عواقب تصمیمات احساسی - صفحه 3 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1120 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    نگار گفته:
    مدت عضویت: 2399 روز

    من متاسفانه خیلی ادم اخساساتی و واکنشی هستم

    زود گریه ام‌میگیره

    یا زود از کوره در میرم

    مخصوصا وقتایی که از صب بچه ها تو خونه بودن و همه جا بهم ریخته شده و من دوست دارم ی کاری برای خودم انجام بدم ولی نمیتونم

    چون دختر دوساله ام هست که بساطم بهم‌میریزه یا نمیتونم تمرکز کنم

    خدا روشکر در اغلب اوقات همسرم میبرن بچه ها رو بیرون و من

    اول از همه ی فایل استاد روشن میکنم

    بعد شروع میکنم ب جمع و جور کردن،

    اگه خونه مرتب باشه

    جنگی بساط نقاشیم میارم یا دفتر نت برداری فایلهای استاد عباسمنش

    و شروع میکنم

    ی کاپوچینو هم برا خودم درست میکنم و حالم واقعا عوض میشه

    گاهی ی موسیقی شاد بلند میذارم و ظرفا رو میشورم

    یا میرم پیاده روی و فایل استاد رند‌وم انتخاب میکنم و گوش میدم

    از کارهای دیگه : شکرگزاری مینویسم

    مخصوصا اون‌ روزایی که از صب بچه ها رو‌مخم هستن

    مث امروز،

    کلا ی مدت پسرم که خرداد 10 ساله میشه، از صب شروع میکنه ب تحریک کردن خواهر دوساله اش،

    یا لجبازی یا مرتب نق میزنه و شکایت میکنه

    یا حرفایی میزنه که میدونه نباید بکه ولی عمدا اینکار انجام میده

    ی مدت دارم سعی میکنم بی توجهی کنم

    ایرپاد میذارم تو گوشم فایل استاد گوش میدم

    یا در مورد رفتار خوبش شکرگزاری مینویسم

    یا میرم تو بالکن لباس پهن میکنم یا اگه خشک شدن همونجا روی بندرختی تا میزنم

    ی هوا میخورم و میام تو

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 39 رای:
    • -
      سلیم صادقی گفته:
      مدت عضویت: 1254 روز

      به نام الله مهربان

      سلام دوست عزیز

      من یه فرد مغازه دار هستم و خدا 4 تا فرشته بهم امانت داده تا از این نعمت بینهایت زیباش لذت ببرم

      همسر عزیزم و دخترم 8 ساله پسرم 6 ساله فرشته کوچولو یه سال و نیمه

      زمانی که ظهرها میرم خونه 3 تاشون باهم میان و شروع به صحبت میکنن و من در حال ناهار خوردن هستم و کوچولوهه میاد تو بغلم میشینه و اون دوتا دو طرفم میچسپن و من در حال لذت بردن از غذا هستم و اونها در حال صحبت و داد و شکایت و تعریف و…..

      اما کاری که من کردم این بود که بچگی خودمو دقیق تصور کردم و خودمو گذاشتم توی حال بچه هام و همزادپنداری کردم

      بررسی کردم چه برخوردی از پدرم نسبت به من سر میزد در این مواقع که باعث میشد یا بشه من لذت ببرم یا چی میگفت یا بگم که بچه م سر ذوق بیاد

      بعد از این ماجرا و بررسی رابطه م به لطف الله مهربان عالی شده عالیییییییی که حتی خواهرم که بچه ش از بچه های من بزرگتره و یه دونه پسر داره اغلب ازم مشورت میخواد

      دیگه جیغ و داد و شکایتاشون و ریخت و پاشاشون و….. برام لذت بخش شده و اینو بگم بشدت از من حساب میبرن بدون اینکه سرشون داد بزنم یا خدای نکرده تنبیه بدنی کرده باشم یا ……… و از اونطرف هم عاشق من هستن و بیش از حد دوستم دارن و رازهاشونو بهم میگن و خرابکاری هاشون یا چیزایی رو که میخوان بهم زنگ میزنن یا اس میدن یا توی خونه باهام توی خلوطشون یا قبل از خواب میگن و من در مورد خواسته شون راهنماییشون میکنم و راهکار بهشون میدم اما بصورت داستان بچه گونه

      این نعمت داد زدن بچه ها رو افرادی که فرزندی ندارن یا بچه شون قدرت تکلم نداره واسشون ارزوس

      این نعمت جست و خیز و ریخت و پاش برای افرادی که فرزندش قدرت راه رفتن نداره واسشون آرزوس

      این نعمت که بچه بزرگه با شیطنتش صدا و گریه بچه کوچیکه رو در بیاره ارزوی افرادی هست که از نعمت فرزند محروم هستن یا فقط یه بچه دارن

      وقتی خدا به آدم نعمت به این بزرگی یعنی داشتن فرزند عطا میکنه باعث میشه به بینهایت نعمت که زیر مجموعه ش هستن دست پیدا کنه و لمس کنه و احساس کنه و عظمت و لطف و رحمت خدا رو ببینه و درک کنه

      فقط یه لحظه تصور اینکه فرزندی نداشته باشی یا اینکه خداوند این امانت رو از آدم بگیره دردناکه و بینهایت نعمت دیگه از دسترس آدم خارج میشه

      بوییدن و خنده و بازی بچه جلوه ای از جلوه های خداس

      مثلا من تمرین ستاره قطبی رو به بچه هام گفتم

      بهشون گفتم هر لحظه با خدا صحبت کنید و از خدا هر چیزی رو بخواین و پسر 6 ساله م گفت من از خدا تویوتا لندکروزر خواستم اما بهم نداده من هم در جوابش که خداوند بهم الهام کرد گفتم که

      محمد امین تقریبا بالای 18 سال دیگه خدا آرزوت رو برآورده میکنه

      پسرم گفت من الان میخوام

      من گفتم که تو الان گواهینامه نداری و قدت کوتاهه و طبق قوانین کشور بعد از گرفتن گواهینامه در 18 سالگی و کسب درامد مالی میتونی بخری و ازش استفاده کنی

      اگه اصرار کنی و خدا آرزوت رو برآورده کنه این آرزوی تو باعث میشه به خودت آسیب بزنی و و…….

      محمدامین گفت پس ماشین کنترلی میخوام و بهش رسید اونم چندتا مدل

      راستی یه شب دوتاشون در مورد خدا از سوال کردن که کجاس کیه چه شکلیه و میخوایم ببینیمش

      مغزم قفل کرد و به بهانه سرویس از دستشون در رفتم اما همون لحظه از خدا هدایت خواستم و گفتم خدایا کمکم کن

      4 دقیق بعد برگشتم و توی 10 دقیقه بهشون خدا رو گفتم یعنی به زبان و اندازه عقلی خودشون

      الحمدلله خدا خودش همه چیو درست کرد و از همون شب دوتاشون میدونن خدا کیه چیه کجاس

      موفق باشید

      اینارو همشون به قلبم اومد و نوشتمشون یعنی خدا گفت من تایپ کردم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
      • -
        نگار گفته:
        مدت عضویت: 2399 روز

        اقا سلیم عزیز

        ممنونم از کامنت پر محتواتون

        اشکم سرازیر شد بد

        واقعا ب اون جنبه هایی که کفتین توجه نکرده بودم

        چه رابطه ی زیبایی با فرزندانتون دارین خداروشکرر

        باور اشتباهم ب یادم اومد

        تو ذهنم ازدواج یعنی محدودیت

        بچه یعنی محدودیت و خستگی

        توی دوران بچگیم پدرم خیلی خیلی کم با ما بود ب خاطر شرایط کاریش

        و مادر با 5 تا بچه قد و نیم قد صب تا شب مشغول بود

        که الان تو سن 53 سالگی

        حسابی بدن و ذهنش خسته ان

        توی بچگیم هرچی دیدم

        دوندگی برای گذران زندگی و تامین بچه ها بوده

        و محدودیت هایی که مادرم داشته

        که خانواده همسر حق داشتن ب او امر و نهی کنن

        و کارش فقط خدمت و راضی کردن اونها بود

        برای همین شرط اول خودم برای ازدواج خونه و زندگی جدا از خانواده همسرم بود (با اینکه خونه بزرکی درجای خوب سهر داشتن)

        و خودم رو یادم میاد ک خیلی زود مستقل شدم و الان انتطار دارم بچه م هم مستقل بسه بدون توجه ب اینکه سخصیت و توانایی و علاقه ادمها متفاوت

        یادم‌ رفته که چشم بهم‌زدم و الان پسرم 10 سالش و دخترم دوسال

        چ برچسب هایی رو‌بخاطر عدم آگاهی یا کم حوصله گی و‌خستکی ب پسرم زدم و مدام ازش شکایت و گله کردم و خودم قربانی ی بچه بدقلق نشون دادم تا برام دلسوزی کنن که صدی تو شهر غریب دست تنها و … و بشم الگوی زن برادرم و …

        و باید قدر بدونم این نعمت هایی ک خدا بهم داده

        دوتا بچه سالم و سرحال

        پسرم چ حافظه ای داره

        پلاک ماشین ها رو خیلی راحت حفظ میکنه

        چقدر مهربون و کمکم میکنه

        شاید خیلی از بچه ها دوست نداشته باشن ولی پسرم از بچگی با مهربونی سرویس بهداستی برام میشوره

        یا ظرف میشوره

        خداروهزار مرتبه شکر برای وجود با ارزشش ک حس مادری رو ب من داد

        پسرم وظیفه نداره رفتاری کنه که من راضی باشم

        میفهمم که انتظارم از بچه ام بیش از سنش هست

        و باید روش کار کنم

        پیامتون برای من تلنگری بود از سوی خدا

        اینجا شما دست خدا شدین برای آکاهی من

        چندین ماهه ک از خدا میخوام توی این مسیر هدایتم کنه

        دلم میخواد ی رابطه ی عالی و صمیمی با بچه هام داشته باشم

        میدونم که میشه، استاد میگه دنبال الگو باشم

        و الان یکی از خود الگوها ( شما) ب من پیام میدین

        خدارو شکر برای اینکه هر لحظه اگاهتر میشم

        برای دستان خداوند در مسیر زندکیم

        شادی زندگیتون هر روز بیشتر و بیشتر

        درپناه خدا باشید

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
        • -
          سلیم صادقی گفته:
          مدت عضویت: 1254 روز

          به نام الله

          سلام خانوم صدی گرامی

          ممنون از پاسختون و تحسینتون و عملکردتتون

          من کاری که کردم و خیلی ازش جواب گرفتم الحمدلله این هست که از زمانی که بدنیا اومدم تا الان رو یعنی گذشته م که هر چیزی توش بوده که فکر بهش میتونه حال و احساسم رو بهم بریزه پاک کردم یعنی بهشون فک نمیکنم و راجع بهشون جایی نمینویسم و در موردش با هیشکی صحبت نمیکنم به خدا هم نمیگم

          در مقابلش تمام مواردی که باعث ایجاد حال خوب و نقطه پیشرفتم شده رو به یاد میارم و باهاشون لذت میبرم و بهشون فک میکنم و ازشون با قدرت در چالش ها و شادی هام استفاده میکنم و بهترین هاشو ذخیره کردم تو ذهنم

          در مورد آینده خودم و بچه هام که امانت خدا هستن و همسر نازنین م فک نمیکنم و تصمیم نمیگیرم چون توانش رو ندارم چون تاثیری نمیتونم بزارم اما در زمان حال تمرکزم بر لذت بردنه فقط

          مثلا بچه م روی دیوار اتاق کلی نقاشی کشیده و حتی روی دیوار پذیرایی و این اقتضای سنش هست و باید خودشو تخلیه کنه چون کنجکاو هستن همه بچه ها بعدا این عملشون باعث میشه که دیوارهارو گچ کنم یا کاغذ دیواری البته که بچه ها بزرگتر بشن و تازه این حرکتشون باعث شده خانومم پیشنهاد داده که به امید الله دو سه ماه دیگه گچکار بیاریم بگیم کل خونه رو گچ کنه و خونه شیک تر بشه

          دختر کوچیکم که الان 1/7 سالشه زمان غذا خوردن کلا غذا میریزه رو خودش و تو سفره و …… اما داره تکامل رشدش رو طی میکنه و من لذت میبرم چون دیگه شاید بچه ای در این سن رو نتونم تجربه کنم و این نعمت رو نداشته باشم چون بچه ها بزرگ و بزرگتر میشن

          در پناه الله

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      Fariba گفته:
      مدت عضویت: 1662 روز

      سلام صدی عزیزم چقدر از پیامت لذت بردم وقتی که لباسارو ورمیداری بعد همونجا تا میزنی تا هوایی تازه کنی… یا بساط نقاشی آخخ چفدر لذت بخشه یا اون کاپوچینو که تو خلوت برا خودت درست میکنی یا پیاده روی و شکر گذاری همش زیبا بود حرفات به دلم نشست انگار هوای توی تراست اومد تو صورت منم یا مزه کاپوچینو رو حس کردم یا لذت یه خلوت رو تجربه کردم من برات قشنگترین لحظات رو آرزو میکنم و آرزو میکنم همیشه خوشبخترین باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        نگار گفته:
        مدت عضویت: 2399 روز

        فریبا جان خدارو شاکرم برای هم فرکانسی و هم‌مسیر شدن با دوستان ارزشمندی چون شما

        ک با کامنتتون خوبی و زیبایی نعمت های زندگیم : همون بالکن خیلی کوچیک که بودش برام هزار نعمته

        لوازم نقاشی

        و کاپوچینو توی لیوان مورد علاقه ام

        بیشتر برام بولد میکنه

        کمک میکنه بهشون بیشتر توجه کنم و دچار روزمرگی نشم

        بهترینا رو برات ارزو‌میکنم

        خنده ات از ته دل

        گریه ات از سر شوق

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    نادیا گفته:
    مدت عضویت: 2770 روز

    سلام به استاد عزیزم و دوستان گرامی🌷🌷

    من غیر از دیدن فایل نشانه هر روزم😍

    میام سمت فایل ها میگم خدا هدایتم کن کدوم فایل الان مناسب من👌

    و چقدر جالب بعد از مدتها یه سریال خانگی تو گوشیم نگاه کردم👀

    بعد به این فایل هدایت شدم😵

    قربووووون خدا برم که از من مشتاقتره برای ثروتمند و موفق شدن من🤗

    تاثیر مخرب رسانه ،بچه مدرسه ای بودم میفهمیدم.

    ما عربها، قبلا اگه فرد نزدیکی از فامیل به رحمت خدا میرفت.

    تا ۴۰روز تلویزیون روشن نمیکردیم یجور رسم، و واقعا من تو اون چند روز آرامش نبود رسانه حس میکردم،

    اونموقع قانون نمیدونستم ولی از نظر تقلید و تاثیر مخرب میگفتم داره ولی متاسفانه نگاه میکردم.

    الان خدا را شکر میکنم هدایت شدم .تو خونه ای من اگه تلویزیون روشن ،فقط کارتون برا بچم.

    رفتم خونه مادرم،اخبار نگاه میکرد عصبی شدم،

    دوست داشتم فقط زود از اونجا برم.

    حس میکردم مثل آتیش،که شرارهاش داره میریزه سمتم.

    تو همون چند دقیقه از بیماری،دوزی صحبت میکردن.

    وای قبلا که نمیدونستیم کنترل ذهن چی؟؟؟!

    ورودی ذهن چی؟؟؟!

    چه بلاهای سر خودمون اوردیم😑

    خدا یا شکرت بابت آگاهی و هدایتی که به ما دادی🙏😘

    همین سریالی که دیشب نگاه کردم،غیر از بحث احساس بد،

    انقدر روابط پنهان در سریال نشان میداد که لذت بخش بود،

    که خودآگاه یا ناخودآگاه ادم دوست داشت چنین رابطه ای رو تجربه کنه .

    میشه ناخودآگاه درخواست😓

    متاسفانه جای ارزش ها و چیزهای اخلاقی جابه جا میشه.

    من قبلا میخواستم تو زندگیم تغییر کنم،برای دوسال تلویزیون تعطیل کردم.

    الان که دیشب بعد از مدتها سریال نگاه میکردم،

    گفتم اگه اونموقع تلویزیون نگاه میکردم،

    نمیتونستم تغییر کنم و تحت تاثیر این بازیگرها و پوششون و رفتارهاشون قرار میگرفتم.

    خدا را شکر سریال دیدنم،سریال های زندگی در بهشت الان یا سفر به دور امریکا،

    خلاصه سایت😍

    سال ۹۷،نصف شبی به فایل های استاد هدایت شدم

    و از آن شب کل زندگیم شد فایل های استاد،این سایت💃💃💃

    استاد منم سال ۸۷ یه تغییراتی در سبک زندگیم داشتم.

    در واقع از نوشتن نامه بخدا در یک غروبی و خواستن آرامش از خدا،

    از فردا صبحش کلی اتفاقات افتاد نمیگنجه اینجا بنویسم.

    همیشه ذهنم بهم میگفت و الانم میگه نگاه اطرافیانت هیچ تغییری نکردن از اول همون پوشش،رفتار داشتن،

    چته هر روز یرنگی؟؟؟؟؟

    فکر میکردم تغییر کردنم چیز بدی مثل بقیه ثابت یا بقول شیطان درونم یکرنگ باش.

    ولی الان بهش میگم من انسان آفریده شدم که تغییر و رو به جلو یا کمال حرکت کنم.

    خدا را شکر که تغییر میکنم مشخص انسان با زکاوت،باهوشی هستم.

    که نخواستم اجتماع بهم راه نشون بده،

    چون مسیر اکثریت درش آرامش نیست.

    شاید بعضی جاها بر خلاف ظاهر زیبای اعمال،رفتارها اجتماع درونش آرامش نیست در این تقلیدی که از هم دیگه میکنن،

    تقلید از مد و سبکی که جامعه به آنها ارائه کرده.

    مممممنوووون در زمانه که همه میگن ارتباطت جمعی،

    شما این شهامت داشتید و داریت که از تاثیر مخربش بگی👌

    در پناه الله یکتا،رسالتتون به پیش ببریت🙏

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 34 رای:
    • -
      مهدیه امینی گفته:
      مدت عضویت: 2165 روز

      سلام دوست عزیزم

      لذت بردم با کامنتت

      و اونجا که گفتی واسه خدا نامه درخواست آرامش نوشتی…

      اونجا دقیقا اشکم سرازیر شد

      چون منم یه روز خسته و درمانده که چکار کنم این بدبختیامو تموم کنم

      شروع کردم نامه نوشتم واسه خدا

      بهش گفتم تمام رو هایی که به غیر تو انداختم هیچ فایده ای نداشت

      گفتم دیگه فقط اومدم سراغ خودت ، چون میدونم که فقط تو میتونی هر کاری رو انجام بدی

      اون زمان مفهوم واقعی و عملی توحید رو نمیدونستم ولی این نامه رو واسه خدا نوشتم

      اون زمان مفهوم واقعی درخواست و سوال کردن از خدا رو نمیدونستم

      ولی واسش نوشتم تو فقط بگو چجوری و چکار باید بکنم…

      بخدا از همون موقع ورق برگشت

      تموم شد بدبختیم

      شروع شد خوشبختیم

      چند ماهی کتاب های انگیزشی خوندم و بعد سریع هدایت شدم به این سایت و فایلهای استاد عزیز

      چه درخواستی و چه اجابتی….

      خداروشکر

      خدا خیلی به من لطف داره

      خداروشکر

      تشکر میکنم از استاد عزیزم و مریم جانم

      در پناه رب توانا

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      فاطمه گفته:
      مدت عضویت: 2730 روز

      نادیده گرفتن حرف دیگران یکی از اصلی ترین موارد موفقیتی من بود که از عذت نفس اموختم واقعا دوره عالی هست

      من فکر میکردم تغییرات من باعث میشه بقیه قضاوتم کنن ولی وقتی این کد مخرب رو درست کردم و پام رو از روی ترمز برداشتم جهش پیدا کردم چه جهشیییی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    زهرا مرادی گفته:
    مدت عضویت: 1636 روز

    به نام خدای مهربانم

    سلام استاد عزیزم

    در رابطه با فایل امروز اینکه در عصبانیت چه تصمیم هایی گرفتین ک بعدا پشیمانی براتون داشته باید بگم قبل اینکه با شما اشنا بشم با همسرم خیلی دعوا میکردیم اما خداروشکر بعد اشنایی با شما این جروبحث ها و دعوا ها خیلی کم شده شاید بگم یه بحث کوچیک باشه و خیلی زود تموم میشه اما واقعا کم شده خیلی خیلی کم نزدیک به صفر

    خاطره ای یادم اومد که پشیمانی و ضربه بدی به من زد

    یادمه یک شب که رفته بودیم مهمونی تو راه برگشت از مهمونی سوار ماشین بودیم و سر یه موضوعی باهم دعوا کردیم و اینقدر این دعوا و بحث ما شدید بود ک من نمیدونستم دارم چیکار میکنم و چی میگم و اینقدر احساس من بد شده بود که دوست داشتم خودم رو از بین ببرم

    و در همون حالت عصبانیت شدید گفتم من از تو خسته شدم و در ماشین رو باز کردم و از ماشین در حال حرکت خودم رو انداختم بیرون خیلی بد بود خیلی افتادم بیرون و ماشین از روی پاهام رد شد

    و بی نهایت درد داشتم و گریه میکردم اما با همون حالت از جام بلند شدم و همسرم ک ترسیده بود منو گذاشت تو ماشین وقتی رسیدیم خونه دیدم پام سیاه و کبود شده و اصلا نمیتونم راه برم تا اینکه رفتم دکتر و گفتن پات خیلی بد کشیده شده و باید گچ بگیریم استاد من تا دوماه نتونستم راه برم و یه بچه کوچیک هم داشتم که نیاز به مراقبت داشت و چون پای من اینجوری شده بود اون دوماه زندگی کردن برام خیلی خیلی سخت شده بود

    و بعدا که فکر کردم دیدم چه تصمیم اشتباه و بزرگی گرفتم که اینکارو کردم اینکاره من تو اون شرایط سخت احساسی به هیچ کس ضربه نزد جز خودم و بار ها و بار ها پشیمون بودم از این کاری که کردم استاد من قشنگ درک کردم حرف های شما رو که در اوج عصبانیت و شرایط احساسس بد و خوب هر تصمیمی بگیری اشتباهه و پشیمونی به بار میاره قشنگ درک میکنم با پوست و استخونم

    الان خیلی وقته شاید نزدیک به سه یا چهار ساله ک از اون اتفاق میگذره و من اگر در چنین شرایطی قرار بگیرم اول از همه سعی میکنم ادامه ندم و از اون محیط دور بشم و تنها باشم و سعی میکنم ک خودم رو از اون حالت احساس خارج کنم با حرف زدن با دخترم و گوشیمو چک کردن یا اشپزی و کار های خونه

    اما به جرات میتونم بگم که خیلی وقته که با همه در صلحم بخصوص همسرم و زندگی سرشار از شادی دارم و اگر موردی پیش بیاد اگاهانه اعراض میکنم و توجه ای بهش نمیکنم و بیشتر به نکات مثبت به زیبایی ها و اتفاق های خوب زندگیم توجه میکنم

    امیدوارم براتون مفید باشه واقعا ما از تجربه های یکدیگر درس میگیریم و همه چی کنترل ذهن و با کنترل کردن ذهن زندگی خیلی زیباتر میشه و لذت بخش

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 41 رای:
  4. -
    محمدرضا یکتای مقدم گفته:
    مدت عضویت: 1584 روز

    به نام خدای مهربون

    سلام استاد خوشتیپ تر از هر روز قبلت

    سلام خانم شایسته

    سلام دوست های هم مسیر

    استاد این پرادایس این بهشت

    چقدر زیبایی هاش نا محدوده

    هر چقدر هر چقدر آدم میبینه باز هم از قشنگی هاش کم نمیشه

    اونم به خاطر فرکانس عالی شما و خانم شایسته در اون منطقه هستش خدا رو شکر برای دیدن این زیبایی ها

    چیزی که من تا به الان از شما فهمیدم

    فکر کردن شما به مسائل دوربرتون هست

    همه چی از نگاه ما به زندگی

    یا بهتر بگم از زاویه قوانین نگاه کردن به زندگی هستش

    شما طبق مسیری که طی کردین قشنگ این زیبا دیدن

    این فکر کردن به هر موضوعی و در آوردن قانون ازش هستش باعث شده آموزش هاتون

    صحبت هاتون ته نداشته باش

    من با نگاه کردن به زندگی شما اینو درک میکنم که زندگی بی نهایت زیباست

    توانایی های انسان نا محدوده

    همیشه قسمتی از توانایی هامون

    قسمتی از وجودمون هست که نشناختیم

    که شناختش انسان بزرگ میشه

    ظرف وجودش بزرگ میشه

    و این یعنی عین خوشبختی

    از خیلی وقت پیش شنیده بودم که با احساست تصمیم نگیر

    یا احساساتی عمل نکن

    ولی کسی نبود که اصل این رو به من بگه

    چون کمتر کسی مثل شما هست که اصل رو درک کنه

    هیچ کس نمیتونه ادا کنه تصمیم هایی از روی احساس نگرفته

    و هرکس به اندازه خودش ضربه اش رو خودت

    یادمه سر ی حرفی من با بی نهایت عصبانیت رفتم در خونه ی نفر برای دعوا

    و الان یادم میاد انقد عصبانیت من رو فرا گرفته بود که با دست زدم شیشه طرف شکست ولی من اون لحظه نفهمیدم و به قول معروف خون جلوی چشام رو گرفته بود

    خدا رو شکر طرف خونه نبود

    ولی بعدش واقعا واقعا پشیمون شدم

    بعدش خیلی فکر کردم به این کارم

    و الان میفهمم که وقتی آدم احساساتی میشه

    قدرت فکر کردن و یا تصمیم گیریش زیر صفر میشه

    این یکی از هزاران اتفاق هایی بود که من تجربه کردم

    یا به خاطر دلسوزی

    به خاطر تایید طلبی چقدر ضربه خوردم

    حرفی زدم بعد با خودم فکر کردم که چطور من این حرف رو زدم و یا اون کار رو انجام‌دادم

    شاید در مداری که الان هستم از این فایل اینو درک کردم که

    به هیچ عنوان در لحظاتی که احساسات منو فرا گرفته هیچ حرف

    هیچ تصمیم

    هیچ عملی انجام ندم

    و به سرعت خودم رو از اون فضا دور کنم

    و راهکاری که تا به الان به من جواب داده

    خوابیدن بوده

    موقع هایی که مغزم قفل میکنه و نمیدونم چیکار کنم می خوابم

    استاد مونده تا خیلی خیلی چیز ها رو درک کنم از شما

    ولی چیزی که هست

    من تعهد میدم هر روز که حرکت کنم حتی به اشتباه

    تا با آموزه های شما درک کنم قوانین رو

    استاد من الان در مرحله هستم

    مثل اون بچه کم سن و سالی که اومده انتگرال رو درک‌کنه و بره

    و شما دارید میگید باید اول اعداد رو یاد بگیری

    اول چهار عمل ریاضی رو یاد بگیری تا من بتونم بهت انتگرال رو یاد بدم

    و منم هر روز سعی میکنم ذهنم رو از چیز هایی که تا به الان به من گفتن رو پاک کنم

    و بشینم سر درس شما

    شمایی که نتایجت هرکسی رو مبهوت میکنه

    شما بهترین الگویی هستین که تا به الان دیدم

    از خدا به خاطر وجود پر مهرتون سپاس گذارم

    شما مسیری رو پیدا کردین و عالی زندگی کردین

    و بصورت ی عشق خدایی دارین با تمام وجود به من تازه کار میگید که چطور قدم بردارم

    حالم از بودن با شما بی نهایت خوبه

    سپاس فراوان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 39 رای:
  5. -
    حمید رجایی گفته:
    مدت عضویت: 2977 روز

    به نام هدایتگر هستی

    سلام به استادم و همه دوستان گلم

    چند سال پیش بود قبل از آشنایی با قانون من در شغل مورد علاقه ام مشغول به کار بودم ، ولی چون به خاطر ذهن فقیرم توی کارم از لحاظ مالی رشد نمیکردم همیشه توی این فکر بودم که یک کار دیگه انتخاب کنم و شروع کنم به انجامش و از سود اون روی کار خودم سرمایه گذاری کنم (همون کار اشتباهی که استاد توی ثروت یک توضیح میده )

    خلاصه مدتی توی این فکر بودم که یک روز یکی از بزرگان اقوام باهام تماس گرفت و گفت بیا خونه پسرخاله ات

    (با اطلاعی که من داشتم از حال این پسر خاله ام از این افرادی بود که پدرش رحمت خدا رفته بود ولی این آقا ارث خیلی خوبی بهش رسیده بود و چند صباحی عشق و حال و مسافرت خارجه و همه چیش خوب بود )

    بعد که من رفتم خونشون خیلی اوضاعش بهم ریخته بود و هر چی داشته بود رو به طرق مختلف از دست داده بود و خلاصه خودش بود و چندتا بچه گشنه و هیچی نداشت.

    (توی دوره ثروت یک استاد در مورد ارث که توضیح میداد قشنگ برام جا افتاد که دقیقا چی میگه که ارث عامل ثروتمندی نیست)

    خلاصه مار رفتیم اونجا اوضاع رو که دیدیم این بزرگ اقواممون هم گفت که آیا حاضری کمکش کنی که دوباره بیاد روی پا و باهاش کار کنی ؟

    و کمی در مورد کارش صحبت کرد(بسته بندی حبوبات )

    من اون لحظه که دیدمش و چند تا طفل معصومش رو دیدم و با خودم گفتم که خوب کمکش میدم و این طور هم یه کار خیری کردم و هم میتونم از لحاظ مالی کمی رشد کنم خلاصه این جا بود که احساسی عمل کردم و قبول کردم .

    و خلاصه اوفتادم توی کارکردن و طرفم که خوب به سختی خودشو باخته بود و البته که یک آدم کم سن و سال بود و منم شدم شریک کار های اون (دوباره استاد که توی ثروت در مورد داشتن شریک توضیح میداد من قبلش پس کله ایشو خورده بودم)

    و مدتی با هم از کارهای کوچک شروع کردیم ولی این شریک از اوجایی که درگیر شرایط مالی بود گفت بیا من یه مشتری دارم

    میتونیم بار های سنگین بهش بدیم و زود رشد کنیم .

    خلاصه از من نه و از اون اصرار تا اینکه قبول کردم و به خاطر عدم درک قانون تکامل و چکی کار کردن ، حدود ده سال پیش من نزدیک 30 میلیون باختم .

    و این شد نتیجه کار خیر و دلسوزی بی مورد و کمک به شخصی که خودش توی مدار فقر و بدبختی بود با اینکه ارث زیادی بهش رسیده بود ولی همه رو باخته بود .

    و خداروشکر توی این مدت که با استاد آشنا شدم و قانون رو استاد عزیزم توضیح میداد خیلی عالی تر میفهمیدم که استاد چی داره میگه .

    و توی این ده سال بعدش برای من تجربه خوبی شد که دیگه دوچار این تله ها نشوم.

    حتی در مورد خواهرم که درگیر مشکل خانواده گی بود هم این موضوع احساسی عمل کردن رو بسیار زیاد درک کردم که برای کمک به اون خودم رو الکی توی چاله ای انداختم و توی دعوا و درگیری که تا یک سال بعدش درگیر دادگاه بودیم ….

    یک مورد دیگه که یکی از دوستام که به دنیای دیگه سفر کرد و رفت پیش خدا من یکم احساسی شدم و کمی ناراحت چون از نزدیکترین دوستام بود و من بحث جمع و جور کردن حسابشو قبول کردم و خودم رو توی چاله ای انداختم که هنوزم درگیرشم

    چون دوستم همکارم هم بود ولی من نتونستم به خیال بشم و چون رفت و آمد خانوادگی داشتیم .و واقعا تمرکز م رو خیلی وقت ها ازم میگیره .

    استاد دوستون دارم که این قدر قشنگ قوانین رو داری بهمون یاد میدی

    خدار رو هزاران بار شکرت الان هم خیلی خیلی بهتر از قبل شدم ولی بازم باید روی خودم کار کنم تا دیگه این گونه عمل نکنم .

    استاد یک حرف بسیار بسیار قشنگ توی این فایل گفتی که اصلا برام مثل یک زنگ بود که الان هم به خاطر همون حرفتون درام کامنت میزارم واگه نگفتی بودی شاید همین موضوعات رو توی ذهنم مرور میکردم و چند تا کامنت دوستان رو میخوندم و رد میشدم

    ولی الان به غیر اینکه کامنت بچه ها رو خوندم اومدم نوشتم که به قول حرف شما “بنویسید تا براتون اهرم رنج درست بشه که دیگه احساسی عمل نکنید ”

    در پناه خدا شاد باشید و سعادتمند .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 38 رای:
  6. -
    سیاوش ملایی گفته:
    مدت عضویت: 4155 روز

    به آرامی آغاز به مردن می کنی پابلو نرودا

    برگردان: احمد شاملو

    به آرامی آغاز به مردن می ‌کنی

    اگر سفر نکنی،

    اگر کتابی نخوانی،

    اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

    اگر از خودت قدردانی نکنی.

    به آرامی آغاز به مردن می ‌کنی

    زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

    وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

    به آرامی آغاز به مردن می ‌کنی

    اگر برده‏ی عادات خود شوی،

    اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …

    اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

    اگر رنگ ‏های متفاوت به تن نکنی،

    یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

    تو به آرامی آغاز به مردن می ‏کنی

    اگر از شور و حرارت،

    از احساسات سرکش،

    و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی ‌دارند،

    و ضربان قلبت را تندتر می‌ کنند،

    دوری کنی . . .

    تو به آرامی آغاز به مردن می ‌کنی

    اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،

    اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،

    اگر ورای رویاها نروی،

    اگر به خودت اجازه ندهی

    که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ ات

    ورای مصلحت ‌اندیشی بروی . . .

    امروز زندگی را آغاز کن!

    امروز مخاطره کن!

    امروز کاری کن!

    نگذار که به آرامی بمیری

    شادی را فراموش نکن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 38 رای:
  7. -
    مینا غفوری گفته:
    مدت عضویت: 2065 روز

    عاشقتم استاد جونم و مریم جون عشقم

    اول از همه ازتون تشکر میکنم بابت فایل عالی که استاد تهیه کردن

    دوباره پر از درس بود مخصوصا برای من چون من بسیار آدم احساسی بودم در همه زمینها الان خیلی بهتر شدم ولی بازم باید تا آخر عمرم روش کار کنم .

    من خیلی ضربه ها خوردم بابت احساسی عمل کردن ام ،که خیلی زیاد هست ، فقط درس هاشو میگم .

    هر جا که احساسی عمل نکردم بهترین اتفاق ها برام افتاد .

    دیگه برام مهم نیست بزار بگن سنگ دل هست مینا بزار بگن بی احساس هست مگه قبلا که کاسه داغ تر آش بودم چه گلی به سرم زدن که الان نمی زنن.

    من خیلی تاوان دادم تا به این جایگاه رسیدم البته همسرم هم از خودم بدتر بود الان 2 نفری تغییر کردیم

    برای کنترل احساسات

    استاد به بهترین موضوع توجه کردن تنفس بهترین کار ممکن هست

    تنفس عمیق شکمی بهترین راه است .

    من 6 سال هست یوگا کار میکنم و همیشه استاد ما این رو یادآوری

    میکنه اولین راه آرامش تنفس عمیق شکمی هست .

    برای مبتدی ها اول باید روی زمین به پشت دراز بکشند و دست راست رو ی شکم قرار دهند هنگام دم باید شکم پر از اکسیژن شود

    وبه سمت بیرون بیاید و بعد هنگام بازدم شکم خالی شود .

    بیشتر انسان ها اشتباه تنفس میکنن سینه رو پر از اکسیژن میکنن و

    و موقع بازدم هم از سینه و سینه رو خالی میکنن ولی اشتباه است

    اولین اصل تو یوگا تنفس عمیق شکمی هست .

    و هرچه این تنفس ملایم و طولانی تر باشه آرامش بیشتری حاصل میشود .

    کسی که عادت نداره اول سرگیجه میگیرن ولی اشکال نداره حتما تمرین کنن .

    با تکرار درست میشه .

    قبل از خواب 7 تنفس شکمی به خواب بهتر هم کمک میکنه ملایم و طولانی.

    و مدیتیشن و مراقبه عالی هست معجزه میکنه

    استاد برای ثروت، تو روانشناسی ثروت 1 یک مراقبه گذاشتن ،بچه های که محصول رو دارن میتونن از همون شروع کنن .

    و دوش آب سرد هم که استاد گفتن بازم معجزه میکنه مخصوصا داخل وان نمک دریا و سرکه هم میشه مخلوط کرد و تو وان خوابید و تنفس عمیق شکمی رو انجام داد و به آرامش رسید .

    البته اگر امکان وان نبود میگه از وان کوچک حمام استفاده کرد و فقط پاهای خودتون رو توش بزارید .و از آب وان کمی هم روی بدن ریخت .

    و پیاده روی هم که باز استاد گفتن عالی هست مخصوصا تو قانون سلامتی خیلی مفصل توصیحش رو دادن .

    به نظر من راه های رسیدن به آرامش در لحظه غلیان احساسات که استاد گفتن بهترین روش ها است و اصولی تر هست .

    و ترک کردن اون محلی که هستیم و اگر امکانش باشه به طبیعت بریم . حتی پارک نزدیک خونمون . هر جایی که در دسترسمون باشه .

    و صبر کردن معجزه میکنه واقعا .

    مریم جونم تحسین میکنم شما برای همه خلاقیت هایت مخصوصا فیلم برداری ات خیلی حرفه ای هست ممنونم عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 39 رای:
  8. -
    معید ماندگار گفته:
    مدت عضویت: 1118 روز

    سلام من این فایل رو 10 صبح امروز دیدم و خیلی عالی هست و انگار جدید بود برام با اینکه استاد تو خیلی از فایلها بهش اشاره کردند

    و در طول دیدن فایل همش تایید میکردم حرف استاد رو و میگفتم اره ماها باید اینطوری باشیم ، ماها باید احساسی تصمیم نگیریم و از این حرفا.

    فایل تموم شد و من رفتم سراغ کارم

    چند ساعت بعد اتفاقی من باب همین موضوع برام افتاد و فکر میکنم امتحان شدم قضیه از این قرار بود :

    خب من دانشجو هستم و فاصله خوابگاه تا غذاخوری دانشگاه زیاده و سراشیبی و معمولا وقتی یک نفر کلاس نداشته باشه براش نمیصرفه بره غذاخوری و دوباره برگرده و اینجور مواقع دچار همین چیزی شدم و برای همین به دوستم گفتم غذامو بگیره که خب خیلی چیز رایجیه و اونم گفت باشه میگیرم و این حرفا

    خب قاعدتا هم غذا خوری هم تا یک ساعتی سرویس میدند و من دیدم که نزدیک پایان سرویس دهی هست و هنوز از دوستم خبری نیست و بهش پیام دادم جواب نداد. زنگ زدم جواب نداد. دوباره زنگ زدم جواب نداد و به مرور زمان داشتم عصبانی میشدم و احساساتم قدرت میگرفت .

    از طرفی توی سامانه غذاخوری دانشگاهمون در سایت دیدم که غذام هنوز گرفته نشده

    برای همین مجبور شدم خودم برم غذامو بگیرم.

    بدو بدو…..

    اونم تو گرمای زیاد

    وقت کمی داشتم برای همین باید عجله میکردم و از اونجایی هم که دانشگاهمون نزدیک کوه بود و دور و بر دانشگاه خدمات غذایی خاصی نمیدادند و اگر هم نمیخواستی از غذاخوری ، غذا بخوری اونوقت وقتت خیلی گرفته میشد مخصوصا برای ما پسرا.

    و تو مسیر همینجور احساساتم داشت قدرت میگرفت و نجواها بیشتر میشد که وقتی دوستمو دیدم میزنمش ، دعواش میکنم، تخریبش میکنم جلوی همه و انقدر میزنمش تا فقط بگه غلط کردم.

    استاد این همینجور داشت ادامه پیدا میکرد حتی وقتی که داشتم نفس نفس زنان غذامو میگرفتم و با تپش قلب تند غذامو میخوردم و فقط داشتم همینطور بهش فکر میکردم که چرا به همچین شخصی اعتماد کردم

    (البته بگم که وقتی که نجواها کارشون رو میکردند ، خوب سعی میکردم که جلوشون رو بگیرم و اگر نمیگرفتم که خیلی بدتر میشد)

    چون معتقد بودم اگر سر همچین چیزهای کوچکی نمیشه به کسی اعتماد کرد ، پس سر مسائل بزرگ هم بهش اعتماد نمیکنم. ممکنه اطرافیانم بگن که بابا حالا یک غذا بوده و چیز خاصی نیست که اما من اینو خوب میدونم و من تو زندگیم خیلی از چیزهای کوچیک درس های بزرگی یاد گرفتم که وقتی موقعیتش رسید ، به درستی عمل کردم و برای همین روی این موضوع حساس شده بودم و از دوستم به شدت عصبانی شده بودم و این احساسات خیلی غلیظ شد.

    جدا از اینکه نهاری که خوردم نچسبید ، و وقتی تموم شد غذا

    با خودم گفتم معید ، تو که خوب قوانین رو میدونی ، تو که از نجواها با خبری پس چرا اینکارارو میکنی . تو با اینکارت فقط داری به جهان میگی من از اینا بیشتر میخوام. من همیشه اینجور موقع ها خوب یاد قوانین میوفتم و فراموششون نمیکنم اما مسئله ام همیشه این بود که چجوری این تضاد رو همون موقع حل کنم.

    تقاضا هدایت خدا رو کردم تا اینکه بهم الهام شد که اگر خواهان هدایت من هستی ، احساستو خوب کن و وقتی یاد این حرف افتادم کمی (کم کم) احساسم رو خوب کردم که ناگهان یاد همین فایل امروز استاد یعنی عواقب تصمیمات احساسی افتادم و من، استاد آنچنان احساساتم و عصبانیتم فروکش شد که باورتون شاید نشه . با خودم گفتم معید تو که همین امروز صبح فایل عواقب تصمیمات احساسی استاد رو نگاه کردی و تازه خودت کلی تایید کردی که اره ما نباید تو شرایط احساسی تصمیم بگیریم و این حرفا

    حالا خودت که به اون شرایط رسیدی ، نگو خودت میخواستی احساسی تصمیم بگیری.

    واقعا استاد بین شنیدن تا عمل کردن خیلی فاصله است و الان فهمیدم که این فاصله رو میشه با مرور کردن و یادآوری کردن زیاد آگاهی های شما ، کم کرد.

    من فهمیدم که کسانی که مثل من هستند

    یعنی شما را الگو خودشون قرار دادند و گوش کردن به فایلهای شما براشون عادت شده و حرفای شما رو باور دارند ، یکی از راه های احساسی تصمیم نگرفتن امثالهم ماها ، میتونه این باشه که یاد این فایلتون بیوفتیم و

    تمامممممممممم………

    من خودم خیلی حالم بهتر شد وقتی که یاد همین فایل افتادم و احساسات بدم فروکش کردند و خداروشکر احساسی تصمیم نگرفتم

    و مسیر رفتم به غذاخوری و مسیر برگشتم به خوابگاه از زمین تا آسمون فرق داشت

    تو مسیر برگشت داشتم شکر گزاری میکردم و داشتم برچسب های درستی به اتفاقات زندگی ام می انداختم و بعدش به حرفتون عمل کردم و رفتم یک دوش آب سرد گرفتم و اصلا فوق العاده بود

    و طرف رو بخشیدمش . بجای اینکه خودم مجازاتش کنم ، از خدا خواستم به راه راست هدایتش کنه و جهان جواب اعمالش رو بده نه من.

    خدا میدونست که اگر احساسی تصمیم میگرفتم و دوستم رو تخریب میکردم و کتکش میزدم ، چه عواقبی ممکن بود داشته باشه.

    من قبلش میخواستم نقش خدا رو بازی کنم و بخاطر اشتباهی که کرده تنبیهش کنم اما وقتی یاد فایل شما افتادم ، فقط بخشیدمش و گفتم جهان کارشو خوب بلده و لازم نیست من کاری بکنم و اون موقع اون موقع اون موقع از خدا خواستم به نحوی دوستم رو هدایت کنه که براش نعمت داشته باشه ، گرچه به اراده خودش بستگی داره .

    چند ساعت بعدش خودش اومد خوابگاه و من هیچی بهش نگفتم حتی با نگاه چپ هم بهش نکردم و هیچ کاری باهاش نکردم و خیلی خیلی خوشحالم از اینکه …

    من امروز رشد کردم

    من امروز یک قدم تکاملی برداشتم…

    متشکرم استاد متشکرم (:

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 40 رای:
  9. -
    آرزو دختر خدا گفته:
    مدت عضویت: 2131 روز

    با سلام خدمت استاد عزیزم

    ماشاللع چقدر خوش هیکل و جوان شدین

    مبارکتون باشه این اندام فوق العاده

    هر کسی که تلاش کنه برای بهتر شدن حقشه که هر روز ، از همه جهت بهتر و بهتر بشع

    استاد جان امروز میخام از ی تصمیم احساسی بگم که چطور منو از عرش به فرش آورد و چطور نتیجه اون تصمیم اشتباه ، منو ی دختر قوی و خود ساخته کرد

    جونم براتون بگه که چند سال پیش ، با همسر سابقم تصمیم به ازدواج گرفتیم اما نشانه ها دونه به دونه میومد کع این تصمیم اشتباهه

    چون ما هیچ رقمه هیچ ربطی به هم نداشتیم

    اما من درگیر احساسات الکی شده و ی جورایی فقط میخاستم که این ازدواج صورت بگیره

    با اینکه خوشحالم نبودم ، اما واقعا نمی‌دونم چه اصراری داشتم که البته با آموزش های شما فهمیدم که من کنترل احساس بلد نبودم

    خلاصه جونم براتون بگه که ما عقد کردیم و توی زمان عقدم حال من بد و بدتر می‌شد اما میگفتم خوب عقد کردم بده که جدا شم و با همین نگاه هم ادامه دادم و هر روز حالم نامساعدتر می‌شد

    چون تفاهمی بین ما نبود

    فقط پشت ی حرف گیر کرذه بودیم

    هر دو ی نقاب و ی لبخند اما میدونستیم که چقدر حالمون بده

    این روند نزدیک به هشت سال طول کشید و هر بار جهان به من اعلام می‌کرد که اینجا جات نیست ، اما من بجای اینکه بلند شم جامو عوض کنم ی باج به جهان میدادم تا فعلا ساکت شه

    دلیل همه اینا ترس درون من بود

    ترس از حرف مردم

    ترس از قضاوت شدن

    ترس از تنهایی

    ترس از …..

    خوب خودتون میدونید زندگی که باب طبع طرفین نیست خود بخود سرخوردگی میاره

    اعتماد بنفس رو از بین میبره

    به شدت ضعیف و‌ وابسته میشی

    استقلالم رو بخاطر طرز تفکر همسرم که مذهبی بودن رو از دست دادم

    استاد بجایی رسیدم که مواردی رو که همسر سابقم میخواستن رو نمیتونستم بپذیرم ‌انجام بدم , چون روحم با اونا در تناقض بود

    اما خودمم نمیدونستم چی میخام

    علایق و سلایقم رو فراموش کرده بودم

    نه اونی بودم که از اول بودم ، نه کسی بودم که همسرم میخاست

    به معنای واقعی هویتم رو از دست دادم ….

    چرا ؟

    فقط بخاطر اینکه نتونستم قبل ازدواج درست فکر کنم و تصمیم بگیرم

    استاد جان یادمه اونوقتا ی صدایی درونم اونقدر سرزنشم می‌کرد که خدا میدونه

    همه آش میگفت خودت کردی

    ، خود کرده را تدبیر نیست ….

    همه آش دلم از این میسوخت که بقول معروف من عاشق هم نشده بودم که بگم قلیان احساس داشتم

    فقط رو این حساب که بازی روانی ضمیر ناخود آگاهم رو‌بلد نبودم ….

    اگر بازیش رو بلد بودم میفهمیدم که این خیلی سطحی و مختصره و تا چند روز ذیگه از بین میره ….

    با ی میهمونی ‌‌و مسافرت این حس موقت تمام میشع ….

    اما من بلد نبودم و افتادم توی ی داستان تقریبا ده ساله که ی دهه از عمر منو درگیر کرد

    حالا کاش خنثی از اون زندگی بیرون اومده بودم !

    زندگی که برای نگه داشتنش خودمو ، ارزوهامو ، دنیام رو دفن کرذه بودم

    هویتم رو از دست داده بودم

    و آخرش هم مجبور شدم طلاق بگیرم

    اون همه رنج بیهوده کشیدم ، اخرشم همونی شد که ازش میترسیدم

    خلاصه که وقتی از اون زندگی اومدم بیرون که خودمو نمیشناختم

    اون کارهایی که همیشه دوست داشتم رو‌دیگه دوست نداشتم و نمیدونستم چی منو خوشحال میکنه

    افسردگی شدید گرفتم

    یکی درونم همه اش سرزنشم می‌کرد

    استاد جان ی بچه آیی درونم بود که به معنای واقعی 24 ساعته درونم گریه می‌کرد

    اصلا نمیتونستم آرومش کنم

    خلاصه جونم براتون بگه که با فایل های شما و سایت آشنا شدم

    با کتاب شکرگذاری راندابرن توی جلسه اول ، سه ساعت کودک درونم ساکت شد

    یعنی دیگه گریه نمیکرد

    و یادمه وقتی نگاه به ساعت کردم که من نزدیک به سه ساعتی که داشتم مینوشتم این بچه درون ، منو آزار نداده و ساکت شده از خوشحالی داشتم بال در میاوردم

    استاد جان احتمالا متوجه حال بد روحی من هستید که برای من ی دقیقه هم ی دقیقه بود کع از اون فشار خارج بشم ….

    خلاصه بگم که نتیجه اون تصمیم اشتباه به هدر رفتن چندین سال از عمرم ، از دست دادن اغتماد بنفس ، شکست مالی ، افسردگی شدید که ی نفر دایم تو گوشم میگفت خودکشی ، خودکشی و فقط ایمانم به خدا جلوی این صدا ایستاد که من دست به خودکشی نزدم

    خلاصه اینکه با ی همچین وضعیتی در انتها مجبور به طلاق شدم و از اینجا به بعد جهان اجازه باج دادن نمیداد

    یا باید قوی میشدم یا باید از بین میرفتم

    خوب اوایلش بشدت احساس ترس ، اضطراب ، نجواهای شدید ، بود

    اما من تصمیم گرفتم که دیگه نذارم به هیچ قیمتی آسیب ببینم

    با خودم عهد کردم که باید درست بشه ، باید قوی شم

    استاد جان خانوم‌ها این حرف منو بیشتر متوجه میشن ، معمولا وقتی شکست عاطفی میخورن خیلی دلشون میخاد کع ی آقا در کنارشون باشع که بتونن به آرامش برسن ، که البته خود منم مستثنا نیستم و این حس رو بشدت داشتم

    اما فهمیده بودم با اون همه ضعف شخصیتی درونم ، فقط میتونم ی طعمه عالی برای مردان و زنان سواستفاده گر باشم

    که نه تنها حالمو خوب نمیکنن بلکه ترس و اضطراب و حس طرد شدگی عمیق تری رو بهم میدن

    با اینکه با همه وجودم درد میکشیدم اما به لطف سایت شما و 12 قدم اجازه ندادم هیچ دستی اشک‌های منو پاک کنه

    هیچ دستی بخاد به سر و روی من کشیده بشع

    اجازه ندادم هیچکسی از تنهایی و نیاز من سواستفاده کنه

    استاد جان خدا میدونه چه شبهایی تا صبح روحم در عذاب بود که فقط وعدهای خداوند از زبان شما باعث شد که من تحمل کنم و بگم سحر نزدیکه و صبح میشع و من اینو اول مدیون خداوند و بعد مدیون شما استاد نازنینم هستم

    خلاصه من اونقدر از اون تصمیم اشتباه درد کشیدم که دیگه جرات نمیکردم و نمیکنم که تصمیم غلط و احساسی بگیرم

    چون میدونم اگر ی بار دیگع برگردم تو اون شرایط بد روحی ، محاله دیگه دوام بیارم و زنده بمونم

    خلاصه من توی سایت شما و به لطف 12 قدم ، خودشناسی رو یاد کرفتم ، قوی بودن رو یاد گرفتم ، خصوصا از فایل اصل بقای اصلح ، هر کدوم از فایل ها دونه به دونه برای ثانیه به ثانیه ساختن حال بهتر به کمکم اومد و امروز که 5 سال از اون روزهای سخت من میگذره و البته من نزدیک به سه ساله که افتخار شاگردی شما رو دارم میگذره ی دختر بسیار قوی هستم که خودم از این همه تغییر تعجب میکنم

    استاد گاهی یادم میاد به گذشته در کمال تعجب میگم ایا من بودم ؟

    و الان به حدی رسیدم که اطرافیان همگی برای قوی بودنم تحسینم میکنن

    خواستگارهایی دارم که گاهی از این همه شجاعت احساس عجز میکنند و علنی میگن که تو دختر بسیار قوی و خاصی هستی هر کسی نمیتونه پا به پای تو بیاد ….

    استاد جان من توی عسلویه شاغل هستم و دور از خانواده اما خدا شاهده که دوری ‌‌و تنهایی اصلا منو اذیت نمیکنه چون من تنها نیستم ، خدا با منه و به لطف سایت شما همیشه با من در حال صحبته

    استاد جان خیلی دلم میخاد که بتونم با این شخصیت جدید که باگ های شخصیتیش رو پیدا و رفع کرده زندگی جدیدی رو در کنار ی مرد قوی آغاز کنم و اون همه آموزشی رو که دیدم توی زندگیم به کار ببرم

    برای خودم لذتبخشه که ببینم از کجا به کجا رسیدم ؟؟؟

    اون آرزویی که تمام انرژیش برای موندن تو زندگی و‌طلاق نگرفتن هدر رفت ، امروز برگشته و همون انرژی رو میخاد خرج ساختن ی زندگی آروم و پر از تفاهم و عشق کنه …..

    حالا این وسط افراد بسیار بی نظیری هستن که تمایل دارند با هم آشنا شیم ، استاد جان این افراد کسانی هستند که اگر اوایل جداییم بود من از خدام بود که باهاشون ازدواج کنم ، اما الان اونقدر قوی شدم که حس میکنم این افراد برای من مناسب نیستند ، کسانی هستند که خواستگاری هر دختری برن جواب مثبت میگیرند اما من ( همون آرزوی ترسو و افسرده و طرد شده ) با اعتماد بنفس انتخاب میکنم و برام مهم نیست که اون منو انتخاب کرده و علاقمند شده

    قبلا اگر اون منو میپسندید همین آیتم کافی بود انگار که من نظری نداشتم ، ایده و فکری نداشتم

    اما الان میگم حس اون 50 درصده حس منم 50 درصده و اگر من به ایشون حسی ندارم پس این انتخاب درستی نیست

    و البته اینو هم دوستدارم بگم که من یاد کرفتم تصمیم درست بگیرم

    هر چند تلخ باشع

    هر چند خودم یا طرف مقابلم اذیت بشیم اما در انتها باید تصمیم درست گرفته بشع که خدایی نکرده هیچ کدوم آسیب نبینیم

    مثلا یکی دوماه با ی نفر آشنا میشدیم و روزهای اول هیجان بسیار زیاذی بود ، روزهای بعد به شناخت عمیق تر می رسیدم و‌متوجه میشدم که این فرد برای آینده من به هر دلیلی مناسب نیست ، با اینکه حس دلسوزی داشتم ، یا دلتنگی ، یا هر چیزی …. با خودم میگم ارزو اگر همین جا کوتاه نیای بعدها باید تاوان سنگینی براش بدی

    اگر همین امروزی که توانت 70 ، 80 هست نتونی تصمیم بگیری ، مجبور میشی وقتی که توانت 30 هست تصمیم بگیری و اون روز بیشتر عذاب میکشی و کار برات سخت تره …

    و خودم مجاب میکنم که تصمیم بگیرم حتی شده ی هفته تو خونه خوابیدم ، گریه کرذم ، اذیت شدم اما تصمیمی که باید گرفته بشه و قلبم بهش گواهی میده رو کرفتم و تمام کردم ….

    و بعد که از اون داستان هیجانی خارج شدم دیدم که چقدر درست و بجا بوده و به خودم احسنت گفتم

    خلاصه استاد جان اینجا من ، آرزو ، دختر خدا – اذعان میکنم که همه این دستاوردها مرهون تصمیمی هست که ی زمانی شما گرفتید ،

    شما تصمیم گرفتید که رو خودتون کار کنید و بعد اومدین و نقشه راه و مسیر رو در اختیار گمشدگان چون من قرار دادین تا امروز به لطف الله ما هم بتونیم زندگی کنیم و از زندگیمون لذت ببریم

    بی نهایت براتون احترام قایلم

    بی نهایت دوستون دارم

    و بی نهایت از خداوند میخام چیزی رو بهتون بده که تا حالا به هیچ کس نداده ……..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 43 رای:
    • -
      معصومه صادقى گفته:
      مدت عضویت: 1965 روز

      سلام عزیزم

      داستانتو خوندم و چقد یاد خودم افتادم

      واقعا تحسینت میکنم که انقد خودتو رشد دادی که الان دقیقا برعکس اون ورژن قدیمی خودت شدی ، آفرین به تو …

      من عاشق دختر های خودساخته و قوی هستم از ته دلم تحسینشون میکنم

      امیدوارم همیشه تو مسیر رشد باشی تو همه ابعاد زندگیت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        آرزو دختر خدا گفته:
        مدت عضویت: 2131 روز

        سلام دوست عزیز

        متشکرم از توجهتون به کامنت من

        برای ی دختری ، هر بانویی قوی بودن مهمه ، خودساخته بودن مهمه

        چون بعد از اون قوی شدنه میتونه به رسالت واقعیش برسه

        وقتی که خودش رو پیدا کزد و ضعفاشو بهبود داد میتونه ی همسر کامل ، همراه باشه

        میتونه یک مادر خوب باشه

        بع معنای واقعی زن باشه

        با احساس و لطیف….

        وقتی دستی به سر و روی خودش کشیده باشع و آرامش گرفته باشه این آرامش رو به اعضای خانواده هم سرایت بده

        براتون آرزوی موفقیت و شاد کامی میکنم

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  10. -
    اسداله زرگوشی گفته:
    مدت عضویت: 1521 روز

    به نام خداوند وهابُ بخشنده

    سلام و درود بر استاد عباسمنش گرانقدر؛ استاد شایسته گرامی و عزیزان همراه

    خداوند را شاکرم که فرصتی دست داد که بتوانم در مورد کنترل احساسات مطلبی بنویسم. کنترل احساسات جزیی از مهمترین کاریست که ما باید انجام دهیم و آن کنترل ذهن است.

    شخصیت افراد نقش مهمی در کنترل احساساتشان دارد. یکی از خصوصیات شخصیتی من اینست که هنگام غلیان عواطفم و حتی هنگامی که به اصطلاح روی ابرهام باز میتوانم احساسات مثبتم را کنترل کنم و به قول معروف جوگیر نشم.در قول و قرارها هم همواره سعی کرده ام بگونه ای رفتار کنم که زودتر از زمانی که قول داده ام یا بهتر از چیزی که تعهد کرده ام یا بهتر از چیزی که ادعا کرده ام عمل کنم. بگونه ای که عمل و نتیجه کارم بهتر از ادعا و چیزی که ادعایش را دارم باشد. نمی دانم این خصلت خوبیست یا نه! ولی تضادهایی که در زندگی باهاشون مواجه شدم بیشتر مرا ترغیب کرده که بر خلاف حرفهای زیبا و قول و وعده وعیدهایی که نتایجش بسیار متفاوت از گفتنش بود، سعی نمایم در عملم نشان دهم نه اینکه فقط حرف بزنم و ادعا کنم.

    البته در زمینه زناشویی این خصوصیت یکی از نقاط ضعف من است. که همواره دوست داشتن هایم را با عمل نشان داده ام و کمتر از الفاظ بهره گرفته ام. که در اینمدت سعی کرده ام که در این زمینه حداقل در روابط زناشوئیم بهتر عمل کنم و پیشرفت هایی داشته ام.

    از وقتی که با آموزه های استاد گرانقدرمان با قوانین آشنا شده ام. بهتر می توانم عواطف و احساساتم را هنگام عصبانیت وخشم کنترل کنم. زیرا فورا به خودم یادآور میشم و به خودم سریع نهیب میزنم که هی داری به چه چیزی توجه میکنی؟!!! مهم نیست که به چه دلیل یا با چه توجیهی داری احساستو بد میکنی، مهم نیست که حق با توئه یا حق با تو نیست! به قول استاد با اینکار داری دست تو آتیش میبری! و اینگونه به خودم میام و اولین کاری که میکنم اینست که زیب دهنمو میبندم و در مرحله بعد سعی میکنم آن مکان را ترک کنم و خودم را نجات دهم.وقتی اینگونه یکم از بحران فاصله گرفتم آنوقت اتفاقات را با خودم مرور میکنم تا پی ببرم کجا اشتباه کرده ام و علت این مساله چی بوده است. اگر تنها باشم با خودم حرف میزنم ولی اکثر اوقات مینویسم و این عادت نوشتن از قدیم با من بوده است. بگونه ای که همسرم بجای پرسیدن از من یا پیدا کردن جواب سوالات ذهنش، میرود سراغ نوشته هایم و با خواندن آنها متوجه موضوع می شود.

    یکی از روشهای دیگری که استاد و عزیزان سایت اشاره کرده بودند برای کنترل ذهن، گرفتن دوش آب سرد است. من معمولا صبح ها قبل از رفتن سر کار بیست دقیقه نرمش و حرکات ورزشی انجام میدهم و بعدش دوش آب سرد می گیرم. هر روزی که من اینکار رو انجام میدم اینقدر بانشاط و با خودم در صلحم که اصلا هیچ اتفاقی نمی تواند حال مرا خراب کند. انگار که دوپینگ کرده باشم یا زره ضد گلوله پوشیده باشم!

    یکی دیگه از خصوصیاتی که من دارم اینست که همواره بر لبم لبخند است. و خیلی ها که حرف منو پیش می کشند می گویند مگه فلانی عصبی هم می شود! و همه به من می گویند خیلی آرام و خونسردم. و البته گاهی همسرم می گوید بی احساس (خخخخ). ولی واقعآ عواطف من شدید است ممکنست نتوانم با زبان بروزشان دهم ولی حال و روز من همواره آنرا تائید می کند.حالا هر چقدر مینویسم بقول استاد به خودشناسی بیشتری میرسم. خیلی از مواقع من با دیدن یک صحنه یا با خواندن یک جمله یا دیدن یک فیلم اشک هایم جاری می شود. خیلی اوقات سعی کرده ام اشکهایم را پنهان کنم و اجازه ندهم دیگران متوجه شوند. زیرا فکر می کردم این خصوصیت برای یک مرد خوب نباشد. بقول معروف که میگن مرد که گریه نمی کنه!!! ولی خودم اشکهایم را دوست داشتم! قلبم را سیقل می داد.احساس سبکی میکنم. احساسم از چشمانم می چکید! و بعدها وقتی استاد تو یکی از فایلهاش گفتند که من آدم احساساتی ای نیستم ولی وقتی روی خودم کار کردم خیلی اشک می ریختم و لطیف تر شده بودم. من متوجه شدم همون حس خوب همان احساسی که اشک میشه و از چشمانمان می چکد. چقدر به ارتباط بهترم با خدا کمک میکنه. به همین دلیل است اکثر کامنت هایی که میخونیم یا مینویسیم در این سایت الهی با چشمانی خیس است!

    تجربه ای از کنترل ذهن

    هفته گذشته در باشگاه بدنسازی حین انجام تمرینات یکی از ورزشکارا اقدام صدای بلندگوی سالن را خیلی بالا برد . و بدتر از آن اینکه آهنگی که پخش میشد مضمون درستی نداشت و جزء ناخواسته هایی بود که عامه مردم باهاش حال می کنند. من با اینکه همیشه ایرپاد گوشمه و در حین تمرین هم به فایلهای استاد گوش میدم دیدم که واقعآ گوشم داره اذیت میشه و اصلا صدای استاد رو نمیشه بشنوم. به همین خاطر رفتم و ولوم بلندگو رو کمتر کردم و مشغول انجام ادامه حرکات بودم که دیدم دوباره همون کار را تکرار کرد.یه لحظه ناراحت شدم ولی سریع جلوی خودمو گرفتم و با خودم گفتم که این جزء ناخواسته های منه و اگه بخوام به این موضوع توجه کنم و واکنش نشان دهم در هر صورت اتفاق خوشایندی برای من نخواهد بود و آمدم ذهنمو اینگونه برداشتم از آن مسئله که شاید گوش من خیلی حساس است و گرنه بقیه هم واکنش نشان می دادند.تازه من ایرپاد گوشمه و خیلی این صدا، نسبت به بقیه نمیتونه منو اذیت کنه. و اصلا این نشانه ایه که من تمرکز و دقت و تلاش بیشتری کنم و گوشمو تیز کنم تا بتونم صدای استاد را بشنوم. و اینگونه توجهم را از آن مسئله برداشتم. و با خودم گفتم اگر این عمل هم تکرار شود من میتوانم ساعت تمرینمو عوض کنم که راحتتر بتوانم تمرین کنم و همزمان به فایلهای استاد هم گوش کنم. اینگونه ذهنمو قانع کردم و برای ذهنم منطقی شد که از کنار مسئله باید عبور کنه و دیگه به این مسئله نپردازه. و جالبه بعد از این اتفاق روزهای بعد یا آن آقا ساعت تمرینش با من یکی نمیشد یا اگه میشد هم آن اتفاق دیگر تکرار نشد. در حالی که اگر من آدم قبلی بودم قطعآ لج می کردم و واکنش نشان می دادم وحداقل یکبار دیگر میرفتم و صدای بلندگو رو کم می کردم و ممکن بود کار به تذکر و حتی جر و بحث بکشه که ممکن بود نشه اتفاقات بعدی رو کنترل کرد.

    این اتفاق برای من تائید دوباره ای بود بر قانون و منو تشویق کرد که دائم مراقب احساساتم باشم و افسار آن را رها نکنم که کنترلش از دستم خارج شود.یا حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 44 رای:
    • -
      مهدی رجبی گفته:
      مدت عضویت: 4101 روز

      اول درود و سلام به شما آقای زرگوشی عزیز

      دوم باریک الله و احسنت به شیوه های عالی برای لبخند زدن و خندیدن و دوش اول صبح و ماشالله به تیپ و اراده ی ورزشیتون

      ایشالا هزاران سال در تندرستی و خنده و شادکامی باشید

      چقدر عالی در باشگاه موقع تمرین ذهن و حستونو کنترل کردید و چقدر عالی نتیجشو هم گرفتید

      من فکر میکنم کنترل ذهن و احساس در این مواقع برای اینکه راحت تر باشه

      بر میگرده به اینکه صبح اون روز شب روز قبل و یکی دو روز قبل در چه وضعیت ذهنی و روحی بوده باشیم

      شما از قبلش این برنامه کنترل ذهن رو به خودتون داده بودید که در اون موقع راحت تر تونستید به این ایده برسید که اینطور میشه ذهن تونو کنترل کنید وگرنه کار پر چالش تری میشد براتون

      بهرحال دمتون گرم

      ایده هاتون باحال و کاربردی بود

      یا حق

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        اسداله زرگوشی گفته:
        مدت عضویت: 1521 روز

        سلام و درود آقای رجبی عزیز

        کاملا با نظرتون موافقم. وقتی که ما عضو این سایت هستیم یعنی برای زندگی بهتر، برنامه داریم. برای همین رفتار و عملمون باید با عامه مردم متفاوت باشه.مثل راننده ای که وقتی لاستیک روی ویبره لبه جاده میره و بهمون هشدار میده که داریم از جاده منحرف میشیم،ماشینو هدایت میکنیم به مسیر درستش. در حالی که برای کسی که رانندگی بلد نیست این هشدار کمکی نخواهد کرد. و احتمال اینکه نتونه ماشینو کنترل کنه خیلی زیاد است.

        ممنونم مهدی جان بابت وقتی که گذاشتید و لطف و توجهی که داشتید. برایتان موفقیت روز افزون، سلامتی و سعادت و ثروت آرزو میکنم دپست عزیز.یا حق

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
        • -
          مهدی رجبی گفته:
          مدت عضویت: 4101 روز

          خیییلییی مثال عالی و فوق العاده ای زدید از انحراف ماشین برای کسی که رانندگی بلد نیست این هشدار کمکی بهش نمیکنه

          و اینکه برای ما و کسیکه تو این سایت کامنت میخونه و می‌نویسه و فایل میبینه و فعاله یعنی برای زندگی بهتر برنامه داره،

          آفرین خیلی عالی اشاره کردید واقعاً کیف کردم

          گفتم این جمله و مثالتونو تحسین کنم

          منم براتون زندگی سرشار از آرامش و تندرستی و ثروت دارم.

          خبرهای خوب و پیشرفت های دیگتونو دوست دارم بخونم.

          یا حق

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      خوشبخت ترینم گفته:
      مدت عضویت: 1041 روز

      سلام دوست عزیز آفرین بر شما که تونستین خودتون رو کنترل کنید من هم خیلی دارم تمرین میکنم که احساسی نشم و تصمیم نگیرم یعنی از روزی که این فایل رو گوش دادم حواسم به کوچکترین تصمیماتم هست حتی وقتی میخوام یک پیامک عادی به یه نفر بدم قشنگ فکر میکنم که آیا این پیام رو بهش بدم یا نه …موفق باشی دوست عزیز

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        اسداله زرگوشی گفته:
        مدت عضویت: 1521 روز

        سلام و درود خوشبخت عزیز

        چقدر اسم و فامیل شما قشنگه! همین توجه به اسم و فامیلتون چقد حال آدمو خوب میکنه و حس و انرژی مثبتی داره.

        باران عزیز بسیار تحسینتون میکنم که با وجود اینکه تازه به سایت پیوستی و چند روز از عضویتتون میگذره اینقدر فرکانس خوب و بالایی دارید که نه تنها هدایت شدید به خواندن کامنت ها بلکه موفق شدید کامنت هم بنویسی و از این بابت واقعآ بهتون احسنت میگم که اینگونه با تعهد و جدیت دارید روی خودتون کار می کنید. لازمه نتیجه گرفتن و رشد کردن همین تعهد کامل به آموزشهای استاده،قطعآ به زودی شاهد نتایج و موفقیت هایتان خواهیم بود.زندگی آگاهانه در هر لحظه از زندگی تنها راه کنترل ورودی های ذهنمون است . وگرنه نمیتوان افسار این ذهن چموش رو در دست گرفت و کنترلش کرد.

        ممنونم که برام نوشتی دوست عزیز، برایتان بهترینها را آرزو میکنم.یا حق

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      Life time گفته:
      مدت عضویت: 1706 روز

      سلام دوست خوبم آقای اسدالله

      تجربه شمااز کنترل ذهن برای من خیلی کار و مفیدبود

      ممنون از این که نوشتید و با ابزارسایت اون رو بولد کردید

      راستش من چند روز قبل یک اتفاقی در محل زندگیم افتاد

      همسایه طبقه بالا ، دوچرخه خریدن و چون ما همکف هستیم ، دوچرخه رو به نرده پنجره اتاق خواب ما ، قفل کرده بودن

      و شب حوالی ساعت 8 و نیم .من در حال استراحت بودم . قصد باز کردن قفل دوچرخه را داشتن و چند دفعه به شیشه پنجره ما برخورد کرد و من فردای اون روز ، اون همسایه را دیدم و خدمتشون با کلام خوب گفتم اگر ممکنه جای دیگری قفل بزنید .

      و اما بعد حس کردم این صحبت من رو به گوش افراددیگر رساندن با حالتی منفی …گویا انتظار داشتند من تحمل کنم و چیزی نگویم

      اینطور مواقع ذهن انسان هم دچار حالتی دو به شک گونه میشه گویا آدم نمیتونه تشخیص بده الان عزت نفس من هست که بخواهم از بروز اتفاقی که سبب رنج من هست پیشگیری کنم . و من با کلام خوب میتونم درخواست کنم جای دیگری وصلش کنند تا موجب اذیت ما نشه یا نه و نباید گفت

      کامنت شما به من کمک کرد بفهمم الان که من یک دفعه با کلام خوب حرفم را گفتم اما واکنشی که حس کردم منفی بوده دیگه بعد از این برای احساس خوب خودم و برای اونکه مساله منفی ای بوجود نیاد اعراض کنم و از خداوند بخواهم که من و اون فرد را در مسیر هم قرار ندهد و من همفرکانس ناخواسته هام نشم

      در زندگی ممکنه مواردی پیش بیاد و اعراض و کنترل ذهن و درواقع ذهنی که از قبل تربیتش کردیم برای اینجور مواقع به ما خیلی کمک میکنه

      و اما اینکه استاد میگن هرچی رخ میده خیریتی درش هست

      من وقتی باخودم خلوت کردم متوجه شدم و در واقع به من الهام شد که این فرد با وجودیکه درب حیاط ساختمان بسته است اما دوچرخه خودش را به میله پنجره قفل میکنه ترس از دزد داره و تو در این ترس با او مشترک هستی

      خداوند بزرگ بمن ریشه همفرکانس شدنم بااین فرد و این رخداد رو نشون داد

      واقعا شکرگزار خداوندم بخاطر این مسیر زیبا و الهی که درش هستیم

      که چقدر زیبا به ما هدایت و الهامات خود رو میرسونه

      ما باید همه چیزمون رو به خداوند بسپاریم و باور کنیم آیه ی

      و الله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین

      سپاس از کامنت خوب شما

      زیر سایه رب العالمین باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        اسداله زرگوشی گفته:
        مدت عضویت: 1521 روز

        سلام و درود فاطمه عزیز

        خیلی وقتها هست که ما خودمان را در هیاهو و اتفاقات زندگیمان گم می کنیم.و خیلی سریع سعی می کنیم به آن اتفاقات واکنش نشان بدیم.

        استاد یه جمله ای دارند که می گویند دست خداوند را نبندیم و اجازه دهیم خداوند کارهایمان را انجام دهد! حال اگر این جمله را بگذاریم کنار این باور که هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست! بهتر میتوانیم معنی جمله قبل را درک کنیم.

        خداوند در هر لحظه در حال هدایت ما است.و دارد کارهای ما را انجام می دهد به شرطی که تسلیم باشیم؛ به شرطی که مقاومت نداشته باشیم؛ به شرطی که دست خداوند را باز بگذاریم تا هدایتمان کند.

        بعنوان مثال من به سمت مقصدی با خودرویم در حال حرکتم، در مسیر یک پیرمرد با یک ماشین قدیمی جلوی من میفته و خیلی کند حرکت میکنه از نگاه من. حالا اگه من تو در و دیوار باشم مثل عامه مردم یا بوق میزنم که بکشه کنار یا تیک آف میکنم و سعی میکنم از مسیرم برش دارم. در حالی که اگه به جریان هدایت ایمان داشته باشیم و باور داشته باشیم که هیج اتفاقی، اتفاقی نمیفته آنوقت آرامیم؛ آنوقت حتی اگه عجله داشته باشیم میگیم اینو خدا فرستاده که بگه عجله نکن خبری نیست؛ عجله نکن خیریتی توش نیست؛ آروم باش و لذت ببر از مسیر و رانندگیت! مگه برای خدا کاری داشت که اون ماشینو سر راه من قرار نده؟!این تغییر نگاه است که سبب میشه ما متفاوت عمل کنیم و بیشتر از زندگیمان لذت ببریم. حالا اگه اون پیامو بگیریم و عمل کنیم متوجه میشیم که مثلا اگه سبقت می گرفتیم ممکن بود تصادفی که در مسیر افتاده برای ما رخ می داد، یا جلوتر کلی باید پشت چراغ قرمز درجا میزدیم یا اصلا اون شخصی که باهاش قرار داریم تاخیر داره و من اینجور به موقع سر قرارم میرسم و معطل نمیشم و هزار اتفاق دیگه که فقط خدا میدونه و ما از آن بی خبریم.امیدوارم تونسته باشم منظورمو انتقال بدهم.

        فاطمه عزیز من با اینکه همیشه زود زود به سایت سر میزنم و پیامها را چک میکنم ولی نمی دانم چرا متوجه پیام شما نشده ام و الان بصورت اتفاقی پیامتونو دیدم که البته میدونم اتفاقی نیست (ایموجی خنده).

        لذت بردم از نگاه توحیدیتان و درک درستی که از قوانین داشتید.ممنون که کامنتم رو خوندید و سپاس از اینکه برایم نوشتید.

        برایتان بهترینها را آرزو میکنم دوست عزیز.یا حق

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
        • -
          Life time گفته:
          مدت عضویت: 1706 روز

          سلام آقای زرگوشی

          درباره اینکه آخر پیامتون فرمودید با تاخیر پیام من را دیده اید . و حتما خیریتی هست بله من خیریت اون رو خدمتتون عرض خواهم کرد

          من در روند حرکتم و رشد (با لطف الهی ) خیلی چالش ها داشتم و این دو سه ماه اخیر هم واقعا تغییراتی رو دیدم که باعث شده بود در دو سه روز اخیر کمی از نظر کنترل ذهن به چالش کشیده بشم چون یک تغییر مدار جدی داشتم . و امروز صبح نمازم رو که خوندم . کمی تونستم با نوشتن برنامه ها و کارهایی که باید انجام بدم ذهنم رو خالی کنم و آرامش و تعادل به روحم برگرده

          همون موقع الهام شد بیام سایت و وقتی اومدم پاسخ شما رو دیدم ‌ پاسخی که لطف فرموده بودید و دقیقا ، توسط هدایت الهی ، متناسب حال من نوشته بودید

          پس این دیر دیده شدن کامنتم توسط شما هم برنامه ریزی الهی بوده

          خداروشکر و ممنونم از شما

          واقعا هرچقدر درین مسیر حرکت میکنم ، بعد از 5 سال بازم باور میکنم خالق تک تک جزییات زندگیم خودم هستم

          باید فقط برروی خودم کار کنم

          فقط خودم رو تغییر بدم و در کنارش بها دادن …و توجه بر خوبیها و زیبایی ها و به صلح رسیدن با خود و با جهان پیرامون و با تمام انسان ها حتی آنان که در ذهن گمان میکنیم هم فرکانس نیستن اما بعد که خدا هدایتمون میکنه میفهمیم که ما موظفیم وجوه مشترک منفی را بشناسیم و برطرف کنیم و اما این که ما در کنار چه افرادی باشیم تشخیصش بامانیست و باید تسلیم امر الهی باشیم و تعادل داشتن و از جاده صراط مستقیم خارج نشدن و دچار افراط و تفریط و به چپ و راست و جاده خاکی نزدن ، همگی به ما کمک میکنه که توجهمون رو بر زیبایی ها و نکات مثبت اطرافمون بزاریم تا باحس خوب و بدون رنج بردن و بدون اشتباهات جبران نشدنی بتونیم مسیر را با آرامش و آسودگی سپری کنیم

          از شما سپاسگزارم

          در پناه خدای مهربان باشید

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      محمد کرمی گفته:
      مدت عضویت: 1470 روز

      سلام به دوست عزیز و با حساس خودم

      چقدر ما شبیه هم هستیم در بیان احساساتمون ..منم دقیقا مثل شما بارها با چشمان خیس پای صحبتهای استاد نشستم و بارها بود که با دیدن یه صحنه اشک از چشمام جاری بشه ..

      بقول شما قلب ادم سیقل پیدا میکنه و بشتر مواقع از شدت احساس نزدیکی که با خدا میکنم اشک از چشمانم جاری میشه و سبک میشم ..

      خدا رو شاکرم که همچین سایتی با همچین دوستان عالی دارم که میتونه یه جاده به سمت خوشبختی و حال خوب به من هدیه بده

      موفق باشی دوست عزیزم و در کنترل ذهن با تقوا .

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        اسداله زرگوشی گفته:
        مدت عضویت: 1521 روز

        سلام و درود محمد جان عزیز

        یکی از خوبی های آموزشهای استاد و این سایت الهی اینست که ما رو با خودمان آشنا کرد!

        من قبلنا فکر میکردم من غیر طبیعیم و نباید دیگران چنین احساس های من را ببیند یا متوجه بشن. غافل از اینکه این احساسات همان تبلور خداست؛ آن اشکها همان جوشش خدا در وجودمان است؛ آن احساسات جلوه ای از نزدیکی به خداست… و چقدر اینگونه بودن طبیعی و درست تر است!

        چقدر این آگاهی ها میتواند متفاوت کنه نگاه ما را به خودمان؛ به ارزشهایمان؛ به دنیایمان و به خدایمان.

        محمد جان پروفایل قشنگتون را نگاه کردم و لذت بردم از تتوهای زیبای دستهاتون.

        ممنونم دوست خوبم که برایم نوشتی و احساس مرا در این پنجشنبه خدایی بهتر و بهتر کردی. برایتان در آغوش خدا بودن آرزو میکنم دوست عزیز. یا حق

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
        • -
          محمد کرمی گفته:
          مدت عضویت: 1470 روز

          آقای زرگوشی سلام ..

          ممنونم بابت صمیمتی که در پاسخ به من داشتین ..

          باعث شد دوباره کامنت شما بخونم و چه نکات زیبای نوشته بودین

          یاداشت برداری کردم اونای رو که باید بیشتر روشون کار کنم و گذاشتم جلو چشمام که همیشه مرورشون کنم

          تازه متوجه شدم که منم همچین نقطه ضعفی دارم که عمل و نتیجه کارام مخصوصا در قول قرارهام اصلا شبیه گفتهام و وعدهای که میدم نیست و این نقطه ضعف منه و با خودم تعهد کردم که حرفی نزنم که نتونم بهش عمل کنم و از کوچکترین مسئله صروع میکنم تا نهادینش کنم در وجودم

          نکته دومی کانون توجه منه که بهش اشاره کردین و به خودم باید بارها بگم

          محمد داری به چی توجه میکنی چیزی که میخوای یا چیزی که نمیخوای به هر چی توجه کنی قراره بیشتر بشه

          سپاسگزارم ازت دوست عزیزم

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: