اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
باسلام و ادب حضور استاد عزیزم و مریم جان عزیزدل و سلام به دوستان که این متن را مطالعه می کنید .
ترس هایی که من با آن درگیرم و باعث آزار و اذیت من می شوند
1_ترس از بی پولی و اینکه پولم مثل این چند ماه اخیر تا پایان ماه نکشه و من بی پولی را دوباره تجربه کنم .این ترس به حدی هست که از روز اول ماه من با ترس از کمبود پول مواجه هستم و پول موجود در کارتم در حال آب شدن و تمام شدن هست و من این آب شدن و تمام شدن را با چشمان وحشت زده می بینم
2_ترس دوم من ترس از تایید نشدن و بی مهری اطرافیان هست .به حدی که گاهی خودم را به آب و آتش می زنم تا حرکتی انجام دهم که مورد تایید دیگران باشد که البته از عزت نفس پایین من می آید .
3_ترس از جا ماندن و رشد نکردن و حسرت یک زندگی ایده آل و نرسیدن به آرزوها و خواسته هایم هست که همیشه از این موضوع وحشت دارم که نتونم با اینکه تلاش و برنامه ای که برای زندگی ام ریخته ام بی نتیجه و نامید گردم .
4_ترس از کم گذاشتن برای فرزندانم و اینکه مادر خوبی نباشم .می ترسم که در آینده فرزندانم به خاطر مشکلات مالی و هزار علت دیگه موفق نباشند و یا مرا سرزنش کنند .که البته باید باور کنم من خدای آنها نیستم ولی استاد عزیز هر زمان که ناتوان از برآورده کردن هزینه ها و خواسته های سه فرزندم هستم به شدت خودم را سرزنش می کنم که چرا در شغل معلمی ماندم و چه کار می توانم انجام دهم تا گشایشی حاصل شود .
5_ترس از پیری و افتادگی .به شدت از پیر شدن بیزارم .همیشه موهای سفیدم را با رنگ می پوشانند دوست دارم پر انرژی و شاداب باشم .از گوشه. نشینی و شکایت از درد و بیماری بیزارم .همیشه خودم را عالی نشان می دهم که البته خدا را شکر از سلامتی کامل برخوردارند .
این چند مورد از ترسهایم بود که با عشق نوشتم تا راهی برای غلبه بر آنها با یاری خداوند مهربان بیابم ..
ترس ترس ترس ترس از هرچی بترسم فکرشومیکنم از چیزی ک نترسم فکرشونمیکنم و این که احساس ترس و فکر ترس از هرچیزی دقیقا اون تو زندگیم نمایان میشه امسال برای محرم نه عزاداری کردم نه سیاه پوشیدم نه کاری انجام دادم برعکس سالهای قبل ….
نشستم خونه زیارت عاشورا خواندم دوبار وسلام اصلا منی که جدرجدمذهبی و هیئتی هسیم وقتی میرفتم بیرون مردمرو میدیدم تو اون گرما دارن عزاداری میکنن اصلا به دلم میفتاد من برم یه جای خنک یا کتاب بخونم یا فایل گوش بدم خببب
کلا طرز فکرم عوض شده وقتی این رفتار منو چند نفر از اعضا خانواده دیدن یه حرفایی بهم گفتن وای که توکافر شدی ایمانتوازدست دادی امام حسین طردت کرده منو میگی ترس وجودمو گرفت که نکنه دارم اشتباه میرم نکنه اینا راست میگن وووووو
ترس رو بیشتر اطرافیانمون به من داده اند با نااگاهیشون ولی دلم اروم بود که اشتباه نمیکنم به خودم میگم شاید این باوری که امسال دارم درسته ولیییی این ذهن همش باز میترسونه
یکی اینکه واقعا میترسم تایید نشم تو فامیل و این تایید نشدن چه بلاها سرم اورده یا اینکه ترس دارم نکنه اتفاقی برام بیفته خانوادم تنها بمونن خیلی ترس ها دارم فکر ترس پشت بندش فکر ترسه
خیلی وقتا من شبا میخابم وترس میاد سراغم نکنه فردا فلان اتفاق بیفته نکنه فلان بشه تا صبح درگیر یک فکر پوچوشیطانی صبح که بلند شدم رفتم سرکار دیدم هیچ اتفاقی نیفتاده فقط این ذهن من ریپ زده منو ترسونده و قتی از مسئاله ای توزندگیم ترسیدم رفتم بحرش فکرشو کردم فکرشوکردم گنده اش کردم ولی خدا شاهده خداشاهده خداشاهده وقتایی بوده وصل خدا بودم همون فکر ترس اومده گفتم خدا هسسسسسسسسسست همون فکره همونجاااا خاموش شده امروزا میخام تا عید شغل دومم شروع کنم باز ترس میاد نکنه بازار نباشه نکنه ضرر کنی وووووو
ولی قوربون استاد عزیزم برم یادمون داده بگردم دنبال الگوها که موفق شدن تو این کار
یکی از خواسته هام اینه یک روز استاد عباسمنش رو بغل کنم صادقانه قلبا میگم
ترس از تنهایی سفر تفریحی رفتن رو دارم، چند ساله هی میگم برم کیش ، برم شمال و … هی عقب انداختم ، همش میگم یکی همراهم باشه واقعا دوس دارم غلبه کنم بر این ترس
ترس دیگ واقعا خیلی شخصیه ولی میگم ، ترس از داشتن رابطه با جنس مخالف ( ترس از خانوادم دارم)
ترس از اینک مهاجرت کنم تنهایی و بخام ی کار جدید تو کشور یا شهر جدید شروع کنم
سلام استاد عزیز اولا بگم به نسبت 3 4 سال پیش خیلی خوش تیپ تر جذاب تر شدید
من یکی از الگو های تکرار شونده ام فراموش کردن وسایلمه خیلی اذیتم میکنه دیروز پسر عموم ازم سویچمو گرفت 30 ثانیه بعد دنبال سوییچ میگشتم یادم نیومد ک کجا گذاشتم بعد پسر عموم بهم گفت من ازت گرفتم
همش فکر میکردم خوب کم حواسم دگ
اینکه دست خودم نیس… ولی نفهمیدم فراموشی چ ربطی به باورها داره اگه میشه کمکم کنید !
از ترسهام بگم از ارتباط گرفتن با اشخاص جدید جوری ک دوست م بشن میترسم اینم میدونم ک باید رو احساس لیاقت کار کنم 000
سلام خدمت استاد عزیزم عباسمنش و استاد مریم شایسته و دوستان و یاران سایت عباسمنش دات کام
چه ترس هایی دارید که هنوز نتوانسته اید بر آنها غلبه کنید و همچنان از مواجه شدن با آنها فرار میکنید
ترس از انتقاد یکی از بزرگترین ترسهام که هنوز نتوانسته بر آن غلبه کنم البته به لطف خداوند با آموزه های استاد کمی بهتر شده ام در غلبه بر این ترسم ولی چون این ترس از انتقاد یکی از بزرگترین ترسهام هست هر وقت که در شرایطی باید یک تصمیم بزرگی بگیرم باز این ترس هست
ترس از موفق نشدن این ترس باعث شده که خیلی بخوام عجله کنم و زیاد به خودم فشار بیارم که زودتر به خواسته هام برسم چون میترسم دیرتر به خواسته هام برسم و دیگه اون موقع نشه از موفقیت هام لذت ببرم و این ترس و عجله کردن باعث شده زیاد از مسیر رسیدن به خواسته ها لذت نبرم و بیشتر تقلا کنم برای موفق شدن
ترس از عدم تایید شدن توسط دیگران
ترس از طرد شدن
ترس از درخواست کردن
ترس از ابراز نظر و عقاید
ترس از مخالفت با دیگران
ترس از سوال کردن
ترس از ن شنیدن و ن گفتن
ترس از تحمل نکردن
ترس از تاریکی
همینطور که پیداست بیشتر ترسهام در روابط هستن به خاطر عزت نفس پایینی که دارم و این باعث شده در روابط خیلی آسیب ببینم
خدا را سپاسگزارم که دستم رو گرفت و تنهام نگذاشت و هدایتم کرد به این سایت و این استادان پیام آور نور و توحید که روز به روز دارم بیشتر ازشون یاد میگیرم و به خودشناسی بیشتری رسیده ام و به طبع از لحاظ سلامتی و آرامش خیلی بهتر شده ام که از بزرگترین پاداشهایی است که خداوند به من داده و به لطف خدا دارم هر روز بیشتر روی باورها کار میکنم که بهترشون کنم و بی شک پاداشهای بزرگتری در راه است از جانب پروردگارم که تمام ستایش ها از آن اوست
در پناه رب العالمین شاد سالم خوشبخت ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید
با سلام مجدد من یادم رفت در کامنت قبلی بنویسم این که من از این می ترسم که وقت مردنمبرسه ومن آماده رفتن نباشم وبمیرم وهمش حسرت بخورم یا این که فرشتگان مرگ وقتی سوال می کنند که چگونه زندگی کردی ومن بگم من زارو ذلیل بود و مستضعف بودم واونا بهم بگن مگر زمین خدا پهناور نبود که مها جرت کنی از این می ترسم که مرگم فرا رسد ومن هنوز خودمو نشناختم خدارو نشناختم الهامات و نشناختم و وقتی هم نشناسی عملی هم نمی کنی من از گفتن حرف وخواسته هام به همسرم می ترسم از این می ترسم که جواب درست وقانع کنند که نده هیچ دیگه ول نکنه وهی مثال وحرف بزنه که دیگه خسته بشی ویا باید باهاش بحث کنی که من اصلاً دوست ندارم و دارم سعی می کنم رو خودم وخدای خودم حساب کنم باسپاس فراوان
سلام ب روی ماه استاد عزیزم و بانو شایسته بزرگوار و دوستان خوبم
قبل از هرچیزی یه داستان کوتاه از اتفاقی ک امشب برام افتاد رو بگم خدمتتون امشب با یکی از دوستانمون قرار شد ک بریم برای شام بریم پارک و چون محرم هست و اون دوستمون و همسرشون مذهبی هستن من موقع آماده شدن و لباس پوشیدن ترس اومد سراغم ترس از اینکه باید لباس بلند بپوشم لباس مشکی بپوشم حجاب زیاد بگیرم تا اون دوستمون به من اخم نکنه یا حرفی درموردم نزنه و کلییی ترس دیگه… تو کل مدت زمانی ک بیرون بودیم داشتم ب این رفتارم فکر میکردم ک کاااملا از ترس بود ترس از فکر دیگران، ترس از طرد شدن، ترس از اینکه دیگران دوسم نداشته باشن، درموردم حرف بزنن و اینکه من باید اونهارو راضی نگه میداشتم.
ایییننن همهههه ترس در یک تصمیم اشتباه نهفته بود و من این تصمیم رو از سر ترسی ک از فکر دیگران نسبت ب خودم داشتم گرفتم ، و حالا این فقط یک نمونه ش بود الان داشتم با خودم میگفتم ببین چققققققققققدر تصمیم دیگه و رفتارهای دیگه هم در طول روز از خودت بروز میدی فقط و فقط ب خاطر ترس هات و این یعنی نبود ایمان و این یعنی به علت داشتن ترس چه تصمیم های احمقانه ای ک تو زندگیم میگیرم و چققققققققدر خنده دار…
و این شد ک الان ک ساعت نزدیک ب 4 صبح هست هدایت شدم ب شنیدن این فایل بینظیر از استاد با عنوان((ترس)) خدایا شکررررت شکرت ک تو این بنده ترسوت رو هدایت میکنی و دعوت میکنی ب(( ایمان)) به قوی بودن…
و امان از انسان فراموشکار ، امان از انسان ترسو …
ک هررررچی میکشم از همین ترس ها و نبود ایمانه
هرررچی میکشم از سر همین فراموشکار بودنم هست این ک ب رااااحتی یادم میره ایمان چیه… کجا باید شجاعتم رو نشون بدم و برم تو دل ترس هام
بخدااا ک تماام این حرف هارو دارم ب خودم میزنم و بس…
ب لطف خداوند مهربان و استاد عزیزدل اگر بخوام فکر کنم درمورد خودم و بگم درمورد ترس هام اول از همه تعددشون من رو متعجب میکنه و بعضا ترس های احمقانه و واهی ولی ب هر حال چیزیه ک من باهاشون درگیرم و باید باااااااید اصلاح بشن
اولین و بززززرگترییین ترس کل زندگیم حتی از سن کم این بود ک از داشتن یک رابطه صمیمی یا رابطه عاطفی ب شدددت ب شدددددت ترس دارم بهتره بگم وحشت دارم از اینکه شروع یک رابطه در ذهن من مساویه با شروع مورد سوء استفاده قرار گرفتن و اول زجر و گریه و ناراحتی و جدایی و انزوا و….
ترس از آدمهای جدید چون نمیشناسمشون پس ممکنه بهم آسیب برسونن برای همین تعداد دوست هام ب شدت کمه و رابطه خاصی با هیچ کسی ندارم
ترس از اینکه نکنه آدمهای اطراف من نامناسب باشن؟ پس باهاشون دوست نمیشم و رابطه ای رو شروع نمیکنم تا آسیبی بهم نرسه
ترس از مکانهای جدید و ناشناخته و ترس از گم شدن
ترس از افکار دیگران درمورد خودم ، اینکه بقیه چ فکری درموردم میکنن ؟نکنه از من خوششون نیاد؟ نکنه کسی دوستم نداشته باشه؟ نکنه نکنه نکنه…
نکنه بقیه فکر کنن من بد سلیقه هستم…
ترس از اینکه نکنه فلانی ازم ناراحت بشه نکنه دلش ازم بشکنه و ب خاطر همین موضوع من کلی جاها حرفی نمیزنم و سکوت میکنم در صورتی ک باااید حرف بزنم و از خودم دفاع کنم ولی…
امان از ترس ک اجازه نمیده و اون ب جای من تصمیم ب عمل میگیره
ترس از تجربه جدید ک نکنه خوب در نیاد ،نکنه ب ضرر من باشه، نکنه برام حرف درست بشه، نکنه منو ب مسیر اشتباه ببره فلان تجربه و…
ترس از تنهایی ،ای خدااا ترس از تنهاییی
این ترس خییلیییی روی زندگیم و کنترل ذهنم تاثیر های بدی گذاشته ،چون میترسم تنها بمونم پس مجبور میشم با افرادی وقت بگذرونم ک کاملا نامناسب هستن و کل فضای ذهن من با حرف های مضر اونها پر میشه و هرلحظه کنترل ذهن برای من سخت تر و ترس هام بیشتر و بیشتر میشه
ترس از آینده مالی ام ترس از اینکه قراره چه اتفاقاتی برای من و خانوادم بیوفته بیشتر ترسم برای خانوادم هست برای پدرم مادرم برادرم ،ترس از اینکه اگر من کنارشون نباشم چ اتفاقی قراره براشون بیوفته؟؟؟….
ترس از مسخره شدن ،و همین باعث میشه و اجازه نمیده ک من (( خودم باشم)) و داااااائم باید اَداد دربیارم تا مسخره نشم و از خودم دور تر و دورتر میشم.
ترس از داشتن صداقت و صافی با دیگران ، من ب این باور دارم ک ((اگر من با هر کسی صاف و صادق باشم روراست باشم ،قطع ب یقین و حتتماااا اون فرد با من دو روئه و ب من بد میکنه و جواب خوبی حتما بدی هست و خوبی های من همییییشهههه بی جواب میمونه و هییچ کس قدر خوبی های من قدر صداقت من رو نمیدونه و درنهایت باید ب من نامردی بشه)) و الگوی این باور سمی من پدرم هست ک ب تازگی متوجه ش شدم و ب همین دلیل با داشتن این باور من از داشتن صداقت با دیگران میترسم و سعی میکنم خیلی در روابطم صداقت ب خرج ندم
ترسِ از دست دادن هم خییییلیییی زیاد برای من بزرگه و هررررچیزی رو ک دارم دوروبرم ترس دارم وحشت دارم ک از دستشون ندم و جالبه ک حتی از بودنش و داشتنشون هم لذتی نمیبرم و این ترس ک یک روزی از دستش میدم ،لذت بودنشون رو هم از من گرفته
ترس از تاریکی، هنوز هم فکرهای عجیب غریب ب سرم میزنه وقتی تو تاریکی قرار میگیرم و موقع خواب دائم از خواب میپرم و میترسم
ترس از پول داشتن و پولدار شدن چون فکر میکنم دیگران مسخرم میکنن و هی میخوان بپرسن از کجا اوردی این پولارو؟؟؟
ترس از مردها و پسرها چون از بچگی مادرم بهم گفته زن ها موجودات ضعیفی هستن و کالای لذت رسوندن ب مردها هستن و مردها هم موجوداتی قوی و نافهم و سوء استفاده گر هستن و اگر گیرت بندازن بیچارت میکنن
(( البته با عرض عذرخواهی فراوون از تمام آقایون عزیزی ک کامنت بنده رو میخونن ، همگی عزیزدل من هستین، محترم و شریف و دوست داشتنی هستین برای من ، ولی چ کنم ک این باور من هست و دارم روش کار میکنم ک دیگه از شما مخلوقات مهربون و خوب خدا نترسم ک همگی فاااارغ از جنسیتمون تکه ای وجود پاک خداوند هستیم و همگی خوبیم))
ترس از اینکه هیییچ جنس مذکری از من خوشش نمیاد با بهتره بگم من هیییچ جذابیتی برای دیگران و ب خصوص جنس مخالف ندارم و این من رو میترسونه
ترس از یادگرفتن چیزهای جدید ک نکنه خوب یاد نگیرم، نکنه دیگران از من تو یادگیری فلان موضوع بهتر عمل کنن؟…
ترس از بودن دریک جمع مردونه و صحبت کردن با آدمها
من در زبان انگلیسی خیلی خوب هستم و ب شدت میترسم به دیگران آموزش زبان انگلیسی بدم چون فکر میکنم نمیتوتم خوب آموزش بدم، نمیتونم خوب و درست مطلب رو به فرد نقابل برسونم و این ترس میاد سراغم ک اگر خوب آموزش ندی مجبور ب بازگشت وجه میشی و مورد تمسخر دیگران قرار میگیری، ترس از اینکه کلیییی استاد و معلم زبان و آموزش دهنده های بهتری از من وجود دارن ، کی میاد از من زبان یاد بگیره؟؟ و همین باعث میشه بترسم و نتونم از این توانایی بینظیرم در جمعی تعریف کنم در صورتی ک اطرافم کلللللیییی آدم وجود دارن ک میدونم مشتاق یادگیری زبان هستن،ترس از اینکه کسی بابت آموزش های من پول نمیده و باید مجانی کار کنم و از طرفی هممادر من کلااا یاد گرفته و ویژگیش این هست ک نمیتونه کسی رو تشویق کنه و بعضی اوقات مسخره هم میکنه ، میترسم ک من رو هم مسخره بکنه ک هرچند امروز این کار رو هم کرد، چون قرار شد من به فردی زبان انگلیسی رو آموزش بدم ک چندین سال از من بزرگتر هست و مادرم سر همین موضوع من رو مسخره کرد ،چون فکر میکنه من علم کافی رو در زبان انگلیسی رو ندارم در صورتی ک من علم کافی برای آموزش دادن رو دارم و ب همین دلیل خیلییییی ناراحت شدم و ترسم هم بیشتر…
ترس از تنها گذاشتن خانوادم و مهاجرت کردن چون فکر میکنم ک باید کنار خانوادم باشم و اگر من نباشم یه سری کارها خوب پیش نمیره ،یه جورایی بهتر بگم نشستم جای خدا و دارم ب جای خدا برای خانوادم تصمیم میگیرم و اجازه نمیدم خداوند خداییشو بکنه…
ترس از آینده ، ترس از نکنه نشه ها…ترس از فردا…ترس دور شدن از خداوند و مسیر درست، ترس از اینکه نکنه نتونم تغییر کنم و زنوگیم رو تغییر بدم و بعد در همین حال بمیرم… ترس از اینکه نکنه مثل پدرم و گذشتگانم زندگی کنم
ترس از اینکه نکنه کسی دوستم نداشته باشه…
ترس از ازدواج ترسِ برنیومدن از هزینه های ازدواج و اینکه تو ایران کلا باب هست ک مادر شوهر و خواهر شوهر، عروس رو بیچاره میکنن و کرم میریزن ب عروس و زندگی مشترکش
از طرفی هم از داشتن رابطه هم میترسم اینه ک خیلیی جالبه برام…
از اینکه یک رابطه عاطفی داشته باشم ب شدت وحشت دارم چون با باورهای سمی و خطرناکی ک دارم فقط ویژگی های ناجالب و بد طرف مقابلم رو بیرون میکشم و ب راحتی اون فرد رو برای خودم یک شیطان میکنم و وجه شیطانی و پستش رو بیرون میکشم نسبت ب خودم و همیین باعث ترس و وحشت زیاد من شده ک باعث شده همیشه من تنها باشم و اگر هم وارد رابطه ای بشم داااائما ترس دارم و این ترس ها درنهایت باعث جداییمون میشه و این ب خاطر ویژگی خود من هست
ترس از اینکه حتتما کسی ک با من در رابطه عاطفی هست فرد کس دیگه ای رو هم ب غیر از من دارم و دقیقا همین فکر و همین ترس باعث میشه برام اتفاق بیوفته
ترس از اعتماد ب دیگران ک هرربار ب هر کسی اعتماد کنی بی اعتمادی میبینی و اصلا انگار این یک قانونه ک باااایددد به اعتمادم بی اعتمادی بشه، اگر نشه تعجب میکنم
اگر کسی با من خیلی مهربون باشه مثلا از دوستانم یا فامیل ، اونجاست ک این ترسم کار میکنه ک حتتمااا یه کاسه ای زیر نیم کاسش هست و میخواد یه پاپوشی یه حرفی برام دربیاره یا چیزی ازم میخواد ک باید براش انجام بدم یا حتتمااا آدم دورویی هست و الان داره نقش بازی میکنه واسه من
ای خداااا ک هرررچی بگم از ترس هام کم گفتم فقط باید بگم نبود ایمان ،ترس چ ها ک با آدم نمیکنه…
فقط از خداوند میخوام بهم قدرت بده بهم ایمان بده بهم کمک کنه ک بتونم تو دل این ترس هام برم ک بیشترینش هم ترس در روابط هست و بتونم روی شیرین زندگی رو ب خودم بچشونم و ببینم ک همه چیز انققدر ساااده بوده و فقط من بودم ک تو لاک ترس هام قایم شده بودم
از خداوند برای همههه دوستان عزیز هم هدایت و ایمان میخوام انشالله خداوند کمکمون بکنه ک با ایمان تو دل ترس هامون بریم و ریشه شون رو پیدا کنیم و رفعشون کنیم و جایگزینشون کنیم با ایمان با شجاعت با شهامت تا بتونیم لذت زندگی کردن با ایمان و آرامش رو تجربه کنیم الهی آمین
عاااااااااااااشقتونم استاد عزیزم خانم شایسته زیبارو و دوستان خوبم
بازهم تشکر فراااااوااااان از استاد خوبم بابت این فایل درجه یک و بینظیر ممنونم ک بازهم دری از درهای هدایت رو ب رومون باز کردین بهترین ها نصیبتون استاد عزیزم
همگییی درپناه الله یکتا شاد و سلامت و با ایمان و ثروتمند و خوشبخت و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید .
سلام دوست عزیز من به نوبه خودم بهتون تبریک میگم چون اعتماد به نفستان خیلی خوبه وتونستین هرچی رو که تو ذهنتون بودروبگین من خودم واسه نتیجه گرفتن از آموزشها نظر بفرستم که نتونستم چراکه ذهنم گفت این همه مرد بیان چگونگی فایق شدن به یه درد زنونه روبخونن زشته البته فک کنم از نداشتن عزت نفس..
از طرفی من تمام عمرم انسان صادقی بودم وهستم، دروغ گفتن ترسو اضطراب داره و از طرفی وقتی فرکانس دروغ رو به دنیا میفرستی دنیا هم از همون جنس برات توزمینه های مختلف میفرسته ..من این رو بلد بودم و خواستم بگم بازم ممنون
به نام خداوند بخشنده مهربان، خداوند هدایتگر من و همه دوستان به شرط باور قلبی به خودش
درود بر شما استاد عباسمنش عزیز
استاد جان در مورد ترس باید بگم که مقوله بسیار بزرگیه که همه ما باهاش درگیر هستیم
ترس شاید بشه گفت مهمترین عاملیه که ما بواسطه اون شرک میورزیم و هرچقدر جلوی ترس هامونو بگیریم کمتر مشرک میشیم و ایمانمون بیشتر میشه
باید بگم خودم قبلا خیلی ترس ها داشتم ، که خداروشکر الان خیلی بهتر شدم ولی بازم باید روشون کار کنم، مثلا ترس از اینکه تو کاری که انجام میدم اشتباه کنم و دوست داشتم که کارمو بدون نقص انجام بدم، ولی الان متوجه شدم که من انسانم و هرکسی اشتباه میکنه و نباید از خودم انتظار بی جا داشته باشم، یا مثلا ترس داشتم از انتقاد شدن دوست داشتم همه ازم راضی باشنکه اونم کار محالیه، یا مثلا ترس داشتم از اینکه کسی رو ناراحت کنم یا منظور منو بد برداشت کنه، یا ترس از این داشتم که با مشکلات مالی روبرو بشم
در کل همه این ترس ها با آموزه های شما و لطف خداوند بهتر شده ولی بازم باید روشون کار کنم
بامید خدا حرکت میکنیم به سمت جلو برای اهداف بزرگتر
اول که متن فایل رو خوندم قبل اینکه گوش بدم یه کوچولو فکرکردم گفتم ععع من که از هیچ چی نمیترسم خخخخ به خودم مغرور شدم بعداز گوش دادن زیاد و عمیق فکرکردم خداروشکر ترس زیادی تو زندگی ندارم یعنی قبلا که با قوانین اشنانبودم خیلی میترسیدم از همه چی موارد کوچک و بزرگ که الان که فکرمیکنم همون ترسها باعث شدن من کمی درزندگی عقب بیافتم، الان که خدارو شناختم و درمسیر هدایتش قرارگرفتم خداروشکر قلبم قرصِ ایمانم محکمه و با تکیه برخداوند ترسها زیادی ندارم،خداروشکر.
یکی از بزرگترین ترسی که دارم شایدخنده دار باشه ولی از آبروریزی کردن مادرم میترسم مادم بیماری دیابت و اعصاب داره و متاسفانه با هر فکر و حرف کوچکی شروع به دعوا کردن و قاطی کردن مسائل داره و من و خانواده شوهرم رو هم به رگبار میبنده و میترسم پیش خانواده همسرم آبروریزی شود و من خجالت بکشم من خداروشکر که رابطه ی خوبی با اونها دارم، نمیدونم چیکارکنم برخورد جدی و منطقی با مادرم هم جواب نمیده اگر پیشنهاد و راهنمایی دارید خوشحال میشم بهم بگید.
یه ترس کوچولو هم که دارم اینه از هنرو توانایی که دارم و استفاده میکنم میترسم بطورجدی استفاده کنم و در مسیر تواناییها پیشرفت کنم چون میترسم نتونم خراب کنم.
حالا که مینویسم و فکرمیکنم من اعتماد به نفس خوبی ندارم اصلا باخودم نمیدونم چندچندم؟
خدایا از تو میخواهم مرا راهنمایی کنی و راه درست را به من نشان دهی، خدایا شکر که با سایت استاد عباسمنش آشناشده ام و میتوانم از مطالب مفید استفاده کنم.
من هنوز این فایل رو ندیدم و جالب بود که تصمیم گرفتم تک تک این الگوهارو گوش بدم و خیلی دقیق هر روز بهشون بپردازم اما این فایل ترس رو که دیدم اومده رو سایت تا الان نگاهش نکردم.میدونم کلا توی زندگیم خیلی ترس دارم ولی الان میخوام چندتا موضوع رو بگم که برام خیلی مهم هستن و همون احساس ترسو وحشتو بدجوری بهم دادن. وقتی نوشتم وحشت میگم بخودم میگم نه بابا دیگه وحشتم نیست ولی واقعا ترسش یجوریه،وقتی به خودشناسی میپردازی و وقتی الگوهارو پیدا میکنی تن و بدنت میلرزه دو تاشو که اخیرا بهش فکر کردم میگم:
اول این که من سالهاست از شهرم اومدم بیرون و جای دیگه ای زندگی و کار میکنم.یه قدم شجاعانه اما چند شب پیش اشکم درومد ازینکه چطور هنوزم که هنوزه الگوهایی رو در زندگیم تکرار میکنم یا احساس عذاب وجدان و ترسهایی رو دارم و با یه زنجیر خودم رو وصل کردم به حدود 2000 و خورده ای روز گذشته ام، وقتی اینو حسش کردم گریه امونم نمیداد و خیلی هم خدارو سپاسگزاری کردم.احساس عذاب وجدانهایی که هنوز به یه حرکت مربوط به 2000 روز گذشته منه(همون اقدام برای اومدن به شهر دیگه)،اخه مگه میشه،مگه میشه خودتو به اسارت بکشی،مگه داریم ستمکارتر از من، و دیروز فایل گفتگو با دوستان قسمت 66 رو دیدم سه بار دیدمش خیلی مفهوم تکاملو برام بیشتر جا انداخت یه نگاه کردم بخودم و زندگیم،میدونید قدرت دیدن خوبیهام خیلی از دست رفته، ولی بعد از تقریبا یک هفته سپاسگزاری که خودمو مقید کردم شبی ده تا مورد رو بنویسم دیشب قلبم یچزیاییو بهم گفت نوشتم خودم ذوق کردم که عهههه راست میگه هاااا چرا تا الان چیزی پیدا نمیکردم برای شکرگزاری،چرا نمیدیدم.چرا قلبمو بستم بروی دیدن خوبیها و نعمتها و باز هم ستم کردم به خودم.
باید بگم ستم میکنم به خودم نه کردم.هنوز فعلش مضارعه، و امروز بازم تحت تاثیر اگاهیهای فایل مصاحبه با دوستان که استاد با اقا عرشیا صحبت میکرد.داشتم فکر میکردم که اره توام باید عمل کنی دیگه بسه،دیدم من خیلی وقته دارم اینو بخودم میگم که عمل کنم که اره اگر عمل کنم درها به روم باز میشه با اینکه نمیدونم هنوز علاقه م چیه اگر یه حوزه ای رو انتخاب کنم و پیش برم و دانش و مهارتمو توش اضافه کنم کم کم یا شکل میگیره یا تغییر شکل میده به سمت چیزیکه ذوقش در من بیشتر میشه برای ادامه دادن و پول ساختن، ولی برگشتم باز یه نگاه به گذشته کردم که الگوهارو ببینم که چرا عمل نکردم پس،دیدم انتخاب و عمل کردن برام سخته انگار،دیدم اره انتخاب من تو کل عمرم انگار خطا جلوه داده شده،انگار هم خودم خطا دیدمش هم دیگران بهم خطا نشونش دادن.انگار برام انتخاب کردن که نه این راهو برو و من قبول کردم که من بلد نیستم راهی رو انتخاب کنم،انگار به ذهن من قبولونده شد که من حق انتخاب دارم ولی اگر انتخابی رو خودم تنهایی انجام بدم گند میزنم به زندگیم و چقدر زجر اوره این فکر یا باور، اینو تو جاهای مختلف در گذشته م حس کردم،یاد مثال عرشیا افتادم که گفت پدرو مادرم در ظاهر ساپورتم میکردن فارغ ازینکه باطنشون چی بود و این باعث شد اون چوب(استعاره از وجود خودش) که باید اتیش بگیره خیس نبود،خشک بود و با یه جرقه میتونست اتیش بگیره،خیلی مثالشو کلا دوست داشتم، امروز یه نگاه که به خودم کردم خودمو دورتر دیدم از خودم،احساس کردم بدنم پر زخمه پر از جای سیاهی و کبودی بود،واقعا تصویری اومد توی ذهنم و اولش به خودم گفتم وای خدای من، چه بلایی سر خودم اومده،نمیگم که مقصر کس دیگه ای،اما الگوهای من اشتباه بود و بی تاثیر هم نبود چون من قبولش کردم،من پذیرفتمش و یه باور اشتباه دیگه در من ساخته شد،یه سیلی دیگه به اعتماد بنفسم به عزت نفسم،من الگوی نامناسبی رو برای خودم انتخاب کردم.یه لحظه فکر کردم چرا خودمو دور دیدم،چرا خودمو یکی دیگه دیدم.یعنی خارج از خودم دیدم.اینجا فهمیدم که هنوزم من خودمو خودم نمیدونم،من نپذیرفتم همه اینهارو.نپذیرفتم که بابا اینها من هستم،همه این باورها چه خوب و چه بد من هستم.چرا خودمو بغل نمیکنم،یه بغل واقعی و بگم اومدم اینجا دارم پیش میرم. بخدا سخته،راست میگه استاد که تغییر جهاد اکبر میخواد، ولی بازم بخودم میگم خوب تو وقتی میگه سخته،سخت میشه برات دیگه.میدونی من عاشق شناختن خودم هستم،عاشق دوست شدن با خودم هستم با وجودیکه چندین ساله تلاش میکنم اما هنوز نشده اونکه باید بشه و از خودم راضی باشم،شاید بیشتر ناامید و مستاصل میشم و دلم میخواد به خودم بگم تو مجبور نیستی زنجیرهای گذشته رو به پات ببندی،جای زنجیرا روی تمام تنت مونده دختر،تو میتونی بازشون کنی،تو میتونی رها بشی،تو انتخابهای خوب هم داشتی،تو اگر انتخاب خوب نداشتی الان اینجا نبودی اما دلم میخواد سریعتر حرکت کنم دلم میخواد اقدام کنم،بسه حرف زدن و فکر کردن،ولی هنوز انقدر زیاد نشده اون اعتماد و جراتم و فکر میکنم بیشتر دارم تو این زنجیرا غلت میخورم تا بازشون کنم طول میکشه انگار راهشو هنوز پیدا نکردم ،قِلِقش دستم نیومده که خوب تو اینو فهمیدی حالا ازش رها بشو،میدونم قطعا میگیم تکامل میخواد،زمان میبره اما تکامل لزوما زمان نمیخواد کار کردن بیشتر منو و عمل کردنمو فقط میخواد که طی بشه. میگم باورهای مناسبشو دربیارم برای خودم و تکرار کنم و با منطق بخودم بقبولونم که نه منم میتونم انتخابهای درست داشته باشم ولی پیدا کردن منطقها انقدر برام ناواضحه و بیشتر شبیه حسه نه منطق که روی پایه محکمی قرار نمیگیره، اما من واقعا میخوام که حرکت کنم،واقعا میخوام که عمل کنم، این یکی از ترسهام بوده و چیکار کنم که ترسهام کمرنگ بشه و دست به عمل بزنم.چقدر ادم پیچیده ست یا چقدر من برای خودم پیچیده ترش میکنم؟! خدای من وقتی میگم من ذره ای از قانون هستم و جدا از اون نیستم چقدر جمله ش برام دوره چون یادم میره و دلم میخواد هزار بار بگمش اما چقدر دلنشینه این جمله، یه الگوی دیگه هم این بوده که انقدررر مسیر رها کرده دارم.انقدر تصمیم رها شده دارم و یه روز با انگیزه بودم و یه روز نه که میترسم که نکنه بازم همون باشم و به جون نمیخرم یبار دیگه امتحان کردنشو،مثل داستان اون سگهایی شدم که شرطیشون کردن و وقتی هم رها هستن بازم طبق شرطشون عمل میکنن و دیگه امتحان نمیکنن،تسلیمم اره تسلیم،اما نه تسلیم خدا، تسلیم و برده محدودیت هام هستم.زندان ذهنمو خیلی محکم ساختم و حس میکنم با این حرفا دارم محکمترش میکنم،نمیدونم چرا!وقتی میرم سراغ خودشناسی و اینجور چیزا بیشتر حس منفی میگیرم از شناخت این مدلی،شاید من هنوز نفهمیدم شناختن خودت باید چجوری باشه یا اینکه نفهمیدم خوب تو باید جوری خودتو بشناسی که از اون شناختت قدرت بگیری نه اینکه منفی تر بشه ذهنت یا حست بدتر بشه ولی فعلا این راهو انگار بلدم و نمیدونم درسته یا نه!
سپاسگزارم بابت همه اموزشهاتون
سپاسگزارم که مارو به خودمون نزدیکتر میکنید
پروردگارم تنها از تو یاری میخوام و تنها امیدم به توست
رب جهان کمکم کن که به راه راست برم،راه کسانیکه بهشون نعمت دادی و نه گمراهان
به نام خالق جان و جهان .
باسلام و ادب حضور استاد عزیزم و مریم جان عزیزدل و سلام به دوستان که این متن را مطالعه می کنید .
ترس هایی که من با آن درگیرم و باعث آزار و اذیت من می شوند
1_ترس از بی پولی و اینکه پولم مثل این چند ماه اخیر تا پایان ماه نکشه و من بی پولی را دوباره تجربه کنم .این ترس به حدی هست که از روز اول ماه من با ترس از کمبود پول مواجه هستم و پول موجود در کارتم در حال آب شدن و تمام شدن هست و من این آب شدن و تمام شدن را با چشمان وحشت زده می بینم
2_ترس دوم من ترس از تایید نشدن و بی مهری اطرافیان هست .به حدی که گاهی خودم را به آب و آتش می زنم تا حرکتی انجام دهم که مورد تایید دیگران باشد که البته از عزت نفس پایین من می آید .
3_ترس از جا ماندن و رشد نکردن و حسرت یک زندگی ایده آل و نرسیدن به آرزوها و خواسته هایم هست که همیشه از این موضوع وحشت دارم که نتونم با اینکه تلاش و برنامه ای که برای زندگی ام ریخته ام بی نتیجه و نامید گردم .
4_ترس از کم گذاشتن برای فرزندانم و اینکه مادر خوبی نباشم .می ترسم که در آینده فرزندانم به خاطر مشکلات مالی و هزار علت دیگه موفق نباشند و یا مرا سرزنش کنند .که البته باید باور کنم من خدای آنها نیستم ولی استاد عزیز هر زمان که ناتوان از برآورده کردن هزینه ها و خواسته های سه فرزندم هستم به شدت خودم را سرزنش می کنم که چرا در شغل معلمی ماندم و چه کار می توانم انجام دهم تا گشایشی حاصل شود .
5_ترس از پیری و افتادگی .به شدت از پیر شدن بیزارم .همیشه موهای سفیدم را با رنگ می پوشانند دوست دارم پر انرژی و شاداب باشم .از گوشه. نشینی و شکایت از درد و بیماری بیزارم .همیشه خودم را عالی نشان می دهم که البته خدا را شکر از سلامتی کامل برخوردارند .
این چند مورد از ترسهایم بود که با عشق نوشتم تا راهی برای غلبه بر آنها با یاری خداوند مهربان بیابم ..
به نام خداوند مهربان
سلام خدمت شما استاد گرانقدر و خانم شایسته بزرگوار
ترس ترس ترس ترس از هرچی بترسم فکرشومیکنم از چیزی ک نترسم فکرشونمیکنم و این که احساس ترس و فکر ترس از هرچیزی دقیقا اون تو زندگیم نمایان میشه امسال برای محرم نه عزاداری کردم نه سیاه پوشیدم نه کاری انجام دادم برعکس سالهای قبل ….
نشستم خونه زیارت عاشورا خواندم دوبار وسلام اصلا منی که جدرجدمذهبی و هیئتی هسیم وقتی میرفتم بیرون مردمرو میدیدم تو اون گرما دارن عزاداری میکنن اصلا به دلم میفتاد من برم یه جای خنک یا کتاب بخونم یا فایل گوش بدم خببب
کلا طرز فکرم عوض شده وقتی این رفتار منو چند نفر از اعضا خانواده دیدن یه حرفایی بهم گفتن وای که توکافر شدی ایمانتوازدست دادی امام حسین طردت کرده منو میگی ترس وجودمو گرفت که نکنه دارم اشتباه میرم نکنه اینا راست میگن وووووو
ترس رو بیشتر اطرافیانمون به من داده اند با نااگاهیشون ولی دلم اروم بود که اشتباه نمیکنم به خودم میگم شاید این باوری که امسال دارم درسته ولیییی این ذهن همش باز میترسونه
یکی اینکه واقعا میترسم تایید نشم تو فامیل و این تایید نشدن چه بلاها سرم اورده یا اینکه ترس دارم نکنه اتفاقی برام بیفته خانوادم تنها بمونن خیلی ترس ها دارم فکر ترس پشت بندش فکر ترسه
خیلی وقتا من شبا میخابم وترس میاد سراغم نکنه فردا فلان اتفاق بیفته نکنه فلان بشه تا صبح درگیر یک فکر پوچوشیطانی صبح که بلند شدم رفتم سرکار دیدم هیچ اتفاقی نیفتاده فقط این ذهن من ریپ زده منو ترسونده و قتی از مسئاله ای توزندگیم ترسیدم رفتم بحرش فکرشو کردم فکرشوکردم گنده اش کردم ولی خدا شاهده خداشاهده خداشاهده وقتایی بوده وصل خدا بودم همون فکر ترس اومده گفتم خدا هسسسسسسسسسست همون فکره همونجاااا خاموش شده امروزا میخام تا عید شغل دومم شروع کنم باز ترس میاد نکنه بازار نباشه نکنه ضرر کنی وووووو
ولی قوربون استاد عزیزم برم یادمون داده بگردم دنبال الگوها که موفق شدن تو این کار
یکی از خواسته هام اینه یک روز استاد عباسمنش رو بغل کنم صادقانه قلبا میگم
در پناه خداوند رحمن
سلام ب استاد عزیز و دوست داشتنی
ترس از تنهایی سفر تفریحی رفتن رو دارم، چند ساله هی میگم برم کیش ، برم شمال و … هی عقب انداختم ، همش میگم یکی همراهم باشه واقعا دوس دارم غلبه کنم بر این ترس
ترس دیگ واقعا خیلی شخصیه ولی میگم ، ترس از داشتن رابطه با جنس مخالف ( ترس از خانوادم دارم)
ترس از اینک مهاجرت کنم تنهایی و بخام ی کار جدید تو کشور یا شهر جدید شروع کنم
من مهمترین ترسهامو نوشتم
سلام استاد عزیز اولا بگم به نسبت 3 4 سال پیش خیلی خوش تیپ تر جذاب تر شدید
من یکی از الگو های تکرار شونده ام فراموش کردن وسایلمه خیلی اذیتم میکنه دیروز پسر عموم ازم سویچمو گرفت 30 ثانیه بعد دنبال سوییچ میگشتم یادم نیومد ک کجا گذاشتم بعد پسر عموم بهم گفت من ازت گرفتم
همش فکر میکردم خوب کم حواسم دگ
اینکه دست خودم نیس… ولی نفهمیدم فراموشی چ ربطی به باورها داره اگه میشه کمکم کنید !
از ترسهام بگم از ارتباط گرفتن با اشخاص جدید جوری ک دوست م بشن میترسم اینم میدونم ک باید رو احساس لیاقت کار کنم 000
به نام خداوند زیبایی ها
سلام خدمت استاد عزیزم عباسمنش و استاد مریم شایسته و دوستان و یاران سایت عباسمنش دات کام
چه ترس هایی دارید که هنوز نتوانسته اید بر آنها غلبه کنید و همچنان از مواجه شدن با آنها فرار میکنید
ترس از انتقاد یکی از بزرگترین ترسهام که هنوز نتوانسته بر آن غلبه کنم البته به لطف خداوند با آموزه های استاد کمی بهتر شده ام در غلبه بر این ترسم ولی چون این ترس از انتقاد یکی از بزرگترین ترسهام هست هر وقت که در شرایطی باید یک تصمیم بزرگی بگیرم باز این ترس هست
ترس از موفق نشدن این ترس باعث شده که خیلی بخوام عجله کنم و زیاد به خودم فشار بیارم که زودتر به خواسته هام برسم چون میترسم دیرتر به خواسته هام برسم و دیگه اون موقع نشه از موفقیت هام لذت ببرم و این ترس و عجله کردن باعث شده زیاد از مسیر رسیدن به خواسته ها لذت نبرم و بیشتر تقلا کنم برای موفق شدن
ترس از عدم تایید شدن توسط دیگران
ترس از طرد شدن
ترس از درخواست کردن
ترس از ابراز نظر و عقاید
ترس از مخالفت با دیگران
ترس از سوال کردن
ترس از ن شنیدن و ن گفتن
ترس از تحمل نکردن
ترس از تاریکی
همینطور که پیداست بیشتر ترسهام در روابط هستن به خاطر عزت نفس پایینی که دارم و این باعث شده در روابط خیلی آسیب ببینم
خدا را سپاسگزارم که دستم رو گرفت و تنهام نگذاشت و هدایتم کرد به این سایت و این استادان پیام آور نور و توحید که روز به روز دارم بیشتر ازشون یاد میگیرم و به خودشناسی بیشتری رسیده ام و به طبع از لحاظ سلامتی و آرامش خیلی بهتر شده ام که از بزرگترین پاداشهایی است که خداوند به من داده و به لطف خدا دارم هر روز بیشتر روی باورها کار میکنم که بهترشون کنم و بی شک پاداشهای بزرگتری در راه است از جانب پروردگارم که تمام ستایش ها از آن اوست
در پناه رب العالمین شاد سالم خوشبخت ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید
با سلام مجدد من یادم رفت در کامنت قبلی بنویسم این که من از این می ترسم که وقت مردنمبرسه ومن آماده رفتن نباشم وبمیرم وهمش حسرت بخورم یا این که فرشتگان مرگ وقتی سوال می کنند که چگونه زندگی کردی ومن بگم من زارو ذلیل بود و مستضعف بودم واونا بهم بگن مگر زمین خدا پهناور نبود که مها جرت کنی از این می ترسم که مرگم فرا رسد ومن هنوز خودمو نشناختم خدارو نشناختم الهامات و نشناختم و وقتی هم نشناسی عملی هم نمی کنی من از گفتن حرف وخواسته هام به همسرم می ترسم از این می ترسم که جواب درست وقانع کنند که نده هیچ دیگه ول نکنه وهی مثال وحرف بزنه که دیگه خسته بشی ویا باید باهاش بحث کنی که من اصلاً دوست ندارم و دارم سعی می کنم رو خودم وخدای خودم حساب کنم باسپاس فراوان
سلام ب روی ماه استاد عزیزم و بانو شایسته بزرگوار و دوستان خوبم
قبل از هرچیزی یه داستان کوتاه از اتفاقی ک امشب برام افتاد رو بگم خدمتتون امشب با یکی از دوستانمون قرار شد ک بریم برای شام بریم پارک و چون محرم هست و اون دوستمون و همسرشون مذهبی هستن من موقع آماده شدن و لباس پوشیدن ترس اومد سراغم ترس از اینکه باید لباس بلند بپوشم لباس مشکی بپوشم حجاب زیاد بگیرم تا اون دوستمون به من اخم نکنه یا حرفی درموردم نزنه و کلییی ترس دیگه… تو کل مدت زمانی ک بیرون بودیم داشتم ب این رفتارم فکر میکردم ک کاااملا از ترس بود ترس از فکر دیگران، ترس از طرد شدن، ترس از اینکه دیگران دوسم نداشته باشن، درموردم حرف بزنن و اینکه من باید اونهارو راضی نگه میداشتم.
ایییننن همهههه ترس در یک تصمیم اشتباه نهفته بود و من این تصمیم رو از سر ترسی ک از فکر دیگران نسبت ب خودم داشتم گرفتم ، و حالا این فقط یک نمونه ش بود الان داشتم با خودم میگفتم ببین چققققققققققدر تصمیم دیگه و رفتارهای دیگه هم در طول روز از خودت بروز میدی فقط و فقط ب خاطر ترس هات و این یعنی نبود ایمان و این یعنی به علت داشتن ترس چه تصمیم های احمقانه ای ک تو زندگیم میگیرم و چققققققققدر خنده دار…
و این شد ک الان ک ساعت نزدیک ب 4 صبح هست هدایت شدم ب شنیدن این فایل بینظیر از استاد با عنوان((ترس)) خدایا شکررررت شکرت ک تو این بنده ترسوت رو هدایت میکنی و دعوت میکنی ب(( ایمان)) به قوی بودن…
و امان از انسان فراموشکار ، امان از انسان ترسو …
ک هررررچی میکشم از همین ترس ها و نبود ایمانه
هرررچی میکشم از سر همین فراموشکار بودنم هست این ک ب رااااحتی یادم میره ایمان چیه… کجا باید شجاعتم رو نشون بدم و برم تو دل ترس هام
بخدااا ک تماام این حرف هارو دارم ب خودم میزنم و بس…
ب لطف خداوند مهربان و استاد عزیزدل اگر بخوام فکر کنم درمورد خودم و بگم درمورد ترس هام اول از همه تعددشون من رو متعجب میکنه و بعضا ترس های احمقانه و واهی ولی ب هر حال چیزیه ک من باهاشون درگیرم و باید باااااااید اصلاح بشن
اولین و بززززرگترییین ترس کل زندگیم حتی از سن کم این بود ک از داشتن یک رابطه صمیمی یا رابطه عاطفی ب شدددت ب شدددددت ترس دارم بهتره بگم وحشت دارم از اینکه شروع یک رابطه در ذهن من مساویه با شروع مورد سوء استفاده قرار گرفتن و اول زجر و گریه و ناراحتی و جدایی و انزوا و….
ترس از آدمهای جدید چون نمیشناسمشون پس ممکنه بهم آسیب برسونن برای همین تعداد دوست هام ب شدت کمه و رابطه خاصی با هیچ کسی ندارم
ترس از اینکه نکنه آدمهای اطراف من نامناسب باشن؟ پس باهاشون دوست نمیشم و رابطه ای رو شروع نمیکنم تا آسیبی بهم نرسه
ترس از مکانهای جدید و ناشناخته و ترس از گم شدن
ترس از افکار دیگران درمورد خودم ، اینکه بقیه چ فکری درموردم میکنن ؟نکنه از من خوششون نیاد؟ نکنه کسی دوستم نداشته باشه؟ نکنه نکنه نکنه…
نکنه بقیه فکر کنن من بد سلیقه هستم…
ترس از اینکه نکنه فلانی ازم ناراحت بشه نکنه دلش ازم بشکنه و ب خاطر همین موضوع من کلی جاها حرفی نمیزنم و سکوت میکنم در صورتی ک باااید حرف بزنم و از خودم دفاع کنم ولی…
امان از ترس ک اجازه نمیده و اون ب جای من تصمیم ب عمل میگیره
ترس از تجربه جدید ک نکنه خوب در نیاد ،نکنه ب ضرر من باشه، نکنه برام حرف درست بشه، نکنه منو ب مسیر اشتباه ببره فلان تجربه و…
ترس از تنهایی ،ای خدااا ترس از تنهاییی
این ترس خییلیییی روی زندگیم و کنترل ذهنم تاثیر های بدی گذاشته ،چون میترسم تنها بمونم پس مجبور میشم با افرادی وقت بگذرونم ک کاملا نامناسب هستن و کل فضای ذهن من با حرف های مضر اونها پر میشه و هرلحظه کنترل ذهن برای من سخت تر و ترس هام بیشتر و بیشتر میشه
ترس از آینده مالی ام ترس از اینکه قراره چه اتفاقاتی برای من و خانوادم بیوفته بیشتر ترسم برای خانوادم هست برای پدرم مادرم برادرم ،ترس از اینکه اگر من کنارشون نباشم چ اتفاقی قراره براشون بیوفته؟؟؟….
ترس از مسخره شدن ،و همین باعث میشه و اجازه نمیده ک من (( خودم باشم)) و داااااائم باید اَداد دربیارم تا مسخره نشم و از خودم دور تر و دورتر میشم.
ترس از داشتن صداقت و صافی با دیگران ، من ب این باور دارم ک ((اگر من با هر کسی صاف و صادق باشم روراست باشم ،قطع ب یقین و حتتماااا اون فرد با من دو روئه و ب من بد میکنه و جواب خوبی حتما بدی هست و خوبی های من همییییشهههه بی جواب میمونه و هییچ کس قدر خوبی های من قدر صداقت من رو نمیدونه و درنهایت باید ب من نامردی بشه)) و الگوی این باور سمی من پدرم هست ک ب تازگی متوجه ش شدم و ب همین دلیل با داشتن این باور من از داشتن صداقت با دیگران میترسم و سعی میکنم خیلی در روابطم صداقت ب خرج ندم
ترسِ از دست دادن هم خییییلیییی زیاد برای من بزرگه و هررررچیزی رو ک دارم دوروبرم ترس دارم وحشت دارم ک از دستشون ندم و جالبه ک حتی از بودنش و داشتنشون هم لذتی نمیبرم و این ترس ک یک روزی از دستش میدم ،لذت بودنشون رو هم از من گرفته
ترس از تاریکی، هنوز هم فکرهای عجیب غریب ب سرم میزنه وقتی تو تاریکی قرار میگیرم و موقع خواب دائم از خواب میپرم و میترسم
ترس از پول داشتن و پولدار شدن چون فکر میکنم دیگران مسخرم میکنن و هی میخوان بپرسن از کجا اوردی این پولارو؟؟؟
ترس از مردها و پسرها چون از بچگی مادرم بهم گفته زن ها موجودات ضعیفی هستن و کالای لذت رسوندن ب مردها هستن و مردها هم موجوداتی قوی و نافهم و سوء استفاده گر هستن و اگر گیرت بندازن بیچارت میکنن
(( البته با عرض عذرخواهی فراوون از تمام آقایون عزیزی ک کامنت بنده رو میخونن ، همگی عزیزدل من هستین، محترم و شریف و دوست داشتنی هستین برای من ، ولی چ کنم ک این باور من هست و دارم روش کار میکنم ک دیگه از شما مخلوقات مهربون و خوب خدا نترسم ک همگی فاااارغ از جنسیتمون تکه ای وجود پاک خداوند هستیم و همگی خوبیم))
ترس از اینکه هیییچ جنس مذکری از من خوشش نمیاد با بهتره بگم من هیییچ جذابیتی برای دیگران و ب خصوص جنس مخالف ندارم و این من رو میترسونه
ترس از یادگرفتن چیزهای جدید ک نکنه خوب یاد نگیرم، نکنه دیگران از من تو یادگیری فلان موضوع بهتر عمل کنن؟…
ترس از بودن دریک جمع مردونه و صحبت کردن با آدمها
من در زبان انگلیسی خیلی خوب هستم و ب شدت میترسم به دیگران آموزش زبان انگلیسی بدم چون فکر میکنم نمیتوتم خوب آموزش بدم، نمیتونم خوب و درست مطلب رو به فرد نقابل برسونم و این ترس میاد سراغم ک اگر خوب آموزش ندی مجبور ب بازگشت وجه میشی و مورد تمسخر دیگران قرار میگیری، ترس از اینکه کلیییی استاد و معلم زبان و آموزش دهنده های بهتری از من وجود دارن ، کی میاد از من زبان یاد بگیره؟؟ و همین باعث میشه بترسم و نتونم از این توانایی بینظیرم در جمعی تعریف کنم در صورتی ک اطرافم کلللللیییی آدم وجود دارن ک میدونم مشتاق یادگیری زبان هستن،ترس از اینکه کسی بابت آموزش های من پول نمیده و باید مجانی کار کنم و از طرفی هممادر من کلااا یاد گرفته و ویژگیش این هست ک نمیتونه کسی رو تشویق کنه و بعضی اوقات مسخره هم میکنه ، میترسم ک من رو هم مسخره بکنه ک هرچند امروز این کار رو هم کرد، چون قرار شد من به فردی زبان انگلیسی رو آموزش بدم ک چندین سال از من بزرگتر هست و مادرم سر همین موضوع من رو مسخره کرد ،چون فکر میکنه من علم کافی رو در زبان انگلیسی رو ندارم در صورتی ک من علم کافی برای آموزش دادن رو دارم و ب همین دلیل خیلییییی ناراحت شدم و ترسم هم بیشتر…
ترس از تنها گذاشتن خانوادم و مهاجرت کردن چون فکر میکنم ک باید کنار خانوادم باشم و اگر من نباشم یه سری کارها خوب پیش نمیره ،یه جورایی بهتر بگم نشستم جای خدا و دارم ب جای خدا برای خانوادم تصمیم میگیرم و اجازه نمیدم خداوند خداییشو بکنه…
ترس از آینده ، ترس از نکنه نشه ها…ترس از فردا…ترس دور شدن از خداوند و مسیر درست، ترس از اینکه نکنه نتونم تغییر کنم و زنوگیم رو تغییر بدم و بعد در همین حال بمیرم… ترس از اینکه نکنه مثل پدرم و گذشتگانم زندگی کنم
ترس از اینکه نکنه کسی دوستم نداشته باشه…
ترس از ازدواج ترسِ برنیومدن از هزینه های ازدواج و اینکه تو ایران کلا باب هست ک مادر شوهر و خواهر شوهر، عروس رو بیچاره میکنن و کرم میریزن ب عروس و زندگی مشترکش
از طرفی هم از داشتن رابطه هم میترسم اینه ک خیلیی جالبه برام…
از اینکه یک رابطه عاطفی داشته باشم ب شدت وحشت دارم چون با باورهای سمی و خطرناکی ک دارم فقط ویژگی های ناجالب و بد طرف مقابلم رو بیرون میکشم و ب راحتی اون فرد رو برای خودم یک شیطان میکنم و وجه شیطانی و پستش رو بیرون میکشم نسبت ب خودم و همیین باعث ترس و وحشت زیاد من شده ک باعث شده همیشه من تنها باشم و اگر هم وارد رابطه ای بشم داااائما ترس دارم و این ترس ها درنهایت باعث جداییمون میشه و این ب خاطر ویژگی خود من هست
ترس از اینکه حتتما کسی ک با من در رابطه عاطفی هست فرد کس دیگه ای رو هم ب غیر از من دارم و دقیقا همین فکر و همین ترس باعث میشه برام اتفاق بیوفته
ترس از اعتماد ب دیگران ک هرربار ب هر کسی اعتماد کنی بی اعتمادی میبینی و اصلا انگار این یک قانونه ک باااایددد به اعتمادم بی اعتمادی بشه، اگر نشه تعجب میکنم
اگر کسی با من خیلی مهربون باشه مثلا از دوستانم یا فامیل ، اونجاست ک این ترسم کار میکنه ک حتتمااا یه کاسه ای زیر نیم کاسش هست و میخواد یه پاپوشی یه حرفی برام دربیاره یا چیزی ازم میخواد ک باید براش انجام بدم یا حتتمااا آدم دورویی هست و الان داره نقش بازی میکنه واسه من
ای خداااا ک هرررچی بگم از ترس هام کم گفتم فقط باید بگم نبود ایمان ،ترس چ ها ک با آدم نمیکنه…
فقط از خداوند میخوام بهم قدرت بده بهم ایمان بده بهم کمک کنه ک بتونم تو دل این ترس هام برم ک بیشترینش هم ترس در روابط هست و بتونم روی شیرین زندگی رو ب خودم بچشونم و ببینم ک همه چیز انققدر ساااده بوده و فقط من بودم ک تو لاک ترس هام قایم شده بودم
از خداوند برای همههه دوستان عزیز هم هدایت و ایمان میخوام انشالله خداوند کمکمون بکنه ک با ایمان تو دل ترس هامون بریم و ریشه شون رو پیدا کنیم و رفعشون کنیم و جایگزینشون کنیم با ایمان با شجاعت با شهامت تا بتونیم لذت زندگی کردن با ایمان و آرامش رو تجربه کنیم الهی آمین
عاااااااااااااشقتونم استاد عزیزم خانم شایسته زیبارو و دوستان خوبم
بازهم تشکر فراااااوااااان از استاد خوبم بابت این فایل درجه یک و بینظیر ممنونم ک بازهم دری از درهای هدایت رو ب رومون باز کردین بهترین ها نصیبتون استاد عزیزم
همگییی درپناه الله یکتا شاد و سلامت و با ایمان و ثروتمند و خوشبخت و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید .
خدانگهدارتون
سلام دوست عزیز من به نوبه خودم بهتون تبریک میگم چون اعتماد به نفستان خیلی خوبه وتونستین هرچی رو که تو ذهنتون بودروبگین من خودم واسه نتیجه گرفتن از آموزشها نظر بفرستم که نتونستم چراکه ذهنم گفت این همه مرد بیان چگونگی فایق شدن به یه درد زنونه روبخونن زشته البته فک کنم از نداشتن عزت نفس..
از طرفی من تمام عمرم انسان صادقی بودم وهستم، دروغ گفتن ترسو اضطراب داره و از طرفی وقتی فرکانس دروغ رو به دنیا میفرستی دنیا هم از همون جنس برات توزمینه های مختلف میفرسته ..من این رو بلد بودم و خواستم بگم بازم ممنون
به نام خداوند بخشنده مهربان، خداوند هدایتگر من و همه دوستان به شرط باور قلبی به خودش
درود بر شما استاد عباسمنش عزیز
استاد جان در مورد ترس باید بگم که مقوله بسیار بزرگیه که همه ما باهاش درگیر هستیم
ترس شاید بشه گفت مهمترین عاملیه که ما بواسطه اون شرک میورزیم و هرچقدر جلوی ترس هامونو بگیریم کمتر مشرک میشیم و ایمانمون بیشتر میشه
باید بگم خودم قبلا خیلی ترس ها داشتم ، که خداروشکر الان خیلی بهتر شدم ولی بازم باید روشون کار کنم، مثلا ترس از اینکه تو کاری که انجام میدم اشتباه کنم و دوست داشتم که کارمو بدون نقص انجام بدم، ولی الان متوجه شدم که من انسانم و هرکسی اشتباه میکنه و نباید از خودم انتظار بی جا داشته باشم، یا مثلا ترس داشتم از انتقاد شدن دوست داشتم همه ازم راضی باشنکه اونم کار محالیه، یا مثلا ترس داشتم از اینکه کسی رو ناراحت کنم یا منظور منو بد برداشت کنه، یا ترس از این داشتم که با مشکلات مالی روبرو بشم
در کل همه این ترس ها با آموزه های شما و لطف خداوند بهتر شده ولی بازم باید روشون کار کنم
بامید خدا حرکت میکنیم به سمت جلو برای اهداف بزرگتر
به نام خداوند بخشنده ی بخشایشگرِمن
سلام استاد عزیز و همراهان گرامی
اول که متن فایل رو خوندم قبل اینکه گوش بدم یه کوچولو فکرکردم گفتم ععع من که از هیچ چی نمیترسم خخخخ به خودم مغرور شدم بعداز گوش دادن زیاد و عمیق فکرکردم خداروشکر ترس زیادی تو زندگی ندارم یعنی قبلا که با قوانین اشنانبودم خیلی میترسیدم از همه چی موارد کوچک و بزرگ که الان که فکرمیکنم همون ترسها باعث شدن من کمی درزندگی عقب بیافتم، الان که خدارو شناختم و درمسیر هدایتش قرارگرفتم خداروشکر قلبم قرصِ ایمانم محکمه و با تکیه برخداوند ترسها زیادی ندارم،خداروشکر.
یکی از بزرگترین ترسی که دارم شایدخنده دار باشه ولی از آبروریزی کردن مادرم میترسم مادم بیماری دیابت و اعصاب داره و متاسفانه با هر فکر و حرف کوچکی شروع به دعوا کردن و قاطی کردن مسائل داره و من و خانواده شوهرم رو هم به رگبار میبنده و میترسم پیش خانواده همسرم آبروریزی شود و من خجالت بکشم من خداروشکر که رابطه ی خوبی با اونها دارم، نمیدونم چیکارکنم برخورد جدی و منطقی با مادرم هم جواب نمیده اگر پیشنهاد و راهنمایی دارید خوشحال میشم بهم بگید.
یه ترس کوچولو هم که دارم اینه از هنرو توانایی که دارم و استفاده میکنم میترسم بطورجدی استفاده کنم و در مسیر تواناییها پیشرفت کنم چون میترسم نتونم خراب کنم.
حالا که مینویسم و فکرمیکنم من اعتماد به نفس خوبی ندارم اصلا باخودم نمیدونم چندچندم؟
خدایا از تو میخواهم مرا راهنمایی کنی و راه درست را به من نشان دهی، خدایا شکر که با سایت استاد عباسمنش آشناشده ام و میتوانم از مطالب مفید استفاده کنم.
استاد سپاسگذارم.
سلام به استاد عزیزم و دوستان خوبم
من هنوز این فایل رو ندیدم و جالب بود که تصمیم گرفتم تک تک این الگوهارو گوش بدم و خیلی دقیق هر روز بهشون بپردازم اما این فایل ترس رو که دیدم اومده رو سایت تا الان نگاهش نکردم.میدونم کلا توی زندگیم خیلی ترس دارم ولی الان میخوام چندتا موضوع رو بگم که برام خیلی مهم هستن و همون احساس ترسو وحشتو بدجوری بهم دادن. وقتی نوشتم وحشت میگم بخودم میگم نه بابا دیگه وحشتم نیست ولی واقعا ترسش یجوریه،وقتی به خودشناسی میپردازی و وقتی الگوهارو پیدا میکنی تن و بدنت میلرزه دو تاشو که اخیرا بهش فکر کردم میگم:
اول این که من سالهاست از شهرم اومدم بیرون و جای دیگه ای زندگی و کار میکنم.یه قدم شجاعانه اما چند شب پیش اشکم درومد ازینکه چطور هنوزم که هنوزه الگوهایی رو در زندگیم تکرار میکنم یا احساس عذاب وجدان و ترسهایی رو دارم و با یه زنجیر خودم رو وصل کردم به حدود 2000 و خورده ای روز گذشته ام، وقتی اینو حسش کردم گریه امونم نمیداد و خیلی هم خدارو سپاسگزاری کردم.احساس عذاب وجدانهایی که هنوز به یه حرکت مربوط به 2000 روز گذشته منه(همون اقدام برای اومدن به شهر دیگه)،اخه مگه میشه،مگه میشه خودتو به اسارت بکشی،مگه داریم ستمکارتر از من، و دیروز فایل گفتگو با دوستان قسمت 66 رو دیدم سه بار دیدمش خیلی مفهوم تکاملو برام بیشتر جا انداخت یه نگاه کردم بخودم و زندگیم،میدونید قدرت دیدن خوبیهام خیلی از دست رفته، ولی بعد از تقریبا یک هفته سپاسگزاری که خودمو مقید کردم شبی ده تا مورد رو بنویسم دیشب قلبم یچزیاییو بهم گفت نوشتم خودم ذوق کردم که عهههه راست میگه هاااا چرا تا الان چیزی پیدا نمیکردم برای شکرگزاری،چرا نمیدیدم.چرا قلبمو بستم بروی دیدن خوبیها و نعمتها و باز هم ستم کردم به خودم.
باید بگم ستم میکنم به خودم نه کردم.هنوز فعلش مضارعه، و امروز بازم تحت تاثیر اگاهیهای فایل مصاحبه با دوستان که استاد با اقا عرشیا صحبت میکرد.داشتم فکر میکردم که اره توام باید عمل کنی دیگه بسه،دیدم من خیلی وقته دارم اینو بخودم میگم که عمل کنم که اره اگر عمل کنم درها به روم باز میشه با اینکه نمیدونم هنوز علاقه م چیه اگر یه حوزه ای رو انتخاب کنم و پیش برم و دانش و مهارتمو توش اضافه کنم کم کم یا شکل میگیره یا تغییر شکل میده به سمت چیزیکه ذوقش در من بیشتر میشه برای ادامه دادن و پول ساختن، ولی برگشتم باز یه نگاه به گذشته کردم که الگوهارو ببینم که چرا عمل نکردم پس،دیدم انتخاب و عمل کردن برام سخته انگار،دیدم اره انتخاب من تو کل عمرم انگار خطا جلوه داده شده،انگار هم خودم خطا دیدمش هم دیگران بهم خطا نشونش دادن.انگار برام انتخاب کردن که نه این راهو برو و من قبول کردم که من بلد نیستم راهی رو انتخاب کنم،انگار به ذهن من قبولونده شد که من حق انتخاب دارم ولی اگر انتخابی رو خودم تنهایی انجام بدم گند میزنم به زندگیم و چقدر زجر اوره این فکر یا باور، اینو تو جاهای مختلف در گذشته م حس کردم،یاد مثال عرشیا افتادم که گفت پدرو مادرم در ظاهر ساپورتم میکردن فارغ ازینکه باطنشون چی بود و این باعث شد اون چوب(استعاره از وجود خودش) که باید اتیش بگیره خیس نبود،خشک بود و با یه جرقه میتونست اتیش بگیره،خیلی مثالشو کلا دوست داشتم، امروز یه نگاه که به خودم کردم خودمو دورتر دیدم از خودم،احساس کردم بدنم پر زخمه پر از جای سیاهی و کبودی بود،واقعا تصویری اومد توی ذهنم و اولش به خودم گفتم وای خدای من، چه بلایی سر خودم اومده،نمیگم که مقصر کس دیگه ای،اما الگوهای من اشتباه بود و بی تاثیر هم نبود چون من قبولش کردم،من پذیرفتمش و یه باور اشتباه دیگه در من ساخته شد،یه سیلی دیگه به اعتماد بنفسم به عزت نفسم،من الگوی نامناسبی رو برای خودم انتخاب کردم.یه لحظه فکر کردم چرا خودمو دور دیدم،چرا خودمو یکی دیگه دیدم.یعنی خارج از خودم دیدم.اینجا فهمیدم که هنوزم من خودمو خودم نمیدونم،من نپذیرفتم همه اینهارو.نپذیرفتم که بابا اینها من هستم،همه این باورها چه خوب و چه بد من هستم.چرا خودمو بغل نمیکنم،یه بغل واقعی و بگم اومدم اینجا دارم پیش میرم. بخدا سخته،راست میگه استاد که تغییر جهاد اکبر میخواد، ولی بازم بخودم میگم خوب تو وقتی میگه سخته،سخت میشه برات دیگه.میدونی من عاشق شناختن خودم هستم،عاشق دوست شدن با خودم هستم با وجودیکه چندین ساله تلاش میکنم اما هنوز نشده اونکه باید بشه و از خودم راضی باشم،شاید بیشتر ناامید و مستاصل میشم و دلم میخواد به خودم بگم تو مجبور نیستی زنجیرهای گذشته رو به پات ببندی،جای زنجیرا روی تمام تنت مونده دختر،تو میتونی بازشون کنی،تو میتونی رها بشی،تو انتخابهای خوب هم داشتی،تو اگر انتخاب خوب نداشتی الان اینجا نبودی اما دلم میخواد سریعتر حرکت کنم دلم میخواد اقدام کنم،بسه حرف زدن و فکر کردن،ولی هنوز انقدر زیاد نشده اون اعتماد و جراتم و فکر میکنم بیشتر دارم تو این زنجیرا غلت میخورم تا بازشون کنم طول میکشه انگار راهشو هنوز پیدا نکردم ،قِلِقش دستم نیومده که خوب تو اینو فهمیدی حالا ازش رها بشو،میدونم قطعا میگیم تکامل میخواد،زمان میبره اما تکامل لزوما زمان نمیخواد کار کردن بیشتر منو و عمل کردنمو فقط میخواد که طی بشه. میگم باورهای مناسبشو دربیارم برای خودم و تکرار کنم و با منطق بخودم بقبولونم که نه منم میتونم انتخابهای درست داشته باشم ولی پیدا کردن منطقها انقدر برام ناواضحه و بیشتر شبیه حسه نه منطق که روی پایه محکمی قرار نمیگیره، اما من واقعا میخوام که حرکت کنم،واقعا میخوام که عمل کنم، این یکی از ترسهام بوده و چیکار کنم که ترسهام کمرنگ بشه و دست به عمل بزنم.چقدر ادم پیچیده ست یا چقدر من برای خودم پیچیده ترش میکنم؟! خدای من وقتی میگم من ذره ای از قانون هستم و جدا از اون نیستم چقدر جمله ش برام دوره چون یادم میره و دلم میخواد هزار بار بگمش اما چقدر دلنشینه این جمله، یه الگوی دیگه هم این بوده که انقدررر مسیر رها کرده دارم.انقدر تصمیم رها شده دارم و یه روز با انگیزه بودم و یه روز نه که میترسم که نکنه بازم همون باشم و به جون نمیخرم یبار دیگه امتحان کردنشو،مثل داستان اون سگهایی شدم که شرطیشون کردن و وقتی هم رها هستن بازم طبق شرطشون عمل میکنن و دیگه امتحان نمیکنن،تسلیمم اره تسلیم،اما نه تسلیم خدا، تسلیم و برده محدودیت هام هستم.زندان ذهنمو خیلی محکم ساختم و حس میکنم با این حرفا دارم محکمترش میکنم،نمیدونم چرا!وقتی میرم سراغ خودشناسی و اینجور چیزا بیشتر حس منفی میگیرم از شناخت این مدلی،شاید من هنوز نفهمیدم شناختن خودت باید چجوری باشه یا اینکه نفهمیدم خوب تو باید جوری خودتو بشناسی که از اون شناختت قدرت بگیری نه اینکه منفی تر بشه ذهنت یا حست بدتر بشه ولی فعلا این راهو انگار بلدم و نمیدونم درسته یا نه!
سپاسگزارم بابت همه اموزشهاتون
سپاسگزارم که مارو به خودمون نزدیکتر میکنید
پروردگارم تنها از تو یاری میخوام و تنها امیدم به توست
رب جهان کمکم کن که به راه راست برم،راه کسانیکه بهشون نعمت دادی و نه گمراهان