این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2024/02/abasmanesh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2024-02-11 04:03:052025-11-30 11:17:30توحید عملی | قسمت ۱۰
1227نظر
توجه
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خداوند رو هزاران بار شاکرم که در مدار دریافت آگاهی های این فایل گرانبها قرار گرفتم ،
هیچ قیمتی نمیشه روی فایلهای توحیدی گذاشت.
خداوندا، هر آنچه دارم از آن اوست .
ای راهنمایم در سرگردانیم
جایی توی سایت این مطالب و خوندم که
توحید یعنی من بخشی از نیرویی هستم که منبع همه ی قدرت ها و نعمت هاست
توحید یعنی رابطه ی ابدی ام را با فراوانی ها بیاد بیارم ،تا روی هیچکس حساب باز نکنم و از تهدیدهای ذهنم و دیگران نترسم
فراوانی هوایی که هر لحظه مثل باران بر من می بارد و مثل خورشید بر من میتابد
اما به اندازه ایی که این ارتباط را تایید کنم و به ابن فراوانی توجه کنم ،در دسترسم قرار داده میشود
توحید یعنی خداوند یک انرژی هست که واکنش میدهد به آنچه در ذهنم میگذرد ،و بر آن تمرکز میکنم و آن را در گفتگوهای درونی ام تکرار میکنم .پس نتیجه ی ابن واکنش در قالب اتفاقات و شرایط وارد تجربه ی زندگی ام میشود .
توحید یعنی تغییر همه ی جنبه های زندگیم ،را یک مسابقه ی یک نفره ببینم ،مسابقه ای که فقط من در آن شرکت دارم ،نه همسرم ،نه فرزندم ،نه شهرم ،نه کشورم ،نه قوانین ،افکار سیاستمداران ،نه شغلم
توحید یعنی بتوانم واکنش ها و نگرش هایم را در زیر ذره بین این قانون قرار دهم ،که تمامی اتفاقات زندگی من ،بدون استثنا نتیجه ی باورهای خودم
من اگر بخوام از
هدایتهای که ابن روزها ،هر لحظه توسط خداوند میشم بنویسم اونقدر ، زیاده که شمارشون از دستم خارج شده .
فقط میتونم بگم اونقدر این روزها حالم خوبه که هیچ لذتی ، بالاتر از ،حس و حال ،قشنگابن روزهام برام نبوده .
جایی که داشتم لذت یک خواب آرام رو تجربه میکردم و خواهرم به من زنگ زد و گفت.خواننده ای که خیلی دوستش داری برای اولین بار تو شهر ما کنسرت گذاشته ،میایی برات بلیط بگیرم و من یک لحظه گفتم آره و تمام
وقتی بیدار شدم و فکر کردم دیدم من دیگه دوسال اصلا هیچ آهنگی از این خواننده نشنیدم ،گر چه قبلاً عاشقانه دنبالش میکردم ،اون مال سمیه قبل بود .
ولی سمیه الان چیزهای دیگه ایی رو میخواد بشنوه
گفتم خدایا چه حکمتی توش ،که بلیط و اوکی کردم ولی،اصلا ، تمایلی به رفتن کنسرت ندارم .
شب
با حس و حال عالی و خوب آماده شدم ،
وقتی تو مسیر رفتن بودم ،تو ماشین آهنگهای زیبا در وصف خدا میشنیدم و در حال لذت بردن بودم با خدای خودم خلوتی عاشقانه داشتم .
و هر لحظه خدا رو در کنارم حس میکردم و باهاش صحبت میکردم .که گوشیم زنگ خورد و دیدم خواهرم خیلی ناراحت.
گفت کنسرت کنسل شده
دقیقا سانسی که مال ما بود کنسل شده بود .
اون ناراحت بود و من از شدت خوشحالی در حال اشک ریختن بودم ،از این که خداوند چطور ابن کنسرت و کنسل کرد که من نرم و به قول استاد کاری که چند نفر اگه بخوان دست به دست هم بدن ،نمیتونن
ولی خدا چنان این کنسرت و کنسل کرد برام تا من در اون ،فضا قرار نگیرم .
وقتی بهش فکر میکنم ،بدنم از شدت بزرگی خداوند می لرزه . از قدرتی که داره ،از کاریی که برای من بنده ی ارزشمندش انجام داد،
من لایق این بودم که خداوند ابن کار و برام انجام داد .
خدایا شکرت
خدایا من و ببخش اگه ،گاهی فراموش میکنم ،بزرگی و قدرت تو رو
من و ببخش که گاهی آدمها رو توی ذهنم خیلی بزرگ میکنم .
خدایا زندگی توحیدی و آگاهانه روزیم کن .
یه ماه پیش یک برنامه ی کوهنوردی داشتم ،از اولش اعلام آمادگی کردم ولی دقیقا شب قبل از رفتن ،یه ندایی بهم میگفت، نرووو
گفتم خدایا یه نشانه برام بفرس ،خدایاهدایتم کن که در کسری از ثانیه ،داشتم اماده میشدم برم بیرون ،انگشت پام خورد به در ،و خیلی راحت بدون درد شیک و مجلسی ،ناخن شصت پام کلا کنده شد .
این یعنی چی
یعنی من نباید برم اونجا!! مناسب من نیست ،
و من رفتن رو کنسل کردم و توخونه مشغول لذت و خوشگذارانی و استراحت شدم .
و فرداش متوجه شدم که ،مسیری که دوستان رفته بودن ،به جز برف سنگین ،مسیر و گم کرده بودن و نیمه های شب به خونه رسیدن و کلی اذیت شده بودن ،وگرسنه برگشته بودن حتی نتوانسته بودن ،یه غذای سبک بخورن
ابن اگه هدایت نیست ،چیه
که خداوند به این زیبایی به من گفت نرو و من گفتم چشم ،
خدایا شکرت
حال این روزهای من عجیب
چنان عاشق و واله ی خدای خودم شدم ،که هر چی میگه ،من میگم چشم ،
حتی جاهای که در ظاهر به ضررم و بعد میبینم که به نغعم تمام شد .
اونقدر هدایتهای خداوند. تو زندگیم زیاد ،که اگه بخوام بنویسم صفحه ها باید بنویسم .
من میخوام تو این مسیر بمونم و با قدرت ادامه بدم پس در هر لحظه به خودم روزی هزار بار باید یادآوری کنم که
به نام خداوند مهربان و تنها فرمانروای مقتدر جهان و سپاس از استاد والامقامم انقدر حرف هاتون آرام بخش جادویی و کارگشاست که قلب آدم باز می شه و به خودم می گم من در مقابل آگاهی هایی که می شنوم مسوولم که کامنت بزارم و گوشه ای از تحربیاتم رو به اشتراک بزارم و مننون از همه دوستانی که می نویسند و از تجربیات زیباشون استفاده می کنیم.
اتفاقی که هنین چند روز پیش برام افتاد همزمان با فایل توحیدی شما بود و کتابی که جدیدا خونده بودم به نام مغازه جادویی . چند روز قفل پشت بام ما خراب شد و هم من و هم همه اعضای خانوادم جدا جدا چند باری با این قفل کلنجار رفتیم و باز نشد قرارشد بریم دنیال کلیدساز من از آگاهی هایی که از شما یاد گرفتم و همینطور اون کتاب زیبا چشمام رو بستم و از خدا درخواست کردم که به راخت ترین شکل ممکن این قفل باز شه چشمام رو بستم و تجسم کردم که قفل باز شد وقلبم رو باز کردم برای هر اتفاقی البته تو تجسمم اینطوری بود که بارها قفل رو می چرخونم مثلا بعد تلاش سوم چهارم قفل باز می شه و از خدا تشکر کردم استاد باورتون می شه تو همون تلاش اول با کمترین زحمت قفل باز شده قفلی که بارها از طرف افراد دیگه چند بار امتحان شد البته خودم هم قبلش چند بار تلاش کردم نشد ولی این دفعه خدا برام بازش کرد راحتتر از اونی که فکر می کردم اصلا من شوک شدم چند لحظه فقط به آسمون نگاه کردم دلم می خواست خدا رو بغل کنم.
شاید این اتفاق کوچیکی برای بعضی ها باشه ولی خیلی برام درس داشت اول اینکه توی هر کاری حتی کوچکترین کارهای روزانه هم می شه از خدا کمک گرفت (شما همیشه مثال پینگ پنگ رو می زنید ولی وقتی خودم تجربه کردم یه لذت دیگه داشت) من بارها شده که یه چیزی گم کردم وهمه جا رو زیرو رو کردم پیدا نشد که نشد ولی وقتی از خدا می خوام خیلی سریع برام پیدا می کنه ولی نمی دونم چرا لحظه اول یادم می ره که از خدا بخوام انقدر بال بال نزنم
دوم لینکه وقتی از خدا دوخواست کنم و قلبم رو باز کنم و احساسم خوب باشه کارها راحتتر از اونی که بخوام پیش می ره اصلا فکر نمی کردم با اولین چرخش کلید قفل باز شه مگه می شه بارها هم خودم و هم چند نفر دیگه امتحان کردیم خدایا شکرت.
با اینکه این تجربیات کوچک بارها برای من تکرار شده و هدایت خدا رو دیدم نمی دونم چرا اون لحظه اول یادم می ره که با خدا ارتباط بگیرم و ازش درخواست کنم شاید هم زمان درستش اینه که من چند بار دور خودم بگردم بعد برم سراغش و یا شاید ارتباطم با خدا هنوز قوی نشده و تکاملم رو طی نکردم ولی واقعا هر وقت از ته دل ازش خواستم همیشه بله رو گفته ته دل منظورم یه اتصال قوی بدون حواس پرتی با یه توکلی که انگار پرده از چشمام کنار می ره و فقط من و خداییم می دونم که منظورم رو درک می کنید عاشقتونم .
سلام دوست خوبم،حس کامنتت منو واداشت یه مطلب جالب که توکتاب قدرت درون گفته وتعبیر قشنگی از ارتباط گرفتن با خدادرلحظه است رواینجا بگم،تو اون کتاب مثال دستگیره سقف مترویاقطار رو تو حرکت میزنه،میگه وقتی بچه بودم وسوار میشدم تو حرکت که سرپابودم اینور واومور پرت میشدم مثال ارتباط واتصال به خدارو گرفتن همون دستگیره سقف مترو میزنه که تو حرکت خودتو محکم بهش وصل میکنی وخیالت راحته ،ومیگه تو تشویش ونگرانیها یه لحظه اروم خودتون رو به اون دستگیره متصل ببینیدمن خیلی این تعبیررو دوست داشتم وحسم گفت بنویسمش
سلام دوست خوبم،حس کامنتت منو واداشت یه مطلب جالب که توکتاب قدرت درون گفته وتعبیر قشنگی از ارتباط گرفتن با خدادرلحظه است رواینجا بگم،تو اون کتاب مثال دستگیره سقف مترویاقطار رو تو حرکت میزنه،میگه وقتی بچه بودم وسوار میشدم تو حرکت که سرپابودم اینور واونور پرت میشدم مثال ارتباط واتصال به خدارو گرفتن همون دستگیره سقف مترو میزنه که تو حرکت خودتو محکم بهش وصل میکنی وخیالت راحته ،ومیگه تو تشویش ونگرانیها یه لحظه اروم خودتون رو به اون دستگیره متصل ببینیدمن خیلی این تعبیررو دوست داشتم وحسم گفت بنویسمش
وقتی سوار کشتی میشوند، خدا را، به خالصانهترین شیوه بندگی میخوانند. اما همین که به ساحل نجاتشان رساند، در آن حال شرک میورزند.
سلام
از بنده ی ناسپاس و فراموشکار که در اکثر زمان زندگی خود فقط با عقل ناقص خود پیش رفته و دائما نگاهی شرک آلود به خداوند داشته و تا نعمتی به او رسیده فراری شده و خود را بی نیاز از لطف او دیده این کامنت را می خوانید.
مذهبی بودن و مسلمان بودنش هم زبانی بود و خدا خدایش بر لب بود تا به دل و خودش را به همه کس وصل میکرد تا بتواند به اعتبار و ارزش برسد.خدا را در جیب بغلش گذاشته بود به وقت نعمت و شادی مغرورانه و متکبرانه عمل کرد و تا به واسطه افکار و باورهای شرک آلود خودش به مصیبتی دچار شاد لب به شکایت باز کرد و از زمین و زمان شکایت کرد و گاهی با لج و قهر و عناد بسوی پروردگارش آمد و گفت حالا که حواست به من نیست منم از تو رویگردانم…
شیطان همه ذهنش را گرفت و به او اینگونه القا کرد که این خدایی که حواسش به تو نیست را چرا میخوانی او لابد از تو بیزار است و الا اگه تو را دوست داشت که به این مصیبت ها دچار نمیشدی…
و من گوش به این سخن شیطان سپردم و گفتم آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب….
روزهایی را به همین طریقت پیمودم تا که به خود آمدم و دیدم که این خودم بودم که با دست خودم زندگیم را به گند کشیده بودم….
قبل تر ها هم خدا خیلی از جاها مرا از مهلکه ها بیرون آورد ولی من هیچگاه متذکر نمیشدم و مسیر اشتباه خودم را میرفتم و شنیده بودم که الان باید زرنگ باشی باید برای خودم یه عده طرفدار جمع کنی تا به وقت سختی بیان و بار رو از روی دوست بردارن…
رفتارام و به اصلاح کارای مثبتم همش برای تایید شدن ها و تحسین شدن ها بود .همه تعریف و تمجید و این که انشالله جبران کنیم و از این حرفهایی که همه اش تعارف است تا واقعیت …
همین افراد که وقتی کاری داشتن میومدن و یا با هندونه گذاشتن و تعریف و تمجید ریاکارانه و یا با رو دروایسی قرار دادن من مقاصدشون رو پیش میبرند و من دلم خوش بود که عجب سرمایه گذاری کردم ایناست که برام میمونه و اینا هستن که به وقت سختی بدادم میرسن…
وقتی افتادم توی بزرگترین چالش زندگیم همه از من فرار کردن و من به چشم خودم دیدم که همه چیز جز توهم نبود….
دوستانی که پز شان را میدادم حتی یک تلفن هم نزدن که ببینن آیا من حالم خوبه یا نه…
فامیل در خونه هامون رو بروی من بستن …
آن همه اعتبار و تحسین شدن ها به یکباره تبدیل شد به تشر و قضاوت و توهین و مسخره…
و خدا ب من فهموند که حساب کردن روی دیگران جز توهمی بیش نیست اینقدر غره نشو و فک نکن که اینا میتونن به کارت بیان…
اگه عزت میخوای من بهت میدم .اگه کمک میخوای من کمک کارت میشم…
و من سر به تواضع فرود آوردم که خدایا من کم آوردم .نمیدونم چه کار کنم خودت یه راهی رو بذار جلوی پام …
انی ظلمت نفسی
و خداوند چه قلب هایی رو که برام نرم نکرد که اگه به عقل و منطق بود همه اونا میتونست اتفاق نیفته و من از اون مهلکه بیرون اومدم و اما دیدم که این حرف مردم و تایید طلبی شون باعث شده من از زندگیم لذت نبرم و این اتفاق سبب شد تا من به خودم بیام و روی شخصیتم کار کنم و ارزشمندی خودم رو جدا کنم از عوامل بیرونی…
و این رنج سبب شد تا من بیدار بشم و خدا رو توی زندگیم ببینم و بیام روی خدا حساب کنم.
تا ببینم که اون بود که قلب افراد رو برام نرم کرد…
افراد رو برای کمک به من فرستاد…
و لطفش رو شامل حالم کرد تا من یک زندگی تازه رو برای خودم خلق کنم به وسیلهی افکارم.
و به پاس این لطفش با خودم عهد کردم که از جاهلان نباشم و کارام رو برای رضایت اون انجام بدم گاهی وقتا فراموش میکنم ولی دارم سعیم رو میکنم تا احساس ارزشمندی خودم رو با کارهای جاهلانه لطمه نزنم…
منی که بدنبال نسخه قاچاق هر اطلاعاتی بودم الان حتی کتاب های صوتی داخل اینترنت رو هم بدون اینکه پولش رو بدم استفاده ش نمیکنم.
توی محل کارم با این حال که کارگرم و کسی هم بهم نظارت نداره پول هر چی رو تو مغازه میخورم رو بدون هیچ تخفیفی حساب میکنم.
دوره احساس لیاقت من رو به طریقت رهنمون کرد که دیگران از دست من در امنیت باشند .
گاهی وقتا فراموش میکنم ولی تا متوجه میشم سعی میکنم بیام توی مسیر درست …
واقعاً ایمان دار بودن خیلی سخته …
یه کارایی رو که دوست داری و دلت میخواد رو باید نکنی….
یه کارایی که دوست نداری و میترسی رو هم باید انجامش بدی…
تو این مسیر لغزش های هست برای همینه که قرآن همواره درمورد تذکر میگه چون نفس سر کش هست و به بدی ها فرمان میده و اگه به خودمون یاد آوری نکنیم و بیاد خودمون نیاوریم مسیر رو گم میکنیم.
دارم سعی میکنم که تو مسیر باشم یه الهامی بهم شده اگه میخوای من کار رو برات انجام بدم باید آرامش داشته باشی و در طریقت صداقت باشی …27سال زندگی خودت رو با عقل خودت رفتی به هیجان نرسیدی بیا و روی من حساب کن تا ببینی که چطور تو رو هدایت میکنم و رهنمونت میکنم.
از دیشب جریان هدایت بهم داره میگه دوره قانون آفرینش رو شرکت کن احساس میکنم درونم به اون آگاهی ها نیاز داره و این دوره میتونه قفل هایی رو از ذهنم باز کنه….
منی که همیشه بدنبال نسخه قاچاقی محصولات بودم الان دارم برای هر محصول و کتابی پول پرداخت میکنم چون میدونم به میزانی که برای خودم ارزش قائل باشم جهان برام ارزش قائل میشه و با این کار دارم ظرفم رو بزرگتر میکنم برای دریافت نعمت های خداوند….
دارم سعی میکنم خدا رو در هر لحظه زندگی خودم ببینم گاهی فراموش میکنم ولی دارم سعی میکنم…
گاهی وقتا حین رفتار اشتباهم متوجه میشم و عقبگرد میکنم…
گاهی وقتا لج میکنم و با وجودی که میدونم اشتباهه انجامش میدم ولی بعد از اینکه به خودم یاد آور میشم سعی میکنم دیگه تکرارش نکنم….
واقعاً صبور بودن سخته ولی ایمان این جاها خودش رو نشون میده ….
اگه پاداش میخوایم باید این اصول رو توی زندگی خودمون پیاده کنیم .
توکل ،ایمان ،الله ،رب واقعا اینا گفتنشون آسونه ولی باور کردنشون یه تذکر و یادآوری همیشگی میخواد.
خدا انشاالله کمک کنه که بتونم زمان های بیشتری رو با خدا زندگی کنم و بتونم در عمل ایماندار باشم…
نمیدونم چطور و چگونه به خواسته هام میرسم ولی میدونم که من باید طرف خودم رو نشون بدم…
ترس ها و شک ها هست ولی تا ازشون نگذرم ظرفم بزرگتر نمیشه من باید ایمانم رو نشون بدم خدا خودش در زمان درستش همه اون خواسته ها رو بهم میده.
من چوب حساب کردن روی دیگران رو زیاد خوردم ولی بازم دنبال این بار جمع کردند هستم .
من باید به خودم هر روز این رو یاد آوری کنم تا این خشیت و تواضع من نسبت به خداوند باشه فقط…
و اون رو منبع قدرت و نعمت بدونم.و به اون وصل بشم و وابسته دیگران نشم.
سپاسگزارم ازتون بابت این فایل فوق العاده عالی و زیباتون
استاد جان گوش دادن این فایل هم کاملا هدایتی بود برام و دقیقا در زمان و مکان مناسب هدایت شدم به گوش دادن این فایل فوق العاده تون.
کجاها خداوند درها را برایت باز کرده و مسیر را برایت هموار کرده؟
استاد جان به قدرت میتونم ابنو بگم که همیشه خداوند درهارو برام باز میکنه همیشه حضورشو حس میکنم اعتراف میکنم به ختطر عجول بودن خیلی جاها شرک ورزیدم اما خداوند دقیقا در زمان مناسبش برام کارمو سروسامون داده و اونجا بوده که به خودم گفتم دیدی مونا خداوند درست در زمان مناسب برات کارتو انجام داد و وقتی نگاه میکنم میبینم اگه قبل ترش اون اتفاق میفتاد من به اندازه الان شگفت زده نمیشدم و درست به موقع اتفاق افتاد
1.سال گذشته در محل کار قبلیم بودم و با همکارم که ارتباط مستقیم با مدیر داشت به مشکل برخوردم و به حدی اتفاق به ظاهر ناحالب افتاد که گفتم دیگه نمیرم اونجا و یادمه وقتی ساعت کارم تموم شد کل مسیر از محل کار تا خونه مون رو پیاده رفتم و با خودم صحبت کردم و گفتم خدایا خودت کمکم کن من بهت ایمان دارم مطمئنم در این اتفاق خیری هست و من ازت میخوام خودت کمکم کنی…شاید باورتون نشه اون شب قبل خواب گفتم خدایا من خواسته مو گفتم هر تصمیمی برام بگیری هر چیزی جلوم بزاری من تسلیمم و مطمئنم خیره ( همش اموزش ها و صحبت های شما تو گوشم زمرمه میشد) شب خوابیدم صبح ساعت 6 بیدار شدم دیدم یکی از دوستانم پیام داده یک خبر خوب دارم برات چند وقت پیش رفتی فلان جا فرم پر کردی بهم دیشب پیام داده که دوستت میتونه از فردا بیاد سرکار. بخدا قسم همین الان که تعریف میکنم مو به تنم سیخ میشه…
2. استاد جان سالها بود ما درگیر فروش خونه مون بودیم و حتی تو کامتنهای 12 قدم هم نوشته بودم…. همه بهمون میگفتن مگه شما میتونید دیگه فلان جان خونه بخرید…اطرافیان خیلی ناامید میکردن اما امیدی در دل ما بود که مطمین بودیم معجزه رخ میده و رخ داد…همزمان به راحتی هم خونه هامون فروش رفت و همزمان در یکی از بهترین مناطق کرج یک خونه زیبا که خیلی دوستش دارم خداوند مهربانم بهمون هدیه داد.
3. یادمه دو سال پیش گوشیمو دلم میخواست عوض کنم و مدل بالاترش بخرم دقیقا دو روز بعدش نصف شب از خواب بیدار شده بود و گوشیمو زده بودم به شارژ پاشدم برم آب بخورم پام خورد به سیم گوشیم پرت شد و ال سی دی گوشیم سوخت و هر جا بردم گفتن فایده نداره و…بعدش به صورت کاملا معجزه آسا خداوند مهربانم بهم یک گوشی با بهترین مدل و بهترین امکانات برام هدیه داد
4. سال گذشته به مرحله ای رسیده بودم که دیگه خسته شده بودم از کارمندی و دلم میخواست کسب و کار خودمو راه بندازم و استارتشو بزنم نمیدونستم از کجا شروع کنم و از خداوند هدایت خواستم و درست در زمان مناسبش با فردی به طور کاملا معجزه آسا آشنا شدم که همون باعث شد قدم به قدم پیش برم و قشنگ خداوند داره بهم میگه الان ابنکار کن ماه بعد اونکار کن و همیطنور هدایت خداوند…
5. بارها شده ناامید شدم تو زندگیم شکست خوردم و همون لحظه هدایت شدم به سایت استاد و دقیقا استاد جان همون چیزایی رو میگفتید که لازم بود بشنوم
6. تو ارتباطاتم که همشون معجزه هست و هدایت خداوند… از دوستی با ادمای جدید گرفته تا قطع ارتباط باهاشون به هیچ دلخوری همه و همه هدایت خداوند هستم…اتفاقا چند روز پیش داشتم به این فکر میکردم که من باید در فلان زمان با فلان شخص آشنا میشدم و یک دوره ای باهاش صمیمی میشدم که بعد فرد جدیدی توسط اون فرد بهم معرفی میشد بعد هدایت شدم به یک مکان جدید و بعدش با یک شخص جدید اشنا بشم که اون منو با افرادی آشنا کنه و وارد محیطی بشم که میخواستم یعنی باید همه این اتفاقات با برنامه پیش میرفت تا من به خواسته ام برسم( دقیقا جایی که ادم فکرشم نمیکنه اتفاق میفته)
یعنی تو این زنجیره اگه یک فرد حذف میشد دیگه اون اتفاقه یجور دیگه شاید میبود… و جالبه که اشنایی من با همون نفر اول فقط برای همون مدت بود انگار اون ادم اومده بود منو اشنا کنه با نفر بعد و بره….
و هزاران معجزات دیگر خداوند مهربانم
اما نکته مهم همه این معجزات فقط صبر و ایمان هست… الان که دارم تابپ میکنم با اینکه اینارو میشنوم و یاداوری میشه اما باز هم ذهن نجواگرم برای خواسته های جدید داره ناامیدم میکنه و باید ساکتش کنم و صبر داشته باشم و با ایمانم نشون بدم که در زمان مناسبش اتفاق میفته اگر الان هنوز نیفتاده یعنی وقتش نشده…
یک فایلی داشتید که میگفت هر وقت روی خدا حساب کردم خدا جوابمو بهم داده و هر وفت غیر خدا حساب کردم از همون کسی روش حساب کرده بودم ضربه خوردم…. دقیقا جاهایی که تو زندگیم مغرور شدم و منم منم گفتم و روی غیرخدا حساب کردم و قدرت به انسان ها دادم به جای اینکه به خدا بدم چنان ضربه ای خوردم و سیلی خوردم که درس عبرتی باشه تا هیچوقت روی غیر خدا حساب باز نکنم و هیچوقت مغرور نشم و هیچوقت فکر نکنم من کاری کردم… هر روز صبح که بیدار میشم میگم خدایا من تسلیمم من خودمو به تو میسپارم خودت بهم بگو چی بگم چیکار کنم… من هیچی از خودم ندارم ( اینا رو همه شو شما بهم یاد دادید… حتی یادگیری اینا هم به موقع با تغییر فرکانسم بهم یاد دادی و گفتی ) همیشه این جمله تون تو ذهنمه(( خدایا خودت منو در زمان مناسب در مکان مناسب قرارم بده))
استاد حرفم براتون تکراریه و توی فایل هم شما فرمودین،ولی اجازه بدین بگم که تا نگم دلم آروم نمیشه.
الله اکبر،الله اکبر از عظمت و شکوه و جلال خداوند که دقیقا در جایی که نیاز داشتم به جواب سوالاتی که ذهنم رو درگیر کرده بود و هیچ جوابی نداشتم براش،شما شخصا اومدین و کلام الله رو در وجودم مجددا جاری کردین و جواب سوالات من رو دادین.
الله اکبر از این نظم دقیق قوانین بدون تغییر خداوند.
استاد چی بگم بهتون با این آگاهی های نابی که بهمون دادین،اصلا از دیروز تا حالا بالای 5 ساعت این فایل رو با دقت گوش دادم و سراسر وجودم رو پر از عشق خالص و ناب خداوند کردین.اصلا استاد شما میدونین احساساتم رو نمیتونم با این متن ها توضیح بدم.اصلا این جلسه خودش یک دوره ی کامل بود بخدا.اینقدر ناب و خالص و سخاوتمندانه آگاهی ها رو به صورت واضح و شفاف توضیح دادین که هیچ جای حرفی برای گفتن باقی نمیمونه.
برم سراغ تمرین :
مورد اول:
خب من میخواستم یه قطعه زمین بخرم و تا وقتی روی خودم حساب باز میکردم و دنبال این و اون بودم که بیاید زمین من رو بخرین و از این حرفا،هر مشتری میومد زمین من رو نمیخرید.یعنی فکر میکردم که خودم میتونم مشتری بیارم برای زمینم و اصلا هم روی خداوند حساب باز نکرده بودم.حتی من قیمت زمین رو هم پایین تر از قیمت واقعی گذاشته بودم،ولی خب کسی نمیخرید،یعنی تا پای معامله میومدن و آخر کار یه مسیله ای پیش میومد و کنسل میشد!
یه جایی که واقعا خسته شده بودم و به پول زمین هم نیاز داشتم.دیگه نشستم توی خونه و گفتم خدایا من تسلیمم،تو کارها رو انجام بده و سعی کردم فقط احساسم رو خوب نگه دارم و دیگه نگران نباشم.خلاصه کلا بی خیالش شدم و واقعا قلبن سپردم به خداوند.بعد از دوماه درها باز شد.یه شب یه نفر زنگ من زد،گفت فلان زمین واسه تو هست؟گفتم اره.گفت من زمین رو میخوام n مبلغ.مبلغی که گفت حدودا 80 میلیون بالاتر از قیمت بازار قیمت رو بهم گفت.منم گفتم باشه و همون شب اومد و قرارداد رو نوشتیم و من زمینم رو فروختم و پای قرارداد هم گفت بهم:
من میدونم قیمت زمین رو دام اضاف میدما،ولی دوست دارم با تو معامله کنم،خوشم اومده ازت!
مورد دوم:
شاگردهای زبان انگلیسیم هست که من بدون ذره ای تبلیغ،به طرق مختلف خداوند اونا رو برام میاره.مثلا،یه روز یه نفر از ایتالیا بهم زنگ زد،گفت من اینجا دنبال کلاس زبان انگلیسی میگشتم و یه نفر همون لحظه باهاش برخورد کردم و درست هم نمیشناسمش و جایی بودم و همون لحظه سر صحبت زبان شده و شماره شما رو بهم داده و گفته برو پیش ایشون.(یعنی خداوند یه همزمانی رو ایجاد کرده بود که توی ایتالیا،یه همزمانی چند دقیقه ای بشه که دو نفر برسند به هم،بعد هم همون موقع صحبت زبان انگلیسی بشه و شماره من رد و بدل بشه و ….)
اینم بگم من توی ایران هستماااا،خداوند تو یه کشور دیگه برام این معجزه رو رخ داد.
مورد سوم:
استاد من خیلی وقته روی این باور دارم کار میکنم که “خداوند خودش برام مشتری میاره”
یعنی از شما الگو گرفتم که می شود که تبلیغ نکرد و خداوند به طرق مختلف افراد و شرایط رو برام بیاره و تمااام هنرجوهایی که دارم رو خداوند برام آورده از طرق مختلف و چه احساس لذت بخشی هست که بفهمی خداوند کارها رو داره انجام میده.
مورد چهارم:
من با دیدن قسمت نتایج دوستان آقای رضا عطار روشن،توی شرایطی که خیلی بدهکار بودم به افراد،مغازه خانمم خالی از جنس بود،چندین و چند چک سنگین به عمده فروش ها بدهکار بودم،خونم خالی از خوراکی های بود تقریبا و موجودی کارتم صفر بود،برج 11 پارسال توکل کردم به خداوند و دسته چکم رو پاره کردم و برا همیشه گفتم اگر بمیرم هم قرض نمیکنم دیگه.خیلی سخت بود استاد.البته که همزمان هم شروع کردم به صورت جدی روی دوره ی ارزشمند عزت نفس کار کردن.
شرایط سخت بود،ولی خدا شاهده واقعا به مو میرسید و پاره نمیشد،یعنی از یه جاهایی یه سری اتفاقات میفتاد که در لحظه ای که دیگه هیچ امیدی نبود و داشتم غرق میشدم،یه همزمانی عجیب و غریب میومد و اون شرایط به خیر و خوبی رد میشد.
به طرز معجزه آسای یه سری سلسله اتفاق هایی خداوند برام رقم زد و شرایط رو مهیا کرد که الان بعد از گذشت دقیقا 1 سال،به طرز باور نکردنی که هیچ وقت خوابش هم نمیدیدم،(یعنی من فقط تمااااامه آرزوم و رویا و هذفم این بود که بدهکاریم کمتر بشه،همین)من تمام بدهی هام رو به افراد دادم،تمام چک هام رو پاس کردم،تمام بدهی هام به بانک رو تسویه کردم،دوره حل مسائل رو خریدم و سفر و تفریح های زیادی رو رفتم و اووووو اصلا خداوند درها رو برام باز کرد که الله اکبر.هممممه اینا رو خداوند توی عرض 1 سال برام رقم زد.
البته که با جون و دل به آگاهی هایی که توی “نتایج دوستان” سخاوتمندانه به ما دادین،اونا رو آوردم توی عمل.
مورد پنجم:
میخواستم خونه بخرم،خداوند جوری برای من برنامه ریزی کرد و درها رو باز کرد که توی یک شرایط خاص،هدایت شدم به یک فرد خاص که یه خونه داشت و خونه رو ازش خرید اونم به این صورت که یک سوم پول رو از من نگرفت و گفت 3 ماه بعد بده و بعدش هم خودش یک هفتم پول خونه رو ازم نگرفت و گفت خوشم اومده از تو و نمیخواد این مبلغش رو بدی و نمیخوام ازت بگیریم.الله اکبر
استاد یه زمانی،خیلی مشتری زبان انگلیسی داشتم تا جایی که غرور گرفتم و فکر میکردم که دیگه خرم از پل گذشته و منم منم کردم.غرور گرفتم و برخورد بد هم میکردم با مشتری و فکر میکردم که دیگه کجا چه خبره.نتیجش هم که مشخصه دیگه،اتفاقاتی افتاد که تمام اون مشری هام رو از دست دادم.تمامشون و اینکه پول کلاس ها رو هم حتی گیرم نیومد و کلی ضرر دیگه و این داستان دوبار برام تکرار شده.
یه زمانی هم نمایندگی شرکت اینترنتی داشتم و اوضاع خوب پیش رفت تا جایی که دوباره غرور من رو گرفت و با کله خوردم زمین و به سود نرسیدم که هیچ،ضرر هم دادم اونم درست در جایی که توی اوج بودم و کارم هم کنسل شد و تعطیل شد.
توی بحث خرید و فروش ماشین هم،قبلا اقدام کرده بودم و خودم شخصا این کار رو برای خودم انجام میدادم تا جایی که دوباره منم منم کردم و یه معامله ی ماشین انجام دادم و تهش هم یک ضرر بزرگ دیگه نوش جان کردم.
الان ناراحتشون نیستم،الان اگاهی های ناب داخل این فایل رو که شما سخاوتمندانه و با عشق با ما اشتراک میزارید و مفهوم توحید رو اینقدر واضح و شفاف میگید،اگر اون اتفاق ها نمیفتاد،شاید هیچ وقت اینجوری با گوشت و پوست و استخونم درک نمیکردم این موضوع رو.
اخیرا یه اتفاق معجزه آسا برام افتاد که تنها دلیلش رها بودن و خوب نگه داشتن احساسم بود. من چند ماه پیش تو شرکتی که کار میکردم یهو یه روز تصمیم به عدم همکاری کردن و گفتن از فردا دیگه نیا. یه لحظه انگار منو برق گرفته خشکم زده بود و کاملا شوکه بودم. بدون هیچ مقاومتی گفتم اوکی حتما خدا پلن بهتری داره.
وقتی رسیدم خونه کنترل ذهن برام خیلی سخت بود چون همش میگفت دیگه درآمدی نداری، اجاره خونه رو چکار میکنی؟ چی میخوای بخوری؟ و از این دست افکار که جز نگرانی چیزی نداره. خلاصه اون روز رو کلا استراحت کردم و یه فیلم پر هیجان هم پیدا کردم و دیدم که کلا حواسم پرت شه چون واقعا کنترل ذهن سخت بود برام. شب زود خوابیدم و گفتم فردا صبح بیدار میشم و رزومه ام رو آپدیت میکنم و میگردم دنبال کار بهتر. یهو حسم گفت تو دنبال درآمد بیشتر بودی شاید اینجا پتانسیل درآمد بیشتر رو نداشته و خدا میخواد ببرت جای بهتر که با مدار جدید تو همخونی داشته باشه.
وقتی با این فکر خوابیدم فردا صبح بدون آلارم ساعت 7 پر انرژی و غبراق بیدار شدم و شروع کردم دنبال کار گشتن. خلاصه که نمیذاشتم ذهنم قدرت رو دستش بگیره و حسم بد شه. هر روز هی رهاتر میشدم و فایل هایی از استاد گوش میدادم که تضاد کمک کننده ست و رها باش و بذار خدا هدایتت کنه، نچسب به یه جای خاص. از طرفی هم من به عنوان فریلنس هم کار میکردم دیدم 3 4 تا مشتری هست که پیشنهاد کار دادن و چند روز بعد یکیشون همون اول کل پول پروژه رو برام واریز کرد.
من واقعا مبهوت بودم
چطور تا من بیکار شدم این همه مشتری اومده
و چقدر عجیب یه نفر بدون اینکه منو بشناسه یا قراردادی بنویسیم پول رو داده؟
غیر از اینه که خدا دستاش رو فرستاده؟
غیر از اینه که اینا نشونه های رهایی منه؟
چرا قبلا که من در به در دنبال کار بودم این اتفاق نمیوفتاد؟
خلاصه که من خودم رو سرگرم اون پروژه ها کردم و کاملا حسم خوب بود که خیلی زود یه پیشنهاد کاری تو یه شهر دیگه بهم شد و اونا یکم داشتن اصرار میکردن که تو بیا اینجا خوشت میاد از محیط کاری اینجا.
اینجا بود که ذهن منطقی من شک کرده بود که چرا یه کارفرما داره اصرار میکنه به من؟ نکنه کاسه ای زیر نیم کاسه ست؟ من ازشون درخواست کردم که فکر کنم چون مهاجرت به یه شهر بزرگ و هزینه های بیشتر یکم غافلگیرم کرده بود.
تو مصاحبه داشتم میگفتم خدایا چکار کنم ایا این هدایت توست که من از این شهر برم؟ خودت بهم بگو من چی بگم بهشون؟ از طرفی یه پیشنهاد کاری هم داشتم خیلی نزدیک به خونه که درآمدش زیاد هم نبود.
یهو اونا گفتن بیا یه کاری کنیم، تو یه ماه به عنوان فریلنس بیا تو شرکت ما و اینجا ما خونه هم داریم خیالت از مسکن راحت باشه. من یهو گل از گلم شکفت چون قیمتی که گفته بودن تو یه ماه 3 برابر درآمد قبلیم بود چون هزینه ی استخدام فریلنسر خیلی بیشتر از نوشتن قرارداد و کارمندیه. اما خوشحالی زیادم رو کنترل کردم و مسلط به احساساتم گفتم من بهتون تا چند روز دیگه ایمیل میزنم و خبر میدم.
وقتی تماس تموم شد من بالا پایین میپریدم و خدا رو شکر میکردم که عجب پلنی ریختی خداجونم. من اگه میدونستم قراره اینجوری هدایتم کنی اصلا خودم از کار قبلی استعفا میدادم.
من یه ماه اومدم تو این شرکت و حسابی از محیط جدید و همکارای جدید خوشم اومد و قشنگ میدیدم که چقدر این شرکت با فشار کاری خیلی کمتر، ثروتمندتره و اصلا باور کارها باید آسون باشه در من هزاران برابر تقویت شد.
خلاصه که بعد از یه ماه هم با من قرارداد رسمی بستن من شدم مدیر تیم برنامه نویس های این شرکت و حقوق قرار داد 1 و نیم برابر جای قبلیه. البته که خیلی از هزینه هام هم کمتر شده. یعنی من اجاره و قبض اصلا نمیدم و یه خونه ی دوخوابه نزدیک شرکت در اختیار منه.
همه این اتفاقات رو خدا رقم زد چون من اجازه دادم وگرنه چقدر من میتونستم زرنگ باشم که همچین فرصتی رو بقاپم به قول معروف؟ اونم به این سادگی.
تازه من جای قبلی که بودم باید قرارداد خونه مینوشتم با صاحب خونه و بعدا فهمیدم که صاحب خونه موقع اتمام قرارداد کل پیش خونه رو پس نمیده و خیلی اذیت میکنه. یعنی خدا نه تنها منو از گزند اتفاقات بد حفظ کرد، نه تنها هزینه های من رو کمتر کرد، نه تنها مقام و شغل من رو بهتر و لذت بخش تر کرد، بلکه من دارم با کار ساده تر درآمد بیشتر کسب میکنم.
هر دفعه این داستان رو مرور میکنم مو به تنم سیخ میشه و به کوچیکی خودم و بزرگی خدا بیشتر پی میبرم. خدا میدونه که چه اتفاقات بهتری در انتظارمه چون من رهایی و توحید رو بهتر درک کردم بعد از این اتفاق.
وای خدای من چی بگم از این فایل چه کردین بامن استادعزیزم
من الان رو ابرهام با قلبی که ضربانش رسیده به هزار وچشمی که اشک باران شده و روحی که مست مست مست شده ازاین آگاهیها
من شرابا طهورا رو در این دنیا چشیدم از موقعی که سایت و باز کردم و عنوان توحید عملی رو دیدم قلبم باز شد پروانه ها شروع به پر پر زدن کردن تو وجودم
عاشقتم خداجونم که صبح تو سناره قطبی توشتم یه آگاهی ناب دلم میخواد دریافت کنم و دلم میخواد جواب سوالم درباره دریافت هدایتو بهم بدی بعد
این فایل که ذره ذره اش شرابا طهورا شد برام
عاشقتونم استاد عزیزم عاشقتونم که به حرف دلتون گوش دادین و اون فایل رو کات کردینو اینو ضبط کردید
خدایا چه میکنی با ما تو این سایت
تمام فایلهاتون استاد عزیزم یه جور آگاهی و لطف خداونده
ولی جی بگم از فایلهای توحیدیتون که من یکیو دیوانه میکنه
واین فایل واین کلام دلنشین و گوارا
بزارید یه اعتراف بکنم من چندسال قبل به درخواست همسرم که گه گاه مشروب مصرف میکنه بااینکه بهم گفته شده بود حرامه ولی گفتم بزار یه بار تست کنم این همه شور و هیحان و ازخودبیخودی و لذت رو ببینم چه جوریه
انگار که آب خورده بودم هرجی همسرم بهم تگا میکرد خودم به درونم میرفتم که ببینم چه تغییری کردم ولی هیچ هیچ هیچ
جالب اینکه خیلی راحتم خوردمش یعنی میدیدم اونا جرعه جرعه میخورن چون مزش براشون جالب نیس یا گسه
ولی من یعو خوردم ولی هیچ چیزی دریافت نکردم وازاون به بعد اگه جایی پیش میومد که یه عده میخوردن وبه منم تعارف میکردن میگفتم گناهم اگه قرار بکنم گناه بالذت میکنم این در من هیچ تغییری نه مثبت ونه منفی ایحاد نکرد پس نمیخورم
ولی چندباری تو صحبتهام باخدا و هدایتهاش این طعم دلنشین بهشتی رو چشیده بودم و
گاهی بادیدن فایلهای توحیدی شما توحیدی که شما به ما یاد دادیداستاد یه جنس دیگس یه طعم دیگه داره و
واقعا اون مستی که ادمها با خوردن مشروب بدست میارن رو من از این طریق بدست آوردم تازه ناب تر اصل تر و دائمی چیزی که برا اونا زودگذر وفانیه ولی برامن طولانی ومداومه و جیزی که نه تنها آخرش به حال بد نمیرسه بلکه به رشد و لذت منتهی میشه
وامروز باور کنید استاد دفعه اولی که گوش دادم به فایل انگار یه قیف گذاشتن رو قلبم ودارن این شراب ناب رو به سمتش سرازیر میکنن
که گاهی قلبم میگفت استپ کن نمیتونم این حجم رو به یکباره دریافت کنم ومن استپ میکردم وبعد دوباره شروع میکردم
ولی دفعه دومی که گوش دادم هرکلامتون مثل یه قطره به دلم رسوخ میکرد و همینطور قطره به قطره و من صدای چک چک ریخته شدن و نفوذ کردنش در عمق وجودم رو حس میکردم
استاد عزیزم این صحبتهاتون رو بارها درفایلهای مختلف هدیه و دوره هاتون شنیده بودم
ولی جمع شدن همه اونها به یکباره و اونم دقیقا وقتی از خداخواستم یه اگاهی ناب رو دریافت کنم وجواب سوالموبگیرم منو به رقص و پایکوبی درونی در آورده
خدایاشکرت از این همزمانی واین شراب بهشتی ازجنس زمینیش
استاد انقدر مست این فایل شدم که به مادرم اینام زنگ زدم و گفتن هرسه مون سرماخوردیم وحال نداریم گفتم بازم خداروشکر هرسه تاتون مریضین دیگه لازم نیست چندنوع غذا درست کنید همه باهم هرچی قراره میخورین و تازه مواظبم نیستین که اون یکی نگیره ماسک بزنین رعایت کنید و…… فک کنم اونا شاخ درآوردن از این حرف
وخواهرم زنگ زد چون قراره براتولد دخترم که پنج شنبس بیان رامسر گفت میخوای غذا چی بپزی گفتم میخوایم چند نوع ساندویچ درست کنیم که البته دوتاش سوسیس و کالباسه که خودمون قراره خود سوسیس وکالباس رو درست کنیم
گفت میشه توش پودر خردل و زنجفیل کمتر بزنی چون پسرش آلرژی پیداکرده
خیلی راحت گفتم اصلا نمیزنم حتی فلفل هم کمتر میزنم
گفت واقعا غذات بد نشه ولش کن یه وقت بد میشه
گفتم نه بابا توکل بخدا مطمئنا که عالیم میشه
واونم کلی ذوق کرد وتشکر
میخوام بگم انقدر حالم خوبه انقدر غرق در لذتم که حرفامم با همه جنسش آسانگیری و لذت بردن شده
واما بعد این همه صحبت که نمیخواستم طولانی بشه ولی شد
برم سر موضوع فایل
واقعا خیلی جاها برام پیش اومده که به خداتکیه نکردم وبه نوعی شرک داشتم البته اونم از نوع خفیه خفی که بعد کنکاش تو ذهنم فهمیدم که ای بابا اینم شرکه دیگه وپاشو خوردم
وجاهایی که دربست همه چیزو سپردم بهش و نتیجشم گرفتم
من از اونروز که تو فایل گفتگو با دوستان رزای عزیز گفتن که به لبتابشون زدن خدایا
من نمیدونم تو بگو
واقعا گفتگویی جدید بین من وخدا به وجود اومد بعدهم گفته های دیگری مثل اینکه
من تیر انداختم نه تو
به هرخیری از جانب تو فقیرم …..
گفتگوهای ذهنی منو باخداوند تغییری اساسی داد
والبته که هرچه بیشتر تونستم نه در زبان بلکه در عمل ازاینها استفاده کنم نتایج بهتریم گرفتم
تو چندین فایل بخاطر تضادی که بش برخورده بودم که دیگه وقتشه برم سرکارو هدایتی که ازخدا خواستم و جور شدن کار داوری حرفه ای دادگستری و روندش گفته بودم
که دقیقا پارسال همین موقع بود که باید برا مصاحبه میرفتیم ساری
همسرم قبلش خیلی گفت بزار به فلانی بگم اون کلی پارتی تو دادگستری داره تو مصاحبه اگه پارتی نداشته باشی فلان میشه و….
گفتم نه خدا هست اون پارتیه منه
ورفتیم وقتی رفتم جای مربوطه میتونم بگم 99درصدشون وکیل قاضی بازنشسته کارمند شوراحل اختلاف و خلاصه یه کاره ای براخودشون بودن یه آن گفتم خدایا من وسط اینا چیکار میکنم اینا همه کارکشتن تو دادگستری ولی من حتی یکساعتم سابقه کار ندارم
ولی سریع گفتم خدایا خودت منو تو این مسیر انداختی مطمئنم همه مراحلشم خودت مدیریت میکنی و من فقط به عنوان یه نمادفیزیکی باید فقط باشم
همینم شد مصاحبه رو قبول شدم بعد رفتیم برا یه دوره آموزشی که اونا دیگه تاب ترین ها از مصاحبه بودن اونجام آزمونشو با معدل 18.93 قبول شدم والان تو مرحله دریافت پروانه و زدن دفتر هستیم انشالله
البته که به قول استاد کردیت همه اینا به خداونده و من واقعا فقط یه حضور فیزیکی داشتم
وجالبیش اینه که به خدا گفتم خدایا من باید قضاوت کنم باید رای بدم و سرنوشت یه پرونده به نوعی در دستان منه
ولی توکه میدونی من هیچی نمیدونم تویی که باید منو هدایت کنی به کار درست به عملکرد درست به صحبت درست و نهایتا قضاوت و رای درست
استاد وقتی میگفتید تو آموزشهای حضوریتون موقعی که تو سالن بودید الهامات میومده وشما میگفتید
منم همش از خداوند خواستم و تو تجسمهام همین میاد که
وقتی یه پرونده میاد اینکه قبول کنم یانه
وقتی سر جلسه هستیم و داره صحبت میشه بابت پرونده
وقتی قراره رای بدم وکاربه پایان میرسه این تویی که میگی و من میگم
تومیگی و من مینویسم انشالله
خدایا ممنونم ازت بابت این روز و این فایل و این استادو این سایت و این حالی که دارم .
چقدر زیبا گفتین که من به عنوان یک نماد فیزیکی فقط باید باشم..
چقدر درست گفتین،انگار قرار نیست ما در این جهان کاری بکنیم، ما درخواست کننده ایم و دریافت کننده
انگار خدا ما رو آورده که فقط بهمون بده تا لذت ببریم و آرامش داشته باشیم و سلامت باشم و ثروتمند، اما آیا خودمون هم میخوایم…
چقدر خوبه که یادمون باشه فقط کافیه ما باشیم،فقط کافیه که وقتی میگه باش باشیم و وقتی میگه برو بریم و وقتی میگه بگو بگیم و وقتی میگه نباش نباشیم(وابسته نباشیم)
همون فیزیکمون هم از خودشه انگار ما فقط اون روح والاییم از جنس خودش که لایق بهترین هاست، به اندازه ای که تسلیم هستیم مورد رحمت قرار میگیریم و به اندازه ای که گردن کلفتی میکنیم و من من میکنیم ،سرافکنده و بدبخت و ذلیل هستیم…
فرزندانتان را از بیم تنگدستی نکشید؛ ما به آنان و شما روزی می دهیم، یقیناً کشتن آنان گناهی بزرگ است.
منم بچمو نکشتم در شرایطی که حتی یه نفر حتی پدرش راضی نبود نگهش داشتم
البته که الان با درک این لحظه میفهمم که کی منو با قرآن آشنا کرد و این آیه رو در ذهنم حک کرد که به وقتش استفاده کنم از میون اون همه آیه ؟؟!!
کسی نبود جز خودش
ولی اون لحظه به خدا گفتم پس کو جوابت بچه شش ماهش شده دیگه باید غذا کمکی بخوره شیر من باید کم بشه دستمون تنگه یادت رفته باید یه کاری بکنی…
دو شب نگذشت که با گوشی همسرم توی اینستا با پیج یه استاد عزیزی آشنا شدم که راجع به اینستاگرام پولساز و باورها صحبت میکرد خیلی حرفاش به دلم نشست و تمام پستهاشو گوش دادم و یه آزمون رایگان داشت واسه پیدا کردن شغل مورد علاقه که از طریق اون من هدایت شدم به کار مورد علاقم اتفاقا ایشون خیلی اصرار داشتن برای تبلیغ اینستاگرام ولی من اصلا پول برای تبلیغات و اینا نداشتم و خیلی دلم میخواست دوره میخریدم که چطور تبلیغات کنم خلاصه نشد که نشد …و چه بهتر که نشد…
بعد از اون خیلی سریع با استادهای دیگه آشنا شدم که بعد از آشنایی با شما متوجه شدم مدارها رو طی کردم و از هر استادی یه چیزی یاد گرفتم که خیلی به کارم میومد تا رسیدم به یه پست دو دقه ای از استاد معظمی که خیلی راحت مدیتیشن یعنی راحت نشستن و تنفس آگاهانه رو توضیح دادن و من خوب فهمیدم عاشق مدیتیشن شدم دو تا ده دقه پانزده دقه گاهی بیشتر یا کمتر در روز انجام میدادم صبح و شب استاد یه بار هی ظرف میدیدم بعد همون ظرف سایز بزرگش رو میدیدم و چندین بار تکرار شد تا متوجه شدم داره میگه ظرفتو بزرگ کن و بعد از اون من دوباره با استادای دیگه مدارم بالا اومد تا رسیدم به قبل از آشناییم با شما استاد چقدر صداتون ملکوتیه کم کم صداتون داشت به گوشم میرسید و دلنشین تر از هر صدایی و اون زمان توی مدیتیشن دیدم توی یه جاده ای خیلی سریع اومدم جلو تا رسیدم به یه نوری که به شکل انسان بود نشسته بود و من پشتش ایستادم ….
الانم یاد اون نیمه شب افتادم چشمام پر از اشک شد…
و بعدش لایو بی نظیر شما و استاد عرشیانفر که از پیج ایشون به شما متصل شدم و متوجه شدم شما اون نور بودی که شکل انسانی…
استاد همه چیز یک چیز و یک چیز همه چی
همه چی خودشه استاد کی منو که هیچی از فضای مجازی نمیدونست انقدر قشنگ مدار ب مدار بالا آورد اولین بار که از شما راجع به مدار شنیدم به خاطر این مدل آشناییم با شما خیلی قشنگ فهمیدم…
استاد انگار چشم دلم باز شد و من خیلی راحت فهمیدم باید این مسیر رو میومدم همه این تجربه ها واسه درک من لازم بوده
خدا رو همه جا میبینم پارسال دم عید دلم میخواست خونه تکونی کنم مادرم خودش گفت من میام روزی چند ساعت بچه ها رو نگه میدارم تو به کارات برس خیلی خوشحال شدم یه جوری روش حساب باز کردم که میاد تا من کارامو جمع کنم دو روز اومد سومین روز جایی کار داشت نیومد خیلی شوک شدم نمیدونستم چیکار کنم همه جا بهم ریخته بچه ها هم که امورات خودشون رو دارن خلاصه شروع کردم استاد شما باور میکنید من اون روز که مادرم نیومد خیلی کارهای بیشتری انجام دادم بچه ها به طرز عجیبی ساکت بودن و کاری نداشتن من گفتم خدایا تو حتی بچه هم نگه میداری خونه تکونی هم میکنی !!!!
از فرداش دیگه گفتم مامان نیا …
خدای من به کجای زندگیم نگاه کنم که تو نباشی همش تو بودی همش تو کردی …
استاد پر از حرفم …
من از بچگیم تپل بودم مشکل اضافه وزن همیشه با من بود با خودم هر روز هر روز کلنجار میرفتم و آرزوی من تناسب اندام بود …
از سایت شما به سایت استاد روشن هدایت شدم اونجا با باورهای چاقی و صدای بدن آشنا شدم با خودم اندامم دوست تر شدم و بعد قانون سلامتی شما که من با آگاهیهاش به خیلی نتایج خوبی رسیدم استاد شما مدار آگاهیهاتون بسیار بالاست چقدر کنترل ذهن، کنترل خوراک شبیه هم هستن و من احساسم به آگاهیهای شما خیلی فوقالعادست میفهممشون بی هیچ مقاومتی
چقدر قشنگ خدا منو هر جا لازمه میبره و یاد میده همه اینکارارو خدا داره میکنه ومن فقط ازش خواستم بهم ایمان خالص بده من نمیدونم چی لازم دارم خودش میدونه و به وقتش میده
من بهش ایمان دارم که همه چی خودشه همه چی بهم وصله
هر چی جلوتر میرم بیشتر میفهمم تمام گذشتم درسهایی بوده که من بهش احتیاج داشتم مثل همون آیه قرآنی که در یادم مونده بود و چقدر با گذشتم در صلح شدم
استاد از دستان خدا چی بگم که من اسم همسرم رو دست خدا ذخیره کردم …
استاد چطور یه آدم اینجوری ممکنه در جهت اهداف من برام قدم برداره استاد آدمی که مقاومت شدیدی در مقابل شما و حرفاتون داره و سر سختانه میخواد من شما رو پیگیری نکنم خودش شده دست واضح و آشکار خدا برای من …
از خدا ممنونم که منو انقدر قشنگ به شما و سایت وصل کرد و آگاهیها رو برام قابل فهم کرد
راجع به غرور راستش به نظرم برای من همون منیت باشه و خیلی وقته از کلمه من خوشم نمیاد وقتی زیاد از من توی حرفام با خودم یا دیگران استفاده میکنم سریع درونم آلارم میده
و جمله معروف منم منم نکن نیم منم نیستی از ذهنم رد میشه و یاد خدا میافتم و این مسیر …
با سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز، استاد شایسته گرامی و سایر عزیزانی که به این مطالب “انس” گرفته اید.
این فایل را شاید بیش از 20 بار گوش کردم و هر بار نکات جدیدی ازش آموختم. داشتم فکر می کردم “هدف گذاری” و ” توحید عملی” کجا به هم می رسند؟ آیا اگه قراره روی دوش خدا سوار شیم، دیگه چه نیازی به هدف گذاری داریم؟ تو این فکرها بودم که پاسخ زیر بهم الهام شد و گفتم با شما عزیزان درمیان بذارم.
گفته شد تو جزئی از یک کل هستی (مانند یک گرم طلا از یک کوه طلا) و می بایست اهداف و خواسته هات را با توجه به ویژگیهای ذاتیت (الهی بودنت) بچینی. ویژگیهای ذاتی تو مانند ویژگیهای خداوندی است و لازمه تو فقط همونها را از خودش درخواست کنی و هدف گذاریت در امتداد مسیر مورد نظر او باشه. چند تا از ویژگیهای اون مسیر رو این طوری بهم گفت:
1- خداجان “منشاء خیر” است (و ما عندالله خیر و ابقی)، یکی از اهدافت این باشد که “همواره منشاء خیر و برکت باشی”
2- خداجان “غنی” است، یکی دیگر از اهدافت این باشد که ” غنی ” گردی.
3- خدا جان “رحمان” یعنی “دهنده” است، پس یکی دیگر از اهدافت را “دهنده بودن” قرار بده و در این راه نگاه به ویژگیهای فرد “گیرنده” نکن.
4- خدا جان “رئوف به همه بندگان” است (ان الله رئوف بالعباد). پس یکی دیگر از اهدافت را مهربانی به بندگان خدا (به طور عام) قرار بده و از هر عقده ای رها شو.
5- خدا جان “به وعده اش وفا می کند” است (فلن یخلف الله وعده). پس تو هم ثبات در وعده ای که به خودت داده ای ( یکی شدن با خداوند) را طلب کن.
چیز دیگه ای نگفت. ازش ممنونم. لطفا شما دوستان عزیز هم نظراتتون رو در این زمینه اعلام بفرمائید.
بی نهایت ممنونم ازت استاد گرامی. ای مرد خدایی، امیدوارم روزی به مانند خداوند، نور مطلق شوی و مالک آسمانها و زمین.
به نام خداوند بخشنده ی مهربانم
خداوند رو هزاران بار شاکرم که در مدار دریافت آگاهی های این فایل گرانبها قرار گرفتم ،
هیچ قیمتی نمیشه روی فایلهای توحیدی گذاشت.
خداوندا، هر آنچه دارم از آن اوست .
ای راهنمایم در سرگردانیم
جایی توی سایت این مطالب و خوندم که
توحید یعنی من بخشی از نیرویی هستم که منبع همه ی قدرت ها و نعمت هاست
توحید یعنی رابطه ی ابدی ام را با فراوانی ها بیاد بیارم ،تا روی هیچکس حساب باز نکنم و از تهدیدهای ذهنم و دیگران نترسم
فراوانی هوایی که هر لحظه مثل باران بر من می بارد و مثل خورشید بر من میتابد
اما به اندازه ایی که این ارتباط را تایید کنم و به ابن فراوانی توجه کنم ،در دسترسم قرار داده میشود
توحید یعنی خداوند یک انرژی هست که واکنش میدهد به آنچه در ذهنم میگذرد ،و بر آن تمرکز میکنم و آن را در گفتگوهای درونی ام تکرار میکنم .پس نتیجه ی ابن واکنش در قالب اتفاقات و شرایط وارد تجربه ی زندگی ام میشود .
توحید یعنی تغییر همه ی جنبه های زندگیم ،را یک مسابقه ی یک نفره ببینم ،مسابقه ای که فقط من در آن شرکت دارم ،نه همسرم ،نه فرزندم ،نه شهرم ،نه کشورم ،نه قوانین ،افکار سیاستمداران ،نه شغلم
توحید یعنی بتوانم واکنش ها و نگرش هایم را در زیر ذره بین این قانون قرار دهم ،که تمامی اتفاقات زندگی من ،بدون استثنا نتیجه ی باورهای خودم
من اگر بخوام از
هدایتهای که ابن روزها ،هر لحظه توسط خداوند میشم بنویسم اونقدر ، زیاده که شمارشون از دستم خارج شده .
فقط میتونم بگم اونقدر این روزها حالم خوبه که هیچ لذتی ، بالاتر از ،حس و حال ،قشنگابن روزهام برام نبوده .
جایی که داشتم لذت یک خواب آرام رو تجربه میکردم و خواهرم به من زنگ زد و گفت.خواننده ای که خیلی دوستش داری برای اولین بار تو شهر ما کنسرت گذاشته ،میایی برات بلیط بگیرم و من یک لحظه گفتم آره و تمام
وقتی بیدار شدم و فکر کردم دیدم من دیگه دوسال اصلا هیچ آهنگی از این خواننده نشنیدم ،گر چه قبلاً عاشقانه دنبالش میکردم ،اون مال سمیه قبل بود .
ولی سمیه الان چیزهای دیگه ایی رو میخواد بشنوه
گفتم خدایا چه حکمتی توش ،که بلیط و اوکی کردم ولی،اصلا ، تمایلی به رفتن کنسرت ندارم .
شب
با حس و حال عالی و خوب آماده شدم ،
وقتی تو مسیر رفتن بودم ،تو ماشین آهنگهای زیبا در وصف خدا میشنیدم و در حال لذت بردن بودم با خدای خودم خلوتی عاشقانه داشتم .
و هر لحظه خدا رو در کنارم حس میکردم و باهاش صحبت میکردم .که گوشیم زنگ خورد و دیدم خواهرم خیلی ناراحت.
گفت کنسرت کنسل شده
دقیقا سانسی که مال ما بود کنسل شده بود .
اون ناراحت بود و من از شدت خوشحالی در حال اشک ریختن بودم ،از این که خداوند چطور ابن کنسرت و کنسل کرد که من نرم و به قول استاد کاری که چند نفر اگه بخوان دست به دست هم بدن ،نمیتونن
ولی خدا چنان این کنسرت و کنسل کرد برام تا من در اون ،فضا قرار نگیرم .
وقتی بهش فکر میکنم ،بدنم از شدت بزرگی خداوند می لرزه . از قدرتی که داره ،از کاریی که برای من بنده ی ارزشمندش انجام داد،
من لایق این بودم که خداوند ابن کار و برام انجام داد .
خدایا شکرت
خدایا من و ببخش اگه ،گاهی فراموش میکنم ،بزرگی و قدرت تو رو
من و ببخش که گاهی آدمها رو توی ذهنم خیلی بزرگ میکنم .
خدایا زندگی توحیدی و آگاهانه روزیم کن .
یه ماه پیش یک برنامه ی کوهنوردی داشتم ،از اولش اعلام آمادگی کردم ولی دقیقا شب قبل از رفتن ،یه ندایی بهم میگفت، نرووو
گفتم خدایا یه نشانه برام بفرس ،خدایاهدایتم کن که در کسری از ثانیه ،داشتم اماده میشدم برم بیرون ،انگشت پام خورد به در ،و خیلی راحت بدون درد شیک و مجلسی ،ناخن شصت پام کلا کنده شد .
این یعنی چی
یعنی من نباید برم اونجا!! مناسب من نیست ،
و من رفتن رو کنسل کردم و توخونه مشغول لذت و خوشگذارانی و استراحت شدم .
و فرداش متوجه شدم که ،مسیری که دوستان رفته بودن ،به جز برف سنگین ،مسیر و گم کرده بودن و نیمه های شب به خونه رسیدن و کلی اذیت شده بودن ،وگرسنه برگشته بودن حتی نتوانسته بودن ،یه غذای سبک بخورن
ابن اگه هدایت نیست ،چیه
که خداوند به این زیبایی به من گفت نرو و من گفتم چشم ،
خدایا شکرت
حال این روزهای من عجیب
چنان عاشق و واله ی خدای خودم شدم ،که هر چی میگه ،من میگم چشم ،
حتی جاهای که در ظاهر به ضررم و بعد میبینم که به نغعم تمام شد .
اونقدر هدایتهای خداوند. تو زندگیم زیاد ،که اگه بخوام بنویسم صفحه ها باید بنویسم .
من میخوام تو این مسیر بمونم و با قدرت ادامه بدم پس در هر لحظه به خودم روزی هزار بار باید یادآوری کنم که
خدایا هر چه دارم ازتوست
خدایا من به هر خیری که از تو برسه فقیرم
خدایا هر لحظه هدایتم،کن به سمت خیر و خوبی ها
خدایا من نمیدونم ولی تو میدونی
درود و ارادت
هر روز سحر که بیدار میشوم بعد از مراقبه و مناجات با خداوند یکی از قسمت های توحید در عمل استاد عباسمنش رو تماشا میکنم.
خدا میداند روزی که با این فایل های توحیدی استاد عباسمنش شروع میکنم چقدر آرامش دارم و احساس قدرت میکنم
و اون روز با توکل و اعتماد به خداوند عالی پیش میرود و احساس میکنم خداوند برایم آسانی و سادگی را مقدر کرده است
خیلی دوستون دارم
ممنون و سپاسگذارم از تیم عباسمنمش
به نام خداوند مهربان و تنها فرمانروای مقتدر جهان و سپاس از استاد والامقامم انقدر حرف هاتون آرام بخش جادویی و کارگشاست که قلب آدم باز می شه و به خودم می گم من در مقابل آگاهی هایی که می شنوم مسوولم که کامنت بزارم و گوشه ای از تحربیاتم رو به اشتراک بزارم و مننون از همه دوستانی که می نویسند و از تجربیات زیباشون استفاده می کنیم.
اتفاقی که هنین چند روز پیش برام افتاد همزمان با فایل توحیدی شما بود و کتابی که جدیدا خونده بودم به نام مغازه جادویی . چند روز قفل پشت بام ما خراب شد و هم من و هم همه اعضای خانوادم جدا جدا چند باری با این قفل کلنجار رفتیم و باز نشد قرارشد بریم دنیال کلیدساز من از آگاهی هایی که از شما یاد گرفتم و همینطور اون کتاب زیبا چشمام رو بستم و از خدا درخواست کردم که به راخت ترین شکل ممکن این قفل باز شه چشمام رو بستم و تجسم کردم که قفل باز شد وقلبم رو باز کردم برای هر اتفاقی البته تو تجسمم اینطوری بود که بارها قفل رو می چرخونم مثلا بعد تلاش سوم چهارم قفل باز می شه و از خدا تشکر کردم استاد باورتون می شه تو همون تلاش اول با کمترین زحمت قفل باز شده قفلی که بارها از طرف افراد دیگه چند بار امتحان شد البته خودم هم قبلش چند بار تلاش کردم نشد ولی این دفعه خدا برام بازش کرد راحتتر از اونی که فکر می کردم اصلا من شوک شدم چند لحظه فقط به آسمون نگاه کردم دلم می خواست خدا رو بغل کنم.
شاید این اتفاق کوچیکی برای بعضی ها باشه ولی خیلی برام درس داشت اول اینکه توی هر کاری حتی کوچکترین کارهای روزانه هم می شه از خدا کمک گرفت (شما همیشه مثال پینگ پنگ رو می زنید ولی وقتی خودم تجربه کردم یه لذت دیگه داشت) من بارها شده که یه چیزی گم کردم وهمه جا رو زیرو رو کردم پیدا نشد که نشد ولی وقتی از خدا می خوام خیلی سریع برام پیدا می کنه ولی نمی دونم چرا لحظه اول یادم می ره که از خدا بخوام انقدر بال بال نزنم
دوم لینکه وقتی از خدا دوخواست کنم و قلبم رو باز کنم و احساسم خوب باشه کارها راحتتر از اونی که بخوام پیش می ره اصلا فکر نمی کردم با اولین چرخش کلید قفل باز شه مگه می شه بارها هم خودم و هم چند نفر دیگه امتحان کردیم خدایا شکرت.
با اینکه این تجربیات کوچک بارها برای من تکرار شده و هدایت خدا رو دیدم نمی دونم چرا اون لحظه اول یادم می ره که با خدا ارتباط بگیرم و ازش درخواست کنم شاید هم زمان درستش اینه که من چند بار دور خودم بگردم بعد برم سراغش و یا شاید ارتباطم با خدا هنوز قوی نشده و تکاملم رو طی نکردم ولی واقعا هر وقت از ته دل ازش خواستم همیشه بله رو گفته ته دل منظورم یه اتصال قوی بدون حواس پرتی با یه توکلی که انگار پرده از چشمام کنار می ره و فقط من و خداییم می دونم که منظورم رو درک می کنید عاشقتونم .
ملیحه ام
سلام دوست خوبم،حس کامنتت منو واداشت یه مطلب جالب که توکتاب قدرت درون گفته وتعبیر قشنگی از ارتباط گرفتن با خدادرلحظه است رواینجا بگم،تو اون کتاب مثال دستگیره سقف مترویاقطار رو تو حرکت میزنه،میگه وقتی بچه بودم وسوار میشدم تو حرکت که سرپابودم اینور واومور پرت میشدم مثال ارتباط واتصال به خدارو گرفتن همون دستگیره سقف مترو میزنه که تو حرکت خودتو محکم بهش وصل میکنی وخیالت راحته ،ومیگه تو تشویش ونگرانیها یه لحظه اروم خودتون رو به اون دستگیره متصل ببینیدمن خیلی این تعبیررو دوست داشتم وحسم گفت بنویسمش
هرچی ارزوی خوبه مال تو
ملیحه ام
سلام دوست خوبم،حس کامنتت منو واداشت یه مطلب جالب که توکتاب قدرت درون گفته وتعبیر قشنگی از ارتباط گرفتن با خدادرلحظه است رواینجا بگم،تو اون کتاب مثال دستگیره سقف مترویاقطار رو تو حرکت میزنه،میگه وقتی بچه بودم وسوار میشدم تو حرکت که سرپابودم اینور واونور پرت میشدم مثال ارتباط واتصال به خدارو گرفتن همون دستگیره سقف مترو میزنه که تو حرکت خودتو محکم بهش وصل میکنی وخیالت راحته ،ومیگه تو تشویش ونگرانیها یه لحظه اروم خودتون رو به اون دستگیره متصل ببینیدمن خیلی این تعبیررو دوست داشتم وحسم گفت بنویسمش
هرچی ارزوی خوبه مال تو
بسم الله الرحمن الرحیم
عنکبوت:65
فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ یُشْرِکُونَ
وقتی سوار کشتی میشوند، خدا را، به خالصانهترین شیوه بندگی میخوانند. اما همین که به ساحل نجاتشان رساند، در آن حال شرک میورزند.
سلام
از بنده ی ناسپاس و فراموشکار که در اکثر زمان زندگی خود فقط با عقل ناقص خود پیش رفته و دائما نگاهی شرک آلود به خداوند داشته و تا نعمتی به او رسیده فراری شده و خود را بی نیاز از لطف او دیده این کامنت را می خوانید.
مذهبی بودن و مسلمان بودنش هم زبانی بود و خدا خدایش بر لب بود تا به دل و خودش را به همه کس وصل میکرد تا بتواند به اعتبار و ارزش برسد.خدا را در جیب بغلش گذاشته بود به وقت نعمت و شادی مغرورانه و متکبرانه عمل کرد و تا به واسطه افکار و باورهای شرک آلود خودش به مصیبتی دچار شاد لب به شکایت باز کرد و از زمین و زمان شکایت کرد و گاهی با لج و قهر و عناد بسوی پروردگارش آمد و گفت حالا که حواست به من نیست منم از تو رویگردانم…
شیطان همه ذهنش را گرفت و به او اینگونه القا کرد که این خدایی که حواسش به تو نیست را چرا میخوانی او لابد از تو بیزار است و الا اگه تو را دوست داشت که به این مصیبت ها دچار نمیشدی…
و من گوش به این سخن شیطان سپردم و گفتم آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب….
روزهایی را به همین طریقت پیمودم تا که به خود آمدم و دیدم که این خودم بودم که با دست خودم زندگیم را به گند کشیده بودم….
قبل تر ها هم خدا خیلی از جاها مرا از مهلکه ها بیرون آورد ولی من هیچگاه متذکر نمیشدم و مسیر اشتباه خودم را میرفتم و شنیده بودم که الان باید زرنگ باشی باید برای خودم یه عده طرفدار جمع کنی تا به وقت سختی بیان و بار رو از روی دوست بردارن…
رفتارام و به اصلاح کارای مثبتم همش برای تایید شدن ها و تحسین شدن ها بود .همه تعریف و تمجید و این که انشالله جبران کنیم و از این حرفهایی که همه اش تعارف است تا واقعیت …
همین افراد که وقتی کاری داشتن میومدن و یا با هندونه گذاشتن و تعریف و تمجید ریاکارانه و یا با رو دروایسی قرار دادن من مقاصدشون رو پیش میبرند و من دلم خوش بود که عجب سرمایه گذاری کردم ایناست که برام میمونه و اینا هستن که به وقت سختی بدادم میرسن…
وقتی افتادم توی بزرگترین چالش زندگیم همه از من فرار کردن و من به چشم خودم دیدم که همه چیز جز توهم نبود….
دوستانی که پز شان را میدادم حتی یک تلفن هم نزدن که ببینن آیا من حالم خوبه یا نه…
فامیل در خونه هامون رو بروی من بستن …
آن همه اعتبار و تحسین شدن ها به یکباره تبدیل شد به تشر و قضاوت و توهین و مسخره…
و خدا ب من فهموند که حساب کردن روی دیگران جز توهمی بیش نیست اینقدر غره نشو و فک نکن که اینا میتونن به کارت بیان…
اگه عزت میخوای من بهت میدم .اگه کمک میخوای من کمک کارت میشم…
و من سر به تواضع فرود آوردم که خدایا من کم آوردم .نمیدونم چه کار کنم خودت یه راهی رو بذار جلوی پام …
انی ظلمت نفسی
و خداوند چه قلب هایی رو که برام نرم نکرد که اگه به عقل و منطق بود همه اونا میتونست اتفاق نیفته و من از اون مهلکه بیرون اومدم و اما دیدم که این حرف مردم و تایید طلبی شون باعث شده من از زندگیم لذت نبرم و این اتفاق سبب شد تا من به خودم بیام و روی شخصیتم کار کنم و ارزشمندی خودم رو جدا کنم از عوامل بیرونی…
و این رنج سبب شد تا من بیدار بشم و خدا رو توی زندگیم ببینم و بیام روی خدا حساب کنم.
تا ببینم که اون بود که قلب افراد رو برام نرم کرد…
افراد رو برای کمک به من فرستاد…
و لطفش رو شامل حالم کرد تا من یک زندگی تازه رو برای خودم خلق کنم به وسیلهی افکارم.
و به پاس این لطفش با خودم عهد کردم که از جاهلان نباشم و کارام رو برای رضایت اون انجام بدم گاهی وقتا فراموش میکنم ولی دارم سعیم رو میکنم تا احساس ارزشمندی خودم رو با کارهای جاهلانه لطمه نزنم…
منی که بدنبال نسخه قاچاق هر اطلاعاتی بودم الان حتی کتاب های صوتی داخل اینترنت رو هم بدون اینکه پولش رو بدم استفاده ش نمیکنم.
توی محل کارم با این حال که کارگرم و کسی هم بهم نظارت نداره پول هر چی رو تو مغازه میخورم رو بدون هیچ تخفیفی حساب میکنم.
دوره احساس لیاقت من رو به طریقت رهنمون کرد که دیگران از دست من در امنیت باشند .
گاهی وقتا فراموش میکنم ولی تا متوجه میشم سعی میکنم بیام توی مسیر درست …
واقعاً ایمان دار بودن خیلی سخته …
یه کارایی رو که دوست داری و دلت میخواد رو باید نکنی….
یه کارایی که دوست نداری و میترسی رو هم باید انجامش بدی…
تو این مسیر لغزش های هست برای همینه که قرآن همواره درمورد تذکر میگه چون نفس سر کش هست و به بدی ها فرمان میده و اگه به خودمون یاد آوری نکنیم و بیاد خودمون نیاوریم مسیر رو گم میکنیم.
وَذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْرَىٰ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ55_ذاریات
و تذکّر ده، زیرا تذکّر مؤمنان را سود میبخشد.
دارم سعی میکنم که تو مسیر باشم یه الهامی بهم شده اگه میخوای من کار رو برات انجام بدم باید آرامش داشته باشی و در طریقت صداقت باشی …27سال زندگی خودت رو با عقل خودت رفتی به هیجان نرسیدی بیا و روی من حساب کن تا ببینی که چطور تو رو هدایت میکنم و رهنمونت میکنم.
از دیشب جریان هدایت بهم داره میگه دوره قانون آفرینش رو شرکت کن احساس میکنم درونم به اون آگاهی ها نیاز داره و این دوره میتونه قفل هایی رو از ذهنم باز کنه….
منی که همیشه بدنبال نسخه قاچاقی محصولات بودم الان دارم برای هر محصول و کتابی پول پرداخت میکنم چون میدونم به میزانی که برای خودم ارزش قائل باشم جهان برام ارزش قائل میشه و با این کار دارم ظرفم رو بزرگتر میکنم برای دریافت نعمت های خداوند….
دارم سعی میکنم خدا رو در هر لحظه زندگی خودم ببینم گاهی فراموش میکنم ولی دارم سعی میکنم…
گاهی وقتا حین رفتار اشتباهم متوجه میشم و عقبگرد میکنم…
گاهی وقتا لج میکنم و با وجودی که میدونم اشتباهه انجامش میدم ولی بعد از اینکه به خودم یاد آور میشم سعی میکنم دیگه تکرارش نکنم….
واقعاً صبور بودن سخته ولی ایمان این جاها خودش رو نشون میده ….
اگه پاداش میخوایم باید این اصول رو توی زندگی خودمون پیاده کنیم .
توکل ،ایمان ،الله ،رب واقعا اینا گفتنشون آسونه ولی باور کردنشون یه تذکر و یادآوری همیشگی میخواد.
خدا انشاالله کمک کنه که بتونم زمان های بیشتری رو با خدا زندگی کنم و بتونم در عمل ایماندار باشم…
نمیدونم چطور و چگونه به خواسته هام میرسم ولی میدونم که من باید طرف خودم رو نشون بدم…
ترس ها و شک ها هست ولی تا ازشون نگذرم ظرفم بزرگتر نمیشه من باید ایمانم رو نشون بدم خدا خودش در زمان درستش همه اون خواسته ها رو بهم میده.
من چوب حساب کردن روی دیگران رو زیاد خوردم ولی بازم دنبال این بار جمع کردند هستم .
من باید به خودم هر روز این رو یاد آوری کنم تا این خشیت و تواضع من نسبت به خداوند باشه فقط…
و اون رو منبع قدرت و نعمت بدونم.و به اون وصل بشم و وابسته دیگران نشم.
خداوند به همگی ما برکت بدهد.
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد عزیزم
سپاسگزارم ازتون بابت این فایل فوق العاده عالی و زیباتون
استاد جان گوش دادن این فایل هم کاملا هدایتی بود برام و دقیقا در زمان و مکان مناسب هدایت شدم به گوش دادن این فایل فوق العاده تون.
کجاها خداوند درها را برایت باز کرده و مسیر را برایت هموار کرده؟
استاد جان به قدرت میتونم ابنو بگم که همیشه خداوند درهارو برام باز میکنه همیشه حضورشو حس میکنم اعتراف میکنم به ختطر عجول بودن خیلی جاها شرک ورزیدم اما خداوند دقیقا در زمان مناسبش برام کارمو سروسامون داده و اونجا بوده که به خودم گفتم دیدی مونا خداوند درست در زمان مناسب برات کارتو انجام داد و وقتی نگاه میکنم میبینم اگه قبل ترش اون اتفاق میفتاد من به اندازه الان شگفت زده نمیشدم و درست به موقع اتفاق افتاد
1.سال گذشته در محل کار قبلیم بودم و با همکارم که ارتباط مستقیم با مدیر داشت به مشکل برخوردم و به حدی اتفاق به ظاهر ناحالب افتاد که گفتم دیگه نمیرم اونجا و یادمه وقتی ساعت کارم تموم شد کل مسیر از محل کار تا خونه مون رو پیاده رفتم و با خودم صحبت کردم و گفتم خدایا خودت کمکم کن من بهت ایمان دارم مطمئنم در این اتفاق خیری هست و من ازت میخوام خودت کمکم کنی…شاید باورتون نشه اون شب قبل خواب گفتم خدایا من خواسته مو گفتم هر تصمیمی برام بگیری هر چیزی جلوم بزاری من تسلیمم و مطمئنم خیره ( همش اموزش ها و صحبت های شما تو گوشم زمرمه میشد) شب خوابیدم صبح ساعت 6 بیدار شدم دیدم یکی از دوستانم پیام داده یک خبر خوب دارم برات چند وقت پیش رفتی فلان جا فرم پر کردی بهم دیشب پیام داده که دوستت میتونه از فردا بیاد سرکار. بخدا قسم همین الان که تعریف میکنم مو به تنم سیخ میشه…
2. استاد جان سالها بود ما درگیر فروش خونه مون بودیم و حتی تو کامتنهای 12 قدم هم نوشته بودم…. همه بهمون میگفتن مگه شما میتونید دیگه فلان جان خونه بخرید…اطرافیان خیلی ناامید میکردن اما امیدی در دل ما بود که مطمین بودیم معجزه رخ میده و رخ داد…همزمان به راحتی هم خونه هامون فروش رفت و همزمان در یکی از بهترین مناطق کرج یک خونه زیبا که خیلی دوستش دارم خداوند مهربانم بهمون هدیه داد.
3. یادمه دو سال پیش گوشیمو دلم میخواست عوض کنم و مدل بالاترش بخرم دقیقا دو روز بعدش نصف شب از خواب بیدار شده بود و گوشیمو زده بودم به شارژ پاشدم برم آب بخورم پام خورد به سیم گوشیم پرت شد و ال سی دی گوشیم سوخت و هر جا بردم گفتن فایده نداره و…بعدش به صورت کاملا معجزه آسا خداوند مهربانم بهم یک گوشی با بهترین مدل و بهترین امکانات برام هدیه داد
4. سال گذشته به مرحله ای رسیده بودم که دیگه خسته شده بودم از کارمندی و دلم میخواست کسب و کار خودمو راه بندازم و استارتشو بزنم نمیدونستم از کجا شروع کنم و از خداوند هدایت خواستم و درست در زمان مناسبش با فردی به طور کاملا معجزه آسا آشنا شدم که همون باعث شد قدم به قدم پیش برم و قشنگ خداوند داره بهم میگه الان ابنکار کن ماه بعد اونکار کن و همیطنور هدایت خداوند…
5. بارها شده ناامید شدم تو زندگیم شکست خوردم و همون لحظه هدایت شدم به سایت استاد و دقیقا استاد جان همون چیزایی رو میگفتید که لازم بود بشنوم
6. تو ارتباطاتم که همشون معجزه هست و هدایت خداوند… از دوستی با ادمای جدید گرفته تا قطع ارتباط باهاشون به هیچ دلخوری همه و همه هدایت خداوند هستم…اتفاقا چند روز پیش داشتم به این فکر میکردم که من باید در فلان زمان با فلان شخص آشنا میشدم و یک دوره ای باهاش صمیمی میشدم که بعد فرد جدیدی توسط اون فرد بهم معرفی میشد بعد هدایت شدم به یک مکان جدید و بعدش با یک شخص جدید اشنا بشم که اون منو با افرادی آشنا کنه و وارد محیطی بشم که میخواستم یعنی باید همه این اتفاقات با برنامه پیش میرفت تا من به خواسته ام برسم( دقیقا جایی که ادم فکرشم نمیکنه اتفاق میفته)
یعنی تو این زنجیره اگه یک فرد حذف میشد دیگه اون اتفاقه یجور دیگه شاید میبود… و جالبه که اشنایی من با همون نفر اول فقط برای همون مدت بود انگار اون ادم اومده بود منو اشنا کنه با نفر بعد و بره….
و هزاران معجزات دیگر خداوند مهربانم
اما نکته مهم همه این معجزات فقط صبر و ایمان هست… الان که دارم تابپ میکنم با اینکه اینارو میشنوم و یاداوری میشه اما باز هم ذهن نجواگرم برای خواسته های جدید داره ناامیدم میکنه و باید ساکتش کنم و صبر داشته باشم و با ایمانم نشون بدم که در زمان مناسبش اتفاق میفته اگر الان هنوز نیفتاده یعنی وقتش نشده…
یک فایلی داشتید که میگفت هر وقت روی خدا حساب کردم خدا جوابمو بهم داده و هر وفت غیر خدا حساب کردم از همون کسی روش حساب کرده بودم ضربه خوردم…. دقیقا جاهایی که تو زندگیم مغرور شدم و منم منم گفتم و روی غیرخدا حساب کردم و قدرت به انسان ها دادم به جای اینکه به خدا بدم چنان ضربه ای خوردم و سیلی خوردم که درس عبرتی باشه تا هیچوقت روی غیر خدا حساب باز نکنم و هیچوقت مغرور نشم و هیچوقت فکر نکنم من کاری کردم… هر روز صبح که بیدار میشم میگم خدایا من تسلیمم من خودمو به تو میسپارم خودت بهم بگو چی بگم چیکار کنم… من هیچی از خودم ندارم ( اینا رو همه شو شما بهم یاد دادید… حتی یادگیری اینا هم به موقع با تغییر فرکانسم بهم یاد دادی و گفتی ) همیشه این جمله تون تو ذهنمه(( خدایا خودت منو در زمان مناسب در مکان مناسب قرارم بده))
سلام و درووود بر عشق ناب و خالص
استاد حرفم براتون تکراریه و توی فایل هم شما فرمودین،ولی اجازه بدین بگم که تا نگم دلم آروم نمیشه.
الله اکبر،الله اکبر از عظمت و شکوه و جلال خداوند که دقیقا در جایی که نیاز داشتم به جواب سوالاتی که ذهنم رو درگیر کرده بود و هیچ جوابی نداشتم براش،شما شخصا اومدین و کلام الله رو در وجودم مجددا جاری کردین و جواب سوالات من رو دادین.
الله اکبر از این نظم دقیق قوانین بدون تغییر خداوند.
استاد چی بگم بهتون با این آگاهی های نابی که بهمون دادین،اصلا از دیروز تا حالا بالای 5 ساعت این فایل رو با دقت گوش دادم و سراسر وجودم رو پر از عشق خالص و ناب خداوند کردین.اصلا استاد شما میدونین احساساتم رو نمیتونم با این متن ها توضیح بدم.اصلا این جلسه خودش یک دوره ی کامل بود بخدا.اینقدر ناب و خالص و سخاوتمندانه آگاهی ها رو به صورت واضح و شفاف توضیح دادین که هیچ جای حرفی برای گفتن باقی نمیمونه.
برم سراغ تمرین :
مورد اول:
خب من میخواستم یه قطعه زمین بخرم و تا وقتی روی خودم حساب باز میکردم و دنبال این و اون بودم که بیاید زمین من رو بخرین و از این حرفا،هر مشتری میومد زمین من رو نمیخرید.یعنی فکر میکردم که خودم میتونم مشتری بیارم برای زمینم و اصلا هم روی خداوند حساب باز نکرده بودم.حتی من قیمت زمین رو هم پایین تر از قیمت واقعی گذاشته بودم،ولی خب کسی نمیخرید،یعنی تا پای معامله میومدن و آخر کار یه مسیله ای پیش میومد و کنسل میشد!
یه جایی که واقعا خسته شده بودم و به پول زمین هم نیاز داشتم.دیگه نشستم توی خونه و گفتم خدایا من تسلیمم،تو کارها رو انجام بده و سعی کردم فقط احساسم رو خوب نگه دارم و دیگه نگران نباشم.خلاصه کلا بی خیالش شدم و واقعا قلبن سپردم به خداوند.بعد از دوماه درها باز شد.یه شب یه نفر زنگ من زد،گفت فلان زمین واسه تو هست؟گفتم اره.گفت من زمین رو میخوام n مبلغ.مبلغی که گفت حدودا 80 میلیون بالاتر از قیمت بازار قیمت رو بهم گفت.منم گفتم باشه و همون شب اومد و قرارداد رو نوشتیم و من زمینم رو فروختم و پای قرارداد هم گفت بهم:
من میدونم قیمت زمین رو دام اضاف میدما،ولی دوست دارم با تو معامله کنم،خوشم اومده ازت!
مورد دوم:
شاگردهای زبان انگلیسیم هست که من بدون ذره ای تبلیغ،به طرق مختلف خداوند اونا رو برام میاره.مثلا،یه روز یه نفر از ایتالیا بهم زنگ زد،گفت من اینجا دنبال کلاس زبان انگلیسی میگشتم و یه نفر همون لحظه باهاش برخورد کردم و درست هم نمیشناسمش و جایی بودم و همون لحظه سر صحبت زبان شده و شماره شما رو بهم داده و گفته برو پیش ایشون.(یعنی خداوند یه همزمانی رو ایجاد کرده بود که توی ایتالیا،یه همزمانی چند دقیقه ای بشه که دو نفر برسند به هم،بعد هم همون موقع صحبت زبان انگلیسی بشه و شماره من رد و بدل بشه و ….)
اینم بگم من توی ایران هستماااا،خداوند تو یه کشور دیگه برام این معجزه رو رخ داد.
مورد سوم:
استاد من خیلی وقته روی این باور دارم کار میکنم که “خداوند خودش برام مشتری میاره”
یعنی از شما الگو گرفتم که می شود که تبلیغ نکرد و خداوند به طرق مختلف افراد و شرایط رو برام بیاره و تمااام هنرجوهایی که دارم رو خداوند برام آورده از طرق مختلف و چه احساس لذت بخشی هست که بفهمی خداوند کارها رو داره انجام میده.
مورد چهارم:
من با دیدن قسمت نتایج دوستان آقای رضا عطار روشن،توی شرایطی که خیلی بدهکار بودم به افراد،مغازه خانمم خالی از جنس بود،چندین و چند چک سنگین به عمده فروش ها بدهکار بودم،خونم خالی از خوراکی های بود تقریبا و موجودی کارتم صفر بود،برج 11 پارسال توکل کردم به خداوند و دسته چکم رو پاره کردم و برا همیشه گفتم اگر بمیرم هم قرض نمیکنم دیگه.خیلی سخت بود استاد.البته که همزمان هم شروع کردم به صورت جدی روی دوره ی ارزشمند عزت نفس کار کردن.
شرایط سخت بود،ولی خدا شاهده واقعا به مو میرسید و پاره نمیشد،یعنی از یه جاهایی یه سری اتفاقات میفتاد که در لحظه ای که دیگه هیچ امیدی نبود و داشتم غرق میشدم،یه همزمانی عجیب و غریب میومد و اون شرایط به خیر و خوبی رد میشد.
به طرز معجزه آسای یه سری سلسله اتفاق هایی خداوند برام رقم زد و شرایط رو مهیا کرد که الان بعد از گذشت دقیقا 1 سال،به طرز باور نکردنی که هیچ وقت خوابش هم نمیدیدم،(یعنی من فقط تمااااامه آرزوم و رویا و هذفم این بود که بدهکاریم کمتر بشه،همین)من تمام بدهی هام رو به افراد دادم،تمام چک هام رو پاس کردم،تمام بدهی هام به بانک رو تسویه کردم،دوره حل مسائل رو خریدم و سفر و تفریح های زیادی رو رفتم و اووووو اصلا خداوند درها رو برام باز کرد که الله اکبر.هممممه اینا رو خداوند توی عرض 1 سال برام رقم زد.
البته که با جون و دل به آگاهی هایی که توی “نتایج دوستان” سخاوتمندانه به ما دادین،اونا رو آوردم توی عمل.
مورد پنجم:
میخواستم خونه بخرم،خداوند جوری برای من برنامه ریزی کرد و درها رو باز کرد که توی یک شرایط خاص،هدایت شدم به یک فرد خاص که یه خونه داشت و خونه رو ازش خرید اونم به این صورت که یک سوم پول رو از من نگرفت و گفت 3 ماه بعد بده و بعدش هم خودش یک هفتم پول خونه رو ازم نگرفت و گفت خوشم اومده از تو و نمیخواد این مبلغش رو بدی و نمیخوام ازت بگیریم.الله اکبر
استاد یه زمانی،خیلی مشتری زبان انگلیسی داشتم تا جایی که غرور گرفتم و فکر میکردم که دیگه خرم از پل گذشته و منم منم کردم.غرور گرفتم و برخورد بد هم میکردم با مشتری و فکر میکردم که دیگه کجا چه خبره.نتیجش هم که مشخصه دیگه،اتفاقاتی افتاد که تمام اون مشری هام رو از دست دادم.تمامشون و اینکه پول کلاس ها رو هم حتی گیرم نیومد و کلی ضرر دیگه و این داستان دوبار برام تکرار شده.
یه زمانی هم نمایندگی شرکت اینترنتی داشتم و اوضاع خوب پیش رفت تا جایی که دوباره غرور من رو گرفت و با کله خوردم زمین و به سود نرسیدم که هیچ،ضرر هم دادم اونم درست در جایی که توی اوج بودم و کارم هم کنسل شد و تعطیل شد.
توی بحث خرید و فروش ماشین هم،قبلا اقدام کرده بودم و خودم شخصا این کار رو برای خودم انجام میدادم تا جایی که دوباره منم منم کردم و یه معامله ی ماشین انجام دادم و تهش هم یک ضرر بزرگ دیگه نوش جان کردم.
الان ناراحتشون نیستم،الان اگاهی های ناب داخل این فایل رو که شما سخاوتمندانه و با عشق با ما اشتراک میزارید و مفهوم توحید رو اینقدر واضح و شفاف میگید،اگر اون اتفاق ها نمیفتاد،شاید هیچ وقت اینجوری با گوشت و پوست و استخونم درک نمیکردم این موضوع رو.
عاشقتونممممم مننننن
به نام خدا
اخیرا یه اتفاق معجزه آسا برام افتاد که تنها دلیلش رها بودن و خوب نگه داشتن احساسم بود. من چند ماه پیش تو شرکتی که کار میکردم یهو یه روز تصمیم به عدم همکاری کردن و گفتن از فردا دیگه نیا. یه لحظه انگار منو برق گرفته خشکم زده بود و کاملا شوکه بودم. بدون هیچ مقاومتی گفتم اوکی حتما خدا پلن بهتری داره.
وقتی رسیدم خونه کنترل ذهن برام خیلی سخت بود چون همش میگفت دیگه درآمدی نداری، اجاره خونه رو چکار میکنی؟ چی میخوای بخوری؟ و از این دست افکار که جز نگرانی چیزی نداره. خلاصه اون روز رو کلا استراحت کردم و یه فیلم پر هیجان هم پیدا کردم و دیدم که کلا حواسم پرت شه چون واقعا کنترل ذهن سخت بود برام. شب زود خوابیدم و گفتم فردا صبح بیدار میشم و رزومه ام رو آپدیت میکنم و میگردم دنبال کار بهتر. یهو حسم گفت تو دنبال درآمد بیشتر بودی شاید اینجا پتانسیل درآمد بیشتر رو نداشته و خدا میخواد ببرت جای بهتر که با مدار جدید تو همخونی داشته باشه.
وقتی با این فکر خوابیدم فردا صبح بدون آلارم ساعت 7 پر انرژی و غبراق بیدار شدم و شروع کردم دنبال کار گشتن. خلاصه که نمیذاشتم ذهنم قدرت رو دستش بگیره و حسم بد شه. هر روز هی رهاتر میشدم و فایل هایی از استاد گوش میدادم که تضاد کمک کننده ست و رها باش و بذار خدا هدایتت کنه، نچسب به یه جای خاص. از طرفی هم من به عنوان فریلنس هم کار میکردم دیدم 3 4 تا مشتری هست که پیشنهاد کار دادن و چند روز بعد یکیشون همون اول کل پول پروژه رو برام واریز کرد.
من واقعا مبهوت بودم
چطور تا من بیکار شدم این همه مشتری اومده
و چقدر عجیب یه نفر بدون اینکه منو بشناسه یا قراردادی بنویسیم پول رو داده؟
غیر از اینه که خدا دستاش رو فرستاده؟
غیر از اینه که اینا نشونه های رهایی منه؟
چرا قبلا که من در به در دنبال کار بودم این اتفاق نمیوفتاد؟
خلاصه که من خودم رو سرگرم اون پروژه ها کردم و کاملا حسم خوب بود که خیلی زود یه پیشنهاد کاری تو یه شهر دیگه بهم شد و اونا یکم داشتن اصرار میکردن که تو بیا اینجا خوشت میاد از محیط کاری اینجا.
اینجا بود که ذهن منطقی من شک کرده بود که چرا یه کارفرما داره اصرار میکنه به من؟ نکنه کاسه ای زیر نیم کاسه ست؟ من ازشون درخواست کردم که فکر کنم چون مهاجرت به یه شهر بزرگ و هزینه های بیشتر یکم غافلگیرم کرده بود.
تو مصاحبه داشتم میگفتم خدایا چکار کنم ایا این هدایت توست که من از این شهر برم؟ خودت بهم بگو من چی بگم بهشون؟ از طرفی یه پیشنهاد کاری هم داشتم خیلی نزدیک به خونه که درآمدش زیاد هم نبود.
یهو اونا گفتن بیا یه کاری کنیم، تو یه ماه به عنوان فریلنس بیا تو شرکت ما و اینجا ما خونه هم داریم خیالت از مسکن راحت باشه. من یهو گل از گلم شکفت چون قیمتی که گفته بودن تو یه ماه 3 برابر درآمد قبلیم بود چون هزینه ی استخدام فریلنسر خیلی بیشتر از نوشتن قرارداد و کارمندیه. اما خوشحالی زیادم رو کنترل کردم و مسلط به احساساتم گفتم من بهتون تا چند روز دیگه ایمیل میزنم و خبر میدم.
وقتی تماس تموم شد من بالا پایین میپریدم و خدا رو شکر میکردم که عجب پلنی ریختی خداجونم. من اگه میدونستم قراره اینجوری هدایتم کنی اصلا خودم از کار قبلی استعفا میدادم.
من یه ماه اومدم تو این شرکت و حسابی از محیط جدید و همکارای جدید خوشم اومد و قشنگ میدیدم که چقدر این شرکت با فشار کاری خیلی کمتر، ثروتمندتره و اصلا باور کارها باید آسون باشه در من هزاران برابر تقویت شد.
خلاصه که بعد از یه ماه هم با من قرارداد رسمی بستن من شدم مدیر تیم برنامه نویس های این شرکت و حقوق قرار داد 1 و نیم برابر جای قبلیه. البته که خیلی از هزینه هام هم کمتر شده. یعنی من اجاره و قبض اصلا نمیدم و یه خونه ی دوخوابه نزدیک شرکت در اختیار منه.
همه این اتفاقات رو خدا رقم زد چون من اجازه دادم وگرنه چقدر من میتونستم زرنگ باشم که همچین فرصتی رو بقاپم به قول معروف؟ اونم به این سادگی.
تازه من جای قبلی که بودم باید قرارداد خونه مینوشتم با صاحب خونه و بعدا فهمیدم که صاحب خونه موقع اتمام قرارداد کل پیش خونه رو پس نمیده و خیلی اذیت میکنه. یعنی خدا نه تنها منو از گزند اتفاقات بد حفظ کرد، نه تنها هزینه های من رو کمتر کرد، نه تنها مقام و شغل من رو بهتر و لذت بخش تر کرد، بلکه من دارم با کار ساده تر درآمد بیشتر کسب میکنم.
هر دفعه این داستان رو مرور میکنم مو به تنم سیخ میشه و به کوچیکی خودم و بزرگی خدا بیشتر پی میبرم. خدا میدونه که چه اتفاقات بهتری در انتظارمه چون من رهایی و توحید رو بهتر درک کردم بعد از این اتفاق.
وای خدای من چی بگم از این فایل چه کردین بامن استادعزیزم
من الان رو ابرهام با قلبی که ضربانش رسیده به هزار وچشمی که اشک باران شده و روحی که مست مست مست شده ازاین آگاهیها
من شرابا طهورا رو در این دنیا چشیدم از موقعی که سایت و باز کردم و عنوان توحید عملی رو دیدم قلبم باز شد پروانه ها شروع به پر پر زدن کردن تو وجودم
عاشقتم خداجونم که صبح تو سناره قطبی توشتم یه آگاهی ناب دلم میخواد دریافت کنم و دلم میخواد جواب سوالم درباره دریافت هدایتو بهم بدی بعد
این فایل که ذره ذره اش شرابا طهورا شد برام
عاشقتونم استاد عزیزم عاشقتونم که به حرف دلتون گوش دادین و اون فایل رو کات کردینو اینو ضبط کردید
خدایا چه میکنی با ما تو این سایت
تمام فایلهاتون استاد عزیزم یه جور آگاهی و لطف خداونده
ولی جی بگم از فایلهای توحیدیتون که من یکیو دیوانه میکنه
واین فایل واین کلام دلنشین و گوارا
بزارید یه اعتراف بکنم من چندسال قبل به درخواست همسرم که گه گاه مشروب مصرف میکنه بااینکه بهم گفته شده بود حرامه ولی گفتم بزار یه بار تست کنم این همه شور و هیحان و ازخودبیخودی و لذت رو ببینم چه جوریه
انگار که آب خورده بودم هرجی همسرم بهم تگا میکرد خودم به درونم میرفتم که ببینم چه تغییری کردم ولی هیچ هیچ هیچ
جالب اینکه خیلی راحتم خوردمش یعنی میدیدم اونا جرعه جرعه میخورن چون مزش براشون جالب نیس یا گسه
ولی من یعو خوردم ولی هیچ چیزی دریافت نکردم وازاون به بعد اگه جایی پیش میومد که یه عده میخوردن وبه منم تعارف میکردن میگفتم گناهم اگه قرار بکنم گناه بالذت میکنم این در من هیچ تغییری نه مثبت ونه منفی ایحاد نکرد پس نمیخورم
ولی چندباری تو صحبتهام باخدا و هدایتهاش این طعم دلنشین بهشتی رو چشیده بودم و
گاهی بادیدن فایلهای توحیدی شما توحیدی که شما به ما یاد دادیداستاد یه جنس دیگس یه طعم دیگه داره و
واقعا اون مستی که ادمها با خوردن مشروب بدست میارن رو من از این طریق بدست آوردم تازه ناب تر اصل تر و دائمی چیزی که برا اونا زودگذر وفانیه ولی برامن طولانی ومداومه و جیزی که نه تنها آخرش به حال بد نمیرسه بلکه به رشد و لذت منتهی میشه
وامروز باور کنید استاد دفعه اولی که گوش دادم به فایل انگار یه قیف گذاشتن رو قلبم ودارن این شراب ناب رو به سمتش سرازیر میکنن
که گاهی قلبم میگفت استپ کن نمیتونم این حجم رو به یکباره دریافت کنم ومن استپ میکردم وبعد دوباره شروع میکردم
ولی دفعه دومی که گوش دادم هرکلامتون مثل یه قطره به دلم رسوخ میکرد و همینطور قطره به قطره و من صدای چک چک ریخته شدن و نفوذ کردنش در عمق وجودم رو حس میکردم
استاد عزیزم این صحبتهاتون رو بارها درفایلهای مختلف هدیه و دوره هاتون شنیده بودم
ولی جمع شدن همه اونها به یکباره و اونم دقیقا وقتی از خداخواستم یه اگاهی ناب رو دریافت کنم وجواب سوالموبگیرم منو به رقص و پایکوبی درونی در آورده
خدایاشکرت از این همزمانی واین شراب بهشتی ازجنس زمینیش
استاد انقدر مست این فایل شدم که به مادرم اینام زنگ زدم و گفتن هرسه مون سرماخوردیم وحال نداریم گفتم بازم خداروشکر هرسه تاتون مریضین دیگه لازم نیست چندنوع غذا درست کنید همه باهم هرچی قراره میخورین و تازه مواظبم نیستین که اون یکی نگیره ماسک بزنین رعایت کنید و…… فک کنم اونا شاخ درآوردن از این حرف
وخواهرم زنگ زد چون قراره براتولد دخترم که پنج شنبس بیان رامسر گفت میخوای غذا چی بپزی گفتم میخوایم چند نوع ساندویچ درست کنیم که البته دوتاش سوسیس و کالباسه که خودمون قراره خود سوسیس وکالباس رو درست کنیم
گفت میشه توش پودر خردل و زنجفیل کمتر بزنی چون پسرش آلرژی پیداکرده
خیلی راحت گفتم اصلا نمیزنم حتی فلفل هم کمتر میزنم
گفت واقعا غذات بد نشه ولش کن یه وقت بد میشه
گفتم نه بابا توکل بخدا مطمئنا که عالیم میشه
واونم کلی ذوق کرد وتشکر
میخوام بگم انقدر حالم خوبه انقدر غرق در لذتم که حرفامم با همه جنسش آسانگیری و لذت بردن شده
واما بعد این همه صحبت که نمیخواستم طولانی بشه ولی شد
برم سر موضوع فایل
واقعا خیلی جاها برام پیش اومده که به خداتکیه نکردم وبه نوعی شرک داشتم البته اونم از نوع خفیه خفی که بعد کنکاش تو ذهنم فهمیدم که ای بابا اینم شرکه دیگه وپاشو خوردم
وجاهایی که دربست همه چیزو سپردم بهش و نتیجشم گرفتم
من از اونروز که تو فایل گفتگو با دوستان رزای عزیز گفتن که به لبتابشون زدن خدایا
من نمیدونم تو بگو
واقعا گفتگویی جدید بین من وخدا به وجود اومد بعدهم گفته های دیگری مثل اینکه
من تیر انداختم نه تو
به هرخیری از جانب تو فقیرم …..
گفتگوهای ذهنی منو باخداوند تغییری اساسی داد
والبته که هرچه بیشتر تونستم نه در زبان بلکه در عمل ازاینها استفاده کنم نتایج بهتریم گرفتم
تو چندین فایل بخاطر تضادی که بش برخورده بودم که دیگه وقتشه برم سرکارو هدایتی که ازخدا خواستم و جور شدن کار داوری حرفه ای دادگستری و روندش گفته بودم
که دقیقا پارسال همین موقع بود که باید برا مصاحبه میرفتیم ساری
همسرم قبلش خیلی گفت بزار به فلانی بگم اون کلی پارتی تو دادگستری داره تو مصاحبه اگه پارتی نداشته باشی فلان میشه و….
گفتم نه خدا هست اون پارتیه منه
ورفتیم وقتی رفتم جای مربوطه میتونم بگم 99درصدشون وکیل قاضی بازنشسته کارمند شوراحل اختلاف و خلاصه یه کاره ای براخودشون بودن یه آن گفتم خدایا من وسط اینا چیکار میکنم اینا همه کارکشتن تو دادگستری ولی من حتی یکساعتم سابقه کار ندارم
ولی سریع گفتم خدایا خودت منو تو این مسیر انداختی مطمئنم همه مراحلشم خودت مدیریت میکنی و من فقط به عنوان یه نمادفیزیکی باید فقط باشم
همینم شد مصاحبه رو قبول شدم بعد رفتیم برا یه دوره آموزشی که اونا دیگه تاب ترین ها از مصاحبه بودن اونجام آزمونشو با معدل 18.93 قبول شدم والان تو مرحله دریافت پروانه و زدن دفتر هستیم انشالله
البته که به قول استاد کردیت همه اینا به خداونده و من واقعا فقط یه حضور فیزیکی داشتم
وجالبیش اینه که به خدا گفتم خدایا من باید قضاوت کنم باید رای بدم و سرنوشت یه پرونده به نوعی در دستان منه
ولی توکه میدونی من هیچی نمیدونم تویی که باید منو هدایت کنی به کار درست به عملکرد درست به صحبت درست و نهایتا قضاوت و رای درست
استاد وقتی میگفتید تو آموزشهای حضوریتون موقعی که تو سالن بودید الهامات میومده وشما میگفتید
منم همش از خداوند خواستم و تو تجسمهام همین میاد که
وقتی یه پرونده میاد اینکه قبول کنم یانه
وقتی سر جلسه هستیم و داره صحبت میشه بابت پرونده
وقتی قراره رای بدم وکاربه پایان میرسه این تویی که میگی و من میگم
تومیگی و من مینویسم انشالله
خدایا ممنونم ازت بابت این روز و این فایل و این استادو این سایت و این حالی که دارم .
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
سلام ودرود من رااز شهر زیبای یزد پذیرا باش.
سعیده ی عزیزم دختر تو چقدر پاک ومهربون وتوحیدی هستی
چقدر با خوندن کامنتت تحسینت کردم. افرین برتو.
سعیده ی عزیزم. از اینکه خانم های توحیدی تو این سایت الهی هستند بی نهایت خوشحال وسپاسگزارم
بارها با خوندن کامنتت از خدا هدایت خواستم. منم خدا این شراب طهور را میخوام. چقدر درس ازت یاد گرفتم. مرسی که کامنت گداشتی
افرین از این ساده گرفتن تو. دوست خوبم. برات بهترین ها راارزومندم. باید بارها کامنتت رو بخونم. انگار دست خداشدی برام نوشتی
ممنونم
سلام مرجان عزیزم
واقعا خداروشاکرم که این نوشته که همش رو بادل نوشتم و از سمت خودش میومد به دلتون نشسته و چیزی بوده که باید میشنیدین
خدایاشکرت برا این بستر توحیدی که نوشته هرکس حال دل یه سری رو خوب میکنه
ممنونم ازت مرجان عزیزم که برام کامنت گذاشتی و حسم رو اول صبح عالی کردی
امیدوارم خداوندهدایتمون کنه هممون رو که دراینجا جمع شدیم وخواستار این هستیم که هرروزمون بهتراز قبل باشه در این مسیر همواره رو به رشد باشیم
بازم ازت ممنونم دوست عزیزم
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
چقدر زیبا گفتین که من به عنوان یک نماد فیزیکی فقط باید باشم..
چقدر درست گفتین،انگار قرار نیست ما در این جهان کاری بکنیم، ما درخواست کننده ایم و دریافت کننده
انگار خدا ما رو آورده که فقط بهمون بده تا لذت ببریم و آرامش داشته باشیم و سلامت باشم و ثروتمند، اما آیا خودمون هم میخوایم…
چقدر خوبه که یادمون باشه فقط کافیه ما باشیم،فقط کافیه که وقتی میگه باش باشیم و وقتی میگه برو بریم و وقتی میگه بگو بگیم و وقتی میگه نباش نباشیم(وابسته نباشیم)
همون فیزیکمون هم از خودشه انگار ما فقط اون روح والاییم از جنس خودش که لایق بهترین هاست، به اندازه ای که تسلیم هستیم مورد رحمت قرار میگیریم و به اندازه ای که گردن کلفتی میکنیم و من من میکنیم ،سرافکنده و بدبخت و ذلیل هستیم…
پناه میبرم به تنها قدرت جهان
سلام استادان عزیزم استاد عباسمنش و استاد شایسته
آره استاد چقدر دلم توحید عملی میخواست سپاسگزارم…
استاد نمیدونم چی شد چقدر همه چی سریع اتفاق میافته که خیلی جاهاش یادم نیست…
استاد یه شبی توی اوج فشار زندگی به خدا گفتم مگه نگفتی:
وَلَا تَقْتُلُوا أَوْلَادَکُمْ خَشْیَهَ إِمْلَاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِیَّاکُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ کَانَ خِطْئًا کَبِیرًا ﴿31﴾
فرزندانتان را از بیم تنگدستی نکشید؛ ما به آنان و شما روزی می دهیم، یقیناً کشتن آنان گناهی بزرگ است.
منم بچمو نکشتم در شرایطی که حتی یه نفر حتی پدرش راضی نبود نگهش داشتم
البته که الان با درک این لحظه میفهمم که کی منو با قرآن آشنا کرد و این آیه رو در ذهنم حک کرد که به وقتش استفاده کنم از میون اون همه آیه ؟؟!!
کسی نبود جز خودش
ولی اون لحظه به خدا گفتم پس کو جوابت بچه شش ماهش شده دیگه باید غذا کمکی بخوره شیر من باید کم بشه دستمون تنگه یادت رفته باید یه کاری بکنی…
دو شب نگذشت که با گوشی همسرم توی اینستا با پیج یه استاد عزیزی آشنا شدم که راجع به اینستاگرام پولساز و باورها صحبت میکرد خیلی حرفاش به دلم نشست و تمام پستهاشو گوش دادم و یه آزمون رایگان داشت واسه پیدا کردن شغل مورد علاقه که از طریق اون من هدایت شدم به کار مورد علاقم اتفاقا ایشون خیلی اصرار داشتن برای تبلیغ اینستاگرام ولی من اصلا پول برای تبلیغات و اینا نداشتم و خیلی دلم میخواست دوره میخریدم که چطور تبلیغات کنم خلاصه نشد که نشد …و چه بهتر که نشد…
بعد از اون خیلی سریع با استادهای دیگه آشنا شدم که بعد از آشنایی با شما متوجه شدم مدارها رو طی کردم و از هر استادی یه چیزی یاد گرفتم که خیلی به کارم میومد تا رسیدم به یه پست دو دقه ای از استاد معظمی که خیلی راحت مدیتیشن یعنی راحت نشستن و تنفس آگاهانه رو توضیح دادن و من خوب فهمیدم عاشق مدیتیشن شدم دو تا ده دقه پانزده دقه گاهی بیشتر یا کمتر در روز انجام میدادم صبح و شب استاد یه بار هی ظرف میدیدم بعد همون ظرف سایز بزرگش رو میدیدم و چندین بار تکرار شد تا متوجه شدم داره میگه ظرفتو بزرگ کن و بعد از اون من دوباره با استادای دیگه مدارم بالا اومد تا رسیدم به قبل از آشناییم با شما استاد چقدر صداتون ملکوتیه کم کم صداتون داشت به گوشم میرسید و دلنشین تر از هر صدایی و اون زمان توی مدیتیشن دیدم توی یه جاده ای خیلی سریع اومدم جلو تا رسیدم به یه نوری که به شکل انسان بود نشسته بود و من پشتش ایستادم ….
الانم یاد اون نیمه شب افتادم چشمام پر از اشک شد…
و بعدش لایو بی نظیر شما و استاد عرشیانفر که از پیج ایشون به شما متصل شدم و متوجه شدم شما اون نور بودی که شکل انسانی…
استاد همه چیز یک چیز و یک چیز همه چی
همه چی خودشه استاد کی منو که هیچی از فضای مجازی نمیدونست انقدر قشنگ مدار ب مدار بالا آورد اولین بار که از شما راجع به مدار شنیدم به خاطر این مدل آشناییم با شما خیلی قشنگ فهمیدم…
استاد انگار چشم دلم باز شد و من خیلی راحت فهمیدم باید این مسیر رو میومدم همه این تجربه ها واسه درک من لازم بوده
خدا رو همه جا میبینم پارسال دم عید دلم میخواست خونه تکونی کنم مادرم خودش گفت من میام روزی چند ساعت بچه ها رو نگه میدارم تو به کارات برس خیلی خوشحال شدم یه جوری روش حساب باز کردم که میاد تا من کارامو جمع کنم دو روز اومد سومین روز جایی کار داشت نیومد خیلی شوک شدم نمیدونستم چیکار کنم همه جا بهم ریخته بچه ها هم که امورات خودشون رو دارن خلاصه شروع کردم استاد شما باور میکنید من اون روز که مادرم نیومد خیلی کارهای بیشتری انجام دادم بچه ها به طرز عجیبی ساکت بودن و کاری نداشتن من گفتم خدایا تو حتی بچه هم نگه میداری خونه تکونی هم میکنی !!!!
از فرداش دیگه گفتم مامان نیا …
خدای من به کجای زندگیم نگاه کنم که تو نباشی همش تو بودی همش تو کردی …
استاد پر از حرفم …
من از بچگیم تپل بودم مشکل اضافه وزن همیشه با من بود با خودم هر روز هر روز کلنجار میرفتم و آرزوی من تناسب اندام بود …
از سایت شما به سایت استاد روشن هدایت شدم اونجا با باورهای چاقی و صدای بدن آشنا شدم با خودم اندامم دوست تر شدم و بعد قانون سلامتی شما که من با آگاهیهاش به خیلی نتایج خوبی رسیدم استاد شما مدار آگاهیهاتون بسیار بالاست چقدر کنترل ذهن، کنترل خوراک شبیه هم هستن و من احساسم به آگاهیهای شما خیلی فوقالعادست میفهممشون بی هیچ مقاومتی
چقدر قشنگ خدا منو هر جا لازمه میبره و یاد میده همه اینکارارو خدا داره میکنه ومن فقط ازش خواستم بهم ایمان خالص بده من نمیدونم چی لازم دارم خودش میدونه و به وقتش میده
من بهش ایمان دارم که همه چی خودشه همه چی بهم وصله
هر چی جلوتر میرم بیشتر میفهمم تمام گذشتم درسهایی بوده که من بهش احتیاج داشتم مثل همون آیه قرآنی که در یادم مونده بود و چقدر با گذشتم در صلح شدم
استاد از دستان خدا چی بگم که من اسم همسرم رو دست خدا ذخیره کردم …
استاد چطور یه آدم اینجوری ممکنه در جهت اهداف من برام قدم برداره استاد آدمی که مقاومت شدیدی در مقابل شما و حرفاتون داره و سر سختانه میخواد من شما رو پیگیری نکنم خودش شده دست واضح و آشکار خدا برای من …
از خدا ممنونم که منو انقدر قشنگ به شما و سایت وصل کرد و آگاهیها رو برام قابل فهم کرد
راجع به غرور راستش به نظرم برای من همون منیت باشه و خیلی وقته از کلمه من خوشم نمیاد وقتی زیاد از من توی حرفام با خودم یا دیگران استفاده میکنم سریع درونم آلارم میده
و جمله معروف منم منم نکن نیم منم نیستی از ذهنم رد میشه و یاد خدا میافتم و این مسیر …
با سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز، استاد شایسته گرامی و سایر عزیزانی که به این مطالب “انس” گرفته اید.
این فایل را شاید بیش از 20 بار گوش کردم و هر بار نکات جدیدی ازش آموختم. داشتم فکر می کردم “هدف گذاری” و ” توحید عملی” کجا به هم می رسند؟ آیا اگه قراره روی دوش خدا سوار شیم، دیگه چه نیازی به هدف گذاری داریم؟ تو این فکرها بودم که پاسخ زیر بهم الهام شد و گفتم با شما عزیزان درمیان بذارم.
گفته شد تو جزئی از یک کل هستی (مانند یک گرم طلا از یک کوه طلا) و می بایست اهداف و خواسته هات را با توجه به ویژگیهای ذاتیت (الهی بودنت) بچینی. ویژگیهای ذاتی تو مانند ویژگیهای خداوندی است و لازمه تو فقط همونها را از خودش درخواست کنی و هدف گذاریت در امتداد مسیر مورد نظر او باشه. چند تا از ویژگیهای اون مسیر رو این طوری بهم گفت:
1- خداجان “منشاء خیر” است (و ما عندالله خیر و ابقی)، یکی از اهدافت این باشد که “همواره منشاء خیر و برکت باشی”
2- خداجان “غنی” است، یکی دیگر از اهدافت این باشد که ” غنی ” گردی.
3- خدا جان “رحمان” یعنی “دهنده” است، پس یکی دیگر از اهدافت را “دهنده بودن” قرار بده و در این راه نگاه به ویژگیهای فرد “گیرنده” نکن.
4- خدا جان “رئوف به همه بندگان” است (ان الله رئوف بالعباد). پس یکی دیگر از اهدافت را مهربانی به بندگان خدا (به طور عام) قرار بده و از هر عقده ای رها شو.
5- خدا جان “به وعده اش وفا می کند” است (فلن یخلف الله وعده). پس تو هم ثبات در وعده ای که به خودت داده ای ( یکی شدن با خداوند) را طلب کن.
چیز دیگه ای نگفت. ازش ممنونم. لطفا شما دوستان عزیز هم نظراتتون رو در این زمینه اعلام بفرمائید.
بی نهایت ممنونم ازت استاد گرامی. ای مرد خدایی، امیدوارم روزی به مانند خداوند، نور مطلق شوی و مالک آسمانها و زمین.
سلام به سیدحسین عزیز
چه سوال خوبی؟مرزگذاری وپیداکردن ارتباط بین مفهومی که درک میکنیم (توحیدعملی)با چیزی که قبلاآموختیم (هدف گزاری )چقدر به وضوح وفهم کمک میکنه
این دسته بندی ووضوحی که ازدرکتون توضیح دادید ،
خیلی بیشتربه من کمک کردواونارو توی دفترم نوشتم تا بیشتربهشون بپردازم
حالا باوضوح دقیقی هدفدگذاریهامو برای خودم تفسیرمیکنم وچقدر این موضوع برام مثل یک کشف دسته شده نمودکرد
ممنونم که با این توضیحتون به این موضوع دقیقترشدم تا منشا خیرباشم،غنی ودهنده باشم،وهمینطورمهربان وباوفابه وعده هایم
وبه هرصفتی که درخداوندم باور دارم
،،،رادرخودم پرورش دهم
مثلا یکی از جملات من درابتدای خروج ازمنزل اینه
یا وهاب ویارزاق ویاقادرویاغنی ویاهادی
واینا صفاتیه که من ازخداوندم میخوام که اونطوری باشه برام.
وحالااین ایده رو به من دادی که خودم این صفاتوپیداکنم ورشد شون بدم درخودم.
یعنی همون انتظاری که از خدادارم رو خودم انجام بدم
واقعا به این جنب اش خیلی دقت نگرده بودم
ممنونم ازاینکه این آگاهی رو به اشتراک گذاشتید وسپاسگزارخداوندم که منو به این مطلب هدایت کرد
شادوغنی وسلامت باشی