عواقب تصمیمات احساسی - صفحه 8 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1120 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    متین گفته:
    مدت عضویت: 1890 روز

    به نام خدای مهربان

    اومدم دوباره کامنت بزارم چون یه چیز دیگه که الان متوجه شدم در مورد کنترل احساسات و خشممون اینه که اغلبمون فکر میکنیم اگر جلوی خودمو بگیرم و هیچی نگم فکر میکنن من بی زبونم و تو سری خورم و بازم دفعه دیگه هرجور که دوست دارن باهام رفتار میکنن .

    ولی اتفاقا کنترل خشم و ناراحتی و کلا احساسات نشون دهنده عزت نفس هست و اگر بتونیم خیلی محکم باشیم و سکوت کنیم با اعتمادبنفس نتنها دیگران برداشت نمیکنن که آدم ضعیف و توسری خوری هستیم بلکه بعدا متوجه میشن که آفرین چقدر عالی خودشو کنترل کرد و سکوت کرد و چقدر عالیتر میشه که بعد از آروم شدنمون با طرف مقابل صحبت کنیم و بگیم که رفتارش درست نبوده و یا خواسته هامونو در نهایت آرامش و عزت نفس قوی بگیم بدون اینکه اشکمون دوباره در بیاد و صدامون بلرزه .

    که این وقتی اتفاق میوفته که ما عزت نفسمون رو بالا ببریم و هواسمون به رفتارهامون باشه .

    و من اگر زمانهایی هم بوده سکوت کردم ولی اون ناراحتی همچنان در دلم مونده بود بخاطر اینکه خیلی قوی و محکم نرفتم با طرف مقابلم در مورد رفتارش صحبت کنم و مشکلاتمون رو با صحبت در نهایت آرامش حل کنیم .

    و اینکه درسته خیلیا هم هستن که در برابر توهینها و رفتار زشت بقیه سکوت میکنند ولی سکوتشون نشان دهنده ترس و بی عزت نفسیشوون هست و در نهایت اونها هم از درون له میشن و همین ها وقتی با پایینتر از خودشون باشند خیلی راحت خشمشون رو بروز میدهند و عصبانی میشن .

    که بنظرم این دوتا موضوع رو هم حتما باید یادمون باشه که سکوت از روی عزت نفس و قوی بودن با سکوت از روی ضعیف بودن و بی عزت نفسی کاملا متفاوت هست .

    و یه نکته دیگه که اخیرا در مورد همین فایلهای رایگان استاد اتفاق افتاده اینه که خیلی سریع کلی کامنت میزارن بچه ها ، من خودم کلی تعجب کردم که الان 30تا صفحه کامنت هست .

    همونقدر که استاد دارن بسرعت رشد میکنن ما شاگردها هم داریم تمام سعیمون رو میکنیم که بالاتر بریم .

    . به امید داشتن زندگی راحتتر و پر از شادی و ثروت و فراوانی برای تک تکمون.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
    • -
      محمد کرمی گفته:
      مدت عضویت: 1470 روز

      سلام آقا متین دوست عزیز من

      ممنونم بابت نکته بسیار ریز و پر از آگاهی که اسنجا بیان نمودید

      من الان تونستم فرق ببین سکوت وقتی که قدرت بیان خودمونو داریم در هنگام بی احترامی دیدن

      با سکوت وقتی که از روی بی عزت نفسی هستش رو بفهمم

      پس من وقتی سکوت میکنم در مقابل کسی که میدونم از هر لحاظ میتونم در جواب اعملش عکس العمل نشونم بدم در واقع قدرت خودمو نشون دادم و این سکوت از روی ترس و شرک قائل شدن نیست ..

      سپاسگزارم ازت دوست عزیزم ..

      نکته آخری که در مورد کامنت بچها گذاشتین و گفتین سرعت کامنت بچها چقدر بیشتر شده خیلی جالب بود

      منم با اینکه چندان توی سایت قبلا فعال نبودم این موضوع حس کردم و الان بهتر درکش میکنم که خود استاد توی 12 قدم فرمودن که حتی کامنتای بچها توی سایت هم با تکامل و بخاطر باورهای ایشون که روی خودشون کار کردن ..

      این گفته شما و حرفهای استاد منو یاد آورد که تکامل همه چیز باید طی بشه و حتی استاد با این همه آگاهای و نتیجه باز هم بصورت تکاملی داره ظرف خودشو بزرگ بزرگتر میکنه

      از خداوند طلب هدایت میکنم باشد که جزو رستگاران باشیم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    Eli گفته:
    مدت عضویت: 1661 روز

    بنام او که همواره راهنمای منه ودوستم داره وهمیشه هوامو داره

    استاد ومریم جان عزیزم ودوستان جانم سلااام وجودتونو شکروسپاس

    خدایا شکرت …انگاراین فایل دقیقا برای من بود

    چه بموقع بود این فایل…خدایا شکرت استاااد نمبدونم چطوری ازتون تشکر کنم …چرااینقدر همه چی هماهنگ وخووووبه ..تاچنددقیقه قبل ازدست خودم غمگین بودم وحس خووبی نداشتم ولی این فایل وخوندن کامنت دوستان نازنینم دلمو روشن کرد کمکم کرد که بشبنم فکر کنم به ریشه رفتارم وکلی خدارو شکرمیکنم که پاشنه اشیلمو دارم بهتر میشناسم …

    دوروز پیش یه واکتش نامناسب نسبت به مهمون ناجالبی که بشدت منفی ورو اعصابم بود نشون دادم بااینکه چندین بار خودمو کنترل کردم اعراض کردم فضامو تغییرمیدادم وموضوع صحبت روعوض میکردم.‌.. ولی بالاخره موفق شد اون اژدهای وحشی دردسرساز درونمو بکشه بیرون ….البته تا من نگاش کنمو بشناسمش واره دیگه قرارنیس مث قبل باشه ((: استادعباسمنش ویه خانواده توووحیدی رو دارم …

    خلاصه این واکنشم از چندتاباورای مخرب عمیقم نشأت میگرفت که ناخوداگاه باعث فوران خشمم شده بودوباابنکه ازین باورای مخربم خبرداشتم ولی برای تغییرش هیچ کاری نکرده بودم واون ادم درگذشته رفتارای بدی باهام داشت ولی من نادیده میگرفتم وتحمل میکردم ومیگفتم خب فامیلن دیگه این چیزا طبیعیه وپیش میادوباغیبت کردن اروم میشدم بجای اینکه همون موقعها زودترازینا بایدبخودم احترام میذاشتم و حدومرز تعیین میکردم و رفت وامدمو محدود میکردم که کار به اینجاها کشیده نشه،،،،

    همون شبش ازخدا نشونه خواستم و یه فایل فوق العاده برام اومد که استاد فرمودندوقتتون رو بذارید برای هدفتون تا وقت نکنید به این چرت وپرتها گوش کنید یا درگیربحثای الکی بشین و خیلیا خودشون اززندگیتون میرن بیرون یه سریا هم خودتون بابد حذفشون کنید و البته امروزم اومدم تو دفتر شکرگزاریم شروع کردم به نوشتن خلاف اون چیزی که بهم توهین شد مثلاداشتم میگفتم درمقابل فلان جریانات من یه تنه مجبورشدم خودمو قوی کنم وپرورش بدم واون ادم باتمسخر بهم گفت تو فکر میکنی قدرت داری ….و باهم شروع کردن به خندیدن بمن ….(من دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم ومنفجرشدم وهرچی ناراحتی ازگذشته تاالان بهش داشتمو براش شمردم…)…

    متوجه شدم من خیلی به نظراتشون وابستم وخیلی وقتا انرژی وتمرکزمو صرف ثابت کردن خودم بهشون کردم درواقع یجورایی درست میگفت واحساس وابستگی ودرماندگی داشتم والبته این باعث شده بود قدرتهای حقیقی خودمو نبینم واسیب پذیرباشم

    وایده ای که بهم الهام شد گفت بیا بنویس که قدرتمندی بادلیلم بنویس… شروع کردم به نوشتن اونم دلایل کاملا واقعی ..

    من قدرتمندم چون……

    وفکرنمیکردم واقعااینقد دلیل واسه قدرتمند بودنم پیدا کنم وبکل حالم 180درجه عوض شد والان تصمبم گرفتم هرروز بنویسم چرا قدرتمندم…چون این پاشنه اشیلمه …

    وهروقت از حرفی ناراحت میشم وخاطرات تلخ اومدن بالا توذهنم عروسی گرفتن و هی باورای مخرب تلاش کردن خودشونو اثبات کنن

    بیام شروع کنم به نوشتن خاطرات خووب ومثبت گذشتم باهمون ادمهای مورد نظر که ناراحتم کردن وتجسم تصاویر ‌خوشایند زندگیم و نوشتنشون…..الان واقعاااحالم عالیه وارومم

    ودرس عمیقتری که ازین تجربه م گرفتم اینه که من باید اول هدف اصلی واولویتهامو مشخص کنم و براساس علاقه ونیازواقعی خودِخودم نه تاییددیگران زمان و هزینه بذارم واز افراد واجتماعی که ناجالبن اعراض کنم تا مجبور نباشم درگیر اقدامات احساسی ولحظه ای بشم .. البته این پروسه خیلی زمان بردتابفهممش و پیچیدگی داشته وداره وادعا نمیکنم که حسابی درس گرفتم و درست عمل میکنم ولی خوشحالم که فهمیدم ریشه ش از نشناختن خودم واولویتهام وکمبود عزت نفسم وعدم اقدام بموقع بوده

    بنظرم خیلی از غلیانهای شدید احساسی ودردسرساز بخاطر تلمبار شدن احساسات کوچولوکوچولوییه که خیلی وقتا بهمون هشدارمیداده و لازم بوده بروز پیداکنه وکاری براش انجام بدیم ولی برای خودمون ارزش قائل نشدیم واین حسها جمع شده و تویه موقعیت استرس زامثل کوه اتشفشان میزنه بیرون

    بهتره هرچه زودتر به همون احساس ناراحتی ومعذب بودن کوچیکی که تو قلبمون حس میکتیم توجه نشون بدیم ودست به اقدامات بجا ومناسب بزنیم وگرنه طوری میشه که پشت سرهم مجبوری درگیر شرایط ناخواسته بیشتر وتجربه احساسات منفی بیشتربشی

    ،و همینطورکه استاد فرمودند ماازقبل باید خودمونو اماده وبرنامه ریزی کرده باشیم ، وگرنه حتی اگه بدونیم تصمیم وواکنش احساسی خوب نیست توشرایط سخت برنامه ریزیهای قدیمی ناخوداگاه میان بالا واوضاع رو کنترل میکنن

    وجنبه دیگه این موضوع که یکی از چالشهای بزرگ زندگیم بود این سوال بود که ندای قلب چیه؟؟؟؟ اینکه میگن به حرف دلتون گوش کنید یعنی چی ؟؟؟مگه نمیگن براساس احساس تصمیم نگیرید پس قلب نداش چجوریه؟؟؟ چی میگه که من بلدش نیستم ؟؟؟نمیتونستم تشخیص بدم تصمیمی که میخوام بگیرم احساساتمو توش دخالت بدم یانه ،چون خیلی جاها ازواکنش احساسیم اسیب خورده بودم وازطرفیم میخواستم به خودم وحسم احترام بذارم و ازخودم وارزشهام دفاع کنم ولی نمیتوتستم به احساساتم ونشونه های خدا وجهان اعتماد کنم ،،حتی تو عقل کل هم درموردش سوال پرسیده بودم وکم کم توسایت استاد عباسمنش متوجه شدم فقط اعتقاد بخدا کافی نیست قانونش رو بابد بلد باشی و.مهمترین قانون خدا احساس خوب=اتفافات خوب…وامروزبااین فایل بی نظیر بیشتر درک میکنم که وقتی حس ما اروم وخوبه که روی محور وجودمون(قلبمون) درتعادل وهماهنگی باخودمون باشیم و احساس‌ وهیجان شدید چه منفی باشه چه مثبت یعنی من ازتعادل خارج شدم وافتادم یه طرف این محور یاترازو و تصمیماتم عواقب خوبی نداره…واین تعادل ازمیزان عزت نفسم وشناخت خودم واقدام بموقع بدست میاد

    الهیی هممون همیشه حال دلمون خوووب باشه وقدرت تغییر احساسمون بیشتروبیشتز وهرلحظه باخودمون درصلح باشیم و بهترین تصمیمات رو دربهترین حالت احساسی وروحی بگیریم

    ممنوووون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  3. -
    لیلا عفت گفته:
    مدت عضویت: 2260 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    بنام خالق زیبایی ها

    سلام استاد عزیزم سلام مریم جان با عشقم سلام دوستان هم خانواده عزیزم سپاسگزار خداوندم بابت تک تک شما عزیزانم

    خدایا سپاسگزارم بابت این ارض مقدس و زیبا وپر از نعمت و ثروت آگاهی و آرامش و امنیت ونعمتم

    خدایا سپاسگزارم که هربار که فایلی رو میبینم حالا بهتر از قبل میتونم زیبایی هاشو عمیق تر ببینم و درباره شون فکر کنم و تجسم کنم

    خدایا سپاسگزارم بابت این نمای رویایی دریاچه و خانه ی زیبای روی ابش خدلیا سپاسگزارم بابت جنگل زیبا وپراز ارامش واحساس خوبش که استاد با راه رفتن اونجا لذت میبره واگاهی های ناب واز تجربیات روزمره زندگی دراختیارم قرار میده تا یاد بگیرم که چطور بهتر بتونم احساساتمو کنترل کنم و درنتیجه زندگیم تو کنترل خودم باشم بجای اینکه بعد یه تصمیم عجولانه خودمو سرزنش کنم خدایا سپاسگزارم بابت مریم جان عزیز که با عشق ودرارامش فیلم میگیره و این حس و این نعمت آگاهی رو بهم هدیه میده سپاسگزارتونم تا ابد وزندگی و تغییرات و حال خوش زندگیمو مدیون آگاهی های نابی هستم که با عشق و سخاوت در اختیارم قرار میدید

    حالا تمرین

    همیشه ادغام این بوده که بسیار آدم منطقی هستم و کمتر احساساتی میشم ویا زمان احساساتی شدنم خودمو دست خدا می سپرم تا کمکم کنه تصمیم اشتباهی نگیرم یا اینکه تصمیمی بگیرم که خطای کمتری توش هست و اینو مدیون سنین نوجوانی نوجوانیم هستم که درسهای حوزوی رو خوندم وتو بحثهای اخلاقی شرکت کردم وخیلی سعی میکردم مراقب افکار و اعمالم باشم هرچند که از زمانیکه با شمام استاد جان فهمیدم چقدر خودمو زیادی آزار میدادم ولی خداروشکر خیلی تونستم به کارهام مسلط باشم تو شرایط سخت بهترین تصمیهارو البته مناسب شرایط خودم گرفتم تک اوج سختی ها خودم میتونستم خودمو آروم کنم یادم نمیاد یا کمتر یادم میاد کسی کنارم بوده که آرامم کنه بیشتر خودم با خودم حرف میزدم بخودم نهیب میزدم که ملقب باشم که اشتباه نکنم و عکس العملی نشون ندم که بعد پشیمون بشم ولی ولی پلهای پشت سرم و خراب کنم

    خیلی وقتها شاید همیشه وقتی اتفاقی می افته اولش قاطی میکنم یهو گارد میگیرم و شاید یه داد و بیداری هم بکنم اما بعدش آروم میشه و همیشه حس میکنم یکی از درون داره کنترل میکنه و باهام حرف میزنه که آروم و منطقی رفتار کنم خدایا شکرت که هستی درونم و کنارم

    همیشه سعی کردم تو اوج عصبانیت حتی بخودم وبه دیگران فرصت بدم و سعی کنم منطقی وبا حرف مسئله مو حل کنم

    شاید بتونم به جرات بگم تا حالا تصمیم اشتباهی که خطرناک باشه و عواقب بدی داشته باشه نگرفتم

    اما احساسات هیجانی خوب و داشتم وبعد جو میگیرتم گاهی البته خداروشکر ولی وقتی میفهمم اشتباه کردم جلوشو میگیرم کنم الهی هم الان دیگه ندارم که بگم آقا اشتباه کردم جو گیر شدم حتی اگه مسخره بشم اما حال خوبم برام مهمه

    فقط خیلی دوست دارم مواقعی که یه اتفاق از پیش تعیین نشده پیش میاد بتونم همون قاطی اولیه رو هم کم وکمترش کنم از وقتی شما استاد جان خیلی بهتر شدم اما دوست دارم بهتر بشم جوری که اصلا عکس العمل خاصی حتی همین دادوبیدادهای کوچولو روهم نداشته باشم هرچند که گاهی فک میکنم لازمه انگارتو شرایطی یه قاطی بکنی که کسی باورش اجازه انجام رفتاری رو تو زندگیم نده البته شایدم این طرز فکرم ماله اینه که هنوز قدرت خلق کنندگیمو خیلی کامل باورش نکردم که انشالله با طی مراحل تکامل اینم بهتر درکش میکنم که دیگه همون هیجاناتی کوچولو روهم بتونم کنترلش کنم. سپاسگزارم آشنا. جان که اینروزها فایلهای زیبا و جدید میارید که کلی بهتر از قبل دارم ازشون لذت میبرم و کیف میکنم چون دارم حس میکنم که ندارم رفته بالاتر که بهتر متوجه میشم یا میتونم واسه شون کامنت بزارم الهی شکرت

    در پناه الله یکتا شاد و درآرامش و ثروتمند باشید خانواده ی عزیز وتوحیدی من

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
  4. -
    مائده کردی گفته:
    مدت عضویت: 2767 روز

    به نام فرمانروای آسمان ها و زمین

    به نام خدایی که وعده فزونی می‌دهد

    به نام خدایی که وعده اش حق است…

    و از کجای این احساس درونی ام بگویم که لحظه به لحظه دارد فریاد می‌کشد…

    خدای من

    از زمانی که خاطرم هست فایل هایی که استاد میزاشتیین عجیب همزمانی داشت با زندگی حال حاضرم و تصمیمات آن

    و چقد به خاطر همین فایل ها شکرگزار خداوند هستم

    و چقد شکرگزار و سپاسگزار وجود شما هستم

    وجودی سرشار توحیدی

    وجودی سرشار از الهامات رب یکتا

    خدای من شکرت…

    زبانم قدرت وصف این حجم از قدرت را ندارد

    و اما قلبم فریاد سر می‌کشد که آن چه را میخواهی اینجاست نه جای دیگر …

    خدای من شکرت:)

    عواقب تصمیمات احساسی:::::::::

    تا به امروز نمیدونستم تصمیمی که میخواستیم بگیریم نشات گرفته از احساسم بود

    و اگر خداوند و هدایت های الله نبود قطعا

    فان مع العسر یسری نبود

    جیزی فرای سختی بر ما می‌گذشت

    که همش از تقلید کورکورانه از آگاهی هاست و نداشتن آگاهی های لازم….

    دقیقا دو روز قبل از 13بدر تصمیم میگیریم بریم تهران منو هدیه خیلی هدایتی

    طوری که تصمیم بر این بود قدم های اول استقلال و مستقل بودمونو برداریم و خودمونو به حساب به جهان نشون بدیم که میخوایم مهاجرت کنیم و این داستانا

    و خداوند هم مسبرشو برامون هموار کرد

    و ما با داییم همسفر تهران شدیم

    کاملا رایگان هزینه سفر برامون اوکی شد

    و اینجا گفتیم که خب چون هزینه سفر رایگان اوکی شده پس راه و مسیر درستی در پیش داریم

    …………..

    11فروردین ساعت 9 شب تهران هستیم خونه دایی

    خب برنامه از این قراره که 14ام که همه جا باز میشه بریم دنبال باشگاه بگردیم و اطلاعات کسب کنیم

    خب نگفته بودم که ما کی هستیم

    (من مائده 24ساله و هدیه خواهرم 19ساله)

    هردو مربی رقص یا همون دنس خودمون هستیم

    و برای کسب آگاهی و دیدار با مربی های دیگه و از این طور برنامه ها راهی این سفر شدیم

    بگذریم……

    13ام فروردین دقیقا بعدازظهر میتیتنگی که با یکی از مربی های رقص داشتیم با مترو مسیرو ادامه دادیم برای اولین بار همه جی داشت تجربه می‌شد

    منو هدیه تنها دوتایی توی یه شهر غریب

    و تجربه هایی که توی داستان ما جایی پیدا کردن و جقد شیرین و دوسداشتنی

    خدای من شکرت…..

    همه چی از اون شب شروع شد

    ملاقات ما با مربی رقص همانا و فکر کردن به یک تصمیم جدی یعنی موندن در تهران همانا

    بعد از جلسه

    دوتایی توی کوچه های فلسطین داشتیم میاده روی میکردیم که برسیم ایستگاه مترو

    و خیلی تعجب‌آور بود که داشتیم راجب موندن و مهاجرت کردن حرف میزدیم چیزی که تا اون لحظه نبود و داشت ایجاد می‌شد اما سر چی ما خودمون هم نمیدونستم

    اما ماجرا ادامه داره

    میخوام از کج فهمی ها و تقلید های کورکورانه ای حرف بزنم که ترمز ذهنی بزرگی ایجاد کرده بود برای رشدمون

    برای حر‌کت کردنمون

    برای خیلی از تصمیم هایی که میتونستیم بگیریم ولی …..

    سوار مترو شدیم و اومدیم خونه

    دفترای شکرگزاریمونو مثل همیشه که همه جا با خودمون می‌بریم برداشتیم و شروع ‌کردیم به نوشتن فانوس شب و نکات مثبتی که اتفاق افتاده بود

    یکی من گفتم یکی هدیه

    که چقد تهران بزرگه چقد جای رشد داره

    چقد میشه اینجا زود رشد کرد

    جقد خفنه

    خدای من

    چقد لاکچری چقد لوکس

    چقد فراوانی چقد نعمت چقد برکت

    چقد آدم های خوبی داره

    چقد آزادی داره

    چقد مردم آزادن چقد میشه اینجا راحت رشد کرد

    چون حرفه ما جوریه که باید آزادتر باشیم

    پس اینجا میتونه جای خوبی باسه برای رشد

    اره مائده اره هدیه

    بمونیم مهاجرت کنیم الان که فرصت خوبی برامون پیش اومده دنبال کار بگردیم و رشد کنیم

    اره بابا میتونیم از پسش بر بیایم

    مگه لستاد با یک جمدون مهاجرت نکرد

    مگه لستاد وقتی اومد تهران چیزی داشت

    مگه لستاد نشست فکر کنه قراره چه اتفاقایی پیش بیاد براش

    پس فدصت خوبیه ازش استفاده کنیم

    اینجا کلی فرصت برای پولسازی هست

    میدونی چقد درامدمون رشد میکنه

    میدونی ماهیانه چقد درادمون میشه

    اره میریم توی باشگاه ها کار میکنیم

    اشکال نداره پول کمتری اولش در میاریم

    اولشه بابا راه میوفتیم وووووو

    و

    و

    و

    و

    هزارو یک از این حرفای به حساب درست و قانونی

    حرفای به حساب قانونی دقت کنید

    ینی بهدحساب خودمون مهاجرت اینه ک باید اینجوری تصمیم گرفت

    و باید مثل استاد حرکت کرد

    مثل استاد اینجکری کرد

    مثل استاد

    مثل استاد…….

    کل حرفایی که بین منو هدیه ردو بدل می‌شد از این جنس بود

    مگه لستاد این کارو نکرد

    مگه استاد اون کارو نکرد

    مگه لستاد با یه چمدون و با دو تا بچه حرکت نکرد

    مگه‌ مگه مگه …….

    بله درسته و هزارتا از این توجیه کردنای خوشگل و مامانی و شیک که قشنگ داشت مارو عوض اینکه به مسیر درست هدایت کنه

    داشتیم یه راس میوفتادیم توی دره

    دره ای که حاصل اعمال و افکار ناشیانه ما و ناآگاهی و عدم درک درست از قوانین هست

    می‌شد توش همه چی پیدا کرد!!!

    مقایسه

    احساسی تصمیم گرفتن

    عجله و و و و

    وقتی که همه دور دورامونو زدیم

    وقتی که کار توی باشگاهای اکباتان پیدا کردیم که از فرداش باید میرفتیم

    چون رفته بودیم رقصیده بودیم و وقتی مارو دیدن گفتن میخوایم مربی از فردا شروع به کار کنید

    و ما هم کلی خوشحال که آخ جون گار پیدا کردیم

    دیدی مسیر درسته دیدی باید بمونیم و دوباره و دوباره از این حرفای امیدوار کننده

    درست زمانی که ما رفتیم توی باشگاه و مدیریت باشگاه مارو انتخاب کرد و گفت روزای فرد باشکاه دست شماست میتونید بیاین جذب مخاطب داشته باشید و ویدئویی میخواین بگیدیو میتونید بگیرین

    (خیلی شیک و مجلسی حتی برامون کار هم پیدا شد)

    و اما درست زمانی که اینجوری عزتمندانه کار اوکی شد برامون

    کیش و مات

    همه چی بهم ریخت

    اما ینی چی؟!!!!!!!!!!!!

    میگم بهتون….

    وقتی که از خوشحالی زیاد اومدیم خونه دایی و شبش با مامان صحبت کردیم که اره کار برامون اوکی شد و باید از فردا بریم و اینا

    مامان هم کلی خوشحال شد و حتی اشک ذوق ریخت دورش بگردم

    چون صبحش بهم تکست داده بود ساعت 6صبح که مائده من از دیشب بیدارم و دارم به شما فکر میکنم

    بیدار شدین بهم زنگ بزن میخوام‌باهات حرف بزنم ایده خیلی خوبی به ذهنم زده بهتون بگم

    منم صبح به محض اینکه بیدار شدم با مامان تماس گرفتم و گفتم بگو جان دلم

    گفت از دیشب خواب به چشام نیومده

    تا 6 صبح بیدار بودم و داشتم به شما دوتا فکر میکردم به اینکه مائده تا الان هر چی گفته براش لافاق افتاده

    به اینکه مائده چقد میگفت من میرم تهران و الان رفته اونجاس و باباش حتی بهش یه کلمه نگفت

    به اینکه مائده چقد راحت داره کاراش براش اتفاق میوفته چقد راحت داره به خواسته هاش میدسه

    …..

    مامان همه اینارو داشت با گریه پشت تلفن برای من می‌گفت و منی که قلبم توی دهنم بود که چقد مامان این مدت به من و کارام توجه داشته

    چقد دقت داشته به حرفا و کارایی که میکردم

    با اینکه من از خواسته هام جلوش میگفتم و بعدش قانونو میگفتم و اونم دلش رام شده بود

    و اینجاست که خداوند دل ها را نرم می‌کند

    هم دل بابارو که چقد راحت سفر کردیم

    سفری که تا به اون روز اتفاق نیوفتاده بود و ما تنهایی هیچ وقت جایی نرفته بودیم ینی اجازه نداشتیم

    البته که من تکلملمو طی کرده بودم تا حدودی برای سفر

    به هر روی…

    حرفای مامان که اره توی شهر کوچیک نمیشه رشد کرد و توی تهران جای رشد هست و این فرصت و از دست ندین و بمونید و من باباتونو اوکی میکنم و از این دست افکار محدود که از فیها خالدون سوفلا ریشه داشته

    حرفای مامان همانا و گرفتن تصمیم ما همانا

    و اما….

    صبح بعد از بیداری داشتم کامنت میخوندم که خیلی اتفاقی زن داییم اومد جلوم نشست و گفت چه خبر مائده چیکارا می‌کنید

    و منم با چهره ای پر از ذوق و شوق که اره زن دایی کار پیدا کردیم و به امید خدا و هزارتا انشاا… گفتن که نتیجش این باشه ما میخوایم بتونیم یه مدت پیشتون

    اما زن دایی نزاشت حرف من تموم یشه و گفت مائده جون اینو باید با داییتون مطرح کنید خیلی رک حال کردم به ولله اینقد رک داشت حرف می‌زد

    تصمیم ما این نبود کخ برای همیشه پیششون باشیم

    ما بهدحساب گفتیم یکی دو ماه باشیم

    بعدش گه داریم کار میکنیم میریم یه خوابگاهی جایی

    اینطورا تصمیم این بود

    که بعدش متوجه شدم دقیقا شبی که از خدا هدایت خواستم و بهش گفتم خدایا بهم بگو اگه قراره بمونیم واضح و روشن به من بگو

    من نمیفهممم من نمیدونم تو میدونی تو آگاهی

    تو قدرتمندی تو توانایی

    تو به من بگو و انجامش بده

    تو بزرگی من هیچی نیستم

    واضح راه و بهم بگو تا بفهمم طوری گه بفهمم

    نوشته بودم شبش اینو و از خداوند هدایت خواستم

    تا لینکه صبح ااین حرفارو از زن دایی شنیدم

    که خب متاسفانه ما نمیتونستیم اونجا بمونیم به دلایلی

    که دلایلی هم آورد برامون خیلی جالب بود

    عجیب جالب بود

    میدونید انگار خدا به هر نحوی میخواست بگه

    بفهم مائده بفهم که نمیخوام بمونید

    نمیخوام ایمجا بمونید

    اینجا جای شما نیست

    جایی که سختی باشه

    راهی که سختی باشه راه شما نیست

    ینی دلیلش اینقد مسخره بود که با خودم گفتم

    خدایا ینی چی اخه

    چی میخوای بگی بهمون …..

    خلاصه دیگه اول صبحی جوری نشونه خورد تو صورتم که خدادگفت اینم یکی از اون مشتایی که میزنی توی صورت مردم(من رزمی کارم)

    :)))

    از همونجا نشونه هازو دنبال کردیم و صبح بعد از صبحانه از خونه زدیم بیرون

    حیرون بودیم تصمیم و دیروز گرفتیم

    کار پیدا شده بود

    از فرداش باید میرفتیم سرکار باشگاه

    امروز با بزرگترین نشونه صبح و شروعش کردیم

    ………..

    سوار مترو شدیم سمت اکباتان

    همینجوری راه رفتیم و قدم زدیم و حرف زدیم

    از همه چی حرف زدیم

    تمام ابعاد قانون و کشیدم وسط

    ولی منو هدیه با هم سر قانون به تضاد می‌خوردیم

    قانونی که یکیه ثابته

    اما ما نمیتونستیم به یک نتیجه مشترک برسیم

    من میگفتم باید برگردیم

    هدیه میگفت نه باید خودمونو به جهان نشون بدیم

    دیگه نزدیکاش بود که هردومون جدا بشیم

    من برگردم و هدیه بمونه

    که به لطف الله مهربان بازم مقاومت هارو آوردیم پایین و نشونه هارو دنبال کردیم….

    ●●●نتیجه گیری:::

    برای هیچ کدوم از رفتارها و عملکردی که داشتیم فکر نکردیم و فقط حرکت کردیم نتیجش این شد که سر احساسی تصمیم گرفتنمون میخواستیم مسیری که میتونیم توی شهر خودمون خیلی راحت طی کنیم و به راحتی بریم جلو به سختی و فلاکت و بدبختی ببریمش جلو

    همه چی انتخاب خودمون بود

    اینجا ما باید انتخاب میکردیم که برگردیم حداقل با دست پر نه اینکه هیچی توی حسابمون نداشته باشیم و بخوایم سر یه حرف مامان و چارتا آدم و چار تا چیز دیدن اونجا بگیم میخوایم بمونیم دیکه

    اینجا مسیر مسیره رشده

    چون اینجا آزادی داره و شهر خودمون نداره

    چون اینجا فراوانی داره و و و

    از این تصمیم احساسی تر نمیتونست باشه

    اینکه بخوایم خودمونو با استاد مقایسه کنیم

    اینکه بخوایم دقیقا قدمایی که استاد برداشته برداریم

    لینکه بخوایم موازی کاری با زندگی استاد بریم جلو

    دریغ از اینکه ما حتی منطق های استاد و زندگی ایشونو بدونیم

    دریغ از اینکه ما بدونیم ریشه های این طندگی چی بوده که بعد داریم بر اساس تقلید از زندگی ایشون طبق

    تصمیماتی که گرفتن و ما هم شنیدیم

    قدم برداریم و از چاله بیوفتیم توی چاهی به عمق شونصد متر :)

    عدم درک درست از قوانین

    مثلا من که میخوام کارمو توی شهر خودم ببرم جلو خب از همینجا شروع میکنم

    در صورتی که تو توی شهر خودت با محدودیت های فکری که ایجاد کردی با ترمز هایی که ایجاد گردی نتونستی رشد کنی

    ترمزی شامل : شهر من کوچیکه نیمشه توش رشد کرد

    بعد توی شهر خودت رشد نکرده باشی

    به درآمد بالا نرسیده باشی

    بخوای شهرتو عوض کنی که چی؟؟؟

    درامدت رشد کنه؟!

    کور خوندی

    وقتی نتونستی توی شهر خودت به درآمد خوب برسی چطور میخوای با تغییر لوکیشنت به درآمد برسی

    میخوای اسغالارو زیر فرش کنی

    میخوای تکامل و روش ماله بکشی

    میخوای بزنی زیر همه چیزی که تا الان یاد گرفتی

    میخوای دو دستی خودتو بندازی توی دره

    انتخاب با تویه

    کدوم مسیر و انتخاب کنی؟!

    عدم درک درست از قوانین داشت اینجوری می‌کرد باهامون جوری که زده بود به سرمون که حتی اگه جا و مکان هم نداشته باشیم تو خیابون و مترو بخوابیم

    در صورتی که توی شهر خودمون

    هیچکس بهمون هیچکاری نداشته

    نعمات خداوند ریخته

    خونه ماشین مامان بابا

    مسیر راحت برای رشد کردن

    هیچکس جلومون نبود و مانعمون نمیشد برای رشد

    ققط ما داشتیم لقمهه رو دور سر خودمون میچچرخوندیم

    ذاته انسانه دیگه دوس داره همه چیو سختش گنه

    ……………..

    عواقب تصمیمات احساسی

    مارو نتنها از مسیر درست دور میککنع بلکه همه چیو محدود میکنه و از زیر صفر هم به زیر خط صفر سوفلا میریم طوری که اندازه عمرت تلاش کنی تازه بتونی به صفر برسی…..

    عواقب تصمیمات احساسی

    ناممکن ترین نتیجه ای هست که میشه بهش فکر کرد

    اونم توسط انتخاب های خودمون

    و اما وقتی توی اون شرایط حساس کنونی تصمیم نگرفتیم چه پاداش هایی نصیبمون شد

    بریم که از پاداش های این تصمیم درست

    پاداش‌های پایین آوردن مقاومت ها

    پاداش های فکر کردن به هر تصمیمی

    اینجاش قشنگه….

    وفتی که تصمیم گرفتیم از تهران برگردیم

    دو هفته بود که نبودیم

    وقتی برگشتیم وحشی تر شده بودم که توی مسیرم ادامه بدم و اما زمانی که به الهامات خداوند گوش دل می‌سپاری….

    چه ها برات میکنه

    …………

    وقتی که منو هدیه تصمیم گرفتیم که دوتایی توی زمینه دنس فعالیت کنیم

    از خدا خواسته بودیم که سالن از خودمون داشته باشیم

    رایگان باشه

    کفش سرامیک باشه

    همه چی داشته باشه

    با تمام امکانات

    در واقع یه خونه طوری باشه

    این خواسته پارسال شکل گرفته بود که دوتایی باهم بتونیم توی شهر خودمون اول مستقل بشیم

    بتونیم از خرج و مخارج خودمون بربیایم به تنهایی توی شهر خودمون بعد بخوایم مهاجرت کنیم

    (انگار تمام این حرفارو یادم رفته بود که باید اول توی شهر خودم بتونم از پس خودم بربیام بعد ادعا کنم که میتونم مهاجرت کنم )

    اره دیگه این خواستمون بود

    خدای من خدای من خدای من

    بزگترین موفقیتی که امسال بدست آوردیم بعد از اون ماجرای شیرین و مهیج

    این هست که الان یه سالن 50متری از خودمون دازیم

    در واقع یه خونه است که به طور معجزه وار این خونه به دست ما رسید

    و همه چیزش هم رایگانه

    دوبلکس هست که طبقه پایینشو منو هدیه سالنش کردیم خصوصی برای خودمون

    ایینه نصب کردیم جیگر اینقد ناز شده که خدای من شکرت:)

    گلدون براش گرفتیم

    و دقیقا همونطوری کخ درخواستشو به جهان داده بودیم

    کفش سرامیک هست و تمییز و طبقه بالاش همه‌چی داره

    تخت خواب داره برای زمان هایی که ما نیاز به استارحت داریم

    و خب فواید این تصمیم

    این بود که علاوه بر اینکه الان سالن از خودمون داریم حتی ما اجاره نمیدیم

    رهن هم ندادیم همه چی رایگان هست

    وداریم استفاده می‌کنیم

    تا قبل از اینکه بریم تهران این شرایط نبود

    این نتایج نبود

    این پاداش ها نبود

    این استقلال نبود

    الان کاملا مستقل هستیم منو هدیه

    و صبح میزنیم بیرون

    شب میایم خونه

    و خدای من از خانوادم بگم براتون

    نرم می‌کند دل ها را

    بابا و مامان طوری شدن که خودشون میگن چی نیاز دارید براتون بگیریم

    خدای من شکرت

    از لحاط خورد و خوراک چقد هوامونو دارند

    یه جوری دارم میگم که انگار بابا هوای مارو نداشت

    در واقع بزارید اینجوری بگم

    بابا هوامونو داشت ولی ما نمی‌خواستیم ببینیم

    و نمی‌خواستیم قبول کنیم

    فقط داستان منم منم بود

    که ما میخوایم خودمون رشد کنیم

    خودمون به فلان درآمد برسیم

    خودمون خودمون ……

    در صورتی که الان تلاش های ما روز به روز داره بیشتر میشه و خانواده به طرز عجیبی از بعد از برگشت ما

    همه جی فرق ‌کرده

    انگار جلد خونوادم تغییر داده شده…..

    دوس داشتم اینارو بنویسم و ردپایی داشته باشم از خودم

    و خیلی نتایج دیگه و کارای دیگه همم هست که دارم میکنم و آروم آروم به امید خدا اونارو هم ثبت میکنم

    فقط میخوام بلند فریاد بزنم و بگم

    استاد عزیزم و مری جان دلم

    شما دو نفر بی نظیرید شما دستان خداوند هستین

    دستان پر قدرت خداوند

    دو دست خداوند بر شما نهادینه شده

    سپاسگزارم از اینکه اینقدر با عشق برامون فایل تهیه میکنید

    و میخوام فریاد بزنم و با اشک ذوقی که دارم مینویسم

    بگم استاد عاشقتم

    و مرسی مرسی مرسی

    خداوندا شکرگزارت هستم که باری دگر فرصت نوشتن به من دادی الهی شکر

    دوستون دارم:)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
    • -
      محمد حسین تجلی گفته:
      مدت عضویت: 2479 روز

      به نام خداوند مهربانی ها

      سلام به شما دوست عزیزم مائده خانم عزیز

      امیدوارم همین الان که داری این دیدگاه من رو می خوانی حال دلت عالی باشه

      چقدر این دیدگاه شما زیبا و تاثیر گذار بود

      یه بیوگرافی کوچیک از خودم بدهم

      من محمد حسینم

      متولد 74

      الام که دارم این دیدگاه رو می نویسم حدوداً 4 الی 5 سالی هست که کارشناس مشاور املاک در شهر قم مشغول هستم

      کارشناسی تو مشاور املاک یه جورایی کارمندی به حساب میاد ولی آزادی های شما بیشتره و البته حقوق ثابت دریافت نمی کنی بلکه درصد میگیری :)

      از حدود یک سال پیش فهمیدم که چقدر عاشق عکاسیم

      و چقدر در این زمینه با استعدادم

      کلاً روحیه هنری دارم و کم‌کم متوجه شدم این همون رسالته منه همون چیزی که عاشقشم

      یک بار پارسال از اردیبهشت تا شهریور اقدام کردم برای استارت کسب و کار عکاسی ولی مسیری که رفتم کاملاً اشتباه و یه جورایی توهمی بیش نبود!!

      اشکالی نداره در طی اون چهار ماه که از مشاور املاک خارج شدم و دوباره برگشتم مشاور املاک درس های بی نهایت ارزشمندی یاد گرفتم

      خب حالا می خواهم بگم چه اقدامات عملی ای تقریبا از اسفند سال پیش تا الان انجام دادم برای رسیدن به دوربین و استارت کسب و کار شخصیم

      اول از همه تصمیم گرفتم خیلی مصمم آروم آروم بدهی هامو بدهم تا صفر بشن

      الان که دارم صحبت می کنم به لطف تقریبا یک سوم بدهی ها رو پرداخت کردم

      حدوداً دو هفته ای هستش که شروع کردم به دوباره آموزش دیدن و مطالعه کردن در حوزه عکاسی و مسایل جانبی این کسب و کار

      من پارسال هم خیلی مطالعه کردم خیلی چیزها هم یاد گرفتم و خیلی هم اعتماد به نفسم رفت بالاتر که آقا من از پسش بر میام:)

      حالا دوباره شروع کردم ولی اینبار به یه سری آموزش های شیرین تر و با کیفیت تر و کلاً بهتر هدایت شدم

      در کنار کسب و کارم یعنی املاک روی باورهایم (به صورت لیزری دوره عزت نفس) کار می کنم

      در زمینه عکاسی هم مطالعه می کنم

      تو وب سایت علی بابا مگ راجع به طبیعت و شهر های سگفت انگیز ایران هم مطالعه می کنم

      آخه من عاشق طبیعت گردی ام:)

      یه سری جمله تأکیدی هم برای خودم درست کردم که گاهی وقتا زمزمه می کنم

      توی آینه با لبخند به چشم های خودم نگاه می کنم میگم

      گاهی وقتا زیر دوش آب چون معمولاً با آب سرد دوش میگیرم شنیدش لذت اون لحظات رو بیشتر می کنه

      مثلاً یکیش اینه:

      من یه عکاس فوق‌العاده ام من میرم با ماشین کل ایران رو می گردم عکاسی می کنم ارزش خلق می کنم و ثروتمند میشم

      دوربین مد نظرم رو انتخاب کردم و به وضوح رسیده ام در مورد خواسته ام

      به همین خاطر دیگه اصلا راحغ به دوربین های دیگه مطالعه نمی کنم ویدیو هم در موردشون نمی بینم چون نمی خواهم دو دل بشم

      فقط در‌مورد سبک های عکاسی انواع لنز ها و کلاً هر چی که در مورد عکاسی باشه می خوانم

      تازه مطالب هم گلچین می کنم

      یعنی با توجه به استانداردهای خودم و اینکه چه وب سایت هایی یوتیوبر هایی مثبت اندیش تر هستند و مطالب اون ها حس بهتری بهم میده انتخاب می کنم که کجا باشم و چه چیزهایی مطالعه کنم

      100 تا هدف هم انتخاب نکردم

      فعلاً در زمینه مسائل مالی بالاترین اولویتم رو گذاشتم به استقلال رسیدن

      منظورم از مستقل شدن در این مرحله رسیدن به نقطه آزادیه‌ یعنی دیگه هیچی بدهی نداشته باشم

      و ایمان دارم که وقتی به اونجا برسم درهایی برایم باز میشه و ایده هایی به خاطر آرامش ذهنیم بهم الهام میشه که الان فکرش هم نمی کنم

      و ایمان دارم که رشد مالی من سرعتش و حجمش بیشتر و بیشتر میشه

      چون قبلاً هم یه بار این کار رو انجام دادم و تجربه اش رو دارم

      تو تلگرام چند تا کانال درست کردم

      و موضوعات مرتبط به عکاسی رو اونجا قرار میدهم تا به صورت دسته بندی شده آموزش هامو داشته باشم (همین آموزش های رایگان ویدیو یا متنی که این روز ها استفاده می کنم) میدونم یه سری هاشون در آینده هک خیلی بهم کمک می کنند

      من از پارسال تا حالا که این موبایل رو گرفتم بیشتر از 2000 تا عکس انداختم که البته خیلی هاشونم پاک کردم

      اون هایی که خیلی زیبا هستند رو بارها و بارها میرم می‌بینم لذت می‌برم و خودم رو تحسین می کنم

      خلاصه خیلی اقدامات ریز و درشت دیگه هم انجام دادم و انجام میدهم

      حالا این ها رو اینجا نوشتم که هم مکتوب بشه برای خودم و هم زمانی که دوربینم رو خریدم و یه سری اتفاقات فوق‌العاده تر برایم افتاد بیام و دوباره برای شما بنویسم و خوشحالتون کنم

      امروز به صورت کاملاً هدایتی، هدایت شدم به این دیدگاه شما

      یعنی می توانم قسم بخورم که اصلاً اتفاقی نبود!!

      من یه سری سوال ها داشتم

      یه سری شک و تردید ها داشتم

      که خداوند

      توسط دست مهربونش یعنی مائده خانم بهم پاسخ داد

      واقعاً ازتون ممنونم

      خیلی زیبا و روان نوشته بودید

      بهتون تبریک میگم به خاطر اعتماد به نفس بالایی که دارید و اینقدر راحت خود افشایی می کنید

      من خودم فعلا این اعتماد به نفس رو ندارم که اینقدر راحت حتی فقط برای خودم بنویسم تا بتوانم درس هامو از اشتباهاتی که داشتم یاد بگیرم و دیگه اون مسیرها رو تکرار نکنم

      ولی

      انصافاً شما خیلی قشنگ و روراست نوشته بودی

      ماشاالله واقعاً دمتون کرم

      بهتون تبریک میگم به خاطر درک فوق‌العاده ای که از قانون داشتید و اینقدر خوب زبان هدایت خداوند رو فهمیدید و وقتی برگشتید شهر خودتون دیگه با تعهد و استمرار روی مسیر درست ایستادید

      واقعاً آفرین

      بهتون تبریک میگم که ایمان خودتون رو به خداوند نشون دادید و خداوند هم اینقدر زیبا هدایتتون کرده به مسیری که الان خودتون سالن دوبلکس دارید بدون پرداخت کرایه و رهن واقعاً عالیه

      این قسمت های آخر صحبت های شما منو یاد فایل انداخت که امروز صبح گوش میدادم

      گفتگو با دوستان در‌ کلاب هوس قسمت 5 ، بخش سومش که استاد با آقا بهنام عزیز صحبت می کرد از دقیقه 21 به بعد

      صحبت های شما منو یاد حرفای استاد بعد از گوش دادن به حرفای بهنام انداخت

      واقعاً سپاسگزارم و براتون بهترین ها رو آرزو می منم

      در پناه الله مهربانی ها باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        مائده کردی گفته:
        مدت عضویت: 2767 روز

        سلام سلام سلام به محمد حسین عزیز و توحیدی

        امیدوارم که حال دلت عالی یاشه پسر و الان که داری کامنت منو میخونی خیلی نتایج دستت داری

        شاید باورت نشه اما من تازه دیشب کامنت شمارو دیدم که در پاسخ به من نوشته بودی و زمانی که دیدم برگام ریخت که چرا همون موقع ندیدم

        قطعا ما در زمان مناسب هستیم رفیق

        و اما میخوام تحسینت کنم که با چنان ذوقی رفتی سراغ علاقت و چقد لذا میبرم کسی میاد جلوم میشینه میگه علاقمو پیدا کردم چقد شکرگزار خداوند میشم که مسیر علاقشو و اهدافشو پیدا کرده

        آخه این یک مورد یکی از بزرگترین مهبت های خداوند است که کسی علاقشو و رسالتشو پیدا کنه

        خلاصه اینکه محمد حسین رفیق هم فرکلنسی تحسین ها داری

        زیادای سوفلا این تیکه کلامه منه:))

        و اما شما داری روی عزت نفس کار میکنی چیزی که پاشنه آشیل ترینه و عجیب پرتت میکنه به سمت رشد و موفقیت

        و منم دوباره لستارتشو زدم و الان توی دور دوم فایل چهارم هستم

        و خیلی لیزری دارم روش کار میکنم

        عزت نفس همه چیزه

        عزت نفس مسیره رشده

        مسیر نوفقیت

        عزت نفس توحیده

        اصن با هیچی قابل قیاس نیست

        خداوندو شکرگزارم که هدایت شدی به این دوره گوهربار

        اومدی توی کامنت از یه سری شک و تردید ها گفتی

        ببین فقط یه چیزی بگم بهت

        هر چیزی که مسبب شک و تردید شدی بدون که باید واردش بشی

        همین و تمام

        وقتی میری توش تازه میفهمی داستان از چه قرار بوده

        یا انجامش میدی تا آخر

        یا رهاش میکنی و کلی تجربه کسب کردی …

        منم خیلی شغل ها و حرفه ها عوض کردم و الان به خودم قول دادم باید بمونم توی این حرفه و توش به موفقیت برسم و عزت نفس و به خودم نشون بدم

        یه چیزی استاد میگه که من عاشقشم

        میگه دنبال کاری نگرد که بهت ثروت بده

        دنبال باورهایی بگرد که قراره تورو از اون کار ثروتمند کنه….

        در پناه الله یکتا باشی:)

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      اسداله زرگوشی گفته:
      مدت عضویت: 1521 روز

      سلام و درود مائده عزیز

      چقد درس گرفتم از کامنتت، چقدر تحسینت میکنم بابت درک عمیقی که از قوانین دریافت کردی، چقد زیبا به الهامات پ نشانه های خداوند توجه کردی، چقدر برام درس داشت در اون فضای احساسی،قانون رو ملاک تصمیمت قرار دادی.آفرین به تو دختر ،احسنت به شما برا ی ارتباط قشنگی که با خداوند داری!

      من هم کردم و حرفاتو درک میکنم. ولی همه این محدودیتها مال عوام است که به این باورهای غلط دامن زدن تا حرکت نکنیم. تا عمل نکنیم. تا عقب افتادگی و نتیجه نگرفتنمان را بندازیم گردن دولت و حکومت و دیگران! در حالی که همه ما به یک اندازه به خداوند نزدیک هستیم و خداوند ما رو خالق زندگیمان خلق کرده!

      خوشحالم لذت تسلیم بودن رو چشیدی، خوشحالم براتون که پاداش تسلیم بودن رو دریافت کردی،آرزو میکنم در هر روز خداوند در این مسیر زیبا هدایتتون کنه و هر روز درهای بیشتری از نعمت و ثروت به رویتان باز کنه.

      این کامنت رو از ارتفاعات روستای گردشگری طولاب و در یک لوکیشن زیبا که هر دم شکر خداوند را بخاطرش بجا آوردم و در کنار چشمه خروشان و بهشتی ای که از دل کوه می جوشد و صدای غرش مانندی تولید میکند و آب گوارایی رو می دهد که باغهای زیر دست رو آبیاری می کند و آبش بقدری سرد است که نمیتوان 10 ثانیه دست یا پاتو توش نگه داری در حالی که دیروز و امروز بخاطر گرمی هوا کشور تعطیل شده است.این احساس خوب و زیبا تقدیم شما و هدیه جان و همه عزیزانی که این کامنت رو میخونند.بماند یادگار،یا حق

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        مائده کردی گفته:
        مدت عضویت: 2767 روز

        الله و اکبر الله و اکبر خدای من شکرت رفیق ناب الهی اصلا باورم نمیشه کامنت شمارو میبینم اونم چه روزی دقیقا امروز

        الله و اکبر

        خداوند سریع الحساب است

        خداوند سریع و الحساب است

        خداوند از رگ گردن بهمون نزدیکتر است

        خدای من اخه چجوری جلوی اشکامو بگیرم چقددمن سپاسگزار خداوند هستم….

        اسدالله رفیق ناب الهی

        آخه چطور ممکنه اینقد سریع الحساب بودن خداوند

        بزارید آرامش و حفظ کنم

        الان کامل توضیح میدم

        خدای من شکرت برای وجود این نشانه ها و برای سریع الحساب بودنت…

        مدت هاست کامنت ننوشتم و فعالیتی توی سایت نداشتم

        اما ناشده فایلی آپلود میشه و من کامنتای شما و سید علی و مطالعه نکنم

        طبق روال همیشه وقتی کامنتاتونو میخونم توی دفترم میشینم کلی تحسینتون میکنم و شکرگزاری میکنم برای وجود قدرتمند و درک بالای چنین انسان هایی

        امروز صبح ساعت 6.5 بیدار شدم و به طور ناخودآگاه اومدم توی سایت و شروع کردم به مطالعه کامنت شما

        و همه پاسخ هارو هم مطالعه کردم

        و عجیب حس دلتنگی درونم زنده شد که بیام و دوباره فعالیتمو توی سایت استارت کنم

        وقتی کامنت شمارو خوندم

        گفتم الله و اکبر چقد اسدالله شبیه به منه دقیقا توی تاپیکی گیر کردیم که مدت هاست غرقم توش و سال هاست دنبال پیدا کردن رسالتم هستم خلاصه بعدازظهر شد که مثل همیشه هر کامنتی که میخونم میرم برای هدیه تعریف میکنم

        اینبارم گفنم هدیه کامنت اسدالله و حتما بخون ببین نشونه رو فقط

        اسدالله عزیز

        قابل تحسین کردن هستیییییی بی نهایت و بی کران

        و خدای من چقد من احساسی شدم

        من وقتی کامنت شمارو خوندم گفتم چقد قلبم داره باهام حرف میزنه

        میگه توحید توحید توحید

        گفتم یکی از راه های توحیدی شدن بیشترم فعالیت بیشتر توی سایت هست که کامنتای بجه ها خیلی انگیزمو بیشتر میکنه

        و همینم شد

        می‌بینید خداوند چطور پاسخمو داد

        شما نشونه امروزم بودین

        چقد شکرگزار خداوند باسم اخههه

        الهی بارالها صدها هزاران مرتبه شکرت ……..

        الان دقیقا توی کوهستانی ترین منطقه نیشابور هستیم

        در یک باغ بزرگ با آب و هوای بی نظیر و صدای موزیک و بزن و برقص

        و من اومدم توی اتاقش نشستم

        پای گوشیم و اومدم توی سایت

        و قلبم داشت از جاش کنده می‌شد….

        واقعا دیگه حرفی برای گفتن

        نمیمونه

        نشونه رو خداوند بهم داد

        الهی شکر الهی شکر الهی شکر

        اسدالله عزیز و توانمند

        منم تو همچین مسیری هستم با این تفاوت که از 17سالگی شروع به کار کردن کردم و بالغ بر 20تا شغل و تجربه کردم و الان اومدم توی حرفه دنس و به خودم قول دادم که

        باید توی این حرفه موفق بشم

        چون عزت نفس و دارم روش کار میکنم میگه که اگه توی هر شغلی هستی خودتو ثابت کن به خودت تا عزت نفست ییشتز رشد کنه

        آخه من از بس که شغل عوض کردم

        دقیقا یه الگوی تکرار شونده قوی از این موضوع توی زندگیم هست

        که بعد از چند ماه من پرش شاخه داشتم و شاخه به شاخه میشدم توی حرفه های نختلف

        بماند که چقد تجربه الان دارم و توی مسیرم داره کمکم میکنه

        اما به خودم قول دادم بمونم

        و اما خداوند الهاماتشو بهم داد

        چون باید خودمو ثابت میکردم توی این مسیر

        در واقع من از کیک بوکس مهارتی که داشتم یاد میگرفتم

        هدایت شدم به دنس

        اما چرا دنس؟!!!

        و بازم عزت نفس فایل اول

        استاد میگه که دنبال مهارتی بگرد که نسبتا از بچگی توش اوکی هستی و درونت هست نیاز به این نیست که بشینی خیلی آموزش ببینی

        کیک بوکس حکم آموزش و برای من داشت و به شدت هزینه های سنگینی برای من داشت

        و سر یه اتفاقی که بازم خداوند لجبازی منو دید گفت فایده نداره من باید یه حرکتی روی تو بزنم تا تو به خودت بیای….

        چیکار کرد خدا؟؟!!

        داشتم برای مسابقات کشوری کیک بوکس آماده میشدم که دقیقا دو روز قبل از نسابقات مچ پام پیج میخوره و به مدت 1 ماه میره توی گچ

        مسابقات کشوری برای من کنسل شد

        این در صورتی بود که قبلش یه مسابقه استانی هم رفتم دقیقا توی سالن مسابقات بودیم که بازم کنسل شد و مائده نتونست مسابقه بده

        این اتفاق دوبار پشت سر هم افتاد

        و من سر گچ پام یه ماه توی خونه بودم و هدایت شدم به یک فایل استاد به نام تاکسی آرژانتینی

        وقتی اونو دیدم انگار استاد با من حرف می‌زد و می‌گفت که کافیه دست بکش ….

        اسفند 401 تا فروردین به دلیل گچ پام روی دوره عزت نفس کار کردم و بعدش هدایت شدم به تهران

        اما کل داستان هدایتمو برای این تعریف کردم که بگم به یک مسیر ادامه بده و عزت نفستو نشون بده

        جنان قدرتی میگیری که درها برات باز میشن….

        به خدای بزرگم میسپارمت رفیق ناب الهی:)

        شکر خداوند و به جا میارم برای این نشونه قشنگش برای من

        خدایا شکرت

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      زهراء گفته:
      مدت عضویت: 3687 روز

      سلام سلام به مائده عزیز.

      رشته ی تو یکی از تفریحاتیه که خیلی علاقه دارم به صورت حرفه ای تر تجربش کنم.خیلی برام جالبه

      عزیزم خیلی ازت سپاسگزارم که این تجربت رو نوشتی چون که خیلی از ماها که ظاهرا تابع قانونیم و آگاهیم از این اشتباهات میکنیم.کج فهمی از قانون مارو گمراه میکنه.همون تقلید کورکورانه. درواقع تو شرایط احساسی که میخایم تصمیم بگیریم، باعث میشه اون تصمیم درست نباشه و ما بیایم کورکورانه تقلید کنیم.

      مثال مشابه شمارو در یکی از نزدیکانم دیدم.شرایط کاری و رشته فعالیتشون چیزی بود که اتفاقا همینجا تو شهر خودمون میتونستن حسابی رشد کنن،اما بدون اینکه صبر کنن خوب رشد کنن همینجا و تکاملشون طی بشه،یهو تصمیم به تهران رفتن کردن،و رفتن

      نتیجش هم بعد چند سال بگم براتون

      الان اصلا شرایط خوبی ندارن،هنوز نتونستن خونه بخرن،حتی ماشینشون رو هم فروختن یه مدت، حالا با کلی زور تونستن یه ماشین مدل پایینتر بخرن،همش مجبورن وام بگیرن.

      شرایطشون وقتی همینجا تو شهر خودمون بودن، خیلی بهتر بود.

      مرسی نوشتی باعث یاداوری شد و گوشزد به من کرد که حواسم به اشتباهات این چنینی باشه

      چون خودمم نزدیک بود دو سال پیش همچین اشتباهی بکنم اما خدا هوامو داشت و هدایتم کرد.

      ان شالله سالنتون هر روز پررونق تر باشه

      همیشه موفق و شادباشید عزیزم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    محمد جواد میگلی گفته:
    مدت عضویت: 3147 روز

    سلام به استاد جان و دوستان عزیزم

    این دومین کامنت من روی این فایل هست

    من قاطعانه می گم از وقتی که با قوانین آشنا شدم خیلی کم از روی احساسات م واکنش نشون دادم اینم بر میگرده به آگاهی هایی که از انجمن 12 قدمی درک کرده بودم که به هیچ عنوان نباید به شخصی که در مدار تغییر نیست یا به قول استاد در دوره ثروت نیومده التماس کنه که کمکم کن حق نداری توضیح بدی یا کمک کنی چون صد در صد خودت می لغزی و روند پیشرفتت رو خراب و مختل می کنی

    الآن سالهاست که پسر عموم که یک زمانی با هم مجلس نشین بودیم و الان اون در حال مصرف مواد مخدر هست و من 15 ساله پاکم حتی یک بار احساسی عمل نکردم که بیام برم پیشش و بهش مثلاً بخوام کمک کنم اصلا چون میدونم که اون مایل به تغییر نیست و بسیار بسیار برای منم خطرناک هست تفکرات ش

    اون اگر بخوات تغییر کنه کافی هست که نتایج زندگی منو ببینه اینکه من سالهاست پاک هستم زندگی برای خودم تشکیل دادم سرکار هستم از لحاظ مالی پیشرفت های زیادی کردم و خیلی چیزهای دیگه

    خودش تصمیم به تغییر میگیره

    البته در عوض کردن شغل من گرفتم تصمیمات احساسی چون باور های اشتباهی داشتم و همین که یه مدت درآمدم بالا یا پایین میشد شغلم رو عوض میکردم که نتیجه اش هم خیلی اذیت کننده بود برام

    یه بار مغازه میزاشتم چون فکر می کردم توی اون صنف پول هست

    یه بار برای دیگران کار می کردم بعد میزدم بیرون با این باور که کلاً همه آدم‌های پول دار خسیس هستند و خون مردم رو توی شیشه کردن

    یه بار کار دولتی می کردم دوباره تصمیم احساسی میزدم بیرون که آقا دولت سیستم ش داغونه اصلأ اینا پول به کسی نمیدند

    وووووو

    هیچ جا نمی تونستم ثابت بمونم بابت باور های اشتباه

    تا اینکه با سایت استاد آشنا شدم و دیگه تغییرات شروع شدند

    و بعد از سال‌ها مسیر شغلی مورد علاقه ام رو که عاشقش هستم پیدا کردم شغلی که نه شب برای من داره نه روز

    اصلأ بابت عشق انجام میدم نه به خاطر پول

    اولاش اصلأ مجانی کار کردم برای دیگران تا ایده هام تست کنم و تثبیت بشه باورها م

    و حالا کم کم دیگه پول خودش داره راه می افته دنبال من و از مرحله مجانی انجام دادن عبور کردم من

    و به مدار بالا تر رفتم

    خدا را شکر

    مرسی استاد جان

    کامنت آقای حمید رجایی باعث شد من کامنت دوم هم روی این فایل بزارم

    کلا خیلی عملگرا شدم و به محض اینکه مطلبی، کامنتی، صحبتی از استاد یا خانم شایسته یا نتایج دوستان می شنوم یا می خونم در کسری از ثانیه اجراش می کنم و نتیجه هم که عالیه الحمدلله

    دوست دارم استاد جان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  6. -
    مهدی شریعتی گفته:
    مدت عضویت: 1975 روز

    سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته دوست داشتنی و تمام دوستان همراه

    استاد با دیدن این فایل یاد یه اتفاق به ظاهر بسیار بد افتادم که همین چند روز پیش برام رخ داد اما اون پیشامد سرآغاز یه اتفاقات عالی دیگه بود

    استاد چند روز پیش من صبح بیدار شدم اما با حال بد. اون روز نتونستم حالم رو خوب کنم تا اینکه شب رسید و ماشین خراب شد و این تضاد باعث شد من فردای اون روز با همسر عزیزم که داخل سایت هم هست😊 یه مشکل کوچولو پیدا کنیم

    خلاصه صبح که بیدار شدم رفتم ماشین رو درست کردم و میدونستم که این اتفاق بد حاصل اون حال بد روز گذشته ست اما اون روز هم نتونستم خیلی حالم رو به حالت اول برگردونم و نتونستم خودم رو جمع کنم.

    خلاصه شب شد و خوابیدم و صبح با زنگ موبایلم بیدار شدم و دختر برادرم بهم خبر داد که عمو شیشه ماشینتون رو شکستن. اما من همونجا گفتم دیگه کار از کار گذشته بالاتر از سیاهی که رنگی نیست.

    نشستم و با خیال راحت گروه خودمون رو چک کردم(یه گروه واتساپ که من و همسر عزیزم و خواهرای گلم که همگی عضو سایت هستیم برای بازگو کردن اتفاقات خوب هر روزمون درستش کردیم😍😍😍) و بعد از خوندن تمام پیامها رفتم و ماشین رو نگاه کردم

    اولش یکم حالم بد شد بعد که دیدم فقط یه فلش و یه هولدر موبایل رو تونسته ببره خوشحال شدم و واقعا شکسته شدن شیشه زیاد روم تاثیر منفی نذاشت

    خلاصه یهو چشمم افتاد دیدم انبردستی که توی ماشین بوده هم سرجاشه و اصلا آقا دزده اون رو ندیده که بخواد ببرتش و این شد جرقه ای برای من که بتونم ازش استفاده کنم برای کنترل ذهنم

    انقدر استاد خوشحال شدم از اینکه خود ماشین هست که حد نداشت و خیلی خیلی خدارو شکر کردم از اینکه اگه شیشه ماشین شکسته و اگه یه لوازم خیلی کوچیک رو بردن اما بجاش به من ثابت شد اگه همینجوری با حال بد بخوام پیش برم قطعا اتفاقات بد بیشتر و بیشتر میشه

    برادرم اومد و گفت کاپوت رو بزن بالا ببینم باطری هست؟ منم کاپوت رو زدم بالا و دیدم هیچی نبردن و همه چیز سرجاشه و اونجا دیگه نقطه عطف تغییر حال من شد و من انقدر حالم از این اتفاق به ظاهر بد خوب شد که حد نداشت😍😍🙏

    خلاصه رفتم شیشه ماشین رو عوض کردم و از همون لحظه کاملا ورق برگشت و حال بد من که دو روز هم طول کشید و اتفاقات بدی برام به ارمغان آورد تبدیل شد به یه حال عالی( حتی حالم از خوب هم رد کرده بود😍😍)

    استاد از همون لحظه که اومدم خونه و راه افتادم برم محل کارم اتفاقات عالی پشت سر هم افتاد و من دائما خدارو شکر میکردم و به قانون ایمانم بیشتر میشد و به قول شما از همون لحظه که جلوی ورودی و حال بد رو گرفتم اتفاقات بد کاملا از بین رفتن😍😍

    استاد واقعا دیگه تا شب حتی کوچکترین اتفاق بد برام نیفتاد که هیچ، تمام روزم پر شد از اتفاقات عالی

    یه روز استثنائی با یه حال فوق العاده و یه عالمه نشونه خیلی خیلی قشنگ که برام دائما میومد و من میدونستم که سرمنشا این اتفاقات خوب از کجاست😍😍😍

    استاد بعدازظهر همون روز کدورت بین من و همسر عزیزم هم که دو روز مارو از هم دور کرده بود از بین رفت😍😍، و آخر شب یه درآمد خیلی خوب نسبت به روزهای قبل رو تجربه کردم و واقعا درک کردم که این همه اتفاق عالی از کجا نشات گرفت

    دقیقا از لحظه ای که من به خودم اومدم و گفتم دیگه بسه ، دیگه حال بد رو نمیخوام و دقیقا استاد از همون لحظه اتفاقات بد کلا از بین رفتن

    استاد اون روز واقعا برام فراموش نشدنیه واقعا خیلی خیلی برام عجیب بود

    روزی که با یه اتفاق بد شروع شد اما با کلی اتفاق عاااااالی ادامه پیدا کرد و خیلی عالی هم تموم شد

    استاد موقع برگشت از محل کارم به منزل یه حس عجیبی داشتم و انقدر راحت با خدای خودم داشتم صحبت میکردم حتی بعضی اوقات فریاد میزدم و بلند میخندیدم جوری که مردم یه جوری نگاه میکردن انگار یه آدم دیوونه دیده بودن😂😂

    و واقعا اونا درست فکر میکردن آخه من واقعا دیوانه شده بودم دیوانه این همه قانون قاطع خداوند، دیوانه این همه لطف خداوند و دیوانه اون رابطه خالصانه با خداوندم😭😭

    استاد واقعا حس میکردم خدا پشت ترک موتورم نشسته و داره با من قهقهه میزنه😭😭😭😭

    تا عمر دارم اون روز و اون اتفاقات قشنگ رو فراموش نمیکنم😍😍😍

    استاد از اون روز به بعد که شاید نزدیک ۱۵ روز ازش بگذره هنوز من به تضاد مهمی برخورد نکردم یا اگر هم برخورد کردم انقدر اون روز به من حال خوب منتقل کرد که اتفاقات بد نتونستن اون حال رو ازم بگیرن و واقعا به چشمم نیومدن😍😍😍

    هر وقت به یه تضادی برخورد کردم اون روز رو یاد خودم آوردم و سریعا حالم دگرگون شده😍😍😍

    این تجربه بسیار عالی من از درک این قانون بدون تغییر خداوند بود که خواستم در تایید این فایل ارزشمند بگم تا هم برای خودم همیشه بمونه و هم دوستان از تجربه من استفاده کنند😍😍

    خدایا شکرت🙏🙏

    استاد ممنونم و خسته نباشید😍😍

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
    • -
      رامین خطی گفته:
      مدت عضویت: 1686 روز

      سلام دوست عزیز اقا مهدی

      از تجریتون گفتین و از نتایجی ک گرفتین

      و ی درسی برام داشت ک تو شرایطی ک اوضاع خوب نیست بتونی حالتو خوب کنی و ایمانتو ب خدا نشون بدی از اونجاست ک اتفاقات خوب رقم میخوره

      سپاس گزارم ازتون

      شاد و ثروتمندوسلامت باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    نوید گفته:
    مدت عضویت: 3376 روز

    بنام خدای رحمن

    سلام به استاد و تمام دوستان عزیز

    خدایا شکرت امروز هم یک فایل جدید و یک آگاهی جدید در مسیر زندگیم قرار دادی

    ماشالا استاد چه بدنی ساختی

    چه ذهنی ساختی

    چه تیشرت خوش رنگی پوشیدی امروز

    چه بهشتی ساختی استاد

    هر روز داره خوش‌رنگ‌تر میشه

    چه سایتی ساختی

    پر برکت باشه برای همه ما ایشالا

    من از روزی که با سایت شما آشنا شدم همه چی تو زندگیم شروع کرد به بهبود و مثل موشک شروع کردم به رشد کردن و بالا رفتن خدا رو شکر

    سلامتیم و شرایط مالی و روابطم هر روز بهتر و بهتر شد

    اتفاقات خوب و افراد خوب تو مسیر زندگیم قرار گرفتن

    بابت این هدایت خداوند شاکر و سپاسگزارم

    تا دو سال پیش که من با برخورد به یک تضاد و ناخواسته‌، خیلی احساساتی شدم و یک تصمیم عجولانه گرفتم که همون تصمیم اشتباه و احساسی باعث شد تا به همین امروز زندگیم تو سراشیبی قرار گرفت و تو مدت این دو سال هر تصمیمی گرفتم و هر اقدامی کردم همه اشتباه بود و فقط سرعت سقوطم رو بیشتر کرد

    امروز که این فایل رو دیدم رو سایت با دیدن عنوانش این دو سال مثل یک فیلم از جلوی چشمم گذشت و فهمیدم که من با همون تصمیم عجولانه و احساسی این شرایط رو در زندگیم خلق کردم

    خیلی سخته

    درست مثل سقوط کردن از کوه می‌مونه

    الان که به اون روز فکر میکنم، میبینم یک تصمیم اشتباه و احساسی باعث شد من تصمیمات اشتباه بیشتری بگیرم و تو این چرخه باقی بمونم. و جمع و جور کردن خودم کار سختی شد و الان انرژی‌ه خیلی بالایی میخواد. در حالی که همون لحظه اول اگه میتونستم چند دقیقه سکوت کنم و به قول استاد چند تا نفس عمیق می‌کشیدم یا قدم میزدم یا دوش آب سرد میگرفتم، هیچ وقت اون تصمیم رو نمیگرفتم.

    الان که به اون روز فکر میکنم میبینم اون تضاد اومده بود منو رشد بده و برکت و روزی وارد زندگیم کنه

    اومده بود منو مستقل کنه

    اومده بود نعمت و ثروت وارد زندگیم کنه

    ولی من از روی احساسات مسیر اشتباهی رو پیش گرفتم.

    و اگر می‌تونستم خودم رو به آرامش برسونم رزق و برکتی وارد زندگیم میشد که خودم چند وقت پیش‌تر از اون اتفاق درخواست‌شو به جهان داده بودم.

    چند روز پیش داشتم فایل‌های گفتگو با دوستان و گوش میکردم و صحبت‌های سید علی خوشدل رو که شنیدم متوجه شدم چقدر اُفت کردم.

    سید‌علی گفت شهریور ماه 97 که اولین فایل استاد رو شنیدم ماهی 500 هزار تومن درآمد داشتم. من در همون سال ماهی بیشتر از 20 میلیون درآمد داشتم

    با کمترین زمان کاری در طول روز

    آبان ماه 97 ماشین خریدم

    دندونام رو درست کردم

    مسافرت‌های خوب لذتبخش می‌رفتم

    دست به هر کاری میزدم در کمترن زمان ممکن بزرگترین نتیجه رو می‌گرفتم

    اصلا برکت خودش تو مسیر زندگیم قرار میگرفت

    من فقط داشتم نعمت دریافت میکردم

    ولی اواخر 99 یک تصمیم اشتباه و احساسی منو از ریل خارج کرد و افتادم تو سراشیبی

    به جراًت میگم تنها چیزی که تا به امروز منو سر پا نگه داشته این سایت بوده. و تمام تلاشم رو کردم که از سایت دور نشم. درسته چند وقته فعالیت کامنت نوشتنم تو سایت کم شده ولی سعی کردم هر روز حداقل یک فایل ببینم، چند خط کامنت بخونم و ذهنم رو کمی کنترل کنم.

    بابت بودن در این سایت و این مسیر از خدای خودم سپاسگزارم و عاجزانه از خدا میخوام که دستم رو بگیره تا بتونم دوباره به صراط مستقیمش برگردم.

    من صراط مستقیم خداوند رو تجربه کردم و میدونم که چه لذتی داره اون مسیر.

    خوده اون صراط بهشته واقعا

    استاد خیلی خوشحالم که با شما آشنا شدم

    خیلی خوشحالم که تو این دوسال شما و این سایت رو از دست ندادم.

    می‌دونم تمام مادیاتی که از دست دادم برمیگرده

    میدونم که خدا منو رها نکرده

    اگه رها میکرد الان اینجا نبودم و این آگاهی رو دریافت نمیکردم

    میدونم که خود استاد هم این تجربیان رو مفت و ارزون به دست نیاورده و بابتش کلی هزینه کرده.

    خدا رو شکر بابت امروزم

    من با قانون سلامتی به وزن و اندام ایده‌آل رسیدم، پوستم شفاف و صاف شده

    هر کس منو برای اولین بار میبینه سنم رو ده سال کوچیک‌تر تشخیص میده و باورش نمیشه.

    و از این بابت خیلی خوشحال و سپاسگزارم

    باز هم ممنونم از شما استاد که این سایت و این آگاهی‌ها رو در اختیار ما قرار میدین

    خداوند به زندگیت برکت بده

    برای تمام دوستان روز خوب و اتفاقات خوب آرزو میکنم

    در پناه الله رحمن شاد و سالم و ثروتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  8. -
    fatemeh saeeidi گفته:
    مدت عضویت: 2006 روز

    سلام استاد عزیزم سلام مریم جونم عاشقتونم هستم

    خدایا بابت حضور استاد عباس منش و مریم شایسته در زندگی ام بینهایت سپاسگزارم زیرا حالم خوب است.

    استاد اول اندام عالی و ورزشکاری شما را تبریک میگم و تحسینتون میکنم

    وقتی اندام شما را می‌بینم و صورتتان که چقدر جوان شده خیلی ذوق میکنم هیکل شما و صورت جوانترتون اصلا هیچ ربطی به چند سال پیشتون نداره خیلی تغییر کردین من واقعا شما را تحسین میکنم

    چقدر پرادایس زیبا و قشنگ هست واقعا لذت بخشه در چنین جایی زندگی کردند الهی همیشه شاد و سلامت و موفق باشید

    در مورد فایل امروز چقدر این فایل به موقع بود انگار برای من آمده درست همین دوشب پیش در شرایط سخت تصمیم گیری مهمی برای رابطه ام بودم که توانستم خودم را کنترل کنم و درست تصمیم بگیرم خدایا شکرت

    استاد عزیزم من تجربه های زیادی دارم برای اینکه در شرایط احساسی خوب و با یا شرایط احساسی بد که باید تصمیم میگرفتم

    خوب که جوانتر بودم و کم تجربه تر در شرایط بد احساسی بوده که عصبانی شدم و از کوره در رفتم و شاید حرفهایی زدم که همان فردای اون روز خیلی پشیمان شدم

    ولی الان تمام اون روزها برام تجربه شده الان خیلی در این شرایط بهتر عمل میکنم و حتی با نوشتن اهرم رنج و لذت که از خودتون یاد گرفتم سعی میکنم بهترین تصمیم را بگیرم

    و استاد من بهترین روشی که در این زمان‌ها انجام میدهم و تونسته خیلی کمکم کنه اولیش دوش آب سرد هست و واقعا معجزه میکنه در مورد من آنقدر آروم میشم و حالم خوب میشه که خودم هم باورم نمیشه

    دومیش هم پیاده روی هست به خصوص رفتن به طبیعت وقتی از خونه بیرون میزنم و میرم طبیعت انگار فقط خودم هستم و خدای خودم و هیچ چیز دیگری وجود نداره

    من هستم خدایم دوتایی با هم عشق بازی می‌کنیم چقدر راحت باهاش حرف میزنم چقدر سپاسگزاری میکنم انگار با خدا دوتا دوست صمیمی خیلی نزدیک هستیم

    و سومیش هم اینه که من کمپ را دوست دارم میرم به دل طبیعت و کمپ میکنم

    وقتی توی چادر خودم هستم و در نیمه های شب بیدار میشم به خدا میگم خدایا من هم متل محمد اومد به غار حرا

    اون زمان محمد میرفت به غار حرا و با خدایش تنها میشد و راز و نیاز می‌کرد الان چادر کمپ من غار حرا من است و من اونجا در دل تاریکی شب با پروردگارم تنها میشم و با او نیایش میکنم چقدر خوبه چقدر حس خوبی داره خدایا شکرت

    من با این روش‌ها تا کنون توانسته ام در شرایط احساسی که به من وارد شده بتوانم احساسم را کنترل کنم و تصمیمات بهتری بگیرم

    و حتی در شرایط احساسی خوب هم تجارب زیادی دارم اویل در رابطه هایم خیلی زود تصمیم میگرفتم و به قول معروف یه دفعه ذوق زده میشدم حالا یه خریدی میخواستم انجام بدهم یه چیزی را تا میدیدم در نگاه اول زود میخریدم و بعد می دیدم عه بهتر از اون هم بوده و من می‌توانستم بهترش را بخرم

    ولی الان دیگه خیلی کمتر اینگونه احساساتی میشم و عمل میکنم

    متلا هفته پیش من برای خرید زمین رفتم به شمال کشور اونجا یه مشاور املاک تا زمین نشونم داد و خیلی تعریف و تمجید می‌کرد خلاصه همان روز با هم رفتیم شرکتشون و با مهندس اون گروه صحبت داشتم ایشون خیلی دوبار ه از این زمین‌ها تعریف کرد و من را داشت مجبور می‌کرد که اگر میخوای و مورد پسند هست همین الان مقداری بیعانه بده تا ما یه دونه از این زمین‌ها ا برای شما کنار بزاریم و چندین بار به من اصرار کرد و من هم چون تجربه داشتم و میخواستم زود تصمیم نگیرم خیلی محکم به اون آقا گفتم خیلی از لطف شما ممنون ولی من اجازه می‌خواهم کمی بیشتر فکر کنم بعد نتیجه را خدمتتون میگم

    از این تصمیمم خیلی خوشحالم و اینکه احساساتی نشدم و تحت تاتیر تعریف‌ها و تمجیدهای آنها قرار نگرفتم

    اتفاقا بعدا هم که کمی تحقیق کردم متوجه شدم این زمین‌ها داخل بافت نبوده و برای ساخت فعلا اجازه ساخت ندارند

    و خلاصه دوباره خدا را شکر کردم که توانسته بودم برای خرید زمین اون روز احساسم را کنترل کنم و از همه مهمتر نظر و عقیده ام را عنوان کردم و بعدا تماس گرفتم و صادقانه کفتم که من می‌خواهم زمینی بخرم که داخل بافت باشه همین زمان بتونم بسازمش

    خلاصه استاد همان طور که فرمودید کنترل احساست خیلی مهم هست و چقدر مهم هست که درسهامون و بگیریم و بهتر عمل کنیم

    خدایا بابت درسهایی که در زندگی ام به من داده ای و همیشه هوای من و داری بینهایت سپاسگزارم خدایا بابت اینکه خیلی از اوقات توانستم احساساتم را کنترل کنم و تصمیم‌های درست بگیرم بینهایت سپاسگزارم

    خدایا بابت همه چیز بینهایت سپاسگزارم

    در پناه الله یکتا شاد و سلامت و موفق و ثروتمند باشید

    ️️️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  9. -
    مریم میرشب گفته:
    مدت عضویت: 2179 روز

    سلام استاد خوبم مرسی استاد قشنگم بخاطر فایلایی که روی سایت میزارین یه دنیا ازتون ممنونم محاله روزی نیام توی سایت و منتظر نباشم تا یه فایل جدید بزارین استادِ جانم من مریم استادتصمیم گیریم! وچقد به این ویژگیم می نازیدم و فک میکردم این از ایمان وقدرته منه …. نمیخام منکر این بشم که همین که قدرت تصمیم گیریو دارم و جسورم خوبه ولی بقول خودتون ما فایلارو همونجوری که دلمون میخاد میشنویم انگار…. استاد شما توی فایل جلسه اول درمورد تصمیم گیری میگفتین و اینکه حتی یه تصمیم اشتباه بهتر از اینکه تصمیم نگیری و من کج فهم همیشه وهمیشه هیجانی تصمیم گرفتم مشهورم به یه دختر کله شق و دیونه استاد شاید این ویژگی من عالی باشه ولی متاسفانه وقتی با باورهای منفی قاطی بشه تصمیم گیریات اشتباهه و بخودت اسیب میزنی نمیدونم گاهی بخودم میگم حتما باید این اتفاقات میوفتاد تا این درسو بگیری و عاقلانه تر و براساس قانون تصمیم بگیری و همه جوانب رو بسنجی استاد من دقیقا مثل شما با دست خالی و صفر مهاجرت کردم به یه شهر بزرگ تا ایمانمو نشون بدم ماهای اول سختی زیادی کشیدم بعد به خدا گله میکردم من ایمان نشون دادم دیگه چیکار کنم که بهم خواسته هامو بدی از خدا طلبکار بودم و توی مود قربانی شدن میرفتم کنترل ذهن سخت بود من توی این مدت سختی کشیدم و البته هیچ وقت خدا تنهات نمیزاره و دستانی اومدن در زندگیم و کمکم کردن و من تونستم خودمو جمع وجور کنم چون همیشه باور دارم که خدا درکم میکنه و منو میفهمه واز درونم آگاهه و خب میدونه که من اگاهانه نمیخاستم بخودم اسیب بزنم واسه همین با مهربونی باهام رفتار میکنه و بهم میگه مریم باز که زمین خوردی من تاکی باید بالاسر تو باشم دختر تا کی باید مراقبت باشم بزرگ نشدی هنوز منم میگم خدا چیکار کنم دیگه مشکل خودته خودت منو خلق کردی دیگه دستکار خودته خب بسه داشتم میگفتم وقتی این مدت که تنهایی رو تجربه کردم خیلی روی خودم کار کردم فهمیدم من خیلی از تصمیماتم از روی احساساتیه که در درونمه و من نمیشناختمش و یکی از اونارو بهتون میگم من یه خشم و رنجش بزرگ توی وجودم بود در مورد خانوادم چون مخالفت میکردن توی طلاقم و انگار بعد اون اتفاق من نتونستم ببخشم و رها شم و تمام وجود من پراز رنجش بود و من میخاستم خودمو ثابت کنم بهشون من توی شهر خودم تونسته بود با زیررررر صفر بعد یک سال ونیم بشدت موفق بشم توی شغلم من اولین مغازه و خفن ترین مغازه و بزرگترین مغازه رو توی شهر خودم داشتم و خدای مهربونم با دستانش بهم نعمت داد من توی یه شهر کوچیک زندگی میکردم و هیچ سرمایه ای نداشتم تمام دارایم 6میلیون بود و با اون مبلغ مغازه زدم و بعد کمتر از یکسال یکی از همون افرادی که ازشون کلی خرید میکردم بهم پیشنهاد نمایندگی داد و من یه نمایندگی مانتو گرفتم من حتی هزار تومن برای دکور یا اجناس هزینه نکردم و…. و کلی اتفاقات خوب دیگه ولی من مشرک انگار نمیتونستم بپذیرم نعمتهامو و به همه چی لگد میزدم تا از زندگیم خارج شه نمیتونستم ثروت و نعمت رو توی زندگیم ببینم چرا؟؟؟ چون درون من یه مریم لجباز و عصبانی بود که میخاست همه چیو خراب کنه و مجدد از صفر بسازه تا به همه ثابت کنه که میتونه و این احساس انقدر در درون من زیاد بود که تمام زندگیمو تحت کنترل خودش گرفته بود و همش شاکی بودم از خدا که چرا بهم نعمت نمیدی چرا من ثروتمند نمیشم من دیگه کاری نبوده که نکنم هرکاری گفتی کردم ولی حالا میفهمم که خدا چقد بهم لطف داشت چقد براش عزیز بودم که همیشه مراقبم بود و با وجود اون حجم از خشم و رنجش منو درک میکرد و تنهام نمیزاشت من ناخوداگاه مسیر رسیدن به خواسته هامو واسه خودم سخت و ناهموار کرده بودم و تمایل شدیدی داشتم به سختی کشیدن انگار هرچقد تلاش فیزیکی بیشتری میکردم هرچقد تلاش ذهنی بیشتری میکردم اون مریم خشمگین درونم به خواسته اش که ثابت کردن خودش به دیگرانه میرسید درون من یه جنگ بی پایان بود بین مریمی که میخاد زجر بکشه تا خودشو به دیگران ثابت کنه و مریمی که با تمام وجودش میخاد پیشرفت کنه و من تازه فهمیدم که من زمانی باید حرکت کنم که هدایت بشم و باید بدون سختی باشه بدون زحمت باشه پر از لذت باشه و الان توی خونه نقلی خودمم توی یه شهر بزرگ و تنهای تنها ولی قلبی پر از امید و یه حال خوب خوبه خوب چون فهمیدم و شناختم خودمو و این رنجش و خشم رو از بین بردم دیگه الان نمیخام به هرقیمتی شده موفق شم دیگه نمیخام خودمو به کسی ثابت کنم فقط میخام از زندگیم لذت ببرم و بلند بلند بخندم و اینو فهمیدم که من نیاز به هیچی ندارم جز خدای خوشگلم

    من درکلبه فقیرانه خود چیزی را دارم که تو درعرش کبرئیایت نداری من همچون تویی دارم و تو همچون خودیی نداری …

    عاشقتونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
    • -
      فرزانه شیبانی گفته:
      مدت عضویت: 1156 روز

      سلام مریم عزیز.واقعا انسان شجاعی هستی که از یک شهر کوچیک ومحیط بسته به شهر بزرگ مهاجرت کردی،من هم همشهری خودت هستم از همون شهر کوچیک ،فروشگاه مانتویی که داشتی اومدم،عالی بود خیلی خوب بود و الان که مهاجرت کردی موفق تر هم میشی،منتظر خوندن نتایج بزرگت هستم .خیلی خوشحال شدم از دیدم اسمت و خوندن کامنت زیبات،با دیدن اسمت گفتم آشناس من میشناسم با خوندن کامنتت دیدم خودتی خیلی خوشحال شدم منتظر نتایج بزرگت هستم که بیای کامنت کنی،موفق باشی عزیزم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    شکیبا کیانی فر گفته:
    مدت عضویت: 2619 روز

    به نام پروردگار هفت افلاک

    سلام بر اساتید خوبم: استاد عباس منش، خانوم شایسته و تمامی اعضای سایت

    سالهای سال زندگیم با دیدن فیلم های منفی گذشت. مسائلی نه دقیقا به همون شکل ولی از همون جنس وارد زندگیم شد، از جنگ و دعوا و بحث تا افسردگی و…

    ذهن بیمار من سالها متوجه نشد که چرا دقیقا بعد از دیدن فیلمهای منفی این اتفاقات بد داره می افته!! چرا دقیقا از همون جنس بدبیاری ها رو دارم وارد زندگیم میکنم؟ نه من نفهمیدم، نفهمیدم و نفهمیدم…

    نفهمیدم که باید ورودی های ذهنم رو کنترل کنم، نفهمیدم که باید به نکات مثبت توجه کنم و فقط روی خدا حساب باز کنم. فایل های روانشناسی بسیاری گوش دادم چه ایرانی چه خارجی، اما عمق مسائلی که مطرح میکردن درباره باورهای مخرب ما بود و صرفا میگفتند امیدتون رو از دست ندید و به راه ادامه بدید اما هیچکس نیومد که بگه چطوری باورهامون رو تغییر بدیم و هیچکس توضیح نداد که آقااا بغیر از باورهات هزارتا چیز دیگه هم هست که باید تغییر کنه. آیا فقط رو خدا حساب میکنی؟ یا به مردم اطرافت که مقام بالایی دارن قدرت میدی و پیششون سر کج میکنی؟ واقعا یاد گذتشتم میوفتم که به دوستانم میگفتم: ببین!!! روت حساب باز کردما!!

    اما امروز تازه میفهمم که چون این قدرت رو بهش دادم و روش حساب باز کردم درواقع این قدرت رو بهش دادم که منو زمین بزنه و بهم آسیب بزنه. خدا هزاران بار خواست من رو هدایت کنه اما کو گوش شنوا؟ درونم پر شده بود از نجواهای شیطانی و ناخودآگاهم پر بود از باورهای مخرب که از فیلم ها گرفته بودم. بخاطر همینه که انقدر مجذوب گفته هاتون میشم استاد. خدارو شکر میکنم که امروزم ۱۸۰ درجه با گذشته ام فرق میکنه. خداروشکر که وقتی فایل جدید میزارید با تمام ذوق و شوقم میام که به حرفاتون گوش بدم. به پیغام هایی که از طرف خدا برامون میارید تا ما رو هم آدمهایی موحد بشیم. خداروسپاس میگم بخاطر این که روزانه تمام فکر و ذکرم خداست و خودش میدونه چه عشق بزرگی بین من و اونه…. که قابل وصف نیست‌. که اطرافیانم نمیبیننن و دلیل لبخندهای ممو نمیدونن و صرفا فکر میکنن بخاطر حرفهای اونا یا وجود اونا لبخند میزنم ولی این روزها یه حس و حال دیگه دارم…. باهم حرف میزنیم، حرف های عاشقونه رد و بدل میکنیم. آهنگهایی که گوش میدم به اون فکر میکنم، دلیل بودنم اوست… نوازشش میکنم، نوازشم میکنه…

    بهش لبخند میزنم، بهم لبخند میزنه…

    خدای عشقم:) وقتی فهمید بهش نزدیک شدم شادی کرد و خوشحال شد، برام جشن گرفت. یک جشن دو نفره که فقط من هستم و خدای من.. بهم کلی هدیه داد، اطرافم رو پر کرد از زیبایی و چشمام رو باز کرد. گفت ببین من چقدر دوستت دارم… با هم میخندیم…از شادی گریه میکنم. بغض میکنم، (مثل الان که مینویسم و چشمام پر از اشکه)

    خلوتی دارم من با معشوق خودم خدا

    کس نداند چه در خلوت گویم جز خدا

    در سرم شوریست و شوقیست

    اشک میریزم امروز، پر شده ام از حس خدا

    جهانم خوش بو شده، پر شده از بوی خدا

    گفت اینجا تاریک است با من بیا

    اکنون دست من را بگیر دنبالم بیا

    مرا با خود بِبُرد با ساز و دهل به خانه‌ی خود

    آتش و شمع و گل و پروانه بود

    هر چه بود خوب و خوش و ساده بود

    آنچه من دیدم در آنجا رویا نبود

    خوابی عمیق یا یک خیال نبود

    آنجا بود که فهمیدم، با یک نگاه

    به دامن بلند و پر گلِ زیبای خدا

    که قلبی دارد رئوف و مهربان

    خانه اش از طلا و یاقوت نیست

    آنچه میخواهد برایم یک تابوت نیست

    خشم و کینه در دلش جایی ندارد

    آدمی از گفتن رازش به او ابایی ندارد

    خانه اش وسیع اما جایی برای همگیست

    هدفش از آمدن کمک به جانِ همگیست

    دست هایش را از هم گشود

    مرا در آغوش گرمش میفشرد

    گفت برای چه میترسی، نترس

    من همیشه پشتت هستم،نترس

    من برایت پدرم، یک پدر مهربان

    شب ها منم آن جا برایت پاسبان

    حال برو دنیا را برایم زندگی کن

    نگرانی را کنار زده برایم زندگی کن

    لذت نبردن از زندگی کاری خطاست

    چو من هستم نگرانی کاری خطاست

    بعد دستی بر قلبم کشید

    در دورنش روحی دمید

    گفت نیازی نیست در عمق آسمان یابی مرا

    یا با صدایی عمیق فریاد زنی نام مرا

    من نشسته ام گوشه ای در قلب تو

    در چشم و گوش و زبان خوب تو

    عقل تو رودی از دریای علم من است

    مهر تو یک شاخه از صدشاخه‌ی مهر من است

    دستم را گرفت، باری دگر، باری دگر

    شمع و گل و پروانه خواندند آوازی دگر

    چشمانم را گشودم یکدفعه

    نوری در قلبم دمیده شد یکدفعه

    برگی از صدهزاران برگ دفتر کندم

    نوشتم با نام پروردگار هفت افلاک

    شعری خوب و آشنا از جنس خدا:

    خلوتی دارم من با معشوق خودم خدا….

    .

    .

    .

    این شعر بداهه ای بود که با جاری شدن اشکهام همین الان بعد این فایل ، در قسمت دیدگاه نوشتم. میدونم قافیه هاش مشکل داره اما چیزی بود که بهم الهام شد. شاد باشید??

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای: