توحید عملی | قسمت ۱۱ - صفحه 23 (به ترتیب امتیاز)

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1307 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    علی دوستی گفته:
    مدت عضویت: 4132 روز

    ملیحه

    سلام استادعزیز باز فایل توحیدی گذاشتید وغوغا کردید

    راستش من هنوز کامل گوش نکردم ولی یه خاطره جالب داشتم درباره اینکه وقتی کاررو به خدا میسپاری جوری درست میکنه که قابل باورنیست و هیچ چیزی نمیتونی بگی

    یروز جمعه من وهمسر جان مهمان خونه مادر شوهر بودیم،ازاونجایی که تنها زندگی میکنه وبنده خدا مسن هست،ازم درخواست کردنهار درست کنم ومهمون دعوت کرد(خانم واقایی که من ندیده ونمیشناختمشون )من نهارو گذاشتم چشمتون روز بد نبینه برنجم شفته شد

    دیگه فرصت نداشتم دوباره درست کنم

    با پررویی درقابلمه رو بستم وگفتم خداجون خودت یه کاریش کن

    نهارو بردم وسفره که جمع شد خانم مهمان چقدررررررررر تشکر کرد که خدا خیرتون بده اقامون دندونش اذیته به من دایم میگه برنجو نرم درست کن وچقد عالی بود برنجتون

    من،

    خدا️

    جوری شد که هم خوردن وهم با خودشون غذا بردن

    ومن بعدش هروقت اشپزی میکنم ومهمون دارم بخصوص میگم خداجون مزه وبرکتش با تو وهمیشه هم سر بلندم میکنه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
    • -
      رضوان یوسفی گفته:
      مدت عضویت: 2527 روز

      به نام خالق بی همتا

      سلام ملیحه بانوی توحیدی و ‌کدبانو

      با خدا باش و پادشاهی کن

      چه ماجرای جالب و عبرت آموزی، و احسنت به ایمان و شجاعتی که نشان دادید، که برنج شفته رو با توکل بر خدا جلوی مهمان بذاری و خدای مهربان برات غوغا کنه و اون برنج بشه مورد علاقه مهمان.

      واقعا زیبا و پندآموز بود.

      ملیحه جان سپاس گذارم که این ماجرای زیبا رو به اشتراک گذاشتی و شما را تحسین می کنم بخاطر ایمان و شجاعتی که داشتی.

      در پناه حق پاینده و پایدار و سعادتمند در دنیا و آخرت باشی مهربان بانوی زیبا

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  2. -
    سحرکیاستی گفته:
    مدت عضویت: 3002 روز

    سلام به استادعزیزم

    بی نظیر بود بی نظیر،واقعا برای من این حرفها بجا و در زمان مناسب بود چرا که واقعا گره گشایی مسائلی در زندگیم و خودم بود و هست و خواهد بود..

    حتی برای کامنت این جلسه از خدا هدایت خواستم تا بگویید و راهنماییم کند که کدام ماجرا از زندگی ام را بیان کنم و خداوند که همواره هدایتگر من است بهم الهام کرد که ماجرای جداییم و طلاقم را بگم (برای خودم این ماجرا با اینکه شش سال گذشته ولی درسها،تجربیات و چیزهای تازه داره)

    12 سال زندگی با زجر و افسردگی و حال و احساس بد رو داشتم تجربه میکردم طوری شده بود که حتی بیمار روانی بودم ، سلامتی کاملا از بین رفته بود و خلاصه کلی اتفاقات بد حتی یک شب من با آرامش سرم رو بالش نذاشتم در طول اون 12 سال ، چرا که در طول اون 12 سال من به قول استاد میگفتم بقیه حالیشونن و کمکم می کنند و روی بقیه حساب کردن بلاهای سرم آورد و زخم های زد که گاهی واقعا وقتی دوباره کج میرم جای اون زخمها درد میکنه و بهم هشدار میده تا اینکه یه روز چنان همین آدمهای که روشون حساب کرده بودم و کاسه گدایی کمک رو به طرفشون گرفته بودم چنان بلایی سرم آوردن که انگار قشنگ خدا منو با مخ انداخت زمین ، همون ضربه نهایی خداوند که بسیار سپاسگزار هستم منو بیدار کرد و بهم فهموند این همه رو بقیه حساب کردی حالا بیا یبارم روی خدا حساب کن و به خودش قسم وقتی تنها هرروزم با گفتن این جمله که خدای من قدرتمنده ، خدا کمکم میکنه میگذشت طولی نکشید در کمتر از یکسال به راحتی به راحتی یعنی من هیچ کاری نکردم اصلا دستان خداوند داشتند کارای منو انجام میدادن و من فقط تو خونه نشسته بودم همین و خیلی راحت حتی همون قاضی دادگاه هم انگار خود خدا بود و زودتر کارم راه انداخت و این ماجرای من هنوزه هنوزه برای بعضیا سوال که چطور آخه انقد راحت و سریع مگه میشه؟؟؟؟!!!!

    منم تو دلم میگفتم آره اگه روی خدا حساب کنی چرا نشه من اونجا فقط روی خدا حساب میکردم حتی زمانی که همه بهم میگفتن بدبخت میشی ،زن بعد از طلاق درمونده میشه،یکی میاد از این بدتر و ….

    اما خداوند شاهده همیشه با شنیدن این حرفها یا هرچیزی فقط میگفتم خدا بزرگه میتونم خودم زندگیم رو بسازم که در همین حوالیها من تازه با استاد آشنا شدم هرچند تا دو سال طول کشید تا در مدار حرفهای استاد قرار بگیرم…

    استاد فایل بجای بود برای من مثل اون سیلی که صحبتش رو کردین چرا که داشتم در بعضی موضوعات دوباره کجکی میشدم و هواسم نبود و این فایل دوباره دستم گرفت و وارد مسیر اصلی کرد.

    پروردگارا تنها تورا می پرستم و تنها از تو یاری می جوییم.

    استاد بی نهایت سپاسگزارم و دوستتون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  3. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 996 روز

    به نام ربّ

    هفتمین دیدگاه من برای این فایل

    هر چی بیشتر دارم به این فایل گوش میدم چیزای بیشتری یاد میگیرم که قبلا شنیده بودم ولی درک نکرده بودم

    هر چی بیشتر گفتگوی بین خودم و خدا رو با عشق ازش کمک میخوام بیشتر راهنماییم میکنه و انقدر ذوق میکنم که یه حسی بهم میگه برو بنویسش

    دیشب داشتم آینه دستی که رنگ کرده بودم رو برمیداشتم تا تو یه نایلون جدید بذارمش

    چند ساعت پیش نایلونشو گشتم نبود گفتم خدا یعنی کجاست ؟ تو نشونم بده

    وقتی که نگاه کردم گفتم نیست بذار یه نایلون جدید بردارم همین که برداشتم حس کردم که

    گفته شد تو دقت کن همین که دقت کن رو شنیدم چشمم سریع حرکت  داده شد سمت میز کنار تختم دیدم نایلونش اونجاست

    خود به خود خندم گرفت چقدر حس خوبی داره وقتی میشنوم و به سرعت اون چیزی که باید ببینمش رو میبینم به اذن خدا یهویی یه شادی عجیبی میاد که عمیقا مخندم

    الان این چند روزو دارم درک میکنم که استاد چه حسی داره وقتی بهش گفته میشه و تو فایل میگفت نمیدونم چجوری بگم در مورد گفتگوهایی که درک میکنه

    من قبلا درک نمیکردم هر چی استاد میگفت که بهش گفته میشه ولی الان درک میکنم چون بارها و بارها برام تکرار شده و حتی بیشتر و بیشتر میشه این گفتگو

    من دیشب داشتم تمرین طراحی چهره رو انجام میدادم شروع کردم چهره بکشم دیدم تناسباتش درست در نمیاد پاکش کردم یهویی یادم افتاد وقتی میخواستم شروع کنم نگفتم خدایا کمکم کن

    بعد که متوجه شدم کمک نخواستم گفتم خدایا میبینی که من ازت کمک نخواستم چی شد نتیجه ، درست نتونستم بکشم ، و من عاجزم و فقیر من بدون تو هیچم حتی یه چهره رو نمیتونم طراحی کنم ،الان ازت درخواست میکنم کمکم کنی من هیچی نمیدونم

    من بدون تو بلد نیستم یه چهره بکشم کمکم کن و بعد شروع کردم، به شکل بسیار بسیار خاصی من چهره رو قشنگ کشیدم و همه و همه کار خداست

    بعد اینکه تو دیدگاه همین فایل داشتم مینوشتم ، میخواستم موضوعی رو بنویسم که دیروز صبح اتفاقی دیده بودم گیاه رزماری رو ، تو دیدگاه نوشتم ولی باز اصلا ذخیره نشد و انگار قرار بود تا من این قسمت از فایل رو بشنوم تا برای این قسمتش درک کنم و بیام بنویسم که :

    وقتی به دقیقه های 55 به بعد رسیدم

    که گفت استاد

    دنیارو داری از چه لنزی میبینی؟

    اونوقته که جوابا بهت گفته میشه باتوجه به فیلتری که تو گذاشتی توی ذهنت

    همه چی از اون فیلتره رد میشه

    اگر فکر میکنی خودت یا دیگران حالیشونه 

    یا فکر میکنی خدا حالیشه و من هیچی نمیدونم و بعد ببین چه اتفاقایی میفته

    ببین دریچه چقدر باز میشه که بتونه الهامات رو دریافت بکنه

    و بعد میبینی زندگی چقدر آسون میشه تو تمام جنبه ها

    نه فقط تو بحث مالی، روابط و …

    اگر تو هر کدوم از اینا بپذیرن که خداوند هدایتشون میکنه و اطلاعات قبلیشون رو ،علمی که دارن رو وسط نیارن و بپزیرن که آقا من هیچی نیستم  و خدا همه چیو میدونه

    و خاشع باشند در برابر خداوند ،متواضع باشند

    اونوقت میبینن که برای همه این راه حل ها از همون اول  دم دست بوده

    موقعیت ها از همون اول بوده و بعد میبینن که چطور داره در تمام جنبه ها زندگیشون داره تغییر میکنه

    میبینن که دستان خداوند چطور داره کار رو انجام میده

    و چه قدرتی که داریم در موردش صحبت میکنیم

    ان اقول کن فیکون

    کسی که بگه موجود باش و موجود بشه

    بگه باش و میشود

    بعد اونوقت میفهمیم که من چقدر جاهل بودم که این همه سال زجر کشیدم ، خواستم معما هارو خودم حل کنم ،پازلارو خودم حل کنم و ….

    یعنی این جمله هارو باید با طلا نوشت من چقدر این حرفارو دوست داشتم وقتی شنیدم

    من دقیقا وقتی دیدم این فایل جدید اومده رو سایت قبلش از خدا یه درخواستی کرده بودم در مورد سلامتی

    که بهم نشونه ای بده که باورم رو قدرتمند کنه و ایمانم رو بهش بیشتر کنه که در مورد سلامتی  باورم رو تقویت کنه با نشونه هایی که میده

    حتی تو گوگل درایو نوشتم برای خدا

    خدا سوال دارم ازت سلام

    ببخش به نام ربّ

    1403/1/17

    سلام خدا

    میگم که تو یادم بیار چی میخواستم بهت بگم ؟؟؟

    خدا الان اومدم از بعد از ظهر

    الان 20:26 هست

    میگم خدا به من نشونه ای بده از سلامتی که وقتی باهات حرف میزنم و بهت وصلم و صدای تو رو میشنوم درمورد سلامتی نشونه ای بفرست که باورم در مورد سلامتی قوی تر بشه و چه کارهایی باید انجام بدم تا  تغذیه ام رو تصحیح کنم و اون چیزی رو که برای بدنم مناسب هست رو به بدنم و روحم برسونم

    خدایا تو به دستت بگیر و هر لحظه به من بگو چی باید بخورم و چی نباید بخورم

    تو به من بگو خدای من چه کارهایی باید انجام بدم

    ازت سپاسگزارم بی نهایت شکرت خدای من

    من اینو نوشتم و در مورد سلامتی پوست هم تو دلم بود که خدا بهم بگه چیکار کنم

    از اونروز تا الان 10 روز گذشته

    دو بار به من رزماری مثل یه چراغ که نشونه بوده  گفته شده

    چون بار اول بهش توجه نکردم دقیقا هفته پیش یکشنبه بود که رفته بودم یکشنبه بازار نزدیک خونمون ، 19 فروردین بود دقیقا بعد دو روز که این نوشته رو نوشتم و با خدا در میون گذاشتم تا هدایتم کنه

    و نتونستم اونجا نقاشیامو بفروشم و ایمانم رو به خدا نشون بدم   و قدم بردارم برای هدایت خدا و برگشتنی به خونه که با آبجیم برمیگشتیم دیدم که یه خانم رزماری میچینه اولش شک داشتم رزماری باشه ازش پرسیدم گفت رزماریه

    بعدش برگشتم خونه و توجه نکردم به نشونه تا اینکه دومین بار دوباره خدا رزماری رو دیروز صبح که میرفتیم صالح آباد تا به خامی که گفته بودم بهش فارسی یاد بدم بهم نشونه داد

    که با تکرار دوباره اش متوجه شدم که این یعنی دقت کن دارم بهت میگم چیکار کنی

    وقتی من و مامانم از پارک شهرکمون رد میشدیم تا بریم سوار بی آر تی بشیم ،پارک پر بود از رزماری

    من ندیدم ، مامانم بهم گفت طیبه ببین چقدر رزماری اینجا هست و ما تاحالا ندیدیمشون

    گفتم مامان من دیده بودم ولی نمیدونستم برای چی خوبه

    مامانم گفت از گوگل ببین ، وقتی نگاه کردم دیدم که نوشته خاصیت های زیادی داره و دقیقا طبق درخواست من که از خدا داشتم و تو دلم بهش گفتم که برای سلامتی پوست صورت و بدن و مراقبت از موهام چیکار باید بکنم

    که دیدم برای پوست صورت و بدن و مو و کلی خاصیت دیگه هم داره و من تاحالا ازش استفاده نکردم

    بعد شنیدن این قسمت از فایل که بالا نوشتم، یهویی رزماری اومد جلوی چشمم، حس کردم که باید برم و از پارک بچینم و بیام درست کنم و به صورت و موهام استفاده کنم

    ولی باز از خدا میخوام هدایتم کنه که چجوری باید استفاده کنم تا طبق گفته خدا باشه نه طبق خواسته من

    شب که میخواستم بخوابم رفتم آشپزخونه تا مثل هر شب آب برنجی که گذاشتم یخچال و هر شب میزنم به صورتم و میخوابم و صبح میشورم رو دوباره بزنم به صورتم

    گفتم خدا تو بگو الان چی برای صورت من خوبه تو از حال صورت من آگاهی

    هی میخواستم حرف بزنم که شنیدم آروم باش و گوش بده گفتم چشم و سکوت کردم همینجوری میخواستم بچرخم و از آشپزخونه بیام بیرون چشمم خورد به سبزی آش که مادرم شسته بود گذاشته بود رو کابینت یهویی حس کردم که باید بذاری تو کمی آب بپزه و بعد بذاری رو صورتت و با خود سبزیاشم باید بذاری نه فقط آب سبزی

    و گفتم چشم

    و میدونم که وقتی چشم میگم بیشتر میشه این حسا که بهم کمک بیشتری میکنه

    چون خدا بهتر از من میدونه چی برای من خوبه

    وقتی نتیجه رو میبینم بیشتر چشم بگوی خوبی میخوام بشم

    و بارها شده که حتی میگفتم یعنی این گفتگو از طرف خداست و دیدم اون لحظه آرامش داشتم و انجامش دادم بعد نتیجه اش رو که فوق العاده بود دیدم

    و اینجوری شد که الان وقتی حس میکنم سعی میکنم بیشتر چشم بگم و زودتر عمل کنم

    این فایل بی نظیره خداروشکر میکنم که بهم این همه آگاهی رو عطا میکنه بی نهایت سپاسگزارم

    و برای استاد عزیز و خانم شایسته عزیز بی نهایت عشق و ثروت و شادی و سلامتی و آرامش و بهترین ها رو از خدا میخوام هچنین برای اعضای خانواده صمیم ی عباس منش

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  4. -
    Mahdi Atharipour گفته:
    مدت عضویت: 2388 روز

    سلام ب عزیزترین استاد جان و آگاهی و سلام ب مریم خانم ک پراز شایستگی بودن هستند، در کنار استاد یکتاپرست و توحیدی و الگوی ما اهالی این خانواده بزرگ معنوی

    وقتی استاد از توحید و یکتاپرستی صحبت می‌کنند روح آدم پر می‌کشه میره تو گذشته تو تجربیات خودش و مرور می‌کنه تمام لحظاتی ک خودش تونسته ارتباطش رو با خداوند جهان هستی برقرارکنه و کاملتر بگم تونسته بیاد خودش بیاره ک ب کی وصله از کجا اومده با قدرت و با اطمینان و اعتماد متصل بشه و هرچی می‌خواد چه نیرو و توان بالا باشه چه اطلاعات چه پشتوانه چه حس دلگرمی چه حس شادی و هر نیازی ک داشته‌رو بدون واسطه از خودمنبع اصلی تا بالاترین حد توان خودش دریافت کنه.

    وقتی استاد از توحید میگه انگار ابراهیم اومده نزدیک آتیش میگه آتیش هم خود تویی پس بسوزونه تو سوزوندی ازبین ببره تو ازبین بردی و منو ب اون چیزی ک خودت می‌خواهی تبدیلم می‌کنی منو تو خودت ذوب می‌کنی پس من در هر حالتی بازهم بیشتر و بیشتر در تو ذوب میشم یه حس یه قدرت یه کمال دیگه از تو رو تجربه می‌کنم پس هر کاری دلت می‌خواد بکن من ک خود توام من ک تسلیم توام من ک جدااز تو نیستم من ک تو بغل توام تو دستای توام پس بریم یه جنبه دیگه از تو رو ببینیم.

    من فایل‌های توحیدی استاد رو خیلی دوست دارم

    ولی واقعا نمی‌تونم با اسلام با خدای جلاد و ستیزه‌جو و منتقم و کینه‌جو و قاتل غیر مسلمونا، با الله خدای بزرگ محمد، ک دستور جهاد، جنگ و خون‌ریزی و کشتن کساییکه حرف محمد رو قبول نمی‌کنن و بسیار ترسناک هشداردهنده دائمی، آویزون کننده از مو، صاحب دوزخ وحشتناک و جهنم سوزان و ….. نمی‌تونم اعتقاد داشته باشم و ارتباطی برقرارکنم.

    خدا از نظر من اون انرژی بی‌پایان و بی‌نهایت جهان هستی ست ک یکسری قانون و نظم، یه سیستم هوشمندانه‌ی کاملا با ظرافت برنامه‌ریزی شده رو از ابتدا بنا نهاده ک این جهان با میلیاردها سال سن رو بدون هیچ گونه اشتباه و ایراد ب این مرحله از حیات رسونده و میلیاردها سال دیگه هم می‌تونه ب زندگیش ادامه بده.

    اون انرژی واحد و توحیدی ک تمام آگاهی‌های عالم هستی رو تو یک سلول جا داده ک وقتی میتوز می‌کنه بدون هیچ اشتباهی چندتا چشم چندتا دست یا پا یا اندام دیگه تولید نمی‌کنه و کارش رو کاملا دقیق انجام میده، انرژی تک و تنهایی ک اگر 2 تا بود امکان اشتباه و تداخل نظرات و عدم تفاهم بینشون پدیدار می‌شد، انرژی خالص منبا و سرچشمه همه چیز ک من هم خودم از اون هستم جزعی از وجودش ، هیچ جدایی بین من و او نیست، مثل ابراهیم ک هیچ آتشی نمی‌دید و هرچی می‌دید فقط او بود و او و دیگر هیچ.

    من اون خدایی رو دوست دارم ک بحدی منو دوست داره ک هر اشتباهی کنم هر خطایی داشته باشم میگه تو از منی و با منی پس نگران هیچ چیز نباش خیالت راحت من پشتتم نه کسی می‌تونه بهت اذیت و آزاری برسونه و نه قراره از من آسیبی ببینی من تورو دوستت دارم و همیشه هواتو دارم همیشه حواسم بهت هست خیالت راحت، تا هرجا می‌خوای پیش برو منم هستم حتی اگه کوهها جلوی راهت رو بگیرن من از همه چیز و همه کس قدرتمندتر پشت و پشتیبان توام.کوه ک چیزی نیست پشتت رو ب من تکیه بده ک کل هستی از ابتدا تا انتها فقط منم فقط من.

    یه دیدگاهی دارم کمی همراه و کمی متفاوت با استادعزیزم؛

    در مقابل این نیرو ( خدا ) هیچ وقت دوست ندارم خودم رو کوچک و ناتوان ببینم و بگم من هیچی نیستم هیچی نمی‌دونم چون من خودشم، پس همه‌چیز هستم و همه‌چیز رو می‌دونم ولی مغرور نمیشم چون اینجا همون مرز بین دونستن ذهن و مغز من پیش میاد با دونستن قلب و روح من، نکته اینجاست ک خیلی ظریف میشه.

    من با قدرت جلو میرم من تو رانندگی واقعا حرفه‌ای هستم ولی وحشی بازی در نمیارم چون همون مرز دونستن من میگه ؛ بی‌احتیاطی امکان اشتباه رو بالا می‌بره امکان تصادف و خطا کردن بالا میره ولی با همه‌ی اعتمادبنفس و ادعا بله ادعایی ک تو رانندگی دارم سالیان ساله ک خداروشکر تصادفی نداشتم، چون احتیاطم در حال حاضر از سن 13-14 سالگیم ک بی اجازه ماشین برمی‌داشتیم و با ماشین خیلی کارهای پرریسک می‌کردم بیشتر هم شده.

    الان خیلی مواقع خودم رو ناتوان و ناچیز در برابر انرژی جهان هستی دربرابر خودآ نمی‌بینم من همون خودآ هستم خودآ ، خدای من خدای محمد نیست، خدای من خودآ ست ک باید ب خودم بیام ب خودآ.

    امیدوارم تونسته باشم منظورم رو رسونده باشم

    «مرز بین قلب و روح با مغز و ذهن خیلی ظریفه خیلی حساسه، من هم همه‌چیز رو می‌دونم و مغرور ب دونستن هستم چون قلب و روح دارم و هم مغرور نمی‌شم از دانسته‌هام چون مغز و ذهنم امکان اشتباه و خطا رو داره»

    هم اعتمادبنفس دارم و ب خودم مغرورم ک انرژی جهان در اختیارمه هم نباید مغرور بشم چون اگر یادم بره انرژی جهان رو، و فقط ب فکر و ذهن خودم تکیه کنم دانسته‌هام ک کامل نیست پس امکان داره اشتباه کنم و خطا برم.

    ب امید موفقیت برای همه‌شون اعضا خانواده بزرگ عباسمنش

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
  5. -
    مسعود تربتی نژاد گفته:
    مدت عضویت: 1991 روز

    سلام استاد عزیزم دورود برشما .استاد سپاسگزارم بخاطر این اگاهیی ناب و خالصتون استاد این صحبتهای شما رو در مورد توحید و باید با طلا نوشت .استاد فایلهای که شما هر وقت رایگان میزارین که واقعا این صحبتها قیمت نداره اصلا و لطف خدا شامل حالمون میشه که شما این رایگان در اختیارمون میزارین دقیقا موقعی میگین که ما الان نیاز داشتیم به این صحبتها و تلنگره دوباره خورد. استاد من هر وقت رو چیز دیگه یا شخصه دیگه یا خودم حساب کردم اون مسعله ترکید واقعا دقیقا همینی که میگین هست .خداروشکر که شما هستین و هر لحظه تلنگره رو میزنین .استاد انشالا هزار سال سالم و سلامت و ثروتمند باشین تا ماهم بتونیم در کنار شما رشد کنیم .سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
  6. -
    علی کربلایی گفته:
    مدت عضویت: 1226 روز

    به نام خدای مهربان سلام ب استاد عزیز و خانوم شایسته امیدوارم حال جفتتون عالی باشه . خب داستان از توحید عملی 10 شروع شد ک من کریدت کارام دادم ب خدا و بعد اون فایل ی رفاقت و صمیمیت عجیبی بین من و خدای من ایجاد شد بگزریم ک چ نتیجه های زیادی ک ب دست آمد بیایم سراغ این فایل استاد این فایل ک من گوش کردم این صمیمیت من بیشتر شد و خواسته هم از خدا حتی تو چیز های ریز زندگی هم زیاد شد از روز اول بگم ک استاد با یکی از دوستام ک بچه های سایت هم هست قرار شد ساعت هفت صبح بریم واسه تعویض پلاک و مالیات اینا ساعت واسه 7 کوک کردم گفتم خدا صبح بیدارم کن خواب نمونم خوابیدم صبح 10 دقیقه قبل زنگ ساعت بیدارم کرد و بهم ثابت کرد ک نیازی ب زنگ نیس من حیرت زده شده بودم گفتم بزا بازم تست کنم روز بعد دیدم الله اکبر چقدر احترام بهم زیاد شده خدایه من ولی تو ذهنم گفتم خدا این احترام از سمت تویه ها من کاری نکردم این نتیجه توحید منه بگزریم تا پریروز ک یکی از بچه های سایت ک از اصفهان هم هست آمده بود مشهد (داستان آشنایی خیلی عجیبه تو یک کامنت میگم حتما ) باغ گرفته بودیم داشتم غذا درست میکردم من اشپزیم در حد بین‌المللی خوبه استاد گفتم خدا من کیک گوشت درست نکردم خودت هدایت کن ببینم چطوریه واینم بگم از خدا میخاستم دیگه استرس یا ترس یا سوال از کس دیگه پرسیدن نداشتم فقط انجام می‌دادم استاد غذا درست کردم هرکی می‌خورد میگفت تو عمرم این مزه تجربه نکردم بهم میگفتن تو فوق العاده ای فلان اینا من تو دلم میگفتم خدایا تو داری چکار میکنی با من باز روز بعدش گفتم بزار تو لباس پوشیدن تست کنم بینم تو لباسم خدا میتونه هدایت کنه استاد با لباس های ساده یک تیپ زدم حالا زیاد فکر نکردم خوب شده یا ن تا این ک 2تا آدم مختلف تو خیابون بهم گفتن چقدر خوشگلی چقدر تیپت بهت میاد یهو رفتم تو فکر گفتم ببین علی اینا خدا فرستاد تا بهت بگه سلیقه منو حال کردی و بهم بگه حتی لباس ک یک چیز جزئی بسپر ب من .الان دارم تایپ میکنم دارم گریه میکنم استاد خدایی ک حتی تو لباس پوشیدن هم ک یک چیز ساده میتونه نظارت کنه ببین چکار میتونه با زندگی بکنه الله اکبر ک گریم بند نمیاد این ک چرا کامنت گذاشتم استاد دیشب 3بار از خواب پریدم ی حسی بهم هر 3بار گفت برو اتفاق های ک واست افتاده کامنت کن از صبح از ذهنم بیرون نرفت تا الان ک کامنت کردم شکرت خدایی مهربان الان استاد جوری شده دوستیم با خدا میگم فلان کار دیگه انجام میشه میگم دمت گرم بریم بعدی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  7. -
    سما میم گفته:
    مدت عضویت: 1214 روز

    به نام رب مهربانم

    سلام به استاد بی نظیرم، مریم جان عزیز و دوستان ارزشمندم.

    چند روز پیشا طبق روال اومدم تو سایت دنبال فایل جدید و دیدم خبری نیست گفتم خب چه اصراریه..هزار تا فایل تو سایته که تا آخر دنیا هم استاد اگر فایل نذارن کافیه و چقدر پیام‌ها یی که از فایلهایی ک خودم رندوم رفتم سراغشون گرفتم بی نظیر بود. گفتم استاد فایل نذاشته اما قطعا حالشون خوبه، احتمالا دارن رو دوره جدید کار میکنن، اگه مطلب قابل بیان داشته باشن حتما فایل جدید میذارن. امروز میخواستم روزشمار 42م رو بعد یه مدت توقف ادامه بدم که دیدم وااو فایل جدید و نکات اصییییل و درجه یک. استاد جانم ممنونم اینقدر تایمینگتون جذابه، خودش ردیف میشه برا همه که نکته رو سر تایم مناسبشون دریافت کنن و منی که چند روزه که دوباره گیر کردم تو یه مساله ای و خدا رو صدا می کنم و میدونم اینبارم جوابمو میده و الان که مرور میکنم یه یک ماهیه از وقتی چک کردن سایت کم شده یکم مغرور شدم و دور شدم و دیدن مطالب سایت رو به شکل جدی تر میخوام شروع کنم… من خیلی خیلی نتیجه های عجیب و غریبی دیدم از عاجزانه و خاضعانه هدایت طلبیدن از خداوند و واقعا حیرت زده شدم. مثالش مصاحبه دکتریم برای دانشگاه دولتی، با یه رزومه معمولی بدون هیییچ سهمیه ای، چقدرر ریلکس بودم و داوطلبای دیگه با 100 رتبه بهتر و رزومه فوق العاده تر از من، چقدر مضطرب بودن و نتیجه شد پذیرش من که برای من خیلی عادی بود… و البته بعد ورود به دکتری ای کاش این هدایت طلبیدن و رها بودن رو ادامه میدادم، اما به موقع متوجه شدم و مسیر مستقیم رو پیش گرفتم ولی برام درسی شد که مغرور شدن در نهایت تو رو میندازه تو مسیر سردرگمی و خسران و تقلای بی نتیجه. خدا رو شکر مسیر رو پیدا کردم و چه دستانی به حمایتم اومدن و چه همزمانی های جذابی نصیبم شد..

    در مورد رانندگی، مسیریابی تو جاده، مسائل مالی و خطراتی که از بیخ گوشم گذشتن، همه اینها رو که مرور می کنم میبینم که چقدر آگاهانه و ناآگاهانه هدایت خواستم و خداوند سخاوتمندانه بهم بخشیده و من مست میشم ازین لطف و فضل و بخشش خدای عزیزم.

    استاد بی نظیرم ممنونم ازتون بابت اینکه برامون الگوی توحید و توکل هستید و ظاهرا دوره جدیدتون درباره توحید عملی باشه که اگه اینطور باشه چقدر هیجان انگیزه..

    سپاسگزار الله یکتای مهربان و استاد عزیزم هستم بابت اگاهی های بی نظیر توحید عملی…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  8. -
    فرزانه گفته:
    مدت عضویت: 1617 روز

    سلام

    تقریبا6ماه پیش بود که دوباره دقیق تر معنی تواضع وعاجز بودن ومحتاج بودن به قدرتش رادرک کردم.

    وقتی که تضادی پیش آمد همسرم گفت که به تهران نمیریم وهمین جا در شهرستان میمانیم وزندگی میکنیم.( ما دردوران عقد بودیم) ومنی که به هزار دلیل نمیخواستم در شهرمان بمانم سالها در این شهر زندگی کردم اما میخواستم به تهران بروم تجربه ی زندگی در شهری بزرگ را میخواستم اینکه در شهر خودمان بمانیم برایم یک تصویر ترسناک بود اما همسرم سالها در تهران بوده ومیگف خسته شده ودیگر به انجا برنمیگردم به اندازه کافی پیشرفت کرده ام وخدایی که انجا روزی میداد در این شهر هم میدهد اما من مشکلات در شهر خودمان ماندن را در ماه های قبل دیده بودم همسرم گفته بود در شهرمان که بمانیم به طبقه پایین خانه پدرشوهرم میرویم واجاره نمیدهیم واین برای من کابوس شد به این دلیل که انجا رفت وامد زیاد است خانواده همسرم پرجمعیت هستند وما در طبقه همکف در معرض تمام رفت وامدها حرف وحدیث ها دلخوری ها قرار میگیریم مستقل نیستیم بلکه وابسته به پدرشوهرم میشویم وعلاوه براین روی رابطه من وهمسرم تاثیر میگزارد رابطه ای عاشقانه (که ان هم

    به لطف خدا بعد از آشنایی با سایت واستاد عزیزوکارکردن روی خودم ایجاد شد). ودیگر تمرکز وکنترل ذهن برایم سخت میشد.

    خلاصه یک کلام شده بود ومیگف الا وبلا راهی ندارد تلاش های من حرف خانواده هایمان حرف های همکارانش که از تهران زنگ میزدند ومیخواستند نظرش را عوض کنند .. اما انگار فایده نداشت ومن دیگر تلاشی نکردم چون هم قانون رافهمیده بودم که این تلاشها فایده ندارد من باید روی خودم کارکنم تا فرکانسهای جدیدم اوضاع وشرایطم را تغییر دهد نه همسرم وهم به یک دلیل شخصی. دیگر تلاشی نکردم.

    .من خودم میتوانم من از عهده اش برمی آیم من من هایم شروع شده بود ومن دچاز غرور شده بودم . او یه دو هفته ای به تهران رفت تا وسایل ودستگاهایش رابیاورد ومن در تمام این مدت روی خودم کار میکردم ودیگر به اوکاری نداشتم روزهای اخر امید داشتم که نظرش عوض شده باشد اما نه به استیصال رسیده بودم یک شب با خدا حرف زدم باگریه وگفتم من نتوانستم تومیتوانی من نمیدانم چطور اما تومیدانی حتی اگر خیر ما دراین است که همین جا بمانیم من دیگر مقاومتی نمیکنم توبهتر میدانی من عاجزم بع خودت توکل میکنم خودت درست کن تومیتونی توقادری میسپرم به خودت همشو میسپرم به خودت وچه احساس سبکی کردم. صبح روزی که قرار بود همسرم راه بیفته بیاد زنگ زد گفت همچی و آماده کردم وشب راه میفتم ومن گفتم باشه عزیزم هرچی خیره بیا چون سپرده بودم به خودش مقاومت نکردم اصرار نکردم

    اما همون شب یکی دوساعت به اومدنش زنگ زد وگفت

    من نظرم عوض شده به فلان دلیل وفلان دلیل. میام دنبالت که بریم دنبال خونه تو تهران.

    ومنی که پشت تلفن گریم گرفته بود خدا کارشو کرده بود. خداحافظی کردم باهاش گفتم خدایا شکرت دقیقه نودی قشنگ درست کردی بهت بدهکار شدم. تو درست کردی برام کی میتونست بهغیر ازتو کی میتونست خدایا شکرت. خیلیخوشحال بودم بیشتر به خاطر اینکه خدا به توکلم جواب داد به خاطر اینکه ایمانم چند برابر شده بود. به خاطر اینکه فهمیده بودم نباید رو خودم حساب کنم بعضی وقتا باید تسلیمش بشم نباید بگم خودم درستش میکنم. الان که فکر میکنم جاهای که روذهن وتوانایی وعقل خودم حساب کردم خودم وبه درو دیوار زدم همه راه هارو امتحان کردم اما نشده که نشده مثل همین قضیه.یکی از موهبت های که خدا بهم کرد وقتی اومدیم اینجا بعد اینکه جابجاشدیم.من پارو یکی از ترسهام گذاشتم ترسی که تا مدت ها باخودم کلنجار میرفتم

    اماانجامش دادم وبه لطف خدا از کار مورد علاقم 5میلیون پول ساختم (بادستیاری شروع کردم) قبلش من درامدی نداشتم علاوه براینکه یه عالمه تجربه کسب کردم با ادمای متفا.ت وغریبه آشنا شدم مهارتم تو کارم بالا رفت.خدایا شکرت

    پرودگارم من همیشه محتاجتم هرچی دارم ازتوبه من رسیده. هوامو داشته باش.

    ممنون ازت استاد عزیز

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
    • -
      سمانه جان صوفی گفته:
      مدت عضویت: 2206 روز

      سلام به فرزانه جانِ نازنین.

      داشتم کامنتت رو میخوندم و مثالی تو زندگی خودم،دقیقا چیزی که داخلشم به یادم اومد…

      اینکه یه قدم میام جلو، میسپرم به خدا.

      بعد یه چیزی میشه، میترسم و شک میکنم که چی میشه، چطور میشه، نکنه من حواسم نباشه و خراب شه…

      بعد خدا دوباره هدایتم میکنه، باهام صحبت میکنه، نشونه میفرسته، آرومم میکنه…

      خب موضوع بزرگیه، ولی خدا که بزرگترینه…

      میدونم چند صباح دیگه انقدر موضوعات دیگه میاد سر راهم که اینو فراموش میکنم، ترس هامو…

      میخندم به خودم و میگم وقتی سپردی به خدا لحظه ای شک و تردید نکن…

      کامنتت رو که میخوندم بهم تلنگر خورد سمانه چرا انقدر تسلیم بودن رو سختش میکنی.

      به جای بعد، همین لحظه و هر لحظه بگو خدا من تسلیمم، هر چی تو بگی، تو داناتری، تو قدرتمندترینی، تو محافظ ترینی…

      سمانه جان، لطفا پاتو از پلنِ خدا بکش بیرون.

      فکر میکنی اگه دخالت و کنترل نکنی شرایط رو، نظم و درستیِ مسایل به هم میریزه و کارها درست انجام نمیشه؟

      انجام میشه، اتفاقا ساده تر و بی سر و صداتر هم انجام میشه، شیرین تر هم انجام میشه…

      نمیدونم چه داستانیه، ولی اولش درک نمیکنم راهکارم تسلیم شدنه، بعدش متوجه میشم، تازه اونم باز خودِ خدا یادم میندازه …

      مثل امروز صبح…

      دوباره کد تسلیم رو زدم.

      طبق شناختم از سمانه جون:

      یه ذهن و فکر و شخصیتِ نظم مند و خط کشی داری دارم.

      این نظم گاهی از اعتدال خارج میشه، تبدیل میشه به وسواسِ فکری…

      به قفلی زدن، به سخت گیری…

      در ادامه اش ذهنم گاهی کمال گراست، گاهی کنترل گر هست و میخواد همه چیز رو بدونه و تحت کنترلش باشه، چون اینطوری احساس امنیت میکنه.

      در غیر اینصورت میترسه که کنترل از دستش خارج بشه و نتونه مدیریت کنه شرایط و پیرامونش رو.

      چون در کنار کنترل گری اش، از خطا و نقص هم میترسه و فراریه.

      تازه متوجه شدم راه درمانم تو این قضیه تسلیم شدنه.

      بسپرم به خدا که هدایتم کنه.

      گاهی صبر دارم، گاهی هم نه.

      من بلد نیستم، خدایا تو یادم بده باید ذره ذره بشینه تو ذهنم تا درمان شم.

      یه شبه نمیشه، کم کم میشه.

      قشنگ حس میکنم چون دارم تمرین میکنم بهبود رو، دقیقا تو ازمایش قرار میگیرم.

      که خودم به خودم نشون داده بشم.

      که ببینم فقط تمرینِ کلامی دارم یا تو عمل هم توانا هستم؟

      یه وقتایی حس میکنم با دنیایی از اگاهی و درس احاطه شدم و گیج میزنم بینشون.

      که الان کدوم اگاهی متناسب با تکامل منه؟

      کدومو باید انجام بدم، واسه کدوم اماده ام یا باید واردش بشم؟

      برای کدوم هنوز تکاملم رو طی نکردم و نباید شتابزده واردش بشم؟

      یه جاهایی به تضاد میخورم با همین آگاهی ها و تشخیصشون سخت میشه برام…

      استاد حرف خوبی زدن:

      گفتن ببینین روی حرف و علمِ کی دارین حساب میکنین؟

      روی خودتون؟ رییس؟ استاد؟ و …

      تلنگر خوردم…

      چون من خیلی روی حرف دیگران حساب میکنم گاهی.

      یعنی فکر میکنم وقتی کسی حرفی میزنه، درسته، و من باید انجامش بدم…

      گاهی موجب اضطرابم میشه.

      چون ذهنم به قلبم برتری داره و نمیذاره تحلیلِ قلبی کنم ماجرا رو و سریع میپذیره حرف هارو.

      باگ من اینه:

      گاهی دچار شرک میشم و حرف دکتر رو بالاتر از خدا قرار میدم، اگاهانه نیست، اصلا یادم میره که این شرکه، فکر میکنم دکتر گفته دیگه، پس درسته.

      گاهی دچار شرک میشم و حرف خانواده رو خیلی جدی میگیرم، بالاتر از علم خدا، فکر میکنم چون خانواده ام هست پس درست میگن دیگه.

      گاهی دچار شرک میشم و حرف و قضاوت و نظر خانواده و دیگران برام مهم میشه زیاد و عمیق میشینه تو ذهنم و حالمو بد میکنه این ترس از قضاوت ها، ترس از سرزنش، ترس از احساس گناه و عذاب وجدان از ضعف هام پیش چشم دیگران و …

      خب این لحظه ها که تو شرکم، کاملا نابینا میشم و متوجهِ مسیر اشتباهم نمیشم، تا اینکه خود خدا لطف میکنه بهم میفهمونه زدم تو جاده خاکی…

      الان دقیق نمیدونم تو پله ی چند هستم تو مدارِ توحید، ولی متوجهم که نسبت به گذشته ام تفاوت های آشکاری پیدا کردم.

      درسته من زیاده خواهم و دوست دارم مدت زمان بیشتری تو شرایط پایدار توحیدی باشم و بمونم، و بله که لازمه اش تمرین کردن در این مداره.

      وگرنه آرزو داشتنش که منو بهبود نمیده، باید عمل کنم.

      صد بارم اشتباه کردم دوباره برگردم اصلاحش کنم.

      فرزانه جان کامنتت باعث شد دوباره داخل ذهن و قلبم خونه تکونی کنم.

      ممنونتم و بهترین زندگی و لحظات رو برات ارزو میکنم هر کجا که هستی در کنار عزیزانت.

      از خدا ممنونم که کد تسلیم رو داره زود به زود به یادم میاره تا کمتر خودمو اذیت کنم.

      خدایا تو بهترین چیدمان کننده و هدایتگری، مرسی که تو زندگیمی.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        فرزانه گفته:
        مدت عضویت: 1617 روز

        سلام سمانه جان عزیز

        خوشحالم که کامنتم تونسته ذره ای بهت کمک کنه. سمانه عزیزم همه ماوقتی میسپریم به خدا نجواها وشک وتردید ها واگه نشدها میاد سراغمون اما یه سری جاها دلمون قرصه خیالمون راحته ومن به شخصه این جورمواقع نتیجه دلخواهمو گرفتم. همین اللان یه داستان واقعی یادم اومدازحدودا 8سال پیش که من تازه اونجا فهمیدم ایمان وتوکل واقعی چیه وچه معجزه ها که به دنبال خودش نداره.

        حدودا 8سال پیش برای مادرم کع تواورژانس بستری بود به عنوان همراه رفتم.همراه تخت بغلی یه خانوم حدودا40ساله بود که ایشونم برای مادرش اومده بود. روز دومی که اونجا بودم ما باهم رفتیم به حیاط بیمارستان از بوفه چیزی بخریم روی نیمکت ونشستیم نمیدونم اززچی حرف شد که اون داستان خواهرشو برام گفت گفت یه خواهرکوچیکتر داره که بعداز اینکه نامزد کرده یه بیماری به گفته دکترا غیرقابل درمان گرفته بود. اسمشو نمیارم.

        وگفتن که تاچند ماه دیگه بیشتر زنده نیست.

        میگف ما، همسرش، خانواده همسرش هممون عزا گرفتیم. وقطع امید کرده بودیم اما خواهرم یه ایمان قطعی داشت ومیگفته من زنده میمونم من امیددارم به خدا من ایمان دارم که زنده میمونم. میگفت بعد اذ چند ماه نه تنها زنده مونده بلکه درمان هم شده ورفته خونه خودش.

        بعدش دکترا گفتن اینکه زنده مونده یه معجزس خداروشکر کنید.

        اما نمیتونه بچه دار بشه ونباید اقدام کنه. اماخواهرمن همچنان ایمانشو حفظ کرده بود ومیگف خداهمون جور که بهم زندگی بخشید بچه هم میبخشه درکمال ناباوری بعد چند سال اولین بچش به دنیا میاد وبعد دکترا میگن که این بچه معجزس اما دومی ممکنه به خاطر زمینع بیماری که داشتی بچع ناسالم وناقص باشه پس اصلا بهش فکر نکنید اما بعد چند سال دومین بچشم کاملا سالم بع دنیا اومد وماهمه حیرت زده بودیم از ایمان وتوکلی که خواهرم داشت انگار خود خدا اومده بود بهش امضا داده بود که ایمان داشته باش همچی درست میشه.

        من اون زمان دبیرستانی بودم تا مدت ها من بع این داستان فک میکردم وباخودم میگفتم یعنی ایمان همچین قدرتی داره. یعنی خداتااین حد پاسخ میده به ایمان.

        اون خانوم ومادرش روز بعد به یه بخش رفتن وماهم به بخش دیگ ومن دیگ ندیدمش. انگار اون خانوم مامور بود که این درس توحیدی رو به من بده وبره جالبه که این داستان و فقط برای من تعریف کرد نه هیچ کدوم از تخت ها وهمراه بیمارای دیگ. من برای اولین بار معنی ایمان وتوکل ودرک کردم. وطی سالهای بعد برای خودمم اتفاق افتاد.

        سمانه جان این داستان و گفتم تا شاید شماهم مثل من باورت قویتر بشه. وخداهم به هممون کمک کنه تا بتونیم از ته قلبمون بهش توکل کنیم.

        برات بهترینارو ایمان وتوکل وشادی وآرامش آرزو میکنم عزیزم

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  9. -
    محمد حسین تجلی گفته:
    مدت عضویت: 2529 روز

    به نام خداوند هدایتگر و مهربان

    سلام

    استاد من در زمینه‌ی سلامتی کاملاً مشخص و واضحه برایم ، که خداوند هستش که داره من رو هدایت می کنه ، خداوند هستش که داره همزمانی ها رو رقم میزنه

    و در کل خداوند هستش که همه جوره داره من رو از بلایا و بیماری ها حفظ می کنه.

    چرا اینو میگم؟ چون قبل از آشنایی با شما و درک مفهوم توحید ، قبل از اینکه باورهای مناسبی در مورد سلامتی بسازم و اون ها رو ارتباط بدهم با توحید ، من درد های جسمانی زیادی داشتم ، زود به زود مریض می شدم و گاهی حتی به سرم زدن کارم می رسید!!

    الان مدت هاست … دقیقاً یادم نمی‌آید ولی چند ساله که به لطف الله مریضی خاصی ندارم ، صحیح و سلامتم و شاید سالی چند بار سرماخوردگی ساده داشته باشم …

    تازه همین سرماخوردگی ها هم با توجه به اینکه طبعم سرد هستش اگه یه سری ملاحظات رو انجام بدهم همینم دیگه اتفاق نمی افته

    هر چند که همین طبع سرد هم به خاطر سوخت و ساز نامیزان و عدم تعادل جسمم هستش و مطمئن هستم وقتی دوره‌ی قانون سلامتی رو بخرم و ازش استفاده کنم تمام این طبع سرد و گرم و این موارد … بی اثر میشه

    و من از نظر جسمی آدم دیگه ای میشم.

    مثل شما و صحبت هاتون و رفتارتون در قسمت 171 سفر به دور آمریکا

    من دارم می بینم در هوای بهاری و پاییزی و زمستانی مخصوصاً توی شهر قم که اختلاف دما بین شب و روز در اکثر روزهای سال زیاد هست و به طور کلی آب و هوای قابل اعتماد و پایداری نداره و در طی روز خیلی وقت ها یهویی به طرز عجیبی سرد میشه یا به طرز عجیبی گرم میشه (به خاطر موقعیت جغرافیایی این شهر برایش این اتفاقات می‌افته و دلایل علمی داره)

    دارم می بینم تو این شهر چقدر خیلی وقت ها اعضای خانواده ام مریض میشن یا مثلاً توی اتوبوس و تاکسی افراد مریض هستند ، حالا سرماخوردگی یا … ولی میگم من به لطف الله مدت هاست که صحیح و سالم هستم و نکته‌ی بسیار مهم اینجاست که دیگه مثل اوایل که با قانون آشنا شده بودم وقتی در کنار افراد مریض قرار می گیرم یا باهاشون در محیط های بسته معاشرت دارم ، نمی‌ترسم (نمیخواهم بگم میزان ترس من رسیده به صفر ولی اونقدر کم‌ هست که می توانم بگم صفره)

    از روزی که 19 دقیقه‌ی پایانی صحبت های شما استاد عزیزم و خانم شایسته رو در قسمت 231 سفر به دور آمریکا دیدم

    این حرف‌های خانم شایسته تو گوش من زنگ زد که … من فکر می کنم خدا باید از من مراقبت کنه و وقتی من در مسیر درستم حرکت کنم و توکل کنم به این نیرو که کل جهان در سلطه‌ی اون هست حتماً از من محافظت می‌کنه.

    می خواهم بگم دیدن الگو ها هم برای من خیلی تاثیر گذار بوده و هست

    یادمه اون اوایل که بیماری پندمیک اومده بود (این هم بگم من به لطف خدا سه تا دوز واکسن هامو زدم و هیچ اتفاق خاصی برایم رخ نداد ، یعنی اصلا مریض هم نشدم) برای غلبه بر ترس های واهی و نجواهای شیطان و بلاخره ورودی های نامناسبی که گذری ممکن بود به چشم و گوشم برسه … خودم رو بسته بودم به فایل های لایو شماره 11 و لایو شماره 13

    شما در فایل لایو 11 فکت هایی بسیار بسیار محکم و قابل استناد و منطقی برای رسیدن به آرامش و رسیدن به سلامتی بهمون گفتید و کلید های ارزشمندی بهمون دادید

    در لایو 13 هم فکت هایی بسیار محکم و قابل استناد بهمون دادید که این یک ترس واهی هستش … و این بیماری چیز خاصی نیست و این برهه هم می گذره و اوضاع دوباره به حالت سابق بر نمی گرده !! بلکه از قبل خیلی بهتر میشه

    باورتون نمیشه بگم من چند ده یا چند صد بار این دو تا فایل رو دیدم و چقدر آرومم می کرد ، حرف های شما در اون برهه زمانی برای من مثل طناب نجات بود برای اینکه خودم رو نگه دارم و از سخره پرت نشم ته دره … مثل عموم مردم جامعه فکر نکنم نترسم حرف نزنم و از ناخواسته هایم اعراض کنم

    می خواهم بگم من به صورت کاملاً ملموس و واضح رد پایی عملکرد توحیدیم رو در می بینم و می دونم این سلامتی و جسم و ذهن سالمی که دارم همش از سمت خداوند هستش

    من اعتراف می کنم که ترس های بسیار بسیار زیادی در مورد سلامتی داشتم و از وقتی که خودم رو تسلیم این نیرو کردم و این نگرش درونم ایجاد شد که من محتاجم به خداوند برای رسیدن به سلامتی ، وقتی که این نگرش در من ایجاد شد که من عاجزم از اینکه خودم برای خودم به سلامتی برسم ، وقتی که سرم رو جلوی خدا انداختم پایین و گردن کشی و نکردم و گفتم خدایا بسمه این همه مریضی … بیمارستان رفتن و بستری شدن و عمل کردن و … بستمه … من فقیرم به درگاه شما … خواهش می کنم دستم رو بگیر … وقتی به این جاها رسیدم خداوند دستم رو گرفت هدایتم کرد بهم سلامتی رو عنایت کرد و در پی این سلامتی بهم عزت و آبرو داد بهم اعتماد به نفس داد

    چون از وقتی که در سلامتی کامل به سر می برم دیگه محتاج آدم ها نیستم ، هیچ جوره بهشون نیاز ندارم و عزت و شرف و آبروی من پیش افراد حفظ میشه

    یادم هست وقتی سال 95 پام رو عمل کرده بودم چقدر سرافکنده بودم و تا چند ماه چقدر باید منت افراد رو می کشیدم برای استحمام و عوض کردن لباس و بیرون رفتن و … یادم هست …

    به همین خاطر میگم من با به دست آوردن سلامتی‌ام عزت و شرف و آبرو رو هم به دست آوردم … و همین الانم که یکی از کابینت های آشپزخونه رو باز می کنم یا روی میز ناهارخوری رو نگاه می کنم یا در یخچال رو که باز می کنم می بینم یکککک عالللللمه قرص و شربت و دارو هستش

    ولی دیگه دل نگران نمیشم و نمی ترسم

    دیگه وقتی می بینم از نزدیک ترین اعضای خانواده ام همیشه مریض هستند و زندگی نسبتاً سختی رو تجربه می کنند من احساس خاصی ندارم

    و به لطف الله من سالمم

    من فکر می کنم این سلامتی نسبی (95٪ در طی سال) رو به خاطر باورهای توحیدی و باورهای سلامتی ای هستش که درونم ساختم

    ••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

    در مورد کسب و کارم و عدم پیشرفتم در حوزه کاری خودم هم هدایت هایی رو دریافت کردم

    اینجا مکتوبش می کنم تا بعداً بتوانم از همین رد پا استفاده کنم

    از اون زمانی که یادم می آید اهل مطالعه و پیشرفت بودم

    از اون زمانی که یادم می‌آید از یادگیری لذت می بردم و خیلی هم زود موارد مختلف رو یاد می گرفتم

    الان مدت هاست ، دو سه ساله که در کسب و کارم افت داشتم ، نمی توانم قراردادهای خوبی رو به ثمر برسونم و به راحتی ملک بفروشم

    نمی‌ توانم در آمد بالایی رو تجربه کنم

    و

    نکته‌ی جالبی که بهش پی بردم اینه که هر چی قرارداد فروش در طی چند سال اخیر داشتم ، همه و همه ملک از من بوده و مشتری از یک همکار دیگه

    یعنی (تا اونجایی که یادم می‌آید) حتی یه قول نامه نداشتم که خودم تنهایی ملک و مشتری رو داشته باشم یا ملک از سمت یه همکار دیگه باشه و خریدار رو من برده باشم پسندیده باشه و به قرارداد رسیده باشه

    البته مواردی استثنا هم بوده که دارم یادم می‌آید ولی بیشتر به همین شکلی بوده که بالاتر عرض کردم.

    من به اینکه در حوزه‌ی املاک متخصص هستم به اینکه آدم توانمندی هستم و فن بیان بالایی دارم زبان بدن رو بلدم و … شک ندارم

    این رو جدی عرض می کنم ، من خودم رو در حوزه‌ی کاری خودم توانمند می دونم ، چندین ساله که دارم کار می کنم و هیچ وقت نخواستم راکت و بی مصرف باشم ، همیشه حریص بودم برای یادگیری همیشه تشنه بودم و هر چقدر بیشتر در حوزه‌ی شغلی خودم یاد می‌گیرم حریص تر میشم برای یادگیری و تجربه های جدید … این لطف الله هست که همچین ویژگی‌ای درونم دارم و سیری ناپذیر هستم

    نکته‌ی جالب اینجاست

    همکار‌های من خیلی وقت ها از من کمک می خواهند ، مثلاً باهاشون میرم بازدید و اون ملک رو براشون می فروشم

    باهاشون میرم بازدید و اون ملک رو براشون اجاره می‌دهم

    باهاشون میرم بازدید و حتی به من میگن آقای تجلی لطفاً برای ما با این مشتری این مقدار کمیسیون ببند و من هم صحبت می کنم و اتفاقا… جواب هم میده یعنی مشتری می پذیره و اون مبلغ رو پرداخت می کنه و …

    بار‌ها و بارها و بارها تجربه های این چنین داشتم و بی نهایت متعجب شدم که اعععع اگه من این همه توانمندم یا … اگه خداوند هدایتم می کنه چی بگم اگه خداوند دل این مشتری هایی که من باهاشون صحبت می کنم نرم می کنه.

    پس چرا برای خودم جواب نمیده؟

    چرا خودم نمی توانم قرارداد بنویسم؟

    یه نکته‌ی جالب دیگه هم هست که دوست دارم اینجا بیان کنم

    من از پارسال (فکر کنم زمستان بود) تصمیم گرفتم که سبک کاری خودم رو داشته باشم و دیگه روی همه ملک و مشتری ها کار نکنم

    گفتم فقط می خواهم روی ملک های آسانسور دار کار کنم ترجیحاً نوساز ترجیحاً متراژ بالای صد متر و ترجیحاً سند دار

    خب از اونجایی که خودم رو لایق می دونستم برای داشتن این سبک کاری (دلایل زیادی دارم برای لایق دونستن خودم ، ولی نمی خواهم اینجا توضیح بدهم، می خواهم به اصل بپردازم) جهان هم خیلی زود به باورهای جدیدم پاسخ مثبت داد و همین اتفاق هم افتاد ، آروم آروم کیفیت فایل هایی که به طرق مستقیم و یا با واسطه به دستم می رسید بهتر و بهتر میشد

    ولی برای من معمولاً یا مشتری نمی‌آید یا اگه می آید و حتی پول خوبی هم داره برای خرید

    خیلی سخت گیر ، مردد و ترسو ، کمال گرا ، خسیس و … است.

    یعنی نیومدنش بهتر از اومدنشه از بس که اذیت میشم :)

    می خندم به این اتفاقات چون می دونم الان که اونقدر شجاعت به خرج دادم که دارم می نویسم و اعتراف می کنم که خدایا به کمکت نیاز دارم

    جهان قطعاً و بدون شک به درخواست من پاسخ میده و بدون شک دستم رو میگیره و به بهترین مسیرها هدایتم می کنه

    من خودم فکر می کنم دلیل این اتفاقات …

    یا 1- غرور و تکبر در برابر خداوند هستش که … من می دونم من بلدم و …

    یا 2- به خاطر احساس عدم لیاقت برای داشتن مشتری های فوق‌العاده است

    خدایا من به هر خیری که از سمت تو بهم برسه سخت فقیرم ، هدایتم کن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
    • -
      سعیده آیت گفته:
      مدت عضویت: 1349 روز

      سلام دوست عزیز و توحیدیم

      مدتیه که خداوند منو هدایت کرده به خوندن کامنتهای با ارزشتون

      قسمت اول کامنتتون خیلی برام درس داشت

      من حدودا 8 ماهه که دارم روسلامتی کار میکنم

      یعنی داستان من در مورد دخترمه که 7 سالشه و از پارسال که پیش دبستانی میرفت بیماریهای دوره ای زمستون براش شروع شد

      درواقع تو 6 ماه دوم سال مرتب بیمارمیشد

      من تازه با این مباحث آشناشدم ولی از اون اول میگفتم اگه همه اتفاقات زندگیم بوسیله من رقم میخوره چون بیشترین نشتی انرژی رو من پیدامیکنم وقتی اون بیمارمیشه پس یه چیزهایی در من ایراد داره که باید درست بشه

      خلاصه نپذیرفتم که

      خب ویروسه خب بچه ها تو مدرسه از هم میگیرن خب رعایت بهداشت نمیکنن و…..

      خداروشکر خیلی خیلی خداوند منو هدایت کرده وبیشتر باگها رو شناختم و دارم رو خودم در موردشون کار میکنم و اوضاع خیلی خوبه خداروشکر

      ولی یه چیز هنوز در مقابلش مقاومت دارم و واکنش نشون میدم واونم وقتیه که سوز وباد میاد ناخوداگاه همه چی یادم میره و هی میخوام کنترلش کنم

      بپوش نرو بیرون مواظب باش کلاه بزار ماسک بزن و…..

      درواقع من از باد میترسم من هنوز در این زمینه شرک دارم

      دارم به این عامل بیرونی قدرت میدم

      چند روزه دارم سعی میکنم منطق هایی رو پیدا کنم برا این ترمز

      ولی هنوز منطق محکمی که ذهن منو قانع کنه پیدا نکردم.

      مثلا اینکه خیلیا تو همین باد میرن بیرون ببین چقدرم سالمن. یا ببین با اینکه باد میاد چه راحت لب دریا بازی میکنن .

      یا اصلا قدرت مطلق خداونده اونه که باد رو آفریده اونوقت تو به باد قدرت میدی؟

      ولی با اینا ذهنم هنوز ساکت نشده

      دوست دارم شما اگه تو این زمینه میتونید منو یاری کنید محبت کنید و پاسخم را بدهید

      بازهم سپاسگزارم ازتون که انقدر زیبا مینویسید واینهمه کامنتی که روسایت قرار میدیدو تحاربتون رو دراختیار ما قرار می دیدن

      درپناه الله یکتا همیسه موفق باشید .

      خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        محمد حسین تجلی گفته:
        مدت عضویت: 2529 روز

        سلام به شما دوست عزیزم سعیده خانم

        ممنونم از حسن توجه و محبت. شما و خیلی خیلی خوشحالم که دیدگاه های من دستی از دستان خداست که هدایتگر شما دوستان عزیزم میشه ، خوشحالم که بهتون حس خوبی رو هدیه میده.

        سعیده خانم ممنونم ازت که به الهامات قلبیت احترام گذاشتی و برای من پاسخ نوشتی

        اول اینکه نقطه‌های آبی ای که از شما دوستان سایت دریافت می کنم برایم مولد انگیزه و قدرت هست برای ادامه دادن مسیر درست …

        دوم اینکه امروز صبح ساعت 4:30 دقیقه وقتی آسمون نیمه روشن و اصطلاحاً گرگ و میشی و بسیار بسیار زیبا بود دریافت کردم

        من با آلارم موبایلم از خواب بیدار شدم دستانم ناخودآگاه رفت سمت سایت و اومدم این دیدگاه شما رو خواندم و بعد هدایت شدم دیدگاهی که خودم نوشته بودم خوندم … !!!

        دیگه متعجب نمیشم فقط برای هدایت های الله سجده می کنم و خدا رو شکر می کنم

        من هیچ وقت خواب‌هام یادم نمی مونه و وقتی بیدار میشم همه چیز یادم میره … خیلی خیلی سریع این اتفاق می افته . البته که از این بابت خوشحالم هستم:))

        ولی انگار از این یکی به خاطر این هم‌زمانی یه چیزهایی یادم هست … یه نفری داشت با دلسوزی و با ایمانی وصف ناپذیر باهام صحبت می کرد و بهم اطمینان خاطر می‌داد که … ببین … من نمی‌دونم چه جوری ولی باید اولین قدم رو برداری برای رسیدن به شغل مورد علاقت …

        بهم می گفت تو به نیرو هدایتگری وصلی که که داره کل این دنیا رو با ایننننن عظمت مدیریت می کنه ، خلقش کرده و داره مدیریتش می کنه

        اصلا چرا راه دور بریم بیا به درون خودت بنگر

        این خداست که 29 ساله داره خون رو توی قلب تو پمپاژ می کنه و به هر اندامی به همون اندازه که نیاز داره خون می‌رسونه نه بیشتر نه کمتر

        وقتی من یه ورزش سنگین می کنم و بدنم رو تحت فشار قرار میدهم ، مثلاً دوی استقامتی ، خداوندِ که ضربان قلب من رو بیشتر می کنه تا بتوانه خون رو سریعتر و به میزان بیشتر به اندام های مورد نظر برسونه

        وقتی من مدیتیشن می کنم و یا به خواب میرم این خداوند هستش که میاد ضربان قلب من رو آروم و آروم تر می کنه تا بدنم ریلکس بشه و بتوانه خودش رو بازسازی کنه … تا وقتی از خواب بیدار میشم جسمم انرژی مصرف شده‌ی روز قبل رو دوباره تولید کرده باشه

        آقای تجلی بزرگ فکر کن بیگ پیکچر تصویر بزرگ رو ببین

        مگه میشه همچین خدایی تا این حد دقیق و قانونمند

        که …

        خودش با تضاد ها در شغل فعلیت یعنی مشاور املاک هدایتت کرده ، هزاران ساعت در مورد دنیای تکنولوژی ، خودرو ها و هنر (به صورت اختصاصی شاخه‌ی عکاسی) مطالعه و تحقیق کردی.

        خودش تمام این علم و استعداد و مهارت ها و اشتیاق سوزان رو بهت داده.

        مگه مییییشه؟ این خدا یادش بره که مسیر رسیدن به خواسته ات رو … مسیر رسیدن به عشقت (کسب و کاری که از هر لحظه انجام دادنش لذت ببری) رو بهت نشون نده ، مگه میشه وقتی تو آماده اش باشی (مثل همون ساعتی که استاد مثال میزد که چند میلیارد چرخ دنده و هر انسان حکم یه چرخ دنده رو داره) تو در جای مناسبش قرار نده؟

        https://abasmanesh.com/fa/the-role-of-love-and-passion-in-success/

        سعیده خانم برای من این همزمانی…

        اینکه یه همچین خوابی ببینم … که یه نفر بیاد این حرفا رو بهم بزنه که من نفهمم اون آدمه کیه؟؟ ولی احساس می کنم خدا بود که در بعد یک انسان ظاهر شده بود و داشت عاشقانه بهم میگفت بنده‌ی من تو یه قدم بردار من ده هزار قدم میام به سمتت ولی تو باید اول قدمت رو برداری …

        و بعد بیام توی سایت و توسط شما (دست مهربان خدا) هدایت بشم به این دیدگاه خودم … یک بیگ بنگی رو ایجاد کرد …

        اینکه من چند روز قبل بیام خود اعترافی داشته باشم و ایده های خودم رو مطرح کنم و آخرش هم دیدگاهم رو به این شکل تموم کنم …

        خدایا من به هر خیری که از سمت تو بهم برسه سخت فقیرم ، هدایتم کن

        و بعد خداوند اینطوری بیاد به صورت نا ملموس و غیر واضح باهام صحبت کنه ، خیلی دلنشین و دوست داشتنی بود

        یادمه استاد توی یکی از فایل های بررسی نتایج آقا رضا عطار روشن می گفت ، رضا‌ی عزیز من هم مثل تو بارها خواب دیدم و خداوند به صورت مستقیم با یک آیه‌ای با من صحبت کرده …

        با اینکه استاد عباس منش رو بسیار آدم شریف و صادقی می‌دونم پذیرش این حرف های ایشون برایم غیر منطقی بود

        یه جورایی شیطان در ذهنم نجوا می کرد که این حرف ها دروغی بیش نیست … خدا هیچ وقت با بنده هاش تو خواب اینجوری حرف نمیزنه

        ولی دیگه نمی توانه شیطان همچین نجوایی کنه چون خودم صدای خداوند رو به صورت غیر واضح و گُنگ شنیدم

        اگه من رو خودم کار کنم و قلبم رو پاک تر کنم، مطمئن هستم بهتر و دقیق تر هم می توانم صدای خدا رو بشنونم

        •••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

        سعیده خانم من در پاسخ به سوال شما 4 تا راهکار رو پیشنهاد می دهم

        لایو شماره 11 رو ببینید و نت برداری کنید ، در آگاهی های این فایل خیلی تأمل کنید ، به صورت دقیق ها … مخصوصاً اون قسمتی که در مورد سلامتی استاد صحبت می کنه رو نت برداری کنید و بارها و بارها بهش فکر کنید و فکت هایی پیدا کنید و انطباق بدهید با صحبت های استاد

        ذهن ما آدم ها مثل یک اسب چموش و سرکش هستش

        ابزاری که می توانید ازش استفاده کنید برای رام کردن این اسب سرکش … تا بتوانید ازش سواری بگیرید منطق هستش.

        لایو شماره 13 رو هم به همین شکل عمل کنید ، لایو شماره 13 استاد خیلیییی خیلی متصل بوده و من هر بار با دقت و تمرکز فراوان به حرف های استاد گوش میدهم ، میخکوب میشم و خیره میشم به یه نقطه ، در لایو شماره 13 هم خیلی تأمل کنید و نت برداری کنید

        سفر به دور آمریکا قسمت 1+160 رو ببنید اون بخشی که استاد داره خیلیییی خیلی جدی در مورد شیوه‌ی صحیح الگو برداری صحبت می کنه

        اینکه میگه مسیر هر کدوم از ما آدم ها برای هدایت شدن یونیک هستش مثل اثر انگشت

        در الگو برداری باید به … فلان فاکتور توجه کنید … در غیر این صورت شما دارید الگو برداری رو کاملاً اشتباه انجام می دهید و به جای هدایت به مسیر درست … گمراه میشید!!

        من عین صحبت های استاد رو تکرار نمی کنم :) خودتون برید ببینید بهتر متوجه میشید

        و در نهایت می خواهم اینو بگم الگو برداری کردن در هررررر زمینه ای (در این مثال سلامتی ناز دختر خوشگل شما) ابزاری بسیار بسیار قدرتمند برای ساختن باورهای قدرتمند کننده است اگر که شیوه‌ی درست الگو برداری کردن رو یاد بگیرید …

        اگه تو مسیری که می خواهید حرکت کنید هزاران الگوی نامناسب هست ، هزاران نفر میگن نمیشه ، نه بهشون فکر کنید نه توجه کنید و نه راجع بهش صحبت کنید … اگه فقط یک نفر ، فقط نفر هستش که الگوی مناسبه

        تو این مثال یه خانمی رو می بینید که تو شرایطی کم‌ و بیش مثل شماست و فرزند کوچیک داره و شرایط عالی رو داره تجربه می کنه

        یعنی مثلا خیلی آروم و ذها هستش نسبت به فرزندش

        خیلی آرامش داره و شاده

        فرزندش همیشه حال جسمیش خوبه و در سلامتی کامل به سر می بره

        و به جورایی اوضاع بر وقف مراده

        شما همون یک الگو رو فکت (منطق قرار بده) به خودت هزاران بار با لبخند و مهربانی (کلا با خودت مهربون باش و بابت اشتباهاتت خودت رو سرزنش نکن ، عاشق خودت باش بی قید و شرط) بگو ایناهاش دیگه:) ببین فلانی مثلا فاطمه خانم چقدر دخترش یا پسری یا بچه هاش همیشه حالشون خوبه و سالم هستند خدا رو شکر.

        ببین در عین حال که مادر خوبیه برای بچه هاش و بچه هاش عاشقانه دوستش دارند، خودش هم می بینه و تمام فکر و ذکرش بچه هاش نیست ، برای خودش ارزش قائل هست و به خودش به طُرُق مختلف عشق می ورزه.

        اگه اون به این جایگاه فرکانسی رسیده پس میشه.

        اینجا همونجایی که آدم ها اشتباه استراتژیک رو انجام می‌دهند و میرن ببین اون چه جوری به این جایگاه رسیده و مثل اون رفتار کنند و در اغلب موارد گمراه میشن به جای هدایت شدن!!

        اینکه اون چه جوری رسیده مهم نیست ، اصلاً به این فکر نکنید چه جوری ؟؟

        چه جوریش کار خداوندِ که شما رو هدایت کنه :)

        فقط به خودت بگو که میشه … ایناهاش برای فلانی شده دیگه …

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
        • -
          سعیده آیت گفته:
          مدت عضویت: 1349 روز

          سلامی دوباره به شما دوست نازنین

          چطور میشه سپاسگزار این خداوند بود که انقدر دقیق و به موقع وقتی که کاملا رهایی هدایتهاشو میفرسته

          من چند روز قبل که این کامنتو براتون نوشتم خیلی احساس نیاز میکردم که جوابی دریافت کنم ازتون

          وکلا ذهنم خیلی درگیر پیداکردن یه منطق قوی وذهن خاموش کن بود

          بعد که دیدم جوابی ندادید گفتم اشکال نداره من درخواستمو دادم شاید باید ازیه طریق دیگه هدایت بشم

          اتفاقا لایو 11 رو بارها دیده بورم وبازم رفتم دیدم وبقیه فایلهایی که گفتید رو هم چشم حتما میبینم

          ولی دقیقا فردای اونروز همین فایل ریشه جذب ناخواسته ها اومد روسایت و دقیقا اشاره استاد به بیماری و فرزند بود

          من اونم قبلا گوش داده بودم ولی الان موقع درکش بود و خیلی بکارم اومد

          خلاصه رها شدم حس گردم نیازشدیدی به پاسخ سوالم نداره وحس میکردم درطول مسیر گفته میشه

          امروز صبح که پاسخ شما رو دریافت کردم هم خوشحال شدم وهم دوباره این فکت بهم یاداوری شد که وقتی کاملا رهام و مقاومت ندارم درها باز میشه

          خداروشکر براخواب روحانیتون و جواب درخواستتون از خداوند وخداروشکر که من دستی بودم برا خوندن دوباره کامنت خودتون

          خیلی متشکرم که این رویای صادقه رو بامنم درمیون گذاشتید و متشکرم که برایم نوشتید و راهنمایی های لازم رو بازگو کردید.

          امیدوارم هر روزتون بهتر ازدیروزتون باشه.

          خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    محمد کرمی گفته:
    مدت عضویت: 1521 روز

    بنام الله یکتا که هرآنچه دارم از اوست

    استاد عزیزم و خانوم شایسته مهربان ازتون بی نهایت سپاسگزارم برای احساسی که به واسطه این فایل در من بوجود آوردین .بعد از مدتها احساس کردم قلب من مثل روزهای اولی که با استاد آشنا شدم لطیف شده و حس قشنگ لبخند به همراه اشک شوق دوباره در من زنده شد ..من همونطور که در داستان هدایت خودم به این سایت داستان آشنایمو توضیح دادم وقتی که حسابی از این جهان چک و لغت خوردم و عاجز شده بودم و ترجیحم این بود که بمیرم ولی به این سبک زندگی ادامه ندم خداوند دست منو گرفت و گذاشت در دستان استاد عزیز و اونجا بود که همه چی از نو شروع شد محمدی که کل زندگیش ترس بود و نگرانی و آرزوی درست خوابیدن رو اشت از اون روز به بعد تبدیل شد به کسی هر صب با ذکر این دعا که خدایا تنها تو راه میپرستم و تنها از تو یاری میجویم روزمو شروع میکردم و تسلیم خداوند بودم کل روزمو تا شب فایلهای استاد توی گوشم بود غرق عشق بازی با خدا شده بودم محمد از اون روز به بعد شده بود یه محمد شجاع و نترس و آماده دریافت الهامت و حرکت کردن به سمتشون …طولی نکشید با خروارها بدهی که داشتم به مسیرهای هدایت شدم که هر روز درآمدم بیشتر شد و چه ایدها و چه آدمهای مثل فرشته اومدن توی زندگیم و منو به مسیرهای هدایت کرد که اگر هر کسی داستان زندگی خودمو برام تعریف میکرد باورش برام سخت بود ..منی که طلبکارا هر روز به محل کار من میومدن و هر طوری میخواستن با حکم جلب منو به زندان بندازم تبدیل شدم به کسی که بدهی هامو تقریبا تسویه کردم و شعبه دوم خودمو در نزدیکی محل زندگیم در حال افتتاح کردنم با کمترین هزینه ممکن و البته با درک قانون تکامل به صورت کاملا نقد

    همه اینا رو فقط میتونم توی یه جمله خلاصه کنم اونم توحید اونم وصل شدن به رب که کارها رو برام به آسونی هر چه تمام تر انجام داد

    خدایا خودت میدونی که من بنده توام و فقط تلاشم بندگی کردن تو بود هر جا که ذره ای خواستم شرک بورزم گوشمو بپیچون

    خدایا بی نهایت سپاسگذارتم برای موهبت زندگی برای هر بار تپش قلبم توی سینم

    برای اشنایی من با استاد عباس منش

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای: