ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 2 - صفحه 10 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

880 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    لایق بهترین ها گفته:
    مدت عضویت: 2433 روز

    سلام به استاد و خانم شایسته عزیزم

    من زهرا هستم. استاد عزیزم بابت جلسه دوم ممنونم ازتون. من فایل رو پاز کردم تا خودم رو کندوکاو کنم.

    در مواقعی که به تضاد میخورم چیکار میکنم؟

    من از بچگی به شدت باور داشتم که من توانایی حل همه مسائلم رو دارم و خلاق هستم. به خاطر این باور؛ من هر بار به تضادی میخورم میگم باید میوه ش رو بچینم و مسئله رو حل کنم.

    در مورد روابطم با همسرم از روز عقدمون هر بار ما اختلاف نظر داشتیم همسرم میگفت ما باید بریم پیش مشاور و من همیشه مقاومت داشتم. دلیلشم این بود که میدونستم من از پسش برمیام. مساله ای در زندگی من نیست که من نتونم حلش کنم. و من هر بار که روی خودم کار میکردم رابطمون بهتر و بهتر میشد و واقعا الان بعد از رابطه شما و خانم شایسته، با کیفیت ترین رابطه ای که دیدم رابطه خودم و همسرمه.

    در مورد دلسوزی کردن برای دیگران؛ من به تضاد میخوردم و سخت بود اینکه بخوام شخصیتمو تغییر بدم و دیگه بجای دلسوزی برای دیگران رومو برگردونم چون نمیخواستم اون اتفاق بیاد تو زندگی خودم، ولی بارها تمرینش کردم و دارم میکنم.

    برای من سخت بود وقتی یه نفر بمن هدیه میداد و هدیه ش استفاده شده بود! و نو نبود. این اتفاق برای من تضاد بود و حال من رو از درون بد میکرد. ولی بعد از دوره احساس لیاقت من به خودم گفتم من باید ارزش واقعی خودم رو بشناسم و بخاطر کم رویی نباید هدیه ای رو بپذیرم که دوست ندارم. و بعد از اون تصمیم، من هدایای کاملا نو و زیبا دریافت کردم.

    استاد هر چیزی که بتونه حس خوب من رو ازم بگیره من اسمشو میذارم تضاد و تنها چیزی که نمیتونم تحملش کنم حس بده. من نمیتونم حس حسادت رو چندین بار درون خودم شناسایی کنم و به عنوان بخشی از شخصیتم بپذیرمش!!! برعکس من با چکش میفتادم به جون ریشه اون احساس! وقتی فهمیدم ریشه خیلی از تضادهام و بی احترامی هایی که دیدم احساس بی ارزشیه، یک سال تمام هر روز روی این موضوع کار کردم. و حالا خیلی خوشحالم.

    استاد، تضادها همیشه با من حرف میزدند. خودمو بهم نشون میدادند. من استوری میذاشتم برای سالگرد ازدواج خودم و همسرم. اقوام همسرم میدیدن و تبریک نمی گفتن. این برای من تضاد بود و سخت بود که رفتار بقیه رو به خودم ربط ندم و فکر نکنم بی ارزشم. خیلی برای من سخت بود که یاد بگیرم خودم رو از نگاه بقیه نبینم. خودم رو از نگاه دیگران قضاوت نکنم. ولی با دوره احساس لیاقت انجامش دادم. من خودمو از زنجیر توجه و تحسین بقیه رهایی بخشیدم و بعد ورق برگشت. آدمها خودشون بمن پیام میدادن. اصلا یه وضی.

    یا تضاد من این بود که هدفهام رو به بقیه میگفتم بعد از لحظه ای که میگفتم دیگه انرژی نداشتم روی هدفم کار کنم. بعد اون طرف که مثلا بهش گفته بودم زنگ میزد میگفت وای از اون روز که باهات حرف زدم انرژی گرفتم و اینکارا رو کردم.

    نمیدونم دلیل منطقی داره از دید قانون جهان هستی یا نه. ولی انگار هدفهام سوخت انرژی من هستند و وقتی در موردشون با دیگران حرف میزدم ذهنم دیگه میگفت بسه دیگه و اون روز نمیتونستم اصلا برا هدفهام قدم بردارم. یعنی انگار ذهنم حرف زدن در مورد اهداف رو گرفته بود به عنوان اقدام کردن.

    از اونور دیگه هم تضاد داشتم. مثلا دوستم یک سال با یه اقایی دوست بود بمن نگفت وقتی جدا شدن پیام داد بمن و اه و ناله کرد و از من انرژی مثبت میخواست. بعد دوره احساس لیاقت میخواستم دوستای ارزشمندی داشته باشم که باهم لذت ببریم. و الان چند روز پیش باز همون دوستم پیام داد گفت برام دعا کن. من اگر انسان قبلی بودم میپرسیدم آخ عزیزم چی شده و خودمو مسئول میدونستم به بقیه کمک کنم. ولی اینکارو نکردم و حرف رو عوض کردم بدون دلسوزی و یا قضاوت خودم.

    تضاد دیگم این بود تو خانواده ای به دنیا اومدم که از نظر مالی سطح بالایی نداشتیم. و من یاد نگرفتم مدیریت کردن پول رو. و وقتی اولین بار رفتم سرکار، درامدم تکاملی بالا اومد ولی من احساس لیاقت نمیکردم و مدیریت پول رو بلد نبودم. ولی این مدت سعی کردم مدیریت پول رو یاد بگیرم و به خیلی از خواسته هام رسیدم.

    استاد، وقتی مرور میکنم اکثر مواقع بخاطر نگرشم که من میتونم مسائلم رو حل کنم اکثر مسائل رو حل کردم. ولی گاهی هم تشخیص ندادم که جهان داره خودمو بهم نشون میده و موفق عمل نکردم.(در واقع من کاملا فراموش کردم اگاهی های قبل از تولد رو) یعنی مثلا من تو روابط بی احترامی میدیدم با تغییر انسانهای اطرافم و تغییر مکانم این مساله حل نشد (معلومه که حل نمیشه دختر. چی فکر کردی با خودت) تا وقتی من خودم از درون شخصیتمو تغییر دادم. و همه چی گل و بلبل شد. کاش من بصیرت کافی رو داشتم و متوجه میشدم که این تضاد داره با من حرف میزنه به صورت واضح.

    یا گاهی من اذیت شدم تو مسیر پیشرفتم و وقتی برمیگردم میبینم آقا جهان داشت فریاد میزد ده پله ده پله نپر! تکامل رو رعایت کن ولی من هی زور میزدم!!!!

    شاید تضاد وقتی به وجود میاد که ما طبق قانون جهان هستی رفتار نمیکنیم.

    در مورد اولویت قرار ندادن خودم چقدر به تضاد خوردم. در مورد اینکه بخوام شبیه بقیه باشم چقدر تضاد خوردم. و همه اینهارو من حل کردم. استاد من هنوز خیلی راه دارم. ولی دیگه دلم نمیخواد تضاد به وجود بیاد تو زندگیم. من فکر میکنم از اول که میخواستم به دنیا بیام گفتم من میخوام تو دل تضادها باشم تا فقط یه راه داشته باشم اونم حرکت به سمت خوبی های جهان باشه. من میدونستم که این اتفاقات و شرایط بد رو نمیذارم رو شونه هام با خودم حمل کنم. چند روز پیش به خدا گفتم من تسلیمم. من فقط میخوام لذت ببرم باقی عمرم رو. بهش گفتم تو بمن بگو چیکار کنم. من انجام میدم و به غیب ایمان دارم و تغییر میکنم حتی وقتی هیچ نتیجه ای نیست و همه جا تاریکه. ولی دیگه تضاد نمیخوام. سختی نمیخوام. مسیر هموار و سوت زنان میخوام.

    و نشستم لیست نوشتم که اون چیزهایی که میدونم باید تغییرشون بدم چی هستن. اون مهارت هایی که باید یادشون بگیرم چی هستند. اون اقداماتی که از الان باید برای ده سال دیگه انجام بدم چیا هستند. و از خداوند هم خواستم هدایتم کنه و به خودم هم گفتم تسلیم هدایت خداوند باش. من فکر نمیکنم جهان خیلی مشتاق باشه حتما با تضادها ما رو متوجه کنه. ما خودمون میخوایم که با تجربه بعضی چیزهارو متوجه بشیم و گاهی هم حاضریم ده بار یک تضاد رو تجربه کنیم ولی اون باور رو؛ اون تغییر رو لحاظ نکنیم. پس نه صد در صد ولی خیلی از تضادها رو میشه با استقبال از تغییر؛ تجربه نکرد. شاید بعضی مواردو اصلا تشخیص ندیم باید تغییری/ اصلاحی/ اقدامی لحاظ بشه تا وقتی به تضاد بخوریم.

    خب بریم ادامه فایل استاد عزیزم:

    استاد؛ باور محدود کننده اول روکه گفتین لحظه اول فکر کردم من ندارم این باورو. بعد یه کم مکث دیدم چرا… باورها هزار چهره دارند چنان پنهان شده. دوران مدرسمو به یاد اوردم که همیشه درس میخوندم و خیلی وقتا نمرم 19.75 میشد. بعد کم کم باورم شد که هر چی هم بخونی باز یه بی دقتی ریزی!!! میکنی. و دیگه تا الان این باورو تغییر ندادم! از اون طرف هم من فرد خیلی کمالگرایی بودم متاسفانه. بنابراین احتمال زیاد یکی از دلایل اینکه من خیلی وقتها سوخت لازم رو برای حرکت در راستای اهدافم ندارم همین باشه که من میگم یا نمیشه یا سخته. پس عطاشو ببخش به لقاش!!!!

    بله استاد، منم قبلا چالش هارو مجازات الهی میدیدم. ولی حالا بعد از آموزشهای شما، فقط از یه چیز تو دنیا میترسم اونم اعمال و باورهای خودمه نه خدا و عذابش.

    درسته استاد. وقتی نگاه میکنم به زندگیم؛ هر جا پیشرفتی بودی من یه مساله ای رو حل کردم. یا یه باوری رو تغییر دادم یا یه ایده ای رو پیاده کردم یا یه چیزی خلاصه.

    بریم سراغ تمرین این جلسه:

    چالشی که الان دارم و ازش فرار میکنم؛ اینه که دوست دارم تو زمینه خودم متخصص بشم. و میترسم از حرکت کردن. میدونم چه مسیریو باید برم و قبلا برای یک موضوع دیگه مسیر رو طی کردم و متخصص شدم تو اون زمینه. نمیدونم چه باوری دارم. ولی الان برای من تمرکز کردن روی اینکار جدیدم سخت شده. و میبینم که در طول روز رشته افکارم بجای اینکه حول این زمینه باشه حول موضوعات دیگه هست و حسرت میخورم. و احساس ناتوانی میکنم گاهی. حتما یک باوری/ یک کدی اون زیر تو ناخودآگاهم داره ران میشه. بیشتر شکم به اینه که این باور باشه: من خالق ضد در صد زندگی خودم هستم. چون یه عمری قدرت رو از خودم میگرفتم و میگفتم خدایا تو نعمت بده! و فک میکردم باید از خدا بخوام و بخوام و بخوام! ولی در واقعیت همه فرصت ها و شانس ها و درها رو من باید برای خودم باز کنم. خداوند آلردی اجابت کرده است و بحث, دیگه بحث خواست خدا نیست. بحث ایمان و عمل من هست.

    توی برخورد با این چالش یادگیری تقویتی رو کامل یاد میگیرم. مسائل مربوط به ریسک و انتقال بهینه رو کاملا یاد خواهم گرفت. تسلطم به کد نویسی پایتون بیشتر خواهد شد. راحت تر میتونم مقالات حوزه خودم رو بخونم و میتونم ببینم کجاها میشه چه ایده ای رو پیاده کرد و جای چه چیزی خالی هست. میتونم تدریس کنم یادگیری تقویتی رو. میتونم با افرادی که سال بعد میان تو آزمایشگاهمون همکاری کنم و مقالات مشترک بنویسم. میتونم سریعتر فارغ التحصیل بشم. میتونم دانشگاه های خوب زیادی برای پست داک اپلای کنم. میتونم برای گرین کارت اقدام کنم. میتونم به عنوان ویزیتینگ اسکولار برای استنفورد اقدام کنم و با یکی از اساتید همکاری کنم و ایده هامو پیاده کنم. میتونم منتور بشم. ریسرچم خفن میشه و استاد بهتری خواهم بود.

    قدم اول چیه؟تمرکز روی کد/ قدم دوم چیه؟ چک کردن همه بخش های کد /قدم سوم چیه؟

    تحلیل نتایج کد/ قدم چهارم چیه؟ نوشتن گزارش از نتایج کد

    /قدم پنجم چیه؟تلاش برای ران کردن کد برای محیط به ابعاد 10*10

    خدایا شکررتتتتت…

    ممنون استاد عزیزممممم….

    در پناه خدا باشید….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  2. -
    hanife sepehri گفته:
    مدت عضویت: 1759 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام به همه ی دوستان عزیزم در سایت عباسمنش

    قسمت دوم

    ذهنیت قدرتمند کننده در برابر ذهنیت محدود کننده

    ایا تا به حال در زندگی به چالش و موانع برخورد کرده ای ؟اگر برخورد کرده ای چه رفتاری نسبت به چالش داشته ای ؟

    ایا ان را با اغوش باز پذیرفته ای یا خودت را ناتوان و ضعیف دیده ای که توان حل مشکلات را ندارد و به همین منوال ادامه میدهی تا مشکلات مانند زلزله خرابت کند و زیر اوار دفن شوی؟

    من در یک رابطه عشقی شکست خورده ام و خیلی برایم فراموش کردنش سخت شده زمان هم نتونسته مرا تا حدی ارام کند که چرا این برخورد با من شد و به احساسم و به اعتماد به نفسم ضربه خورد منی که هیچ انتظاری از طرف نداشتم فقط دوست داشتم که بودنش رو احساس کنم و روزای که دلم میگیره بهش رو بیارم و غم خوارم باشه

    اما الان که دارم می‌نویسم میفهمم که خودم باعث شدم تحقیر بشوم .حالا هر چی بوده من باید بدونم که گذشته .

    من باید بپذیرم که گذشته با هر بدی و خوبی که هست گذشته

    من توانایی تغییر ان را ندارم

    مرحله اول بخشش خودم که وارد رابطه ای شدم خوب یا بد به شکست مواجه شد

    بپذیرم که توان به زور نگه داشتن کسی را در زندگی ام ندارم .

    هر کسی حق انتخاب دارد بماند یا برود

    حالا چه کنم که درد فراغ را تحمل کنم یا از بین ببرم

    یک زندگی هدفمند داشته باشم هدف های بسیاری را با استفاده از قانون تمامل مشخص کنم وبرای رسیدن به انها تلاش داشته باشم تا کمتر ذهنم وقت کند شکست ها و دلتنگی ها را به باد اورد

    راه هایی که باعث میشدند من و ادم رابطه ام بیشتر یاد هم باشیم و بیشتر وابسته بشوم را به کل قطع کنم

    درد من این است که رابطه یک طرفه بود من دوست داشتم با هر بی احترامی و با هر بی محلی باز خواستار ادامه رابطه باشم رابطه هم جوری نبود که مرز ها از بین روند .جوری بود که کسی نفهمد چه خبر است . ادای ادمای بی خیال رادر می اوردم اما از درون یه بلوایی بود واخساس خود خوری وبی لیاقتی ازارم می داد

    زندگی کردن در حال حاظر ، لذت بردن از زمان حال توجه کردن به نکات مثبت ، به دست اوردن احساس خود ارزشمندی ، باور سازی در مورد اینکه تو خیلی هم خوب بودی اما هم فرکانس با هم نبودید برای همین کبوتر بت کبوتر باز با باز کند هم جنس با هم جنس پرواز

    ودر نهایت مسافرت کردن و دور شدن از توپ بازی هم بازی و زمین بازی

    شاید کسی که این کامنت من رو بخونه قضاوت کنه اما مهم نیست .من باید این تمرین را انجام میدادم یک هجم بسیار عظیمی از این افکار در ذهن من فروکش شد .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  3. -
    مریم مهدوی فر گفته:
    مدت عضویت: 1221 روز

    درودبه استادتوانمندم ومریم مهربانم

    وهمه دوستان عالیم

    خداروبی نهایت شاکروسپاسگزارم بابت استادی که هرروزباانتقال آگاهی های نابشان زندگی رابرایمان به زیباترین شکل ممکن رقم می زنندودرتمام زمینه هابااین انوارآگاهی هاوایمان وتوکل حاصل ازآن چالش هارابرای خودفرصت های طلایی دانسته وبااین روندعالی شاهدهدایت های خداوندباذهنیت مثبت هستیم وعالی تراین که هرروزرشدوپیشرفت خودرادرتمام زمینه هامی بینیم

    استادجان ازهمان ابتداباهمان فایل های دانلودی ارزشمندتان عزیزدلم سیگارخودراکه درحال کشیدن هم بودیهویی انداخت ومدت یکسال هست که به لطف خداوندوشماترک کرد،زمین 100متری به راحتی فروش رفت ودرجای عالی ترسه برابرآن خریداری شدوانجام کارهای اداری ومعجزات گوش دادن به فایل های شمادرادارات وبه راحتی کارهاانجام شدن، استعفا عزیزدلم ازیک شرکت معتبروخودکفاشدن درکارش وامروزهم هدایت به سمت کسب وکاری که آرزوی دونفرمان بودوتغییردرشخصیت و…….همه چالش بوداماباهمان نیروی قوی ایمان وتوکل که جوانه اش ازطریق شمادروجودمان کاشته شدامروزمیوه های آن هارایک به یک برداشت می کنیم وبازهم پرورش عالی تراین درخت آگاهی هاوصددرصدمیوه های بیشترولذت بردن ازدستاوردهایی که خودپرورانده ایم ،خدایاشکرت

    وقتی می گویم شماالگوی من هستیدباتمام وجودم می گویم وافتخارمی کنم درمحضرشماشاگردی کرده چون من خودراهرلحظه متعهدمی دانم که به صحبت های ناب وتوحیدی شماباعشق گوش کرده وعمل کنم مگرچیزی جزءرشدوپیشرفت دیده ام ،این مسیرواقعارویایی وبی نظیراست وبعدهم که به لطف خداوندیکتایم به سمت دوره های طلایی تان هدایت شده تامزداین زندگی سراسربهشتی باشد،استادقشنگم به خداوندی همان خدای یگانه ازلحظه شروع باشمافقط معجزه بوده وبس وهرروزاحساسم عالی ترواتفاقات به عالی ترین وزیباترین شکل ممکن برایم رقم خوردن ،لبریزازآرامش هستم وآغوشم برای هرامتحان الهی بازاست ،بازهم شکربابت وجودمقدستان درهمه ابعادزندگیم که نورافشانی کرده اید همه چیزرا.

    درپناه خداوندمهربانم هرنفس شاد، سلامت وعالی بدرخشید، عاشقتونم.

    خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

    متشکرم متشکرم متشکرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  4. -
    فرزانه بابایی گفته:
    مدت عضویت: 978 روز

    سلام استاد عزیزم و همه دوستان ک کامنتاشون خیلیییی بینظیر هس و خیلی تاپیر گذار

    قبل تر ها است همیشه از استاد تو فایلها میشنیدم تاکید داشتن کامنت هارو مطالعه کنین خیلی بهتون کمک میکنه من یه مقداری مطالعه میکردم همونموقع تاثیرگزاریشو روی ذهنم حس کردم.فوق العادن مخصوصا داستانهاو الگوههای موفقیت در خانواده صمیمی عباسمنش ک من تا کل کامتارو نخونم نمیتونم بیخیالشون بشم.عین یه کتاب داستان با کلی تجربه نوشته شده واقعا خیلی جنسشون خوب و فرکانسش طوریه من همون لحظه از موفقیت و دستاوردای دوستان اشک میریزم خیلی بمن کمک کردن همین تجربه ها و تمرین هایی ک دوستان انجام میدن.

    من سوال رو کامنت نمیکنم فقط جواب تمرین هارو تا جایی ک حضور ذهن دارم یادداشت میکنم.

    من تا قبل اشنایی با استاد خوب در مقابل چالش ها خیلی واکنش بد نشون میدادم و از کوره در میرفتم ولی بعد اشنایی با استاد جان خیلی میتونم کنترل ذهن انجام بدم و تنها چیزی ک اون لحظه به ذهنم میرسه ارامش خودم رو حفظ کنم البته فورا این اتفاق نمی افته نجوای شیطان هس به همراه اینکه من دارم تمرکز میکنم اولین مرحله بها ندادن و انرژی ندادن ب اون چالش هس.

    کمی ک اروم شدم میگم خوب این داستانی ک برام پیش امده حتما درسی برای من داره پس فعلا سعی میکنم بزارمش کنا تا سر فرصت فکر کنم چ راه حلی براش میتونم پیدا کنم

    البته از باز گو کردن اون اتفاق پیش دیگران کلا خودداری میکنم چون میدونم کاری از کسی بر نمیاد جز اینکه دوتا حرف از رو نادونی بزنن و قضیه برای من ریشه دار بشه.شاید باورتون نشه همین بها ندادن و اعراض کردن از اون چالش تقربا 70 درصد ب خودی خود حل شده یعنی جوری از سر راهم میرن کنار انگاری اصلا وجود نداشتن.چالش های بزرگتر ب زمان بیشتری احتیاج دارن ولی کلا اولین قدم من حفظ کردن ارامشم هس و خدارو شکر جدیدا مهارت خوبی پیدا کردم.

    یه داستانی همین الان ب ذهنم رسید بنظرم مربوط میشه ب همین تمرین

    چند سال پیش من بر اثر سانحه ایی پام دچار نقض شد پ مجبور بودم تو خونه استراحت داشته باشم چون جایی مشغول ب کار بودم و اون اتفاق افتاد قرار شد کارفرما تمام هزینه این اتفاق رو پرداخت کنه یه جورایی هم هوامو داشته باشه.زمان میگذشت و هم در پی درمان و مشکلی نداشتیم جز بیکاری همسرم چون مجبور میشد گاهگداری کارشو ول کنه بیاد ب کارای من کارای بیمارستان رسیدگی کنه چون کارش تق و لق شده بود حقوقشم سرو ته نداشت ما اینجا از نظر مالی اذیت شدیم.و کارفرمای ما هم راضی نبود بمن حقوق بده این مدت بیکار شدنم و فقط میگفت هزینه درمان.همسرم گف تو پات دیگه پا نمیشه کلا ناقص شد میخوای قانع بشی به درمان منم گفتم اره پام خوب شه کافیه.همسر منم تحت تاثیر حرفای مردم هر روز میومد میگف بیا شکایت کنیم دیه پاتو بگیریم منم گفتم نه من اینکارو نمیکنم بهر حال اتفاق بود ولی اون کلا پیگیر بود.بعد یه چندباری هم من ب کارفرمام گفتم من بیکار شدم چون بیمه نبودیم و اون قسمتی ک سانحه اتفاق افتاد کلا غیر قانونی بود.زمان میگذشت ما تو فشار مالی قسط و اجاره هم داشتیم ولی این کار فرمای ما اصلا سر کیسه رو شل نمیکرد حداقل کمکی بما بکنه.گذشت و گذشت دیگه شوهرم مصمم شد شکایت کنه و منم گفتم هر کاری میخوای انجام بده واقعا دیگه اینهنه اصرار کلافم کرده بود.ما شکایت کردیم ی وکیل گرفتیم و پرونده تو جریان افتاد من کلا زیاد پیگیر نبودم همسرم صبحا از کارش میزد دنبال کار دا گاهو پاسگاه من همچنان ریلکس چون روی اون پولی کلا هیچ حسابی با نمیکردم.همسرم هر روز میومد میگفت کلی پول میگیرم ازین حرفا بقول معروف ذوق داشت.دیگه خیلی گرم شده بود تو دل تابستون خونمون گرم ما کولر هم نداشتیم پای منم باند و گاز اینا داشت خیلی اذیت میشدم روزا پی هم میگذشت رسید به روزی ما دادگاه داشتیم و من روبرو شدم با کارفرمایی ک کلا رابطه ی خوبی داشتیم تو فروشگاه خیلی صمیمی بودیم یجورایی نتونستم سرمو بلند کنم.جلسه دادگاه تموم شد ما امدیم خونه دیدم وکیل زنگ زده بمن میگه تو ب کارفرما امضا دادی ک هیچ شکایتی نداری؟؟گفتم من!ن بابا اصلا همچین برگه ایی بمن نداد.و گفت متاسفانه از شما امضا داره و پرونده مخطومه اعلام میشه من موندم و ی دنیا غم گفتم چی امکان نداره چطور ممکنه،قطع کردیم و من اشکام جاری شد گفتم خدایا اخه چرا چیشد نیم ساعتی از پنجره اتاقم رو ب اسمون گفتم درسته شاید امروز هوا ابریه از نظر من ولی میدونم یه روزی خورشیدم طلوع میکنه.بلند شوم و بساط غم رو جم کردم گفتم اتفاقیه ک پیش امده من الان کاری از م برنمیاد.حالا اون زمان اعتقادم عین الان نبود نماز میخوندم صحبت میکردم ولی کلا قلبم باز نشده بود اونم فکر کنم بخاطر ترس جهنم اینا بود میخوندم.

    من کلا راجبش دیگه صحبت نکردم حتی باهمسرم بمن میگفت چقد تو بی عار هستی گفتم بنظرت چکاری ازم ساختست.حالا اون کارفرمای ما نگو برگه ایی رو اورده بود موقعی ک بیمارستان بودم بمن گفتم این مال بیمه هس ب دروغ امضا کردم البته فکرشو نمیکردم همچین کاری با من بکنه چون خیلی دم از خدا و نمیدونم ائمه اینا میزد.بهر حال اشتباه منم بود هر چقد اعتماد باشه باید اول میخونمدمش

    این قضیه گذشت ومن فردای اون با ریلکسی کامل رفتم خونه دخترخالم صحبت باز شد گفت چیکار کردی گفتم هیچی طرف نامردی کرد امضا گرفت بعدش قههههه خندیدم واقعا بیخیالش شده بودم.گفتن چیییییی گفتم ارهههه بیشنر تعجبشون از خنده های من و شادی من بود نمیدونم چطوری انقدر راحت کنار امدم در صورتی ک نصف پول وکیل رو داده بود بهر مشکلات مالی ما هم همچنان سرجاش بود.فردای همون روز بعد روزی ک خونه دخترخاله بود از یه شماره ناشناس زنگ زدن گفتن خانم بابایی گفتم بله.شما راجب پرونده سانحه رضایت دادید گفتم نه گفت ما هم تعجب کردیم چطور ممکنه پرونده ب این سنگینی و اتفاق ب این بدی پای شما کلا درب و داغون شد بدون اینکه مبلغی دریافت کنید رضایت دادید.از کلانتری بودن ربطی ب دادگاه و دادسرا نداشت.اصلا نمیدونم چطور شد پیگیر شدن.من فورا زنگ زدم ب وکیلم اونم در جریان نبود بیخبر از همه جا.گفت باشه پس من میرم پیگیر میشمو اینطور شد پرونده بطور معجزه اسایی دوباره ب راه افتاد.دوباره قرارهای دادگاه و دوباره کارفرما اعتراض زد و من همچنان بدون هیچ استرسی برعکس همسرم و اطرافیانم کلا انگار دیگه گفتم اگه این پول مال من باشه خودش میاد.مراحل طی میشد و یروز تو راهرو دادسرا نشسته بودیم مادر همسرمم برای شاهد باید میومد از یه شهر دیگه من همچنان خنده کنان صدام پیچید و همسرم بهم گفت چخبرته ساکت شو دیگه یعنی بیشتر از ریلکس بودنم حرصشون میگرفت.گذشت و خودتون میدوتید دیگه مراحل این دادگاها چطوریه.خلاصه بعد از کلی امدن رفتن پرونده بنام من تموم شد و تقریبا 5 سال پیش 120 میلیون کارفرما جریمه شو.ختم کلام نامه تمام.

    و این بود داستان من و کنترل ذهن و بیخیال بودن و تبل بیخیالی رو زدن کلی پول ک همه مشکلاتم رو یکباره بلعید.

    تجربه ایی بود دوست داشتم ب اشتراک بزارم و این درسی شد و هس برای اینکه تو هر شرایطی باید حالمو خوب نگهه دارم و نزارم طمع و ولع چیزی منو دلخوش کنه.

    بدورد استاد عزیزم ک با گذاشتن این تمارین و فایلها زندگی رو بمن هدیه داد.زندگی از جنس ارامش و کنترل ذهن هنگامی ک شیطان حمله میکنه میخواد عشق الهی رو از من دور کنه.

    یا حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      طیبه گفته:
      مدت عضویت: 3912 روز

      سلام فرزانه عزیزم

      ممنون که داستان زندگی تو با جزییات گفتی ، جوری تعریف کردی که انگار من هم کنار شما بودم و حس بی خیالی شما به من هم منتقل شد

      از دید بقیه به خصوص همسرم من آدم بی خیالی هستم ولی در واقعیت ذهنم درگیره مسایل کوچک و بزرگ هست

      ازت یاد گرفتم که مشکلات را به خدای مهربان و بزرگ بسپارم

      یاد گرفتم شاد باشم

      یاد گرفتم ذهنم را کنترل کنم

      یاد گرفتم چالش های زندگی و کاری ام را برای دیگران تعریف نکنم

      فرزانه عزیز خدا نگهدار شما باشه و‌ تن تون سالم باشه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  5. -
    سارا اراد گفته:
    مدت عضویت: 2152 روز

    مرد! تو چقد خوبی! چقد حرفات به دلم میشینه و جمله هات رو با تمام وجودم حس میکنم. خدا برات رحمت و آگاهی بیشتر بفرسته که حتما هم همینطوره چون اکاهی ها رو نشر میدی…

    من وقتی به چالش های زندگیم بر میخورم فرار میکنم و ذهنم هم گولم میزنه، آفرین که رها میکنی، تحمل نمیکنی ولی متوحه نمیشدم که هی برام تکرار میشه در صورتهای مختلف، الان با شنیدن این فایل فهمیدم که رها کردن خوبه ولی من رها کردن رو با فرار کردن اشتباه گرفتم.

    تو محل کارم به مشکل برمیخوردم بدون لحظه ای تحمل میومدم بیرون، ولی مشکل رو حل نمیکردم و این مشکل به شکل دیکه تو محل کار بعدی دوباره تکرار میشد، در آخر صورت مسیله رو پاک کردم و برای خودم ی شرکت راه انداختم ولی باز مشکلاتی که ازشون فرار میکردم سر و کله اشون پیدا شد

    خدا جونم ممنونم که اینا رو الان میفهمم خدا رو شکر که شیرینی آگاهی رو دارم میچشم

    برای رابطهعاطفی و دوستی به محض اینکه به مشکل و چالش که برمیخوردم سریع قطع رابطه، اونحا باز فکر میکردم که برای خودم ارزش قایلم! ولی ای وای از این ذهن!! من داشتم اشغال ها رو زیر فرش میذاشتم و حتی به مشکلی که باعث قطع رابطه شده بود هم فک نمیکردم میگفتم ارزش نداره! من نباید با اون ادم بحث کنم! همین که منو از دست داد براش کافیه! من خودم رو در سطح اون پایین نمیارم و باهاش حرف نمیزنم! در صورتیکه ترس از روبرو شدن با مشکل و هنر حرف زدن و دوست داشتن رو بلد نبودم و خودم رو گول میزدم و خیلی پر واضح هم هست که در رابطه و دوستی های زیادی این اتفاقات تکرار میشد

    تو بحث سلامتی، وقتی مریض میشدم اصلا بهش توجه نمیکردم به خودم میگفتم بدن خودش رو ترمیم میکنه و هیچوقت به این فکر نمیکردم که چرا این مسیله و مشکل هست! اگه ترمیم میکنه چرا دوباره تکرار میشه آیا باید نحوه غذا خوردنم رو اصلاح کنم؟ ولی بهش توجه نمیکردم و تکرار پشت تکرار، و یا با برچسب خب اینم دیگه ژنتیکیه و حل شدنی نیست و خیلی با غرور به خودم میگفتم پذیرش کردم افرین!!! چقدر من دارم درست رفتار میکنم

    حالا که دارم روی خودم کار میکنم و قانون طبیعت رو میفهمم و حرف های پر ارزش شما رو میشنوم میفهمم که نهههه!! اینجوری نیست مساله رو حل باید کرد با پرسیدن از خود خدا و خواستن هدایت که راه راست و منبع درست این جواب ها رو بهم بده تا کار عملی بکنم و حل مساله کنم

    استاد عباسمنش عزیز ، ازت ممنونم ازت ممنونم، ازت ممنونم که دانسته و درک های درست تون رو انتشار میدید، دلم میخواد ببینمتون:( واقعا انسان با ارزشی هستید واقعا شما خلیل الله شدید، خوشا به سعادتون که میدونم خیلی خییییلی روی خودتون کار کردید و لحظه لحظه زندگیتون رو از خدا هدایت خواستید یادمه توی ی فایل قرانی گفتید قران جواب خداست به پیامبر ، مرسی از شما که سوال های بروز از خدا میکنید و میشنوید و میاید به ما هم میگید خیلی دوستون دارم و باز هم ارتون سپاسگذارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  6. -
    سعید صادق زاده گفته:
    مدت عضویت: 1488 روز

    سلام به استاد مهربان

    سلام به استاد عزیز

    خوشحالم که باز خداوند من را هدایت کرد تا این جلسه مهم و فوق العاده را بتوانم گوش بدهم

    همیشه در همه کارهای خودم مشکلات اساسی و مهم برای من به وجود می آمد

    آن موقع ها از آن چالش ها فرار می کردم

    به خودم می گفتم وای باز یک دردسر دیگر

    باز یک مشکل دیگر

    همه این افکار سبب می شد که من از مشکلات فراری باشم

    من دیگر دنبال دردسر نباشم

    خودم را پشت دیگران پنهان کنم و هرگز خودم نخواهم که آن کار را حل کنم

    مسئولیت هیچ چیز و کاری را نمی خواستم به دست بگیرم

    همیشه دنبال یک ناجی بودم

    یا در نهایت آن کار را رها می کردم و بی خیال آن می شدم

    اما وقتی با دوره شیوه حل مسائل زندگی آشنا شدم آنوقت فهمیدم که بجای فرار از چالش ها بیایم و خودم را در چالش ها وارد کنم

    به این درس و این نکته رسیدم که حل هر چالشی در دل خود آن چالش است

    درس و نکته آن چالش را بگیرم و همیشه از خودم این موضوع را به یاد داشته باشم که ریشه هر مسئله ای در دل خود آن مسئله است

    من به کل این موضوع را فراموش کرده بودم

    امروز با این جلسه و با صحبت های استاد باز برای من یادآوری شد که هرگز از مسائل فرار نکنم و همیشه بیاد خودم داشته باشم من می توانم همه چالش های زندگی خودم را حل کنم

    چالش ها آمده اند تا من بتوانم قوی تر بشوم

    من بروز تر بشوم

    من بتوانم خودم را بهتر بشناسم و بهتر بتوانم از خودم یک سعید بهتر بسازم

    اما

    این درس عالی را از صحبت های استاد یاد گرفتم

    قدم به قدم که جلو می روم موفقیت های خودم را ببینم

    خودم را تشویق کنم

    از خودم تعریف کنم

    آنها را برای خودم بزرگنمایی کنم

    این تشویق کردن خودم سبب می شود که من بتوانم به آسانی و راحتی قدم های بعدی را بدون هیچگونه ترسی بردارم و به آسانی به موفقیت برسم

    یادم باشد که هر زمان که بترسم من عقب گرد می کنم

    نکته اینجا است که من باید روی خودم کار کنم

    چالش ها قسمتی از زندگی من هستند

    چالش ها آمده اند تا من بتوانم به آسانی موقعیت های بهتری را برای خودم بسازم

    نکته بهتر دیگری که یاد گرفتم این بود برای من مه

    به خودم بگویم در این چالش چه درسی برای من دارد

    این همان می شود که من دیگر از آ« چالش نترسم و بتوانم به راحتی به دل آن چالش پا بگذارم

    ممنونم استاد عزیز بخاطر این فایل ارزشمند

    سپاس از خدای مهربان خودم

    سپاس از خدای هدایتگر خودم

    سپاس از خدای زیبایی ها

    سپاس از خدای فراوانی ها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  7. -
    Sorur Yaghubi گفته:
    مدت عضویت: 2341 روز

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته و دوستان

    چقدر این دیدگاه که چالش به رشد و پیشرفت ما کمک میکنه برای من سودمند بود

    اولا که قبلا توی ذهن من این بود که امتحان خداست و می‌خواد حالگیری کنه و اصلا دید خوبی نداشتم

    دوم اینکه حتی المقدور سعی میکردم از روند روتین زندگیم خارج نشم و طبیعیه که چالش خاصی و پیشرفت بخصوصی هم نبود

    اما الان این باور رو دارم که اگه پا رو از حاشیه امن زندگیم فراتر نذارم نه خودم رو کشف میکنم و نه لذتی از زندگی میبرم ، فقط یه زندگی بزدلانه و غیر توحیدی خواهم داشت که لذتبخش هم نخواهد بود بلکه پر از حسرت هست

    نمونه های افراد موفق دنیا هم این موضوع رو تایید میکنه که موفق و خوشبخت اونایی هستند که خودشون رو انداختن به چالشها با این باور که «میشه و میتونن» و چقدر صدها پله صعود کردن .. البته افرادی که «تکامل » رو طی کردند

    مثل ایلان ماسک، استیو جابز

    و حتی «تیلور سوییفت» که چند هفته س که تمرکز کردم روی فعالیتش و مصاحبه هاش رو می بینم که چقدر حرفه ای از تمام مسیرش و چالش هاش عبور کرده و به حواشی کوچکترین اهمیتی نمیده حتی همین حاشیه چند روز قبل مراسم «گرمی 2024» و امروز شده تاریخ ساز صنعت موسیقی و رکوردها رو جابجا کرده

    اینجوری یاد میگیریم که شدنیه تا بتونیم «آگاهانه» خودمون رو وارد ناشناخته ها کنیم تا از بقیه متمایز بشیم تا به پیشرفتی برسیم که بقیه فقط آرزوش رو میکنن ولی اقدام عملی ندارن براش

    سپاسگزار استاد عزیزم و خانم شایسته

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  8. -
    سحرکیاستی گفته:
    مدت عضویت: 3017 روز

    سلام به استاد و عزیزدلشون

    سوال:به طور کلی بامسائل یا چالش هایی که در زندگی برایت بوجود می آید چه برخوردی داری؟

    یادمه تا قبل از تهیه دوره عزت نفس و شیوه حل مسئله من همیشه خدا از روبرو شدن با مسائل زندگی فرار میکردم حتی کوچکترین مسائل مثل یه پیچ باز کردن ،حتی توی هیچ چالشی هم نمیرفتم در حالی که سرکارهام همیشه چالش های داشت که من می گفتم نه من نمی تونم ، من تواناییش رو ندارم، اما وقتی پارسال آبان ماه بود فکر کنم دوره عزت نفس رو تهیه کردم ، قبل از گوش دادن مدیرمون ازم خواسته بود که ارتقا شغلی رو قبول کنم و برم یه سطح بالاتر، از نظر راحتی هم بجای بیست روز در ماه کار کردن فقط ده روز اونم هفته ای دو روز فقط می خواست که سرکار باشم و حقوق بالاتر،ایناش خوب بود اما سخت تر میشد کارم و نیاز بود کمی بیشتر روی اون کارم تمرکز کنم،فکر کنم،بالاخره یه چیزایی داشت.اما من همون بار اول رد کردم و گفتم نه، ایشون گفتن خانم کیاستی حالا روش فکر کنید من میدونم که میتونی و میدونم تواناییش رو داری چون کارت رو در این سطح دیدم. اما من گفتم نه و باز رد کردم. تا اینکه در طول اون هفته ای که این پیشنهاد بهم شد من شروع کردم دیدن جلسه اول عزت نفس وقتی استاد گفتن فردی که عزت نفس بالا داره از مسائل و چالش های زندگی فرار نمیکنه ،، اصلا حالم گرفته شد و گفتم وای خدای من، من اصلا فکر نمیکردم که عزت نفس ربطی به این موضوع داشته باشه.. وقتی حرفهای استاد رو شنیدم چند روز درگیر بودم و گفتم سحر ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت و گفتم آقا من شروع میکنم نهایت نتونستم برمیگردم سرجای الانم ،ولی اینکه خودم رو اینجوری بذارم نه..

    دقیقا فردای همون روز باز مدیرمون همین درخواست رو گفت، و من گفتم بله قبول میکنم با اینکه کلی ترس و نگرانی و نجواهای ذهن همراهش بود ولی گفتم موفق میشم بذار برم ،بذار من ایمانم نشون بدم.‌ استاد از ماه بعد شروع کردم در سطح جدید کار کردن، واقعا دستان خدا میومدن اون جاهایی که خسته میشدم بهم انگیزه و یاری میرسوندن،تلاش میکردم باورم نمیشد من در عرض چندماه انقد توی اون کار که ذهنم اون مثل کوه عظیمی برام جلوه داده بود حرفه ای شدم و تمام همکارام بهم میگفتن تو نسبت به بقیه خیلی زود راه افتادی تو این قسمت،از اون موقع انقد درسها و چیزهای جدید یاد گرفتم که تو مراحل بعدی زندگیم ازش استفاده کردم..

    و این گذشت تا من نزدیک عید ،عیدی به خودم دوره شیوه حل مسئله رو دادم.. وقتی اونجا استاد ومریم گلی انقد قشنگ از حل کردن مسائل حرف زدن،انقد قشنگ مسئله حل کردن رو توضیح دادن و جلوه دادن که توی ذهن من شد یه کار لذت بخش،و هرچیزی رو در اطرافم حل مسئله میدونستم و اینو به خودم یاد دادم که مسائل خیلی چیزا بهم یاد میده،منو قویتر میکنه،منو رشد میده،حالا میخواد اون مسئله حتی همون پیچ باز کردن باشه(یعنی استاد من قفل در که سه تا پیچ داشت رو باز نمیکردم تا این حد بودم) الان یه کارایی میکنم خودم تعجب میکنم از خودم.هرچند هنوز بازم بعضی جاها گیر دارم ولی خداروشکر میکنم حداقل دیگه فرار نمیکنم شاید اولش بگم نه من نمیتونم مگه میشه!! اما بعدش خودم آروم میکنم و میگم ببین سحر قشنگم اگه این مسئله رو حل کنی میدونی چه اتفاقات قشنگی میفته برای خودم لذت بخش میکنم و میرم سراغ مسئله.

    من از خدای خودم سپاسگزارم بابت این مسائلی که وارد زندگیم میکنه..

    استاد و مریم عزیزم از دور میبوسمتون و دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  9. -
    عمران نوری گفته:
    مدت عضویت: 2300 روز

    به نام خدا

    سلام خدمت دوستان و استاد عباس منش عزیز

    سوال این جلسه :

    وقتی تو زندگیت به چالشی میخوری چه واکنشی نشون میدی ؟

    ایا اون چالش رو با نگاه فرصت میبینی یا نامید میشی از ادامه مسیر ؟

    در کل من اگر بخوام از خودم بگم در گذشته وقتی به چالشی میخوردم خیلی بهم می‌ریختم و حتی بدنبال راهی بودم که اون مسیر رو ادامه ندم یه جورایی فرار میکردم

    اما از وقتی که دارم روی خودم کار میکنم و مخصوصا تو شغل مورد علاقه خودم وارد شدم همش تو چالشم و هی این مسئله رو حل میکنم و باز چالش بعدی بوجود میاد ولی خداشکر هر چی جلوتر میرم خیلی متوکل‌تر میشم و سعی میکنم ذهنم را آرام کنم و به خودم بگم همان طور که چالشهای قبلی رو حل کردیم این موضوع رو هم حل میکنیم پس با امید خدا پیش بریم و بذاریم خدا ما رو هدایت کنه و مسائل رو حل کنیم و الان حدود 7 سال تو کار خودم فعالیت میکنم و همیشه من تو چالش و درگیری بودم

    یعنی در حدی که این مسائل سخت و طاقت فرسا بوده بارها بارها شده اطرافیان و خانواده من بمن فشار میارن و میگن بیخیال اینکار شو و برو دنبال کار دیگه که درامد و سودش بیشتر باشه‌

    از لحاظ اونها انگار خود شغل ایراد داره در صورتی که من اگر بتونم این چالشهایی که همه ازش فرار میکنند رو حل کنم میتونم موفقیت بسیار بزرگی بدست بیارم که هر کسی نتونسته اما من تونستم و اونوقته خدا بمن پاداش میده

    وقتی به خودم نگاه میکنم چیزی که باعث تا الان من تو مسیر خودم باشم و کارم رو رها نکنم فقط فقط عشق و علاقه بوده که بارها بارها چالشها میخواستن منو نامید کنند اما من بخاطر علاقه به کارم ادامه دادم و با هر بار حل کردن مسئله من توش کلی چیز یاد میگرفتم و باتجربه‌تر میشم و همین باعث میشد تا با برخورد مسائل بعدی ادامه بدم و نامید نشم

    جالبه ، من بارها شده تو کارم از دیگران بازخورد میگرفتم که بمن میگفتن چقدر تو کار خودت با تجربه هستی و چقدر روابط کاری خیلی خوبی داری

    دقیقا هم همینه، اینها همش بخاطر پیگیری و تمرکز روزانه که من حدود 7 سال تو کار خودم گذاشتم و الحمدالله و خداشکر تونستم انقدر رشد کنم

    بنابراین من نسبت به قبل خودم تو این مورد که با برخورد به چالش چه عکس العملی از خودم نشون میدم ، واقعا خیلی بهتر شدم البته هنوز جا داره باز بهتر و بهتر بشم و به اندازه‌ای که تکاملم رو خوب طی کنم هی قوی و قویتر میشم

    ولی با این حال از 100 نمره که در گذشته 5 بودم الان به خودم 30 میدم و این خیلی خوبه و نشون میده من نسبت به قبل خودم خیلی بهتر شدم

    خداشکر

    باورهای محدود کننده:

    ممکنه من تو این چالش شکست بخورم پس چرا من ادامه بدم

    وقتی استاد این جمله رو تکرار کردی دیدم من دقیقا هنوز این مشکل رو دارم انگار پاشنه آشیل منه

    که تو برخورد با هر چالش نجواها سریع میاد همینو بمن میگن که تو فلان مسئله تو کارم چطور میخوایی حلش کنی مطمئنا شکست میخوری پس به نفعت که ادامه ندی

    ولی من سعی میکردم ذهنم رو کنترل کنم و به خدا توکل کنم و به خودم بگم که خیلی جاهها تو مسیر بوده مشکل خوردم و نمیدونستم چطور میشه حلش کرد ولی حرکت کردم و ادامه دادم و ارام ارام درها باز شدن پس باز هم میشه

    البته اعتراف میکنم خیلی سخته مخصوصا که از لحاظ مالی به چالش میخورم ، واقعا سخته که بتونم ذهن خودم رو کنترل کنم

    بنابراین بیشتر باید روی خودم کار کنم

    ممکنه با برخورد چالش اگر تو نگاه اول ندونه چطور باید مسئله رو حل کنه

    استاد دقیقا به موردی اشاره کردید که من واقعا توش مشکل دارم که هر موقع با مشکلی میخورم و مخصوصا که جواب سوال رو نمیدونم ذهن من میخواد اون نقطه آخر برام ترسیم میکنه و یه سناریو بسیار ترسناک و وحشناک رو بمن نشون بده

    و اینکار اینقدر ادامه میده تا من از ادامه مسیر نامید بشم

    تو این مورد واقعا من ضعف دارم باید بیشتر روش کار کنم

    ممکنه اگر یه خورده مذهبی باشی چالشها رو یک مجازات الهی بدونید

    آخ آخ استاد عجب چیزی گفتید

    دقیقا این جمله مال من بود که هر موقع اتفاق بد رخ میداد و من به مشکلی میخوردم سریع نگاهم به خدا بود و یه علامت سوال بزرگ تو ذهنم که چرا این اتفاق رخ داد و از خودم میپرسیدم که من چه اشتباهی کردم که خدا داره این بلا رو سر من میاره

    انگار که خدا اون بالا منتظر که ما کوچیکترین اشتباهی رو انجام بدیدم و سریع بیاد ما رو مجازات کنه و تا اون چالش و اون مسئله رو به عنوان عذاب سخت الهی می‌بینیم

    ولی الحمد الله و خداشکر از وقتی که استاد با شما و آگاهی‌های شما اشنا شدم خیلی نگاهم با برخورد به مشکلات بهتر شده و یاد گرفتم که مسائل و تضادها رو به عنوان فرصت ببینم و بیام عوضش این سوال رو از خودم بپرسم

    که من چطور میتونم از این چالش با موفقیت عبور کنم و چطور میتونم حلش کنم و ازش پول بسازم

    و بجاش بیام ذهنم خودم رو کنترل کنم و بجای فرار بدنبال راه حل باشم

    البته میگم من ادم کاملی نیستم و خیلی جاهها بوده نتونستم درست عمل کنم ولی اشکال نداره با خودم مهربان هستم و سعی میکنم خودم رو بهبود بدم و از سری قبل خودم بهتر باشم

    تمرین :

    1.. چه چالشهای تو زندگیتون هست که بخاطر ترس ازش فرار میکنید ؟

    بزرگترین چالش زندگی من همین مسائل کاری منه که همیشه در حال حل کردن تضادها هستم و همین چالشها حتی به شرایط مالی زندگی من هم وارد شده و بارها بارها نجواها خواسته از اون طریق بیاد منو نامید کنه

    واقعا تو بحث مالی بسیار سخته که دقیقا همین الان هم درگیرشم ولی خداشکر سعی میکنم ذهنم رو ارام کنم و به زیاد بهش فکر نکنم و بارها اینو به خودم میگم همان طور که من تونستم تو‌ روابط تو سلامتی تو بیزنس تو ارامش از همین مسیر به موفقیت خوبی برسم پس بنابراین تو مسئله مالی هم من میتونم پیشرفت و رشد کنم انشالله

    بشرطی که بتونم تو این مورد بهتر کنترل ذهنم کنم

    2.. بیایید ذهنیتون رو در مورد اون چالش تغییر بدید

    بجایی اینکه به نتیجه نهایی که این مسیر داره تمرکز کنید بیایی به سفری که تو حل این چالش بهش برمیخورید تمرکز کنید

    چه مهارت چه پیشرفت چه درسهایی چه نعمتهایی بدست میارم و بیام روی این چیزها تمرکز کنم

    من عاشق هدایت خدا هستم که همیشه مسیر درست رو بمن الهام میکنه

    که از قبل بارها این جمله استاد بمن گفته میشد

    که درگیر خود چالش نباش بیا با شرایط فعلی و امکاناتی که فعلا در حاضر دارم چطور میتونم از دیروزم یه ذره بهتر بشم

    برای همین وقتی به چالش مالی میخورم میگم اشکال نداره فعلا بیام تو کارم یه ذره مهارت ، روابط ، تجربه‌ام رو افزایش بدم و بیام نسبت به دیروز خودم چیزهای بیشتر یاد بگیرم

    خداشکر با همین ذهنیت من نسبت به گذشته خودم که در حد یه کشاورز ساده بودم الان رسیدم به مرحله که دارم تجارت میکنم و بین کارخانه‌ها دارم محصول به محصول جابجا میکنم و تو کشور تو حوزه کاری خودم کلی روابط و به تاجر شناخته شده هستم

    اینها همش بخاطر همین قدمهای کوچیک پیوسته هست که من پشت سر هم دارم برمیدارم

    3.. کارهایی که باید بتونید این چالش رو حل کنید بیایید به قسمتهای کوچیک قابل مدیریت تقسیم کنید

    وقتی به این سوال فکر کردم دیدم که اگر من بخوام چالش مالی رو تو زندگیم حل کنم تنها راهش برای من اینکه تو بیزنسم پیشرفت کنم و مسائل بیزنسیم رو یک به یک حل کنم و برم جلو و نامید نشم و ادامه بدم

    برای الان که تو کار خودم در داخل کشور به اندازه کافی و مناسب شناخته شده و اعتبار خوبی بدست اوردم

    حالا هدف بعدی و اصلی خودم رو گذاشتم صادرات محصول به خارج کشور

    و برای همین باید همان طور که تو بازار داخلی تونستم موفق باشم بیام تو حوزه تجارت در خارج کشور سطح اطلاعات و مهارت و روابط رو افزایش بدم و پیگیری کنم و ببینم چه چیزی میتونم یاد بگیرم که به تجارتم کمک کنه تا بهتر بشم

    برای همین در روز حدود 3 تا 4 ساعت تو سایتهای خارجی دنبال محصولات مشابه خودم هستم و شرکتها و همکارهای خودم رو پیدا میکنم که دارند عین محصول رو تولید و صادر میکنند و کلی اطلاعات فنی ازشون میپرسم و کلی ایده میگیرم برای ادامه کار ( از طریق گوگل ترنسلیت چت میکنم ) و هر روز چند تا نکته یاد میگیرم

    و جدا از اون در روز کلی ویدیو آموزشی در مورد صادرات و تجارت یاد میگیرم و همش دنبال این هستم سطح اگاهی خودم رو در حوزه کاری خودم افزایش بدم

    4.. بعد بیایید تو هر مرحله که کارتتون برای بهبود انجام دادید بنویسید و ببنید که چقدر پیشرفت کردید

    خداشکر این کار رو من تقریبا هر روز تو تمرین ستاره قطبی خودم یادداشت میکنم و بهبودها و پیشرفتهای روزانه خودم رو مینویسم حتی اگر یه پیشرفت کوچولو باشه بارها هی به یاد خودم میارم و سپاسگزار خدا هستم

    مثل همین فایل اموزشی که گوش دادم و تمرینم رو انجام دادم این هم در راستای بهبود و پیشرفت روزانه من بود

    افرین عمران تو فوق العاده‌ای تو ارزشمندی تو هر روز داری نسبت به دیروز خودت بهتر میشی و این خوبه و این عالیه

    خدایا شکرت بابت اینکه منو هدایت کردی تام‌ترین این جلسه رو انجام بدم و یه بدم دیگه باز رشد کنم خدایا صد هزار مرتبه شکرت

    استاد بینهایت سپاسگزارم تمریناتتون فوق العاده‌ست عالیه کمک میکنه از درون خودمون رو بشناسیم و بهتر بفهمیم کجا ایراد داریم

    انشالله هر کجا از این کره خاکی هستید در پناه رب شاد ، سالم ، خوشبخت ، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید

    فعلا

    یا حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  10. -
    سید عظیم بساطیان گفته:
    مدت عضویت: 1131 روز

    بنام خداوند بخشنده ی مهربان ”

    سلام و درود فراوان بر استاد خوبان و یار دیرینش خانم شایسته ی، شایسته

    سلام بر رفقای جان ”

    امیدوارم در بهترین حالت و احساس، خودتون باشید ”

    بقول دوستمون زری عزیز ، استاد توی فایل قبلی منفجر کردید و واقعا بهتون تبریک میگم چقدر خوب روی خودتون کار کردید و چقدر خوب انگیزه میدید و باعث میشید بیشتر به درون خودمون نگاه کنیم ”

    و از زاویه های مختلف خودمون رو کالبد شکافی کنیم ” ببینیم چکاره ایم”

    و تکون دادید ما رو توی این فایل ”

    و من خیلی فکر کردم تا بیام بنویسم ”

    در مورد سوال اول ”

    به نظرم یه، جاهای خوب عمل کردم و راضی هستم ولی تو بعضی از چالش های کاری احساسی عمل کردم و نتایج دلخواه رخ نداد ”

    یه مثل معرف داریم میگن میشه به دیگران دروغ گفت ولی نمیشه به خودت دروغ بگی”

    بعد از آشنایی با شما قطعا نتایجی بهتری گرفتیم دیدمون به مسائل خیلی بهتر شده”

    روی خودمون بیشتر کار میکنیم و هر جا که خوب نباشم یاد حرف های شما می افتم و سعی میکنم برم برای بهترشدن ”

    من به کارم خیلی علاقه دارم و همیشه میگفتم چرا نتایج خوبی نمیگیرم ”

    و بعضی مواقع واقعا زده میشدم ”

    ولی الان که باورها مو درست کردم قطعا خیلی بهتر و بهتر شدم ”

    چون کسی که میگه می تونم و کسی که میگه نمی تونم ” هر دو درست فکر میکنن ”

    اونیکه میگه می تونم حتما می تونه،

    و اون کسیکه میگه نمی تونم پس نمی تونه ”

    هیچ کاری بنظرم نشد نداره و می تونی انجام بدی ”

    چالش ها اومدن ما رو رشد بدن و ذات جهان مادی همینه ”

    اگر درست فکر کنی ، و نگاه کنی زمانی که تشنه ای میری سمت آب … زمانی که پول نداری میری سمت ثروت …و پولدار شدن ”

    من اگر قبلا بود مشکلی پیش میومد ، نجواها زیادی میومد سراغم و بد و بیراه میگفتم و میزدم تو جاده خاکی ….

    والان بعداز آشنایی خیلی دیدم بهتر شده ، و اصلا عوامل بیرونی رو دخیل نمیدونم ”

    و

    میگم کسی که باید حرکت کنه منم ،من ”

    جاده زندگی هم صاف باشه خوابت میگیره ”

    دست اندازها هم نعمت اند ”

    تو شرایط سخت و چالش ها انسان خودشو تجربه میکنه ”

    قرار نیست همه موفق بشن ”

    بعضی مواقع وقتی تضاد بزرگی رو پشت سر میذاری و موفق میشی ”

    بعد از اون اگر تضاد کوچیکی پیش بیاد تو دلت و درونت میگی منم اونم تضاد بزرگ رو حل کردم اینکه چیزی نیست و اعتماد بنفست هی میره بالا….

    باید با قدرت ، و شعور حاضر بشی ”

    باید این شعور باطنی رو کسب کنی و درس تسلیم نشدن و پیروز شدن بر چالش ها رو پاس کنی ”

    کائنات ،

    هیچ وقت بخاطر اشتباهات ما مسیر خودشو عوض نمیکنه دوست عزیزم ”

    این ماییم که باید مسیرمون رو عوض کنیم ”

    کائنات با تصورش چیزهایی رو میدونه و می بینه که خودمون هم نمی بینیم ”

    دوست عزیز ”

    برای همینه به خیلی ها پول نمیده ”

    کائنات پسورد اجازه ورود پول رو به خیلی از آدمها نمیده،

    باید قوانین رو یاد بگیریم و بهش احترام بذاریم و اگر در مقابل این همه شعور سر تعظیم فرود نیاریم، از پسورد و رمز عبور خبری نیست ”

    ما باید به جهان ثابت کنیم که می تونیم ”

    و به قوانینش احترام بذاریم ”

    اون موقع مثل چراغ جادو ”

    میگه فرمان بردارم سرورم ”

    در پناه جان ، جانان باشید ”

    دوستون دارم و عاشقتونم “

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای: