اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
حدود15 سال پیش معلم بهداشت اومدکلاس همش درموردبیماری وبلوغ وپیش گیری هاصحبت میکرد وخیلی هم بااب وتاب توضیح میدادکه بترسونه که مابیشترحواسمون باشه ومن واقعایه ترسی اومدتووجودم وازهمون جابذری توذهن من کاشته شدومن اینوابیاری کردم هرروزوانقدرقدرت مندشد که من دیگه نتونستم کنترلش کنم یه تپش قلب بسیارشدیدگرفتم بعدرفتم دکتروسواس فکری شده قرص فلان ویه مدت خواب آلودگی ودیدم این چه زندگیه دیگه نرفتم باتمام وجودم ازخداخواستم کمک کنه وگفتم برگی بدون اجازه تواززمین نمیوفته توصاحب این جسم وروحی خودت منونجات داده واقعاعین این کلمات یادمه من میگفتم ومن خودم به تومیسپارم واون نیرومنوهدایت کردکه هرروزگل گاوزبان بخورم وباورداشتم به داروهای گیاهی وخیلی دوس دارم میوه ها وسبزیجات وگیاهان وبهشوون خیلی باوردارم وازداروهای شیمیایی بدم میاد واعتقاد هم نداشتم بهشون
ومن دیدم من هرروزداره حالم بهترمیشه ویه فکری میومدتوذهنم سریع میگفتم به خودم حواستوپرت کن چون میدونستم این قدرت میگیره چون تجربش کرده بودم به وضوح دیده بودم چه اتفاقاتی بعدش میوفته
ومن درمسیرهدایت قرارگرفتم این اتفاق باعث شدمن ورزش کنم هرروزتاالان بیشترمراقب تغذیم باشم مراقب افکارم باشم واروم اروم هدایت شدم به این مسیرودلیل تمام اتفاقات زندگیمودرک کردم واون معلم روخیلی مقصرمیدونستم وبعضی موقع هانفرینش میکردم ولی باخودم گفتم واقعاهمه توکلاس این اتفاق براشون افتادمسلمانه من خیلی جدی گرفتم وترسیدم
ومن به وضوح مومنتوم منفی درک کردم یعنی چه
وچقدراین درک بهم کمک کرد که درجنبه های مختلف زندگیم هم به خودم بگم ویاداوری کنم حواست باشه انقدرقدرت میگیره این فکرا که دیگه نمیتونی کنترل کنی
درموردروابط سلامتی کار من مومنتوم منفی درک کردم وجه اشتراکاتشون درک کردم این نوع تفکراین نوع جنس احساس چه بلایی سرت میاره وانقدربرام رنج اوربوداون اتفاقات فقط هشداری که میادکه ادامه نده باعث میشه جدی بگیرم واون فکرمنفی که تازه متولدشده ادامه ندم
که قوانین زندگی به زبان استادعزیزم که ناجی زندگی من هست من اون روزهانمیدونستم که بعدازچندسال شخصی به نام استادعباسمنش ناجی زندگیم میشه ولی خدامیدونست ومن الان درمسیرخداوندهستم درمسیر خوشبختی سلامتی ارامش ثروت ازهمه مهم ترخودشناسی ودرک قوانین که ناظربرافکارواحساساتم باشه هیچ وقت فکرشونمیکردم من یه روزبتونم بفهمم که چه فکری داره چه احساسی ایحادمیکنه وتشخیص بدی سریع ودرنطفه خفش کنی که رشدنکنه این یه نعمت خیلی بزرگه آگاه بودن ازخودت ازقوانین جهان
وهدایت که همه چیزتحت کنترل خداست وانقدربهت ارامش بده
این فایل این نعمت روبه من یاداوری کرد که چقدرخدابهت لطف کرده هرچی داری ونداری ازخداوندهست حتی زنده بودن ومرگت مدیوونش هستی
من ازاستادعباس منش عزیزبی بی نهایت قدردان وسپاس گزارم بخاطراین سایت بهشتی بخاطراین اگاهی های بی نظیری که مایه ی ارامش وخوشبختی میلیون هانفرشده وهمیشه ادامه دارهست ونجات بخش چندصدهزارنفردیگه دراینده هست که هنوزوارداین مسیرنشدن …
این سوال توذهنم شکل گرفته بودامابیانش نکرده بودم که جوابش هم گفته شدتوسط استادعزیز که فرق بین درس گرفتن ازاشتباهات ومرورخاطرات گذشته
که جوری به اون اتفاقات نگاه کنم که درسش روبگیرم نه این که بخوام نفرت وخشم رودرون خودم ایحادکنم
یه وقتایی باجزئیات زیاددرمورد حساب کردن روادم ها واتفاقات که افتاده بودصحبت میکنم که یه رنجی ایجادبشه که حساب نکن وگرنه همون اتفاقات قبلی رخ میده
احساسمون بهمون میگه که ازچه زاویه ای نگاه کن که درسش روبگیری نه این که بخوای توجه کنی به ناخواسته هاواحساس بدبختی کنی
با درود و سپاس خدمت استاد گرامی و مریم خانم گل و دوستان همفرکانسیم
باز هم بابت این فایل ارزشمند سپاسگزارم
من به موضوع این فایل از زاویه ی دیگه ای نگاه کردم. اگر دنبال الگوهایی از موفقیتهات که با توکل به خدا بهشون رسیدی باشی باز هم می تونی از همین طریق به موفقیت های بیشتری برسی.
امشب یاد موضوعاتی توی زندگیم افتادم که بدون دخالت من و فقط با درخواست دادنه به خدا انجام شده.
برگشت از شهر همسرم به شهر خودم با عزت و احترام به بهترین شکل ممکن یعنی استخدام رسمی در یک اداره دولتی در شهر خودم، خرید خانه در منطقه ی خوب تهران فقط با حقوق کارمندی، خرید زمین عالی توی شمال و ساخت اون فقط با حقوق کارمندی، قبولی در دانشگاه دولتی در دوره ی کارشناسی با وجود تغییر رشته ام و یک دانشگاه آزاد معتبر در دوره ی ارشد با وجود کارمند بودنم
یادگیری موسیقی با وجود کارمند بودن و رسیدگی به امور خونه ام و بینهایت مثال های دیگه که در این کامنت نمی گنجه
هر وقت یادم میاد که فقط از خدا خواستمشون و خدا به راحتترین شکل ممکن بهم هدیه داده و یا مسیر رو برام راحت کرد به وجد میام
الان هم برای هر کاری اول از درگاه خدای بینهایت بخشنده و سخاوتمندم، درخواست می کنم، بابت همه ی الطافش تا الان سپاسگزاری می کنم و بعد روی باورهای مرتبط با اعتماد کامل کار می کنم.
فقط با همین روش بینهایت آرامش دارم، چون توکلم به خداست نه غیر خدا
هر وقت نجوا یا افکار شرک گونه سراغم میاد فقط رسیدن به خواسته در مسیر الهی رو تجسم می کنم چون به این حرف خدا که گفته شما یه قدم بردار من ده قدم برات برمیدارم ایمان راسخ دارم
خدارو شاکر هرروز هرروز بخاطر وجود شما و بخاطر این سایت بهشتی
سپاس گزارم ازتون استاد
وای که جقدر کامنت خودندن بچه ها نه تنها بهت یک آگاهی عالی رو میده بلکه بهت کمک میکنه که به یاد بیاری که تو هم همچین تجاربی رو داشتی
اما انقدر این مغز درباره خودش مغروره که با خودش میگه نه من یه آدم پرفکتم هیچ اشتباهی نکردم ،که نمیزاره متوجه بشی توهم باید تو یک سری چیز ها تغییر کنی
و این مغز من انقدر درباره من خودخواه و مغروره که من وقتی میام درباره خودم فکر کنم و انگشتم رو سمت خودم بگیرم ، باورتون نمیشه که من هیچ چیزی که باید تو خودم تغیرر بدم رو تو اون لحظه پیدا نمیکنم و هی مغزم بهم میگه تو عالی هستی تو نیازی نداری
اما وقتی به تضاد ها میخورم تازه متوجه میشم که باید این چیز رو در خودم تغییر و یا ایجاد کنم
و وقتی که هم کامنت بچه هارو میخونم میتونم یک سری چیز هارو در خودم پیدا کنم
خلاصه درباره موضوع صحبتتون استاد که گفتید وقتی به خاطرات ناحالب گذشته برگردید انگار دارید یک لجنی رو هم میزنید که با هم زدنش فقط بوی بدتری بدست میاری
و واقعا درسته و خیلی فراتر هم میره
من خاطرات ناجالبی رو از خانوادهای دارم که برای اطرافیان بسیار نزدیکم اتفاق افتاده و هروقت بهشون فکر میکنم بسیار عصبانی و ناراحت میشم درصورتی که بره من رخ نداده برای نزدیکانم رخ داده
و قبلا ها انقدر غرق در اون افکار میشدم که باور نمیکنید درحد چند ثانیه از اون اتفاق ناجلب برام یادآوری میشد و باقیش رو ذهنم میساخت
ذهنم میومد هی بره خودش سناریو های داغون میساخت
من رو در موقعیت هایی قرار میداد که مثلا دارم ازشون انتقام اون حرف ها و رفتار هارو میگیرم
و بعد که به خودم میاومدم با خودم میگفتم
شکوفه تمومش کن اینها حتی اتفاق هم نیافتاده،
یعنی واقعا بازگشت به خاطرات نا جالب گذشته نه تنها بوی گند اون لجن رو درمیاره بلکه بسیار بسیار فراتر از این میره که اتفاق نیافتاده و ساخته ذهن توعه و اصلا وجود نداره و انقدر کار این ذهن قویه که فکر میکنه وتقعا اتفاق افتاده یا دقیقا همین اتفاق میخواد بیافته پس من خودمو آماده کنم که جلوشون بایستم
بعد ها که متوجه شدم که افکار منفی و خاطرات ناحالب رو نباید ادامه بدم و بهشون انرژی بدم یاد گرفتم و با خودم گفتم که اشکال نداره فعلا ضعیفم اما برای اینکه جلوی این افکار منفی رو بگیرم هر وقت ذهنم رجوع کرد به اون خاطرات سریع قطعشون کنم و تو افکارم نمونم که بعد به خودم بیام و ببینم دقیقه هاس که تو این افکار موندم
خدارو شاکرم چند وقتی هست که وقتی اون افکار تو ذهنم میاد بهشون باج نمیدم و سریع شروع میکنم به انجام دادن کاری
به شکرگزاری
به هرجیزی که ذهنمو از اون فضا دور کنه و آروم بشم و نزاره که ذهنم به خیال بافی های الکیش ادامه بده
و خب وقتی هم اون افراد رو میدیدم چون دل خوشی ازشون نداشتم تمام سعیم رو میکنم که افکارم ازشون دور بمونه
شروع میکنم به خوندن کامنت ها
به گوش دادن فایل ها
به خوندن کتاب الکترونیک “چگونه ذهن خدا رو بخونیم “ که بسیار فوقالعادهاس
به سرگرم شدن به یک کاری
چون این رو یاد گرفته بودم که به هرآنچه توجه کنم از همون جنس وارد زندگیم میشه
باز هم از خداوند سپاس گزارم که کمکم کرد که ردپایی در این سایت بهشتی بزارم که اول از همه به خودم کمک میکنه و بعد به دوستان عزیزم
سلام به روی ماه استادقشنگم و مریم جانم و همگی دوستان خوبم
بی حاشیه و اضافه گویی میرم سراغ اصل مطلب
استادجان این فایل رو که گوش کردم ی جاش خیلی واسم آشنا اومد درصورتی من تا بحال به همچین موضوعی دقت نکرده بودم و اصلا برام قابل توجه هم نبود.
اونجایی که شما گفتید وقتی خاطرات گذشته رو مرور میکنید ممکنه به تصاویری توذهنتون بر بخورید که حتی واقعی نباشه و اون تجربه رو و خاطره رو شما نداشتید ولی ذهن ومغز از اونجایی که میتونه خیلی خوب تجسم کنه اون تصویر رو برای شما میسازه.
من میشه گفت ی مدل دیگه که به شدت به صحبت شما شبیه رو تجربه کردم.
من گاهی ی سری خاطرات گذشته ی جوری یادم میاد که خودم انصافا به حقیقی بودنش اطمینان ندارم.همیشه به این دسته خاطرات با شک وتردید نگاه میکردم و با خودم میگفتم نکنه اصلا همچین اتفاقی واسه من نیفتاده و من دارم اینو میگم مدیون شخصی بشم که دارم میگم مسبب اون اتفاق تلخ و خاطره بد منه؟نکنه خواب دیدم واین اتفاق حقیقی نیست؟
همیشه این دسته از اتفاقات برای من میفتاد حتی حین تعریف کردن اون خاطره بد برای شخص مقابلم.
الان اولین باره و شما و دوستان عزیزم نفرات اولی هستید که من جرات کردم واینها رو واستون میگم.چون همیشه میترسیدم اگر به کسی بگم شک دارم این خاطره ام واقعی یا واقعی نیست یا تهمت دروغگویی بهم بزنه یا مسخره ام کنه.
نمیدونم کسی هست که تجربه ای شبیه به تجربه من داشته باشه اینجا یانه؟که اگر دارید ممنون میشم برام بازگو کنید.
من ذهنم به شدت خلاق و قدرت تجسم زیادی دارم.حس میکنم این موضوعم بی تاثیر نباشه در گول زدن مغز.
استاد عباسمنش جانم ی موضوعی رو هم یادم اومد که اگر مطرحش کنم شاید بد نباشه درسته که ربطی به موضوع فایل فعلی نداره.ولی موضوعیه که ذهن منو چند وقته درگیر کرده.ندیدم کسی هم توسایت ازش صحبتی کرده باشه و شاید صحبت شده و من ندیدم.
استادجان دیدید ی باور مخربی توی ما ایرانیا سالهاست موج میزنه اونم اینه که بعد خنده زیاد گریه هست.
همشم میزارن به پای حضرت محمد بنده خدا.میگن حدیث داریم زیاد وباصدای بلند نخندید که پشت خنده زیاد گریه هست.
یادمه ی دوستی داشتم هر وقت دور هم جمع میشدیم با بقیه دوستان و خیلی خوش میگذشت و مدام ریسه میرفتیم از خنده(ومنی که همیشه پخش زمین بودم)اون یهو وسط خنده میگفت وای خاک بر سرم چقدر خندیدیم خدا شرش رو از سرمون کم کنه.وشروع میکرد چندین بار ذکر اَللهم لا تَمقُتنی گفتن.
ما چقدر ساده بودیم اون موقع وناآگاه.
بعدها که بزرگتر شدم و عاقلتر همیشه میگفتم آخه این چه معنی داره؟مگه خدا برا بنده هاش بد میخواد؟مگه خدا به بنده هاش ظلم میکنه؟یعنی خدا لذت میبره که شادی زیاد یکیو تبدیل به غم کنه؟مگه میشه همچین چیزی؟
بقول شما نمیدونم چرا ما اونموقع ها(زمان جاهلیت خودم) فکر میکردیم رستگاری در غم و غصه واشک
شخصیت وشعور وادب داشتن به ساکت ی گوشه نشستن و تخلیه انرژی نکردن
همیشه نهایت ی لبخند ملیح گوشه لبمون باشه و از خنده زیاد و بلند واز ته دل دوری کنیم یوقت نگن دختره چقدر سبک و بی ادب.
خلاصه که استاد جان بازم دری از درهای پرنور بهشت رو مجددا برامون بازکردید.از شما وخانم جهانگیری عزیزم خیلی ممنونم که باعث شد من کمتر خیی کمتر کمتر کمتر به مرور خاطرات تلخ گذشته برگردم.
“قطعاً خداوند از کسانی که ایمان آوردهاند دفاع میکند.”
امروز با شنیدن این فایل، انگار لایهی جدیدی از ذهنم باز شد…
نه فقط درک عقلانی، بلکه یک “نشستن در جان” اتفاق افتاد…
یک آرامش عجیب که انگار خدا داشت از دل کلمات استاد، باهام حرف میزد و میگفت:
«مهین جان! مسیر رهایی از گذشته، در فرو رفتن در گذشته نیست؛ در رها کردنشه…»
برای سالها فکر میکردم تا زمانی که زخمهای گذشته رو کامل نشناسم، شفا پیدا نمیکنم.
دنبال “منشأ احساس بیارزشیام” میگشتم، دنبال اون لحظهای که “باور ناتوانی در من شکل گرفت”، دنبال اون خاطرهای که باعث شد از خودم جدا شم…
باور داشتم که باید برم در تاریکی، تا بتونم روشنایی بیارم.
اما… حالا میفهمم این دقیقاً همون نقطهایه که شیطان، با چهرهای فریبنده وارد میشه…
یعنی با نقاب “درمانگری”، منو در فرکانس “بازآفرینی درد” نگه میداره.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش
جملهٔ خلقان سَوی این دفعِ شر / میدوند از بهر دفعِ آن ضرر
چرا مرور گذشته، راه نجات نیست؟
طبق قانون بیتغییر خداوند:
“به هر چیزی توجه کنی، اساس اون توجه در زندگیات گسترش پیدا میکنه.”
یعنی حتی اگه نیتت، “درمان” باشه،
ولی ابزار کارت، مرورِ خاطرهی تلخه،
داری همون زخمو دوباره زنده میکنی.
تو از بدن خارجش کردی، اما از سیستم فرکانسیات نه!
در این فایل، استاد دقیقاً همین تفاوت رو باز میکنه:
بین درس گرفتن از یک تجربه (که نور میاره)
و مرورِ خاطرهی اون تجربه (که تاریکی رو ادامه میده)
وقتی گذشته رو “مرور” میکنی، چه اتفاقی میافته؟
ذهن انسان مثل یه راداره. وقتی روی موج “احساس قربانیبودن” میره، ناخودآگاه شروع میکنه به اسکن تمام خاطرات مشابه.
یه جمله سادهی:
«چرا با من این کارو کرد؟»
کافیه تا ذهن برگرده به خاطرهی اولی که کسی بیعدالتی کرد… و بعد خاطرهی بعدی… و بعد بعدی…
“کاملا درک می کنم و می فهمم چون به سر خودم زیاد اومده و مدام داریم تجربش می کنیم هر روز و هر لحظه که از ی حرف ساده تا برسه به ی دعوا و هر چیز دیگه با حتی خانواده و یا دوست و آشنا و…. ممکنه این گذشته یک دقیقه پیش باشه یا یک روز یا یک ماه یا یک سال یا چند سال یا…. وقتی بهش فکر کنی و کند کاش کنی واقعا دیوونه میشی و مدادم اعصاب خوردی و… واقعا اینجاست که استاد مدام میگن کنترل ذهن خیلی مهمه حالا می فهمم”
در ظاهر فقط داشتی “تجزیه و تحلیل” میکردی.
اما در باطن، یک ارتش از خاطرات منفی رو در بدنت فعال کردی.
و اینها مثل یه طبل فرکانسی میکوبن تا دنیا دوباره مشابهش رو جلوت بذاره:
آدمهایی که تو رو نمیفهمن
موقعیتهایی که باز احساس ضعف میکنی
شکستهایی که عزت نفست رو میزنن
پولی که دیر میاد یا اصلاً نمیاد
سلامتی که سست میشه
با پوست و گوشت و خونم درک می کنم.
و اینجاست که میفهمی:
تو به جای خروج از گذشته، داری مدام گذشته رو آینده میکنی…
پس راه درست چیه؟ فقط رها کردن؟ نه!
باید جایگزین ساخت.
قانون خلأ میگه:
“هیچ چیز در جهان در خلأ باقی نمیمونه. اگه خاطرهی منفی رو رها کردی، باید فوراً چیزی مثبت جایگزینش کنی.”
اینا رو دارم برای خودم میگم، امیدوارم بتونم عملیش کنم.
بهجای مرور خاطرهی طرد شدن، به احساس محبوببودنت در آغوش خدا فکر کن.
بهجای یادآوری بیعدالتی، بر نعمتهایی که بدون دلیل بهت داده شده تمرکز کن.
بهجای تحلیل زخمها، به مسیری فکر کن که امروز داری طی میکنی برای ساختن نور.
حال دل همه انشالا خوب باشه وغرق نوروعشق الهی باشید
خیلی جالبه که همزمانی اتفاق میافتد زمانی که این فایل راشنیدم واستاد درمورد مرور گذشته واثرات مخرب یادآوری خاطرات نادلخواه وغمگین صحبت کردند روز بعد درادامه خواندن کتابی که ازچندروز قبل درحال خواندن بودم رسیدم به مطلبی که درمورد همین موضوع است
کتاب مرغ قدم جلددوم مطلبی دارد تحت عنوان (بازپس گیری انرژی ازگذشته)
گذشته ی شخصی فقط به این درد میخورد که درسش رابگیری ودورش بیندازی
اگر سالکان موظفند که گذشته شان رایکبار بادقت مرور کنند برای آن است که خودراازان رهاکنند نه اینکه آن را بپرورند تا همواره جلوی چشمشان باشد
مرورگذشته برای یک سالک به معنای آزادسازی بخشی از انرژی ای است که اودربعضی ازاتفاقات بجا گذاشته است
هرواقعه ای در گذشته که ذهن تو هنوز درگیر آن باشد نشانه ی آن است که بخشی ازانرژی وجودی تو دردام آن اتفاق است وتو باید با مشاهده ی بی قضاوت آن انرژی به دام افتاده ات راباز پس گیری وخودت راازاد کنی تابه کلی بی گذشته شوی
یک سالک پاکباخته ازمنظر شخصی بی گذشته است زیرا پرونده ذهنی اش را سوزانده است
چون تیری که ازکمان رها شده خود راازبند گذشته خلاص نموده است
این انسانهای دربندند که هرآن خاطرات گذشته ازجلوی چشمانشان رژه میرود
این آنهایند که پیوسته اسیر گذشته اند
این آنهایند که همواره خاطرات شان برآنها فرمان میراند وجهت زندگی شان راتعیین میکند
آنکه اسیرگذشته است درخواب است
هیچگاه درزمان ومکان درست نیست نمیتواند باشد زیرا درحال نیست وزندگی واقعی تنها درحال است که جریان دارد
عین مطلب رانوشتم برایتان
فکرمیکنم همزمانی برای این بوده که مطلب کتاب رااینجا بنویسم
استاد واقعأ به نکته خوبی اشاره کردید بهتره ازگذشته واتفاقات آن درس بگیریم ورها کنیم وناخوشی ها واحساسات بد آن را دوباره به زمان حال نیاوریم وحال خودمان را ناخوش نکنیم
یادمان آوردید که احساسات خوب مساوی اتفاقات خوب است
امروز با صدای باد بیدار شدم ، فکر کردم بارون الهی داره میباره ، با عجله رفتم تا لباسها رو از حیاط جمع کنم، ولی وقتی رفتم بیرون زمین خشک بود ، خبری از بارون نبود، با خوشحالی لباسها رو جمع کردم ، این حرکت من برام یک درس داشت،
ذهن من آمادگی رو داشت یعنی از دو روز پیش همه از روزهای بارانی در راه صحبت میکردند، چون هوای ملبورن میشه گفت اکثرا ابری و بارونیه، وقتی هوا آفتابی میشه دوست داری بیشتر از بودن در طبیعت لذت ببری، بماند که من شخصا هوای ابری و بارونی رو خیلی دوست دارم و همین باعث شده که من احساس زندگی در بهشت رو داشته باشم.
وقتی امروز صدای باد رو با بارون اشتباه گرفتم بازی ذهن رو به خاطر اوردم، ذهن همچون غول علاء الدین فقط به احساسات من پاسخ میده و همه چیز رو اون جور بوجود میاره که درون من وجود داره، من شنیده بودم امروز هوا بارونی هست، پس واقعا حسش کردم و حتی اقدام هم کردم. این یعنی باور .
تجسم یعنی احساس کنی در اون موقعیت هستی یا به قول آقا محسن لکسوس سوار، وقتی واقعا حس سواری با اون ماشین رو داشته باشی، کلا رفتار و حرکاتت تغییر میکنه و این یعنی ایجاد باور.
اگه من زندگی رؤیایی در یک خانه جنگلی رو میخام باید با تمام وجودم اون رو در تصوراتم ، در طول زندگی روزانه ام حس کنم، و از همه مهمتر باید شخصیتی بسازم که لیاقت داشتن اون خونه ی رؤیایی رو داشته باشم. باید اون قدر بزرگ باشم که همه چی چیز و همه کس را از بالا نگاه کنم و به خودم یادآوری کنم همه این مسائل در زندگی من برای بزرگتر شدن من هست ، من دارم یاد میگیرم چطور بهشت رو در دل تاریکی پیدا کنم .
اول جاده گرچه به ظاهر تاریک و ناپیداست ولی پاداشهای بزرگ برای کسانی هست که پا تو دل ناشناخته ها و تاریکی ها گذاشتند.
چند روزی است که گاه نگران پسرم میشوم، او باید مسائلی رو در زندگیش حل کند که با حل اون کلی شخصیتش ساخته میشه، بارها از خودم سوال من کردم من چه کمکی میتونم بهش بکنم؟ آیا اصلا دخالت من میتونه برای او مرهم دردی باشد؟
وقتی این فایل رو دیدم و کامنت دوستان رو خوندم این کلمات جاری شد ، هر کس خدا و راهنمایی دارد ، او به بهترین و شایسته ترین روش هدایت میشه، با حل این مسئله او کلی بزرگتر میشه، مگه این نیست که یکی از خواسته هات داشتن فرزندانی قوی و قدرتمند و توحیدی بود، پس کناری بایست و شاهد بزرگ شدنش باش، دخالت و دلسوزی مادرانه سنگ بزرگی است در جاده زندگی هر دوتایی شما، بچسب به رشد و پیشرفت خودت، که با بزرگ شدن خودت مسیر رو برای او هم هموار میکنی،
خدایا میدونی چقدر برام حل مسئله راحت تره تا از بیرون نظاره گر بودن ، میدانم باید بیاموزم درس صبوری رو ، باید بیاموزم تا توحیدی فکر کنم، بیاموزم زیبا بین بودن رو، بیاموزم قدم گذاشتن در دل ناشناخته ها و توکل رو .
بارها برایم تکرار شده که هر وقت بی خیال و آرام بودم همه چیز به طور شگفت انگیزی پیش رفته، پس با این آگاهی به جای پیدا کردن مشکل و سعی کردن حل اون به تنهایی، خودم را در آغوش پر مهر الهی رها میکنم، حس میکنم اون آرامش بعد از طوفان رو و با آرامش هر چیز که به قلبم جاری میشه رو به مرحله اجرا در می اورم.
تمام اتفاقات زندگی من رو فرکانس های این لحظه من رقم میزنه. پس گذشته مهم نیست. همین لحظه مهمه.
همه ما حتما خاطرات خوب و اتفاقات خوب هم داریم تو زندگیمون پس به اونها فکر کنیم.
به اتفاقات بد و خاطرات بد فکر نکنیم.
چرا؟ چون قانون اینه که به هر چی فکر کنیم و تمرکز کنیم همون گسترش پیدا میکنه.
اگر اتفاقات یا خاطرات بدی هم داریم به درسهایی که از اون گرفتیم فکر کنیم.
هر تضادی یه خواسته ای رو برای ما واضح میکنه و ما تازه میفهمیم چی میخوایم. پس این خیلی خوبه. ما با همون اتفاقات یا خاطرات نامناسب اگر درسشو بگیریم و خواسته مون رو بشناسیم به نفع ما میشه و در نهایت رشد میکنیم.
درود بر همه کسانی که به دنبال پیدا کردن خدا و رسیدن به آرامش درونی به این سایت پناه آوردن
من پس از 42 سال زندگی پس از چهل سال سردرگمی و آشفتگی
پس از سالها به این در و آن در زدن
پس از خرج و مخارجهای زیاد
پس از باور و اعتقاد به این دین و آن دین
پس از پوچی ها و توهم تکمیل شدنها
برای اینکه به آرامش برسم یا احساس شادی داشته باشم به بن بست خوردم
مالی و ذهنی
جسمی و روحی
استاد میگه مگه من تبلیغات کردم که شماها با من آشنا شدین
و من که کنجکاو دوستی بودم که هر شب به صحبتهایی گوش میداد پرسیدم چیه که هرشب گوش میدی
ایشون درباره استاد گفت
منم مثل خیلیا مسخرش کردم ولی از رو کنجکاوی نام استاد رو سرچ زدم
و استاد شدن همدم سخترین روزهای عمرم
استاد منو با خدا آشنا کرد
و من به آرامش درونی رسیدم
الهی شکر
استاد خداوند نگهدارت باشد
امروز جشن تولد هفت سالگی دخترم بود
هر شب یه صفحه در وصف شکرگذاری مینویسم ولی امشب خیلی خوشحال هستم و خواستم این خوشحالی رو جار بزنم
خواستم با تمام وجود از استاد تشکر کنم
الهی شکر
هر انتخاب خوبی که داشتم
هر آنچه که دارم
هر آنچه که خوشحالم میکنه میدونم خدا خواست که داشته باشم و خدا بهم داده نه اینکه به خودم مغرور بشم که خودم به دست آوردم
و پس از اینکه با راهنمایی استاد به خدا رسیدم و اینکه استاد میگه اگه خدا میخواد بده هیچکسی نمیتونه مانع بشه بارها و بارها با چشم دیدم و با دل و عقل و ایمان درک کردم
تواین 7یا8سال اخیر انقد مکاتب جدید اومدن باهرکی از جاش بلند شد تزی داد همه هم ناآگاهانه افتادن دنبالش از جمله خودم
یه مدت منم افتادم دنبال فنگ شویی
یه مدت هی قضیه فرازمینی ها و گونه هاشون
یه مدت بحث کارما و چاکراها و اینا
چندوقت پیش شاید چندسال پیش منم بخاطر این مسال فکر میکردم که دارم کارمای اجدادم رو پس میدم انگار کل اجداد هرکاری کردن من تقاص پس میدم
درصورتی که متوجه شدم اصلا اینجوری نیست من فقط مسوول خودم و اعمالم هستم هرکسی
این عدله خداونده
ولی انگار ذهن آدم دنباللللل مقصر بیزونیه که مسولیت عهده نگیره حالا شده دست به گریبان اجداد هم میشه
خیلی من میفهمم اینو تشخیص میدم در ذهنم
مثلا وقتی شخصی سرکار میره از کارش راضی نیست خودش رفته انتخاب و اختیار خودش بوده ولی ذهنش طوری جلوه میده که اصلا تمااااااااام مشکلات خانوادگیم هم مقصرش این صاحب کارس حتی اینکه من تو این خانواده دنیا اومدم هم مقصرش اینه!!!!! الله اکبر
سلام
حدود15 سال پیش معلم بهداشت اومدکلاس همش درموردبیماری وبلوغ وپیش گیری هاصحبت میکرد وخیلی هم بااب وتاب توضیح میدادکه بترسونه که مابیشترحواسمون باشه ومن واقعایه ترسی اومدتووجودم وازهمون جابذری توذهن من کاشته شدومن اینوابیاری کردم هرروزوانقدرقدرت مندشد که من دیگه نتونستم کنترلش کنم یه تپش قلب بسیارشدیدگرفتم بعدرفتم دکتروسواس فکری شده قرص فلان ویه مدت خواب آلودگی ودیدم این چه زندگیه دیگه نرفتم باتمام وجودم ازخداخواستم کمک کنه وگفتم برگی بدون اجازه تواززمین نمیوفته توصاحب این جسم وروحی خودت منونجات داده واقعاعین این کلمات یادمه من میگفتم ومن خودم به تومیسپارم واون نیرومنوهدایت کردکه هرروزگل گاوزبان بخورم وباورداشتم به داروهای گیاهی وخیلی دوس دارم میوه ها وسبزیجات وگیاهان وبهشوون خیلی باوردارم وازداروهای شیمیایی بدم میاد واعتقاد هم نداشتم بهشون
ومن دیدم من هرروزداره حالم بهترمیشه ویه فکری میومدتوذهنم سریع میگفتم به خودم حواستوپرت کن چون میدونستم این قدرت میگیره چون تجربش کرده بودم به وضوح دیده بودم چه اتفاقاتی بعدش میوفته
ومن درمسیرهدایت قرارگرفتم این اتفاق باعث شدمن ورزش کنم هرروزتاالان بیشترمراقب تغذیم باشم مراقب افکارم باشم واروم اروم هدایت شدم به این مسیرودلیل تمام اتفاقات زندگیمودرک کردم واون معلم روخیلی مقصرمیدونستم وبعضی موقع هانفرینش میکردم ولی باخودم گفتم واقعاهمه توکلاس این اتفاق براشون افتادمسلمانه من خیلی جدی گرفتم وترسیدم
ومن به وضوح مومنتوم منفی درک کردم یعنی چه
وچقدراین درک بهم کمک کرد که درجنبه های مختلف زندگیم هم به خودم بگم ویاداوری کنم حواست باشه انقدرقدرت میگیره این فکرا که دیگه نمیتونی کنترل کنی
درموردروابط سلامتی کار من مومنتوم منفی درک کردم وجه اشتراکاتشون درک کردم این نوع تفکراین نوع جنس احساس چه بلایی سرت میاره وانقدربرام رنج اوربوداون اتفاقات فقط هشداری که میادکه ادامه نده باعث میشه جدی بگیرم واون فکرمنفی که تازه متولدشده ادامه ندم
خدابهم رحم کردارش بی نهایت سپاس گزارم سلامت هستم خداروشکرت تواین مسیرهستم
که قوانین زندگی به زبان استادعزیزم که ناجی زندگی من هست من اون روزهانمیدونستم که بعدازچندسال شخصی به نام استادعباسمنش ناجی زندگیم میشه ولی خدامیدونست ومن الان درمسیرخداوندهستم درمسیر خوشبختی سلامتی ارامش ثروت ازهمه مهم ترخودشناسی ودرک قوانین که ناظربرافکارواحساساتم باشه هیچ وقت فکرشونمیکردم من یه روزبتونم بفهمم که چه فکری داره چه احساسی ایحادمیکنه وتشخیص بدی سریع ودرنطفه خفش کنی که رشدنکنه این یه نعمت خیلی بزرگه آگاه بودن ازخودت ازقوانین جهان
وهدایت که همه چیزتحت کنترل خداست وانقدربهت ارامش بده
این فایل این نعمت روبه من یاداوری کرد که چقدرخدابهت لطف کرده هرچی داری ونداری ازخداوندهست حتی زنده بودن ومرگت مدیوونش هستی
من ازاستادعباس منش عزیزبی بی نهایت قدردان وسپاس گزارم بخاطراین سایت بهشتی بخاطراین اگاهی های بی نظیری که مایه ی ارامش وخوشبختی میلیون هانفرشده وهمیشه ادامه دارهست ونجات بخش چندصدهزارنفردیگه دراینده هست که هنوزوارداین مسیرنشدن …
این سوال توذهنم شکل گرفته بودامابیانش نکرده بودم که جوابش هم گفته شدتوسط استادعزیز که فرق بین درس گرفتن ازاشتباهات ومرورخاطرات گذشته
که جوری به اون اتفاقات نگاه کنم که درسش روبگیرم نه این که بخوام نفرت وخشم رودرون خودم ایحادکنم
یه وقتایی باجزئیات زیاددرمورد حساب کردن روادم ها واتفاقات که افتاده بودصحبت میکنم که یه رنجی ایجادبشه که حساب نکن وگرنه همون اتفاقات قبلی رخ میده
احساسمون بهمون میگه که ازچه زاویه ای نگاه کن که درسش روبگیری نه این که بخوای توجه کنی به ناخواسته هاواحساس بدبختی کنی
به نام خدا که رحمتش بی اندازه و مهربانیش همیشگیست
با درود و سپاس خدمت استاد گرامی و مریم خانم گل و دوستان همفرکانسیم
باز هم بابت این فایل ارزشمند سپاسگزارم
من به موضوع این فایل از زاویه ی دیگه ای نگاه کردم. اگر دنبال الگوهایی از موفقیتهات که با توکل به خدا بهشون رسیدی باشی باز هم می تونی از همین طریق به موفقیت های بیشتری برسی.
امشب یاد موضوعاتی توی زندگیم افتادم که بدون دخالت من و فقط با درخواست دادنه به خدا انجام شده.
برگشت از شهر همسرم به شهر خودم با عزت و احترام به بهترین شکل ممکن یعنی استخدام رسمی در یک اداره دولتی در شهر خودم، خرید خانه در منطقه ی خوب تهران فقط با حقوق کارمندی، خرید زمین عالی توی شمال و ساخت اون فقط با حقوق کارمندی، قبولی در دانشگاه دولتی در دوره ی کارشناسی با وجود تغییر رشته ام و یک دانشگاه آزاد معتبر در دوره ی ارشد با وجود کارمند بودنم
یادگیری موسیقی با وجود کارمند بودن و رسیدگی به امور خونه ام و بینهایت مثال های دیگه که در این کامنت نمی گنجه
هر وقت یادم میاد که فقط از خدا خواستمشون و خدا به راحتترین شکل ممکن بهم هدیه داده و یا مسیر رو برام راحت کرد به وجد میام
الان هم برای هر کاری اول از درگاه خدای بینهایت بخشنده و سخاوتمندم، درخواست می کنم، بابت همه ی الطافش تا الان سپاسگزاری می کنم و بعد روی باورهای مرتبط با اعتماد کامل کار می کنم.
فقط با همین روش بینهایت آرامش دارم، چون توکلم به خداست نه غیر خدا
هر وقت نجوا یا افکار شرک گونه سراغم میاد فقط رسیدن به خواسته در مسیر الهی رو تجسم می کنم چون به این حرف خدا که گفته شما یه قدم بردار من ده قدم برات برمیدارم ایمان راسخ دارم
سلام به شما استاد عزیز و دوستان عزیز
خدارو شاکر هرروز هرروز بخاطر وجود شما و بخاطر این سایت بهشتی
سپاس گزارم ازتون استاد
وای که جقدر کامنت خودندن بچه ها نه تنها بهت یک آگاهی عالی رو میده بلکه بهت کمک میکنه که به یاد بیاری که تو هم همچین تجاربی رو داشتی
اما انقدر این مغز درباره خودش مغروره که با خودش میگه نه من یه آدم پرفکتم هیچ اشتباهی نکردم ،که نمیزاره متوجه بشی توهم باید تو یک سری چیز ها تغییر کنی
و این مغز من انقدر درباره من خودخواه و مغروره که من وقتی میام درباره خودم فکر کنم و انگشتم رو سمت خودم بگیرم ، باورتون نمیشه که من هیچ چیزی که باید تو خودم تغیرر بدم رو تو اون لحظه پیدا نمیکنم و هی مغزم بهم میگه تو عالی هستی تو نیازی نداری
اما وقتی به تضاد ها میخورم تازه متوجه میشم که باید این چیز رو در خودم تغییر و یا ایجاد کنم
و وقتی که هم کامنت بچه هارو میخونم میتونم یک سری چیز هارو در خودم پیدا کنم
خلاصه درباره موضوع صحبتتون استاد که گفتید وقتی به خاطرات ناحالب گذشته برگردید انگار دارید یک لجنی رو هم میزنید که با هم زدنش فقط بوی بدتری بدست میاری
و واقعا درسته و خیلی فراتر هم میره
من خاطرات ناجالبی رو از خانوادهای دارم که برای اطرافیان بسیار نزدیکم اتفاق افتاده و هروقت بهشون فکر میکنم بسیار عصبانی و ناراحت میشم درصورتی که بره من رخ نداده برای نزدیکانم رخ داده
و قبلا ها انقدر غرق در اون افکار میشدم که باور نمیکنید درحد چند ثانیه از اون اتفاق ناجلب برام یادآوری میشد و باقیش رو ذهنم میساخت
ذهنم میومد هی بره خودش سناریو های داغون میساخت
من رو در موقعیت هایی قرار میداد که مثلا دارم ازشون انتقام اون حرف ها و رفتار هارو میگیرم
و بعد که به خودم میاومدم با خودم میگفتم
شکوفه تمومش کن اینها حتی اتفاق هم نیافتاده،
یعنی واقعا بازگشت به خاطرات نا جالب گذشته نه تنها بوی گند اون لجن رو درمیاره بلکه بسیار بسیار فراتر از این میره که اتفاق نیافتاده و ساخته ذهن توعه و اصلا وجود نداره و انقدر کار این ذهن قویه که فکر میکنه وتقعا اتفاق افتاده یا دقیقا همین اتفاق میخواد بیافته پس من خودمو آماده کنم که جلوشون بایستم
بعد ها که متوجه شدم که افکار منفی و خاطرات ناحالب رو نباید ادامه بدم و بهشون انرژی بدم یاد گرفتم و با خودم گفتم که اشکال نداره فعلا ضعیفم اما برای اینکه جلوی این افکار منفی رو بگیرم هر وقت ذهنم رجوع کرد به اون خاطرات سریع قطعشون کنم و تو افکارم نمونم که بعد به خودم بیام و ببینم دقیقه هاس که تو این افکار موندم
خدارو شاکرم چند وقتی هست که وقتی اون افکار تو ذهنم میاد بهشون باج نمیدم و سریع شروع میکنم به انجام دادن کاری
به شکرگزاری
به هرجیزی که ذهنمو از اون فضا دور کنه و آروم بشم و نزاره که ذهنم به خیال بافی های الکیش ادامه بده
و خب وقتی هم اون افراد رو میدیدم چون دل خوشی ازشون نداشتم تمام سعیم رو میکنم که افکارم ازشون دور بمونه
شروع میکنم به خوندن کامنت ها
به گوش دادن فایل ها
به خوندن کتاب الکترونیک “چگونه ذهن خدا رو بخونیم “ که بسیار فوقالعادهاس
به سرگرم شدن به یک کاری
چون این رو یاد گرفته بودم که به هرآنچه توجه کنم از همون جنس وارد زندگیم میشه
باز هم از خداوند سپاس گزارم که کمکم کرد که ردپایی در این سایت بهشتی بزارم که اول از همه به خودم کمک میکنه و بعد به دوستان عزیزم
خدایا شکرت
سلام به روی ماه استادقشنگم و مریم جانم و همگی دوستان خوبم
بی حاشیه و اضافه گویی میرم سراغ اصل مطلب
استادجان این فایل رو که گوش کردم ی جاش خیلی واسم آشنا اومد درصورتی من تا بحال به همچین موضوعی دقت نکرده بودم و اصلا برام قابل توجه هم نبود.
اونجایی که شما گفتید وقتی خاطرات گذشته رو مرور میکنید ممکنه به تصاویری توذهنتون بر بخورید که حتی واقعی نباشه و اون تجربه رو و خاطره رو شما نداشتید ولی ذهن ومغز از اونجایی که میتونه خیلی خوب تجسم کنه اون تصویر رو برای شما میسازه.
من میشه گفت ی مدل دیگه که به شدت به صحبت شما شبیه رو تجربه کردم.
من گاهی ی سری خاطرات گذشته ی جوری یادم میاد که خودم انصافا به حقیقی بودنش اطمینان ندارم.همیشه به این دسته خاطرات با شک وتردید نگاه میکردم و با خودم میگفتم نکنه اصلا همچین اتفاقی واسه من نیفتاده و من دارم اینو میگم مدیون شخصی بشم که دارم میگم مسبب اون اتفاق تلخ و خاطره بد منه؟نکنه خواب دیدم واین اتفاق حقیقی نیست؟
همیشه این دسته از اتفاقات برای من میفتاد حتی حین تعریف کردن اون خاطره بد برای شخص مقابلم.
الان اولین باره و شما و دوستان عزیزم نفرات اولی هستید که من جرات کردم واینها رو واستون میگم.چون همیشه میترسیدم اگر به کسی بگم شک دارم این خاطره ام واقعی یا واقعی نیست یا تهمت دروغگویی بهم بزنه یا مسخره ام کنه.
نمیدونم کسی هست که تجربه ای شبیه به تجربه من داشته باشه اینجا یانه؟که اگر دارید ممنون میشم برام بازگو کنید.
من ذهنم به شدت خلاق و قدرت تجسم زیادی دارم.حس میکنم این موضوعم بی تاثیر نباشه در گول زدن مغز.
استاد عباسمنش جانم ی موضوعی رو هم یادم اومد که اگر مطرحش کنم شاید بد نباشه درسته که ربطی به موضوع فایل فعلی نداره.ولی موضوعیه که ذهن منو چند وقته درگیر کرده.ندیدم کسی هم توسایت ازش صحبتی کرده باشه و شاید صحبت شده و من ندیدم.
استادجان دیدید ی باور مخربی توی ما ایرانیا سالهاست موج میزنه اونم اینه که بعد خنده زیاد گریه هست.
همشم میزارن به پای حضرت محمد بنده خدا.میگن حدیث داریم زیاد وباصدای بلند نخندید که پشت خنده زیاد گریه هست.
یادمه ی دوستی داشتم هر وقت دور هم جمع میشدیم با بقیه دوستان و خیلی خوش میگذشت و مدام ریسه میرفتیم از خنده(ومنی که همیشه پخش زمین بودم)اون یهو وسط خنده میگفت وای خاک بر سرم چقدر خندیدیم خدا شرش رو از سرمون کم کنه.وشروع میکرد چندین بار ذکر اَللهم لا تَمقُتنی گفتن.
ما چقدر ساده بودیم اون موقع وناآگاه.
بعدها که بزرگتر شدم و عاقلتر همیشه میگفتم آخه این چه معنی داره؟مگه خدا برا بنده هاش بد میخواد؟مگه خدا به بنده هاش ظلم میکنه؟یعنی خدا لذت میبره که شادی زیاد یکیو تبدیل به غم کنه؟مگه میشه همچین چیزی؟
بقول شما نمیدونم چرا ما اونموقع ها(زمان جاهلیت خودم) فکر میکردیم رستگاری در غم و غصه واشک
شخصیت وشعور وادب داشتن به ساکت ی گوشه نشستن و تخلیه انرژی نکردن
همیشه نهایت ی لبخند ملیح گوشه لبمون باشه و از خنده زیاد و بلند واز ته دل دوری کنیم یوقت نگن دختره چقدر سبک و بی ادب.
خلاصه که استاد جان بازم دری از درهای پرنور بهشت رو مجددا برامون بازکردید.از شما وخانم جهانگیری عزیزم خیلی ممنونم که باعث شد من کمتر خیی کمتر کمتر کمتر به مرور خاطرات تلخ گذشته برگردم.
درپناه خدا باشید.آمین
سلام دوست عزیزم.
در مورد این باورِ اخر خنده گریه هست،اتفاقا منم چند روز پیش بهش توجه میکردم.
وای همین الان که نوشتم یادم اومد این باور همین الان توی خودم هم هست!فکر میکردم نیست!
وقتی مثلا پسر 6 ساله من با پسر 7 ساله خواهرم با خوبی و خنده بازی میکنن ولی به هر دلیلی با هم بحث و دعوا میکنن و از هم دلگیر میشن،
منو خواهرم بلند میگیم همیشه اخر خنده گریه هست!
و در رابطه با این دو بچه در بیشتر مواقع این اتفاق میفته و وقتی با هم هستن اولش میخندند و بازی میکنند ولی با دلخوری و گریه از هم جدا میشن.
البته فقط و فقط داشتن این باور مخرب و ترس من و خواهرم از اینکه نکنه الان دعوا کنن باعث شده که منو خواهرم دعوای بچه ها رو تجربه کنیم.
پدر مادرم هم همینطورن و همین چند وقت پیش خونه پدرم بودیم. دو سه تا از نوه ها داشتن بازی میکردن و با صدای بلند میخندیدن
یهو پدرم اومد گفت من میدونم اخر این خنده ها گریه هست!
تو دوران کودکی خودم هم بارها موقع خندیدن این باور رو شنیده بودم.
خب پدر و مادرم مقصر نیستن.
اونها هم که از اولش این باور رو نداشتن.
خلاصه ازت متشکرم بابت کامنت زیباتون.
سلام سعیده عزیزم
چطوری جانم؟
بله درست میفرمایید این باور مخرب توی وجود خیلیا هست ومنم زیاد توی دور و اطرافم دیدم.
متاسفانه ی سری باورهای اشتباه نسل به نسل ناآگاهانه منتقل شده وبازم میشه.
انشاا…همه ما روزی آگاه شیم.
سپاسگزارم از توجه وتفکرت نسبت به کامنتم.ممنونم ازت
درپناه خداباشید.آمین
به نام خدایی که هستی از اوست
سلام به همراهان مسیر نور و ایمان
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربون و تمامی بچه های سایت عباسمنش
سوره حج، آیه 38
“إِنَّ اللَّهَ یُدَافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا ۗ”
“قطعاً خداوند از کسانی که ایمان آوردهاند دفاع میکند.”
امروز با شنیدن این فایل، انگار لایهی جدیدی از ذهنم باز شد…
نه فقط درک عقلانی، بلکه یک “نشستن در جان” اتفاق افتاد…
یک آرامش عجیب که انگار خدا داشت از دل کلمات استاد، باهام حرف میزد و میگفت:
«مهین جان! مسیر رهایی از گذشته، در فرو رفتن در گذشته نیست؛ در رها کردنشه…»
برای سالها فکر میکردم تا زمانی که زخمهای گذشته رو کامل نشناسم، شفا پیدا نمیکنم.
دنبال “منشأ احساس بیارزشیام” میگشتم، دنبال اون لحظهای که “باور ناتوانی در من شکل گرفت”، دنبال اون خاطرهای که باعث شد از خودم جدا شم…
باور داشتم که باید برم در تاریکی، تا بتونم روشنایی بیارم.
اما… حالا میفهمم این دقیقاً همون نقطهایه که شیطان، با چهرهای فریبنده وارد میشه…
یعنی با نقاب “درمانگری”، منو در فرکانس “بازآفرینی درد” نگه میداره.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش
جملهٔ خلقان سَوی این دفعِ شر / میدوند از بهر دفعِ آن ضرر
چرا مرور گذشته، راه نجات نیست؟
طبق قانون بیتغییر خداوند:
“به هر چیزی توجه کنی، اساس اون توجه در زندگیات گسترش پیدا میکنه.”
یعنی حتی اگه نیتت، “درمان” باشه،
ولی ابزار کارت، مرورِ خاطرهی تلخه،
داری همون زخمو دوباره زنده میکنی.
تو از بدن خارجش کردی، اما از سیستم فرکانسیات نه!
در این فایل، استاد دقیقاً همین تفاوت رو باز میکنه:
بین درس گرفتن از یک تجربه (که نور میاره)
و مرورِ خاطرهی اون تجربه (که تاریکی رو ادامه میده)
وقتی گذشته رو “مرور” میکنی، چه اتفاقی میافته؟
ذهن انسان مثل یه راداره. وقتی روی موج “احساس قربانیبودن” میره، ناخودآگاه شروع میکنه به اسکن تمام خاطرات مشابه.
یه جمله سادهی:
«چرا با من این کارو کرد؟»
کافیه تا ذهن برگرده به خاطرهی اولی که کسی بیعدالتی کرد… و بعد خاطرهی بعدی… و بعد بعدی…
“کاملا درک می کنم و می فهمم چون به سر خودم زیاد اومده و مدام داریم تجربش می کنیم هر روز و هر لحظه که از ی حرف ساده تا برسه به ی دعوا و هر چیز دیگه با حتی خانواده و یا دوست و آشنا و…. ممکنه این گذشته یک دقیقه پیش باشه یا یک روز یا یک ماه یا یک سال یا چند سال یا…. وقتی بهش فکر کنی و کند کاش کنی واقعا دیوونه میشی و مدادم اعصاب خوردی و… واقعا اینجاست که استاد مدام میگن کنترل ذهن خیلی مهمه حالا می فهمم”
در ظاهر فقط داشتی “تجزیه و تحلیل” میکردی.
اما در باطن، یک ارتش از خاطرات منفی رو در بدنت فعال کردی.
و اینها مثل یه طبل فرکانسی میکوبن تا دنیا دوباره مشابهش رو جلوت بذاره:
آدمهایی که تو رو نمیفهمن
موقعیتهایی که باز احساس ضعف میکنی
شکستهایی که عزت نفست رو میزنن
پولی که دیر میاد یا اصلاً نمیاد
سلامتی که سست میشه
با پوست و گوشت و خونم درک می کنم.
و اینجاست که میفهمی:
تو به جای خروج از گذشته، داری مدام گذشته رو آینده میکنی…
پس راه درست چیه؟ فقط رها کردن؟ نه!
باید جایگزین ساخت.
قانون خلأ میگه:
“هیچ چیز در جهان در خلأ باقی نمیمونه. اگه خاطرهی منفی رو رها کردی، باید فوراً چیزی مثبت جایگزینش کنی.”
اینا رو دارم برای خودم میگم، امیدوارم بتونم عملیش کنم.
بهجای مرور خاطرهی طرد شدن، به احساس محبوببودنت در آغوش خدا فکر کن.
بهجای یادآوری بیعدالتی، بر نعمتهایی که بدون دلیل بهت داده شده تمرکز کن.
بهجای تحلیل زخمها، به مسیری فکر کن که امروز داری طی میکنی برای ساختن نور.
بهجای فکر به “ریشهی عقدهها”، برو دنبال ساختنِ باورهای الهی جدید.
یعنی باید گذشته رو فراموش کنیم؟
نه! ما فقط قراره “مرکز توجهمون” رو تغییر بدیم.
گذشته، گذشتهست.
فقط وقتی خطرناکه که مرکز توجه ما بشه.
و این دقیقاً جاییه که باید مهارتی مثل “مدیریت توجه” رو یاد بگیریم:
مهارتهای کلیدی برای تغییر مدار زندگی:
کنترل آگاهانه ذهن:
نه سرکوب، نه انکار. بلکه آگاهی. یعنی بفهمم کی ذهنم داره فرار میکنه به خاطرهای تاریک، و خودم رو برگردونم.
برچسب نزدن به اتفاقات:
وقتی اتفاقات گذشته رو با برچسب “فاجعه” یا “ظلم” به یاد میآری، داری قدرت میدی بهش. اما اگه بگی:
“یک تجربهی ضروری برای آگاهی من بود”، انرژیاش خنثی میشه.
تمرکز بر راهحل، نه مسئله:
هرچی بیشتر دردی رو تحلیل کنی، درش فرو میری.
اما وقتی حتی ذرهای از نورِ راهحل رو پیدا کنی، نجات شروع میشه.
تمرکز بر نکات مثبت:
شاید یه لیوان چای ساده. شاید آرامش امروزت نسبت به دیروز.
همینها میتونن تو رو از مدار خاطرات گذشته خارج کنن.
نگاه از زاویهی متفاوت:
یاد بگیر همون خاطرهای که تا دیروز ازش فرار میکردی رو از بالا نگاه کنی. نه با چشمان قربانی، بلکه با چشمهای حکمت.
اون اتفاق هم در خدمت تکاملت بود.
و نهایتاً، انتخاب اینکه “راهنمای درونت” کی باشه:
اگر مدام خاطرات گذشته رو مرور میکنی، یعنی اجازه دادی شیطان راهنمای درونت باشه.
و شیطان خیلی “عاقلانه” حرف میزنه:
– «تو زخم داری، باید بری پیدا کنی.»
– «اگه ریشه رو درنیاری، خوب نمیشی.»
– «این کار روانکاویه، لازمه!»
و در نهایت، تو هنوز همونجایی هستی که بودی، فقط اسمش رو گذاشتی خودشناسی…
اما وقتی انتخابت اینه که:
“خدایا، گذشتهام با تو، حالم با تو، و آیندهام با تو.”
“من به جای حفاری در درد، میخوام نور بسازم.”
“من انتخاب میکنم زندگیام حول باورهای جدید و نورانی بچرخه.”
اونوقته که از زمین جدا میشی و در مدار خدا قرار میگیری.
عزیزای دلم…
ما اینجا نیومدیم تا خاطرههای تلخ رو مثل پازل بچینیم.
ما اینجا نیومدیم تا در چاه گذشته مدیتیشن کنیم.
ما اینجا اومدیم تا خالق لحظه باشیم.
تا فرکانس عشق رو گسترش بدیم.
تا گذشته رو ببخشیم، حال رو بسازیم، و آینده رو از نو بنویسیم…
با خدا، با آگاهی، با نور.
خدایا تنها تو را می پرستم
و تنها از تو یاری می جویم
ما را به راه راست هدایت کن
راه کسانی که به آنان نعمت داده ای
“در پناه عشق بی پایان خدا، بدرخشید.”
بنام خداوند مهربان
سلام براستادعزیز ومریم جان شایسته
سلام برهمه دوستان الهی
حال دل همه انشالا خوب باشه وغرق نوروعشق الهی باشید
خیلی جالبه که همزمانی اتفاق میافتد زمانی که این فایل راشنیدم واستاد درمورد مرور گذشته واثرات مخرب یادآوری خاطرات نادلخواه وغمگین صحبت کردند روز بعد درادامه خواندن کتابی که ازچندروز قبل درحال خواندن بودم رسیدم به مطلبی که درمورد همین موضوع است
کتاب مرغ قدم جلددوم مطلبی دارد تحت عنوان (بازپس گیری انرژی ازگذشته)
گذشته ی شخصی فقط به این درد میخورد که درسش رابگیری ودورش بیندازی
اگر سالکان موظفند که گذشته شان رایکبار بادقت مرور کنند برای آن است که خودراازان رهاکنند نه اینکه آن را بپرورند تا همواره جلوی چشمشان باشد
مرورگذشته برای یک سالک به معنای آزادسازی بخشی از انرژی ای است که اودربعضی ازاتفاقات بجا گذاشته است
هرواقعه ای در گذشته که ذهن تو هنوز درگیر آن باشد نشانه ی آن است که بخشی ازانرژی وجودی تو دردام آن اتفاق است وتو باید با مشاهده ی بی قضاوت آن انرژی به دام افتاده ات راباز پس گیری وخودت راازاد کنی تابه کلی بی گذشته شوی
یک سالک پاکباخته ازمنظر شخصی بی گذشته است زیرا پرونده ذهنی اش را سوزانده است
چون تیری که ازکمان رها شده خود راازبند گذشته خلاص نموده است
این انسانهای دربندند که هرآن خاطرات گذشته ازجلوی چشمانشان رژه میرود
این آنهایند که پیوسته اسیر گذشته اند
این آنهایند که همواره خاطرات شان برآنها فرمان میراند وجهت زندگی شان راتعیین میکند
آنکه اسیرگذشته است درخواب است
هیچگاه درزمان ومکان درست نیست نمیتواند باشد زیرا درحال نیست وزندگی واقعی تنها درحال است که جریان دارد
عین مطلب رانوشتم برایتان
فکرمیکنم همزمانی برای این بوده که مطلب کتاب رااینجا بنویسم
استاد واقعأ به نکته خوبی اشاره کردید بهتره ازگذشته واتفاقات آن درس بگیریم ورها کنیم وناخوشی ها واحساسات بد آن را دوباره به زمان حال نیاوریم وحال خودمان را ناخوش نکنیم
یادمان آوردید که احساسات خوب مساوی اتفاقات خوب است
سپاس فراوان ازاستاد عزیز برای این فایل عالی
درپناه خدا سلامت وشاد وموفق باشید
اگر به دنبال مشکل باشی، حتما اون رو پیدا میکنی
امروز با صدای باد بیدار شدم ، فکر کردم بارون الهی داره میباره ، با عجله رفتم تا لباسها رو از حیاط جمع کنم، ولی وقتی رفتم بیرون زمین خشک بود ، خبری از بارون نبود، با خوشحالی لباسها رو جمع کردم ، این حرکت من برام یک درس داشت،
ذهن من آمادگی رو داشت یعنی از دو روز پیش همه از روزهای بارانی در راه صحبت میکردند، چون هوای ملبورن میشه گفت اکثرا ابری و بارونیه، وقتی هوا آفتابی میشه دوست داری بیشتر از بودن در طبیعت لذت ببری، بماند که من شخصا هوای ابری و بارونی رو خیلی دوست دارم و همین باعث شده که من احساس زندگی در بهشت رو داشته باشم.
وقتی امروز صدای باد رو با بارون اشتباه گرفتم بازی ذهن رو به خاطر اوردم، ذهن همچون غول علاء الدین فقط به احساسات من پاسخ میده و همه چیز رو اون جور بوجود میاره که درون من وجود داره، من شنیده بودم امروز هوا بارونی هست، پس واقعا حسش کردم و حتی اقدام هم کردم. این یعنی باور .
تجسم یعنی احساس کنی در اون موقعیت هستی یا به قول آقا محسن لکسوس سوار، وقتی واقعا حس سواری با اون ماشین رو داشته باشی، کلا رفتار و حرکاتت تغییر میکنه و این یعنی ایجاد باور.
اگه من زندگی رؤیایی در یک خانه جنگلی رو میخام باید با تمام وجودم اون رو در تصوراتم ، در طول زندگی روزانه ام حس کنم، و از همه مهمتر باید شخصیتی بسازم که لیاقت داشتن اون خونه ی رؤیایی رو داشته باشم. باید اون قدر بزرگ باشم که همه چی چیز و همه کس را از بالا نگاه کنم و به خودم یادآوری کنم همه این مسائل در زندگی من برای بزرگتر شدن من هست ، من دارم یاد میگیرم چطور بهشت رو در دل تاریکی پیدا کنم .
اول جاده گرچه به ظاهر تاریک و ناپیداست ولی پاداشهای بزرگ برای کسانی هست که پا تو دل ناشناخته ها و تاریکی ها گذاشتند.
چند روزی است که گاه نگران پسرم میشوم، او باید مسائلی رو در زندگیش حل کند که با حل اون کلی شخصیتش ساخته میشه، بارها از خودم سوال من کردم من چه کمکی میتونم بهش بکنم؟ آیا اصلا دخالت من میتونه برای او مرهم دردی باشد؟
وقتی این فایل رو دیدم و کامنت دوستان رو خوندم این کلمات جاری شد ، هر کس خدا و راهنمایی دارد ، او به بهترین و شایسته ترین روش هدایت میشه، با حل این مسئله او کلی بزرگتر میشه، مگه این نیست که یکی از خواسته هات داشتن فرزندانی قوی و قدرتمند و توحیدی بود، پس کناری بایست و شاهد بزرگ شدنش باش، دخالت و دلسوزی مادرانه سنگ بزرگی است در جاده زندگی هر دوتایی شما، بچسب به رشد و پیشرفت خودت، که با بزرگ شدن خودت مسیر رو برای او هم هموار میکنی،
خدایا میدونی چقدر برام حل مسئله راحت تره تا از بیرون نظاره گر بودن ، میدانم باید بیاموزم درس صبوری رو ، باید بیاموزم تا توحیدی فکر کنم، بیاموزم زیبا بین بودن رو، بیاموزم قدم گذاشتن در دل ناشناخته ها و توکل رو .
بارها برایم تکرار شده که هر وقت بی خیال و آرام بودم همه چیز به طور شگفت انگیزی پیش رفته، پس با این آگاهی به جای پیدا کردن مشکل و سعی کردن حل اون به تنهایی، خودم را در آغوش پر مهر الهی رها میکنم، حس میکنم اون آرامش بعد از طوفان رو و با آرامش هر چیز که به قلبم جاری میشه رو به مرحله اجرا در می اورم.
ایاک نعبد و ایاک نستعین.
سلام و درود و سپاس فراوان
در فایل نشانه امروزم باز هم قانون برام مرور شد.
تمام اتفاقات زندگی من رو فرکانس های این لحظه من رقم میزنه. پس گذشته مهم نیست. همین لحظه مهمه.
همه ما حتما خاطرات خوب و اتفاقات خوب هم داریم تو زندگیمون پس به اونها فکر کنیم.
به اتفاقات بد و خاطرات بد فکر نکنیم.
چرا؟ چون قانون اینه که به هر چی فکر کنیم و تمرکز کنیم همون گسترش پیدا میکنه.
اگر اتفاقات یا خاطرات بدی هم داریم به درسهایی که از اون گرفتیم فکر کنیم.
هر تضادی یه خواسته ای رو برای ما واضح میکنه و ما تازه میفهمیم چی میخوایم. پس این خیلی خوبه. ما با همون اتفاقات یا خاطرات نامناسب اگر درسشو بگیریم و خواسته مون رو بشناسیم به نفع ما میشه و در نهایت رشد میکنیم.
درود بر همه کسانی که به دنبال پیدا کردن خدا و رسیدن به آرامش درونی به این سایت پناه آوردن
من پس از 42 سال زندگی پس از چهل سال سردرگمی و آشفتگی
پس از سالها به این در و آن در زدن
پس از خرج و مخارجهای زیاد
پس از باور و اعتقاد به این دین و آن دین
پس از پوچی ها و توهم تکمیل شدنها
برای اینکه به آرامش برسم یا احساس شادی داشته باشم به بن بست خوردم
مالی و ذهنی
جسمی و روحی
استاد میگه مگه من تبلیغات کردم که شماها با من آشنا شدین
و من که کنجکاو دوستی بودم که هر شب به صحبتهایی گوش میداد پرسیدم چیه که هرشب گوش میدی
ایشون درباره استاد گفت
منم مثل خیلیا مسخرش کردم ولی از رو کنجکاوی نام استاد رو سرچ زدم
و استاد شدن همدم سخترین روزهای عمرم
استاد منو با خدا آشنا کرد
و من به آرامش درونی رسیدم
الهی شکر
استاد خداوند نگهدارت باشد
امروز جشن تولد هفت سالگی دخترم بود
هر شب یه صفحه در وصف شکرگذاری مینویسم ولی امشب خیلی خوشحال هستم و خواستم این خوشحالی رو جار بزنم
خواستم با تمام وجود از استاد تشکر کنم
الهی شکر
هر انتخاب خوبی که داشتم
هر آنچه که دارم
هر آنچه که خوشحالم میکنه میدونم خدا خواست که داشته باشم و خدا بهم داده نه اینکه به خودم مغرور بشم که خودم به دست آوردم
و پس از اینکه با راهنمایی استاد به خدا رسیدم و اینکه استاد میگه اگه خدا میخواد بده هیچکسی نمیتونه مانع بشه بارها و بارها با چشم دیدم و با دل و عقل و ایمان درک کردم
الهی شکر
خدایا شکر
استاد سپاسگذارم
واقعا این ازدیاد اطلاعات هم گویا باعث گمراهیه
تواین 7یا8سال اخیر انقد مکاتب جدید اومدن باهرکی از جاش بلند شد تزی داد همه هم ناآگاهانه افتادن دنبالش از جمله خودم
یه مدت منم افتادم دنبال فنگ شویی
یه مدت هی قضیه فرازمینی ها و گونه هاشون
یه مدت بحث کارما و چاکراها و اینا
چندوقت پیش شاید چندسال پیش منم بخاطر این مسال فکر میکردم که دارم کارمای اجدادم رو پس میدم انگار کل اجداد هرکاری کردن من تقاص پس میدم
درصورتی که متوجه شدم اصلا اینجوری نیست من فقط مسوول خودم و اعمالم هستم هرکسی
این عدله خداونده
ولی انگار ذهن آدم دنباللللل مقصر بیزونیه که مسولیت عهده نگیره حالا شده دست به گریبان اجداد هم میشه
خیلی من میفهمم اینو تشخیص میدم در ذهنم
مثلا وقتی شخصی سرکار میره از کارش راضی نیست خودش رفته انتخاب و اختیار خودش بوده ولی ذهنش طوری جلوه میده که اصلا تمااااااااام مشکلات خانوادگیم هم مقصرش این صاحب کارس حتی اینکه من تو این خانواده دنیا اومدم هم مقصرش اینه!!!!! الله اکبر