این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-15 08:26:532025-10-30 23:17:10تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
اگر این جلسه برایت جرقهای زد، لطفاً تجربهی شخصیات از «تغییر» را در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس. بنویس چطور با آموزشهای استاد عباسمنش؛ شرایطت را عوض کردی.
نوشتهی تو هم برای خودت یادآوری و تثبیتِ مسیر است، هم الهامبخشِ میلیونها نفر دیگری که همین حالا به یک چراغِ راه نیاز دارند
1. قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
من زهرا از همین تریبون اعلام میکنم که سالیان سال دنبال موفقیت و موفق شدن بودم ، تقریبا با 70-80 درصد اساتید موفقیت ایران کار کرده بودم و ده ها میلیون خرج سمینار و کلاس و فلان و اینا کرده بودم
ولی نتایج ملموسی که راضی م کنه در زندگیم ایجاد نمیشد ، حالم با انگیزش و اینا بهتر میشد ها وبی چون شخصیتم و بنیاد باورهام تغییری نمیکرد ، اتفاق خاصی نمیفناد
و واقعا به جایی رسیده بودم که مستاصل شده بودم ، از به طرف افراد موفق رومیدیدم و دنبال تاثیر عوامل بیرونی در موفقیت بودم ولی
هر چی بیشتر مینوشیدم تشنه تر میشدم
مثل تشنه ای که فکر میکنه آب دریا سیرابش میکنه ولی نوشیدن بیشتر همانا و تشنه تر شدن همانا
1. جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
از اونجایی که با اون شخصیت داغون قربانی و …. اوضاع مالی مناسبی هم نداشتم یه روز یه سرچی کردم که یاد نمیاد چی بود ( 28 فروردین 1403)
دوره 12 قدم رو دیدم و دیدم کل 12 قدمش حدود 15 تومن میشه و نا امید شدم
بعد که بکم دور زدم دیدم عه میشه فقط قدم اول رو خرید
به خدا گفتم :
ببین مشدی این همه سال دور زدم و نرسیدم ، یه کاری میکنم ، این قدم اول رو میخرم ، اگر نتیجه گرفتم مثل بنز ادامه میدم اگرم نه ، قید اون مبلغ رو میزنم
توی دفتر زیبایی که تولد اون سال برای خودم خریده بودم قدم اول رو شروع کردم
قدم اول
دوم
سوم
عزت نفس
و بوم بوم بوم نتایج ایجاد شدن ….
1. اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
2. فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص :
من اساسا شخصیتم اینطوریه که اگه تو ذهنم کسی رو به عنوان مربی بپذیرم هرررر چی بگه میگم چشم و استاد در ابتدای دوره گفتن 6 ماه با من باش تا نتایج رو ببینی
استارت زدم بسم الله الرحمن الرحیم
1- هر روز ستاره قطبی رو مینوشتم
2- سعی میکردم روی نکات مثبت تمرکز کنم
3- شکرگزاری میکردم
4- داشتم مفهوم خالق بودن رودرک میکردم
5- و نوشتم و نوشتم و نوشتم
1. چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
آذر 1403 اوضاع رابطه عاطفی م وخیم شده بود و ار اون طرف داشتم مثل بنز پول میساختم ، یه خاطر رابطه م و تضاد و ذهنی که نتونستم کنترل کنم ، شرایط مالی هم یکم بهم ریخت
یه مدتی صبر کردم ، رو فایل ها کار کردم و شجاعانه تموم کردم
اون بار که از دوشم برداشته شد ، دوباره برگشتم به مسیر پول ساختن و الان :
29 شهریور 1404 هدایت شدم به دوره کشف قوانین و احسلی لیاقت و الان
سلام به ناجی زندگیم که از سمت خدا واسم فرستاده شده .
3 سال پیش دقیقا با همین فایل تحول زندگی من آغاز شد من فراموشش کرده بودم .
الله و اکبر از این هماهنگی که من دو هفته پیش از خدا خواستم کمکم کنه حرکتی کنم و تغییری کنم و بابت این خواسته دوره شیوه حل مسائل زندگی رو که هدایت وار بهش رسیدم خریدم و حالا این پروژه جدید جایزه تصمیم وتکمیل کننده اون دوره و خواسته منه خدایا شکرت.
توی ازدواج دومم با مردی روبرو شدم بسیار مومن معتقد و مهربان و با احترام دیگه از اون زمان من فکر کردم اون شاهزاده معروف با اسب سفیدش اومده تا منو تا آخر عمر خوشبخت کنه .سالها قبلش که تازه از همسر اولم جدا شده بودم من از طریق تلگرام با استاد آشنا شدم و اشتباهی دوره ثروت 1 رو با فروش انگشترم تنها طلایی که داشتم ، شروع کردم چون در وضعیت مالی بدی قرار داشتم و دلم میخواست زندگیم تغییر کنه .
من به امید ثروت اون دوره رو خریدم اما خداشناس شدم .
بعد مدتها فهمیدم که نباید این دوره رو از تلگرام میخریدم و استاد سایت دارن بنابراین همه رو پاک کردم و گفتم هر وقت پولدار شدم از راه درستش دوباره میخرم .
خلاصه توی اون دوره یاد گرفتم که خواسته هامو روی کاغذ بیارم اصلا یادگرفتم که خواسته داشته باشم.
من خواسته هامو از مرد ایده آل زندگیم نوشتم و جالب اینجا بود که دقیقا موبه مو جهان برای من اجرا کرد و دقیقا همسر دومم همونی بود که توی نوشته هام میخواستم .
ما زندگی فوق العاده ای داشتیم تنها مشکلم مذهبی بودن افراطی ایشون بود و منو به کل عوض کرد که البته اینم از مدار داغون و کمبود عزت نفسرمن بود که اینقدر مشرک شدم و تمام اختیاراتم رو دستش دادم چون فکر میکردم خدای روی زمین پیدا کردم .
سالها با خواسته ایشون از قالب خودم خارج شدم و شدم یه مترسک خیمه شب بازی که با دستور ایشون حرکت میکرد .چادری شدم . از کارم دست کشیدم . دوستانم رو ترک کردم . بدون آرایش بیرون میرفتم .فقط با اجازه ایشون و فقط با خودش بیرون میرفتم. از خانواده بریدم و افتخارم این بود که من و همسرم که با هم خوشیم بقیه چه اهمیتی داشتن ؟
تا اینکه بعد 4 سال متوجه شدم با خانومی در ارتباطه که به قول خودش منشی کاراش بود .
وقتی کم کم متوجه زیادی ارتباطش با ایشون شدم و اعتراض کردم گفت من زیادی حساسم و رابطه فقط کاریه.
البته ناگفته نماند که من توی روابط هم خیلی مشکل داشتم از ازدواج سابقم و همیشه ترس از خیانت داشتم و این مشکل باورهای خودم بود.
خلاصه مشکلات ما شروع شد و سختیها و اشکها و گریه های من برای ترس از دست دادن و کلا آرامش و خوشی من از بین رفت .
نا گفته نمونه که من به خواسته ایشون بی خیال دوره ها و آموزشهای استاد شده بودم .
بعد یه مدت ناراحتی و حال بد یادم اومد قبلنا با شنیدن صدای استاد خیلی آرامش میگرفتم . دوباره شروع کردم به شنیدن فایلهای رایگان و در فواصل شنیدن فایلها همین فایل رُزای عزیز رو شنیدم و گریه ها کردم ،دقیقا حس و حالم شبیه حس و حال رزای عزیز بود از همه جا وامانده و بدون جا و مکان و بدون یک ریال پول ،این کار رزا خیلی به دلم نشست رو به آسمون کردم گفتم خدایا من نمیدونم تو به من بگو …
چند روز فقط تکرار کردم و این فایل رو بارها گوش کردم .
بعد چون توی این فایل شنیدم از دوره 12 قدم تنها پس اندازم یه سکه بود که هم قیمت خرید قدم اول بود اون سکه رو فروختم و با ایمان کامل دوره رو خریدم ،تمرکزم رو از روی همسرم و گریه و ناله برداشتم گزاشتم روی تغییر و تحول خودم .
بعد چند ماه که پیش رفتم وسط قدمها به توصیه استاد دوره عزت نفس رو هم خریدم و تازه فهمیدم چقدر عزت نفسم مشکل داره و این دو دوره معجزه وار بهم کمک کرد.
از همسرم خواستم بهم اجازه کار بیرون رو بده و اونم گفت به نظرم توقع و خواسته هاتو کم کن و با همین کمی که داریم بساز و بگو خدایا شکرت.چون مبلغ خیلی ناچیزی رو بابت خرجی خونه میداد ومیگفت قناعت کن، من خواهش کردم که به کارم برگردم تا بتونم لااقل هزینه های زندگی رو بدم .
یه اطاق توی یه سالن زیبایی اجاره کردم و سه ماه فقط رفت و آمد داشتم و تقریبا مشتری نداشتم .
بعد سه ماه یهو همسرم بدون دلیل غیبش زد و هیچ خبری ازش نشد حدود 40 روز نه زنگی نه خبری منم گفتم این یه نشونه ست به خدا میسپارم که اگه وقتش رسیده ما رو از هم جدا کنه .
چندین نشونه توی زمانی که روی دوره 12 قدم کار میکردم دیده بودم که متوجه شدم خانم منشی رو محرم کرده و وقتی ازش سوال کردم اول که زیر بار نرفت اما بعدش گفت نهایت که همچین کاری کردم خلاف که نکردم حلال کن هزار کن.
و اینجا پایان رابطه ما بود .
به لطف الله همه چی دست به دست هم داد خیلی معجزه وار بعد دوسال کار دخترم توی همون موقعیت درست شد ، یکی از اقوام وقتی شرایط منو دید حاضر شد پول رهن رو بهم قرض بده و من تونستم برای خودم و دخترم خونه ای بگیرم و به لطف الله زندگیمو بچرخونم به کمک درآمد دخترم و مبلغ ناچیز اجاره ای که از مغازه ای که از مهریه همسر اولم داشتم بدم .
خدا چنان درهای رحمتش رو به روی من باز کرد که کار من هر روز سجده شکرگزاری بود .
از دور دیوار واسم نعمت و رحمت بارید .
الان دو سال از اون موضوع میگذره من به همسر اولم برگشتم در طی این مسیر اینقدر اتفاقات خوب واسم افتاده که قابل شمارش نیستن .خدا رو هزار مرتبه شکر.
دوهفته پیش دلم یه تغییر جدید خواست توی زمینه کاری و از این سکون خواستم دربیام .
دوماه پیش یه دوره آموزشی توی زمینه کارم رفتم تهران و الان آمادگی قدمهای بزرگتر رو دارم واسه همین از خدا هدایت طلبیدم و بهم الهام شد دوره شیوه حل مسائل زندگی رو بخرم و بدون چون و چرا گفتم چشم و خریدم . حالا این پروژه جدید به نظرم تکمیل کننده اون دوره ای میشه که خریدم و دارم روش کار میکنم .
چقدر امروز با شنیدن این فایل و یادآوری مسیری که اومدم متوجه شدم که مسیرم رو دارم درست میرم . خدایا شکرت بابت این هماهنگی.
با نام و الله یکتای جهان آفرین شروع میکنم به نوشتن کامنتی که مثل همیشه، هیچ سناریویی واسش ندارم چرا که سناریوی من حداقل توی این نوشتن در این لحظه ها که مهم ترین لحظه زندگیمه تا به امروز، تجربه ی هدایتِ
داستان، داستانِ این 70 روزی هست که از دوران سربازی من گذشته .. تجربه هایی که داشتم .. عملکردهام .. نیازهایی که دیدم .. باورهایی که نیاز داشتم .. ساختن باورها .. کنترل ذهن .. در همین مورد این کامنت
دو ماهی هست که نتونستم این کامنت را بنویسم یک کامنت جامع ولی امروز از خدای خودم خواستم توی تمرین ستاره قطبیم که هدایتم کنه کمکم کنه که این کامنت فوق العاده را بنویسیم تا هم ردپایی بشه و البته که هر هم پاره ی بینظیر و ارزشمند من در زمان و مکان مناسب هدایت بشه به این کامنتی که از خودشِ از جنس خدایی و خالقی و مالکی و صاحبی که جز زیبایی و ارزش چیز دیگه ای نمی آفریند.
کل داستان را بخوام بگم خلاصه اش را اگر بخوام و بتونم بگم واقعا واقعا واقعا، توحید و بالابردن توانایی ات در توحید عملی هست، همین
شِرک تو دلِ مومن مثل راه رفتن مورچه تو دل سیاه شبِ تاریک ، همین
عزت نفس، با این معنی که عاشق خودت باشی، عاشق همینی که هستی، همین چهره، همین اندام، همین شخصیت، همین همینی که هستی عاشقش بودن، دیگران را همینجور که هستن دوست داشتن، عزت و احترام برای خودت که مهم ترین فرد زندگیت هستی قائل شدن و برای دیگران همانطور همانطور گوش! کن!! گوش کن!! همانطور که دیگران هستند را دوست داشتن نه اینکه بخوای به خاطر تو برای تو تغییر کنند،عزت نفس با این معنی که بدونی کی هستی بدونی که چقــــدر مهمی و بی همتا و یکتاااا و منحصر به فرد چون واقعا واقعا واقعا اگر کل ِ دنیا را بگردی مثل خودت با ژن خودت کسی نیست … آره همین ” خودت” را عاشقش بودن، میخواستم همین را بگم، همین
بگم که تو توانی در تغییر دیگران را نداری، تو توانی ای محمد ای محمد چقدر خدا توی قرآن .. نه بذار اصلاحش کنم چقدر محمد توی قرآن این کلام خداوند را اینجور شنید که توان تغییر دیگران و توان هدایت کردن دیگران را نداره اصلاا اصلاا اصلاا چون هدایت کار خداست فقط، اصلا وظیفه ی خداست، درست مثل وظیفه ی ما که بندگی کردن و خلق همیشگی عالی پول و دریافت نعمت های بیشتر و بیشترِ اوووم، همین
بگم که خدا واقعا داره با ما حرف میزنه هر لحظه .. هر لحظه … اینجوری بگم از شنیدن و حس کردن نشانه ها اینجوری بگم از شنیدن و دیدن و حس کردن نشانه ها که هرچقدر متصل تر باشی هر چقدر تونسته باشی ذهنت را با توجه بر نکات مثبت هر لحظه بمباران کنی به همون میزانی که در صلحی با خودت میتونی نشانه ها را ببینی و ذوق مرگترین از صحبت کردن خداوند یکتای جهان آفرین با خودت بشی ، همین
بگم وای وای وای وای از تضــــادها
تضادهااا نعمتن نعمت، روزهای اولم توی پلیس راه بودنم و توی خب یک شرایط جدید یک جای جدید با آدما و فرهنگ ها و عقایدهای متفاوت؛
تضادهااا چقدر بود و در صلح نبودنم و بله طبق قانون زجر و سختی کشیدن و لذت نبردن از لحظه هام
و روزهای بعد، به لطف خدا با کمک خودش با هدایت خودت و درک درست و انتخاب درست و تمرکز روی جای درست هر بار هر روز به صلح بیشتر و با ثبات بیشتری نزدیک میشدم و البته که لذت داشت بیشتر میشد و البته که احساس خوبم را میدیدم که واقعا واقعا واقعااا منجر به اتفاقات خوب و خوب تر با بیشتر بودنم در احساس خوب با بیشتر سپاس گزار بودنم میشد و میشه و خواهد شد.
و بازم توحید!
امان امان امان از وقتی که قدرت را میدی به فرمانده ات که دقیقاااا مثل خودت یک انسانِ و یادت میره توی انسان نسیان کار یادت میره که اونم مثل خودت دقیقا آدم و نیاز داره به همونی که میدونی تمام قدرت از ان اوست و تنها نیروی خیر توی این جهان و بله خدایی که فرمان و سلطنت عالم آفرینش با اوست و رجوع همه خلایق به سوی اوست
و دیدم خالق بودنم را اونم 100% را .. یک مثال بزنم
توی مراقب راه بودنم یک دوستی اومد که مدارکش را چک کردم کنارش پر از این دهیری (یک نوع خرما) و واقعاا دلممم خواست اما هوشیار بودم خداروشکر و توی دلم از خدا خواستم که دهیری میخوام .. فرکانسش فرستاده شد .. منتظر بودم که توسط همون شخص خدا بهم دهیری بده .. اما نداد .. و رفت اون ماشین .. ولی همون لحظه گفتم میاد .. به وقتش در زمان و مکان مناسب این خواسته هم تحقق مییخشه
بخدا سر 15 دقیقه نکشید غروب بود درست مثل همین موقعااا از فاصله ی 50 متری دیدم که یک مزدا و دو نفر سرنشین، کمک راننده دست کرد از کنارش یک چیزی برداشت از دور میشد شاخه دهیری را دید!!! آره ایستادند کنارم بدون اینکه حتی بخوام نگهشون دارم و با لبخند یک لیوان پر از دهیری و سه تا کلوچه تازه خرمایی بهم داد و رفتند .. به همین راحتی .. همون لحظه یاد داستان مریم افتادم .. مریم جان مریم مقدس
مریمی که وقتی زکریا پیشش میرفت میدید که عهِ چقدر میوه هست چقدر غذا هست …
زکریا رو میکرد به مریم و میپرسید اینا از کجا اومدند این همه نعمت هر بارر که میام پیشت مریم جان .. چطوریه داستانش چیه؟
و مریم میگه، این مائده های هستند که خدای من برای من فرستاده .. هذا من فضل ربی .. و خدایی که به هر کسی که بخواد میبخشد .. و خدایی که قادر بر انجام هر کاری .. این مائده ها بهشتی هستند ..
و همون لحظه توی این هوای رو به خنک خوزستان من و جاده و این همه نعمت .. و در حالی که با دستم این نعمت ها را گرفته بودم و با چشم نگاهشون میکردم ولی چشم دلم ذهنم قلبم داشت اینا را میدید این داستان را .. احساس کردم مثل مریم این نعمت ها هم از بهشت واسه من اومده واسه من ها .. واسه من که خدا را باور کردم واسه من که باور کردم خدا میتونه بهم ببخشه باور کردم که میتونه کن فیکون کنه باور کردم که همیشه همراهمه خداوند، همین
کل داستان توی این 70 روزه که دیدمم چقدر بارها اشتباهات خودم دیدم چقدررر بچه هاا به این و اون قدرت میدادند میدیدم حالشون را .. میدیدم .. میدیدم که لذتی نمیبرند و اما میدیدم که منی که قانون را میدونم و اون موقعی که داشتم اجرا میکردم و هر وقتی که اجرا میکنم هر وقتی که هر کسی اجرا میکنه چقدر حالش خوبه .. حال دلش خوبه ..
یک روزی توی همین روزها رو تختم بودم و قرآن میخواندم رسیدم به جایی که محمد اینو دریافت کرده بود که خداوند به سلیمان بود موسی بود دقیق یادم نمیاد این فرع را .. ولی اصلش را یادمه خوب! داستان این بود که پیامبر داشت اشاعه توحید و یکتاپرستی میکرد و کافران بهش گفتند بیا بیا ماا تو را ثروت بارون میکنیم و دست بکش از این توحید و یکتاپرستیت … بعد نوشته بود که امااا چیزی که نزد خداست برای تو ای پیامبر بهتر از این همه ثروت دنیوی .. بعد خداروشکر که منم هوشیار بودم .. و همون لحظه گفتم خداییاااا این چیزی که میگی نزد تو بهتره چیه نشونم بدم و گذاشتمش توی تمرین ستاره قطبیم ..
فرداش دیدم خدا توسط عشقم .. پیام یکی از هم پاره هامون را واسم فرستاد .. و دقیقاااا پاسخش را دریافت کردم
پاسخ همین چیزی که الان داریش .. هدایتت به این پیام .. بدون بهترین چیز را داری .. بهترینی که همه چیز میشه واست با ادامه دادنش با گسترش دادنش توی جنبه های متفاوت (ّباورهای مناسب و قدرتمند و قدرتمندتر در هر زمینه ای) … منظورم حالِ خوب .. حال خوب، حال خوب
و بگم بازم از توحید؛ بگم که ندیدم توی قرآن توی این چندین و چندبار خواندن که یک بار فقط یکبار توی قرآن در مورد خونه و غذا و خوراک و پوشاک گفته بشه .. بلکه فقط داستان اصلِ این بود که اقا جان سپاس گزار باش، اقا جان به یاد داشته باش که هر چه کنی بر خود کردی از ماست که بر ماست .. بگه که نشه هااا که شرک بورزی ها نشه که باور کنی این اون دسته قدرت داره و داره کارهاتو انجام میده هااا نه .. نشه که بگی این عشق از جانب عشقمه هاا و نه خدا ..
. . . . . . . . . .
دیروز تا خط بالا را نوشته بودم و امروز هدایت به شنیدن این فایل
وای وای Rosa عزیز .. چه صدای پر از آرامشی و دوبلری و گویندگی
چه لهجه ی شیرینی
چه خودباوری
چه صداقتی
چه تکاملی
چه درکی از قانون و عمل به قانون
چه زندگی به سبک شخصی
فقط اونجا اینجاییی که گفتی رُزا عزیز جان جانان که بابااا این قبلیا اصلا جواب نمیدادند این خداروشکرررر جواب داد همین که جواب داد فقط اصلا … چقدررررر تحسینت میکنم قبل از اینکه استاد بخواد بگه که این اصلااا یک مدار یک مرحله چه مرحله ای از کنترل ذهنِ
چه باور به اینکه خداوند من را هدایت میکند وقتی من قدم اول را بر میدارم.
اما در ادامه ی درس های سربازی
“از امید بگم … از ترسیدن از رفتن به شاید بزرگترین ترس زندگیم، بگم … از تنهایی مقدس دوباره ام بگم
از توانایی اعراض کردن که چقدر مهمه … از بحث نکردن از دعوا نکردن .. از اصلِ اصلِ بگم که کل داستان دور همین میچرخه واقعاا بخداا که وقتی میدونی قانون احساس خوب مساویست با اتفاقات خوب .. میدونی که وقتی میای احساست را خوب نگه داری امروزو زندگی کنی امروز برنامه داشته باشی امروزو فقط خواسته داشته باشی و بخوای از خدا .. امروزو ایمان و انرژی داشته باشی .. امروز خودتو باور داشته باشی .. میبینی که چقدر اون روزت روزِ با این وجود که شاید توی اول راه شرایط اون جوری که میخوای نیست
و در انتها بگم که من ایمان داشتم به خدا که حرکت کردم من ایمان داشتم که خداوند پاسخ افراد شجاعان را میدهد و میدهد درست در زمان و مکان مناسب .. که تا اون روز و اون لحظه رسیدن به خواسته باید لحظه هام را سعی کنم با صبر و صلاه پر کنم.
خدایا تو را با تمام وجودم شکر میکنم که منو به این کامنت زیبا و الهی عزیزدلم هدایت کردی؛ کامنتی که با خوندنش اشک توی چشمام جمع شده بود و یه بغض شیرینی گلوم گرفته
خدایا تو را با تمام وجودم شکر میکنم که ما رو خالق زندگی مون قرار دادی تا بتونیم هر انچه رو که دوست داریم وارد زندگی مون کنیم.
سلام عزیزدلم
ازت ممنونم که این کامنت زیبا و الهی رو با قلم بینظیرت که قلم الله ست برامون نوشتی
کامنتی که هر کدوم از جملاتش برام بوی توحید میداد
کامنتی که تمام وجودم رو پر از عشق الله کرد
کامنتی که تمام وجودم رو پر از احساس الهی کرد
عشقم ازت ممنونم که داستان هدایتت رو با عشق و با قلب مهربونت برامون هدیه دادی
عاشقتم عشقم
خدایا شکرت ؛ ادامه میدیم این مسیر الهی رو مصمم تر و قوی تر و قدرتمندتر و با اراده ی پولادین مون همراه با الله یکتا
یا اگر بیرون باشه یا با بچه ها رفته باشن شهرستان فقط یه بار زنگ میزنم ببینم رسیدن یا نه.همین.
و ذهنم اروم ارومه.
و الان چقدرررر همسرم توی همه زمینه ها تغییر کرده.
چند شب پیش با همسرم میگفتیم که زندگی ما از ته چاه رسیده سر چاه.
تازه داریم نور رو میبینیم!
خب ادامه کامنت رو از توی حرم سید علاالدین حسین مینویسم.
اصلا خودم چقدر اروم شدم.
دیگه بحث نمیکنم.
اصلا ارامش خوبی توی خونمون حاکم شده.
الان دیگه خانواده ام فهمیدن که نه غیبت میکنم و نه غیبت میشنوم!
اونا هم سعی میکنن که درمورد دیگران با من صحبت نکنن.
خب همه اینها از نگاه خداوند به من و برکت اموزشهای استاد عزیزمه.
خدایا شکرت.
خب چون یک سال و نیمه از اشناییم با استاد میگذره دقیق یادم نمیاد با کدوم فایل شروع کردم.
ولی مطمئنم که فایل فقط روی خدا حساب کن که همون روزهای اول شنیدم خییییلی منو منقلب کرد.
و خدا شاهده تو این یک سال و نیم حتی یک روز هم نشده من بدون سایت یا فایلها و کامنت ها بگذرونم.
روزانه بیش از 10 بار وارد سایت میشم.
محاله وقت پیدا کنم ولی وارد سایت نشم.
اولین اقدام کوچک و عملیم این بود که موقع رفت و برگشت سر کار که روی هم یک ساعت و نیم میشد توی ماشین یا مترو یا خط واحد صدای استاد رو گوش میدادم.
فرایند تکاملم این بود که اینستاگرام و فیلتر شکن و تلگرام حذف شدند.
خود به خود بیشتر سکوت کردم.
تمرین ستاره قطبی انجام دادم که معجزه میکنه.
اصلا به طرز باور نکردنی همسرم که هر رووووز بارها و بارها از اوضاع نا جالب مملکت صحبت میکرد(البته از دید خودش)الان چند ماهه میبینم اصلا دیگه چیزی نمیگه!
و این نمیتواند اتفاقی باشد.
خدایا ازت ممنونم.
خب استاد همیشه میگن تا وقتی روی خودت کار میکنی نتیجه میگیری.
میگن این مطالب فراره و باید مداوم روی خودمون کار کنیم.
میگن نمیتونیم یه کامیون غذا بخوریم برای چند سال.
این مدت شده بود که من از مسیر خارج شدم و مواظب کانون توجه و احساسم نباشم اما خدا رو شکر خیلی سریع به مسیر برگشتم.
در کل بهترین و خوش ترین لحظات عمرم همین یک سال و نیمی هست که من با استاد عزیز و این سایت و این خانواده توحیدی اشنا شدم.
سلام و سلامتی و نور و عشق به استاد ابراهیمی عزیزم، سلام به یار شایسته ی تحسین استاد،
و سلام به دوستان و همکلاسی های کلاس بی نظیر توحید… ورکشاپ توحید عملی و تغییر…
خدای مهربونم هزاران بار سپاسگزارم که خدایی چون تو دارم
شکرت خداجونم برای امروزم، برای تایم بیشتری که به رفتارم و افکارم فکر کردم و کنکاش کردم
شکرت برای گوش دادن به توحید عملی 6 و 7 شکرت برای یاداوری هایی که به خودم داشتم در طول روز
چه روز فوق العاده ای بود… این مومنتوم مثبتی که از هفته ی پیش شروع شد با تولد دوستای نازنینم و و تمرکز بر خوبیهاشون و تعریف و تحسین دیگران در مورد فاطمه جان و سعیده جان، همینجوری شتاب داره می گیره، از صحبتای خوبم با دوستان بهشتی و مامان و نسیم و یاسی تو این چند روز، از خبرای خوبی که دریافت کردم، از هوای خوب دو سه روز گذشته و خلاصه امروز هم با یه حس خوب از خواب بیدار شدم و دو رکعت نماز خوندم و تمرین ستاره قطبی م رو نوشتم و یه آهنگ شاد و مثبت از راه رسید… گفتم خدایا شکرت تو راه بهش گوش می دم… برای اینکه تو شرکت به اندازه ی کافی وقت داشته باشم قبل از میتینگ می خواستم زودتر دربیام و نشد که نیمرویی چیزی درست کنم و دیدم گرسنه م هم هست… تو راه آهنگ رو گوش دادم و کلی شاد شدم… بطرز عجیبی همه ی چراغا تو راه سبز بودن… داشتم فکر می کردم کدوم مراقبه رو بذارم و گوش بدم که حسم گفت برو نشانه ی امروزت رو چک کن… با اینکه خب خیلی وقتا نشانه ی امروز سریال زندگی در بهشت و سفر به امریکاست و تو راه نمیشه دیدش… همینجوری پشت فرمون یه جا که سرعتم پایین بود گوشی رو برداشتم و زدم رونشانه ی امروز دیدم توحید عملی 6 بود… گفتم آخخخجون… قبل از اینکه پلی کنم داشتم بلند از خدا تشکر می کردم، از زیبایی های نفس گیر پاییز، یهو گفتم خدایا یه صبونه هم ما رو مهمون کن امروز… اول اومدم بگم یه چیز ساده، هرچی، بعد گفتم نه اتفاقا یه صبحانه ی مشتی مهمونم کن خداجونم… چیدمان و پلنش برای تو کاری نداره… با یه حس خوب… یه قند آب شدن تو دل… و بعد فایل رو پلی کردم… ذهنم هی می گفت باشه به همین خیال باش… تازه کسی چیزی هم سرکار بیاره حتما کارب داره و بخوری هم عذاب وجدان می گیری… گفتم نه عزیز من، اونچه که خدا بفرسته من با عشق می خورم، حداقل این مورد رو می خورم… خدایا دمت گرم…
رسیدم شرکت و دیدم رو میز تریت هیچ چیزی نیست… ذهنم گفت دیدی؟؟ خبری نیست… یه ربع بیشتر نگذشته بود که سه چهارتا همکارای هندیم شروع کردن به صحبت اینکه شما Diwali رو دیروز جشن گرفتین یا امروز و خلاصه ماشالا این فرهنگ هندوستان انقدر متنوع و پر از جشنای مختلفه که حد نداره و حتی برای یه مناسبت باز کلی تو ایالتهای مختلفشون متفاوت عمل می کنن… خلاصه منم به شوخی گفتم پس شیرینیتون کو؟ اشاره کرد به یه ساک پارچه ای گفت اینا… منتظر بودیم همه بیان بعد بچینیم رو میز…
منو میگی، اصلا رو پام بند نبودم… وااای خدای من من فقط با یه ذره اطمینان بیشتر از معمول از اینکه تو می تونی و این خواسته ی من برآورده میشه ازت صبحانه خواستم و سه تا از همکارا کلی شیرینی و آجیل و از نمکی و تند و شیرین همه جوره آورده بودن و چیدن روی میز… انقدر اون چندتا چیزی که برداشتم بهم چسبید که فقط خدا می دونه… و بعدش این حس فوق العاده ای که تا همین الان که ساعت از 1 نیمه شب گذشته ادامه داره… و بعد می گفتم چه اتفاقاتی داره با همین حس خوب خلق می شه… خدایا شکرت…
استاد واقعا اینکه شما همیشه تکرار می کنین همه چیز توحیده چقدر مهمه… ای کاش بتونم هر روز برای فهم بیشتر این کلمه قدم بردارم… برای درکش، برای عمل کردن بهش…
رزای عزیز علاوه بر صدای قشنگ و دلنشینش، چقدر قشنگ تکاملی تونست توحیدی تر عمل کنه… چقدر لذت بردم از این فایل. انگار که قبلا نشنیده بودم، انقدر به دلم نشست و اشکام رو جاری کرد. از عصری که توحید عملی 6 و 7 رو گوش دادم، با خودم می گم واقعا چقدر تمااام قدرت رو در دست خدا می دونی در عمل؟؟؟ چقدر کارا رو می سپری خدا برات انجام بده؟؟؟
خدای مهربونم من هیچی نمی دونم، تو می دونی، تو آگاهی، تو بلدی… دستم رو بگیر، تو من رو ببر هرجا که باید برم…
این تیکه از متن توحید عملی 6 رو هم برای خودم یادداشت کردم:
تو به عنوان بخشی از نیرویی که ذاتش فراوانی، سلامتی، ثروت و عشق است، میتوانی با باور کردن رابطهات با این نیرو و باور کردن فراوانی نعمتها، سلامتی و عشق، راه ورود آنها را به زندگیات را باز نگه داری و به شکلی طبیعی تجربهشان کنی
خداجونم من به هر خیری که از تو برسه فقیرم…
خدای مهربونم شکر که دستم رو محکم گرفتی و خیالم راحته…
شکرت برای همین الانِ زندگیم…
زندگی من در دستان امن توست…
خدای قادر و رزاق و وهابم، شکرت برای این صلات قبل از خواب…
استاد عزیزم و استاد شایسته ی نازنین سپاس بی نهایت برای این پروژه ی رشد…
سلام میکنم به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان و همه دوستانی که این پیام رو میخونن
قبل از اینکه هدایت بشم به سمت این فایل زیبا ، مثل همیشه قانون من رو به سمت سایت شما آورد آخه هر وقت جایی کم میارم یا نیاز به دلداری دارم ، نیاز به راهنمایی دارم ، نیاز دارم ک خداروبیشتر حس کنم و نیاز به انرژی خوب دارم اولین جایی که به ذهنم میرسه سایت شماست ، چون یه جورهایی حس میکنم خدا اینحا خیلی حضور داره ، تو حرفهای شما ، تو حرفهای دوستایی که تجربه کردن و میان و صحبت میکنن، و باز هم اینبار کشیده شدم به سایت شما، البته من هر روز سر میزنم و گوش میدم ، گاهی ک خیلی کم میارم میزنم هدایتم کن و وااااااقعا توی اون فایل چیزی پیدا میکنم که میفهمم که ضعفم از کجاست .
این بار که اومدم تو سایت هدایت شدم به این فایل بینظیر ، گفتم خدایا مشکل کار من کجاست ، من که به قول روزا با تک تک سلولهای بدنم میخوام این قانون رو درک کنم ، میخوام نتیجه های بزرگ بگیرم ، میخوام ک قبل از رفتنم از دنیا این حس های خوب رو تجربه کنم ، من ک با جون و دل میخوام پس مشکلم از کجاست ؟
با گوش دادن به صحبتهای شما و روزا جان ، چیزهایی که ازقبل گوش دادم و میدونستم که ضعفم هست و برطرف نکردم باز برام یاداوری شد که ای دل غافل زهرا ، تو که میدونی ضعفت از تنبلی، ضعفت از تمرین نکردن ، ضعفت از اینکه فک میکنی گوش دادن و فهمیدن لحظه ای کافیه ، ضعفت از استمرار نداشتن در باورهات هست ، ضعفت یه روز انجام دادن و دو روز انجام ندادن تمریناست ، ضعفت از خیال راحتی هست که بعد از دیدن یک نتیجه فک میکنی دیگه تمام شد و بسه ، میدونی ضعفت از کجاست !!!!!!!!! چرااااااا براش کاری نمیکنی ، چرا تعهدت رو کامل نمیکنی ، چرا ارادت رو قویتر نمیکنی ، بعد میشینی و با اشکهایی ک میریزی میگی که من به قانون در ته وجودم اعتقاد دارم ، فک میکنی کافیه!!!!
نه نیست ، پاشو و یه استارت محکم بزن ، استمرار داشته باش ، تکامل رو قبول کن ، ذهنت رو توی چگونه و چطور شدن خاموش کن ، بگو خدا تو میدونی . فقط تو میدونی و من تسلیم راهتم منو ببر ……که بهترین راه رو تو بلدی فقط خودت
اینکه روزا گفت هیچ چیزی برای شکرگزاری نداشتم و حتی سیب و سقف خوابگاه رو شکر میکردم و افتاد توی راه و به اینجا رسید ، زهرا تو که خیلی چیزا داری ک شکر کنی خییییییلی چیزا ، حال خوب ، زندگی خوب و …….چرا تنبلی میکنی و شکرگزای نمیکنی با اینکه قبلا نتیجه شکرگزاری رو دیدی؟
حتی با نوشتن این متن دلم خیلی آرومتر از قبلش شد ، ببین حتی در موردش حرف زدن هم چ حسی میده ، چ حال خوبی میده ، حالا وقتی عمل کنی و نتیجه بده چی میشه .
من با این فایل خیلی جون دوباره گرفتم ، ممنون از تک تک عزیزایی ک میان و صادقانه در مورد روند تکامل و پیشرفتشون صحبت میکنن و مینویسن ، شاید خودشون ندونن چقدر با این صحبتها به ما انرژی میدن و چقدر جرقه ها در دل بچه ها میزنن ک ببین میشه ، فقط کافیه توی راه درست ادامه بدی ، تا به چیزهایی که میخوای برسی .
من تنها از فایلهای رایگان استفاده کردم ولی خدا میدکنه که چقدر حرف توی دلشون هست که درکشون میکنم و حس و حالن رو دگرگون میکنه و چقدر حرف توی دلشون هست ک بعدها در روند تکاملم درکشون میکنم ، ولی ارزوی این روزهای من خریدن دوره ۱۲ قدم هست ، با تمام وجودم بهش نیاز دارم و میدونم همین روزهاست که بهش دست پیدا میکنم .
از خداوند بزرگ و مخربان ممنونم بخاطر نوشتن ابن متن و از خداوند ممنونم بخاطر اینکه استاد عزیز و بقیه دوستای عزیز رو سر راهم قرار داد ، قبل از اینکه من شما و سایت شما رو بشناسم همیشه میگفتم خدایا هدایتم کن، هر مسجدی میدیم میگفتم خدایا هدایتم کن ، از ته وجودم میخواستم به راه راست هدایت بشم تا در نهایت خدا به بهترین بنده هاش منو رسوند ، عاااشقتونم چون همتون جزیی از وجود خدای مهربانین و زندگی من تنها با این جزهای خدا هست که معنی پیدا میکنه ،دوستتون دارم زیاد
خدایا شکرت که باز هم فرصتی فراهم شد تا با جریان سیال این گفتگوها همراه بشم و از آگا هی هاش برخوردار
نیمه شب بیرون زدم رفتم پی می خواریم تا در میخانه رفتم در پی دلداریم
دوش دیدم در میخانه صفست از عاشقان ای خدا ناخورده می من به شما رسیده ام
یارم آخر ز غمه عشق تو دیوانه شدم بیخود از خود شدمو راهیه میخانه شدم
آنقدر باده بنوشم که شوم مستو خراب نه دگر دوست شناسم نه دگر جام شراب
خوش خرامان میروی ای جانه جان بی من مرو سرو خرامانه منی در دلو جان بی من مرو
این جهان با تو خوشست و آن جهان با تو خوشست این جهان بی من مباشو آن جهان بی من مرو
مونسه شبهای دل زارم ای تو که شدی همه دار و ندارم یا رب یا رب یا رب یا رب
مرهم قلبو دله بیقرارم ای که تو شدی همه دار و ندارم یا رب یا رب یا رب یا رب
یا رب ای دل عشقه تو صبر و ثباتم میدهد عطر تو وقت سحر از غصه نجاتم میدهد
یا رب امشب برایم نمه باران بنویس دو سه شب پرسه زدن تویه خیابان بنویس
یا رب امشب برایم نمه باران بنویس
خوش خرامان میروی ای جانه جان بی من مرو سرو خرامانه منی در دلو جان بی من مرو
این جهان با تو خوشست و آن جهان با تو خوشست این جهان بی من مباشو آن جهان بی من مرو
اشک شوقی که ظهر میخواست جاری بشه اما شرایط اجازه نمیداد رو الان میخوام توی سکوت و تاریکی شب ادامه بدم
چرا؟
چون خداوند امروز رسولش رو به سمت من فرستاد
رسولی که این بار عرب نبود عجم بود
مرد نبود زن بود
چرا؟
چون الان شرایط فرق میکنه
چون باید هم زبان من باشه تا من بتونم حرفش رو درک کنم
چون باید از جنس من باشه تا بهتر درکش کنم
درست مثل قرآن که تو اون شرایط باید به اون زبان و بر اون فرد خاص به اسم محمد نازل میشد
خدا با این رسولش میدونین به من چی گفت؟
به من گفت مگر داستان حامد ها و سپیده ها و عادله ها و شکیباها و علی ها و ……. رو نشنیدی که اومدن بهت گفتن که فقط خدا رو بپرست تا رستگار بشی تا هم در این دنیا حسنه بهت داده بشه و هم در اون دنیا .تا هم در اینجا بهشت رو تجربه کنی و هم در اونجا متشابهش بهت داده بشه ؟
اما تو گوش نکردی
کافر شدی و نعمت ها رو ندیدی
ناسپاس شدی و از من دور شدی
پیام وحده لا اله االا هو رو شنیدی اما بر قلبت جاریش نکردی
که اگر جاری میشد این نعمت هایی رو که توی این سه سال بهت دادم رو میدیدی و مثل روزا برای هیچ سپاسگزاری میکردی
نعمت هایی که از وقتی که به من تکیه کردی توی زندگیت پدیدار شدن اما شیطان هر از گاهی در نظرت جلوه گر شد و فریبت داد ومایوست کرد
حالا من ی رفیق جون جونی مثل روزا رو فرستادم که بهت بگه من کی هستم و چکار میکنم برای بنده هایی که من رو باور کنن
بنده هایی که صبور هستن و ادامه میدن
بنده هایی که از عمق وجودشون من رو میخونن
بنده هایی که ابراهیمی عمل میکنن
بنده هایی که وقتی بهشون میگم باید بها بپردازین با جون و دل قبول میکنن بدون اینکه کوچکترین تردیدی داشته باشن
روزا رو فرستادم که بهت بگه تو ی جا درخواست دادی برای کار دومیش رو تنبلیت اومد انجامش بدی روزا 30 بار درخواست داد و نا امید نشد و اون ی باری هم که جواب رد شنید گفت:
الخیر فی ما وقع
و بعدش من هم جبران کردم براش
تو هم همین ایمان رو داری نسبت به من که اگر حوالت کردن به قوانین ساخته ی دست بشر به من رو کنی و بگی:
خدایا من نمیدونم اینا همش قوانین انسان هاست اگر تو اراده کنی همه چی ردیف میشه و دل بسپاری به جریان هدایت و خودت رو قاطی ماجرا نکنی
روزارو فرستادم که بهت بگه اگر سقفی بالا سرت باشه که صاحبش خودت نباشی باز هم شکرگزار هستی اونقدری که روزا شکر گزار ی اتاق توی ی خوابگاه بود؟
تو که خونه از خودت داری تا حالا چند بار بابتش شکر گزاری کردی ؟
روزا رو فرستادم که بهت بگه اگر درخواست کار دادی و قبول کردن حاضری از پله اول شروع کنی و کم کم بیای بالا یا نه از اول پله آخر رو میخوای ؟
چقدر از ایمان و توکل روزا توی وجودت هست ؟
چقدر حنیف مسلم هستی و مشرک نیستی ؟
بیا این هم پیامبر من که به سمت تو اومده وپیام توحید و یکتاپرستی رو برات آورده
همین طور مات و مبهوتم از این پیام آور خدا که دقیقا اون چیزهایی رو که باید میشنیدم در این شرایطی که توش قرار دارم داره با صدایی لطیف و دلنشین برام جز به جز توضیح میده
اصلا انگار داره مسیر تکاملی که من میتونم طی کنم رو بهم نشون میده
و اینکه پایه و اساس همش توحیده
چون این چند روزه قشنگ احساس میکردم که شیطان داره راه نفوذش رو پیدا میکنه
و میدونم که چون خداوند دوسم داره مثل همه ی شاگردهای استاد عباس منش فورا این پیام آورش رو فرستاده که من حواسم رو جمع کنم تا از مسیر دور نشم چون اونم دلش نمیاد که من ازش دور بشم
سپاسگزارم استاد و دوستان عزیزم
میحوام بازم صدای دانشین روزا جان رو گوش بدم و ی مراقبه ای داشته باشم با کلامش
اره تو راست میگی منم وقتی خودمو جای رزا جان گذاشتم دیدم نمیتونستم انقده توحیدی باشم.
ولی خبر خوب اینه که من وشما وهمه ی بچه هایی که چندساله تو این راه ومسیریم ماهم توی چالش ها وتضاد های زندگیه خودمون خداروشکر سربلند بیرون اومدیم .همینکه هنوزم اینجاییم تو مسیریم ونزدیم جاده خاکی واین همه نتیجه تو دستامونه یعنی ماهم توحیدی بودیم توحیدی بودن یعنی در مسیر دریافت هدایت ها قرار گرفتن واونها رو انجام دادن بی بهانه خوب اگه نسرین جانم تو این سه سال نتیجه گرفتی ،پس هدایت شدی وعمل کردی بهت تبریک میگم عشقم همونطور که به رزای عزیز وسحر عزیز تبریک میگم،
استاد همیشه میگن اگه میگی رو باورهات کار کردی با نتایجت بگو چقدر تونستی باورها تو درست کنی.والبته که نتایج هرشخص بسته به جایی که شروع کرده فرق داره وبسته به شرایطی که توش بوده وهست فرق داره با دیگران.
سلام لیالا جان عزیز. البته که همه ی مایی که توی این مسیریم نتیجه گرفتیم و گرنه الان اینجا نبودیم. همین بودنمون دلیل خوب بودن مسیره. فقط میمونه اون میزان توحیدی عمل کردنمون که متغییره و بقول شما هرکسی با توجه به شرایطش فرق میکنه .اما حرفهای رزا ی تلنگری بود که بیشتر حواسم باشه که خیلی راحت جا نزنم حتی برای چند ساعت.مرسی عزیزم که انگیزه بخش خودت و منی .
این فایل رو خیلی گوش کردم و هربار اشکم دراومده و برام تکراری نشده
خیلی داستان رزای عزیز لذت بخش هست
منم چندین تجربه ی همینطور عالی در زندگیم داشتم
که صدبار با خودم توی تنهاییم مرورش کردم و اشک ریختم
میدونم خدا بازم داره میگه باید رواین باورت کار کنی و توکل کنی و باز تسلیم من باشی
تا خاسته ای ک داری رقم بخوره
و هربار خودم برات مشتری میفرستم نمیخات ب بقیه بگی برام مشتری بیارید حالا ک کارمو دوست دارید
چون قراره هربار از جای جدید برات بفرستم خداوند از اینکه من بهش اعتماد کنم لذت میبره دوست داره بیشتر بهش نزدیک بشم برای همین میگه بیا سمت من و هربار از جای جدیدی بهت میدم
خدایاشکرتتتتتتتتت که حال و حس خوب امروزمو هم این فایل ساخت.😍
اول صدای پرشور و هیجان مخاطب اول که از درامد صفر، راحت رسیده به ماهی ۸۰ ملیووون ،خدای من 🥺این ینی میشود! وقتی همه میگننمیشه و تو فقط به خدا توکل میکنی و خداروپارتی خودت میکنی!واقعا که توحید اصل و اساسه همههه چیهه ،فقط و فقط خدا.خدایاشکرت♥️
مخطب دوم ،رزاجون چقد صدات و شیوه ی بیانت و داستانت ارامشبخش و زیبا بود و اشک منم دراورد🥺😭
دارم فک میکنم اگ رزا فایلای استادو گوش نمیداد یا اگ قدم اول رو برنمیداشت و نمیرفت تو رستورانو میگف نه بابا نمیشه ولش کن بالاخره یه چیزی میشه و فلان.. الان رزا شاید هنوز تو همون خابگاه و با شرایط بد زندگی میکرد و رفته رفته افسرده تر میشد..
تو سن ۲۰چند تو کشور غریب با یه جدایی و تنهایی و بیکاریو بی پولی ،
اول با تمام وجووودت بخوای که تغییر کنه همه چی ،
بعد خدا هدایتت کنه با فایلاهای رایگان استاد خودتو خدارو پیدا کنیو با تمام قدرت بهش توکل کنیو محکم بری جلو.
بگی خدایی که همین جهانو افریده پشت منه کمکم میکنه قدم اولو برمیدارم و میرم جلو..اول حتی برا شکرکردنچیزی پیدا نکنی و برا پتو و سیب و سقف بالاسرت شکر کنی !
دقیقا ک منم فک میکردم خدا یه انسانه بداخلاق و اخموعه که دوس داره ما همیشه عمگین باشیم و با گریه زاری ازش خواسته هامونو بخواییمو اونم یه مدت دستمونو بذاره تو ابنمک و هرچقد این دنیا بدیختر باشیم اون دنیامون بهتر میشه و باید قانع باشیمو ..
ولی با استاد من فهمیدم بابا خدا کلا مخالف غمو غصس میگه تو حتی یه لحظم نباید احساستو بد کنی حتی تو شرایط به ظاهر بد، تو فقط شکر کن و از من هدایت بخواه من وظیفمه ک کمکت کنم، تورو به دنیا اوردم که فقط لذت ببری و به خواسته هات برسی!
اینک رزا بری تو رستوران کار کنی و حستوخوب نگه داری و اونجا یکی معرفیت کنه به یه شرکت و اون شرکت بگه نمیخوایمت و تو بازم خدارو شکر کنی که حداقل باز یکی گف نمیخوایمت و جواب منو دادن ،
بقول استاد این نقطه ی تفاوته ، که احساستو خراب نمیکنی تازه خدارم شکر میکنی و همون شرکت چن روز بعد میگن اتفاقا یه نیرومون کم شده تو بیا، 😍
بعد شرایط خابگاه رو خدا واست جور میکنه و تو شرکت به درجات بالا برسی بااینک زبانت خوب نیس جلو ۳۷ نفر ادم با تجربه تو کشور غریب کنفرانس میدیو .. وای خدای من!
وقتی فقط به خدا تکیه میکنی و احساستو خوب نگه میداری و هدایت میخوای و شکر گذاری میکنی ، از خابگاه و حال بدو بیکاری و بیپولی میرسی به کجا!اونم بدونرنجو سختی و زحمت زیاد !
دیگ وقتی استاد میگن حتی توپینگ پونگم از خدا هدایت میخوام، داستان معلوم میشه ، که تو لحظه لحظه زندگی باید تسلیم خدا باشیمو هدایت بخواییم تو همه چییی ک خدایا بگو ،من نمیدونم ،تو بگو چیکار کنم. ♥️
خواستن تغییر با تمام وجود، احساس خوب، شکرگذاری، ایمان و توکل و درخواست هدایت! همه ی داستانه!
خدایاشکرررت که منو هدایتم کردی به این مسیر ، به شناخت استاد عزیزم.
سلام به استاد عزیزم و دوستان خوبم در سایت عباسمنش دات کام
چقدر لذت بردم از داستان پیشرفت و تکامل خانم رزا عزیز و من هم دقیقا احساساتی شدم و اشک شوق ریختم برای این ابر زن واقعا قابل تحسینه و چقدر بهم انگیزه داد برای موندن در مسیر و یادآوری خوبی بود برای مسیری که اومدم ،بریم سراغ تمرین جلسه دوم این پروژه فوق العاده
سوال ا: قبل از اینکه این تغییرات رو شروع کنم و به این مسیر فوق العاده هدایت بشم انسانی بودم که تکلیف زندگیمو نمیدونستم چیه یه انسانی گیجی بودم که تازه از خدمت سربازی اومده بود و قصد ازدواج کرده بود و برای گذران زندگی همش در حال تغییر شغل بودم و هیچ تلاشی برای پیشرفت نداشتم و درگیر شرکت های پوتزی شده بودم حالم خوب نبود و خیلی انسان عصبی بودم و نگران آینده تا اینکه از همون طریق شرکت های هرمی با چندتا استاد در این زمینه آشنا شدم و باید تکاملم رو طی میکردم تا به فرکانس استاد عباسمنش برسم و بعد از حدود 4 ماه کار کردن با یک استاد دیگه که بعدها فهمیدم از شاگردان خودتون بودن هدایت شدم به سمت شما استاد عزیز و این آگاهی ها
سوال 2: اون زمان من با یک دوستی که با هم در اون شرکت همکار بودیم شریک شدیم و یک کار راه انداختیم و از طریق اون دوست عزیز با شما آشنا شدم با اینکه قبل از این داستانها فایل های انگیزشی شما رو داشتم و همیشه تو ماشین گوش میدادم ولی نمیشناختمتون چون اسمی ازتون داخل فایل نبود و همکارم فایل های سفر به دور آمریکا شما رو بهم معرفی کرد یادمه حدودا قسمت های 80 از سفر به دور آمریکا رو داشتید آپلود میکردید که من از فایل اول شروع کردم به دیدم و هروز یه گوشه خلوتی رو پیدا میکردم و 3 تا 4 فایل رو میدیم و اون شروع تغییرات خوبه زندگیم بود هروز طبق گفته هاتون توجه میکردم به زیبایی های اون فایل ها و شکرگذاری میکردم و در دنیای خودم دنبال زیبایی ها بودم و هروز شرایط بهتر میشد فروشمون بیشتر شد محل کارمون خیلی بهتر شد شغل دوم رو شروع کردم که در آمدم رو همون ماه اول دو برابر کرد حالم خیلی بهتر شده بود و خیلی شادتر شده بودم و کلی اتفاقات خوبه دیگه
سوال3: اولین اقدام عملیم بعد از اون شروع همین کار دومی بود که شروع کردم خیلی راحت هدایت شدم تا با پدرم کار دیگه ای راه بندازیم و اون باعث شد خیلی بیشتر فایل هارو ببینم و گوش بدهم و تایمم آزادتر شد با اینکه یک کار اضافه شده بود عصر ها مینشستم داخل مغازه و فایل گوش میدادم و توجه میکردم به زیباییی ها و نعمتهای همون لحظم و شبها قبل از خواب شکرگذاری میکردم و داخل دفترم مینوشتم یادمه از همون فایل های سفرنامه متوجه شده بودم که همزمان درحال ضبط دوره 12 قدم هستید و تمرینی دارید به نام ستاره قطبی و همون چیزی که متوجه شده بودم رو انجام میدادم هروز صبح بلند میشدم و خواسته های اون روزمو مینوشتم تا اینکه بعد از خرید کتابهاتون اولین دوره ای که خریدم 12 قدم بود از همون قدم اول شروع کردم و هروز مینوشتم و همسرمم هم باهام هم مسیر شد و این خیلی حسمو بهتر کردچون اوایل مقاومت داشت
سوال4:از اولین گامهایی که برداشتم همون دوره 12 قدم بود و ستاره قطبی که خیلی رشد های خوبی هم از لحاظ مالی و چند برابر شدن مشتری ها هم از لحاظ روحی داشت واسم یکی دیگه از کارهایی که اون موقع انجام دادم ترک سیگار با اهرم رنج و لذت بود که چندین سال سیگار نکشیدم و وقتی دوباره از مسیر دور شدم آلودش شده بودم
سوال5:بعد از اینکه به تایمی از مسیر دور شدم دوباره با همون دوره 12 قدم برگشتم به مسیر و کارکردن روی خودمو شروع کردم که هدایت شدم کاری که با اون دوست و همکارم رو راه انداخته بودم به راحتی جمع کنیم و تمرکزم رو بزارم روی یک کار که با پدرم بودم و خیلی راحت هدایت شدم که پیشنهاد درصد گرفتن رو بدم به جای یک مبلغ ثابت و همون باعث شد درآمدم چند برابر بشه ولی بعداز دوماه خوردیم به داستان بیماری همه گیر که طبیعتا ما که مغازه داشتیم و فروش حضوری، واسمون سخت شد ولی برای من خوب بود چون تایم بیشتری داشتیم با همسرم روی خودمون کار کنیم و تمرکز کنیم روی 12 قدم و رسیدیم به قدم 4 قسمت 4 که استاد در مورد نترسیدن و حرکت کردن فوق العاده توضیح داد ،با اینکه همه میگفتن سفر رفتن خطرناکه و اگه واکسن نزنید نمیتونید برید سفر من و همسرم یکی از بهترین سفرهامون رو تجربه کردیم و نترسیدیم و رفتیم تو دلش بعد از دیدن اونهمه نتایج توی اون سفر و پاداشی که خداوند بخاطر شجاعتمون بهمون داد تصمیم گرفتیم پامون رو فراتر بزاریم و بعد از سه ماه مهاجرت کردیم به تهران و دوباره کلی نعمت و ثروت و تجارب فوق العاده نصیبمون شد
سوال6:قبل از مهاجرت همه چیز واسمون ساده و یکنواخت شده بود من شغلم رو داشتم که طبقه پایینی خونم بود یه درآمد ماهانه که به دلیل بیماری همه گیر داشت نامحسوس کمتر میشد پدر و مادرم کنارم بودن که همه چیز راحت بود
و با همسرم تصمیم گرفتیم نترسیم و دوباره حرکت کنیم و مهاجرت کنیم به سبک استاد همه وسیله هامون رو که کلا 1/5 سال از ازدواجمون میگذشت رو دادیم رفت بکسری وسایل مورد نیاز رو برداشتیم اومدیم تهران حتی نمیدونستیم کجا میخوایم خونه بگیریم که به راحتی همون روز اول با یک مبلغ خیلی محدود و کم هدایت شدیم به سمت افرادی که خونه فوق العاده گرفتیم و خیلی راحت بودیم داخل اون خونه (این وسط کلی معجزات دیگه رخ داد که قبلا توی کامنتهام توضیح دادم و بخاطر طولانی نشدن کامنت فاکتور میکیرمشون) بعد از اون هم من هم همسر کارهایی رو شروع کردیم که بهش علاقه داشتیم ولی هیچ تجربه ای نداشتیم و به راحتی کارها واسمون فراهم شد و قدم به قدم تکاملمون رو طی کردیم تا الان که حدود 4 سال از اون روزها میگذره درآمد جفتمون از زمان قبل از مهاجرت چندین برابر شده و کلی نعمتهای دیگه وارد زندگیمون شده و غیر از تمامی این موارد من در مدت کوتاهی سرپرست فروش یکی از پرفروش ترین و بزرگترین نمایندگی های خودرویی در کشور شدم
خدای بزرگ رو بینهایت سپاسگزارم
از سما استاد عزیزم که این آگاهی ها و فایل های فوق العاده رو آماده میکنی تا رشد کنیم سپاسگزارم
از دوستان خوبم به خاطر توضیحات خوب و کامنتهای خوب سپاسگزارم
به نام نور آسمان ها زمین
سلام به روی ماهتون
تمرین:
اگر این جلسه برایت جرقهای زد، لطفاً تجربهی شخصیات از «تغییر» را در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس. بنویس چطور با آموزشهای استاد عباسمنش؛ شرایطت را عوض کردی.
نوشتهی تو هم برای خودت یادآوری و تثبیتِ مسیر است، هم الهامبخشِ میلیونها نفر دیگری که همین حالا به یک چراغِ راه نیاز دارند
1. قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
من زهرا از همین تریبون اعلام میکنم که سالیان سال دنبال موفقیت و موفق شدن بودم ، تقریبا با 70-80 درصد اساتید موفقیت ایران کار کرده بودم و ده ها میلیون خرج سمینار و کلاس و فلان و اینا کرده بودم
ولی نتایج ملموسی که راضی م کنه در زندگیم ایجاد نمیشد ، حالم با انگیزش و اینا بهتر میشد ها وبی چون شخصیتم و بنیاد باورهام تغییری نمیکرد ، اتفاق خاصی نمیفناد
و واقعا به جایی رسیده بودم که مستاصل شده بودم ، از به طرف افراد موفق رومیدیدم و دنبال تاثیر عوامل بیرونی در موفقیت بودم ولی
هر چی بیشتر مینوشیدم تشنه تر میشدم
مثل تشنه ای که فکر میکنه آب دریا سیرابش میکنه ولی نوشیدن بیشتر همانا و تشنه تر شدن همانا
1. جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
از اونجایی که با اون شخصیت داغون قربانی و …. اوضاع مالی مناسبی هم نداشتم یه روز یه سرچی کردم که یاد نمیاد چی بود ( 28 فروردین 1403)
دوره 12 قدم رو دیدم و دیدم کل 12 قدمش حدود 15 تومن میشه و نا امید شدم
بعد که بکم دور زدم دیدم عه میشه فقط قدم اول رو خرید
به خدا گفتم :
ببین مشدی این همه سال دور زدم و نرسیدم ، یه کاری میکنم ، این قدم اول رو میخرم ، اگر نتیجه گرفتم مثل بنز ادامه میدم اگرم نه ، قید اون مبلغ رو میزنم
توی دفتر زیبایی که تولد اون سال برای خودم خریده بودم قدم اول رو شروع کردم
قدم اول
دوم
سوم
عزت نفس
و بوم بوم بوم نتایج ایجاد شدن ….
1. اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
2. فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص :
من اساسا شخصیتم اینطوریه که اگه تو ذهنم کسی رو به عنوان مربی بپذیرم هرررر چی بگه میگم چشم و استاد در ابتدای دوره گفتن 6 ماه با من باش تا نتایج رو ببینی
استارت زدم بسم الله الرحمن الرحیم
1- هر روز ستاره قطبی رو مینوشتم
2- سعی میکردم روی نکات مثبت تمرکز کنم
3- شکرگزاری میکردم
4- داشتم مفهوم خالق بودن رودرک میکردم
5- و نوشتم و نوشتم و نوشتم
1. چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
آذر 1403 اوضاع رابطه عاطفی م وخیم شده بود و ار اون طرف داشتم مثل بنز پول میساختم ، یه خاطر رابطه م و تضاد و ذهنی که نتونستم کنترل کنم ، شرایط مالی هم یکم بهم ریخت
یه مدتی صبر کردم ، رو فایل ها کار کردم و شجاعانه تموم کردم
اون بار که از دوشم برداشته شد ، دوباره برگشتم به مسیر پول ساختن و الان :
29 شهریور 1404 هدایت شدم به دوره کشف قوانین و احسلی لیاقت و الان
تغییر را در آغوش بگیر
1. نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
اوضاع مالی م خیلی خوب شده
روابطم عالی و همه عاشقم شدن
معنویتی رو تجربه کردم که به کل عمرم تجربه نکردم
چنان رفیق شدم با الله که فقط خودش میدونه
یه رابطه عاطفی در ظاهر خوب ولی در باطن سوهان روح رو پایان دادم
و الان؟
با کشف قوانین و احسلی لیاقت دارم پادشاهی میکنم به لطف الله یکتا
دارم سر حد لذت زندگی رو تجربه میکنم به لطف الله یکتا
با عشق ، ادامه دارد ،،،،،
سلام به ناجی زندگیم که از سمت خدا واسم فرستاده شده .
3 سال پیش دقیقا با همین فایل تحول زندگی من آغاز شد من فراموشش کرده بودم .
الله و اکبر از این هماهنگی که من دو هفته پیش از خدا خواستم کمکم کنه حرکتی کنم و تغییری کنم و بابت این خواسته دوره شیوه حل مسائل زندگی رو که هدایت وار بهش رسیدم خریدم و حالا این پروژه جدید جایزه تصمیم وتکمیل کننده اون دوره و خواسته منه خدایا شکرت.
توی ازدواج دومم با مردی روبرو شدم بسیار مومن معتقد و مهربان و با احترام دیگه از اون زمان من فکر کردم اون شاهزاده معروف با اسب سفیدش اومده تا منو تا آخر عمر خوشبخت کنه .سالها قبلش که تازه از همسر اولم جدا شده بودم من از طریق تلگرام با استاد آشنا شدم و اشتباهی دوره ثروت 1 رو با فروش انگشترم تنها طلایی که داشتم ، شروع کردم چون در وضعیت مالی بدی قرار داشتم و دلم میخواست زندگیم تغییر کنه .
من به امید ثروت اون دوره رو خریدم اما خداشناس شدم .
بعد مدتها فهمیدم که نباید این دوره رو از تلگرام میخریدم و استاد سایت دارن بنابراین همه رو پاک کردم و گفتم هر وقت پولدار شدم از راه درستش دوباره میخرم .
خلاصه توی اون دوره یاد گرفتم که خواسته هامو روی کاغذ بیارم اصلا یادگرفتم که خواسته داشته باشم.
من خواسته هامو از مرد ایده آل زندگیم نوشتم و جالب اینجا بود که دقیقا موبه مو جهان برای من اجرا کرد و دقیقا همسر دومم همونی بود که توی نوشته هام میخواستم .
ما زندگی فوق العاده ای داشتیم تنها مشکلم مذهبی بودن افراطی ایشون بود و منو به کل عوض کرد که البته اینم از مدار داغون و کمبود عزت نفسرمن بود که اینقدر مشرک شدم و تمام اختیاراتم رو دستش دادم چون فکر میکردم خدای روی زمین پیدا کردم .
سالها با خواسته ایشون از قالب خودم خارج شدم و شدم یه مترسک خیمه شب بازی که با دستور ایشون حرکت میکرد .چادری شدم . از کارم دست کشیدم . دوستانم رو ترک کردم . بدون آرایش بیرون میرفتم .فقط با اجازه ایشون و فقط با خودش بیرون میرفتم. از خانواده بریدم و افتخارم این بود که من و همسرم که با هم خوشیم بقیه چه اهمیتی داشتن ؟
تا اینکه بعد 4 سال متوجه شدم با خانومی در ارتباطه که به قول خودش منشی کاراش بود .
وقتی کم کم متوجه زیادی ارتباطش با ایشون شدم و اعتراض کردم گفت من زیادی حساسم و رابطه فقط کاریه.
البته ناگفته نماند که من توی روابط هم خیلی مشکل داشتم از ازدواج سابقم و همیشه ترس از خیانت داشتم و این مشکل باورهای خودم بود.
خلاصه مشکلات ما شروع شد و سختیها و اشکها و گریه های من برای ترس از دست دادن و کلا آرامش و خوشی من از بین رفت .
نا گفته نمونه که من به خواسته ایشون بی خیال دوره ها و آموزشهای استاد شده بودم .
بعد یه مدت ناراحتی و حال بد یادم اومد قبلنا با شنیدن صدای استاد خیلی آرامش میگرفتم . دوباره شروع کردم به شنیدن فایلهای رایگان و در فواصل شنیدن فایلها همین فایل رُزای عزیز رو شنیدم و گریه ها کردم ،دقیقا حس و حالم شبیه حس و حال رزای عزیز بود از همه جا وامانده و بدون جا و مکان و بدون یک ریال پول ،این کار رزا خیلی به دلم نشست رو به آسمون کردم گفتم خدایا من نمیدونم تو به من بگو …
چند روز فقط تکرار کردم و این فایل رو بارها گوش کردم .
بعد چون توی این فایل شنیدم از دوره 12 قدم تنها پس اندازم یه سکه بود که هم قیمت خرید قدم اول بود اون سکه رو فروختم و با ایمان کامل دوره رو خریدم ،تمرکزم رو از روی همسرم و گریه و ناله برداشتم گزاشتم روی تغییر و تحول خودم .
بعد چند ماه که پیش رفتم وسط قدمها به توصیه استاد دوره عزت نفس رو هم خریدم و تازه فهمیدم چقدر عزت نفسم مشکل داره و این دو دوره معجزه وار بهم کمک کرد.
از همسرم خواستم بهم اجازه کار بیرون رو بده و اونم گفت به نظرم توقع و خواسته هاتو کم کن و با همین کمی که داریم بساز و بگو خدایا شکرت.چون مبلغ خیلی ناچیزی رو بابت خرجی خونه میداد ومیگفت قناعت کن، من خواهش کردم که به کارم برگردم تا بتونم لااقل هزینه های زندگی رو بدم .
یه اطاق توی یه سالن زیبایی اجاره کردم و سه ماه فقط رفت و آمد داشتم و تقریبا مشتری نداشتم .
بعد سه ماه یهو همسرم بدون دلیل غیبش زد و هیچ خبری ازش نشد حدود 40 روز نه زنگی نه خبری منم گفتم این یه نشونه ست به خدا میسپارم که اگه وقتش رسیده ما رو از هم جدا کنه .
چندین نشونه توی زمانی که روی دوره 12 قدم کار میکردم دیده بودم که متوجه شدم خانم منشی رو محرم کرده و وقتی ازش سوال کردم اول که زیر بار نرفت اما بعدش گفت نهایت که همچین کاری کردم خلاف که نکردم حلال کن هزار کن.
و اینجا پایان رابطه ما بود .
به لطف الله همه چی دست به دست هم داد خیلی معجزه وار بعد دوسال کار دخترم توی همون موقعیت درست شد ، یکی از اقوام وقتی شرایط منو دید حاضر شد پول رهن رو بهم قرض بده و من تونستم برای خودم و دخترم خونه ای بگیرم و به لطف الله زندگیمو بچرخونم به کمک درآمد دخترم و مبلغ ناچیز اجاره ای که از مغازه ای که از مهریه همسر اولم داشتم بدم .
خدا چنان درهای رحمتش رو به روی من باز کرد که کار من هر روز سجده شکرگزاری بود .
از دور دیوار واسم نعمت و رحمت بارید .
الان دو سال از اون موضوع میگذره من به همسر اولم برگشتم در طی این مسیر اینقدر اتفاقات خوب واسم افتاده که قابل شمارش نیستن .خدا رو هزار مرتبه شکر.
دوهفته پیش دلم یه تغییر جدید خواست توی زمینه کاری و از این سکون خواستم دربیام .
دوماه پیش یه دوره آموزشی توی زمینه کارم رفتم تهران و الان آمادگی قدمهای بزرگتر رو دارم واسه همین از خدا هدایت طلبیدم و بهم الهام شد دوره شیوه حل مسائل زندگی رو بخرم و بدون چون و چرا گفتم چشم و خریدم . حالا این پروژه جدید به نظرم تکمیل کننده اون دوره ای میشه که خریدم و دارم روش کار میکنم .
چقدر امروز با شنیدن این فایل و یادآوری مسیری که اومدم متوجه شدم که مسیرم رو دارم درست میرم . خدایا شکرت بابت این هماهنگی.
سپاس از همه شما عزیزان هم مدار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و درود به عشق دل های من
با نام و الله یکتای جهان آفرین شروع میکنم به نوشتن کامنتی که مثل همیشه، هیچ سناریویی واسش ندارم چرا که سناریوی من حداقل توی این نوشتن در این لحظه ها که مهم ترین لحظه زندگیمه تا به امروز، تجربه ی هدایتِ
داستان، داستانِ این 70 روزی هست که از دوران سربازی من گذشته .. تجربه هایی که داشتم .. عملکردهام .. نیازهایی که دیدم .. باورهایی که نیاز داشتم .. ساختن باورها .. کنترل ذهن .. در همین مورد این کامنت
دو ماهی هست که نتونستم این کامنت را بنویسم یک کامنت جامع ولی امروز از خدای خودم خواستم توی تمرین ستاره قطبیم که هدایتم کنه کمکم کنه که این کامنت فوق العاده را بنویسیم تا هم ردپایی بشه و البته که هر هم پاره ی بینظیر و ارزشمند من در زمان و مکان مناسب هدایت بشه به این کامنتی که از خودشِ از جنس خدایی و خالقی و مالکی و صاحبی که جز زیبایی و ارزش چیز دیگه ای نمی آفریند.
کل داستان را بخوام بگم خلاصه اش را اگر بخوام و بتونم بگم واقعا واقعا واقعا، توحید و بالابردن توانایی ات در توحید عملی هست، همین
شِرک تو دلِ مومن مثل راه رفتن مورچه تو دل سیاه شبِ تاریک ، همین
عزت نفس، با این معنی که عاشق خودت باشی، عاشق همینی که هستی، همین چهره، همین اندام، همین شخصیت، همین همینی که هستی عاشقش بودن، دیگران را همینجور که هستن دوست داشتن، عزت و احترام برای خودت که مهم ترین فرد زندگیت هستی قائل شدن و برای دیگران همانطور همانطور گوش! کن!! گوش کن!! همانطور که دیگران هستند را دوست داشتن نه اینکه بخوای به خاطر تو برای تو تغییر کنند،عزت نفس با این معنی که بدونی کی هستی بدونی که چقــــدر مهمی و بی همتا و یکتاااا و منحصر به فرد چون واقعا واقعا واقعا اگر کل ِ دنیا را بگردی مثل خودت با ژن خودت کسی نیست … آره همین ” خودت” را عاشقش بودن، میخواستم همین را بگم، همین
بگم که تو توانی در تغییر دیگران را نداری، تو توانی ای محمد ای محمد چقدر خدا توی قرآن .. نه بذار اصلاحش کنم چقدر محمد توی قرآن این کلام خداوند را اینجور شنید که توان تغییر دیگران و توان هدایت کردن دیگران را نداره اصلاا اصلاا اصلاا چون هدایت کار خداست فقط، اصلا وظیفه ی خداست، درست مثل وظیفه ی ما که بندگی کردن و خلق همیشگی عالی پول و دریافت نعمت های بیشتر و بیشترِ اوووم، همین
بگم که خدا واقعا داره با ما حرف میزنه هر لحظه .. هر لحظه … اینجوری بگم از شنیدن و حس کردن نشانه ها اینجوری بگم از شنیدن و دیدن و حس کردن نشانه ها که هرچقدر متصل تر باشی هر چقدر تونسته باشی ذهنت را با توجه بر نکات مثبت هر لحظه بمباران کنی به همون میزانی که در صلحی با خودت میتونی نشانه ها را ببینی و ذوق مرگترین از صحبت کردن خداوند یکتای جهان آفرین با خودت بشی ، همین
بگم وای وای وای وای از تضــــادها
تضادهااا نعمتن نعمت، روزهای اولم توی پلیس راه بودنم و توی خب یک شرایط جدید یک جای جدید با آدما و فرهنگ ها و عقایدهای متفاوت؛
تضادهااا چقدر بود و در صلح نبودنم و بله طبق قانون زجر و سختی کشیدن و لذت نبردن از لحظه هام
و روزهای بعد، به لطف خدا با کمک خودش با هدایت خودت و درک درست و انتخاب درست و تمرکز روی جای درست هر بار هر روز به صلح بیشتر و با ثبات بیشتری نزدیک میشدم و البته که لذت داشت بیشتر میشد و البته که احساس خوبم را میدیدم که واقعا واقعا واقعااا منجر به اتفاقات خوب و خوب تر با بیشتر بودنم در احساس خوب با بیشتر سپاس گزار بودنم میشد و میشه و خواهد شد.
و بازم توحید!
امان امان امان از وقتی که قدرت را میدی به فرمانده ات که دقیقاااا مثل خودت یک انسانِ و یادت میره توی انسان نسیان کار یادت میره که اونم مثل خودت دقیقا آدم و نیاز داره به همونی که میدونی تمام قدرت از ان اوست و تنها نیروی خیر توی این جهان و بله خدایی که فرمان و سلطنت عالم آفرینش با اوست و رجوع همه خلایق به سوی اوست
و دیدم خالق بودنم را اونم 100% را .. یک مثال بزنم
توی مراقب راه بودنم یک دوستی اومد که مدارکش را چک کردم کنارش پر از این دهیری (یک نوع خرما) و واقعاا دلممم خواست اما هوشیار بودم خداروشکر و توی دلم از خدا خواستم که دهیری میخوام .. فرکانسش فرستاده شد .. منتظر بودم که توسط همون شخص خدا بهم دهیری بده .. اما نداد .. و رفت اون ماشین .. ولی همون لحظه گفتم میاد .. به وقتش در زمان و مکان مناسب این خواسته هم تحقق مییخشه
بخدا سر 15 دقیقه نکشید غروب بود درست مثل همین موقعااا از فاصله ی 50 متری دیدم که یک مزدا و دو نفر سرنشین، کمک راننده دست کرد از کنارش یک چیزی برداشت از دور میشد شاخه دهیری را دید!!! آره ایستادند کنارم بدون اینکه حتی بخوام نگهشون دارم و با لبخند یک لیوان پر از دهیری و سه تا کلوچه تازه خرمایی بهم داد و رفتند .. به همین راحتی .. همون لحظه یاد داستان مریم افتادم .. مریم جان مریم مقدس
مریمی که وقتی زکریا پیشش میرفت میدید که عهِ چقدر میوه هست چقدر غذا هست …
زکریا رو میکرد به مریم و میپرسید اینا از کجا اومدند این همه نعمت هر بارر که میام پیشت مریم جان .. چطوریه داستانش چیه؟
و مریم میگه، این مائده های هستند که خدای من برای من فرستاده .. هذا من فضل ربی .. و خدایی که به هر کسی که بخواد میبخشد .. و خدایی که قادر بر انجام هر کاری .. این مائده ها بهشتی هستند ..
و همون لحظه توی این هوای رو به خنک خوزستان من و جاده و این همه نعمت .. و در حالی که با دستم این نعمت ها را گرفته بودم و با چشم نگاهشون میکردم ولی چشم دلم ذهنم قلبم داشت اینا را میدید این داستان را .. احساس کردم مثل مریم این نعمت ها هم از بهشت واسه من اومده واسه من ها .. واسه من که خدا را باور کردم واسه من که باور کردم خدا میتونه بهم ببخشه باور کردم که میتونه کن فیکون کنه باور کردم که همیشه همراهمه خداوند، همین
کل داستان توی این 70 روزه که دیدمم چقدر بارها اشتباهات خودم دیدم چقدررر بچه هاا به این و اون قدرت میدادند میدیدم حالشون را .. میدیدم .. میدیدم که لذتی نمیبرند و اما میدیدم که منی که قانون را میدونم و اون موقعی که داشتم اجرا میکردم و هر وقتی که اجرا میکنم هر وقتی که هر کسی اجرا میکنه چقدر حالش خوبه .. حال دلش خوبه ..
یک روزی توی همین روزها رو تختم بودم و قرآن میخواندم رسیدم به جایی که محمد اینو دریافت کرده بود که خداوند به سلیمان بود موسی بود دقیق یادم نمیاد این فرع را .. ولی اصلش را یادمه خوب! داستان این بود که پیامبر داشت اشاعه توحید و یکتاپرستی میکرد و کافران بهش گفتند بیا بیا ماا تو را ثروت بارون میکنیم و دست بکش از این توحید و یکتاپرستیت … بعد نوشته بود که امااا چیزی که نزد خداست برای تو ای پیامبر بهتر از این همه ثروت دنیوی .. بعد خداروشکر که منم هوشیار بودم .. و همون لحظه گفتم خداییاااا این چیزی که میگی نزد تو بهتره چیه نشونم بدم و گذاشتمش توی تمرین ستاره قطبیم ..
فرداش دیدم خدا توسط عشقم .. پیام یکی از هم پاره هامون را واسم فرستاد .. و دقیقاااا پاسخش را دریافت کردم
پاسخ همین چیزی که الان داریش .. هدایتت به این پیام .. بدون بهترین چیز را داری .. بهترینی که همه چیز میشه واست با ادامه دادنش با گسترش دادنش توی جنبه های متفاوت (ّباورهای مناسب و قدرتمند و قدرتمندتر در هر زمینه ای) … منظورم حالِ خوب .. حال خوب، حال خوب
و بگم بازم از توحید؛ بگم که ندیدم توی قرآن توی این چندین و چندبار خواندن که یک بار فقط یکبار توی قرآن در مورد خونه و غذا و خوراک و پوشاک گفته بشه .. بلکه فقط داستان اصلِ این بود که اقا جان سپاس گزار باش، اقا جان به یاد داشته باش که هر چه کنی بر خود کردی از ماست که بر ماست .. بگه که نشه هااا که شرک بورزی ها نشه که باور کنی این اون دسته قدرت داره و داره کارهاتو انجام میده هااا نه .. نشه که بگی این عشق از جانب عشقمه هاا و نه خدا ..
. . . . . . . . . .
دیروز تا خط بالا را نوشته بودم و امروز هدایت به شنیدن این فایل
وای وای Rosa عزیز .. چه صدای پر از آرامشی و دوبلری و گویندگی
چه لهجه ی شیرینی
چه خودباوری
چه صداقتی
چه تکاملی
چه درکی از قانون و عمل به قانون
چه زندگی به سبک شخصی
فقط اونجا اینجاییی که گفتی رُزا عزیز جان جانان که بابااا این قبلیا اصلا جواب نمیدادند این خداروشکرررر جواب داد همین که جواب داد فقط اصلا … چقدررررر تحسینت میکنم قبل از اینکه استاد بخواد بگه که این اصلااا یک مدار یک مرحله چه مرحله ای از کنترل ذهنِ
چه باور به اینکه خداوند من را هدایت میکند وقتی من قدم اول را بر میدارم.
اما در ادامه ی درس های سربازی
“از امید بگم … از ترسیدن از رفتن به شاید بزرگترین ترس زندگیم، بگم … از تنهایی مقدس دوباره ام بگم
از توانایی اعراض کردن که چقدر مهمه … از بحث نکردن از دعوا نکردن .. از اصلِ اصلِ بگم که کل داستان دور همین میچرخه واقعاا بخداا که وقتی میدونی قانون احساس خوب مساویست با اتفاقات خوب .. میدونی که وقتی میای احساست را خوب نگه داری امروزو زندگی کنی امروز برنامه داشته باشی امروزو فقط خواسته داشته باشی و بخوای از خدا .. امروزو ایمان و انرژی داشته باشی .. امروز خودتو باور داشته باشی .. میبینی که چقدر اون روزت روزِ با این وجود که شاید توی اول راه شرایط اون جوری که میخوای نیست
و در انتها بگم که من ایمان داشتم به خدا که حرکت کردم من ایمان داشتم که خداوند پاسخ افراد شجاعان را میدهد و میدهد درست در زمان و مکان مناسب .. که تا اون روز و اون لحظه رسیدن به خواسته باید لحظه هام را سعی کنم با صبر و صلاه پر کنم.
الهی به امید تو
عاشقتونم.
مارکو در راه ِ جهانگردی … یوهووو
به نام خدای مهربان
خدایا تو را با تمام وجودم شکر میکنم که منو به این کامنت زیبا و الهی عزیزدلم هدایت کردی؛ کامنتی که با خوندنش اشک توی چشمام جمع شده بود و یه بغض شیرینی گلوم گرفته
خدایا تو را با تمام وجودم شکر میکنم که ما رو خالق زندگی مون قرار دادی تا بتونیم هر انچه رو که دوست داریم وارد زندگی مون کنیم.
سلام عزیزدلم
ازت ممنونم که این کامنت زیبا و الهی رو با قلم بینظیرت که قلم الله ست برامون نوشتی
کامنتی که هر کدوم از جملاتش برام بوی توحید میداد
کامنتی که تمام وجودم رو پر از عشق الله کرد
کامنتی که تمام وجودم رو پر از احساس الهی کرد
عشقم ازت ممنونم که داستان هدایتت رو با عشق و با قلب مهربونت برامون هدیه دادی
عاشقتم عشقم
خدایا شکرت ؛ ادامه میدیم این مسیر الهی رو مصمم تر و قوی تر و قدرتمندتر و با اراده ی پولادین مون همراه با الله یکتا
خدایا تنها و تنها خودت برامون کافی هستی
سلام بر استاد گل و گلاب.
سلام بر استاد شایسته مهربونم.
سلام بر رفقای توحیدی.
اول بگم که این کامنت رو تو خیابون در حال حرکت دارم مینویسم!
تازه امروزم توی حمام داشتم فایل دوره همجهت با جریان خدا گوش میدادم.
به خاطر اینکه استاد هم موقع شروع به تغییر همینطوری بودن.
از هر وقتشون استفاده میکردن برای گوش دادن و اموزش.
افرین به تو سعیده جان.
واقعا از زمان اشنایی با استاد تغییرات عمده ای در شخصیتم ایجاد شده.
به اونروزها که فکر میکنم باورم نمیشه چطور اون رفتارها رو میکردم.
اصلا از گفتنش خجالت میکشم.
من همیشه گوشی همسرم رو چک میکردم.
از پیامکها تا واتس اپ و حتی گالری.
حتی به سطل زباله گوشیش هم رحم نمیکردم!!!
اما الان شدم سعیده ای که حتی بدش میاد رمز گوشی کسی رو یاد بگیره.
حتی همسرم.
الان دیگه چندش اوره برام که بخوام وارد گالری همسرم بشم!
اگر همسرم یه فیلم یا عکس تو گوشیش بهم نشون بده،اصلا در شان خودم نمیبینم که عکس قبل یا بعدیشو هم نگاه کنم.
خدای من چقدر تغییر مثبت.
الان اگر همسرم بخواد بره بیرون اصلا زبونم نمیچرخه بگم کجا؟!
یا اگر بیرون باشه یا با بچه ها رفته باشن شهرستان فقط یه بار زنگ میزنم ببینم رسیدن یا نه.همین.
و ذهنم اروم ارومه.
و الان چقدرررر همسرم توی همه زمینه ها تغییر کرده.
چند شب پیش با همسرم میگفتیم که زندگی ما از ته چاه رسیده سر چاه.
تازه داریم نور رو میبینیم!
خب ادامه کامنت رو از توی حرم سید علاالدین حسین مینویسم.
اصلا خودم چقدر اروم شدم.
دیگه بحث نمیکنم.
اصلا ارامش خوبی توی خونمون حاکم شده.
الان دیگه خانواده ام فهمیدن که نه غیبت میکنم و نه غیبت میشنوم!
اونا هم سعی میکنن که درمورد دیگران با من صحبت نکنن.
خب همه اینها از نگاه خداوند به من و برکت اموزشهای استاد عزیزمه.
خدایا شکرت.
خب چون یک سال و نیمه از اشناییم با استاد میگذره دقیق یادم نمیاد با کدوم فایل شروع کردم.
ولی مطمئنم که فایل فقط روی خدا حساب کن که همون روزهای اول شنیدم خییییلی منو منقلب کرد.
و خدا شاهده تو این یک سال و نیم حتی یک روز هم نشده من بدون سایت یا فایلها و کامنت ها بگذرونم.
روزانه بیش از 10 بار وارد سایت میشم.
محاله وقت پیدا کنم ولی وارد سایت نشم.
اولین اقدام کوچک و عملیم این بود که موقع رفت و برگشت سر کار که روی هم یک ساعت و نیم میشد توی ماشین یا مترو یا خط واحد صدای استاد رو گوش میدادم.
فرایند تکاملم این بود که اینستاگرام و فیلتر شکن و تلگرام حذف شدند.
خود به خود بیشتر سکوت کردم.
تمرین ستاره قطبی انجام دادم که معجزه میکنه.
اصلا به طرز باور نکردنی همسرم که هر رووووز بارها و بارها از اوضاع نا جالب مملکت صحبت میکرد(البته از دید خودش)الان چند ماهه میبینم اصلا دیگه چیزی نمیگه!
و این نمیتواند اتفاقی باشد.
خدایا ازت ممنونم.
خب استاد همیشه میگن تا وقتی روی خودت کار میکنی نتیجه میگیری.
میگن این مطالب فراره و باید مداوم روی خودمون کار کنیم.
میگن نمیتونیم یه کامیون غذا بخوریم برای چند سال.
این مدت شده بود که من از مسیر خارج شدم و مواظب کانون توجه و احساسم نباشم اما خدا رو شکر خیلی سریع به مسیر برگشتم.
در کل بهترین و خوش ترین لحظات عمرم همین یک سال و نیمی هست که من با استاد عزیز و این سایت و این خانواده توحیدی اشنا شدم.
خدایا شکرت.
بنام خداوند رزاق و وهابم
خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه
خداوندی که همواره و در هر لحظه درحال هدایت منه
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
سلام و سلامتی و نور و عشق به استاد ابراهیمی عزیزم، سلام به یار شایسته ی تحسین استاد،
و سلام به دوستان و همکلاسی های کلاس بی نظیر توحید… ورکشاپ توحید عملی و تغییر…
خدای مهربونم هزاران بار سپاسگزارم که خدایی چون تو دارم
شکرت خداجونم برای امروزم، برای تایم بیشتری که به رفتارم و افکارم فکر کردم و کنکاش کردم
شکرت برای گوش دادن به توحید عملی 6 و 7 شکرت برای یاداوری هایی که به خودم داشتم در طول روز
چه روز فوق العاده ای بود… این مومنتوم مثبتی که از هفته ی پیش شروع شد با تولد دوستای نازنینم و و تمرکز بر خوبیهاشون و تعریف و تحسین دیگران در مورد فاطمه جان و سعیده جان، همینجوری شتاب داره می گیره، از صحبتای خوبم با دوستان بهشتی و مامان و نسیم و یاسی تو این چند روز، از خبرای خوبی که دریافت کردم، از هوای خوب دو سه روز گذشته و خلاصه امروز هم با یه حس خوب از خواب بیدار شدم و دو رکعت نماز خوندم و تمرین ستاره قطبی م رو نوشتم و یه آهنگ شاد و مثبت از راه رسید… گفتم خدایا شکرت تو راه بهش گوش می دم… برای اینکه تو شرکت به اندازه ی کافی وقت داشته باشم قبل از میتینگ می خواستم زودتر دربیام و نشد که نیمرویی چیزی درست کنم و دیدم گرسنه م هم هست… تو راه آهنگ رو گوش دادم و کلی شاد شدم… بطرز عجیبی همه ی چراغا تو راه سبز بودن… داشتم فکر می کردم کدوم مراقبه رو بذارم و گوش بدم که حسم گفت برو نشانه ی امروزت رو چک کن… با اینکه خب خیلی وقتا نشانه ی امروز سریال زندگی در بهشت و سفر به امریکاست و تو راه نمیشه دیدش… همینجوری پشت فرمون یه جا که سرعتم پایین بود گوشی رو برداشتم و زدم رونشانه ی امروز دیدم توحید عملی 6 بود… گفتم آخخخجون… قبل از اینکه پلی کنم داشتم بلند از خدا تشکر می کردم، از زیبایی های نفس گیر پاییز، یهو گفتم خدایا یه صبونه هم ما رو مهمون کن امروز… اول اومدم بگم یه چیز ساده، هرچی، بعد گفتم نه اتفاقا یه صبحانه ی مشتی مهمونم کن خداجونم… چیدمان و پلنش برای تو کاری نداره… با یه حس خوب… یه قند آب شدن تو دل… و بعد فایل رو پلی کردم… ذهنم هی می گفت باشه به همین خیال باش… تازه کسی چیزی هم سرکار بیاره حتما کارب داره و بخوری هم عذاب وجدان می گیری… گفتم نه عزیز من، اونچه که خدا بفرسته من با عشق می خورم، حداقل این مورد رو می خورم… خدایا دمت گرم…
رسیدم شرکت و دیدم رو میز تریت هیچ چیزی نیست… ذهنم گفت دیدی؟؟ خبری نیست… یه ربع بیشتر نگذشته بود که سه چهارتا همکارای هندیم شروع کردن به صحبت اینکه شما Diwali رو دیروز جشن گرفتین یا امروز و خلاصه ماشالا این فرهنگ هندوستان انقدر متنوع و پر از جشنای مختلفه که حد نداره و حتی برای یه مناسبت باز کلی تو ایالتهای مختلفشون متفاوت عمل می کنن… خلاصه منم به شوخی گفتم پس شیرینیتون کو؟ اشاره کرد به یه ساک پارچه ای گفت اینا… منتظر بودیم همه بیان بعد بچینیم رو میز…
منو میگی، اصلا رو پام بند نبودم… وااای خدای من من فقط با یه ذره اطمینان بیشتر از معمول از اینکه تو می تونی و این خواسته ی من برآورده میشه ازت صبحانه خواستم و سه تا از همکارا کلی شیرینی و آجیل و از نمکی و تند و شیرین همه جوره آورده بودن و چیدن روی میز… انقدر اون چندتا چیزی که برداشتم بهم چسبید که فقط خدا می دونه… و بعدش این حس فوق العاده ای که تا همین الان که ساعت از 1 نیمه شب گذشته ادامه داره… و بعد می گفتم چه اتفاقاتی داره با همین حس خوب خلق می شه… خدایا شکرت…
استاد واقعا اینکه شما همیشه تکرار می کنین همه چیز توحیده چقدر مهمه… ای کاش بتونم هر روز برای فهم بیشتر این کلمه قدم بردارم… برای درکش، برای عمل کردن بهش…
رزای عزیز علاوه بر صدای قشنگ و دلنشینش، چقدر قشنگ تکاملی تونست توحیدی تر عمل کنه… چقدر لذت بردم از این فایل. انگار که قبلا نشنیده بودم، انقدر به دلم نشست و اشکام رو جاری کرد. از عصری که توحید عملی 6 و 7 رو گوش دادم، با خودم می گم واقعا چقدر تمااام قدرت رو در دست خدا می دونی در عمل؟؟؟ چقدر کارا رو می سپری خدا برات انجام بده؟؟؟
خدای مهربونم من هیچی نمی دونم، تو می دونی، تو آگاهی، تو بلدی… دستم رو بگیر، تو من رو ببر هرجا که باید برم…
این تیکه از متن توحید عملی 6 رو هم برای خودم یادداشت کردم:
تو به عنوان بخشی از نیرویی که ذاتش فراوانی، سلامتی، ثروت و عشق است، میتوانی با باور کردن رابطهات با این نیرو و باور کردن فراوانی نعمتها، سلامتی و عشق، راه ورود آنها را به زندگیات را باز نگه داری و به شکلی طبیعی تجربهشان کنی
خداجونم من به هر خیری که از تو برسه فقیرم…
خدای مهربونم شکر که دستم رو محکم گرفتی و خیالم راحته…
شکرت برای همین الانِ زندگیم…
زندگی من در دستان امن توست…
خدای قادر و رزاق و وهابم، شکرت برای این صلات قبل از خواب…
استاد عزیزم و استاد شایسته ی نازنین سپاس بی نهایت برای این پروژه ی رشد…
عاشقتونم🩵
بنام خداوند هدایتگر مهربان
سلام میکنم به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان و همه دوستانی که این پیام رو میخونن
قبل از اینکه هدایت بشم به سمت این فایل زیبا ، مثل همیشه قانون من رو به سمت سایت شما آورد آخه هر وقت جایی کم میارم یا نیاز به دلداری دارم ، نیاز به راهنمایی دارم ، نیاز دارم ک خداروبیشتر حس کنم و نیاز به انرژی خوب دارم اولین جایی که به ذهنم میرسه سایت شماست ، چون یه جورهایی حس میکنم خدا اینحا خیلی حضور داره ، تو حرفهای شما ، تو حرفهای دوستایی که تجربه کردن و میان و صحبت میکنن، و باز هم اینبار کشیده شدم به سایت شما، البته من هر روز سر میزنم و گوش میدم ، گاهی ک خیلی کم میارم میزنم هدایتم کن و وااااااقعا توی اون فایل چیزی پیدا میکنم که میفهمم که ضعفم از کجاست .
این بار که اومدم تو سایت هدایت شدم به این فایل بینظیر ، گفتم خدایا مشکل کار من کجاست ، من که به قول روزا با تک تک سلولهای بدنم میخوام این قانون رو درک کنم ، میخوام نتیجه های بزرگ بگیرم ، میخوام ک قبل از رفتنم از دنیا این حس های خوب رو تجربه کنم ، من ک با جون و دل میخوام پس مشکلم از کجاست ؟
با گوش دادن به صحبتهای شما و روزا جان ، چیزهایی که ازقبل گوش دادم و میدونستم که ضعفم هست و برطرف نکردم باز برام یاداوری شد که ای دل غافل زهرا ، تو که میدونی ضعفت از تنبلی، ضعفت از تمرین نکردن ، ضعفت از اینکه فک میکنی گوش دادن و فهمیدن لحظه ای کافیه ، ضعفت از استمرار نداشتن در باورهات هست ، ضعفت یه روز انجام دادن و دو روز انجام ندادن تمریناست ، ضعفت از خیال راحتی هست که بعد از دیدن یک نتیجه فک میکنی دیگه تمام شد و بسه ، میدونی ضعفت از کجاست !!!!!!!!! چرااااااا براش کاری نمیکنی ، چرا تعهدت رو کامل نمیکنی ، چرا ارادت رو قویتر نمیکنی ، بعد میشینی و با اشکهایی ک میریزی میگی که من به قانون در ته وجودم اعتقاد دارم ، فک میکنی کافیه!!!!
نه نیست ، پاشو و یه استارت محکم بزن ، استمرار داشته باش ، تکامل رو قبول کن ، ذهنت رو توی چگونه و چطور شدن خاموش کن ، بگو خدا تو میدونی . فقط تو میدونی و من تسلیم راهتم منو ببر ……که بهترین راه رو تو بلدی فقط خودت
اینکه روزا گفت هیچ چیزی برای شکرگزاری نداشتم و حتی سیب و سقف خوابگاه رو شکر میکردم و افتاد توی راه و به اینجا رسید ، زهرا تو که خیلی چیزا داری ک شکر کنی خییییییلی چیزا ، حال خوب ، زندگی خوب و …….چرا تنبلی میکنی و شکرگزای نمیکنی با اینکه قبلا نتیجه شکرگزاری رو دیدی؟
حتی با نوشتن این متن دلم خیلی آرومتر از قبلش شد ، ببین حتی در موردش حرف زدن هم چ حسی میده ، چ حال خوبی میده ، حالا وقتی عمل کنی و نتیجه بده چی میشه .
من با این فایل خیلی جون دوباره گرفتم ، ممنون از تک تک عزیزایی ک میان و صادقانه در مورد روند تکامل و پیشرفتشون صحبت میکنن و مینویسن ، شاید خودشون ندونن چقدر با این صحبتها به ما انرژی میدن و چقدر جرقه ها در دل بچه ها میزنن ک ببین میشه ، فقط کافیه توی راه درست ادامه بدی ، تا به چیزهایی که میخوای برسی .
من تنها از فایلهای رایگان استفاده کردم ولی خدا میدکنه که چقدر حرف توی دلشون هست که درکشون میکنم و حس و حالن رو دگرگون میکنه و چقدر حرف توی دلشون هست ک بعدها در روند تکاملم درکشون میکنم ، ولی ارزوی این روزهای من خریدن دوره ۱۲ قدم هست ، با تمام وجودم بهش نیاز دارم و میدونم همین روزهاست که بهش دست پیدا میکنم .
از خداوند بزرگ و مخربان ممنونم بخاطر نوشتن ابن متن و از خداوند ممنونم بخاطر اینکه استاد عزیز و بقیه دوستای عزیز رو سر راهم قرار داد ، قبل از اینکه من شما و سایت شما رو بشناسم همیشه میگفتم خدایا هدایتم کن، هر مسجدی میدیم میگفتم خدایا هدایتم کن ، از ته وجودم میخواستم به راه راست هدایت بشم تا در نهایت خدا به بهترین بنده هاش منو رسوند ، عاااشقتونم چون همتون جزیی از وجود خدای مهربانین و زندگی من تنها با این جزهای خدا هست که معنی پیدا میکنه ،دوستتون دارم زیاد
براتون از خدا بهترینها رو ارزو میکنم .
در پناه حق
گفتگو با دوستان قسمت 37
با سلام خدمت استاد عزیزم و مریم جان
خدایا شکرت که باز هم فرصتی فراهم شد تا با جریان سیال این گفتگوها همراه بشم و از آگا هی هاش برخوردار
نیمه شب بیرون زدم رفتم پی می خواریم تا در میخانه رفتم در پی دلداریم
دوش دیدم در میخانه صفست از عاشقان ای خدا ناخورده می من به شما رسیده ام
یارم آخر ز غمه عشق تو دیوانه شدم بیخود از خود شدمو راهیه میخانه شدم
آنقدر باده بنوشم که شوم مستو خراب نه دگر دوست شناسم نه دگر جام شراب
خوش خرامان میروی ای جانه جان بی من مرو سرو خرامانه منی در دلو جان بی من مرو
این جهان با تو خوشست و آن جهان با تو خوشست این جهان بی من مباشو آن جهان بی من مرو
مونسه شبهای دل زارم ای تو که شدی همه دار و ندارم یا رب یا رب یا رب یا رب
مرهم قلبو دله بیقرارم ای که تو شدی همه دار و ندارم یا رب یا رب یا رب یا رب
یا رب ای دل عشقه تو صبر و ثباتم میدهد عطر تو وقت سحر از غصه نجاتم میدهد
یا رب امشب برایم نمه باران بنویس دو سه شب پرسه زدن تویه خیابان بنویس
یا رب امشب برایم نمه باران بنویس
خوش خرامان میروی ای جانه جان بی من مرو سرو خرامانه منی در دلو جان بی من مرو
این جهان با تو خوشست و آن جهان با تو خوشست این جهان بی من مباشو آن جهان بی من مرو
اشک شوقی که ظهر میخواست جاری بشه اما شرایط اجازه نمیداد رو الان میخوام توی سکوت و تاریکی شب ادامه بدم
چرا؟
چون خداوند امروز رسولش رو به سمت من فرستاد
رسولی که این بار عرب نبود عجم بود
مرد نبود زن بود
چرا؟
چون الان شرایط فرق میکنه
چون باید هم زبان من باشه تا من بتونم حرفش رو درک کنم
چون باید از جنس من باشه تا بهتر درکش کنم
درست مثل قرآن که تو اون شرایط باید به اون زبان و بر اون فرد خاص به اسم محمد نازل میشد
خدا با این رسولش میدونین به من چی گفت؟
به من گفت مگر داستان حامد ها و سپیده ها و عادله ها و شکیباها و علی ها و ……. رو نشنیدی که اومدن بهت گفتن که فقط خدا رو بپرست تا رستگار بشی تا هم در این دنیا حسنه بهت داده بشه و هم در اون دنیا .تا هم در اینجا بهشت رو تجربه کنی و هم در اونجا متشابهش بهت داده بشه ؟
اما تو گوش نکردی
کافر شدی و نعمت ها رو ندیدی
ناسپاس شدی و از من دور شدی
پیام وحده لا اله االا هو رو شنیدی اما بر قلبت جاریش نکردی
که اگر جاری میشد این نعمت هایی رو که توی این سه سال بهت دادم رو میدیدی و مثل روزا برای هیچ سپاسگزاری میکردی
نعمت هایی که از وقتی که به من تکیه کردی توی زندگیت پدیدار شدن اما شیطان هر از گاهی در نظرت جلوه گر شد و فریبت داد ومایوست کرد
حالا من ی رفیق جون جونی مثل روزا رو فرستادم که بهت بگه من کی هستم و چکار میکنم برای بنده هایی که من رو باور کنن
بنده هایی که صبور هستن و ادامه میدن
بنده هایی که از عمق وجودشون من رو میخونن
بنده هایی که ابراهیمی عمل میکنن
بنده هایی که وقتی بهشون میگم باید بها بپردازین با جون و دل قبول میکنن بدون اینکه کوچکترین تردیدی داشته باشن
روزا رو فرستادم که بهت بگه تو ی جا درخواست دادی برای کار دومیش رو تنبلیت اومد انجامش بدی روزا 30 بار درخواست داد و نا امید نشد و اون ی باری هم که جواب رد شنید گفت:
الخیر فی ما وقع
و بعدش من هم جبران کردم براش
تو هم همین ایمان رو داری نسبت به من که اگر حوالت کردن به قوانین ساخته ی دست بشر به من رو کنی و بگی:
خدایا من نمیدونم اینا همش قوانین انسان هاست اگر تو اراده کنی همه چی ردیف میشه و دل بسپاری به جریان هدایت و خودت رو قاطی ماجرا نکنی
روزارو فرستادم که بهت بگه اگر سقفی بالا سرت باشه که صاحبش خودت نباشی باز هم شکرگزار هستی اونقدری که روزا شکر گزار ی اتاق توی ی خوابگاه بود؟
تو که خونه از خودت داری تا حالا چند بار بابتش شکر گزاری کردی ؟
روزا رو فرستادم که بهت بگه اگر درخواست کار دادی و قبول کردن حاضری از پله اول شروع کنی و کم کم بیای بالا یا نه از اول پله آخر رو میخوای ؟
چقدر از ایمان و توکل روزا توی وجودت هست ؟
چقدر حنیف مسلم هستی و مشرک نیستی ؟
بیا این هم پیامبر من که به سمت تو اومده وپیام توحید و یکتاپرستی رو برات آورده
همین طور مات و مبهوتم از این پیام آور خدا که دقیقا اون چیزهایی رو که باید میشنیدم در این شرایطی که توش قرار دارم داره با صدایی لطیف و دلنشین برام جز به جز توضیح میده
اصلا انگار داره مسیر تکاملی که من میتونم طی کنم رو بهم نشون میده
و اینکه پایه و اساس همش توحیده
چون این چند روزه قشنگ احساس میکردم که شیطان داره راه نفوذش رو پیدا میکنه
و میدونم که چون خداوند دوسم داره مثل همه ی شاگردهای استاد عباس منش فورا این پیام آورش رو فرستاده که من حواسم رو جمع کنم تا از مسیر دور نشم چون اونم دلش نمیاد که من ازش دور بشم
سپاسگزارم استاد و دوستان عزیزم
میحوام بازم صدای دانشین روزا جان رو گوش بدم و ی مراقبه ای داشته باشم با کلامش
سلام نسرینم
نسرین جان چقدر نوشتت تلنگری بود به من !
اره تو راست میگی منم وقتی خودمو جای رزا جان گذاشتم دیدم نمیتونستم انقده توحیدی باشم.
ولی خبر خوب اینه که من وشما وهمه ی بچه هایی که چندساله تو این راه ومسیریم ماهم توی چالش ها وتضاد های زندگیه خودمون خداروشکر سربلند بیرون اومدیم .همینکه هنوزم اینجاییم تو مسیریم ونزدیم جاده خاکی واین همه نتیجه تو دستامونه یعنی ماهم توحیدی بودیم توحیدی بودن یعنی در مسیر دریافت هدایت ها قرار گرفتن واونها رو انجام دادن بی بهانه خوب اگه نسرین جانم تو این سه سال نتیجه گرفتی ،پس هدایت شدی وعمل کردی بهت تبریک میگم عشقم همونطور که به رزای عزیز وسحر عزیز تبریک میگم،
استاد همیشه میگن اگه میگی رو باورهات کار کردی با نتایجت بگو چقدر تونستی باورها تو درست کنی.والبته که نتایج هرشخص بسته به جایی که شروع کرده فرق داره وبسته به شرایطی که توش بوده وهست فرق داره با دیگران.
از کامنت زیبات لذت بردم نازنین نسرینم.
سلام لیالا جان عزیز. البته که همه ی مایی که توی این مسیریم نتیجه گرفتیم و گرنه الان اینجا نبودیم. همین بودنمون دلیل خوب بودن مسیره. فقط میمونه اون میزان توحیدی عمل کردنمون که متغییره و بقول شما هرکسی با توجه به شرایطش فرق میکنه .اما حرفهای رزا ی تلنگری بود که بیشتر حواسم باشه که خیلی راحت جا نزنم حتی برای چند ساعت.مرسی عزیزم که انگیزه بخش خودت و منی .
بسم الله الرحمن الرحیم
نشانه امروزم
این فایل رو خیلی گوش کردم و هربار اشکم دراومده و برام تکراری نشده
خیلی داستان رزای عزیز لذت بخش هست
منم چندین تجربه ی همینطور عالی در زندگیم داشتم
که صدبار با خودم توی تنهاییم مرورش کردم و اشک ریختم
میدونم خدا بازم داره میگه باید رواین باورت کار کنی و توکل کنی و باز تسلیم من باشی
تا خاسته ای ک داری رقم بخوره
و هربار خودم برات مشتری میفرستم نمیخات ب بقیه بگی برام مشتری بیارید حالا ک کارمو دوست دارید
چون قراره هربار از جای جدید برات بفرستم خداوند از اینکه من بهش اعتماد کنم لذت میبره دوست داره بیشتر بهش نزدیک بشم برای همین میگه بیا سمت من و هربار از جای جدیدی بهت میدم
نترس و نگران نباش
در هرکاری بهم تکیه کن بهم توکل کن
به نام خدای قشنگم💞
خدایاشکرتتتتتتتتت که حال و حس خوب امروزمو هم این فایل ساخت.😍
اول صدای پرشور و هیجان مخاطب اول که از درامد صفر، راحت رسیده به ماهی ۸۰ ملیووون ،خدای من 🥺این ینی میشود! وقتی همه میگننمیشه و تو فقط به خدا توکل میکنی و خداروپارتی خودت میکنی!واقعا که توحید اصل و اساسه همههه چیهه ،فقط و فقط خدا.خدایاشکرت♥️
مخطب دوم ،رزاجون چقد صدات و شیوه ی بیانت و داستانت ارامشبخش و زیبا بود و اشک منم دراورد🥺😭
دارم فک میکنم اگ رزا فایلای استادو گوش نمیداد یا اگ قدم اول رو برنمیداشت و نمیرفت تو رستورانو میگف نه بابا نمیشه ولش کن بالاخره یه چیزی میشه و فلان.. الان رزا شاید هنوز تو همون خابگاه و با شرایط بد زندگی میکرد و رفته رفته افسرده تر میشد..
تو سن ۲۰چند تو کشور غریب با یه جدایی و تنهایی و بیکاریو بی پولی ،
اول با تمام وجووودت بخوای که تغییر کنه همه چی ،
بعد خدا هدایتت کنه با فایلاهای رایگان استاد خودتو خدارو پیدا کنیو با تمام قدرت بهش توکل کنیو محکم بری جلو.
بگی خدایی که همین جهانو افریده پشت منه کمکم میکنه قدم اولو برمیدارم و میرم جلو..اول حتی برا شکرکردنچیزی پیدا نکنی و برا پتو و سیب و سقف بالاسرت شکر کنی !
دقیقا ک منم فک میکردم خدا یه انسانه بداخلاق و اخموعه که دوس داره ما همیشه عمگین باشیم و با گریه زاری ازش خواسته هامونو بخواییمو اونم یه مدت دستمونو بذاره تو ابنمک و هرچقد این دنیا بدیختر باشیم اون دنیامون بهتر میشه و باید قانع باشیمو ..
ولی با استاد من فهمیدم بابا خدا کلا مخالف غمو غصس میگه تو حتی یه لحظم نباید احساستو بد کنی حتی تو شرایط به ظاهر بد، تو فقط شکر کن و از من هدایت بخواه من وظیفمه ک کمکت کنم، تورو به دنیا اوردم که فقط لذت ببری و به خواسته هات برسی!
اینک رزا بری تو رستوران کار کنی و حستوخوب نگه داری و اونجا یکی معرفیت کنه به یه شرکت و اون شرکت بگه نمیخوایمت و تو بازم خدارو شکر کنی که حداقل باز یکی گف نمیخوایمت و جواب منو دادن ،
بقول استاد این نقطه ی تفاوته ، که احساستو خراب نمیکنی تازه خدارم شکر میکنی و همون شرکت چن روز بعد میگن اتفاقا یه نیرومون کم شده تو بیا، 😍
بعد شرایط خابگاه رو خدا واست جور میکنه و تو شرکت به درجات بالا برسی بااینک زبانت خوب نیس جلو ۳۷ نفر ادم با تجربه تو کشور غریب کنفرانس میدیو .. وای خدای من!
وقتی فقط به خدا تکیه میکنی و احساستو خوب نگه میداری و هدایت میخوای و شکر گذاری میکنی ، از خابگاه و حال بدو بیکاری و بیپولی میرسی به کجا!اونم بدونرنجو سختی و زحمت زیاد !
دیگ وقتی استاد میگن حتی توپینگ پونگم از خدا هدایت میخوام، داستان معلوم میشه ، که تو لحظه لحظه زندگی باید تسلیم خدا باشیمو هدایت بخواییم تو همه چییی ک خدایا بگو ،من نمیدونم ،تو بگو چیکار کنم. ♥️
خواستن تغییر با تمام وجود، احساس خوب، شکرگذاری، ایمان و توکل و درخواست هدایت! همه ی داستانه!
خدایاشکرررت که منو هدایتم کردی به این مسیر ، به شناخت استاد عزیزم.
خدایاشکرت.
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد عزیزم و دوستان خوبم در سایت عباسمنش دات کام
چقدر لذت بردم از داستان پیشرفت و تکامل خانم رزا عزیز و من هم دقیقا احساساتی شدم و اشک شوق ریختم برای این ابر زن واقعا قابل تحسینه و چقدر بهم انگیزه داد برای موندن در مسیر و یادآوری خوبی بود برای مسیری که اومدم ،بریم سراغ تمرین جلسه دوم این پروژه فوق العاده
سوال ا: قبل از اینکه این تغییرات رو شروع کنم و به این مسیر فوق العاده هدایت بشم انسانی بودم که تکلیف زندگیمو نمیدونستم چیه یه انسانی گیجی بودم که تازه از خدمت سربازی اومده بود و قصد ازدواج کرده بود و برای گذران زندگی همش در حال تغییر شغل بودم و هیچ تلاشی برای پیشرفت نداشتم و درگیر شرکت های پوتزی شده بودم حالم خوب نبود و خیلی انسان عصبی بودم و نگران آینده تا اینکه از همون طریق شرکت های هرمی با چندتا استاد در این زمینه آشنا شدم و باید تکاملم رو طی میکردم تا به فرکانس استاد عباسمنش برسم و بعد از حدود 4 ماه کار کردن با یک استاد دیگه که بعدها فهمیدم از شاگردان خودتون بودن هدایت شدم به سمت شما استاد عزیز و این آگاهی ها
سوال 2: اون زمان من با یک دوستی که با هم در اون شرکت همکار بودیم شریک شدیم و یک کار راه انداختیم و از طریق اون دوست عزیز با شما آشنا شدم با اینکه قبل از این داستانها فایل های انگیزشی شما رو داشتم و همیشه تو ماشین گوش میدادم ولی نمیشناختمتون چون اسمی ازتون داخل فایل نبود و همکارم فایل های سفر به دور آمریکا شما رو بهم معرفی کرد یادمه حدودا قسمت های 80 از سفر به دور آمریکا رو داشتید آپلود میکردید که من از فایل اول شروع کردم به دیدم و هروز یه گوشه خلوتی رو پیدا میکردم و 3 تا 4 فایل رو میدیم و اون شروع تغییرات خوبه زندگیم بود هروز طبق گفته هاتون توجه میکردم به زیبایی های اون فایل ها و شکرگذاری میکردم و در دنیای خودم دنبال زیبایی ها بودم و هروز شرایط بهتر میشد فروشمون بیشتر شد محل کارمون خیلی بهتر شد شغل دوم رو شروع کردم که در آمدم رو همون ماه اول دو برابر کرد حالم خیلی بهتر شده بود و خیلی شادتر شده بودم و کلی اتفاقات خوبه دیگه
سوال3: اولین اقدام عملیم بعد از اون شروع همین کار دومی بود که شروع کردم خیلی راحت هدایت شدم تا با پدرم کار دیگه ای راه بندازیم و اون باعث شد خیلی بیشتر فایل هارو ببینم و گوش بدهم و تایمم آزادتر شد با اینکه یک کار اضافه شده بود عصر ها مینشستم داخل مغازه و فایل گوش میدادم و توجه میکردم به زیباییی ها و نعمتهای همون لحظم و شبها قبل از خواب شکرگذاری میکردم و داخل دفترم مینوشتم یادمه از همون فایل های سفرنامه متوجه شده بودم که همزمان درحال ضبط دوره 12 قدم هستید و تمرینی دارید به نام ستاره قطبی و همون چیزی که متوجه شده بودم رو انجام میدادم هروز صبح بلند میشدم و خواسته های اون روزمو مینوشتم تا اینکه بعد از خرید کتابهاتون اولین دوره ای که خریدم 12 قدم بود از همون قدم اول شروع کردم و هروز مینوشتم و همسرمم هم باهام هم مسیر شد و این خیلی حسمو بهتر کردچون اوایل مقاومت داشت
سوال4:از اولین گامهایی که برداشتم همون دوره 12 قدم بود و ستاره قطبی که خیلی رشد های خوبی هم از لحاظ مالی و چند برابر شدن مشتری ها هم از لحاظ روحی داشت واسم یکی دیگه از کارهایی که اون موقع انجام دادم ترک سیگار با اهرم رنج و لذت بود که چندین سال سیگار نکشیدم و وقتی دوباره از مسیر دور شدم آلودش شده بودم
سوال5:بعد از اینکه به تایمی از مسیر دور شدم دوباره با همون دوره 12 قدم برگشتم به مسیر و کارکردن روی خودمو شروع کردم که هدایت شدم کاری که با اون دوست و همکارم رو راه انداخته بودم به راحتی جمع کنیم و تمرکزم رو بزارم روی یک کار که با پدرم بودم و خیلی راحت هدایت شدم که پیشنهاد درصد گرفتن رو بدم به جای یک مبلغ ثابت و همون باعث شد درآمدم چند برابر بشه ولی بعداز دوماه خوردیم به داستان بیماری همه گیر که طبیعتا ما که مغازه داشتیم و فروش حضوری، واسمون سخت شد ولی برای من خوب بود چون تایم بیشتری داشتیم با همسرم روی خودمون کار کنیم و تمرکز کنیم روی 12 قدم و رسیدیم به قدم 4 قسمت 4 که استاد در مورد نترسیدن و حرکت کردن فوق العاده توضیح داد ،با اینکه همه میگفتن سفر رفتن خطرناکه و اگه واکسن نزنید نمیتونید برید سفر من و همسرم یکی از بهترین سفرهامون رو تجربه کردیم و نترسیدیم و رفتیم تو دلش بعد از دیدن اونهمه نتایج توی اون سفر و پاداشی که خداوند بخاطر شجاعتمون بهمون داد تصمیم گرفتیم پامون رو فراتر بزاریم و بعد از سه ماه مهاجرت کردیم به تهران و دوباره کلی نعمت و ثروت و تجارب فوق العاده نصیبمون شد
سوال6:قبل از مهاجرت همه چیز واسمون ساده و یکنواخت شده بود من شغلم رو داشتم که طبقه پایینی خونم بود یه درآمد ماهانه که به دلیل بیماری همه گیر داشت نامحسوس کمتر میشد پدر و مادرم کنارم بودن که همه چیز راحت بود
و با همسرم تصمیم گرفتیم نترسیم و دوباره حرکت کنیم و مهاجرت کنیم به سبک استاد همه وسیله هامون رو که کلا 1/5 سال از ازدواجمون میگذشت رو دادیم رفت بکسری وسایل مورد نیاز رو برداشتیم اومدیم تهران حتی نمیدونستیم کجا میخوایم خونه بگیریم که به راحتی همون روز اول با یک مبلغ خیلی محدود و کم هدایت شدیم به سمت افرادی که خونه فوق العاده گرفتیم و خیلی راحت بودیم داخل اون خونه (این وسط کلی معجزات دیگه رخ داد که قبلا توی کامنتهام توضیح دادم و بخاطر طولانی نشدن کامنت فاکتور میکیرمشون) بعد از اون هم من هم همسر کارهایی رو شروع کردیم که بهش علاقه داشتیم ولی هیچ تجربه ای نداشتیم و به راحتی کارها واسمون فراهم شد و قدم به قدم تکاملمون رو طی کردیم تا الان که حدود 4 سال از اون روزها میگذره درآمد جفتمون از زمان قبل از مهاجرت چندین برابر شده و کلی نعمتهای دیگه وارد زندگیمون شده و غیر از تمامی این موارد من در مدت کوتاهی سرپرست فروش یکی از پرفروش ترین و بزرگترین نمایندگی های خودرویی در کشور شدم
خدای بزرگ رو بینهایت سپاسگزارم
از سما استاد عزیزم که این آگاهی ها و فایل های فوق العاده رو آماده میکنی تا رشد کنیم سپاسگزارم
از دوستان خوبم به خاطر توضیحات خوب و کامنتهای خوب سپاسگزارم