زیبایی ها را ببینیم - صفحه 4 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

2495 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    هاله ریاحی گفته:
    مدت عضویت: 2701 روز

    زیبایی ها را ببینم ، ۱

    بنام خدایی که در دنیایش هم زیبایی وجود دارد و هم نازیبایی ، چرا که او قدرت و اختیار را به بندگان خود داده تا هر چه دوست دارند بیافرینند

    اما قانونی هم قرار داده که به هر چیزی توجه کنی ، کانون توجهت هرچه باشد ،به همان سمت هدایت خواهی شد

    و من ، هدایت شدم

    چند روز قبل ، زمانی که به خیال خودم تمام باورها رو ساخته و تمام ترمزها رو برداشته بودم

    اما باز نمیتوانستم تسلیم ِخدا شوم

    نمیتوانستم از سر راه خدا کنار روم و اجازه دهم او رهبری کند زندگیم را … او برایم کارها را درست کند

    از خدا سوال کردم ، خدایا چرا نمیتوانم تسلیمت باشم

    و دقیقا فردای آن روز وقتی هدایت شدم به سایت دیدم خدای هدایتگرم خدای مهربانم دستان مهربانش را به حرکت واداشته و مریم عزیز را هدایت کرده تا بنویسد تا دوره به صلح رسیدن با خود را بر روی سایت قرار دهد

    و بنویسد آری تو که گمان کردی کل قانون را بلدی ولی باید برگردی به اصل قانون و آن زیبابینی است آن شکرگزاری است آن صدق بالحسنی کردن است آن کنترل ذهن است . و نه توجه بر بدی ها و نه کینه و نفرت و خشم و قضاوت …

    نه …. برگرد … برگرد به فرکانس عشق ، آنجا که خدا منتظر توست

    برگرد و تحسین کن شکرگزاری کن و زیبایی ها را ببین

    و مدام هدایتم میکرد آن خدایی که از رگ گردنم بمن نزدیکتر است . گفت شکرگزاری گفت ماندن در احساس شادی گفت ستاره قطبی …. باز هم برایم سخاوتمندانه از در و دیوار راهکار داد

    و آمدم این فایل … و گفت بنویس

    بنویس زیبایی ها را …

    و من که تا قبل از آن میگفتم چه زیبایی؟؟ حالا خجل شدم از اینکه این همه زیبایی بود و من با عینک بدبینی که بر چشمانم زده بودم گوییا کور بودم از دیدن فراوانی زیبایی های زندگی ام و دنیایی که باآن احاطه شده ام

    و چه فرکانس لطیفیست این فرکانس عشق فرکانس زیبابینی و شکرگزاری

    حالم خوب است و می خواهم بنویسم

    و چه جالب تر آنکه مانند تشنه ای هستم که تازه به آب رسیده ، لذت و شیرینی این زیبابینی چنان من را شیفته خودش کرده که انگار حتی خواسته ی خودم را هم یادم رفته و دوست دارم باز وارد دنیای جادویی تحسین بشم و غرق بشم در حس خوب آن

    نمیدانم چرا همش دنبال دلیل بودم . چرا تسلیم نمیشدم هرچه میگفتید بابا کینه نفرت عیب جویی بد بینی و دیدن بدیها توجه بر بدیها قضاوت و …. اینها باعث حال بد میشه باعث میشه از جنس همون بدیها برات بیاد

    من واسه این جوری بودن واسه خودم دلیل میاوردم

    فکر میکردم باید اینکارها رو انجام بدم تا توسط اونا خودم رو از بدی دیدن از بقیه یا از اتفاقای بد ، حفظ کنم

    ولی حالا تازه دارم یاد میگیرم که لازم نیست من با توجه کردن به بدیها و مرور کردن بدیها خودمو از بدی حفظ کنم

    وقتی من توجهم روی خوبیهاست ، بااون حال خوب ، خدا هدایتم میکنه بسمت خوبیها و اونه که منو هدایت میکنه اونه که منو حفظم میکنه از بدیها

    ایمان با توجه بر بدیها شکل نخواهد گرفت

    ایمان نقطه مقابل ترسه وقتی توجهت بر بدیهاست ترسهاتم زیادن

    و این یعنی اتفاقات بدتم زیادن …

    واقعا چه دلیلهای بظاهر موجهی برای خودم ساخته بودم واسه توجه بر بدیها

    و هنوزم ریشه این دلیل و منطقای بظاهر درست خشکیده نشدن باید بیشتر روشون کار کنم

    ☘🌳☘

    من زیبایی را دیدم

    من زیبایی را دیدم در اون بچه آهوی زیبایی که بر روی چمن ها خوابیده بود

    و خدای زیبای من ، بر پشت او خال های سفید زیبایی را نقاشی کرده بود

    من مسحور زیبایی اش شدم . او که با چشمان درشت و کشیده و قهوه ای خودش داشت جهان زیبای پروردگارم را تماشا می کرد

    او که خدا دو شاخ کوچک زیبا بر سرش نهاده بود

    او که پوست قهوه ای روشنش که با کرک های ریز پوشیده شده بود ، و زیبایی اش را بیشتر کرده بود

    و من خدا را دیدم

    که داشت من و او را نظاره می کرد

    خدا داشت با لبخند مهرانگیزش من و او را نگاه می کرد به من لبخند میزد که از زیبایی آهو به شگفتی آمدم و به آهوی زیبایش لبخند میزند که حالاشده بود نشانه زیبایی پروردگارم برای من

    در آن دشت زیبا خدا داشت با احساس رضایت به من و به مخلوقاتش باافتخار نگاه میکرد

    از اینکه چنین زیبایی های خلق نموده

    من آرامش را در نگاه خدا دیدم

    من رضایتش و افتخار کردنش را دیدم

    و خدا بمن گفت ،اگر این زیبابینی ات را ادامه دهی

    تو هم روزی با افتخار و آرامش و رضایت به زیبایی هایی که خودت با کانون توجهت خلق کرده ای نگاه خواهی کرد

    آنگاه خدا دستم را گرفت و گفت بیا برویم در دشت سرسبز من با هم قدم بزنیم

    او مرا برد لب یک چشمه کوچک که با آب سرد و زلالش بمن پاکی روح را یادآور شد

    خدا گفت پاهایت را در آب سرد چشمه بگذار و اجازه بده تا سیاهی ها از وجودت خارج شوند

    من مدتی نشستم …. و آنگاه که سبک بال تر شدم

    خدا من را برد به دیدن زیبایی های بیشتر

    من را در اطراف دشت چرخاند گفت کوه ها را ببین . آن هامانند ابرها حرکت می کنند اما تو گمان می کنی که ثابت هستند

    من کوه ها را مانند میخ هایی بر زمین کوبیده ام

    و من نگاه میکردم آن کوه های پوشیده شده با درختچه های سبز رنگ زیبا را

    و غرق آن رنگ سبز چشم نوازش شده بودم

    خدا بمن گفت حالا کمی بر چمن ها دراز بکش

    من دراز کشیدم و آسمان آبی بالا سرم بصورت تمام رخ بمن چشمک زد

    آن آسمان آبی که حتی یک لکه ابر هم داخلش نبود

    یک آبی پهناور زیبا

    که خورشید در گوشه اش داشت بمن گرما و روشنایی اش را سخاوتمندانه می بخشید

    خدا بمن گفت این آسمان که میبینی یکی نیست بلکه هفت آسمان است که به صورت طبقه طبقه روی هم قرار گرفته است

    و من محو گفته های پروردگارم بودم

    او داشت روحم را با سخنانش جلا می داد

    او داشت با کلامش به من آرامش می بخشید

    او سراسر عشق بود و مهربانی

    او برایم همه ی زیبایی ها را آفریده بود

    و اکنون تازه چشم بند سیاه را از چشمم برداشته بود

    و من وارد دنیایی دیگر شده بودم

    چه دنیای شگفت انگیزی

    آن جا که هیچ بدی نیست

    هیچ سیاهی و زشتی نیست

    خدایا سپاسگزارم

    سپاسگزارم

    سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
    • -
      حسین یکدل گفته:
      مدت عضویت: 3507 روز

      سلام دوست عزیز

      عجب کامنت زیبا و تاثیرگذاری نوشتی

      چقدر فرکانسش بالاست

      چندبار کامنتت را خوندم و لذت بردم

      واقعا احساس خوب داشتن فرکانس انسان را بالا میبره

      و یکی از بهترین راهها برای تجربه احساس خوب ، توجه به زیباییهاست که شما چقدر قشنگ توضیح دادی.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    سعیده خاجوئی گفته:
    مدت عضویت: 732 روز

    سلام و سلامتی بر همه‌ی عزیزان دل.

    خدایا یک روز دیگه و اییییین همه اتفاقات عاااالی!

    خدایا چطوری میتونم شکر تو رو به جا بیارم؟!

    امروز یکی از بهترین روزهام از نظر فرکانسی بود.

    طوری که از خوندن کامنت‌هایی که در مورد خدا و قدرتش بود اشک شوق از چشمانم روان بود.

    مدتها بود این حال رو تجربه نکرده بودم.

    واقعا خیلی از نعمت هامون اصلا نمیشه روشون قیمت گذاشت.

    خدایا شکر امروز بچه هام سالم و سلامت و خندون از مدرسه برگشتن خونه.ازت ممنونم که محافظشون بودی.

    الله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین.

    خدایا ازت متشکرم به خاطر باران زیبایی که از غروب شروع به باریدن کرد.و تا الان هم ادامه داره.

    واقعا بارش باران عظمت تو رو به یادمون میاره.

    خدایا همه کاره تویی.

    خدایا شکرت به خاطر پیاده روی خودم و بچه ها تا حرم سید علاالدین حسین زیر بارش نم نم بارون.

    چقدر این اخلاقمو دوست دارم که سخت گیر نیستم و اتفاقا بیرون رفتن توی هوای ابری و بارونی برام لذت‌بخشه.

    تازه بچه ها توی راه گفتن برامون بستنی بخر.

    و با وجود سرمای هوا بدون مقاومت براشون خریدم.

    الحمدلله رب العالمین.

    یه چیزی که برام خیلی جالب بود اینکه امروز همسرم اومد با تک تک گلدون های توی خونه حرف زد.

    نه حرف معمولیا.

    قربون صدقه گلها رفت،نوازششون کرد،کلی حرفهای محبت آمیز بهشون زد و بهشون میگفت بابا.

    تازه بهشون قول داد خاکشون رو عوض کنه و بهشون رسیدگی کنه.

    برای اولین بار من این صحنه رو دیدم.

    متوجه شدم چون امروز فرکانسم بالا بود این صحنه زیبا رو دیدم.

    خدا رو شکر به خاطر دیدن این صحنه زیبا.

    خدایا شکر به خاطر رابطه خوب و قشنگ بین بچه ها.

    امروز علی جانم داداشش رو جیگر طلا صدا زد و بوسیدش.الحمدلله رب العالمین.

    خدایا شکر امروز سمانه جانم عکس زیبای خودش با حافظ جانم رو که روز تولدش گرفته بود واسم فرستاد.

    خیلی ذوق کردم از دیدن چهره ماهشون.

    خدایا ازت ممنونم که امروز بیشتر از همیشه نرمش کردم.

    خدایا شکرت همین الان که دارم مینویسم علی جانم هم داره برای داداشش قصه میگه که بخوابه.

    فقط نمیدونم چرا آخر قصه گفت صدق الله العلی العظیم؟!

    خدایا هر آنچه دارم از تو دارم.

    هر چه دارم تو به من داده ای.

    خدایا من حتی توانایی مدیریت یک دونه ضربان قلبم هم ندارم.

    خدایا ازت ممنونم که توفیق مکتوب کردن شکرگزاری در این سایت توحیدی بهم دادی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  3. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2220 روز

    سلام.

    امروز رزق های زیبا از دوستانم دریافت کردم و خوشحال شدم. الهی شکر.

    خواهرم اومد خونه مون. الهی شکر.

    الهی شکر برای همزمانی با دوست نازنینم، تا اسمش رو بردم و نقل قول کردم ازش یه جمله ی قشنگشو، بهم پیامک داد.

    الهی شکر برای رزق های مادی و معنویم.

    الحمدالله برای نعمت های زندگیم.

    امروز متوجه شدم نگاهم نسبت به رابطه های دوستانه ام، خیلی بهتر و پخته‌تر و عمیق تر شده.

    این رشد، نعمتِ ارزشمندی هست برام.

    الهی شکر برای صحبت کردن از زیبایی ها.

    الهی شکر برای دیدنِ زیبایی ها.

    الهی شکر برای دیدنِ رشد و موفقیت های خودم و عزیزانم.

    الهی شکر برای شنیدن از زیبایی ها.

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  4. -
    فاطمه سليمى گفته:
    مدت عضویت: 2078 روز

    بنام خداوند رزاق و وهابم

    سلام به همه عزیزان

    الهی که حالتون عالی باشه

    خدا رو شکر برای بیشمار نعمتهای همه مون که تا حالا هر روز و هر لحظه داده و از این به بعد هم بهتر و بیشتر میده

    خدا رو شکر که دیشب خواب خوب و عمیق و به اندازه کافی داشتم

    خدا رو شکر که با نام و یاد و ذکرش وقت اذان ازخواب بیدارم کرد

    میخوام یکی دو مورد از هزاران اتفاقات قشنگ دیروز و امروزم رو اینجا بگم

    یکیش امروز صبح بود که همسر جانم رفت حلیم بخره که معمولا وقتی تهران هستیم جمعه ها همیشه میخره و میخوره..

    بعد اومد حلیم هم خریده بود و گفت وقتی  کارت می کشیده  پیام این کارت نامعتبر است رو دیده و به فروشنده گفته ایشون هم گفته مهم نیست ببر هروقت دوباره اومدی حساب می کنی

    حتی همسرم بهش گفته بوده شماره کارتت رو بده که برات واریز کنم، ولی نپذیرفته و نداده..

    بعد من به همسرم گفتم قطعاً که خیره و فکر نمی کنم خود کارت ایرادی داشته باشه احتمالاً اینترنت اختلال داشته شما یه بار امتحان کن و مبلغی از همین کارتت با یه کارت دیگه ات واریز کن  ببینیم چی میشه به امید خدا همونی باشه که من حدس زدم

    و ایشونم کارت به کارت کرد، و دیدیم که درسته و کارتش کار می کنه..

    خدا رو صدهزار مرتبه شکر

    دیروز هم فاطمه جان محرمی بعد از سه هفته  که هیچ ارتباطی نداشتیم بمن زنگ زد و مثل سه هفته پیش که برای اولین بار با آقا رسول جان و پسر و دختر گلشون همراه با سعیده جان رضایی ودوتا گل دخترش تو طالقان اومدن خونه مون و حسابی سورپرایزم کرد با برگزاری جشن تولدش در کنارمون و خیلی خیلی خوشحالم کرد خدا رو صدهزار مرتبه شکر..

    این بار هم حسابی سورپرایزم کرد  و در بهترین زمان و شرایط زنگ زد و بیشتر از نیم ساعت با هم صحبت کردیم که اکثر صحبتهامون درباره اتفاقات قشنگمون و سایت و دوستان سایت و از این موارد بود و خیلی خیلی هم خوش گذشت

    خدا رو صدهزار مرتبه شکر

    و همون دیروز فاطمه جان بهم گفت که چندتا از دوستان سایت درباره من و دوچرخه سواری کردنم کارهای دیگه ام گفتن و  و اونها هم با دیدن من شروع کردن از جمله زهرا جان مختاری و گفت که برای زهرا جان پاسخ داده و تحسینش کرده،

    و صد البته که منم هم زهرا جان و هم سودا جان رو تحسین می کنم

    همه بچه های سایت رو تحسین می کنم که هر روز بهتر و بیشتر رو خودشون کار می کنن و خدا جان هم هی نعمتهای بیشتر و بهتر به زندگیشون سرازیر میکنه

    خدا روصدهزاران بار شکر

    خدا رو صدهزاران بار سپاس برای صلاتی دیگه تو این صفحه

    الهی شکر الهی شکر الهی شکر

    ———-

    بعداً نوشت

    من کامنتم رو نوشته بودم و وقتی که رو دکمه فرستادن دیدگاه زدم مدتی همونجوری موند و پیام دیدگاه شما در انتظار تأیید است نیومد بعد که دوباره ارسالش کردم نوشت که شما دیدگاهتون رو ارسال کردین و نمیشه دوباره ارسالش کنم در صورتی که هیچ جایی کامنتم رو نشون نمیداد که من میخواستم ویرایشش کنم و کلاً هیچی نبود

    و دوباره رفتم از نوت گوشی کپی پیست کردم و ارسالش کردم تازه دیدم که هر دوتا ظاهر شد

    و البته چند بار دیگه هم این اتفاق افتاده

    به امید خدا خیلی زود درست میشه

    همزمان با اذان مغرب شد

    الهی بهترینها هر روز و هر لحظه نصیبمون باشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
    • -
      سمانه جان صوفی گفته:
      مدت عضویت: 2220 روز

      سلام خانم سلیمی جانم.

      برام رزق بسیار ارزشمندیه که میتونم صدای قشنگ و پرانرژی تون رو بشنوم.

      خدا بهتون سلامتی و شادابی فراوان بده هر لحظه.

      خیلی بهتون افتخار میکنم.

      خیلی تحسینتون میکنم برای کامنت نویسی، برای ویس گذاشتن، برای پیاده روی هاتون، برای تمرکزتون روی قشنگی ها، برای دوچرخه سواریتون و …

      همیشه یادمه که اول های مسیر کامنت نویسی بودم و شما اولین پاسخ تو سایت رو برام نوشتین.

      تو این مدت هم شما هم من بهبودهای فراوانی داشتیم که بابتش بسیار خوشحالم و سپاس گزار.

      میخواستم براتون ویس بذارم، ولی دیدم جوششِ درونیم میگه بنویس…

      تو سایت بنویس.

      خانم سلیمی جان، دسترسیِ نزدیکتر به شما و یاسمن جان و نسیم جان و سمیه جانم، برای من نتیجه است.

      مثالِ بارزِ خلقِ خواسته هامه.

      من از صمیم قلبم خواستار ارتباطِ نزدیکتر با بچه های توحیدیِ سایت بودم و هستم.

      خدا شما و دختران نازنینتون، سعیده جان ها (رضایی و شهریاری) و فاطمه جانم (محرمی) رو به من هدیه داده.

      شما رزق های زندگیمین.

      چون قشنگ حس میکنم چقدر به سمت توحیدی تر شدن، تمرین بیشتر قوانین، خلقِ بهبودهای بیشتر پیش میرم.

      همه اش از فضل خودشه.

      خیلی لذت بخشه که با دوستانی معاشرت دارم که گفتگوهامون به سمتِ بهبود و قوانین و رشد شخصیت میره.

      این رزق فوق العاده ارزشمندیه که خدا رو بابتش خیلی سپاس گزارم.

      این رزق ها پاداش دوره هم جهت با جریان خداوند و پروژه‌ تغییر را در آغوش بگیر هست برام.

      الحمدالله.

      فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

      الهی شکرت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
      • -
        فاطمه سليمى گفته:
        مدت عضویت: 2078 روز

        سلام سمانه جانم

        منم خیلی خوشحال شدم صدای زیبات رو شنیدم، هم صدات و هم شکل حرف زدنت خیلی شبیه سعیده جان رضایی بود!

        آره سمانه جانم یادش بخیر منم اون موقع تقریباً تازه شروع کرده بودم به کامنت نویسی و خوندن کامنتهای دوستان و پاسخ دادن به بعضی کامنتها..

        و الان هم خیلی وقتها میرم دوباره همون کامنت خودم و شما رو می خونم و خاطره شیرین و خوشش برام تجدید میشه و به مسیری که تا حالا اومدم فکر می کنم و می بینم روز بروز بهتر شدم درک و فهمم بهتر شده، آگاهیهای بیشتری دریافت کردم و هر اندازه که تونستم بهشون عمل کردم و خدا جانم هر روز پاداشهای زیادی بهم میده کارهامو مدیریت می کنه آسونترم می کنه برای آسانیهای بیشتر ووو..

        و البته همه بچه های سایت بهشتیمون هم همینطور هستن

        خدا رو صدهزار مرتبه شکر..

        و چند روز پیش که فاطمه جان محرمی بمن زنگ زد و داشتیم درباره سایت و کامنتها و دوستان صحبت می کردیم من به فاطمه جان گفتم ماشاءالله به سمانه جان صوفی که با اینکه بچه کوچیک داره و کارهای رسیدگی به پسرش خیلی وقتش رو میگیره ولی چقدر ماشاءالله هر روز چندتا کامنت می نویسه،

        و کلی تحسینت کردم

        عزیز دلم من هم مثل شما همین مسیر رو اومدم و برای من هم باعث افتخاره و خدا رو بینهایت شکر می کنم که با شما و بچه های دیگه ارتباط دارم

        شما واقعاً تحسین بر انگیزی

        قدر خودتو بدون

        دوره شگفت انگیز همجهت با جریان خداوند که دیگه برای همه ما شاهکار کرده و سکوی پرتابمون شده خدا رو صدهزاران بار سپاس

        خدا رو شکر که دیشب رفتم کانال یوتیوبت رو سرچ کردم و دیدم که بسیار زیبا بود و بهت تبریک میگم برای این کار شجاعانه و جسورانه ای که براش اقدام کردی

        انشاءالله شاهد رشد و پیشرفتهات در همه زمینه ها باشیم

        عاشقتم و روی ماهتر از ماهت رو می بوسم

        حافظ جان قند عسلم رو هم از طرف من ببوس

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
  5. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2220 روز

    سلام.

    چیزهایی که ذهنم نسبت بهشون روان و آسان برخورد میکنه، یعنی ترمزی سر راهش نیست.

    یعنی باورهای خوبی دارم یا ساختم براشون.

    اونا هم ساده جلو میرن و اتفاق میوفتن تو زندگیم.

    بدون سختی، فشار، زمان طولانی و …

    حالا اونجاهایی که میوفتم تو سختی، همونجایی که باگ هام خودشونو نشون میدن.

    ترمزهام فعالن.

    تله های شخصیتیم فعال میشن.

    باورهای معیوبم قدرت دارن.

    من نیاز دارم به تحلیل، تا ذهنم راحت بفهمه چی به چیه.

    تا بتونم به بهبود خودم و شخصیتم، پله پله نزدیکتر شم.

    اول باید بفهمم چی شده، تا بتونم درمانش کنم.

    حضورم تو سایت و کامنت نوشتن و کامنت خوندن، شنیدن فایلها، منو به خودم نزدیکتر میکنه.

    سایت مثل آینه ای میمونه که خودمو به خودم نشون میده خیلی راحت.

    کاملا ساده و بدون سر و صدا و حاشیه.

    هیچکس نمیتونه خودشو گول بزنه.

    اینکه کجاست.

    باورهاش چیا هستن.

    باورهام دقیقا مشخص میکنن کجای زندگیم ایستادم.

    اینکه ایا مسیولیت زندگیمو پذیرفتم یا فقط اداشو درمیارم؟

    اینکه چطوری دارم روی خودم کار میکنم؟

    عمیق یا سطحی؟

    موقت یا ماندگار؟

    روی کدوم مباحث بهتر کار میکنم، و روی کدوم موارد کمتر؟

    دوست دارم تو تحلیل هام، درونم اشکار میشه برام.

    تعارف که نداریم، چیزی که دارم زندگیش میکنیم الانِ من هست.

    میشه بهبودش داد اگه تغییر افکار و باورها خوب شکل بگیرن، عمیق کار بشه روشون.

    دوست دارم که در لحظه، متوجهِ فکر یا باور اشتباهم میشم، و همون لحظه نسخه ی زیبا و درست و امید بخشش رو به خودم میگم.

    الهی شکر برای این رزق.

    این تعویضِ باور حسمو بهتر میکنه، امیدوارتر میشم، قلبم سبکتر میشه، آرامشم بیشتر میشه و ترس هام محو میشن.

    مرور درس ها، یاداوری نکات مهم و تحلیل های درونی، برای من زیبایی محسوب میشه.

    الهی شکر برای این رزق.

    به صورت موازی به چیزهایی فکر میکنم که اسانتر جلو میرن و چیزهایی که به سختی، یا اینکه حرکت نمیکنن حتی.

    از خداوند کمک میخوام که درکم رو بهتر و بیشتر کنه روی بهبود باورهام، منطقی کردن برای ذهنم از طریق الگوهای درست، تکرار و تمرین های درست و بهبود بخش.

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
    • -
      سعیده شهریاری گفته:
      مدت عضویت: 1601 روز

      سمانه ی قشنگ و نازنینم سلام…

      پیغام دیشبت در بهترین زمان به دستم رسید و تا ساعت ها جملات قشنگی که نوشته بودی مثل یک رشته افکار نورانی توی سرم میچرخید و صدای بال زدن پروانه ها رو توی قلبم میشنیدم…

      دوست داشتم‌با عشق برات بنویسم،نه در پاسخ به عشقی که فرستادی…بلکه پیغامی قلبی و‌بدون هیچ پیش شرط…

      سمانه جان،میدونم که میدونی…

      بعضی از آدم ها،از همون اولِ آشنایی،بهت یک احساس اطمینان قلبی میدن…یک جور فرکانس آدم حسابی بودن همراهشونه،یک جور اعتماد که انگار هرچی تو دلت هست رو‌میتونی بهش بگی بدون هیچ نگرانی از برملا شدن های رازهای قلبی و‌ یا اضطراب نکنه قضاوت بشم…

      بعضی از آدم ها یک نوری همراه خودشون دارند که مثلا طلائیه سپاه…جلوتر از خودشون به آدم میرسه…

      یک پلاکارد که روش نوشته:یک رفیقِ کار درست و آدم حسابی داره میاد به سمتت…آغوشت رو براش باز کن…

      و تو دقیقا همین فرکانس رو‌ داری رفیق…

      یادت میاد یک بار از کامنتات متوجه شدم اومدی شمال،بعد که رفته بودم تو‌ ساحل تو‌چهره ی آدم ها دقت میکردم بلکه بتونم پیدات کنم…؟!:)

      هنوزم همونقدر دوستت دارم و حتی بیشتر….

      میدونم این احساسات به زودی به آستانه ی خلق اتفاقات خوب‌میرسه و‌جهان آدم های هم مدار رو‌بهم وصل میکنه…

      یک عالمه دوستت دارم…

      یک عالمه ازت ممنونم…

      مرسی که هستی مادرِ توحیدی کار درست حافظ جان…

      به امیدِ دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و‌مکان…

      قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 33 رای:
  6. -
    شیما محسنی گفته:
    مدت عضویت: 3879 روز

    به نام پروردگار همیشه همراهم …

    سلام به همه عزیزان هم فرکانسی …

    سپاس از خدا جون برای نوشتن کامنتی دیگر از زیبایی های سفر چین:

    »» اینکه در اینجا اتفاقی افتاد که بسیار بسیار زیبا بود و جای سپاسگذاری بسیار از خداوند را دارد ….

    در اینجا در ورودی همه متروها، کیف ها باید در دستگاه بررسی شوند و بعد بری برای بلیط زدند…

    در یک قسمت که ما سه تایی با هم بودیم، همسرم

    کوله اش را اشتباهی با کوله فرد دیگری گرفته بود و برداشته بود و اون فرد هم همینطور … در مترو سوار شدیم و در جایی از هم جدا شدیم و من و پسرم، رفتیم برای بازدید از رصدخانه باستانی پکن و همسرم رفت به سمت محل کار …

    در انجا که بودیم، یک دفعه دیدم از همسرم پیغامی امده که من کوله ام را اشتباه برداشته ام و دارم برمی‌گردم …ما هم دیگه نگران که ای وای … تمام مدارک و دلار و …در کوله

    به امید خدا که پیدا بشه …

    و به لطف خدا بعد از مدتی از همسرم شنیدیم که شکر خدا، کیفش را تحویل گرفته…

    به این صورت که اون فرد هم که اشتباه کیف همسرم را برداشته بودند، سریع میفهمند و برمیگردند و کیف را تحویل میدهند و پلیس اون ناحیه، از روی مشخصات همسرم که در کیف بود، شماره تماس همکارهای همسرم را در می آوردند و به ان ها هم اطلاع می‌دهند که فردی با این نام، کوله اش در این ایستگاه جا مانده …. وقتی همسرم هم رسیده، پلیس سریع کیفش را تحویل داده و گفته حتی بررسی کن که ایا همه چیز در ان سر جایش هست یا نه … خدا رو سپاس… خدا رو سپاس…

    »» اینکه دوباره گوشت گوسفندی در اینجا روزیمان کرد و من با امکاناتی که از ایران اورده بودم، قیمه بار گذاشتم و خانوادگی نوش جان کردیم …

    »» اینکه به موزه علم و تکنولوژی پکن که بسیار عظیم و زیبا و جذاب بود، از طریق یکی از همکارهای همسرم، هدایت شدیم و بازدید کردیم که خیلی خیلی بهمون خوش گذشت. مخصوصا به علی جان .. خدا رو سپاس….

    »» اینکه گوشت گوساله هم خریداری کردیم و به دلیل نداشتن چرخ گوشت، همسرم زحمت کشید و با ساتور گوشت رو به شکل چرخ شده در اورد و یک شامی رودباری عااالی خدا جون، روزیمان کرد ….

    »» اینکه همسرم این روزهای اخر حضور ما در پکن، تعطیل است و ما کنار هم هستیم و بهمون خوش میگذرد …الان تعطیلات پاییزه چین است که این تعطیلاتشون، به خاطر خلق جمهوری چین می باشد

    »» اینکه تو این تعطیلات ما پیش همسرم هستیم که به اون سخت نگذرد. چون تو تعطلاتشون، تنهایی براش سخت تر است و خدا روزی ما کرد تو این روزها، سه تایی کنار هم باشیم و برای ایشون هم خیلی خوب شد …شکرت خدا جون …

    »» اینکه یه بار همسرم کوکوی سیب زمینی پخت و برای فردا ناهار که به گردش رفتیم، ساندویچ کردیم و با خودمون بردیم …همسرم شکر خدا، کاملا در آشپزی وارد هست …

    »» اینکه خبر سفر سمانه بانو جان را شنیدم و خیلی براش خوشحال شدم .. انشاا‌..خیلی خیلی بهشون خوش بگذرد …

    »» اینکه در اینجا، تونستم به پیج یوتیوب فاطمه جانم هدایت بشم و لذت بسیار ببرم … این یک رزق خاص بود برام از طرف خدا جون ‌…

    »» اینکه از اینجا، کارهای مربوط به درس های علی جان داره انجام و پیگیری میشه و خدا جون دوستانی در ایران رو برامون جور کرده که با لطف همیشگی شان، به ما کمک میکنند ….

    »» اینکه خانواده ام در ایران در انجام کارهای انجا، بسیار بسیار همراهم هستند …

    »» اینکه همکارهایم در ایران، بسیار کمک هستند و این ها همش رزق های عالی هستند که خدا جون برام جور کرده … سپاس خدا جونم …

    »» اینکه ما که در تلاش بودیم در تابستان به خاطر تعطیلات علی جان بیایم اینجا، اما خدا برامون پلن ریخت که الان اینجا باشیم، چقدر عالی شده … چون از لحاظ اب و هوایی تو بهترین حالت اینجا هستیم و ماندن و گشت و گذار را راحت تر کرده ….خدا رو سپاااس …

    ادامه دارد ….

    در پناه حق تعالی…

    شیما بانو

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
    • -
      فاطمه محرمی خانقاه گفته:
      مدت عضویت: 1397 روز

      بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

      به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است

      و مهربانی‌اش همیشگی.

      و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..

      سلام شیما جااانم

      عااااااااشقتم رفیق بهشتیم

      خوش بگذره سفر به کشور چین

      خدارو شکر برای زیبایی هایی که از سفر خوشگلت

      با عششششق فراوون برامون می نویسی

      خداروشکر برای همراهی وگردش با همسر جان عزیز

      وعلی جااانم …

      چه اتفاقهای نابی افتاده ..

      چه هدایتهایی ، چه پلن های خوشگلی دریافت کردی..

      کامنتت خوندم و کِف کردم رفیق جانم

      خداروشکر برای دورهمی سه نفره ی

      قشنگ وتوحیدی ودلچسب تون عزیزدلم

      خداروشکر برای دست پخت خوب همسر جان عزیزت

      خداروشکر برای حال وهوای خوبت

      خدارو شکر برای تجربه ی سفر جدید

      مخصوصا بعداز آگاهی های کیمیاگر

      دوره ی هم حهت با جریان خداوند که بی نظیره..

      خداروشکر برای دونه به دونه ی قشنگیای زندگیت …

      بی نهایت دوووووووووست دارم

      این از رزق های بی حساب و برکت خداوند هست

      از دلخوشی های قشنگ و خوشبختی های منه که

      رفیق های بهشتیم هایکوهای منو تماشا میکنن عزیزدلم

      من بیشتر از شما لذت میبرم و باتموم قلبم

      به حضورتون افتخار میکنم دلبر جان .

      الهی که همیشه سرشار از نگاه خداوند باشین

      و زندگی خوشگلتون در بهترین مدارها قراربگیره

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
      • -
        شیما محسنی گفته:
        مدت عضویت: 3879 روز

        سلام بر فاطمه بانوی جان جانان …

        ممنون از کامنتتون فاطمه جان …

        ممنون از تحسین هایت ….

        کلی ذوق و کیف کرده ام از کامنتتون …کلی ذوق و سپاسگذاری کرده ام از اینکه امروز بعد از حدود 2 روز، به خاطر سفر برگشت و مشغول بودن که سراغ سایت رفتم، چندین کامنت از دوستانم دیدم …

        و مخصوصا از طرف شما که برام سعادتی عظیم است ….

        هلیسا جان و محمدحسن جان عزیز را ببوس، جانم ….

        سلام حسابی به اقا رسول برسانین ….

        در پناه حق باشی همیشه ….

        شیما

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      سمانه جان صوفی گفته:
      مدت عضویت: 2220 روز

      سلام شیما جانم.

      الهی شکر برای همه ی نکات مثبت و قشنگی هایی که تجربه میکنین در سفر.

      تو مسیر رفت و برگشت که از رودبار رد میشدیم یاد شما افتادم.

      اتفاقا برای خرید سوغاتی هم رودبار توقف کردیم.

      و تو اون مغازه کلی زیبایی دیدم.

      قفسه ی مرتب و منظمِ ترشی ها.

      خیلی منظم چیده شده بودن.

      متنوع بودن، تو ظرف های متحدالشکل بودن و رنگی رنگی.

      من کیف کردم از قشنگی شون و به خانم خوش اخلاق فروشنده هم گفتم.

      امیدوارم یه عالمه خاطره خوش برای خودت بسازی و سلامت برگردین خونه تون.

      لذت بردم از قشنگی هایی که نوشتی.

      فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

      الهی شکرت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  7. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2220 روز

    سلام.

    امروز روز نظافت خونه مون بود‌.

    همه ی قسمت هایی که مد نظرم بود پاکیزه و پر انرژی شدن.

    الهی شکر.

    اکرم خانم، خانم بسیار محترم و نازنینی هست که پارسال و امسال برای پاکسازی منزل میان خونه مون.

    بسیار خانمِ شریف، تمیز، خوش اخلاق، مدیر و منظمی هست.

    روزی شون پربرکت، تنشون سلامت.

    حرف جالبی زد امروز که منو یاد یکی از کامنتهای سایت انداخت.

    اکرم خانم گفت من کاری رو میکنم که علاقه ی خودمه از بچگی.

    من تمیزی رو دوست دارم.

    تمیزی انرژی بالایی داره.

    این حرف رو یه بار از خانم شایسته هم شنیدم که تو سریال زندگی در بهشت موقع تمیزکاری منزل میگفتن.

    الان انقدر حسم خوبه.

    پارسال هم همینطور بودم.

    تا چند روز هی میومدم تو پذیرایی، میدیدم همه جا تمیزه حس میکردم خونه نورانی هم شده.

    الهی شکر.

    امشب هم همینطوره.

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      سعیده شهریاری گفته:
      مدت عضویت: 1601 روز

      سلام سمانه جان صوفی قشنگم.

      خوبی مامان توحیدیِ مهربون؟!پسر قشنگم خوبه؟!

      نامبرده از سرصبح که فایواستارت رو دیده و فهمیده اومدی سرکلاس خیییلی خوشحال و ذوق زده شده،نتونستم ساکت بمونم و ذوقم‌ رو بهت نرسونم.

      احساسم شبیه کسی بود که یکی از دوستاش بعد از مدت ها برگشته به مدرسه و دوباره باهاش هم کلاس شده.

      دوستت دارم دختر،خیلی خوشحالم برات،خیلی خوش اومدی،خیلی خوشحالم که سر کلاس میبینمت.

      پسر قشنگم رو از طرف من بچلونش،انشالله در بهترین زمان و مکان،در دنیای واقعیت میبینمتون.

      بوس به کله ت رفیق،عاشقتم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 26 رای:
  8. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2220 روز

    به نام خدا

    سلام.

    زیبایی های چهارشنبه 5 اردیبهشت 1403.

    1- سال 1403 و اردیبهشتش برای من بوی خوش و متفاوتی داره.

    چون خدا هدیه و معجزه شو روز دوم اردیبهشت 1403 وارد زندگیمون کرد.

    حافظ جان به لطف و اراده و محبت خداوند یکتا به سلامتی به دنیا اومد و رنگ و بوی زندگیمونو زیباتر از قبل کرد.

    هر بار روی ماهشو میبینم میگم: مامان فدات شه مامانی.

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    2- این روزها مشغول بودم حسابی از لحاظ های متفاوت.

    از شادی، هیجان، دلتنگی، ترس، اضطراب و …

    خیلی بیشتر متوجهِ اهمیتِ توحید شدم تو لحظات زندگی.

    که چطوری میتونه به کنترل ذهن و بهبود شرایط کمک کنه.

    خیلی نعمت رو تجربه کردم، خانواده و محبت هاشون.

    الهی شکرت.

    3- امروز صبح طبق هر روز گفتم خدایا هدایتم کن به بهترین ها.

    تو موقعیتی قرار گرفتم که چیزی که دل و قلبم میخواست نشد، گفتم خیره، همون هدایته، تسلیم باشم، به خودم گفتم اینطوری بهتره حتما، من چیزی نمیدونم که خدا میدونه.

    سعی کردم با شرایط جدید سازگار شم و زندگی رو جلو ببرم.

    اتفاقا در ادامه عالی و عالی تر جلو رفت، با شادی و حس های خوب، با آدم های خوب اشنا شدم، تجربه های خوب کسب کردم، مهارتم هم بهتر شد.

    تازه الان درک کردم چه نعمتی شد برام این تغییر و هدایت.

    4- بعد از چند روز الان با بهبودگرایی نوشتم تا موتورم مجدد روشن شه برای نوشتن.

    این روزها با بهبودگرایی شفاهی سپاس گزاری کردم، توجه کردم به زیبایی ها و داشته هام.

    خدایا ازت سپاس گزارم برای این همه نعمت، زیبایی، داشته ها و روزی هامون.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      فاطمه محرمی خانقاه گفته:
      مدت عضویت: 1397 روز

      سلام به مامان سمانه عزیزم

      قدم حافظ جان تون مبارک

      تبریک به خودت و همسرعزیزت.

      نوش جان تون بشه این نعمت الهی

      بوس به روی ماه خودت و حافظ جان

      خداوند حفظ تون کنه ان شاالله برای هم .

      خداروشکر که به سلامتی و دل خوشی حافظ جان به دنیا اومد و جمع تون سه نفره شد .

      کلی تبررررررررررریک سمانه جانم.

      الهی که همیشه سرشار از نگاه خداوند باشین و زندگی تون در بهترین مدارها قراربگیره ان شاالله.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      زهرا نظام الدینی گفته:
      مدت عضویت: 2714 روز

      سلام سمانه جانم

      بهت تبریک می‌گم عزیزدلم!

      خداوند حافظ خودت و حافظ کوچکت باشه.

      امروز یکی از پیام‌هات رو چک کردم و متوجه شدم، نی‌نی دنیا اومده.

      اومدم از قسمت پروفایلت همه پیام‌هات رو دوباره نگاه کردم و اولین پیامی که این خبر خوب رو داده بودی پیدا کردم.

      قدم اردیبهشتی‌ت مبارک!

      دختر منم اردیبهشتیه و وجودش دنیا رو بهشت می‌کنه. یه شادی غیرقابل وصف از حضورش ساطع می‌شه. پر از انرژیه، پر از حس زندگی. یقینا حافظ تو هم چنین است و خواهد بود.

      دنیا به کامت دختر پرتوان عباس‌منشی‌ها!

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        Nafis گفته:
        مدت عضویت: 1381 روز

        سلام زهرا جانم.

        امیدوارم دلت در بهترین حال باشه وقتی این پیامو دریافت می‌کنی. چون من در بهترین حال دارم برات می‌نویسم.

        یک حس خوب از آرامشی که خدا به قلبم داد.

        احساس مشرک بودن داشتم نسبت به درآمد فکر می‌کردم فقط اون پولی که خودم به دست آوردم ثروت واقعی محسوب میشود و چون خانه‌دار هستم پس وابسته به پول همسرم هستم مشرک هستم، اما خدا امروز بهم گفت وقتی هدیه می‌گیری از دوستت از همسایت از فامیلت می‌گویی این‌ها روزی‌هایی از طرف خداست! برای من است !

        پس چرا پول‌هایی که همسرت به تو می‌دهد از طرف من حساب نمی‌کنی این‌ها همه روزی من است برای تو! هدیه من است به تو! البته که من درآمد مختصری برای خودم دارم ولی چون درآمد اصلی مال همسرم است همیشه از این بابت حس ناخوشایندی داشتم، ولی امروز شکوفه قلبم با این الهام خدا باز شد و عطرش روحم را تازه کرد.

        از آنجایی که خدا همیشه را آسان می‌کند برای آسانی‌ها و راه‌های مختلفی دارد برای رساندن پیامش به ما،من امروز دست خدا شدم برای رساندن پیامی به همسرم.

        مدت‌ها می‌خواست مطلبی را به یکی از دوستان بگوید، جور نمی‌شد که حضوری او را ببیند امروز به او پیشنهاد دادم پشت تلفن با او صحبت کن زیرا همسرم احساس می‌کرد حضوری بسیار محترمانه‌تر است، به او گفتم نظر کسی برایت مهم نباشد، از کسی جز خدا نترس و حرفت را بزن، که اتفاقاً این کار را انجام داد و نتیجه‌اش خوب شد.

        امروز کامنتی خواندم از آقای جمال در پاسخی به سوالِ چگونه باورهای توحیدیم را تقویت کنم، در عقل کل.

        جواب خیلی سنگین‌تر از فهم من بود فقط بخشی را که جالب بود برایم و خاطرم ماند می‌گویم، تاریکی روشن یا روشنایی تاریک ، بیماری سالم ، ذهن ساکت ، همه به یک اندازه غیر قابل تصور هستند اما ذهن ساکت ، خداست.

        خیلی وقت بود کامنت ننوشته بودم این حس رهایی از ستاره‌ها و امتیازات رو دوست دارم آخه من از کودکی همیشه در رقابت و مقایسه بزرگ شدم و حالا دارم رها بودن را تمرین می‌کنم. من همینجور که هستم کافیم خودم ستاره ام.

        خورشید قلبت درخشان زهرا جانم. نور الهی قلبت ساطع بشه و همه جهان اطرافت رو روشن کند. تابنده و پایدار باشی641

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
        • -
          زهرا نظام الدینی گفته:
          مدت عضویت: 2714 روز

          نفیسه جانم، سلام و مهر فراوان به اون روح زیبا و قلب مهربانت.

          آرامشی که به آن رسیدی، در تک تک کلماتت هویدا بود. یه حس رهایی از اینکه دیگران ببینن، بپسندن یا نه.

          حقیقتا در میام کلماتت حس کردم که حتی اگر منی که مخاطب کلمات پرمهرت هستم هم پیامت رو نمی‌دیدم، قرار نبود ناراحت بشی.

          این رهایی گوارای وجودت عزیزم!

          راستش برای من هم یه زمانی این اتفاق افتاد. ستاره‌های من نزدیک به پرشدن بود. یه نصفه ستاره باید می‌گرفتم تا بشم شاگرد پنج ستارهٔ سایت عباس‌منش؛ اما آیا به عملکردم هم می‌تونستم 5 ستاره بدم؟

          بی‌شک من به لطف الله کارهایی کرده بودم که برای دیگران شگفت‌آور بود و از اینکه چنین کارهای عظیمی به این راحتی اتفاق افتاده بود، متحیر مانده بودند؛ اما من می‌دانستم که یکی دیگه داره کار رو جلو می‌بره و من فقط می‌خوام.

          اما هنوز خیلی اتفاق دیگه باید بیفته که من 5 ستاره رو به خودم بدم.

          از اون مهم‌تر اتفاقی بود که بعد از نوشتن کامنت برام می‌افتاد. اینکه دائم بیام و چک کنم که چند تا ستاره خورده، کی تاییدم کرده، کی جوابم داده، تو صفحه چندم قرار گرفتم، کی اول شد، کی دوم شد، ارتعاش مثبتم رو از کامنت نوشتن کم می‌کرد، و من خیلی راحت رها کردم.

          البته که در سایت هستم. بعضی کامنت‌ها رو دنبال می‌کنم؛ اما زمانی کامنت می‌ذارم که برایم مهم نباشه که چه بازخوردی قراره بگیرم.

          البته الان به چنین درجه‌ای رسیدم. گهگداری اگه چیزی می‌نویسم، حتی خودم هم یادم می‌ره که توی سایت مطلب نوشتم و این رهایی یعنی یک گام دیگر به جلو.

          باور کنم عزیزدلم که گاهی کم شدن ستاره‌های زندگی یعنی عبور از یک مرحله ‌و بالارفتن به مرحلهٔ قشنگ‌تر.

          و تمام زندگی حل قدم به قدم این مسئله‌هاست تا اینکه یک روح خودساخته قوی و زیبا در ما رشد کنه.

          پیامت زیبا بود و پر از درس. ممنونتم عزیزدلم و دوستت دارم.

          دست خدا پشت و پناهت.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      Nafis گفته:
      مدت عضویت: 1381 روز

      سلام به قند عسل ، حفظ جان و سمانه جان ، خاله این دفعه بوس انگشتی که می فرستم مامان میتونه از جانب من روی ماه شما را ببوسد و یک دنیا لذت ببرد.

      سمانه جانم سلام عزیزم، قدم نو رسیده ، فرشته ی هدیه خدا مبارک.

      الان دیگر حسااابی سرت گرم شده ، جالبه من تقریباً سی و یکم فروردین از خدا برات زایمان سلامت خواستم و سوم اردیبهشت پیام تبریک به آخرین کامنتت ، (دقیقا کامنت قبل، یکم اردیبهشت منتشر شده) ، فرستادم، همزمانی را میبینی چه عالی کار می کند!!!

      خیلی خوشحالم برات ، مزه هیچ چیز تو دنیا مثل بچه نیست با همه لذت هایی که بردی فرق دارد ، همه یک طرف این یک طرف.

      سمانه جانم می‌دونم فرصت زیادی برای خواندن کامنت نداری، خیلی صحبت داشتم اما باشد برای بعد .

      سلامت و دلشاد کنار عزیزانت در پناه خدا باشی.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        سمانه جان صوفی گفته:
        مدت عضویت: 2220 روز

        سلام نفیسه جانم.

        ثانیه ای نیست که نگاه کنم به صورت حافظ و فکر نکنم به اینکه خدا چه هدیه ای به همه مون داده…

        بی نهایت بار شکرت خدا جان.

        ممنونم ازت برای تبریک و پیامت.

        تو این هفته کلی اتفاق و چالش و لذت و شادی و هیجان رو تجربه کردم.

        هر کدومش واسم درس هایی داشته.

        اونجاهایی که رها کردم و تسلیم شدم، راحت تر جلو رفتم.

        اونجاهایی که قفلی زدم، گیر کردم و نجواها آزارم دادن.

        الان هم دقیقا تو کلاس خودشناسی هستم.

        باگ هام دارن هویدا میشن.

        قوت هام هم همینطور.

        دارم تکاملی یاد میگیرم با تغییرات جلو برم.

        کارهای مراقبت از نوزاد و اهمیت دادن به خودم رو دارم سعی میکنم تمرین کنم و انجام بدم.

        لحظاتی رو تجربه کردم که حالِ روحی ام میزون نبوده و حسابی تو نوسان روحی گیر کردم…

        تو اوج این احساسات منفی که بعد از زایمان رایج هست به دلیل تغییرات هورمونیِ بالا، گفتم خدایا خودت نجاتم بده، خودت یادم بده…

        و شاهد بودم بعد از یه شبِ سخت که ناشی از مواجهه ام با تغییرات و چالش هامه، روز دیگه ای آغاز شده و چندین مرحله بهتره تا دیشبش.

        تو این هفته درس بزرگی هم گرفتم:

        وابسته بودن منو ترسو کرد و میکنه…

        یهو به خودم اومدم و متوجهش شدم.

        فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

        الهی شکرت با تمام وجودم.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      فرزانه الهی گفته:
      مدت عضویت: 2899 روز

      سلام سمانه جان خوبی عزیزم

      الهی مبارک باشه این هدیه بهشتی براتون هم برای خودت و هم همسر نازنینت

      ان شالله خداوند حافظ حافظ عزیزمون باشه

      خیلی ذوق کردم از تولدش

      تمام این مدت من چراغ خاموش میخوندمت و لذت می بردم از مسیر توحیدی و کنترل ذهنت و تمرکزت روی زیبایی ها

      تولد حافظ جان دیگه منو سر ذوق آورد که یه تشکر حسابی بکنم ازت

      روی ماه این میوه بهشتی رو می بوسم از دور

      ان شالله خداوند حافظ و نگهدارش باشه

      آفرین که نوشتی، بازم بنویس برامون

      خدا حفظتون کنه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      شیما محسنی گفته:
      مدت عضویت: 3879 روز

      به به سلام بر مامان سمانه ی زیبا و توحیدی ….مبارکه بانو …..

      وای که تصور میکنم چه مامانی بشی شما برای حافظ جان جانان. روی ماهشو ببوس. قدمش خیلی خیلی مبارک باشه. خدا قوت از 9 ماه بارداری و به امید خدا شروع مسیر حدیدت در زندگی هم پر باشه از درس و هدایت ….

      من که زمان به دنیا آمدن علی جان که اصلا با قانون آشنا نبودم و اصلا به تمام معنا له، بودم و …… و زندگی ام نابود شد … ولی اما:

      اصلا حضور علی جان باعث رشد من و قدم گذاشتن در این مسیر شد. یعنی وجود علی برای من خود خودشناسی بود. اصلا الان هم همینطور است … خیلی خودشناسی برای من داره …. عالی هست این نعمت مادر شدن که پروردگار عنایت کرده …. و اگر هم نکنه، باز خیری است ….

      وای سمانه جان، اتفاقا بعدازظهری یاد شما در ذهنم کردم و به خودم گفتم شاید زایمان کرده باشین و وقتی فراغت یافتم و نشستم و گوشیم رو باز کردم تو ایمیلم نام شما رو دیدم و کامنت را باز کردم و دیدم بعله…. به به، چه خبر مبارکی …. حسابی خوشحال شدم و برای هر سه تاتون، مخصوصا شما و کوچولو جان که شرایطتتون خاص تر است، آرزوی بهترین لحظات را میکنم و اگر هم به تضادی برخوردین، به امید پروردگار خیلی خیلی راحت هدایت الله را درک کنین و حلش کنین و لذت این مسیر را ببرین ….

      احسنت به شما شاگرد توحیدی استاد که همیشه در حال تلاش برای بهتر شدن دارین.

      در پناه خود خدا جون باشین همیشه

      شیما

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        سمانه جان صوفی گفته:
        مدت عضویت: 2220 روز

        سلام شیما جانم.

        خیلی ممنونم از پیامِ محبت آمیزت.

        به سلامتی حافظ جانم امروز یک ماهه شد.

        یه ماه شده که من به لطف خدا مامان شدم و زندگیم خیلی عوض شده.

        لحظات شاد و لذت بخش و پرچالش رو تجربه کردم و میدونم همچنان ادامه داره.

        وقتی به صورتم میخنده خیلی لذت بخشه.

        بچه ها خیلی معصومن.

        منم باهات هم عقیده ام، بچه دار شدن ورود به دوره ی خودشناسیه، ظرفیت هام دارن مشخص میشن، حساسیت ها و قوت هام دارن مشخص میشن.

        تو این مدت مخصوصا اوایل وقت نداشتم و نمیتونستم بنویسم تو دفترم و بیام تو سایت.

        چند روزی هست که وقتم بهتر باز میشه برای خوندن و نوشتن کامنت.

        مثل الان.

        حافظ جان لالاست، منم اومدم قبل از خوابیدن پاسخ بنویسم برای محبتت و ازت تشکر کنم که به یادمی و برام پیام نوشتی.

        دونه به دونه پیام های بچه ها خوشحالم کرده و میکنه.

        برات ارزو میکنم بهترین لحظات رو کنار علی جان و همسرت و عزیزانت سپری کنی شیما جون.

        خیلی دلم میخواست مامان های سایت مثل خودت، و مامان های نوزادها بیان و از تجربه ها و چالش ها و شیرینی های بچه داری شون بنویسن تا منم بهتر درک کنم بچه داری رو.

        تو و فاطمه جان و اقای زرگوشی و سمیه جان زمانی از فرزندانتون مینویسین، و من همیشه لذت میبرم از خوندن در مورد بچه ها.

        همگی در پناه الله مهربان باشیم.

        فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

        خدایا شکرت که فرشته هاتو (آقاجون و مامان زری- منشیِ مهربانِ کلینیکِ نور- دکتر بهرامی- دکتر طوطیان) امروز فرستادی برامون برای کمک.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      سمیه زمانی گفته:
      مدت عضویت: 2540 روز

      سلام سمانه جان امیدوارم حال دلت و حال جسمت عالی باشه. هم خودت هم همیرت و هم کوچولوی نازنین که با خودش کلی نعمت و رحمت آورده و میاره. چقدر خوشحالم از اینکه مادر شدن رو داری تجربه می کنی. دختر من لیلیَن هم سه ماه و نیم پیش بدنیا اومد. البته من یه دختر 9 ساله هم دارم، تینا. واای خیلی حرف دارم بگم نمی دونم کدومو اول بگم :)))

      من سر تینا خب با قوانین آشنا نبودم و شرایط پیچیده ای هم داشتم. کار ریسرچ می کردم تو دانشگاه و مرخصی زایمان نداشتم، بخاطر همین تینا 20 روزه بود که من برگشتم سر کار. البته حدود یکماه و نیم بیشتر از اون دوره ی تحقیقی نمونده بود. خدا رو شکر که همسرم کارش فلکسیبل بود و مامانم هم اومده بودن پیشمون. اما می خوام بگم اگه قانون رو می دونستم چقدر می تونست راحتتر بگذره. تجربه ی اول همیشه بخاطر ندانسته ها یکم ترس هم داره. من یادمه ما تو همون دوهفته ی اول سه بار تینا رو بردیم اورژانس چون گریه ای می کرد که هرکار می کردیم آروم نمی شد. و بعد می گفتن چیزی نیست برین خونتون بچه کولیک داره. خلاصه که الان تو که با قوانین آشنا هستی مطمئنم خیلی بهتر هندل می کنی چون همونجور که تو کامنتت نوشتی از خدا هدایت می خوای و می دونی که خدا در هر لحظه باهات هست. من سر لیلی هم بارداریم خیلی راحتتر از بارداری اولم گذشت و هم الان خدا رو شکر بچه ی آروم‌تری هست و به لطف خدا شرایط روحی و جسمیم خیلی خوبه. اما با این وجود بازهم سختی بود و روزایی بود که واقعا کنترل ذهن کار راحتی نبود. منی که مدتها بود بخاطر داشتن حال خوب گریه نکرده بودم، چندین بار از فشاری که بهم میومد گریه هم کردم اما زود می پریدم تو آغوش خدا و اون خودش دلم رو آروم می کرد.دختر من یکم زود بدنیا اومد و دکترا هر روز یه چیز جدید می گفتن خودم هم بعد از زایمان سزارین بهرحال کلی هورمونام قاطی پاتی بود. اون دو سه روز اول خیلی نگران بچه بودم و با هر صحبتی که دکترا می کردن اشکام جاری می شد. حتی برا خودمم عجیب بود این حالم. اما بعد دو سه روز یهو یادم میفتاد که باید خودمو جمع کنم، نباید انقدر نگران باشم اگر به خدا می سپارم پس نگرانی معنی نداره اما باز سینوس بعدی شروع می شد. تا اینکه فکر کنم 6-7 روزی گذشته بود و ما هنوز بیمارستان بودیم، سر عکس از ریه و اینا خیلی بهم ریختم که بچه ی کوچولو تو هفته ی اول زندگیش چقدر تست و اینور و اونور شد و یهو بخودم اومدم که من اینجوری دارم رو ناخواسته تمرکز می کنم. دیگه شب آخری بود که سنسورها به دخترم وصل بود و قرار بود فردا (بعد از 13 روز) دکتر مرخص کنه، دیدم دوباره مانیتور اکسیژن خون رو از عدد لیمیت دو سه تا پایینتر نشون می داد و بوق دستگاه هی در میومد دوباره دو دقیقه خوب می شد دوباره بیب بیب صداش میومد. دیگه زدم زیر گریه و شروع کردم با خدا صحبت کردن که خدایا من خسته شدم از نگران شدن از انتظار برای خونه رفتن. من تسلیمم اصلا اگه قراره یکماه هم بمونیم من اکی هستم. همه ی این دنگ و فنگ ها برای اینه که دخترم رو با خیال راحت ببریم خونه.همه چیش اکی باشه، این خواسته ی منه حالا فردا یا بعد ده روز دیگه، هر وقت تو صلاح بدونی. با خودم گفتم این خدای دختر من همون خدای موسی ست پس از چی نگرانم؟ خدایا من به هر خیری از تو برسه فقیرم و اشک می ریختم. یادم نمی ره قشنگ مثل اجی مجی تا اینا رو گفتم بوق قطع شد و دیگه صداش در نیومد و من مونده بودم در قدرت تسلیم بودن… و بعد خوابم برد. ولی واقعا از ته قلب آماده بودم تا هر وقت لازمه بمونیم. خیلی طولانی میشه ولی دو سه تا اتفاق معجزه وار دیگه هم افتاد که اولش ناراحت می شدم ولی بعد می دیدم وای چقدر خوب شد اینطوری شد.همه ی اون استرس‌ها و نگرانی ها تموم شد. یاد گرفتم که فقط زبانی نمیشه توکل کرد، توکل باید با جون و دل باشه، باید یؤمنون بالغیب باشیم. همون یکماه اول به لطف خدا تمام کانسرن های دکترا برطرف شد و ما به حالت نرمال بچه داری رسیدیم و از اون روز تا الان به لطف خدا فقط و فقط دارم لذت می رم از بودن با لیلی نگاه کردنش و به قول خودت برای تک تک اجزائ بدنش خدا رو شکر می کنم بخاطر شیر خوردنش بخاطر خوابیدنش.

      راستی اگه درست یادم باشه شما هم با قانون سلامتی شروع کردی و باردار شدی، منم همینطور البته تو بارداری یهو میلم به گوشت خالی اصلا نمی کشید و دیگه مجبور بودم کارب بخورم، هنوزم می خورم ولی می دونم که به محض اینکه شیر دادنم تموم بشه قطعا برمی گردم به شیوه ی قانون سلامتی.

      …..

      امیدوارم از لحظه لحظه ی بودنت با حافظ کوچولو لذت ببری و یادت باشه به چشم بهم زدنی بزرگ می شن. به خدای مهربون می سپارمت و امیدوارم در آغوش خدا آرام و قوی باشی. بوس به خودت و حافظ کوچولو

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        سمانه جان صوفی گفته:
        مدت عضویت: 2220 روز

        سلام به سمیه جانِ نازنینم.

        نمیدونی چقدر خوشحال شدم از پیامت‌.

        خیلی دلم میخواست یه نفر تو شرایط خودم باهام صحبت کنه، بگه چطوری گذشته یا میگذره…

        کسی که فرکانس مشابه داشته باشیم و از یه دنیا باشیم.

        اتفاقا امروز به دوستم نسیم، که فرکانس مشابه داریم پیام دادم تا برام صحبت کنه از روزها و ماه های اولِ بچه داریش، الان دخترش بزرگ شده و حدودا 5-6 سالش هست خدا حفظش کنه.

        این چیزهایی که نوشتی رو منم تا حدودی مشابهشون رو تجربه کردم.

        نوزادِ قشنگم چند ساعت بعد از تولد به تشخیصِ پزشک برای تند تند نفس کشیدنش رفت nicu.

        اولش زیاد متوجه نبودم اما شب دوم که از بیمارستان مرخص شدم و خانواده رفتن، یهو متوجه جای خالی حافظ کنارم شدم و اشکام سرازیر شد…

        همون شب رفتیم بیمارستان دیدیمش، با گریه به مسیول اونجا گفتم من از وقتی مامان شدم هنوز نتونستم بچه مو بغل کنم…

        اجازه بغل نداشتم اونشب ولی دیدنش ارومم کرد تا حدودی.

        از فرداش گفتن برم اونجا و بهش شیر بدم.

        اونجا اتاق استراحت مامان های بچه های nicu هم بود، با همسرم اونجا بودیم و من شیر میدادم به حافظ و بعد از 4 روز به لطف خدا مرخص شد صحیح و سلامت…

        کاملا حس کردم تو آزمونِ توکل هستم.

        جالبه تا وقتی بیمارستان بودم خودم متوجه نبودم حافظ کنارم نیست چون درد تمرکزمو به خودش گرفته بود، بعد که مرخص شدم تازه فهمیدم چی شده، مامانِ هم اتاقی ام و همه ی مامان ها بچه هاشون کنارشون بودن، بهشون شیر میدادن و باهاشون بودن اما بچه ی من بعد از زایمان کنارم نبود.

        خونه که متوجه این قضیه شدم اشکام گوله گوله میومد.

        این تغییرات هورمونی خیلی واسم عجیب بود، دایم احساساتم در نوسان بود، گریه که دم دستم بود و با ساده ترین چیز اشکم سرازیر میشد.

        یادمه من از خدا میخواستم پسرم زودتر مرخص شه بیاد خونه پیش خودم، همه خانواده هم منتظرش بودن…

        روز سوم صبح دکتر دیدش و گفت خوبه فقط امروز کامل بمون بیمارستان و بهش شیر بده، فردا اگه همه چیز خوب باشه مرخص میکنیم.

        من گفتم خانم دکتر اگه مسیله فقط شیر دادن هست برم خونه، مامان و خواهرم کمکم میکنن و …

        گفتن بمونی بهتره، خلاصه که موندم با اینکه اولش ناراحت شدم چرا مرخص نشد.

        یه لحظه به خودم اومدم، یادم افتاد که حتما خیره، من که نمی دونم، چشم میگم به پلن و چیدمان خدا، اتفاقا بعدش روز خوبی رو تجربه کردم.

        یه بچه دیگه به خاطر زردی اومد nicu و بالطبع مامانش مثل من باید میموند تو اتاق استراحت تا به بچه اش شیر بده.

        شدیم دو نفر در اتاق استراحت و همراه ایشون.

        قبلش دعا میکردم کسی نیاد و همسرم بتونه بمونه، اما عصر که همسرم رفت و مامان جدید اومد اتاق ورق برگشت، کلی حرف زدیم، معاشرت کردیم و تجربه ی خوبی بود برام.

        اون روز کامل بودم شب هم خوابیدم اونجا و فردا مرخص شد به لطف خدا.

        اما متوجه خیر بودن ماجرا شدم..همون روز که کامل موندم و با هر تماس از nicu به اتاق استراحت مادران، میرفتم شیر بدم به حافظ و برگردم مهارتم در شیردهی خیلی بالاتر رفت و عملا یاد گرفتم چی به چیه..که اگه نمونده بودم حالا حالاها راه نمیوفتادم تو زمینه شیردهی.

        ظاهرش ساده است ولی من هیچی بلد نبودم هنوزم نیستم از بچه داری، هر چی الان یاد گرفتم از لطف خداست که ادامه داره.

        تو دل این ماجرا کلی زیبایی وجود داشت برام:

        اینکه پسرم 4 روز اول زندگیشو تحتِ بهترین مراقبت ها و نگهداری ها بود تو nicu.

        اینکه وقتی اومد خونه که از هر لحاظی سلامتیش تایید شد.

        اینکه جواب همه ازمایش هاش عالی بود الحمدالله.

        مسیولین تو nicu همه شون خوش اخلاق بودن و مهربون.

        یکی از اون عزیزان به نام خانم خلیقی خیلی با عشق و عطوفت رفتار میکرد با حافظ.

        خداوند تو پروسه زایمان و بیمارستان و … دل ها رو برام نرم کرد خیلی خیلی.

        همه خوش اخلاق، مهربون، با تجربه.

        کلی محبت دریافت کردم و میکنم تو خانواده.

        یعنی اگه قرار باشه نعمت ها و نگرانی هام تو دو کفه ترازو قرار بگیرن بی شک کفه ی نعمتها با اختلاف سنگین تره.

        خیلی سپاس گزار خدا هستم.

        الان هم مقداری نگرانی و ترس رو دارم.

        اما پیاده روی عصر امروز و صحبتهام با خدا جان، مسایل رو برام شفاف تر کرد.

        که سمانه لحظه الان رو بچسب.

        به گذشته فکر نکن چون ناراحت میشی.

        به آینده فکر نکن چون میترسی.

        همون قدم به قدم و لحظه به لحظه جلو برو.

        خدا هست، کمکت میکنه، همونطوری که همیشه هدایتت کرده و میکنه.

        برای خودت و خانواده ی نازنینت و فرزندان قشنگت سلامتی و شادی و ارامش ارزو میکنم سمیه جان.

        اعتراف میکنم تقریبا 10 روز اول زیاد با اگاهی ها کار نکردم تو ذهنم، ولی ناخوداگاهم به زیبایی ها و نعمتها توجه میکرد چون عضله اش رو قبلا پرورش داده بودم، حالا شاید کمتر از قبلم اما قطع نشد برام که از فضلِ خداست.

        هر چی جلوتر میره ارامشم نسبت به روز قبل بهتر میشه.

        خدا هر روز محبتش و معجزاتش رو بهم نشون میده.

        یادم آورده که سخت نگیر تا سخت نگذره بهت.

        تسلیم باش تا به ارامش برسی.

        کنترل کن گفتگوهای ذهنیتو تا به ارامش برسی.

        خدا خیلی بهم محبت کرده برای سلامتی خودم و حافظ و عزیزانم.

        خیلی سپاس گزارشم.

        من روز زایمان به بعد وارد دنیای دیگه ای شدم، کلی نعمتِ ریز و درشت رو تجربه کردم که واقعا سپاس گزارم براشون.

        کلی ادم های مهربون سر راهم قرار گرفتن، بهترین مراقبت ها و شرایط رو دریافت کردم.

        به عبارتی خدا زیبایی ها رو برام چیدمان کرد.

        دلم میخواد چند ساعت فقط دفترم رو باز کنم و از این چیزها بنویسم.

        درسته زمانم محدودتر شده خیلی اما خوشحالم که با بهبودگرایی همچنان مینویسم.

        پیامت خوشحالم کرد، شاد باشی همیشه.

        الهی شکرت.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
        • -
          سمیه زمانی گفته:
          مدت عضویت: 2540 روز

          سلام به روی ماهت سمانه جان. منم خیلی خوشحال شدم از پیامت دوست عزیزم. خدا رو هزاران بار شکر می کنم که هم دختر خودم صحیح و سالم اومده خونه هم پسرکوچولوی تو. منم دقیقا خیلی زیبایی دیدم حتی تو همون دو هفته ی بیمارستان. پرستارا خیلی مهربون هی علاوه بر کارایی که باید انجام بدن چک می کردن آبی آبمیوه ای غذایی چیزی می خوام یا نه، چقدر با بیبی ها خوب رفتار می کردن چقدر قربون صدقه می رفتن و حس خوب به آدم می دادن. واقعا لطف خدای مهربونمون بوده این پلنی که چیده بود تا بچه هامون از هر نظر چک بشن و با خیال راحت بیاریمشون خونه. خدایا چقدر تو خوب و مهربونی… چجوری آخه عاشقت نباشم…

          سمانه جان مژده اینه که بچه که یکماه یا چهل روزش می شه قشنگ شرایط آسون‌تر میشه. خدا رو شکر الان که لیلین سه ماه و نیمشه خواب شبش خوبه بین هر وعده ی شیرش 4 یا 5 ساعت فاصله هست تو شب، البته من شیرخشک می دم شبا، کلا شیرم زیاد نیست ولی خدا رو شکر در حدیه که روزی دو وعده شیر منو می خوره و مواد مغذی لازم بهش می رسه، بقیه ش رو هم شیرخشک می دم. اوایل 2 ساعت به 2 ساعت بود بعد دو سه هفته با تایید دکتر شبا سر سه ساعت بیدارش می کردیم تا شیر بخوره و الانم که می گم یا 4 یا 5 ساعت بین هروعده ی شیرش تو شب فاصله هست و خب ما 3 یا 4 ساعت می تونیم بخوابیم البته من و همسرم شب رو نوبتی کردیم، یه وعده رو من پا میشم می دم بهش یه وعده رو همسرم. خلاصه که اون بی خوابی های ماه اول خیلی خیلی کمتر شده به لطف الله مهربون. و از دوماهگی یا نزدیک سه ماهگی که شروع می کنن به زبان خودشون حرف زدن دیگه شیرینیشون چندین برابر میشه وای یعنی من روزی هزار بار می گم خدایا شکرت چقدر شیرینه این بچه… وقتی دستاش رو پیدا کرد و تلاش قشنگ و بامزه ش برای اینکه دستشو برسونه به دهنش… که گاهی اشتباهی می رسید به گوش یا چشم خیلیییی خوشمزه و شیرینه. آره سمانه جان به امید خدا هر روز که بگذره هی شرایط آسون‌تر میشه عزیزم. امیدوارم از تک تک لحظه ها و روزهات لذت ببری. راستی خیلی کار خوبی می کنی پیاده روی رو هر روز می ری، قشنگ آدم رفرش میشه. من دیگه کمتر از یکماهه که با لیلی می رم پیاده روی، می ذارمش تو کالسگه (بسینت البته) و می رم پیاده روی هوا هم که خدا رو شکر عالیه این روزا.

          بوس به خودت و حافظ کوچولوی نازنین

          در پناه خدا شاد و سلامت باشی سمانه جان.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
          • -
            رویا مهاجرسلطانی گفته:
            مدت عضویت: 2513 روز

            درود و سلام سمیه جونم

            چقدر این کامنتتپ دوست داشتم چون همش داشتی از این قند عسل تعریف می کردی بخدا دلم ضعف می‌ره برای نوزاد .. وقتی از حرکاتش می نویسی دلم میخواد بخورمش .. نوزاد سمانه جون رو می‌خوام بخورمش بخدا بوی این دوتا فرشته های الهی رو حس می کنم عاشق بوی گردن شونم الهی فداشون بشم بخدا اگه ی نوزاد جلوی چشمم باشه میترسم بچلونمشون و بخورمشون .. آخخخخ دندونامو تیز کردم آنقدر که عاشقشونم ..

            سمیه جونم می‌دونم قدرشو می‌دونی ولی بازم یادآوری می کنم خیلی خیلی از وجودش لذت ببر خیلی بهش نگاه کن بخدا از این معجزه ها کم پیش میاد یعنی یهویی میبینی بزرگ شدند آنقدر زود می گذاره که یک روز بهش میگی عزیزم تو کی اینقدر بزرگ شدی

            سمیه جونم مواظب خودت و زیبایی هات باش . مواظب این قند عسل نازنینمون باش .. امشب بهترین کامنتی که بهم احساس لذت داد و کلی ذوق کردم کامنت تو و سمانه جون بود . چون اونم خیلی از نوزادجیگر طلامون می نویسه خیلی دوستون دارم مرسی مرسی که اینجا هستید ..

            مرسی که برامون از زیبایی ها می نویسید .

            من همیشه کامنت هاتون رو می خونم و لذت میبرم

            مرسی عاشق تونم

            از طرف منم دست های خوشکل لیلین رو بخورش … مخصوصا که گفتی الان به زبان خودشون حرف زدن . الهی من فدای اون قوم قوم حرف زدنشون برم عزیزممممموم مرسی به این نکته های ظریف و زیباشون توجه می کنی و برامون می نویسی .مرسی عزیزم

            روز و شبت در کنار این فرشته ی الهی خوب و خوش و لذت و شادی

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
            • -
              سمیه زمانی گفته:
              مدت عضویت: 2540 روز

              سلام به رویای مهربون، وای که چقدر از دیدن این نقطه ی آبی که بهم هدیه دادین خوشحال شدم. واقعا بوی نوزاد یه بوی بهشتیه، اصلا لذتی توش هست که نگو. آخ آخ گردن رو گفتین، وااای بوسای لای گردن اصلا معرکه س، مرده رو زنده می کنه :)))

              نگاه کردن بهش یه تمرکز بر زیبایی بی نظیره. خدا رو هزاران بار شکر. شکر برای چشمای قشنگش، ابروهایی که اولی که بدنیا اومده بود تقریبا نبود و الان خوش فرم بالای چشماشه، برای مژه های قشنگش، برای لبخند که قلبم رو آب می کنه، صبح که بیدار میشه با یه لبخند ناز دلم رو می بره و روزم رو زیباتر می کنه. برای صدای قشنگش که وقتی یه عروسک پارچه ای جلوش می ذاریم با اون صدای ظریف و با کلی میمیک صورت باهاش حرف می زنه..برای دستای ظریفیش و انگشتاش که موقع شیر خوردن هی باز و بسته شون می کنه، برای پاهاش که گاهی انگار داره هندل می زنه انقد با یه پا می زنه و کلی ما رو می خندونه… یادمه قبلنا شنیده بودم که می گن تو خونه ای که نوزاد باشه یا بچه ی کوچیک باشه غیبت نمیشه… خدا رو شکر ما کهاصولا اهل غیبت نیستیم اما واقعا انرژی مثبتی که دارن اصلا فرکانس همه رو می بره بالا تر. واقعا نعمتیه که خدای مهربونم دوباره بهمون هدیه داده.

              دو سه روز پیش داشتم با یه دوست دوران دانشگاه صحبت می کردم اتفاقا اون هم امریکاست ولی خب خیلی دوریم از هم. این دوستم همسن من هست یا شایدم یکسال بزرگتر و تازگی ازدواج کرده و قصد داشتن بچه دار شن. خب چون بالای چهل سال بوده دکترش بهش گفته آی وی اف کنن (چیزی که دکتر من هم به من می گفت ولی من قبول نکردم) و نزدیک یکسال درگیر این قضیه بوده، این ژانویه قرار بود ترانسفر به رحمش انجام بشه و بارداریش شروع بشه اما دو روز پیش بهم گفت که متاسفانه موفقیت آمیز نبوده. و یکماهی بعدش افسرده شده و الان بهتره ولی دیگه بی خیال شده. من بعد تلفنش با خودم فکر کردم خدایا من چقدر باید تو رو شکر کنم و می کنم که بااینکه دکتر منم همین نظر رو داشت من ته دلم قرص بود که نه من طبیعی باردار می شم. من حوصله ی اون همه تزریق و تست و مراجعه ی زیاد رو ندارم. و خودت خیلی واضح بهم گفتی اگر می خوای باردار شی قانون سلامتی رو رعایت کن، منم گفتم چشم و بعد سه ماه همون شد. به همین راحتی… خدایا شکرت که آسانم کردی برای آسانی ها. چقدر قانون خوبه و جواب می ده. فقط ای کاش اینو تو هر مساله ای یادم باشه که قانون بلا تغییره و ردخور نداره.

              راستی منم خیلی از کامنتای شما رو می خونم و همیشه تحسینتون می کنم. امروز رفتم نحوه ی آشناییتون رو با استاد خوندم و لذت بردم از اینهمه کنترل ذهن که تو موارد مختلف از خودتون نشون دادین. و چقدر خوشحال شدم از پیداکردن قصر طلاییتون. امیدوارم به زودی زود خبر خریدن همچین خونه ای رو بهمون بدین.

              بازم ممنون که برام پاسخ گذاشتین و کلی انرژی مثبت بهم دادین. در پناه خدای مهربون شاد و سلامت و ثروتمند باشین.

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      شیما محسنی گفته:
      مدت عضویت: 3879 روز

      سمانه بانو جان سلامی دوباره به شما و حافظ کوچولو ….

      دیشب که اومدم کامنت بنویسم براتون ، اولش اومدم با ذوق بنویسم که به به …. چه روزی هم بدنیا امده، دوم ماه زیبای اردیبهشت و با ذوق بگم اتفاقا من هم 1 اردیبهشت به دنیا آمده ام و خیلی خیلی روز تولدم رو دوست دارم که در این ماه زیبا است. واقعا زیبا است. انگار خدا جون در این ماه زیبا، یک فنجان معجون عشق برامون دم کرده و میده که نوش جان کنیم. بعد که شروع کرده بودم به کامنت نوشتن، در کل یادم رفته بود … اما الان دوباره هدایت شدم به کامنت تان و گفتم دوباره در ادامه براش مینویسم که تولدم 1 اردیبهشت است و خیلی هم خوشحال شدم از روز به دنیا آمدن حافظ جان جانان. در پناه خدا جون باشه همیشه….

      شیما

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        Nafis گفته:
        مدت عضویت: 1381 روز

        سلام شیما جان ،

        تولدت با تاخیر مبارک .

        این جمله ات را خیلی دوست داشتم ؛/انگار خدا جون در این ماه زیبا، یک فنجان معجون عشق برامون دم کرده و میده که نوش جان کنیم؛/

        چقدر خوب کردی باز نوشتی و نگفتی ای بابا دیدگاهم که ارسال شده منم یادم رفته ولش کن ، نه! برگشتی و اون نکته زیبایی که جا مونده بود را اضافه کردی . این جنبه خوب اصلاح را در وجودت حفظ کن . ما همیشه در حال بهبودیم خداروشکر.

        هر روزت یک دمنوش الهی باشد برات .

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
        • -
          شیما محسنی گفته:
          مدت عضویت: 3879 روز

          سلام بر دوست عزیزم، نفیسه جان. خیلی ممنون از کامنتتون و باز ممنون از بیان احساسات در مورد جمله ام در کامنت. واقعا که اردیبهشت یه ماه فراموش نشدنی سال است. واقعیتش اونجا که اومدم دوباره کامنت نوشتم برای سمانه جون و روز تولدم رو گفتم، تو دلم یکم خجالت کشیدم. ولی الان که تحسین شما رو دیدم، باز به خودم افتخار کردم و ویژگی مثبت خودم رو دیدم.

          در پناه خدا جون باشی همیشه

          شیما

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      فاطمه سليمى گفته:
      مدت عضویت: 2078 روز

      سلام سلام به مامان سمانه عزیز و دوست داشتنی

      به به خیلی خیلی مبارک باشه عزیزم تولد پسر نازنینت حافظ جان من تازه خبردار شدم خیلی خوشحالم برات

      گوارای وجود خودت و خانواده ات این نعمت زیبای الهی و پر خیر و برکت و به همه شون تبریک میگم

      بچه ها واقعاً شیرینی و معنویت خاصی به زندگی ما میدن

      خوشا بحال حافظ جان که چنین مامان توحیدی و با کمالاتی داره که دائم در حال قدم برداشتن برای رشد شخصیت و پیشرفت خودش هست

      مطمئنم که یکی از بهترین مامان های دنیا میشی

      به مامان مهربونت هم سلام برسون

      زندگیت پر از اتفاقات شیرین و زیبا باشه

      خداوند حافظ و پشتیبان حافظ جان و خودت و همسر عزیزت و کل خانواده باشه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  9. -
    فاطمه سليمى گفته:
    مدت عضویت: 2078 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    الحمد لله رب العالمین

    ایاک نعبد و ایاک نستعین

    اهدنا الصراط المستقیم

    سلام  بر شما بندگان خاص خدای رحمان که انسانهای زیبابین و نازنین هستین و باور به

    پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک

    دارین

    الهی که روز و روزگارتون به خیر و شادی و سلامتی باشه

    سرشار از نور و عطر و لبخند خدا باشه

    پر از انگیزه، نشاط، آرامش و احساس خوشبختی بی قید و شرط باشین

    خدا رو صدهزاران بار شکر برای جان دوباره ای که به همه ما عطا کرد

    خدا رو صدهزاران بار شکر که دیشب و پریشب خواب خوب و با کیفیتی داشتم و بعد از نماز رفتم تو حیاط، چند نفس عمیق کشیدم  و چند دقیقه ای قدم زدم و طبیعت زیبای خداوند رو تماشا کردم هوا سرد و ابری اما فوق العاده مطبوع و دلپذیر بود

    دمای هوا 3 درجه سانتیگراد بود

    و با خدا گفتگو  و سپاسگزاری کردم برای همه ی نعمتهایی که برای مخلوقاتش آفریده

    وقتی که  برگشت برم داخل چشمم به ماشینمون افتاد و بیاد آوردم که صدها بار باهاش بین طالقان و تهران رفت و آمد کردیم

    چندین بار خونه ی خواهرا و برادرهای خودم و همسرم رفتیم و چندین بار هم خودم تنهایی رفتم..

    و  با همسر جان چندین سفر  به شهرهای نزدیک و دور داشتیم از جمله  قزوین و چندتا از شهر های شمال کشور  و مشهد، که نوبتی یکیمون رانندگی  و دیگری استراحت میکردیم..

    و بابتش از خدا سپاسگزاری کردم..

    الهی شکر برای اتفاقات خیلی زیبا و شیرینی که در هفته ی منتهی به دیروز داشتم

    از جمله ملاقات حضوری با چندتا از دوستان توحیدی عزیزم یعنی  فاطمه جان محرمی و سعیده جان رضایی و لیلی جان اسفندیاری تو خونه فاطمه جان بود که یک شب بیاد ماندنی و پر از همزمانیها و هماهنگیهای جالب  و اتفاقات زیبا و شیرین بود

    خدا رو صدهزار مرتبه شکر

    و من و سعیده جان برای اولین بار تو عمرمون شب رو  خونه فاطمه جان موندیم و فرداش که پنجشنبه بود تا حدود ساعت 3 بعد از ظهر اونجا بودیم

    بعدش سعیده جان کمی قبل از من خدا حافظی کرد و رفت، و چند دقیقه بعد آقا رسول جان هم که شب قبلش شیفت شب بود اومد و خوشبختانه من ایشون رو هم دیدم خدا رو صدهزار مرتبه شکر

    خدا رو هزاران بار  شکر برای کامنتی دیگه در این صفحه

    الهی شکر الهی شکر الهی شکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
  10. -
    فاطمه سليمى گفته:
    مدت عضویت: 2078 روز

    بنام خدای بخشنده و مهربانم

    سلام به همه عزیزان

    شکرگزاری بعد از ناهار

    الهی شکرت برای سفره پر برکتمون

    خدایا شکرت بابت غذایی که خوردم و سیر شدم

    الهی شکرت بابت تک تک مواد خوراکی که توی ناهارم وجود داشت

    خدا جانم سپاسگزارم برای همه ابزارها و وسایلی که در آماده کردنش استفاده کردم

    خدایا شکرت که هدایتم کردی از زبان همسرجانم که چی بپزم

    الهی شکرت برای وجود ارزشمند خودم که غذا رو درست کردم

    خدا جانم سپاسگزارم که توانایی آشپزی کردن رو بمن عطا کردی

    الهی شکرت برای همه کسانی که در مسیر رسیدن غذا و سیر شدنم دست اندر کار بودن، از جمله من و همسرجان

    خداوندا به همه شون تندرستی و سلامتی مرحمت کن

    به جسم و جانشون قوت و توانایی عطا کن

    زندگیشون رو پر از آرامش و خیر و برکت و نعمت و موفقیت کن

    و سعادتمند در دنیا و آخرت کن

    الهی آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای: