوند بود این بار بهم الهام شد که وارد شو و نمازی بخون جدا از صف وایستاده بودم و عقبتر از همه بودم در وسط نماز یه آقایی زد روشونم و گفت بیا داخل صف که بعدش رفتم کنارش نشستم و همونجا به قلبم افتاد که یه اتفاق خیری در راه .
نماز که تموم شد ی شخصی اومد پیشش و گفت آقا مهدی بعد از مدتها خوش اومدی و بعدش همین آقا مهدی منو برد خونه و گفت بعد از مدتها از اینجا رد میشدم و به دلم افتاد بیام اینجا نماز بخونم و دیدم شما ساک همراهتون هست گفتم مهمان من بشین .
یه شب خونه ی عمو مهدی بودم و متوجه شدم ایشون آدم عرفانی هستند که شاگردان مریدان زیادی هم دارن و ازشون چندتا چیز یاد گرفتم و میگفتن هر زمانی که میخوای غذا بخوری به غذات نگاه کن بوش کن و خدا را شکر کن و عجب غذاهایی اونجا خوردم .
فردا که از خانه ی عمو مهدی اومدم بیرون و میخواستم به دنبال نشانه ها برم گفت ساک هاتو همین جا بذار و اگر کارت جور نشد شب بیا شاهچراغ …
( بچهها بی نهایت باور دارم که خدا از طریق افراد باهام صحبت میکنه ) جایی واسه خواب نداشتم و نمیخواستم برگردم خونه ی عمو مهدی هرچند مهمان نواز بود اما من دنبال چیز دیگه ای بودم هرچی میگشتم چیزی پیدا نمیکردم بعدش یاد عمو مهدی افتادم که گفت شب بیا شاهچراغ و فکر میکردم که ایشون هم میاد و زمانی که نتونستم پیداش کنم گفتم خیره و فقط هم شماره ی خونشون داشتم((هرچی که واسم پیش میاد خیر ،این باور یک صلاحی بود که شجاعتم صد برابر میکرد )) داخل حرم شاهچراغ نشسته بودم وبا خدا صحبت میکردم که یه نفر شروع کرد به سرفه کردن و چندین بار این سرفه ادامه داشت و گفتم حتما باید از اینجا بلند بشم و به یه جای دیگه ای برم واین هدایت خداوند چند قدم جلوتر یه آقای داشت کنار زریح از اشعار حافظ میخوند و نظرم جلب کرد که بعدش اومد سمت من و با یه آقایی که بغل دستم بود شروع کرد به صحبت کردن که یه آقای دیگه اومد و ازش پرسید که میشه داخل حرم خوابید و ایشون هم گفتند بله که میشه (داخل شاهچراغ دوتا حرم داره )و آدرس اون یکی حرم داد و من هم به اونجا رفتم وای خدای من گرسنه هم بودم ولی جای خواب الویت اول بود چون بیرون هم هوا سرد بود وقتی به اون یکی حرم رسیدم از یه خادمی پرسیدم کجا میشه خوابید و منو راهنمایی کرد و بعدش بهم گفت بچه کجایی که منم گفتم لر هستم و در گوشم گفت همینجا بشین که امشب شام میدن( خداوند از طریق افراد باهام صحبت میکنه )و این شد که مدت چند هفته را در شاهچراغ خوابیدم و هرگز یک شب بیرون نخوابیدم که اذیت بشم .
هر صبح چند دقیقه قبل از اذان میومدن و همه را بیدار میکردن و خیلی ها ناراحت میشدن و غر میزدن و منم میگفتم خدایا شکرت که خودت واسم برنامه ریزی میکنی و صبح زود بیدارم میکنی و با شوق میرفتم نماز میخوندم و رو اون سه باوری که قبلاً گفتم کار میکردم .
خدایا خودت میدونی که تمام کلماتم راست راست
خدایا خودت میدونی که چقدر در هر لحظه حالم خوب بود و در آغوش تو با صدای قرآن در گوشم میخوابیدم .
با توکل به خودش حرکت کردم و هیچ چیزی نمیتونست جلومو بگیره ،توقف ناپذیر شده بودم و رب من صاحب همه چیزه پس دیگه نگران چی باشم ،خداوند از بی نهایت طریق مسیر بهم نشون میده به خاطر همین در یک شهری که شناختی ازش نداشتم همه چیز آشنا بود و افراد همه دوسم داشتن و همه کار واسم میکردن ((رب من صاحب همه چیز و قلبها را واسم نرم میکنه ))
دو شب اول که در کیش تو ساحل میخوابیدم هر چند ساعت با هوای خنک بیدار میشدم ولی با حال خوب و خوشحال میرفتم یه نقطه ای دیگه را پیدا میکردم و دراز میکشیدم که تنها در ده روز باعث شد به یک خانه ی با تمام امکانات هدایت بشم( دوتا کلید واسه دوتا واحد دستم بود و تماما با امکانات و هرگز احساسم نسبت به موقعی که در ساحل میخوابیدم چندان فرقی نمیکرد و تازه اونجا بود که منظور استاد میفهمیدم که میگفت رسیدن به یک خواسته تفاوت زیادی در احساس خوب شما ایجاد نمیکنه بله استاد با تمام وجودم متوجه شدم )
چند روز قبل از اینکه بخوام به شیراز مهاجرت کنم یه فیلم کوتاه از خودم گرفتم که دو روز و دوشب بود هیچ تغذیه ای نخورده بودم چون حتی پول نان لواش هم نداشتم و اپن فیلم هم هدایتی بود از خداوند برای عکس قبل از عمل و حرکتم در این مسیر و کمتر از دوماه به بالاترین حد یک زندگی رویایی رسیدم که اصلا در رویاهام نمیدیدم ،درواقع بهترین خانه در بهترین منطقه ی کیش که بهش دامون میگن همون موتوری که میخواستم بهم دادن بهم گفتن گواهی نامه بگیر تا ماشین هم بهت بدیم و هر نوع غذایی که دوست دارم آماده کنم و بخورم و قبلا هم گفتم یه کارتی دارم که هرچی خرج میکنم هرگز تموم نمیشه و مجددا شارژ میشه ((هرچی بخوام میخرم ،هرچی خرج میکنم خداوند صد برابرش به زندگیم برمیگردونه ، از جایی که گمان نمیکنم خدا بهم روزی میرساند ،من لایق ثروت و فراوانی هستم ،این چند باور تو کیف پولم نوشتم ))
یه مثال دیگه :تو این شهری که تازه ساکن شدم شناختی ندارم و چند روزی بیشتر اینجا نیستم و کارم طوری شده که مدام در حال مسافرتم ((یکی از خواسته هام قبل از مهاجرت به شیراز ))امروز رفتم به یه پاساژی تا خرید بکنم و بعدش که خواستم برگردم میخواستم یه جاروی رشتی هم بخرم که داخل حیاط جارو کنم و به خدا گفتم خودت هدایتم کن که یه جاروی خوب پیدا کنم وقتی اومدم سوار موتورم بشم دیدم یه ماشین پشت من پارک کرده و داره از یه آقایی سوال میپرسه سوار موتور شدم که برم به قلبم افتاد که دنبال همین ماشین برو و بعدش گفتم بذار امتحان کنم ببینم چی میشه با حالی که من با موتور بودم و میتونستم سریعتر برم اما پشت سر این ماشین رفتم و کنجکاو بودم که ببینم چی میشه تا اینکه نزدیک یک میدانی ماشین آهسته وایستاد و راننده با بغل دستیش به یک گوشه ای اشاره میکرد که چند متر جلوتر یک ابزار فروشی بود که یه دونه جاروی رشتی کهنه در داخل سطل گذاشته بود و مغازش چند پله زیر پاساژ بود یعنی اگر میلیارد ها بار از اونجا رد میشدم هرگز اون مغازه را نمیدیدم رفتم ازش پرسیدم و یه جاروی نو از انبار واسم آورد واقعا خدا در هر لحظه هدایتمون میکنه به شرطی که در هر لحظه ازش بخوایم تا آگاه بشیم و به ذهنمون حالی کنیم که این هدایت خداوند بود و ما فراموش کاریم به خاطر همین مدام باید به یادمون بیاریم تا حالا چندین بار کامنتی که در این فایل نوشتم خوندم و بارها شکر گذاری کردم که هدایتم کرد این کامنت بنویسم و جوابهای شما عزیزان باعث شد که با توکل و شجاعت بیشتری بخوام مسیر ادامه بدم به فایل های استاد گوش کنم و تازه دیروز دوتا دوره هم زمان خریدم .
جالبه که خدا منو به یه کاری هدایت کرده که در هر لحظه باید کنترل ذهن داشته باشم چون مربی یک پسر دوست داشتنی اوتیسم هستم و هرگز نباید در صحبت کردن با ایشون از فعل امر استفاده کرد
و باید تفکر کنم و با آرامش بتونم باهاش گفتگو داشته باشم و همیشه احساسم باهاش خوب باشه اولش فکر میکردم که میتونم تغییرش بدم و کاری کنم که عادی رفتار کنه و بعد از چند نشانه و الهام خدا فهمیدم که من به یکی از پاشنه های آشیلم هدایت شدم چون خیلی میخواستم دیگران تغییر بدم و هرگز تسلطی بر تغییر هیچ کسی ندارم و چون با این فرد تنها هستم هر زمانی که خواستم برای تغییرش کاری بکنم واکنشی که نشون داد نشانه ای از خداوند بود که بهم بفهمونه فقط خودت تغییر بده و اینجا جایی که بابت توکل و شجاعتت بهت جایزه دادم و هر رفتاری که میبینی اگر به اون رفتار حساس هستی پس درون خودت بنگر و تغییرش بده اگر اون رفتار تحسین میکنی واسه خودت برش دار و ازش استفاده کن بنابراین رو خودت کار کن و کاری به این بچه هم نداشته باش ،اینجا قرار خیلی رشد بکنی تا به مرحله بعد برسی ،دقیقا یکی از درخواستهای داشتم این بود که خدایا شرایطی واسم فراهم کن که بتونم رو خودم کار کنم و این چنین شرایطی واسم به وجود اومده و چقدر بارها خدارا شکر کردم که این فرشته ی شیرین و بامزه را سر راهم قرار داده ((خدا از طریق این فرشته خیلی درس هارا بهم میده و خیلی دارم رشد میکنم ))
در آینده انشالله از آنچه که دارم میفهمم و نتایج شگفت انگیزی که به دست آوردم مینویسم با هدایت خداوند ((در هر کاری خداوند هدایتم میکند و هرچی واسم پیش میاد خیره و به نفع کنه))
تفاوت بسیاری هست با زمانی که یک آگاهی را بشنوی و یک آگاهی را عمل کنی
تفاوت بسیاری هست با زمانی که قوانین را میشنوی وزمانی که قوانین را عمل میکنی
احساسی که از عمل به یک قانون و آگاهی به وجود میاد قابل مقایسه نیست با احساسی که از شنیدن آن قانون و آگاهی میاد
حالا میفهمم استاد چه احساسی داره وقتی کامنتهای ما را میخونه و تازه در هر کامنت جنس احساسشون بهتر هم میشه چون وقتی از نتیجه ی خوبی که ما گرفتیم صحبت میشه قلبشون خیلی بیشتر باز میشه و خدا میدونه چقدر سر نتایجی که بچه ها گرفتن و میگیرن اشک شوق و سپاس گذاری میریزن و خداهم بهشون الهام میکنه که چه فایلی بذارن .
تا احساس خوبی نداشته باشی الهام خوب سراغت نمیاد
تازه اینا به کنار وقتی از نتایجی که از ایمان و توحید به وجود اومده و کامنت میذاریم این جنس احساس یه حس دیگه داره که انشالله هرکسی در مسیر توحید باشه تجربه میکنه ،به خاطر همین بارها از استاد شنیدیم که میگن تمام کامنت های سایت عباسمنش با عشق میخونم
استاد عزیزم همانطور که به هدایت های ربم ایمان دارم و باور دارم که همیشه و در هر لحظه هدایتی میکنه ایمان و باور دارم که میبینمتون و خیلی دوست دارم در پرادایس عزیزمون قرآن تلاوت بشه و خداوند تلاوت میکنه
سپاسگذار خداوندم برای قرار گرفتن در مسیر آگاهی و رشد.
دوست عزیز توحیدی مجید جان سلام.
شما رو خیلی خیلی تحسین میکنم برای عمل کردن به آنچه که آموزش دیدید و دریافت کردید.
و چه زیبا خداوند پاداشها رو بهت داده و به وعده خودش عمل کرده.
در مورد قسمت آخره کامنتت در مورد تغییر دیگران و واکنش نشان دادن به مسائل هست بگم که یکی از بزرگترین ضعف هام همین قضیه هست
بنده با اینکه به لطف خدا کسب و کاری دارم که هم مشتری راه میندازم و هم وقت دارم فایل ببینم ، کامنت بخونم و در مسیر قدم بردارم ،
روزانه حدود 5 6 ساعتی داخل سایتم و فکر میکردم که تغییر کردم …
دیشب سره تضادی که چند وقتی هست با همسرم پیدا کردم کنترل ذهن از دستم خارج شد و شروع کردم به پیام دادن و توجه به نکات منفی ایشون و هدایت شدم به مدار پائین و پائین تر
امروز خیلی فکر کردم که من از این پاشنه آشیل خیلی ضربه خوردم و هر موقع تضادی پیش میاد نمیتونم کنترل کنم و کنترل اوضاع از دستم خارج میشه
همینجا در مقابل خدای مهربان اعلام عجز و تسلیم بودن میکنم که اول هدایتم کنه راه حلی برای مسئلم پیدا کنم
و باز از خدا میخوام کمکم کنه که بتونم روی پاشنه های آشیلم بصورت ریشه ای کار کنم و تغییر بصورت بنیادین در رفتار و شخصیتم نهادینه بشه
در پایان از استاد عزیز سپاسگذارم که باعث رشد و گسترش توحید و یکتا پرستی شدند و
همیچن امکانی را فراهم ساختند که بتونیم از تجربیات همدیگر استفاده کنیم و در راه سعادت و خوشبختی و زیبایی و نعمت و ثروت قدم برداریم .
سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته و دوستان هم مسیر
اول از همه تحسین میکنم زیبایی های حیرت انگیز پارادایس زیبا رو و همچنین اندام فوقالعاده استاد عزیز رو . ماشالله استاد .احسن . شدین کوهی از عضله . دمتون گرم
و یه تشکر ویژه از دوستان عزیز بابت کامنتهای عالی و پر بارشون . چقدر باورهای عالی و قدرتمند کننده ای رو من از تو کامنتها کشیدم بیرون و نوشتمشون .
جدا از کامنتهای محدود کننده ای ک توضیح دادن ک از داخل همون کامنتهای محدود کننده هم میشه کلی باور خوب در آورد و ترمز ها رو پیدا کرد . اما من بیشتر تمرکز کردم روی باورهای قدرتمند ک ب قول استاد تو هزارتا کتاب موفقیت هم چنین باورهای عالی نمیتونی پیدا کنی
و باز بیشتر از همیشه باور کردم ک صفر تا صد زندگی من بستگی ب باورهام داره بستگی ب این داره ک من چ حرف یا باوری رو قبول کردم و تو ناخودآگاه هم ذخیره سازی کردم .و خودم رو با اون باورها برنامه ریزی کردم . من باید بیام باورها رو شناسای کنم و ببینم ک کدوم باور ب نفع منه کدوم باور ب ضررم. اون های ک ب نفعمه تقویتشون کنم و اونهای ک ب ضررمه تغییر شون بدم و این هم از نتایجم معلوم میشه . و انصافا باورهای خوبم دارن روز ب روز بیشتر میشن و من از این روند خیلی راضی ام و هروز باورهای مثبتم رو میشمارم . مینویسمشون .دوستشون دارم و عاشقشونم و کلی قربون صدقه شون میرم و بهشون میگم ک قراره با هم یه زندگی باشکوه رو برای هم بسازیم. و باورهام با این کار کلی انرژی میگیرن و هرروز قدرتمندتر میشن.
و من هم دارم میبینم ک چرخ دنده های زندگیم روغن کاری شدن و دارن روون تر میشن
دارم میبینم ک خداوند داره کارهای من رو انجام میده. یعنی اون کارهای رو ک بخدا میسپارم نتیجش فوقالعاده بهتره
استاد عزیز هزاران بار شکرگزار خداوندم ک من رو با شما آشنا کرد
خدایا من رو به راه راست هدایت فرما . راه کسانی که به آنان نعمت و ثروت عطا کرده ای.
با آرزوی نعمت . ثروت و سلامتی بیشتر برای همه مون .
امروز صبح اومدم تو سایت با خودم گفتم یه کامنتی رو بخونم که سر صبحی یه نشونه ای به من بده
به کامنت شما هدایت شدم
بسیار بسیار زیبا مفید و روان بود
لذت بردم و درس گرفتم مرحبا به شما
آقا فرهاد دوست عزیزم خوشحالم از اینکه کنار دوستان آگاه و توحیدی هستم که میتونن از میان اون همه کامنت دیدشون رو چقدر زیبا تو ضییح بدن که شما اومدین باورهای قدرتمند کننده رو بیرون کشیدبن و یادداشت برداری کردین و برای خودتون کنارگذاشتن و روی باورهای که به نفع شماست اونها رو شناسایی کردین
و به من یاد دادین که از باورهای درست در زندگیم استفاده کنم
ممنون و متشکرم از شما
و اصل خوندن کامنت همینه که با اونها رشد کنیم پیشرفت کنبم نه اینکه صرفا حالمون رو خوب کنیم بلکه در کنار حال خوب خودمون و زندگیمون رو رشد بدبم و تغییر کنیم در همه جنبه های زندگی
سلام استاد جان خسته نباشید
من داشتم همین الان فایلتون رو نگاه میکردم هنوز تا اخر ندیدمش ولی یاد یک داستانی افتادم از مسابقات بوکس که خیلی جالب بود گفتم بیام بنویسم براتون
داستان از این قراره که مایک تایسون قهرمان سنگین وزن بوکس جهان قرار بود با باستر داگلاس مبارزه کنه مایک تایسون قهرمان بلامنازع جهان بود و باستر داگلاس یه جوون تازه کار
همهدمیگفتن باستر داگلاس شکست میخوره امار و مسابقات قبلیشوندهمه به نفع تایسون بود
مبارزه شروع شد و چند راند گذشت که در یک راندی تایسون داگلاس رو انداخت گوشه رینگ که داگلاس شدیدا مقاومت میکرد که راند تموم شد
راند بعدی راند داگلاس بود و تونست تایسون رو ناک اوت کنه
بعد مسابقه بهش گفتن چطور تونستی این کارو انجام بدی گفت من سه روز پیش مادرم فوت کرد
قبل مرگش به من گفت من خواب دیدم که تو تایسون رو شکست میدی این اخرین حرفش بود ومن پذیرفتم و باور کردم که اولین کسی هستم که مایک تایسون رو شکسته میده
استاد من یهو باد این داستان افتادم حس گفتن این ماجرا اینقدر قوی بود که فایل هنوز تموم نشده گفتم بیام کامنتشو براتون بنویسم
دوستون دارم استاد
به نام هدایت الله
با سلام خدمت استاد و خانم شایسته و همه دوستان خوبم در این سایت الهی
خداوندا هر آنچه که دارم از آن توست
خدا را شکر میکنم امروز هم با یه فایل جدید چقدر حال دلم خوب شد و انرژی خوبی گرفتم و این پرادایس دوست داشتنی با این همه زیبایی و قشنگیهای خوبش چقدر احساس آرامش و حال آدم را خوب میکنه تا در زندگیم به مسیرهای خوبی هدایت شوم اگر توجهم را بتوانم روی زیباییها هدایت کنم
اما با صحبتهای استاد در مورد باورهایمان در جهت مثبت چگونه از آن استفاده کنیم من معتقدم که اگر یک باوری کمک کند برای پیشرفت خود ما باعث میشود که ما موفق شویم و با تمام وجود آن را انجام دهیم اما باورهایی که به ما قدرت و انرژی خوب میدهد در جهت خواستههایمان ما را به موفقیت قطعاً میرساند اما اغلب باورهایی که داریم درست نیست و باورهای محدود کننده به ما این اجازه پیشرفت و حرکت را نمیدهند اما تا قبل از کار کردن روی ثروت 1 من هر باوری را چه از نظر سلامتی کاری و یا زندگی را چشم بسته قبول میکردم اما با کار کردن روی محصول ارزشمند ثروت یک کار کردن روی باورهای محدود کننده باعث میشود چرخه زندگی را برای ما روانتر و زندگی خوبی را میتوانیم آرام آرام آن را تجربه کنیم
اما باورهای نادرست چیزی است که با تکرار زیاد آن را قبول میکنیم و قلب مون اون آن را تایید میکند باید باورهایی را ایجاد کنیم که به ما کمک کند ثروت و یا نعمت وارد زندگی مان شود اما چیزی که به من کمک کرد تا محصول ثروت 1 را بتوانم بهتر کار کنم در مورد باورهای محدود کننده این است که در مسیر زندگی تا اونجایی که امکان داره از فضای مجازی اخبار روزنامه یا حرفهای پوچ و هر چیزی که من رو از راه درست خارج کند کنار گذاشتم و فقط تمرکز روی فایلها و توجه کردن به زیباییها من را یک قدم به جلو در جهت خواستههایم هدایت میکند تا بتوانم نتایج خوبی بگیرم
مثلا امروز در مورد سلامتی به این باور رسیدم که من دکتر نمیخواهم بروم چون معتقدم که خودم میتوانم خودم را مراقبت و خوب کنم الان خدا را شکر 5 ماه است که از دکتر رفتن دیگر خبری نیست منی که هر هفته دکتر بودم امروز به این باور رسیدم که روی ذهنم باورهای محدود کنندهام کار کنم و تا الان هم موفق شدم اما در مورد ثروت یا نعمت هنوز کمی باید روی باورهایم کار کنم تا تغییرات درستی در وجود و شخصیت من شکل بگیرد و جهان هم من را تایید کند تا به نتایج ثروت هم برسم باید در هر زمینهای باید با تغییر کردن و یا حمله کردن روی باورهایمان میتوانیم باورهای نادرست را جایگزین باورهای درست کنیم تا کمک کند برای حرکت پیشرفت و زندگی خوب استاد از شما بینهایت تشکر میکنم به خاطر درسها و آگاهیهای خوبتون همه دوستان خوبم رو به خدای بزرگ میسپارم
در پناه الله یکتا شاد سلامت و ثروتمند باشید انشاالله
به نام خداوند مهربان
سلام به همگی عزیزانم
سپاس گزار خداوندم بابت بودن در مسیر هدایت که نشونش احساس خوب منه
استاد چقدر من عاشق این استایل و راحتی شمام ،خانوم شایستهی عزیز خدارو شکر بابت وجود شما که این فایل ها به بهترین شکل آماده میشه و دستان نازنین شما این همه زیبایی داره به ما هدیه میده ،
دستان نازنین شما داره این همه باور خوب به ما هدیه میده
دستان نازنین شما داره کاری میکنه که ذهن ما به بهترین شکل برنامه ریزی بشه و ایراداشو پیدا کنیم به امید خدا
از شما سپاس گزارم که یار و یاور استادی و همه جوره بی نظیری ،هم تو کارهای سایت و معرفی محصولات و ارزش گذاری روی محصولات بینظیرین و هم لذت میبرم از این رابطه ی عاشقانه و سراسر عشق و آزادی ،
برای هر دوی شما عزیزان کلمات کم میارم برای بیان دو انسان شایسته ای که انقدر در مسیر درست دارن قدم برمیدارن ،سپاس گزارم .
استاد عزیزم مثل همیشه در مناسب ترین زمان اومدید جلوی دوربین ،در مناسب ترین زمان
نمیدونم از چی بگم از زیبایی پرادایس و فضای بهشتی یا استایل فوق العاده ی شما یااز این مفاهیم و آگاهی ها ؟؟؟
از یه طرف دوس نداشتم فایل تموم بشه و از طرفی ذوق داشتم برای نوشتن کامنت زیره این فایل ،
دقیقا دیشب داشتم جلسه قرآنی قدم دوم رو گوش میدادم که بعد تموم شدن ، گفتم با خودم که خب اگه یه باوری اصن غلط باشه و ولی به من کمک کنه چه اشکالی داره که اونو بپذیرم و بعدش حسم میگف هیچ اشکالی نداره با اون باور مثلا توی کسب و کارت پیش میری و بعد که میبینی اون باور باید بهتر بشه بهت گفته میشه و به خدا گفتم خدایا خودت به جواب صحیح هدایت کن و امروز توی سایت رو باز کردم و دیدم با قد و بالای رعنا وایسادین لبخند به لب و من چقدر خوشحال شدم و سریع متن و خوندم و گذاشتم دانلود بشه و جواب سوالم و گرفتم که بله هیچ اشکالی نداره ،اگر که میگن ترکا ذهن اقتصادی فوق العاده ای دارن مثلا ،یا توی هر کسب و کاری میرن میترکونن یا پشتکار فوق العاده ای دارن ،دیگه نیاز نیست من به خودم بگم که نه حالا بستگی به باور داره و اینا نه من باید دربست قبول کنم ،دررررررربست ،
خدایا چقدر بیشتر دارم حس میکنم که همگی توی یک مسیر داریم حرکت میکنیم و چقدر این همسفر بودن با این جمع رو بیشتر امروز احساس کردم ،و جا پای کسی میزاریم که در مناسب ترین زمان میاد و جواب سوالات مارو میده ،همگی کانکتیم به خداوند و خداوند آگاهه از دلهای همگی و به استاد میگه وقتشه و ایشون میاد جلو دوربین و دوباره سوال جمعی رو جواب میده و میریم یه مرحله بالاتر .
اولا خیلی حس خوبی گرفتم از این فایل ،چون هر چقدر فکر کردم درمورد خودم شاید 90یا 95درصد باور قدرتمند کننده اومد به ذهنم که در مورد موضوعات دارم ،حالا یه تعدادی از بچگی و تعدادی بعد از آشنایی با قوانین که آگاهانه خواستم که باور کنم نمیدونم از کجا شروع کنم
از همین امروز شروع میکنم ،نه نه از پنج شنبه هفته قبل اینکه من استعداد فوتبالی فوق العاده ای دارم باوریه که قبولش کردم از اول و علاقه اولم فوتبال بوده یه زمانی ،جوری که حتی نزدیک 4سال پام به توپ نخورد و درگیر خیلی چیزها شدم که تو خیلی از کامنت ها نوشتم و اینجا جاش نیست ولی بعد اینکه برگشتم توی دوماه اومدم روی فرم قبلیم و سیگار و اینارو بخاطر اینکه نفس کم میاوردم گذاشتم کنار ، (راستی گفتم سیگار ،دوستایی که دارم که سیگارین و خیلی سیگار میکشن و فوتبالشونم خوبه ، یعنی به خاطر باورهای محدودکنندشون
اقدامی نکردن وگرنه منتخبشون مطمعنم برزیل رومیزنه ،با اینکه سیگار میکشن ولی تو زمین بازی کسی نمیتونه پا به پاشون بدوا ،چرا ؟؟؟ اصن اعتقاد ندارن که سیگار باعث میشه نفس کم بیارن و میگن که وقتی تمرین مداوم داری ،سیگار اصن اثری ندارد رو کیفیت بازیت )
خلاصه من از بچگی کلی ام تعریف میشنیدم ،یعنی از سن 9سالگی که مربی بوکس و اونایی که اینکاره بودن میگفتن که استایلت فوق العادس و من 5سالم قطع و وصلی رزمی کار کردم به همراه فوتبال که دوس داشتم ،و انقد راجب اندام خودم تعریف شنیدم که رف توی ناخودآگاهم و حتی اون 4سالی که درگیر خیلی از چیزها بودم و دور بودم از ورزش با وجود مصرف ،من اصن بدنم تکون نمیخورد ،ومثلا انقد راجب اندام عضلانی من گفته بودن و انقد مثلا رفیقام گفته بودن که تو ژن بدنت اصن قند قبول نمیکنه ولی ما آب میخوریم چاق میشیم و هر چقدرم میخوری اصن شکم نمیاری و اینا من همهی اینارو باور کرده بودم بس که تکرار میشد و از 16سالگی من سیس پک دارم و خلاصه که یه ساله دارم میرم بدنسازی یعنی از پارسال دقیقا این موقع ها و اصن وقتی که رفتم پارسال صاحب باشگاه آقا رضا که خیلیم دوسش دارم و خیلی با معرفته ،بعد سه چهار روز بهش گفتم که برنامه بنویس برا من و گف خب چی مصرف کردی و چقدر کار کردی و اینا گفتم هیچی والله بار اولمه و خلاصه مگه باور میکرد !!!! کلی عکس گرفت و کلی نگا کرد و حتی بچه هام به هرکی میگفتم که این حرکت چجوریه بنده خدا ها فک میکردم دارم مسخرشون میکنم ،خیلی از مبتدیا میومدن که داداش این حرکت کدومه یا چجوریه ،میگفتم من نمیدونم برو از فلانی بپرس و اصن یه وضعی (البته بگم که از بچگی اون فوتبال و رزمی و ورزش تو خونه ام بود ،این نبوده که علنا هیچ کاری نکنم ،ولی به قول استاد وقتی شما یک چیزی رو باور میکنی ،قطعا بیشتر روش سرمایه گذاری میکنی و تجسم میکنی و چقدر این جمله طلاییه ) خلاصه که تو این یه سال دیگه فوتبال و کم کردم و فقط مسابقات جام رمضان پارسال و امسال رفتم و این باور استعداد فوتبال انقد در من قویه که اصن نیاز به تمرین ندارم ،یعنی دوسال بازی نکنم و دو سه جلسه بازی کنم حله و اینو به خودم ثابت کردم پارسال و امسال که اصن بازی نمیکردم ولی فقط برا مسابقه ها میرفتم و بدون تمرین و عملکرد درخشان ،راستی بحث فوتباله اینو بگم ،یه رفیق دارم 37هش سالشه و فوتبالش عالیه و ویژگی بارزش تو فوتبال دوندگیه بی حد و مرزه ، یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید ها و باور قدرتمند کننده ای که در ادامه میخوام بگم رو مدیون این دوستم هستم ،این آدم اصن خستگی حالیش نمیشه ،اصن برا نفس کشیدن این دوتا شش نداره ،بارها و بارها چمن بازی کردیم و ما زبونمون آخر بازی افتاده بیرون مسابقه سنگین ولی میومد میگف حیف شد تموم شد تازه داشتم گرم میشدم ، دوستان این چیزی که میگم واقعیه ها ادمیم نیست که بگم مثلا میخواد جلب توجه کنه یا هر چی … نه اصن عاشقه فوتباله و باورش اینه که فیزیک بدن من فوق العادس و توی این 20سالی که فوتبال بازی میکنه شما هر جوری که بگی رو این بشر تکل رفتن و خطا کردن ،طرفی که روی این خطا کرده رو بردن بیمارستان ولی این اصن انگار نه انگار و تنها کسی که پا به پاش میتونه بیاد من بودم ،چون این باورهای فوق العادش رو ناخودآگاه برمیداشتم و انگیزه وحشتناک داشتم اون زمان برای بازی و خیلی خوبم من تاثیر گرفته بودم و باور کرده بودم ،یادمه یه بار با این دوستمون بلند شدیم هد بزنیم توپ رو هوا بود ،کله هامون خورد به هم محکم ، خدا به سرم شاهده من که فک کردم سرمو کوبیدم به تیرآهن ولی اون غرور جوونی اینا به روم نیوردم ولی اونی که حالا حالا غرورش اجازه نمیداد از این حرفابزنه ،برگشت یه کم بعد گف کی با لگد اومد تو سره من ،یکی از بچه ها گف با رضا
خوردید به هم سراتون ، خلاصه من این باور که فیزیک بدن من عالیه و من اصن امکان نداره مصدوم بشم و اینا رفته تو وجودم و این و مدیونم این دوستمم ،ولی چون یه سالیه فاصله گرفتم هفته پیش زنگ زدن و گفتن مسابقه انداختیم باید بیا و این حرفا رفتم ،و بازی خوبیم بود و با اینکه 5صفر عقب بودیم آخر سر اومدیم 7پنج بردیم (بگم که اصن درونا باور داشتم که بازی و میبریم حتی با اینکه کلی جنجالی شد و روحیمون یه کم اومد پایین ولی باور کاره خودشو میکنه )آخرای بازی دوستم یه پاس داد و رفتم که شوت بزنم پاهام از هم فاصله گرفتن و پای چپم در واقع مچ پای چپم قشنگ یه جوری برعکس چرخید در حدی که استخون مچ پام خورد به زمین و یه جوری صدا داد که من خودم تا حالا انقد نترسیده بودم و وحشت نکرده بودم ،یه جوری شد که تا زانوم احساس کردم رگای پام ریختن به هم و همونجام دیگه تایم تموم شده بود ،خلاصه کفشمو در آوردم و چون متنفرم از اینکه ادای عاجزارو در بیارم 10ثانیه نشد که یه کم به خودم پیچیدم و بعدش بلند شدم و سریع پامو گذاشتم زمین (این مصدومیتم به خاطره بی احتیاطی خودم بود و جو گیری خودم ،یعنی توپو انداختم که شوت بزنم با این که دیدم تو خیلی فاصله گرفت از پاک ولی بیخیال نشدم و این شد آخرش )میخوام قدرت باور رو بگم بهتون ،
اومدم شب خونه با اینکه درد میکرد پام ،نمیدونین چقدر سپاس گزاری کردم و چقدر حالم خوب بود ،میگفتم خدایا شکرت اگه این فیزیک رو نداشتم اگه این باور رو نداشتم که الان به احتمال زیاد یا در رفته بود یا شکسته بود و…. ولی رفتم خونه و باد کرده بود و صبح پاشدم و مادرم گفت ازش کار نکش استراحت کن گفتم کاری ندارم باهاش زدم بیرون و گفتم سه روزه اوکی میشه و با اینکه درد میکرد آروم میزاشتم زمین و لنگان لنگان میرفتم یا میخواستم کامل بزارم زمین باید با سرعت خیلی کم حرکت میکردم و گفتم سه روز بهت وخمیدم که خوب بشی و الان چهار روز گذشته و من پام ورمش خوابید و الان میتونم کامل راه برم با یه کوچولو درد ،حالا کو نقش باور این وسط ؟؟؟ امروز یکی از دوستان و تو باشگاه دیدم که خیلی وقت بود ندیده بودمش و گفتم نبودی چن وخ ،گف که آره تو فوتبال زدن این مچ پام چرخید و تاندون پام پاره شد و یه ماه خوابیدم تو خونه ، خدا شاهده دقیقا موبه مو عیناً مثل اتفاقی که برای من افتاد ،قشنگ با دستش نشون داد و گفت و اونجا پیش خودم تو دلم چقدر عمیق سپاس گزاری کردم و گفتم ببین یک اتفاق مشابه یکی با حالا یه باور محدود کننده در برابر این اتفاق مشابه یک ماه میخوابه و یکی سه چهار روزه درمان میشه ،خدایا شکرت ،
برگردیم به همین امروز که اول کامنت میخواستم بگمش و حرف اینجوری اومد و خدا هدایت کرد ،این دوستمون ژن خوبی داره و منم امروز آخره تمرین که تیشرتمو درآوردم و نگا کرد و کلی تعریف و تحسین ، پرسید داری برا مسابقات آماده میشی ؟؟گفتم نه فعلا برا مسابقات ایده ای ندارم و ماه رمضون و نیومدم و یه ماهم بعدها اون نیومدم و تازه دارم میام و اصن حرف اینجوری شروع شد که داستان پاشو گف ، و گف مکمل که مصرف میکنی ،گفتم نه چیزی مصرف نمیکنم ،گف خب غذا حتما درست و حسابی میخوری و اینا ،گفتم نه والله همون غذای عادی و حالا یه تخم مرغی یه سیب زمینی اگه بود که خوبه نبودم بهش گیر نمیدم ،گف پس این حجم و از کجا آوردی ؟؟؟اخه دیده بود پارسال که اومدم تازه اونموقع 78کیلو بودم و الان 84کیلو با کلی عضله ،
گف تو بدنت خیلی فوق العاده از غذا داره حجم میگیره و همین که اینو گف ،گفتم چقدر باور فوق العاده ای واقعا چرا به ذهن خودم نرسید ،
و منی که انقد رشد کردم تو یه سال بدون هیچی ،دلیلش اون باوری که از بچگی راجب ژنتیک و اینا بود و البته باورهای محدود کننده ای که با استفاده از قانون آگاهانه نمیپذیرفتم اونارو ،گف تو بری همین الان تو دسته ی خودت اولی و اینا و بعدش به خودم آفرین گفتم که درگیر این باورهای محدود کننده که ماشالله کمم نیست تو این ورزش نشدم ،
بچه ها شاید ما بخونیم و از اینا رد بشیم ولی سره همین باورهای محدود کننده میدونید چقدر آدم قید این ورزش رو میزنن؟؟؟ نه ورزش طرف به خاطر باورهای محدودکنندش قید رویاها و خواسته هاشو میزنه ،همین دوستمون میگف که این ورزش پول میخواد و غذای درست و حسابی و اینا گفتم که داری بهونه میاری ،گف نه بهونه نمیارم و کلی باور محدود کننده گف هم راجب ورزش و هم باورهای محدودکننده در مورد ثروت داشت و شرک داشت خیلی ،خب من که نمیتونستم روانشناسی ثروت براش برگزار کنم و البته خودمم ندارمش هنوز خخخخخ ، دیگه بحث و یه جوری تموم کردم ،
طرف مثلا میبینم خیس عرق داره وزنه میزنه و کلی زحمت میکشه و بعدش که هم صحبت میشی ،میگه که ای بابا چه فایده تا مکمل و اینا نزنی که فایده نداره و من میگم خب تو اگه ته ذهنت اینه پس چرا داری انقد حمالی میکنی و درجا میزنی ؟؟؟اصن نمیدونن که چی میخوام و پی چین ، تمام اونایی که پارسال دیدم و الآنم میبینم و بدنشون تغییر نکرده و همونه با اکثرشون هم کلام شدم به خاطر اخلاق خوبم و ارتباطی که میتونم بگیرم و همشون متفق القول باورهای محدود کننده داشتن ، طرف میگه من اصن ساق پاهام رشد نمیکنه ،میگم بابا لامصب نزن این حرف و تو تمرین کن ،میگه نه هیچ حرکتی رو این عضله ها فشار نمیاره برا من ، میگم آره تو راست میگی ،یا طرف میگه من هرکاری کنم دو روز نیام این پهلوهام برمیگرده و میگم آره راس میگی ، ولی هستن آدمای بااراده که من لذت میبرم ازشون طرف پوست و استخون اومده چند ماه پیش و الان ماشاالله بدنی ساخته برا خودش و میرم که تحسین کنم و بعدش هم کلام میشیم ،میبینم ردپای قانون رو و رد پای شورو شوق رو به همراه باورهای قدرتمند کننده ،مثلا میگم فلانی نظرت راجب مکمل و اینا ،میگه نه بابا تغذیه درست باشه به هیچی نیازی نیست و این باورش رو در عمل و نتایجش من دارم میبینم به چشم و لذت میبرم ،همه چیز باوره ،همه چیز باوره منی که بلد نیستم فیگور بگیرم درست و حسابی ولی بخاطر اون باوری که من فوق العادم تو این زمینه ،بدنم حسابی مسابقهای شده حتی پارسال بعد 3ماه مربی باشگاه گف که میخوای شرکت کنی ؟؟گفتمنه فعلا زمانش نیست ،
یا در مورد سلامتی من واقعا باور کردم که با هر مریضی که بدون قرص و دارو پشت سر میزارم ،سیستمایمنی بدنم هزاران برابر قوی تر میشه و شکر خدا من چندین ساله که بخاطر هیچمریضی قرصی ننداختم ،وتو این سالا فقط چند باری سرما خوردم همین ،
یا در مورد دندونام بگم که باور دارم که دندونام صدفی و محکمن و سنگم باهاشون خرد میکنم ،البته امتحان نکردم هههه،ولی خب دندونای مادرم عالین ،
درمورد اینکه هیچوقت نمیپذیرفتم که فلان قومیت بدن و فلان و میگفتم که هر جوری باشی اونجوری به تورت میخوره و این قبل آشنایی با قانون بود و هرجا میرفتم انسان های خوبی به پستم میخوردن ،و الآنم که نگم براتون ،
یا درمورد روابط یه دوستی دارم که طلاق گرفت وکلی ناراحتی توخونواده و ازدواج دومش موفق بوده و الان بچه ام داره و داداش کوچیکترشم طلاق گرف ولی دیگه اون ناراحتی ها پیش نیومد به اون شدت ،چون که دیدن که داداش بزرگه ازدواج دومش خیلی موفق بوده یه جورایی قبول کردن که این هم صددرصد ازدواج دومش موفقه و طرف خودشم عین خیالش نیست و از این بابت ناراحتی نداره و من در این مورد حدس میزنم که با دیده هام که طبق قانون اینطوری باید باشه با شناختی که ازشون دارم ،
یا درمورد باورهای محدود کننده همکار دارم که همیشه در مورد ناخواسته حرف میزنع و میگه هرچی آدم ناجوره گیر من میاد و دقیقا هم همینه هر آدم ناجوری گیره این میاد همه و همه ی اینا و هزاران هزاران مثال که هممون داریم داره نشون میده که بلع بحث باورهاست و پذیرفتن چیزی یا نپذیرفتن چیزی
خدایا صدهزار مرتبه شکرت بابت همه چیز و این آگاهی های ناب که قسمتی ندارن و مسیر زندگی رو بی نهایت برامون لذت بخش و هموار کردن ،
استاد عزیزم الهی که همواره و سالهای سال اینجوری درک فوق العادتون و این آگاهی ها رو با ما به اشتراک بزاری و جمعمون در آخرت یه جمع ازهمه نظر فوقالعاده در بهشت باشه و البته که شمارو در این دنیا ملاقات خواهم کرد .
بچه ها جای همگی خالی امشب مهمون آگاهی های قدم سومم و دارم میرم خونه و چایی بریزم و بشینم پای این آگاهی ها و آگاهی نوش جان کنم .
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم .
در پناه الله یکتا .
سلام برادر عزیزم
چقدد زیبا تعریف کردی و کامنت گذاشتی و بهم فهموندی که پسرایی هم هستن که میتونن اینقد زیبا از یه خانوم تعریف کنن و چقد زیباس که جهان داره با دستانش بهم میفهمونه که هستن پسرای عالی که قدرت تعریفشون از یه دختر زبانزد باشه البته که از دلشون باشه اون تعریفات ممنونم ازتون
براتون بهترینها رو میخوام
در پناه الله یکتا باشین
با نام و یاد خدای وهابم
سلام به استاد خوش تیپم
سلام به بانوی شایسته
سلام به تک تک دوستان گل هم فرکانسی
در مورد سوال اول باید بگویم اولین باور قدرتمند کنندام این است من دست به هرکاری بزنم بدون شک در آن کار بهترین میشوم و همیشه در شغلهای که داشته ام متخصص شده ام و این قدر علم و تخصصم را در آن موضوع بالا میبرم که عموما بعد از مدت کوتاهی همکارانم از پیشرفتم تعجب میکنند و این باور باعث شده بدون خستگی مشتاق بالا رفتن تخصص و علمم در شغلم باشم و ساعتها مطالعه و تمرین کرده ام و میکنم و بدون ترس هر ایده در مورد بهبود بهم گفته میشود را اجرا میکنم .
دومین باور قدرتمند کننده ام این است که من قدرت کلام خوبی دارم ،به وسیله این باورم با هر شخص و هر جمعی به راحتی ارتباط بر قرار میکنم و بدون نگرانی خواستههایم را میگویم و نتایج خوبی میگیرم.
و اما سوال دوم باورهای محدود کننده …
یادمه در اولین شغلی که به عنوان تولید کننده با مبلغ کمی شروع کردم پیشرفتهای مالی خوبی کرده بودم تا جای که از هیچ بانکی وام نمیگرفتم و نیاز نداشتم و سالهای اولی که یارانه دریافت میکردم به آن مبلغ کم هیچ نیازی نداشتم و ماها در حسابم به اندازه حقوق چندین ماه یک کارگر پس انداز شده بود و همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه من در جمعی این موضوع را عنوان کردم که من وام بانکی بدهکار نیستم و یارانه ام را هم پس انداز کرده ام وبا واکنش تند اعضای اون جمع روبرو شدم که چرا رایانه را برداشت نمیکنی اگر دولت ببینه تو از یارانه ات استفاده نمیکنی حتما قطع میشه و از امتیاز حساب بانکیت استفاده کن وام بگیر و شغلت را توسعه بده و چندین بار در چند زمان مختلف اینجور حرفها را میزدند که تا خدا برات خواسته ازش استفاه کن (وام بگیر و از یارانه استفاده کن) و من با تمام وجود اون حرفها را باور کردم و کلی به خودم ناسزا گفتم که چرا با وجود حساب بانکی عالی که بقیه حسرتش را میخورند وام نگرفته ام از آن مقطع به بعد هیچ یارانه و پس اندازی در حسابم نگه نمیداشتم و در هر بانکی که حساب باز کرده بودم و میکردم اولین سوالم وام بود و به شدت عوامل بیرونی را برای رسیدن به ثروت مهم میدانستم. کار به جایی رسید که کل اون شغل و سرمایه را طی چند سال از دست دادم بخاطر طی نکردن تکاملم و چند برابرش را بدهکار شدم و هر ماه منتظر واریز یارانه بودم یکی دیگر از باورهای که از آن جمع به دست آوردم این بود که مردم در فقر زندگی میکنند کمبود در جامعه حاکم است و من باید هم رنگ جامعه باشم این باور تا جای پیش رفت که من در خریدهایم نگران بودم کسی خریدهای مرا نبینه و حسرت نخوره و گاهی با وجود پول به همسرم میگفتم همه را امروز خرید نکن بزار برای یک زمان دیگر…
باورهای محدود کننده ام به قدری قدرتمند شدند که از اون زندگی به زیر صفر نزول کردم و البته تا سالها نمیدانستم باور به فقر و کمبود، باور به یک شبه پیشرفت کردن، باوری که قدرت را از خودم بگیره و به عوامل بیرونی بدهد، باور به سرنوشت و جامعه و بی قانون بودن جهان و از همه مهمتر باور به خدای که بسیار خشن و حسابگر و عذاب کننده است و منتظر است بنده اش در یک شب بارانی اشک بریزه التماس کنه و بگه دیگه حالا من رو هم ببین تا یه فرجی بشه وگره ای از یکی از مشکلاتش باز کنه اونم اگه صلاحش باشه اینها باورهای محدود کننده ای بودند که قبل ازحضورم در سایت توحیدی استاد عباسمنش در زندگیم بودند و میگفتم این هست و جز این نیست و در زندگیم به راحتی مو به مو اجرا میشدند…
خدا را هر چقدر شکر کنم برای این زندگی جدیدم و باورهای توحیدی جدیدم کم است و این موهبت را مدیون خدای وهابم و دست قدرتمند او استاد عباسمنش مهربانم هستم.
این از فضل پروردگار من است که در جمع توحیدی عباسمنش هستم.
خدایا شکرت
یارب العالمین
سلام به دوزوج خوشبخت بهشتی
سلام به تک تک همسفران عشق
استادعزیزم چقدرخوشحالم روی ماهتون رومیبینم، وچقدر استایل بدنتون،مخصوصا حجم بازوهاتون عالی وقابل تحسین هست،عاشقانه وقلبا اندام زیبا وتنومندتون رو تحسین میکنم.
بینهایت سپاسگزارمازتون که این فایل زیبارو تهیه کردید،وقتی داشتم به موضوع چه موضوعی رو باور کردید،توجه میکردم دقیقا دوره کشف قوانین برام مرور شد،که همانطورکه محیط برنامه نویسی داره واکنش میده به کدهای وارشده،دقیقا بهموننسبتم جهان ما داره واکنش میده به فرکانسهای(باورهای) ما،تواین جهان که فقط ساخته شده به باورهای ما پاسخ بده،هر چیزی رو اگرباورکنم وتوجه کنم وهی تکرار کنم وارد چرخه اش میشم ولاجرم اون باورهای خوب یا بد رو تجربه میکنم.
بقول شما استادعزیز،همه چیز باوره،چی رو باورکردی داری تجربه میکنی ها.
چقدرباورهای رایجی رو جامعه فرهنگ ومحیط براحتی پذیرفتیم، ودقیقا داریم همونارو تجربه میکنیم، هزاران باورهای مخرب که فلان متولدین این ماه اینجورین، فلان قومیت اونطوریه، باورکمبود که توهمه زمینه ها داره از همه جهت بهمون ضربه میزنه.
باورهای مذهبی که اگر ثروتمند بشی آدم بدی میشی و هزاران احساس گناهی که فقط از طریق فرهنگ وجامعه بما رسیده و مافقط باور کردیم وداریم همواره تجربه میکنیم.
یادرمورد سلامتی که فلان بیماری حساسیت فصلی هست یا چون ما تواین خانواده ایم نسل درنسل درماچرخیده.
استاد عزیز وقتی داشتم به ریشه باورها فکرمیکردم،به این نتیجه رسیدم افراد ازجمله خودم برای اینکه صلب مسئولیت کنندو مقصررو عوامل بیرونی بدونند واین باور که تمام اتفاقات زندگیم رو من دارم توسط باورهایم خلق میکنم رو قبول نکنند میان یه درپوشی میزارن به اسم عوامل بیرونی.
بینهایت ازتون سپاسگزارم
عاشق همتونم باعشق
بنام خداوند یکتا مهربان
سلام به استاد عزیز و یار مهربونش
سلام به همه دوستان عزیز سایت الهی
چند روز پیش که این فایلو دیدم رفتم چند تا باور نوشتم که بیام کامنت بزارم اما نمیدونم چی شد با وقت نکردم یادم رفت بنویسم الان خدا بهم گفت برو تو سایت در حالی که جلسه سوم تکمیلی دوره احساس لیاقت و گوش میدادم اومدم برم کامنت بخونم که یهو گفتم بزار بقیه کامنتهای این فایل جدید و بخونم و برم کامنتشو بنویسم
نمیدونم شاید الان خداوند این همزمانیو بوجود اورد که من کامنت بنویسم
فایل این جلسه استاد در مورد باور صحبت کردند که اگه یه باوری غلطه اما در جهت پیشرفتته سعی نکن تغییرش بدی و ادامه اش بده
مهم نیت توعه که چطور به مسیله نگاه کنی و باود اونو بسازی
استاد خیلی از باورهایی ک به ما گفتن از بچگی خیلیهاشون اشتباهه و به خورد مغز ما دادن و ماهم پذیرفتیم و الان که تو این سایت هستیم و داریم رو خودمون کار میکنیم باید 100 خودمون بزاریم که باورهامونو کم کم تغییر بدیم
چن تا باور مثبت من دارم که ناخوداگاه ساختمش از بچگی و هرکیم میبینه منو اون باور بهم میده
مثلا من چهره بی بی فیسی دارم الان که 42 سالمه
بخدا عین یه دختر 15 سالمه ام از لحاظ چهره و اندام انقد که ظریف و بی بی فیسم و هرکسیم منو میبینه بهم میگه ازاده هی پیر نمیشه و تا میاد جوانتر میشه و عین یه دختر 15 سالسه اس
من خودمم اینو واقعا باور دارم و جالب اینه که من 90 درصد دوستامم از خودم کوچکترن و خواستگارامم همین طوره 80 درصدشون
یه خاطره الان یادم افتاد دوران دبیرستان یه دوست صمیمی داشتم همسایه ام بودیم و یک سال از من کوچکتر بود و ایشون ی دوست داشت ک دوست منم شده بود همیشه به من میگفت تو خیلی خوشگلی و با نمک
بینی باریک صورت ظریف چشم خوشگل دهن کوچک داری(شاید اولین کسی بود اینطور با حزییات از من تعریف میکرد )و من قبلش اصلا باور نداشتم اینطور بودم همیشه میگفتم من لاغرم البته که اینو تغییر دادم و اون باوری ک دوستم به من داد ناخوداگاه من باورش کردم و الان همه بهم میگن خیلی خوش اندامی خوشگل و بانمک و بی بی فیسی و تکرار و ملکه ذهنم شد که واقعا همین طور هستم
ینی میخام بگم واقعا اگه کسی باوری بهت میده ک بهت کمک میکنه سعی کن قبولش کنی مثل همون مثال ک استاد تو این فایل گفت
باور دیگه اینه من ادم بیخیال و شوخ طبعیم و پر از حس مثبت و هرکسی با من باشه حتی باور اول همیشه بهم میگن پر از انرژی و حس مثبتی و از بودن با تو لذت میبربم و شوخ طبع و خوش خنده هستی و همه میگن خیلی بیخیالی از همه لحاظ و اگه دنیارو آب ببره ازاده تکون نمیخوره و بیخیال انگار ن انگار اتفاقی افتاده یتی در این حد
باور دیگه اینه خیلی زود رابطه برقرار میکنم و توانایی بالایی دارم و هرچیزیم سریع یاد میگیرم. و استعداد بالایی دارم در یادگیری چیزی
باور دیگه من همیشه میگم سلامتم و سالم و شاید باور نکنید من از همه اعضای خانواده و فامیل سلامت ترم خدا راشکر و حتی نمیدونم ی سردرد چیه
البته که شاید در حد اینکه یه لحظه ار خواب بپرم سرم در حد یه لحظه درد بگیره ولی سریع خوب میشم بدون قرصی یا فکر کردن بهش
البته که باورهای غلط هم دارم و دارم تغییرشون میدم و هر لحظه خودمو بهبود میدم
اما خداراشکر این باورهای درست زیادی هم دارم که اینجا چند نمونه اشو گفنم
استاد سپاسگزارم که این فایل بی نظیرو رو سایت قرار دادی.اسناد اگ ممکنه فایلهای بیشتری رو سایت بزار دورتون بگردم میدونید چقدر دوستون داریم و وقتی فایل میزارید انگار دنیا رو بهمون میدن
خداراشکر برای این سایت الهی
خداراشکر برای وجود استاد عزیرم و مریم بانوی عزیزو دوستان بی نظیرم
دوستون دارم در پناه الله یکتا باشید
سلام استاد عزیزم
هنوزم با گذشت هفت سال وقتی فایل جدید می آید دست و پاهایم از شور و شوق شنیدن آگاهی ها می لرزد
قلبم به تپش میفتد
و همچنین سلام می کنم به مریم زیباروی دوربین به دست
استاد دلم می خواد در مورد این باورهایی که در این 7 سال ساختم و بهم کمک شایانی کرده بنویسم
یا رب مددی
استاد من از شما یاد گرفتم به اینکه دیگران با جهان بینی خودشان راجع به من چه فکر می کنند بی توجه باشم، این باور در تمام جنبه های زندگی من تاثیر گذاشته است، من 30 تیر امسال 34 ساله می شوم، اما دو سال است صبحانه نمی خورم، عموم جامعه حتی پزشکان می گویند اشتباه است اما من راه خودم را با قانون سلامتی می روم.
به من می گویند تو در غار تنهایی ات گرفتاری، هیچ دوستی نداری، اما من یاد گرفته ام به قول حضرت ابراهیم دوستی داشته باشم که همواره با من است، رفیق من است، رفیقی که هرگز نمی میمیرد.
من با شما ساخته ام که خداوند عاشق من است، حامی و هدایتگر من در رسیدن به مسیر خواسته های من، به قول سودای عزیز خودشم به آسانی
من یاد گرفتم برای رسیدن به اهدافم تمام ذهنم را از گذشته و تجربیات مسخره اش پاک کنم و با قدرت تنها به حرف یک نیرو گوش دهم و بی چون و چرا دل بسپارم.
من یاد گرفتم کاری نداشته باشم بازار بالا می رود و یا پایین، یاد گرفتم سوار بر دوش خداوند از دل انرژی های نهفته در طوفان های سهمگین زندگی ام ثروت بسازم.
من باور دارم تمام انسانهای دور و بر من پاک ترین، صادق ترین و انسان هایی با خوی بهشت هستند، دیگران به من برچسب ساده لوح بودن می زنند، اما من می بالم به این ویژگی زود باور بودنم چرا که من با خود ساختم قلب من و احساس من هرگز اشتباه نمی کند و همه آدم ها تکه ای از روح خداوند هستند اگر بدی دیدم در خودم بگردم و پاک کنم جسم و روحم را.
من یاد گرفتم در ذیغ جستجو ایستاده ابدی باشم، مبادا کم بیاورم و بگویم برایم بس است.
من یاد گرفتم هر روز باید تشنه تر شوم برای شنیدن این آگاهی ها اگر می خواهم جهان تنها با یک اشاره مرا سر عقل بیاورد نه با چک و لگدهایش.
من یاد گرفتم با اسراری که هیچ کس نمی داند؛ چطور؛ از کجا؛ کلید خزائن غیب را برای خودم شخصی سازی کنم.
من ساخته ام برای بدست آوردن چیزی نباید چیز دیگری را قربانی کنم. باید از نو بسازمش.
و در آخر من یاد گرفتم خدایی را پرستش کنم که تنها می گوید بنده ام آن می شوم که تو می خواهی و مگر در خدایی من چه یافت می نشود.
هزاران هزار بار البته که خدا برای بنده اش کافی است.
من می گویم سرورم سراپا پر از شور و شوقم هنوز 7 سال نگذشته مرا رساندی به یکی از بهترین و ثروتمندترین شهرهای جان
خدا می داند من و خدا چه داستان های جذابی در آغوش هم خواهیم ساخت.
استاد من بعد از 7 سال با ثروت 3 جانی دوباره گرفتم شما گفتید ثروت 1، کاش گنج نهفته در ثروت 3 را هم می گفتید.
خیلی احساس خوشبختی و رضایت از زندگی می کنم.
ممنونم که در وجود من ساختید می توانم بخرم بسازم هر آنچه را که اراده کنم.
ممنونم به خاطر معرفی قانون وساده سازی و بیان آن به بهترین شکل ممکن و با کمترین خطا توسط شما استاد ارجمندم
و در پایان
عشق بی نهایت را بی نهایت بار دوست داشتن است.
بی نهایت بار دوستتان دارم.
ارداتمند شما
مریم السادات
بنام الله
سلام ودرود خداوند به روح پاک وقلب بزرگت
مریم عزیزم دوست بی نظیرم از صمیم قلبم تحسینت میکنم چه باورهای فوق العاده ای برای خودت ساختی وهر روز با این باورها زندگی ای سرشار از عشق ،ثروت ،سلامتی را برا خودتون می سازید
میدونی مریم جان حس فوق العاده ای از کامنتت گرفتم چه حس خوبی وانرژی ای گرفتم از تک تک باورهایی که ساختید ، تو کامنت خیلی از دوستان درک کردم توحید وداشتن باور توحیدی مهم ترین اصل وباور هست چون ما به اصل خود برمیگردیم
مریم جان دوست مهربانم سپاسگزار حضور گرم ومهر بی پایان ات هستم
مریم جان ذوق وشوقی که داشتید را در تک تک کلماتت درک کردم
در پناه الله مهربان
شاد ،سلامت وثروتمندباشید
یا حق
سلام فهمیه عزیزم
دوست خوبم بابت اینکه قلب منو با دایره آبی زیبات پرنور و شاد کردی سپاسگزارم.
به رسم هر روزه و چندین و چند ساله ام صبح ها می نویسم آنقدر که قلبم به سوی خدا باز شود گاهی یک خط و حتی یک کلمه و گاهی چندین و چند صفحه؛
امروز کتاب بی نظیری را باز کردم و دوست داشتم چند خطش را باهم بخوانیم.
دوستت دارم دوست عزیزم
این حق شماست که ثروتمند باشید، شما به این دنیا آمدید تا زندگی پر خیر و برکتی داشته باشید و شاد و مرفه و آزاد باشید.
این حق الهی شماست که تا جایی که می توانید رشد و پیشرفت کنید و در تمام زمینه ها خودتان را اثبات کنید.
وقتی می توانید از ثروت خدای بی نهایت در درونمان لذت ببریم، چرا باید فقط به اندازه ای که اموراتمان بگذرد راضی باشیم، باید همیشه به دنبال این باشیم که پول بیشتری به دست بیاوریم، این یک خواسته متعالی است.
عزیزم برای تو ثروتمندی در هر زمان و مکان رو ارزومندم.
سلام به استاد عزیزم، خانم شایسته نازنین و همه دوستان خوبم
یادم نمیاد آخرین کامنتی که نوشتم کی بوده، ولی حس کردم امروز باید بنویسم.
این فایل و این صحبتها برای من یه تلنگر بزرگ بود. خیلی عجیب هدایت شدم بهش. انگار خدا میخواست بهم بفهمونه الکی داری دست و پا میزنیا، از مسیر خارج شدیا زود باش برگرد!
خیلی وقته ننوشتم و حالا میخوام یه کم از مسیرم بگم و بگم چرا صحبتهای استاد توی این فایل برام یه تلنگر بزرگ بود
چهار ماهه مهاجرت کردم و همزمان با اون زندگی مشترکم رو با همسرم شروع کردم. دروغ چرا تا همین دیروز داشتم دست و پا میزدم، انگار یه هالهای اطرافم بود و اصلا نمیفهمیدم داره چه اتفاقی میفته، دیگه هیچ کنترلی روی ذهنم نداشتم، ورودی منفی پشت ورودی منفی! توی تمام این مدت فایلها رو گوش میدادم ولی فقط گوش میدادم! پای عمل که میرسید وا میدادم. به جای اینکه کنترل کنم ذهنم و ورودیهامو، شده بودم یه آدم واکنشگرا، تا تقی به توقی میخورد به طرز عجیبی واکنش نشون میدادم و احساس درموندگی میکردم.
همش به این فکر میکردم که چرا من نمیتونم به حرفای استاد عمل کنم. چرا نمیتونم ذهنمو کنترل کنم، چرا اطرافم پر از ناخواسته اس؟
تا رسیدم به این فایل. و فهمیدم دلیلش فقط یه چیزه! ورودی! من ورودیهای منفی رو نبسته بودم! از همون روز اول مهاجرت همه بهم میگفتن مهاجرت سختهها، زندگی مشترک سختهها، اولش داغی نمیفهمی! و من باورش کردم.
همه بهم میگفتن زبان آلمانی سختهها پدرت درمیاد تا یاد بگیری، اونوقت منی که دو تا زبان رو به راحتی یاد گرفته بودم و مطمئن بودم هوش زبانی خوبی دارم، این حرفا رو باور کردم و زبان آلمانی برام شد یه غول بزرگ!
من به راحتی مهاجرت کردم. زمانی که با تمام وجودم میخواستم مهاجرت میکنم و روی باورهام کار میکردم خدا یه دستی گذاشت تو زندگیم که هنوزم باورم نمیشه. خیلی عجیب با همسرم آشنا شدم که ساکن آلمان بود، تصمیم گرفتیم رابطمون رو ادامه بدیم و بعدم ازدواج کردیم و من بدون هیچ دردسری ویزا گرفتم و اومدم آلمان. اوایل سختم بود، فکر میکردم مثل بقیه برای مهاجرت کردن باید زجر بکشم و کلی پول و مدارک جمع کنم ببرم سفارت و بعدشم تو غربت تنهایی بکشم، ولی به راحتترین شکل ممکن اومدم پیش همسرم و اینجا هم به راحتی کارام انجام میشه چون هنوزم همون دست خدا که همسرمه کنارمه. از بقیه میشنیدم که میگفتن برای اینکه بری آلمان زنش شدی و ازدواج کردی ولی چه میدونستن این مرد دستی بود از دستان خداوند برای من که به راحتی تمام مهاجرت کنم و همزمان با اون عشق و یه رابطه بینظیر رو تجربه کنم. به قول خانم شایسته عزیز همش سوده و سوده و سود️
هر روز صبح که از خواب بیدار میشم خداروهزار بار شکر میکنم بخاطر این مرد و دستی که گذاشت تو زندگیم.
حالا من اومدم جایی که چند قدمی خونهام یه دریاچه بینظیر وسط جنگله، درست مثل پارادایس، روز اولی که دریاچه رو دیدم با خودم گفتم دیدی بهاره، دیدی تحسینهایی که میکردی موقع دیدن سریال زندگی در بهشت جواب داد، دیدی حال خوبت، احساس خوبت جواب داد؟ اصلا دیوانه میشم وقتی بهش فکر میکنم، اینکه جهان چقدر دقیق کار میکنه.
این فایل به من تلنگر زد که بکشم بیرون باورهای محدودکننده امو و به یاد بیارم چه باورهای قدرتمندکنندهای داشتم و دارم که الان توی این بهشت زیبا زندگی میکنم و یه همسر بینظیر دارم. اینکه زبان آلمانی برای من شده یه غول بزرگ بخاطر سختی اون زبان نیست بخاطر باورهای منه، اینکه چرا هر از چند روز با همسرم بحثم میشه بخاطر همسرم یا سختی زندگی مشترک نیست بخاطر اینه که من باور کردم بالاخره توی زندگی بحثم پیش میاد!
اصلا دارم دیوونه میشم، وقتی باورهای محدودکنندهام میاد بیرون دیوانه میشم احساس سبکی میکنم.
نمیدونم چی شد که بعد از مدتها نوشتم و یه ردپای دیگه برای خودم گذاشتم. اینم یه هدایت دیگه!
خدایا شکرت
ممنونم استاد عزیزم، ممنونم خانم شایسته عزیزم️️️
الَّذِینَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَهً عِنْدَ اللَّهِ ۚ وَأُولَٰئِکَ هُمُ الْفَائِزُونَ
آنان که ایمان آوردند و از وطن هجرت گزیدند و در راه خدا به مال و جانشان جهاد کردند آنها را نزد خدا مقام بلندتری است و آنان بالخصوص رستگاران و سعادتمندان دو عالمند
سلام بهاره جان، امیدوارم حال دلت عالی باشه. خدا رو شکر که همچین خدای مهربون و دوست داشتنیی داریم که وقتی یکم از مسیر دور میشیم با یه فایل یه نشونه یه خواب با هرچیز دیگه دستمون رو می گیره نوازشمون می کنه و برمون می گردونه به مسیر اصلی. خیلی خوشحالم که با این فایل به خیلی اتفاقات اخیرت توجه کردی. هم ازدواجت رو تبریک می گم هم مهاجرتت رو. مهاجرت بخصوص اون اولش برای اکثر آدما سخته، دقیقا به دلیلی که خودت گفتی، چون باور کردن که سخته. من وقتی 9 سال پیش مهاجرت کردم به امریکا هیچی از قانون نمی دونستم و خب با باورهای غلطی که داشتیم خیلی شرایط سختی رو برای خودمون رقم زدیم و همش فکر می کردیم که یکی دیگه مقصره، اون موقع هنوز نمی دونستم که مسوولیت تماااام اتفاقات زندگی من با خودمه، این منم این باورهای منه که اتفاقاتم رو رقم می زنه. خلاصه که خیلی قدرش رو بدون که با آگاهی مهاجرت کردی و به امید خدا همه چی خوب پیش می ره و به خواسته هات یکی پس از دیگری می رسی:)
امیدوارم درپناه خداوند مهربان شاد و سلامت و ثروتمند باشی :)
سلام بهاره جان ، دوست هم فرکانسی ام
امروز صبح که روزم و با خوندن کامنت زیبات شروع کردم و یه جورابی کامنت تو واسم یه نشونه بود و حالم وخوب کرد ، چقدر تحسین ات کردم ، خلق زندگی مشترک و مهاجرت تون و مبارکت باشه . امیدوارم با تقوی (کنترل ذهن ) و شکرگزاری و با تقویت باورهای مثبت و حذف باورهای محدود کننده ات ، الگو قرار دادن همین مسیری که تا اینجا اومدی ، توجه به زیبایی ها و نکات مثبت هم همسرت هم زندگی در آلمان ، بهترین ها رو واسه خودت خلق کنی .
مطمئن ام با الگوقرار دادن خودت و همین مسیری که تا به اینجا با معجزات و دستای خداوند اومدی ، زیباترین ها در انتظار توست .
براتون خوشبختی و سعادتمندی در کنار همسر عزیزتون رو آرزومندم.در پناه خدای مهربان یکتا و دانا و توانا باشید .
به نام خالق هدایتگر
رب من تو صاحب همه چیزی و هرچی دارم از آن توست من هیچی نمیدانم و دانایی تو همه چیز تصرف کرده و منو هدایت میکنی
سلام استاد عزیزم سلام بانوی عزیزم سلام خانواده ی عزیزم
قلبم خیلی باز شده و میگه کامنت بنویس
وقتی شما خانواده ی عزیزم به کامنتی که در این فایل گذاشتم پاسخ دادین و کامنت گذاشتین چقدر اشک ریختم و خدارا شکر کردم که منو هدایت کرد این کامنت بنویسم.
بارها به خودم فشار اورده بودم که حتما بیام و کامنت بنویسم ولی راضی نمیشدم چون احساس میکردم که از درونم نمیاد و یه روزی به خودم گفتم باید آنقدر نتیجم خوب بشه که قلبم بگه کامنت بنویس و اون شبی هم که میخواستم این کامنت بنویسم هدایت خداوند بود و من مشغول دیدن یه فایلی بودم و نکته برداری میکردم که یهو برق ها قطع شد و هدایتی که اومد گفت برو واسه فایل جدید کامنت بنویس و از نتیجه ای که گرفتی به همراه باورهایی که روش کار کردی بنویس .
و باز هم هدایتی دیگر …
یکی از باورهایی که باعث شد مسیر از تهران به کیش پیدا کنم این بود که خداوند از طریق افراد مسیر بهم میگه و اینکه خداوند از طریق افراد باهام صحبت میکنه ،دقایق آخری که میخواستم از مسافرخانه ی شیراز بیام بیرون از پنجره داخل خیابون نگاه میکردم و به خدا گفتم خودت از طریق این آدمها بهم اشاره کن که به کدام سمت برم و بعد از مدت کمی یک آقای به سمت چپ اشاره میکرد و باز گفتم خدا جون لطفا با سه نشانه واسم تایید کن که به کدام سمت برم و شگفت زده شدم چون دو نفر هم زمان به همون سمتی که نفر قبلی اشاره کرده بود اشاره کرد.
وسایلم برداشتم و اومدم پایین و به سمتی که گفته شده بود حرکت کردم (اما تا کجا باید میرفتم ؟؟؟)به یکی از دوستام که شاگرد استاد زنگ زدم و باهاش صحبت میکردم چون سعی میکردم که آگاهانه ذهنمو به سمت بهتری هدایت کنم و مدام از اتفاقات خوب صحبت میکردم که به یک چهار راه رسیدم و پرسیدم مهدی جان به نظرت از کدام سمت برم و مهدی هم گفت برو به سمت چپ ،و باز هم حرکت کردم و به یک امامزاده رسیدم و به قلبم افتاد که مسیر فعلی همونجاست وقتی وارد امامزاده شدم بعد از چند دقیقه اذان شد و منی که نماز خواندنم صحبت با خداوند بود این بار بهم الهام شد که وارد شو و نمازی بخون جدا از صف وایستاده بودم و عقبتر از همه بودم در وسط نماز یه آقایی زد روشونم و گفت بیا داخل صف که بعدش رفتم کنارش نشستم و همونجا به قلبم افتاد که یه اتفاق خیری در راه .
نماز که تموم شد ی شخصی اومد پیشش و گفت آقا مهدی بعد از مدتها خوش اومدی و بعدش همین آقا مهدی منو برد خونه و گفت بعد از مدتها از اینجا رد میشدم و به دلم افتاد بیام اینجا نماز بخونم و دیدم شما ساک همراهتون هست گفتم مهمان من بشین .
یه شب خونه ی عمو مهدی بودم و متوجه شدم ایشون آدم عرفانی هستند که شاگردان مریدان زیادی هم دارن و ازشون چندتا چیز یاد گرفتم و میگفتن هر زمانی که میخوای غذا بخوری به غذات نگاه کن بوش کن و خدا را شکر کن و عجب غذاهایی اونجا خوردم .
فردا که از خانه ی عمو مهدی اومدم بیرون و میخواستم به دنبال نشانه ها برم گفت ساک هاتو همین جا بذار و اگر کارت جور نشد شب بیا شاهچراغ …
( بچهها بی نهایت باور دارم که خدا از طریق افراد باهام صحبت میکنه ) جایی واسه خواب نداشتم و نمیخواستم برگردم خونه ی عمو مهدی هرچند مهمان نواز بود اما من دنبال چیز دیگه ای بودم هرچی میگشتم چیزی پیدا نمیکردم بعدش یاد عمو مهدی افتادم که گفت شب بیا شاهچراغ و فکر میکردم که ایشون هم میاد و زمانی که نتونستم پیداش کنم گفتم خیره و فقط هم شماره ی خونشون داشتم((هرچی که واسم پیش میاد خیر ،این باور یک صلاحی بود که شجاعتم صد برابر میکرد )) داخل حرم شاهچراغ نشسته بودم وبا خدا صحبت میکردم که یه نفر شروع کرد به سرفه کردن و چندین بار این سرفه ادامه داشت و گفتم حتما باید از اینجا بلند بشم و به یه جای دیگه ای برم واین هدایت خداوند چند قدم جلوتر یه آقای داشت کنار زریح از اشعار حافظ میخوند و نظرم جلب کرد که بعدش اومد سمت من و با یه آقایی که بغل دستم بود شروع کرد به صحبت کردن که یه آقای دیگه اومد و ازش پرسید که میشه داخل حرم خوابید و ایشون هم گفتند بله که میشه (داخل شاهچراغ دوتا حرم داره )و آدرس اون یکی حرم داد و من هم به اونجا رفتم وای خدای من گرسنه هم بودم ولی جای خواب الویت اول بود چون بیرون هم هوا سرد بود وقتی به اون یکی حرم رسیدم از یه خادمی پرسیدم کجا میشه خوابید و منو راهنمایی کرد و بعدش بهم گفت بچه کجایی که منم گفتم لر هستم و در گوشم گفت همینجا بشین که امشب شام میدن( خداوند از طریق افراد باهام صحبت میکنه )و این شد که مدت چند هفته را در شاهچراغ خوابیدم و هرگز یک شب بیرون نخوابیدم که اذیت بشم .
هر صبح چند دقیقه قبل از اذان میومدن و همه را بیدار میکردن و خیلی ها ناراحت میشدن و غر میزدن و منم میگفتم خدایا شکرت که خودت واسم برنامه ریزی میکنی و صبح زود بیدارم میکنی و با شوق میرفتم نماز میخوندم و رو اون سه باوری که قبلاً گفتم کار میکردم .
خدایا خودت میدونی که تمام کلماتم راست راست
خدایا خودت میدونی که چقدر در هر لحظه حالم خوب بود و در آغوش تو با صدای قرآن در گوشم میخوابیدم .
با توکل به خودش حرکت کردم و هیچ چیزی نمیتونست جلومو بگیره ،توقف ناپذیر شده بودم و رب من صاحب همه چیزه پس دیگه نگران چی باشم ،خداوند از بی نهایت طریق مسیر بهم نشون میده به خاطر همین در یک شهری که شناختی ازش نداشتم همه چیز آشنا بود و افراد همه دوسم داشتن و همه کار واسم میکردن ((رب من صاحب همه چیز و قلبها را واسم نرم میکنه ))
دو شب اول که در کیش تو ساحل میخوابیدم هر چند ساعت با هوای خنک بیدار میشدم ولی با حال خوب و خوشحال میرفتم یه نقطه ای دیگه را پیدا میکردم و دراز میکشیدم که تنها در ده روز باعث شد به یک خانه ی با تمام امکانات هدایت بشم( دوتا کلید واسه دوتا واحد دستم بود و تماما با امکانات و هرگز احساسم نسبت به موقعی که در ساحل میخوابیدم چندان فرقی نمیکرد و تازه اونجا بود که منظور استاد میفهمیدم که میگفت رسیدن به یک خواسته تفاوت زیادی در احساس خوب شما ایجاد نمیکنه بله استاد با تمام وجودم متوجه شدم )
چند روز قبل از اینکه بخوام به شیراز مهاجرت کنم یه فیلم کوتاه از خودم گرفتم که دو روز و دوشب بود هیچ تغذیه ای نخورده بودم چون حتی پول نان لواش هم نداشتم و اپن فیلم هم هدایتی بود از خداوند برای عکس قبل از عمل و حرکتم در این مسیر و کمتر از دوماه به بالاترین حد یک زندگی رویایی رسیدم که اصلا در رویاهام نمیدیدم ،درواقع بهترین خانه در بهترین منطقه ی کیش که بهش دامون میگن همون موتوری که میخواستم بهم دادن بهم گفتن گواهی نامه بگیر تا ماشین هم بهت بدیم و هر نوع غذایی که دوست دارم آماده کنم و بخورم و قبلا هم گفتم یه کارتی دارم که هرچی خرج میکنم هرگز تموم نمیشه و مجددا شارژ میشه ((هرچی بخوام میخرم ،هرچی خرج میکنم خداوند صد برابرش به زندگیم برمیگردونه ، از جایی که گمان نمیکنم خدا بهم روزی میرساند ،من لایق ثروت و فراوانی هستم ،این چند باور تو کیف پولم نوشتم ))
یه مثال دیگه :تو این شهری که تازه ساکن شدم شناختی ندارم و چند روزی بیشتر اینجا نیستم و کارم طوری شده که مدام در حال مسافرتم ((یکی از خواسته هام قبل از مهاجرت به شیراز ))امروز رفتم به یه پاساژی تا خرید بکنم و بعدش که خواستم برگردم میخواستم یه جاروی رشتی هم بخرم که داخل حیاط جارو کنم و به خدا گفتم خودت هدایتم کن که یه جاروی خوب پیدا کنم وقتی اومدم سوار موتورم بشم دیدم یه ماشین پشت من پارک کرده و داره از یه آقایی سوال میپرسه سوار موتور شدم که برم به قلبم افتاد که دنبال همین ماشین برو و بعدش گفتم بذار امتحان کنم ببینم چی میشه با حالی که من با موتور بودم و میتونستم سریعتر برم اما پشت سر این ماشین رفتم و کنجکاو بودم که ببینم چی میشه تا اینکه نزدیک یک میدانی ماشین آهسته وایستاد و راننده با بغل دستیش به یک گوشه ای اشاره میکرد که چند متر جلوتر یک ابزار فروشی بود که یه دونه جاروی رشتی کهنه در داخل سطل گذاشته بود و مغازش چند پله زیر پاساژ بود یعنی اگر میلیارد ها بار از اونجا رد میشدم هرگز اون مغازه را نمیدیدم رفتم ازش پرسیدم و یه جاروی نو از انبار واسم آورد واقعا خدا در هر لحظه هدایتمون میکنه به شرطی که در هر لحظه ازش بخوایم تا آگاه بشیم و به ذهنمون حالی کنیم که این هدایت خداوند بود و ما فراموش کاریم به خاطر همین مدام باید به یادمون بیاریم تا حالا چندین بار کامنتی که در این فایل نوشتم خوندم و بارها شکر گذاری کردم که هدایتم کرد این کامنت بنویسم و جوابهای شما عزیزان باعث شد که با توکل و شجاعت بیشتری بخوام مسیر ادامه بدم به فایل های استاد گوش کنم و تازه دیروز دوتا دوره هم زمان خریدم .
جالبه که خدا منو به یه کاری هدایت کرده که در هر لحظه باید کنترل ذهن داشته باشم چون مربی یک پسر دوست داشتنی اوتیسم هستم و هرگز نباید در صحبت کردن با ایشون از فعل امر استفاده کرد
و باید تفکر کنم و با آرامش بتونم باهاش گفتگو داشته باشم و همیشه احساسم باهاش خوب باشه اولش فکر میکردم که میتونم تغییرش بدم و کاری کنم که عادی رفتار کنه و بعد از چند نشانه و الهام خدا فهمیدم که من به یکی از پاشنه های آشیلم هدایت شدم چون خیلی میخواستم دیگران تغییر بدم و هرگز تسلطی بر تغییر هیچ کسی ندارم و چون با این فرد تنها هستم هر زمانی که خواستم برای تغییرش کاری بکنم واکنشی که نشون داد نشانه ای از خداوند بود که بهم بفهمونه فقط خودت تغییر بده و اینجا جایی که بابت توکل و شجاعتت بهت جایزه دادم و هر رفتاری که میبینی اگر به اون رفتار حساس هستی پس درون خودت بنگر و تغییرش بده اگر اون رفتار تحسین میکنی واسه خودت برش دار و ازش استفاده کن بنابراین رو خودت کار کن و کاری به این بچه هم نداشته باش ،اینجا قرار خیلی رشد بکنی تا به مرحله بعد برسی ،دقیقا یکی از درخواستهای داشتم این بود که خدایا شرایطی واسم فراهم کن که بتونم رو خودم کار کنم و این چنین شرایطی واسم به وجود اومده و چقدر بارها خدارا شکر کردم که این فرشته ی شیرین و بامزه را سر راهم قرار داده ((خدا از طریق این فرشته خیلی درس هارا بهم میده و خیلی دارم رشد میکنم ))
در آینده انشالله از آنچه که دارم میفهمم و نتایج شگفت انگیزی که به دست آوردم مینویسم با هدایت خداوند ((در هر کاری خداوند هدایتم میکند و هرچی واسم پیش میاد خیره و به نفع کنه))
تفاوت بسیاری هست با زمانی که یک آگاهی را بشنوی و یک آگاهی را عمل کنی
تفاوت بسیاری هست با زمانی که قوانین را میشنوی وزمانی که قوانین را عمل میکنی
احساسی که از عمل به یک قانون و آگاهی به وجود میاد قابل مقایسه نیست با احساسی که از شنیدن آن قانون و آگاهی میاد
حالا میفهمم استاد چه احساسی داره وقتی کامنتهای ما را میخونه و تازه در هر کامنت جنس احساسشون بهتر هم میشه چون وقتی از نتیجه ی خوبی که ما گرفتیم صحبت میشه قلبشون خیلی بیشتر باز میشه و خدا میدونه چقدر سر نتایجی که بچه ها گرفتن و میگیرن اشک شوق و سپاس گذاری میریزن و خداهم بهشون الهام میکنه که چه فایلی بذارن .
تا احساس خوبی نداشته باشی الهام خوب سراغت نمیاد
تازه اینا به کنار وقتی از نتایجی که از ایمان و توحید به وجود اومده و کامنت میذاریم این جنس احساس یه حس دیگه داره که انشالله هرکسی در مسیر توحید باشه تجربه میکنه ،به خاطر همین بارها از استاد شنیدیم که میگن تمام کامنت های سایت عباسمنش با عشق میخونم
استاد عزیزم همانطور که به هدایت های ربم ایمان دارم و باور دارم که همیشه و در هر لحظه هدایتی میکنه ایمان و باور دارم که میبینمتون و خیلی دوست دارم در پرادایس عزیزمون قرآن تلاوت بشه و خداوند تلاوت میکنه
خانواده ی عزیزم خیلی عاشقتونم
به نام خدای مهربان
سپاسگذار خداوندم برای قرار گرفتن در مسیر آگاهی و رشد.
دوست عزیز توحیدی مجید جان سلام.
شما رو خیلی خیلی تحسین میکنم برای عمل کردن به آنچه که آموزش دیدید و دریافت کردید.
و چه زیبا خداوند پاداشها رو بهت داده و به وعده خودش عمل کرده.
در مورد قسمت آخره کامنتت در مورد تغییر دیگران و واکنش نشان دادن به مسائل هست بگم که یکی از بزرگترین ضعف هام همین قضیه هست
بنده با اینکه به لطف خدا کسب و کاری دارم که هم مشتری راه میندازم و هم وقت دارم فایل ببینم ، کامنت بخونم و در مسیر قدم بردارم ،
روزانه حدود 5 6 ساعتی داخل سایتم و فکر میکردم که تغییر کردم …
دیشب سره تضادی که چند وقتی هست با همسرم پیدا کردم کنترل ذهن از دستم خارج شد و شروع کردم به پیام دادن و توجه به نکات منفی ایشون و هدایت شدم به مدار پائین و پائین تر
امروز خیلی فکر کردم که من از این پاشنه آشیل خیلی ضربه خوردم و هر موقع تضادی پیش میاد نمیتونم کنترل کنم و کنترل اوضاع از دستم خارج میشه
همینجا در مقابل خدای مهربان اعلام عجز و تسلیم بودن میکنم که اول هدایتم کنه راه حلی برای مسئلم پیدا کنم
و باز از خدا میخوام کمکم کنه که بتونم روی پاشنه های آشیلم بصورت ریشه ای کار کنم و تغییر بصورت بنیادین در رفتار و شخصیتم نهادینه بشه
در پایان از استاد عزیز سپاسگذارم که باعث رشد و گسترش توحید و یکتا پرستی شدند و
همیچن امکانی را فراهم ساختند که بتونیم از تجربیات همدیگر استفاده کنیم و در راه سعادت و خوشبختی و زیبایی و نعمت و ثروت قدم برداریم .
در پناه خدای مهربان باشید.
به نام خداوندی که نسبت به من بخشنده و مهربان است
سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته و دوستان هم مسیر
اول از همه تحسین میکنم زیبایی های حیرت انگیز پارادایس زیبا رو و همچنین اندام فوقالعاده استاد عزیز رو . ماشالله استاد .احسن . شدین کوهی از عضله . دمتون گرم
و یه تشکر ویژه از دوستان عزیز بابت کامنتهای عالی و پر بارشون . چقدر باورهای عالی و قدرتمند کننده ای رو من از تو کامنتها کشیدم بیرون و نوشتمشون .
جدا از کامنتهای محدود کننده ای ک توضیح دادن ک از داخل همون کامنتهای محدود کننده هم میشه کلی باور خوب در آورد و ترمز ها رو پیدا کرد . اما من بیشتر تمرکز کردم روی باورهای قدرتمند ک ب قول استاد تو هزارتا کتاب موفقیت هم چنین باورهای عالی نمیتونی پیدا کنی
و باز بیشتر از همیشه باور کردم ک صفر تا صد زندگی من بستگی ب باورهام داره بستگی ب این داره ک من چ حرف یا باوری رو قبول کردم و تو ناخودآگاه هم ذخیره سازی کردم .و خودم رو با اون باورها برنامه ریزی کردم . من باید بیام باورها رو شناسای کنم و ببینم ک کدوم باور ب نفع منه کدوم باور ب ضررم. اون های ک ب نفعمه تقویتشون کنم و اونهای ک ب ضررمه تغییر شون بدم و این هم از نتایجم معلوم میشه . و انصافا باورهای خوبم دارن روز ب روز بیشتر میشن و من از این روند خیلی راضی ام و هروز باورهای مثبتم رو میشمارم . مینویسمشون .دوستشون دارم و عاشقشونم و کلی قربون صدقه شون میرم و بهشون میگم ک قراره با هم یه زندگی باشکوه رو برای هم بسازیم. و باورهام با این کار کلی انرژی میگیرن و هرروز قدرتمندتر میشن.
و من هم دارم میبینم ک چرخ دنده های زندگیم روغن کاری شدن و دارن روون تر میشن
دارم میبینم ک خداوند داره کارهای من رو انجام میده. یعنی اون کارهای رو ک بخدا میسپارم نتیجش فوقالعاده بهتره
استاد عزیز هزاران بار شکرگزار خداوندم ک من رو با شما آشنا کرد
خدایا من رو به راه راست هدایت فرما . راه کسانی که به آنان نعمت و ثروت عطا کرده ای.
با آرزوی نعمت . ثروت و سلامتی بیشتر برای همه مون .
در پناه رب العالمین
به نام خدای مهربان و هاایتگرم
سلام به دوست و بردار همفرکانسیم
امروز صبح اومدم تو سایت با خودم گفتم یه کامنتی رو بخونم که سر صبحی یه نشونه ای به من بده
به کامنت شما هدایت شدم
بسیار بسیار زیبا مفید و روان بود
لذت بردم و درس گرفتم مرحبا به شما
آقا فرهاد دوست عزیزم خوشحالم از اینکه کنار دوستان آگاه و توحیدی هستم که میتونن از میان اون همه کامنت دیدشون رو چقدر زیبا تو ضییح بدن که شما اومدین باورهای قدرتمند کننده رو بیرون کشیدبن و یادداشت برداری کردین و برای خودتون کنارگذاشتن و روی باورهای که به نفع شماست اونها رو شناسایی کردین
و به من یاد دادین که از باورهای درست در زندگیم استفاده کنم
ممنون و متشکرم از شما
و اصل خوندن کامنت همینه که با اونها رشد کنیم پیشرفت کنبم نه اینکه صرفا حالمون رو خوب کنیم بلکه در کنار حال خوب خودمون و زندگیمون رو رشد بدبم و تغییر کنیم در همه جنبه های زندگی
متشکرم سپاس فراوان بهتربنها نصیبتون