اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
به نام خدای مهربانم خدایی که عاشقش هستم و تنها او را میپرستم و تنها از او یاری میجویم
الهی تو را هزاران هزار مرتبه شکر میکنم سپاسگزارتم
سلام به استاد عزیزم و مریم مهربانم ان شالله که هر جا هستین سالم تر و ثروتمند تر از همیشه باشین که چراغ راه هزاران دانشجو شدین برای ساختن یه زندگی عالی و راحت تر رسیدن به خواسته و شناختن خداوند و قوانین جهانش
ممنونم سپاسگزارم
زمانی میتوانیم به خداوند اعتماد کنیم که ته دلمون ترس و استرس و نگرانی از نشدنها و نرسیدن ها نباشه
زمانی میتوانیم به خداوند اعتماد کنیم که توانایی کنترل کردن نجواهای ذهنمون رو داشته باشیم
آرامش رو به خودمون هدیه بدهیم با کنترل کردن ورودیهای ذهنمون
وقتی نجواها رو متوقف کنیم ندای الله رو بلند تر میشنویم و الهامات رو میفهمیم و قدم برمیداریم
وقتی ذهن و روحمون باهم یکی بشه در مدار دریافت الهامات قرار میگیریم
در آرامش ست که با فرکانس خداوند یکی میشویم و آرامش هم از کنترل ذهن و داشتن احساسه خوب بوجود میآید و باید این عمل مداوم باشد و هم جهت با جریان خداوند قرار بگیریم
استاد عزیزم ممنونم از شما بابته این فایل زیباتون
که کلی برای من نکته ها و نشانه های زیادی داشت و از خداوند ممنونم که منو هدایت کرد
باید یاد بگیریم در هر شرایطی بهش اعتماد کنیم و دستمون رو به دستش بدیم تا کارها برامون راحت و هموارتر انجام بشود چون خدایی بزرگ و قدرتمند داریم
خدایا شکرت سپاسگزارتم برای سلامتی خودم و همسرم و فرزندانم
خدایا شکرت برای رزق و روزی فراوانم
خدایا شکرت برای تمام داشته هایم
خدایا شکرت که اسما دختر قشنگم رفت به خونه قشنگش و امروز روز اول زندگیش بود و تو را سپاسگزارم برای تمام کارهایی که برامون انجام دادی و معجزه ها رو به چشمم دیدم من عاشقانه میپرستمت
خدایا شکرت سپاسگزارتم سپاسگزارتم سپاسگزارتم
خدایا کمکم کن تا بتوانم آرامش زیادی رو به خودم هدیه بدهم
خدایا شکرت که امروز هدایت شدم به گوش دادن این فایل بینظیر
من اصلا این رو نمیدونم این لایو توی اینستاگرام بوده یا تو یوتیوب یا کلاب هوس
اولین بارمه که در سایت دیدم و گوش کردم ولی در راستای کامنتیه که دیروز احساسم گفت و من نوشتم
خدایا شکرت
In god we trust
ما به خدا اعتماد داریم
یکی از عوامل پیشرفت امریکا همینه
چرا چون پشت دلار امریکا این جمله نوشته شده
افرادی که در امریکا زندگی میکنن این جمله ی اعتماد به خدا ملکه ی ذهنشون شده چرا؟
چون پول در هر خونه ای بوده و هست و بخاطر همین از بچه ی نوزاد بگیر تا پیر صدساله هر روز این جمله رو میبینن و یاد آوری میشه براشون
چه موقع خرید خوراکی
چه موقع خرید لباس
چه موقع خرید وسایل نقلیه
همه و همه رو با این اعتماد خربد میکنن
بخاطر همین همه چیزش بینظیره
بخاطر همین اعتماده که شرکت امزون اینقدر گسترده شده
بخاطر همین اعتماده که ایلان ماسک یه ماشینی میسازه که فقط با یه باطری کار کنه چیزی که تا الان هیچ کسی حتی به ذهنش خطور هم نکرده
اصلا منی که الان داریم اینجا کامنت مینویسم شامل یک اعتمادی بوده که آره میشه جور دیگه ای زندگی کرد و این اعتماد منو هدایت کرد به سمت بهترین استاد دنیا
زندگی الان استاد عباسمنش پایه گذاریش از همین اعتماد شروع شده همون روزی که میخواسته قران رو پرت کنه تو دریا ولی قلبش گفته اول بخونش بعد اگر نتیجه ای نگرفتی بندازش بره
زندگی استاد عباسمنش پایه گذاریش از اعتماده وقتی که اون کامیون نفتی منفجر میشه در صورتی که استاد اون روز نبوده و میخواسته استعفا بده ولی اون اعتماد به خدایی بوده که میخواسته دنیاش رو تغییر بده استاد اون روز اونجا نبوده چون خداوند ماموریتی عظیم بهش هدیه داده بود
ماموریتی که حاصلش محصولات توحیدی که در این سایت هست و این سفر توحیدی که استاد رفتن به غار حراشونه اگر استاد به این نیرو اعتماد نداشت امروز این سایت و این آگاهی ها و این همه آدم در این مسیر نبود
اعتماد یعنی همین که دریچه ی قلبت رو باز نگه داری
چطوری؟
با توجه به افکار مثبت
با توجه به زیبایی ها
با توجه به عظمت خداوند
با توجه به نیروی یکتا
با توجه به اینکه ما خودمون هر اتفاقی رو برای خودمون رقم میزنیم
با توجه به اینکه هر روز بهتر از دیروز عمل کنیم
چیزی که استاد در تمام فایلها بهمون یاد میده
اگر مثالی میزنه از خیر و خوبیه
اگر مثالی میزنه از زیباییه
اگر مثالی میزنه از زندگی خودشه
اگر مثالی میزنه با توجه به قانونه
اعتماد استاد زمانی که پسرشون فوت کرد خیلی برام قابل تحسینه
من چند ماه پیش یکی از دوستام فوت کرد خیلی ناراحت شدم ولی نیم ساعت این غم طول نکشید چرا چون به خودم گفتم ببین استاد پسرش رو از دست داده بود چقدر زیبا ذهنش رو کنترل کرد گفتم ببین اگر محزون باشی یعنی غم بیشتری میخوای و وارد فرکانس حزن میشی اینطوری ذهنم رو کنترل کردم اصلا معجزه آسا حالم تغییر کرد
از نظر ذهن منطقی این که دفتر برداری بری توی پارکا از پیرمردای پارک در مورد تجربیات زندگیش بپرسی خنده داره
ولی این خیلی حرفه که گوش بدی به الهامت و بری و گوش بدی که به سمت افرادی هدایت بشی که درسهای فوقالعاده ای از زبان خداوند بگیری از طریق یکی از دستان خداوند مثل همون آقای عشقیار که استاد برخورد داشته باهاشون
استاد جان چقدر زیبا در مورد قلب و فواد توضیح دادید
چقدر قشنگ در مورد حضرت محمد توضیح دادی که چهل روز بهشون الهام نشد الان دقیقا همین جوریه بعضی وقتا یه چیزی بهمون گفته میشه اگر همون لحظه انجامش ندیدم یادمون میره این اتفاق برای من خیلی پیش اومده که قلبم یه کاریه و میگه راه حلش رو هم میگه ولی چون اون لحظه انجامش ندادم ۳۰ ثانیه بعد یادم میره هر چی زور میزنم که بیاد بیارم نمیتونم با این شنیدن این فایل متوجه شدم اون ایده هایی که میاد الهامیه و باید همون لحظه انجامش بدم موکولش نکنم برای بعد
خدایا شکرت
چقدر خوشحالم که در این مسیر توحیدی زیبا هستم
استاد جان صبح قران رو باز کردم میخواستم سوره ی ناس و توحید و کهف رو بخونم ولی هدایت شدم به سوره علق اون موقع نفهمیدم که چرا ولی بعد از گوش دادن این فایل و آیه ای که از این سوره آوردید متوجه شدم که چرا صبح هدایت شده بودم
اقرا باسم ربک الذی خلق
احساس میکنم روحم لطیف تر شده
به نام خدای مهربان
سپاس خداوندی را که فرمانروای جهانیان است
بخشنده و مهربان است
مالک روز جزاست
تنها تورا میپرستیم و تنها از تو یاری میخواهیم
مارا به را راست و مستقیم هدایت فرما
راه کسانی که به آنها نعمت داده ای نه راه کسانی که بر آنها غضب کرده ای و نه راه گمراهان
سلام به دوست آگاه و بینظیرم در مسیر توحید.. عزیز دلم چقدر کامنتت نورانی بود چقدر آگاهی و چقدر زیبا و بامحتوا .. واقعا شگفت زده شدم از این حضور ذهنت هر کاری کردم که فقط بهت امتیاز بدم دیدم نمیشه فقط به همین امتیاز دادن بسنده کنم
گفتم حتما برات باید بنویسم..
عاشقتم که اینقدر قشنگ و بطور زره بینانه و تمرکزی به همه ی نکات زیبا اشاره کردی.. واقعا جای تحسین داشت که ازت تشکر و قدردانی کنم از اینکه با خواندن کامنت زیبا د پر محتوایت به سطح بالاتری از این آگاهی ها هدایت شدم … واقعا بروبچه های این سایت نابغه اند کامنت هر کدام رو که میخونم حیرت زده میشم انگار قفل میکنم
خدارو شکر که دوستانی مثل شماها رو دارم که پر از عشق و آگاهی های ناب و خالص هستید
بهترینع بهترین ها رو برای تو دوست عزیزم که در مسیر توحید هستی و همچنین برای همه مون آرزومندم
واقعا استاد جان سپاسگذارم بابت اینهمه آگاهی و روشنی؛
من همون اول ذخیره اش کردم و بارها و بارها گوش کردم
واقعا که آگاهی و رشد انتهایی نداره
انگار بار اوله این حرف ها رو میشنوم
کاملا درسته من هر چی رو که بخوام ( با توجه ام نه فقط با گفتارم) خدا منو به سمتش هدایت میکنه حالا به هر سمتی که میخواد باشه به صلاح من یا برعکس
چند سال قبل فردی اومد خواستگاریم و همون اول چون احساساتم درگیر نشده بود نشستم منطقی فکر کردم و به خاطر تفاوت دیدگاه ها بهش جواب رد دادم اما بعد قضیه به سمتی رفت که کمی از نظر احساسی موارد مثبت ازش دیدم و از اونطرف اجازه دادم که نجواهای شیطان تو سرم زیاد بچرخه مثل اینکه دیگه ازدواج کردنت دیر شده دیگه فرصتی نیست و… ( همه اش احساس کمبود و بی لیاقتی) اونموقع هنوز با قوانین الهی آشنا نبودم
خلاصه به جایی رسید که به خدا گفتم این بنده خدا هرچی که هست! رو من میخوام
و درلحظه آرامشی در قلبم احساس کردم
دیگه تصمیم خودم رو گرفتم و از بلاتکلیفی دراومده بودم
از اون لحظه به بعد همه شرایط به راحتی برام مهیا میشد و قضیه داشت سر میگرفت
اما همیشه نشانه هایی میومد که اینکار رو نکنم تضادها
اختلاف نظرها و بحث کردن ها و …
تا جایی این تضادها اینقدر منو اذیت کرد که به خودم اومدم دیدم اصلا این تصمیم به صلاح من نیست
اینهمه خدا از در و دیوار داره برام نشونه میفرسته که اینکار رو نکنم
من چرا گوش نمیدم؟
چرا میترسم؟
و خدا در بهترین زمان ممکن این رابطه رو قطع کرد به صورت یکدفعه ای؛ بدون اذیت شدن یا وابستگی عاطفی!
و بعدش فهمیدم که چقدر خوب شد که بهم خورد!
آره واقعا به هر سمتی که من بخوام خدا به همون سمت هدایتم میکنه حتی اگر خواسته ام به ضررم باشه
و در مقابل هم موردهای بوده که فقط از خدا خواستم و خدا به طرز جادویی کل کار رو خودش برام انجام داده
مثلا من تهران زندگی میکردم و میخواستم که بیام مشهد- هم کار و زندگی؛ دقیقا یادمه میگفتم میخوام مشهد زندگی کنم؛ راحت به شهرستان خودم رفت آمد کنم و حقوق خوبی هم داشته باشم!
اون موقع هم با قوانین آشنایی نداشتم اما قلبم هدایتم میکرد و من گوش میکردم
به ذهنم رسید همزمان که تهران هستم روزمه کاریم رو برای شرکتهای مشهد بفرستم و اینکار رو هم کردم و حتی یکبار هم حضوری برای پیگیری اینکارها اومدم مشهد؛ اما خوب موارد کاری که بهم پیشنهاد میشد مورد دلخواه من نبود
رها کردم و دیگه بهش حتی فکر هم نمیکردم
اتفاقا از اونطرف شرایط زندگی و کاریم در تهران ازهمیشه بهتر شده بود و من راضی و خوشحال بودم و واقعا داشتم از زندگیم لذت میبردم
حدود سه ماهی گذشت
تا اینکه واقعا واقعا به طرز جادویی مهاجرت من از تهران به مشهد در راحترین شکل ممکن اتفاق افتاد
یکروز مثل همیشه تو محل کارم بودم که برادرم بهم زنگ زد و بهم گفت قبلا گفتی میخوای مشهد زندگی کنی الان یه شرکت دولتی تازه تاسیس شده و داره نیرو میگیره و اتفاقا من عضو هیات مدیره اون شرکتم اگر میخوای معرفی ات کنم!!@@
یعنی به همین راحتی رقم خورد و من دقیقا در عرض فقط یک هفته ساکن مشهد شدم
و نکته جالبش اینه که من فقط و فقط با همین برادرم در مورد علاقه ام به زندگی در مشهد صحبت کرده بودم@@@@
این یه مدرک محکم برای خاموش کردن صدای ذهنمه و البته موارد دیگه
همیشه هر وقت چگونگی یه خواسته به ذهنم میاد به خودم یادآوری میکنم که چگونگی کار من نیست فقط کار خداست
من حتی یک درصد هم فکر نمیکردم که اینطور بشه
اینقدر راحت برام رقم بخوره اونهم با شرایط خیلی بهتر از اونچه تو تصورم بود
الان هم از خدا میخوام که تو دل طبیعت زیبا و سرسبز و پرآب زندگی کنم که آفتاب خوبی هم داشته باشه
با مرغ و خروس و اردک و …
جنگل نزدیکم باشه و آب و هوای معتدل داشته باشه
با امکانات رفاهی خوب
با درآمد خوب
کار راحت و آسان و از همه مهتر لذتبخش
من الان هیچ ایده ای ندارم که چطور میتونه اتفاق بیوفته هرچند ذهنم میگه تو شرایط الان نمیشه حداقل تا چند سال دیگه به این دلیل و به این دلیل!
اما خاموشش میکنم و میگم من هیچی نمیدونم
من بلد نیستم من زورم نمیرسه
اما خدا که زورش میرسه خدا که بلده قدرت خدا که هیچ محدودیتی نداره
قدرت رب من فراتر از هر قانون و هر شرایطی هست
خدا راههایی رو میدونه عقل هیچکس بهش نمیرسه
همونطور که مهاجرت قبلی منو به زیباترین شکل ممکن برام انجام داد اینو هم برام انجام میده
خدایا من نگران نیستم چون قوانین تو که تغییر نمیکنه
به قول استاد اگر یکبار شده دوباره هم میشه اتفاقا ایندفعه زیباتر و بهتر هم میشه فقط کافیه از همون فرمول دفعه قبل استفاده کنم همین!
آره واقعا خدا به هر سمتی که بخواهیم هدایتمون میکنه
واقعا این نهایت عدالته!
واقعا این حد از عدالت خیلی زیباست و چقدر خیال آدم رو راحت میکنه!
حالا که هر چی من انتخاب کنم همونه پس من میخوام خودت رو انتخاب کنم
چون خدایا تو که باشی همه نعمت ها و ثروت ها و خوشی ها و … با هم هست و اگر تو نباشی هیچکدوم از اینها معنایی نداره
🟡🟠 دو پرتقال و یک قانون نادیده گرفته شده در مسیر فراوانی
اصلا قصد نوشتن نداشتم توی اون دقیقه ها.
اصلا از روتین ِ عباسمنشی دور بودم => نه تمرین خاصی در کار بود، نه مراقبه ای، نه نیت دریافت الهام داشتم.
فقط دوتا پرتقال از یخچال درآوردم. همینقدرساده. بدون انتخاب آگاهانه، کاملا شانسی.
چاقو رو برداشتم و شروع کردم به پوست کندن.
اولی رو که دستم گرفتم، از همون تماس اول میشد تازگی ش رو حس کرد. پوستش سفتتر بود، رنگش زنده تر، انگارهنوز توی اوج خودش ایستاده بود.
چاقو که خورد به پوستش، بوی پرتقال توی فضا پخش شد.
یه بوی تند، تازه، پر از گاز. اون بویی که ناخودآگاه آدم رو بیدار میکنه.
پوستش هم راحت جدا میشد. چاقو بی دردسر جلو میرفت، انگار مسیر از قبل باز شده بود.
رسیدم به پرتقال دوم.
ظاهرش نرم تر بود. یه کم پلاسیده، و مشخص بود به تازگیه اولی نیس.
وقتی لمسش میکردی حس میکردی انگار زودتر تسلیم میشه. امـــــا همین که چاقو رو بردم سمتش، دیدم داستان فرق داره.
حتما همه تون تجربه ش کردین => پوستش سخت جدا میشد.
میچسبید. پاره میشد. چاقو گیر میکرد.
نه بوی خاصی داشت، نه گاز.
امــــــــــا وقتی یه قاچ کوچیکش رو چشیدم، فهمیدم عجب شیرینی ای داره. شیرینی ای که پرتقال اول نداشت.
مکث کردم… رفتم داخل پرتقال ها .
چاقو دستم بود، دوتا پرتقال تقریبا پوست کنده جلو روم، و یه حس درونی که گفت:
«اینجا فقط بحث پرتقال نیس.» برو توی عمق .
□ □ بهم الهام شد :
■ مسیرهای فوری | مسیرهای موندگار
اون پرتقال اول، خیلی شبیه بعضی انتخابهای زندگی مونه.
° سریع اثر میکنه.
° سریع دیده میشه.
° سریع حس خوب میده.
° نتیجه فوری داره.
اما اون دومی…
• نتیجه ش فوری نیس.
• ظاهرش شاید گول زننده ست .
• اما برای رسیدن به مغزش باید صبر کنی، باید زحمت بکشی، باید حوصله داشته باشی.
ناخودآگاه یاد این آیه افتادم:
“مَنْ کَانَ یُرِیدُ الْعَاجِلَهَ عَجَّلْنَا لَهُ فِیهَا مَا نَشَاءُ لِمَنْ نُرِیدُ” / هرکس دنبال عجله ست، نتیجه عجله هم میگیره. [[ این آیه قبلنا همیشه بخاطر این برام جالب بود چون نشاء و نرید رو یکجا میدیدم]]
میگه : نه اینکه خدا نده. میده. حتی سریع هم میده.
امــــــــــا سوال دیگه اینه:
🟣 اون نتیجه، ظرفیت روحی تو رو بالا میبره یا خالی تر میکنه؟
آخه منم مدتهاست نمیگم خدایا فلان خواسته رو بده؛ میگم : خداجون چطوری ظرف وجودم رو بزرگتر کنم که در مدار خواسته قرار بگیرم و بهش برخورد طبیعی بکنم . ساده|آسون
■ قانونی که شاید خیلیها توی مسیرفراوانی نمیبینن
تو مسیر آگاهی وفراوانی، خیلی ها دنبال نتیجه فوری هستن.
○ پول زود. نشانه زود.
○ جواب زود. معجزه همین الان.
⭕️ ولی یه قانون ظریف این وسط هست که اگه دیده نشه، کل مسیر رو بهم میریزه:
● نتیجه فوری، همیشه نشونه همجهتی نیس.
● بعضی نتایج، فقط واکنش ذهنن، نه پاسخ الهی.
اون پرتقال اول، گاز داشت، بو داشت، هیجان داشت. اما شیرینی عمیق نداشت.
خیلی از خواسته هایی که با فشار ذهنی، عجله وناآرامی بدست میان، عینا همینن.
○ هیجان دارن، ولی عمق ندارن.
○ میان، ولی نمیمونن.
■ خـــــدا به هر دو گروه میده، اما کیفیت فرق میکنه
قرآن خیلی شفاف میگه:
“کُلًّا نُمِدُّ هَٰؤُلَاءِ وَهَٰؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّکَ” / خدا هـــــم به دنیاطلب میده، هـــــم به آخرت خواه.
پس مساله «گرفتن یا نگرفتن» نیس =>/> مساله «چجوری گرفتن» و «در چه مداری گرفتن» هست.
1️⃣ یکی میگیره با اضطراب. یکی میگیره با آرامش.
2️⃣ یکی میگیره ولی همزمان خالی میشه. یکی میگیره و همزمان ظرفیتش بزرگتر میشه.
مردم را دیدى که دسته دسته در دین خدا وارد مى شوند.
پس باید سپاسگزارانه پروردگارت را تنزیه کنى و از او آمرزش بخواه که او توبه پذیر است.
سلام محسن جان ،رفیق بهشتی ام
امیدوارم که حالِ دلت عالی ِعالی باشه
خداروشکر حال جسمی وروحی من هم عالیِ عالیه،مگه میشه در این مسیر باشی وهرلحظه ات پرباشه از حضور خداوند وحالِ دلت خوب نباشه
محسن جان دیشب دلنوشته سراسر آگاهی ات رو خواندم ,اول کامنتت که نوشتی قصدی برای نوشتن نداشتی وبعد از آن با یک اتفاق به ظاهر ساده ،دری از آگاهی به روت باز شد ،به خودم گفتم ببین فهیمه که چقدر خدا به احوالات درونی بنده گانش آگاه است
همون بعد ازظهر ،که مشغول گوش دادن به آگاهیهای جلسه اول از قدم اول بودم ،شروع کردم به صحبت کردن با خودم که تمرین کنم همواره ناظر بر افکارم باشم تا به خودشناسی برسم وبه قول استاد علت پشت اون افکار رو بفهمم ،همین جوری آگاهی هایی بود که بر قلبم جاری میشد ،شروع کردم به صحبت کردن با خدا ،گفتم خدایا تو چقدر عاشقمی وچقدر خوبی ،تویی که میدونی چی نیازِ روحمه پس یادم بده نه تنها برای نعمتهایی که دارم سپاسگزاریاشم بلکه برای نعمتهایی که قرار بهم بدی هم سپاسگزارباشم ،یادم بده تا همواره تمرکزم بر روی چیزهایی باشه که دلیل رشدم میشه وشب با خواندن کامنتت،روح تشنه ام سیراب شد انگار تمام حرفهای دلم رو نوشتی ،میدونی محسن من وقتی مشغول انجام دادن کارهای خونه هستم خیلی به قانون تکامل وفراوانی توجه میکنم وقتی میوه ای مثل انار میخورم میگم اینم نشونه فراوانی، وقتی غذا آماده میکنم حواسم هست وقتی با صبر وحوصله وآرام آرام غذا رو آماده میکنم خوشمزه تر از همیشه میشه آنقدر که خودم شگفت زده میشم ،برعکس وقتی از روی عجله وبدوبدو وبرای رفع تکلیف باشه حتی اگر بهترین غذا باشه به میل دلت نیست
اینکه نوشتی خیلی وقتا نتیجه های بزرگ، از زور و تقلا نمیانن.
از لیاقت درونی میان | از اجازه دادن ب خدا | از اعتماد.
○ احساس لیاقت یعنی بدونی لازم نیس بدوی.
لازم نیس فشار بیاری || لازم نیس بجنگی.
○ خدا خودش بلــــــــــده چجوری بهت بده. دقیقا همین جوریه ،تضادی که دی ما 1401 در زندگی ام بوجود آمد تا زمانی که من اون احساس عجله وبدوبدو رو داشتم با اینکه ظاهر همه چی خوب بود ولی باطن اینجوری نبود،همون که نوشتی یکی میگیره ولی همزمان خالی میشه. منم داشتم میگرفتم ولی بخاطر ترسِ،بخاطر چسبیدن به نتیجه واون عجله همزمان هم خالی میشد انگار که ته ظرفِ سوراخ بود،وقتی که متوجه این مسئله شدم رها کردم گفتم اگر بتونم همین مسیر رو با آرامش واحساس خوب ادامه بدم بُرد کردم واز اون روز به بعد تلاش کردم با وجود شرایط به ظاهر سخت به خداوند اعتماد کنم وبا توجه به نعمتهایی که دارم احساسم رو خوب نگه دارم ودقیقا به محض اینکه من نتیجه رو رها کردم معجزات یکی پس از دیگری رُخ داد بدون اینکه من بخوام کاری بکنم
محسن جان ،عاشقتم رفیق بهشتی واز صمیم قلبم ازت سپاسگزارم، مرسی که هستی ومینویسی
بهترینها را برات آرزو میکنم وامیدوارم همواره در مسیر فراوانی ،آرامش ودریافت الهامات الهی باشی
سلام فهیمه جان، رفیق بهشتی . الهی شکر که حالت خوبه . بذار یه اعتراف کنم… وقتی دیدم تو هم متن ت رو باسوره نصر شروع کردی، واقعا مکث کردم. جا خوردم… ازجنس اون همزمانی های معنادار.
دیگه دارم مطمئن میشم یه خبریه!! انگار یه پیام واحد، از چند دل، در یک زمان بلند شده باشه.
ننیدونم چجوری بگم !؟ قوی تر از آیات قرآن که چیزی نداریم! احساس میکنم چند تا آیه بهتر از اون نسیم ها پشتیبانم هستن.
آخه سوره نصر بوی “”رسیدن بعد از صبر”” میده… بوی وقتی که دیگه تقلا تموم میشه و نوبت تسبیح هست.
فقط خـــــدامیدونه تو دلم چخبره که این یک جمله رو برات نوشتم .
○○○
حرفهات رو باجان خوندم. اون گفتگویی که با خدا داشتی، اون درخواست برا شکرنعمتهای نیومده… الحمدلله == این همون جهش ظرفه. کسی که قبل از گرفتن، شکرمیکنه یعنی دیگه کمبود محور نیس؛ فراوانی رو باور کرده.
زندگی هم مثل همون غذاهاست ؛ باعجله حتی بهترین موقعیتها بی مزه میشن، ولی با حضور و آرامش، یه کار ساده میشه عبادت.
اون تضادی که از دی 1401 گفتی روخوب حس کردم. گرفتن همراه با خالی شدن =>> نتیجه چسبیدنه. ترس ته ظرف وجودی رو سوراخ میکنه. اما وقتی رهـــــاکردیم و گفتیم “اگه با آرامش ادامه بدم، برد کردم” ؛؛؛ ورق برگشته. معجزه ها معمولابعد از رها کردنه، نه قبلش. ==>> مثل موسی نبی، لب نیل و یک عصای ساده = ورق برگشت… رها بود.
~~~○~~
اینقدرصادق و زلال نوشتی… ممنونم. بودن تو و این همجهتی ها خودش نشونه نصره؛ نصر درونی و ان شاءالله بیرونی .
خدا یار دلت باشه همیشه… آروم، سیراب، و درمسیر همون فراوانی که با تمام وجودت لمسش کردی.
سلام استاد عباس منش عزیزم سپاسگزارم که اون روز الهی با استاد عرشیانفر لایو گذاشتید و من از اون لایو به شما و سایت هدایت شدم…
سلام آقا محسن سپاسگزارم مینویسید دیروز ظهر در حالی که غذا روی گاز بود بچه ها از مدرسه اومده بودن و مادرم مهمونم بود من مشغول شستن میوه ها بودم که وسط میوه ها یه پرتقال نرم تر بود. یه کم پلاسیده، و مشخص بود تازه نیست با اینکه تازه خریده بودم و خودم میوه جدا کرده بودم (البته که بعدتر متوجه شدم من جدا نکردم خودش جدا کرده بود واسم ….)
من اصلا و ابدا میوه خور نیستم چه برسه به اینکه میوه تازه نباشه ولی نمیدونم چرا یهو دست از کار کشیدم این پرتقال رو برش زدم خوردم مزه فوق العاده ای داشت بینظیر بود در حالی که چندین و چند پرتقال پوست گرفتم و از هر کدوم امتحان کردم اون مزه تکرار نشد ….
چند روز بود دلم میخواست از پیامهای شما بخونم دیشب حدود ساعت 3 ونیم از خواب بیدار شدم اومدم توی سایت که روی یه قسمتی کار کنم که هدایت کار خودشو کرد وقتی پیامتون رو خوندم یاد تجربه دیروز خودم افتادم پرتقال!!! صدای ضربان قلبم رو میشنیدم میدونستم که درسی جدید دارم پیامتون رو خوندم انگار از زمین و زمان جدا شدم
صبر کردم صبح که بچه ها رفتن مدرسه دوباره و دوباره این پیام رو بخونم دیگه خودتون تصور کنید این همزمانی تجربه پرتقال خوردن و پیام پر از آگاهیتون منو چه حالی کرده….
خدایا سپاسگزارم که زمینه رو برای درک و فهمم آماده کردی…
الهه جان سلام . کامنتت روخوندم، خوشحالم که خـــــدا با تو هم خیلی ساده و راحت صحبت می کنه .
صحنه ای که تعریف کردی کاملا زنده بود جلوی چشمم؛ غذا روی گاز بود، بچه ها تازه ازمدرسه اومده بودن، مهمون تو خونه، دستت توی شستن میوه ها… ==>> دقیق وسط شلوغی زندگی. نه توی خلوت کوه، نه توی سجاده نیمه شب. وسط وسط ِ زندگی واقعی… کارو روش تو عمیق تر بوده . و چقدر دلربا که همونجا هدایت اتفاق افتاده.
“بعدتر فهمیدم من جدا نکردم، خودش جداکرده بود واسم” ==>> رفیق این خیلی جمله عمیقیه. میدونی چیه ! ما فکرمیکنیم انتخابها کار ماست، ولی بعضـــــی انتخابها در واقع دعوت هستن. یه جورکشیده شدن ِ نرم.
اصلا میوه خور نیستی، اونم تازه نباشه که… ؛ ولی همون پرتقال پلاسیده رو برداشتی، بریدی، خوردی، و مزه ای تجربه کردی که تکرارنشد. خودمنم تعجب کردم!! آخه همون درسی که زندگی بارها میخوادیادمون بده :
■ همیشه تازه ترین، براق ترین، ظاهرپسندترین چیز، عمیق ترین مزه رو نداره.
و ببین هماهنگی دلفریب جانان رو… !
تجربه شو کردی، بعد پیام رو خوندی ==>> اول زندگی بهت چشوند، بعدکلمه براش آورد… خدا ازقلب باز بنده هاش باخبره… برا همه این کارا رو نمیکنه.
لحظه ای که گفتی صدای ضربان قلبتو میشنیدی وحس کردی از زمین و زمان جدا شدی ==>> نقطه اتصال قلب نازنینت ِ . که آگاهی از ذهن رد میشه و میره توی جان.
توآماده بودی | این اتفاق برا کسی میفته که ظرفش آماده تر شده | خودت گفتی “خدایاسپاسگزارم که زمینه رو برای درک و فهمم آماده کردی”. ==>>> آآآره همینه. وقتی دل نرم میشه، نشانه ها واضح تر نمیشن، ما شنواتر میشیم.
این همزمانی پرتقال تو ومتن پرتقالی ِ من ، معجزه عجیب غریب نبودا ==>> هماهنگی بود ( همیشه میشه تکرار شه) =>> و هماهنگی نتیجه یه جور تنظیم درونه.
از اینکه نوشتی واین تجربه رو به اشتراک گذاشتی ممنونم. اینا فقط خاطره نیستن؛ اینا نقطه عطفن. شاید سالها بعد برگردیم همین کامنتو بخونیم و ببینیم چقدر از همون روز مسیرا عوض شده.
در پناه خدا باشی الهه جان… وهمیشه وسط شلوغ ترین لحظه های زندگی، آماده شنیدن همون ضربان آرام هدایت
دو روز پیش داشتم باخداحرف میزدم که چطور ظرف وجودم روبزرگتر کنم وآماده دریافت باشم
حسم گفت ازقرآن هدایت بگیر
دقیقا سوره اسراء آیه 20 اومد
میدونستم ربط داره به انتخاب ها
که به کدوم مسیر بخوای هدایت بشی
مسیر شیطان یا مسیرخدا
فهمیدم داستان عجله وصبر
چون قبل تر این هدایت روگرفته بودم که
صبور ،آرام وآماده باش
ولی ته دلم میخواستم به شفافیت بیشتری برسم.
من عاشق این خدائیم که اینجوری زیبا هدایت می کنه وقتی دل آروم باشه (:
واقعا مسئله گرفتن یانگرفتن خواسته ها نیست مسئله آماده بودن ظرف وجودیه ، مسئله زندگی کردن از محل بی نیازی ورهائی واعتماد، مسئله آماده شدن برای خداس نه شیطان
اگه عمق ، معنا وماندگاری وتعادل رومیخوای.
داداش محسن وقتی نوشتی
توحاضری آروم بمونی ؟
به الله قسم که قند تودلم آب شد
دیگه خدا چجوری اینقدرواضح باهام
حرف بزنه که همین مسیر روبا ایمان برم؟!
اصلا چقدرهماهنگی داشت باکامنت قبلیم!
امروز به قشنگی هدایتم کرد برای تغییر توانجام یه سری ازتمارینم،تغییر زاویه نگاهم به اتفاقات و
گفتگوهای درونی ذهنم که آرامش بیشتری داشته باشم جوری که بتونم تومومنتوم مثبت بمونم.
استادسپاس گزارم ازتون برای دوره فوق العاده احساس لیاقت که باعث شده توهمین مدت
کوتاه باخودم به صلح بیشتری برسم وخداگونه تر شدن روانتخاب کنم.
داداش محسن عشق بهت که نوشتی ، شوق همین هدایت باعث شد الان بنویسم از دل
این گفتگویی که گفتی دوروز پیش با خدا داشتی، خیلی آشناست. از همون جنس گفتگوهایی ِ که وقتی دل آرومه، آدما جرات میکنن سوال درست بپرسن. نه اینکه “چی بگیرم؟” … که “چطور آماده تر بشم؟” خب این تغییر سوال، خودش یعنی ورود به یه سطح دیگه.
پس تو وارد شدی؛ مدار جدید مبارکت باشه
حس قشنگت گفته ازقرآن هدایت بگیر و اسراء آیه 20 اومده، ،، بنظرم اتفاقی نیس. خب اون آیه داره درباره انتخاب مدار حرف میزنه. اینکه هرکسی داره چی رو صدا میزنه. عجله یا صبر | شیطان یا خدا | فوری یا عمیق. ==>> برا من این یه چراغ سبز خـــــداست که داره میگه : وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ…
“من عاشق این خدائیم که اینجوری زیباهدایت میکنه وقتی دل آروم باشه” ==>>> همون نقطه ای ِ که هدایت از اطلاعات جدا میشه و میشه تجربه. خدا بادل آروم حرف میزنه، کاری با ذهن شلوغ نداره .
“تو حاضری آروم بمونی؟ / قند تو دلت آب شد، لبخنداومد رو لبم. ” میدونی داستان چیه؟ چون این سوال، سوال سرنوشت سازه. خیلیا میخوان جوابو بدونن، ولی حاضر نیستن آروم بمونن تا جواب بیاد.
و.. انگاری تو حاضری… خب پس یعنی مسیرت روشنه، حتی اگه هنوز پیچ و خم داشته باشه.
میدونی! آرامش ساخته میشه، نه باحذف مسئله، با تغییر نسبت ما با مسئله.
دوره احساس لیاقت =>> آره ؛ صلح با خود، بزرگترین هدیه ایِ که آدم میتونه به خدا و خودش بده. چون خـــــدا با دلهای در جنگ ودرگیر کاری نداره، با دلـــــهای آماده میشینه پای صحبت .
سمیه جان ؛ این نوشته ت هم یه دعاست، هم یه شکر زنده.
با دل باید سپاسگزار این نشانه ها بود، اره درست گفتی.
سلام و احترام فرزانه عزیز . خوشحال شدم از خوندن کامنتت… از اون کامنتهاست که آدم حس میکنه درکنارخوندن ، نوشته ش “دیده شده” .
الحمدلله ، بااین وضوح پاشنه آشیل خودت رو دیدی و اسمش رو گذاشتی “عجله”=> خب این نشونه بیداریه. خیلیا تاسالها توی همون پرتقال اول می مونن وحتی متوجه نمیشن چرا هر بار دهنشون جمع میشه از ترشی .
جمله ت عالی بود: “ذهنم خودشو با کمبود زمان آراسته میکنه…”
انصافا هم همینه. ذهن، استاد بزک کردنه.
○ عجله رو لباس ضرورت میپوشونه،
○ ترس رو لباس عقلانیت،
و بعد ما فکرمیکنیم داریم کار درست روانجام میدیم. ولی همونطور که خودت نوشتی، بعدش میفهمیم چه رکبی خوردیم.
“توقف کن، آرام باش، هدایت بطلب” ==> بنظرم یه ذکر کامل بود…باید تسبیح دست گرفت وتکرارش کرد. چون یه نسخه عملی ِ .
آرامش واقعااا شـــــرط دریافت هدایت الهیه، نه بِ این معنا که مشکل نباشه ،،، 🟣 که ب ِ این معنا که دل، نـــــلرزه.
خـــــداجون همیشه حرفش رو میزنه… مسئله اینه که ما آیا ایستادیم بشنویم یا نه.
رفیق خوبم، ازت ممنونم بابت این کامنت دلی وصادقانه.
هر بار کامنتی از شما میخوانم احساس میکنم وسط یه فیلم علمی تخیلی هستم و دارم به آسمون بی انتهایی نگاه میکنم که از عظمتش مات و مبهوت هستم و توی خلأ بی وزنه بی وزنه بی وزن کرخت و هیجان زده هستم مثل یک مقدار آب جوش هستم که در دمای منفی سی چهل درجه داره میجوشه شگفت زده هستم از الهامات و کامنت های شما خوده خوده خدا داره مینویسه خودش داره مثال میزنه خودش داره هدایت میکنه
وای اون گذاره :
«اون پرتقال دوم، شیرینی داشت چون زمان دیده بود؛ نــــــــــه چون زور زده بود.
🟢 خیلی وقتا نتیجه های بزرگ، از زور و تقلا نمیانن.
از لیاقت درونی میان | از اجازه دادن ب خدا | از اعتماد.
○ احساس لیاقت یعنی بدونی لازم نیس بدوی.
لازم نیس فشار بیاری || لازم نیس بجنگی.
○ خدا خودش بلــــــــــده چجوری بهت بده.»
چند روزه درگیرم با خودم همش دنبال اینم خودمو آروم کنم نمیتونم پای چارت بمونم نمیتونم خود کنترلی داشته باشم و ذهنم اذیتم میکرد انواع و اقسام تایم اوت ها رو رفتم ولی باز نتونستم پای چارت بشینم بهم الهام شد کلا حذف کن بریزش دور تا آروم بشی تا خودتو بدست بیاری بعد باز نصبش کن .
با چت جی پی تی صحبت کردم اونم همین رو گفت یعنی اول الهام شد ولی من هنوز ایمان نداشتم و نکردم ولی دوباره این دفعه با هوش مصنوعی بهم گفت و من حذفش کردم و صد البته که آروم تر هستم و الان یکسری الهامات اومده برای انجام یکسری امور.
داداش محسن من یه مشکل دارم و اون اینه که عملگرایی من ضعیف هست از قبل خیلی بهتر شده ولی هنوز ضعیف هست برای بهبودم در انجام به الهامات شما راهکاری نداری؟!
اون چیزی که تو توصیف کردی، اون حس بی وزنی، اون جوشیدن تو دمای منفی، اون هیجان آمیخته با سکوت… اینا نشونه اینه که روحت در حال تجربه یه لایه عمیقتره. این خوبه. این ارزشمنده. اما…
○ الهام، جایگزین ساختار نمیشه.
○ الهام، جهت میده.
○ ساختار، حرکت میده.
تشبیه ش =>>> استاد عباسمنش موقع حرکت با ماشین الهام میگرفتن که از کدوم اتوبان برن…. امـــــا “ساختار رانندگی: اینه که 1 . حتما کمربند ایمنی ببندی [ برای تو یعنی حدضرر بذاری یا از هحینگ استفادا کنی ] ؛ 2 . حتما با سرعت مطمئنه رانندگی کنی [ برای تو یعنی از لات’سایز پایین استفاده کنی] .
نمیشه از همون مسیری که استاد الهام گرفتن برن… اما با سرعت 150 کیلومتر بر ساعاعت حرکت کنن … و اگر( خدایی نکرده) اتفاقی براشون میفتاد بگن تقصیر خداست اون بهم الهام کرد . نمیشه کمربند رو نبندن و اگر کسی بهشون برخورد کرد بگن تقصیر خدا بود .
□ کمربند و سرعت مطمئنه و قانون جاذبه زمین و زنجیرچرخ ِ توی توی برف و سلامتی لاستیک ها و… جزو ساختار و قوانین ِ رانندگیه ؛ قانون در کنار الهامات باهم باید رعایت بشه.
□ نکته : فکرکن اگه بگن الان 250 دلار سرمایه ت هست و سه سال دیگه 100 هزار دلار توی حسابته و اونموقع هر دلار 240 هزار تومنه حاضری صبور باشی و الان چیزی نخوای تا اون سه سال دیگه ؟ حتما میگی آره . خب با یه حساب سرانگشتی اگه روزی نیم درصد هم سود کنی و از سود مرکب استفاده کنی… از اینا بیشتر گیرت میاد…
==>> اینو بهت گفتم که فقط یه تلنگر بهت بزنم باید خدا رو برای دراز مدت ببینی… + خودکنترلی دراز مدت ==>> استاد عباسمنش لحظه ای که ثروتسازی از طریق دوره تندخواتی بذهنشون رسید… دو سه سال طول کشید تا به ثروت میلیاردی رسیدن…. خدای ِ این دو سه سال یکسان بود… فقط بهش اعتماد کردن وحفظ مومنتوم مثبت کردن… .
به ترید هم از این زاویه نگاه کن . یه کاسبی ِ مثل بقیه کاسبی ها… اگه تسلیم خدا بشی… یهو موشکی میری بالا… اما این موشک بالا رفتنه، بخواد اوج بگیره ،چند سال طول میکشه . تو حتما “تصاعد” رو بلدی ==> مثل رشد گیاه بامبو.
■ موفقیت حاصله انجام تعداد زیاد تصمیمات درست کوچک و انجام ندادن تعداد زیادی تصمیم نادرست است . ترید هم همینه
~~~○~~~
تو یه کار خیلی درست کردی:
وقتی دیدی پای چارت آروم نیستی، حذفش کردی. این فرار نبود. این مدیریت انرژی بود.
فرقش مهمه.
ببین…
یه تریدر شهودی حرفه ای اول سیستم عصبی ش رو مدیریت میکنه، بعد چارت رو. [ قرآن بهش میگه تقوی ، استاد بهش میگن خودکنترلی ⇐این 90٪ ِ کار ترید هست ؛ زمان میبره . برا من 5 سال طول کشید]
اگه سیستم عصبی بی قرار باشه، هر الهامی هم بیاد، قاطی میشه با اضطراب.
■ برسیم به اصل سوال :
چرا عملگراییت ضعیفه؟
95٪ ِ مواقع ضعف عملگرایی از یکی از این سه تا میاد:
خب حالا چی؟ کی برگردم؟ چقدر صبر کنم؟ اگه موقعیت از دست رفت چی؟ ==>> همین سوالها عمل رو قفل میکنه.
● راهکار؟
هر الهام رو تبدیل کن به “”اقدام 24 ساعته”” =>> نه بلندمدت. نه مبهم.
مثلا الان الهام اومده: چارت کنسل شه. خب.
اقدام 24 ساعته =>> فقط امروز سمت هیچ بازار مالی نرم. همین.
□□ کوچیک | مشخص | قابل اجرا
⬜️ فشار نتیجه
تو هنوز ی ِ جای ذهنت میگه:
○ اگه عمل نکنم عقب میفتم.
○اگه چارت نباشه فرصت میره. ==> اینجاها هنوز ایمان کامل نیس . ایمان یعنی باور داشته باشی رزق از چارت نمیاد. چارت ابزارشه، نه منبعش. [ مثل مادر موسی گاهی باید بظاهر احمقانه ترین کار رو بکنی و گهواره رو به آب بندازی]
● وقتی منبع رو اشتباه بگیری، عجله میاد ==>> عجله، عملگرایی رو فلج میکنه.
⬜️ ترس از اشتباه
خیلی وقتا ما عمل نمیکنیم چون میخوایم صددرصد مطمئن باشیم الهامه، نه ذهن!!!
اما یه حقیقت مهم که هیچ جا بهت یادنمیدن :
🟣 شهود با تمرین دقیق میشه، نه با تعویق.
تو باید اجازه بدی بعضی وقتا اشتباه کنی تا فرکانس شهودت تمیزتر شه.
رفیق خوبم ؛ نسخه عملی برات میچینم؟؟
🟦 اسمشو بذاریم قانون سه لایه برای اجرای الهام
لایه اول: آرامش پایه
تا وقتی ضربان قلبت بالاست، هیچ تصمیمی اجرا نمیشه.
اول بدن آروم | نفس عمیق| پیاده روی | قطع کامل چارت
لایه دوم: تست 48 ساعته
هر الهام بزرگ رو 48 ساعت نگه دار ==>> اگه بعد 48 ساعت هم همون وضوح رو داشت، اجرا کن.
● الهام واقعی آرومه و موندگاره.
● الهام قاطی با هیجان، بعد چند ساعت رنگ میبازه.
لایه سوم: اجرای کوچک ( فقط یه مثال ساده ست)
الهام رو خرد کن.
مثلا: به قلبت میاد که “برگرد به بازار.”
اما ، نه.
▪︎ اول: فقط متاتریدر رونصب کن. نه معامله هااا. فقط نگاه کن.
▪︎ فردا : فقط دمو باز کن. نه ریسک واقعی.
□ الهام باید به پله های کوچک شکسته شه.
⭕️ یه نکته خیلی مهم:
● تو الان تو فاز “سم زدایی عصبی” هستی.
● بعد از فشار زیاد بازار، سیستم عصبی احتیاج به ریست داره.
○ این ضعف عملگرایی نیست. این بازسازی ظرفه.
⭕️ و یه چیز مهمتر:
عملگرایی وقتی قوی میشه ک ِ هویتت عوض شه.
اگه خودتو اینجوری ببینی: “من کسی م که گاهی الهام میگیرم.” =>> عمل نوسانی میشه.
□ اما اگه بگی: “من انسانی م که وقتی میفهمه مسیر درسته، بدون بحث اجرا میکنه.” ==>> هویت جدید، رفتار جدید میاره.
محمدامین…
الهام اومده حذف کن. کردی. آروم شدی = این یعنی ارتباط برقرار شده.
■ الان مرحله بعدی، “انضباط شهودی”هست.
● شهود بدون انضباط، خیالپردازیه.
● انضباط بدون شهود، خشکه.
○ تو باید این دوتا رو پیوند بدی.
این تمرینا مهمه؛ باید رو فرم بمونی =>> یه تمرین عملی 7 روزه برات:
هفت روز هیچ معامله ای نکن. اما هر روز نیم ساعت فقط ساختار مارکت رو بدون ِ پوزیشن تحلیل کن.
یعنی : هیچ فشاری برای ورود نباشه.
🟢 این تمرین، اتصال شهود + ساختار رو تقویت میکنه.
🟠 آخرش یه سوال ازت:
اگه خدا بگه”فعلا ترید نکن، برو روی بدنت، ذهنت، نظمت کار کن.” میپذیری؟ یا هنوز میخوای از مسیر بازار رشد کنی؟
🟥 اکثرمواقع بزرگترین سود، بیرون از چارت ساخته میشه.
داداش…
تو مسیرت رو داری. فقط باید سرعتت رو کم کنی تا وضوح ت بیشتر شه.
هر وقت توی این سطح تکمیل شدی ، لایه های بعدی شهود حرفه ای تر هم هست که خودت متوجه میشی .
میدونستی داداش این همه خیلیها وسخن از شادی خوشحالی آرامش حال خوب میزنم همش از اینکه خداوند داره بهم آگاهی بهم میده مسیر درست بودن هدایت شدن وخیال راحتی رو بهم میده ویکی محسن جان شده زبان خدای درونم داره بامن سخن میگه
سخن از مسیر
نشانه
آرامش
صبور بودن
رها وشاد بودن
آره درست متوجه شدی حرفهای خود خداست معلومه اون ساعتی که آماده و هماهنگ میشی با روح عزیزت دیگه الهام خانم میاد ومیشینه تو قلبت وتند تند آگاهی میده وداداش محسن مینویسه این دستنوشتهای فوقالعاده جذاب قشنگش رو
یه موضوع رو حقیقتا و صادقانه بگم یه حسی گفت مطرحش کنم
خوب حرف از ازدواج
اینکه دیدگاه من در مورد ازدواج رابطه عاشقانه داشتن مثل استاد ومریم جان
دو عاشقی که تو مدار وهم فرکانس همدیگه قرار دارند
یکی از درخواستهای من اینچنین آرامش عالی در کنار همدیگه وجود داشته باشه
هم از لحاظ فکری
افکاری ،هم مسیر وهم فرکانس بودن،طرز فکر شخصیت و اینکه تو این مسیر زیبا قرار داشتن
خب همه اینها رو گفتم تا به این موضوع برسم
وقتی درخواست چنین چیزی باشه
جهان مقاومتهاشو نشونت میده
یک میان افرادیکه فقط میخام باهات باشم همین
واز هر لحاظ فکری ذهنی باوری ومسیری که هستن خیلی متفاوت باشند یعنی اصلا تو این مسیر نباشن
خب حالا جواب میخان
حالا که جهان داره درخواست وخواسته رو میبینه ومیخاد واکنش ببینه
اینجا باور ایمان یقین توکل داره کار میکنه چجوری با عکس العمل نشون دادن
اگر اون آرامش واقعی و کیفیت یه رابطه ای که با آرامش حال خوب خوشحالی شادی و آشکارا رو در ذهن همینجور پرورش داده شود خب نتیجه چیست
معلومه. رهایی. صبوربودن،،اعتماد داشتن به رب ،،خیال راحتی ،نگران نبودن ،استرس یا ترس اینکه کمبوده نداشتن رو نشان داده شود نتیجه میشه پاداشهای فوقالعاده
خب داداش اینها رو گفتم تا به این موضوع برسم که جواب ونشانه بهم دادی از طریق
دو میوه یکسان ولی با تفاوتهای زیادی که دارند
و نتیجه پرتقال اول میشه عجله استرس نگرانی زود تصمیم گرفتن که یه حسی حتبچی بهت داره الارمهاش هم میده که مسیرت نادرسته ولی انجامش بدی این دیگه نشد اعتماد کردن وفقط رو خدا حساب باز کردن
پرتقال دومی ایمان داره میشه صبوره آرامش داره حالش همچنان خوب لذت میبره از لحضهای حالش عشق میکنه با خودش و نتیجه میشه پاداش مسیر راحت لذت احساس خوب
ولــــــــــی آرامش، شـــــرط دریافت الهام عمیقه.
خلاصه ی خلاصه ش = تمرکز + حال خوب+ رهایی
اعظم :شاگردی از جنس ایمان ،،وعمل،،در مسبرفراوانی،،ارامش،،ودریافت الهامات اللهی
سلام اعظم جان. این شوری ک ِ تو کلماتت هست، نشونه زنده بودن قلبته. این حال خوب پیوسته که میگی، یه جور اتصال مستمره. و قدرش رو بدون.
امابذار یه لایه عمیق تر بهش اضافه کنم…
خواهر آگاه من ؛ وقتی درباره ازدواج و همفرکانسی حرف میزنی، کاملا درسته که جهان اول “ناهمخوان ها” رو نشون میده. برا وسوسه کردن؛ نه والا . برا شفاف سازی . جهان مقاومت نشون نمیده، آینه نشون میده. هر کسی که میادو با مسیرت همسو نیس، در واقع داره ازت میپرسه:
“واقعا همینی که گفتی رو میخوای؟ یا ازترس تنهایی کوتاه میای؟”
چون اینجا دیگه صبرخشک و خالی مطرح نیس… اینجا “هویت” ت مطرحه.
● پرتقال اول فقط عجله نیس؛ گاهی “نیاز تایید گرفتن” هست.
● پرتقال دوم فقط صبر نیس ؛ “احساس کفایت کامل” هست.
🟣 فرق عمیقشون اینه:
○در پرتقال اول تو انتخاب میکنی که خالی نشی.
○ در پرتقال دوم تو از قبل پُری، پس انتخابت از فراوانی میاد نه ازکمبود.
الهام وقتی میاد که درونت بگه: “اگر نیاد هم کاملم.”
اون آرامشی که مجددا گفتی شرط دریافت الهام عمیقه، خب دقیق همینجاست دیگه .
آرامش یعنی نتیجه هرچی شد، من از کیفیت خودم کم نمیکنم.
یه نشونه خیلی مهم رو هم یادت باشه:
اگر با فکر کردن به یک انتخاب، بدنت منقبض میشه، نفست کوتاه میشه، ذهنت شروع میکنه توجیه آوردن… اون پرتقال اوله حتــــــــــی اگرظاهرش معنوی باشه.
ولی اگر با فکر کردن بهش، حتی درنبود قطعیت، تن’ت آرومه و حالت خوب می مونه… اون مسیر دومه.
(خیلیا حواسمون به این نعمت بزرگ خداوند و این سنسور درجه یک نیست)
▪︎تو الان تو مرحله ای هستی که بایدبیشتر از اینکه منتظر نشانه بیرونی باشی، به ثبات درونی وفادار بمونی.
▪︎ نشانه واقعی اینه که کیفیتت تغییر نکنه.
راستی یه چیز مهم تر…
⭕️ رابطه همفرکانس پاداش صبرنیس؛ نتیجه طبیعی خود فرکانس توئه. تو اگر همون کیفیتی که میخوای رو زندگی کنی، دیگه دنبالش نمیگردی؛ خودش وارد میشه.
پس کاراصلیت انتخاب آدم نیس… =>=> حفظ ارتعاش خودته.
و آره خواهر نازنینم اینو از ته دل میگم:
وقتی آرامش تبدیل به شخصیتت بشه، الهام دیگه مهمون نیس… ساکن میشه.
سلام رفیق جان محدثه . خوبم… و باخوندن نوشته ت، یه جور خوبترم شدم. خوب و نزدیک ؛ از اون نزدیکیها که آدم حس میکنه داره صدای دل یکیو میشنوه، دوتا کاکل زری ت چطورن ؟
بذار یه چیزو همین اول کاری شفاف بگم:
تو اصلا گیج ننوشتی. تازه دقیق نوشتی. این نوشته، نوشته کسی ِ ک ِ داره صادقانه باخودش حرف میزنه، نه نقش آدمای “همه چی اوکی” رو بازی کنه.
○ سوال «حاضری آروم بمونی؟» که برگشتی جوابشو دادی، جوابش سطحی نبود. رفتی تهش. رفتی جایی که خیلیاجرات نمیکنن برن : جاییکه آدم از خودش میپرسه «من واقعا اعتماد دارم؟ یا فقط چون راه دیگه ای ندارم، اسمشو گذاشتم اعتماد؟»
این تمایز بسی مهمه…. … چون اعتمادِ ازسر اجبار، با اعتمادِ از سرآگاهی زمین تا آسمون فرق داره. ( دوباره بخون)
🟥 یه نکته مهم =>> آرامش همونطور که خودت گفتی، از خیال راحت میاد.
امــــــــــا خیال راحت ،
● از قطعیت نتیجه نمیاد ؛
● از قطعیت همراهی میاد.
این چیزیه که خود من هر روز دارم باهاش دست و پنجه نرم می کنم که اصلاا جنس برخی کارای من ازهمینه ؛پس کاملا درکت میکنم .
من و تو باید ازش عبورکنیم و رها بشیم وبه مقام ذبح کردن اسماعیل برسیم تا خـــــداخودش بیاد کارو دست بگیره و ما رو به خواسته مون برسونه. خب شاید ترسناک هست، اما سخت نیست . ترس هم که توهّمی بیش نیست. توی این چند دهه زندگی مون دیدیم بیش از 90٪ ترسهایی که داشتیم هیچوقت برامون پیش نیومده، جز اونایی که واقعازیاد با خودمون مرورش کرده باشیم … که به قول علی بن ابیطالب :”از هرچه بترسی سرت میاد” . اماخب ابراهیم نبی (ع) رهای ِ رهای ِ رهــــــــــا بود و فقط بلد بود به چیزی که خدا بهش [ لطیف و آرام و درگوشی] میگه ( الهام میکنه)، بگه :”باشه” . بگه :”میدونم تو صلاحمو میخوای من همونو انجام میدم”
🟣 گاهی هم خداجون اون تضاد رو میده مثل داستان مادر موسی که نه تنها خودش و بچه ش رو نجات بده بلکه یه قصر دراختیارشون بذاره با بالاترین کیفیت | پول هم بزاره تو جیب شون خیلی ساده و آسون | یک امنیت صد درصدی هم بهشون عطا کنه | و هرچی دشمن خارج وجود خودشون هم هست رو تبدیل بکنه به نگهبان زندگیشون | اونم با چی؟؟؟ با به ظاهر ⭕️احمقانه ترین کار !!! با “رها کردن” …. با گهواره رو توی دریا انداختن
پس دوباره بنویسم برای خواهر نازنینم:
خیال راحت ؛ ● از قطعیت ِ نتیجه نمیاد ؛ ● از قطعیتِ همراهیِ تو باخدا میاد ==>> أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ ۖ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَلْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُون
یعنی چی؟ یعنی آرامش واقعی اونجایی شروع میشه که آدم بگه: “”حتـــــــــــــــی اگه اون چیزی که ذهنم میخواد نشه، من و خواسته م گم نمیشیم.”” پس سرتو بالا بگیر محدثه .
الان یه جا از نوشته ت خیلی کلیدیه. اونجایی که گفتی: “اگه نشه چی؟ چاره ای جز موندن تو شرایطی که هستم ندارم.”
خب این همون جاییه که دنیا مثل آینه عمل میکنه.
دنیا به این باور جواب میده. نـــــه به خواسته ت ، به باورت. [ تو الان باور داری که نمیشه خب چه انتظاری از کائنات داری؟؟؟ در صورتیکه تو خالق همه چی هستی خب بهشون دیکته کن…. و بعد رها کن]
وقتی ته دلت این باشه که “اگه نشه، گیر کردم” ===>>> دنیا میگه: باشه، این تصویرته؟!… همونو نشونت میدم.
اینکه فقط یک راه برای خوب شدن زندگی وجود داره، و اونم همون چیزیه که الان تو ذهنت هست!!!!! [ فکر نمی کنی این باورپنهانی که توی ذهن خیلی از ماها هم هست، داره قدرت خدا رو محدود می کنه و اصلا قدرت خدا رو می بره زیر سوال؟؟]
اینجاها مزیت و عیب باورها مشخص میشه.
● مزیتش:
○ امیدو زنده نگه داشته.
○ تو هنوز با خدا حرف میزنی. هنوز میخوای. هنوز نپوسیدی.
● عیبش:
○ زندگی رو شرطی کرده.
○ گفته “یا این، یا هیچ “.
⭕️ و دنیا، آینه ست =>> وقتی تو زندگی رو شرطی میکنی، زندگی هم شرطی جواب میده.
یه چیز خیلی مهم محدثه که هر روز باید روی در یخچال آشپزخونه ت بخونیش:
■ تو خالق زندگی ت هستی، اما نـــــه باکنترل نتیجه، باانتخاب باورصحیح.
■ خدا توی زندگی تو، جایگزین مسئولیت تو نیس. همکار توئه. شریکه ، نه ناجی دقیقه نودی.
اونجایی که میگی: “بااین جمله ها خودمو آروم میکنم” ==>> این خیلی صادقه. ولی فرق هست بین آروم کردن ذهن و آروم بودن دل 🟪دل وقتی آروم میشه که اینوبفهمه:
□ من حتی اگه ندونم چطور،
□ حتی اگه نتیجه دقیق همونی که میخوام نباشه،
بازم زندگی علیه من نـــــــــــــــیست . = آرامش اصیل
اونوقت ایمان از “ابزار آروم سازی” تبدیل میشه به “جهت دادن به زندگی ” ، با باورهات خالق اون چیزی که میخوای میشی .
تو الان توی نقطه گذر هستیی.
نه بی ایمان، نه مطمئن | نه ناامید، نه رها | این نقطه خطرناک نیس؛ “”موج ِ صداقته””… وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ [ حق یعنی قبول کنی که واقعیت چیه | صبر یعنی روی شونه خدا بشینی و قدم به قدم خواستت بهت داده بشه]
و شک نکن :
خدا از این صداقت بیشتر خوشش میاد ؛ تا از ایمانای براقِ نمایشی.
آخرش یه چیزو آروم توی گوشت بگم رفیقانه 🩵🩵 :
○اعتماد، اولش لرزونه و ترس دار ؛
○کامل نیس ؛
○ مدام سوال داره .
● اما همون لرزش، نشونه زنده بودنه… زنده بودن خدا و قوانینش برای همین دل لرزونت.
دنیا هم همونو بهت برمیگردونه که تو بهش نگاه میکنی=/> نه حرفاتو،،،، بلکه نگاهتو.
و الان ازت میخوام نگاهتوعوض کنی…
🟢 حتــــــــــی اگه هنــــــــــوز مطمئن نیستی.
جلسه یکم قدم اول ؛ بیست دقیقه اولش رو گوش کن . تو شاهـــــکلید دستته
سلام محدثه جانِ مهربونم… . الحمدلله ربّ العالمین . خوندم، دارم حس میکنم یه دل نشسته روبه روی خـــــدا و بی پرده حرف میزنه… بی شعار وتظاهر… فقط حقیقت.
گفتی ازخدا خواستی قلبت رو مثل قلب مادرموسی نبی آروم کنه… ==>> میخوام بهت بگم شک نکن که این دعاها گم نمیشه. وقتی یه دل صادق همچین درخواستی میکنه، جوابش حتما تومسیرش چیده میشه. مادر موسی هم لحظه رهاکردن بچه ش مطمئن نبود؛ آرومی ش بعدِ سپردن اومد، نه قبلش. اینو یادت باشه.
○ “این نشونه بود؟ اتفاقیه؟” => نه عزیزم… دل وقتی آماده باشه، نشونه ها هویداتر دیده میشن. خب خداجون بعضی وقتا باقصه جواب میده، بعضی وقتا با یه جمله از یه رفیق.
در مورد “اعتماد” که نوشتی… خیلی صادق بودی. گفتی ناامید میشی، گریه میکنی، التماس میکنی… خب چه اشکال داره؟؟؟ اعتمـــــاد = یعنی برگردی، حتی بعد از گریه. یعنی وسط همون “اگه نشه” دوباره بگی “باشه، تو بهتر میدونی.” اعتمادکامل شاید یه لحظه باشه، ولی برگشتنِ مداوم، همون ایمانِ زنده ی زنده ست.
خب اون نجوا که میگه “اگه نشه چی؟” همیشه هست. ولی تو الان بلدشدی جواب بدی ==>>> این یعنی رشد. آره شیطان وعده فقر میده، خـــــدا وعده فزونی. تو هربار که میری سمت جلسه های سایت، سمت توحید عملی، سمت نور… ==>>> یعنی داری انتخاب میکنی، بین ِ مسیر نورانی خدا یا غیر ِ خدا .
گفتی از “”تنهایی””… //=> بذار یه چیزی رو آروم بهت بگم: آدمی که با خدا حرف میزنه، هیچ وقت تنها نیس . شاید جمع نداشته باشه، ولی همراه داره. و اون همراه، از هر جمعی پررنگتره.
▪︎ اینو محسن ی داره بهت میگه که یه روز پول میداد که خلوت و تنهایی بخره ولی الان بطورآگاهانه ، خیلی خلوت تر و تنهاتر از اون زمانی هست که بابتش هزینه می کرد. به خواسته م رسیدم… درحالیکه زندگیمم در حال پیشرفته مضاعفه . و خوشحالم که همین تنهایی وخلوت داره هر هفته میوه میده . باید سیرتکاملش رو طی میکردم . من دوستدار اون محمد نبی هستم ک ِ هزینه میکرد و تا 40 سالگی، که یک دوازدهم عمرش ، رو در خلوت وتنهایی 100٪ ی داشته باشه . مطمئنا اون چهل سال و اون خلوت ها ، شد یکی از ستون های محکم 23 سال پیامبری ش .
پس بیا قدر این خلوت مون رو بدونیم و براش برنامه داشته باشیم….؛ برنامه مون رو به خداجون ارائه بدیم و تصمیم های نهایی روبذاریم روی نظری که خدا بهمون الهام میکنه .
~~~○~~
آخرش نوشتی… “اگه چیزی که میخوام نشد، من هنوز زنده ام… خدا با منه…” ==>>>> آره محدثه. حتماهمین بوده و هست. وقتی اینو از ته دل بگی و توی دلت چهارمیخ ش کنی، دیگه اصلا باختی وجود نداره. یا به خواسته ت میرسی، یا به آرامشی عمیق تر… و جوابی بهتر.
تو درمسیری. کامل نیستی، ولی صادقی.
🟣 و صداقت، سریعتر از کمال ، به آغوش خدا میرسه. | صداقت = وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ
با مهر، دستتو میفشارم… ومیسپارمت ب ِ همون ربّ نازنینی که همیشه حواسش به دل مون هست 🩵🩷️
~~~~~~~□~~~~~~
سالها دل طلبِ جامِ جم از ما میکرد/ وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد
گوهری کز صدفِ کون و مکان بیرون است / طلب از گمشدگانِ لبِ دریا میکرد
مشکلِ خویش بَرِ پیرِ مُغان بُردم دوش/ کاو به تأییدِ نظر حلِّ معمّا میکرد
دیدمش خُرَّم و خندان قدحِ باده به دست/ واندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
گفتم این جامِ جهانبین به تو کِی داد حکیم؟/ گفت آن روز که این گنبدِ مینا میکرد
بیدلی در همهاحوال خدا با او بود/ او نمیدیدش و از دور خدارا میکرد
اینهمه شعبدهٔ خویش که میکرد اینجا /سامری پیشِ عصا و یدِ بیضا میکرد
به نام همون خدایی که بغض ها رو میبینه قبل ازاینکه اشک بشن؛ محدثه جان… رفیق خوش قلب… سلام.
□ عزیز دل… قرار نیس دنبال آغوش بگردی… باید مدام یادت بیاد همیشه توآغوششی.
□ اون سبکی بعد گریه، اون آرومی بعدش… اون نشونه اینه که مانع یه لحظه کنار رفته و دیدیش . نه اینکه چیزی ازبیرون اضافه شده باشه. همون جمله ای ک ِ خودت دوستش داری… =>> “آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد” ؛ ازشعر حافظ . تو همون آرامشی رو که دنبالش بودی، همون آغوشی رو که میخواستی، همون امنیتی رو که آرزوداشتی… از جایی میخواستی که خودش از درونت میجوشید.
□ اون آغوشی که حس کردی، کلمه های من نبود. اون لحظه ای بود که دل خودت تسلیم شد.
□ بعضی وقتا بغض خفه مون نمیکنه… داره در میزنـه. میگه: یه لایه دیگه رو بردار، یه ذره دیگه نرم شو، ی ِ قدم دیگه صادق باش. و… برداشتی. و سبک شدی.
□ محدثه جان… تو قرار نیس عشقو بسازی. هربار که صادقانه میگی “میخوام تورو داشته باشم” ==>> داری مانع دیدنتو برمیداری. وقتیم که مانع برداشته شه، میفهمی که هیچــــــــــوقت تنها نبودی. هیچوقت بیرون ازآغوش نبودی.
درپناه رب العالمین… همون ربّی که از رگ گردن بهت نزدیکتره،،، و از اشکت زودتر از خودت خبر داره.
رفیق قدیمی مهدیه جان… سلام. یه چیزو صاف وساده بگم…؟ باهام راحت حرف بزن. راحت بنویس. من اون محسنِ پشت مکث پرتقالا هستما… . وقتی مینویسی، همونجوری ک ِ دلت میگه بنویس. همونطوری که چشیدی. همونطوری که گریه میاد همونجوری که لبخند میاد… . خودت خبرداری چقدر اسمتو مثل خودت دوس دارم… “مهدیه”… اسمی که بوی هدایـــــت میده، بوی انتظار، بوی روشنایی بعد از مکث. راستش وقتی دیدم بعد ازنیمه شعبان، توی ماه شعبان، رفیقی با اسم مهدیه برام پیام داده… دلم یه جوری شد. یه لبخند آروم نشست گوشه وجودم. انگارخود اسم، خودش یه نشونه بود.
~~□~~~
گفتی ننوشتی که بفهمم، نوشتی که بچشم. اینو چندبار خوندم. میدونی !! بعضی وقتا آدم از فهم رد میشه، میرسه به لمس… .
اون مکث پرتقال دوم… من واقعاتصمیم نگرفتم صبر کنم. فقط عجله نکردم. و شایدتو درست تر گفتی ک ِ “یک انتخاب نبود، یک رسیدن بود.” ==>> حس کردم اون آینه کائنات دوباره جلوم قرار گرفت با این جمله .
⭕️ اما احساس می کنم یک موضوعی رو توی اون متن درست بازش نکردم… پس الان بنویسمش :
○من به راز نرسیدم، من دارم تمرین میکنم.
○همون سومی که گفتی: دست باز، دل آرام.
● هر روز باید دوباره انتخابش کنم. هرروز ممکنه یه پرتقال دیگه گیر کنه و ذهن دوباره بخواد تند بره.
“خدا گاهی به تو چیزی را زود میدهد که تو را دیر نگیرد.” ==>> این جمله ات عجیبه… آرومه… ولی عمیقه | تو افق محو شدم… من سکوت شدم .
مهدیه… زندگی شاید همون دو پرتقال باشه.
اما یه چیز دیگه هم هست ==> گاهی یکی میادکنار دستت میشینه وفقط میگه دیدم مکث ت رو. تو اون دیدنو نوشتی.
و بدون رفیق خوبم … من از اینکه توی ماه شعبان، بعد از نیمه شعبان، مهدیه ای برام نوشت و از مکث م گفت… خوشحال شدم. آروم و عمیق هم خوشحال شدم… خدا خودش میدونه.
🪶بقیه ش دیگه بین من و خدا و اون پرتقالها بمونه
~~~~~○~~
الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها/که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
حافظ هم میگه مسیرعشق اولش ساده ب ِ نظر میاد. آدم فکر میکنه فهمیده، رسیده، بلده. اما وقتی واردش میشی، میبینی باید پوستهای بیشتری کنده شه… بایدصبرکنی… باید مکث کنی. اون “افتاد مشکلها” یعنی تازه لایه های عمیق شروع شد. یعنی از فهم ذهنی عبورکردی و رسیدی ب ِ چشیدن.=دل🫀
□ پرتقال اول همون “آسان نمود اول” بود.
□ پرتقال دوم همون “افتاد مشکلها” بود.
اما خب یعنی اون سختی، مانع نبود؛ دعوت بود.
دعوت به مکث. دعوت به رسیدن آرام. و “ساقی” توی زبان حافظ یه آدم نیست ؛ نمادِ اون حضوریه که جام آگاهی رو میچرخونه. یعنی وقتی سخت شد، نـــــرو؛ عمیق تر شو.
بعد از آن پیام زیبایت، چند بار خواستم بنویسم… اما هر بار انگار دستم میایستاد. نه از بیکلامی، از زیادیِ کلام. از اینکه مبادا این گفتگوی مقدس را با حرف اضافه خراب کنم.
اما امروز فهمیدم: این گفتگو، خودش پرتقال دوم است. قرار نیست یکباره پوستاندازی کند. قرار است آرام آرام، لابهلای کلمهها، خودش را نشان دهد.
آنچه تو نوشتی برایم یک هدیه بود. نه فقط جواب، که یک آینه. توی حرفهایت خودم را بهتر دیدم. آنجا که گفتی «من به راز نرسیدم، دارم تمرین میکنم»… این جمله برای من از هر رازی شیرینتر بود. چون آدمهای بزرگ، همیشه در حال تمرینند. آنهایی که فکر میکنند رسیدهاند، ایستادهاند. اما تو داری راه میروی.
و من از اینکه در این راه، کنارَت باشم، خوشحالم.
راستی محسن جان…
آن روز که گفتی اسمم بوی هدایت میدهد، بغض کردم. نه برای تعریف، برای اینکه کسی آمده باشد و اسمم را اینطور معنا کرده باشد. مادرم همیشه میگفت وقتی به دنیا آمدم، پدرم شب قبل خواب دیده بود کسی به او میگوید: «اسمش را مهدیه بگذار، که هدیهای از طرف خداست برای روزهای سخت»… و حالا توی ماه شعبان، پشت نیمه شعبان، تو آمدی و به من گفتی اسمم را دوست داری.
انگار خدا حواسش به آدم خیلی بیشتر از این حرفهاست.
میدانی؟ از وقتی آن پرتقال دوم را خواندم، هر بار پرتقال میخورم، مکث میکنم. یاد تو میافتم. یاد اینکه بعضی چیزها را نباید با عجله پوست کند. بعضی آدمها را هم همینطور.
تو برای من، آدمِ پرتقال دومی. همان که باید آرام آرام شناخت. همان که هر لایهاش یک دنیاست.
و من خوشحالم که عجله نکردم در جواب دادن. که گذاشتم این متن، خودش بیاید. که گذاشتم این دوستی، لابهلای سکوتهایمان، پوست بیندازد و شیرینتر شود.
یک چیز دیگر…
آن شعر حافظ را که گفتی، تمام روز با من بود. «عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها». به این فکر میکردم که شاید مشکلها، همان لایههایی هستند که باید یکی یکی پوست کنده شوند. همان مکثهایی که قرار است ما را به عمق برسانند.
پس بیا قرار بگذاریم:
هر وقت مکث کردیم، بدانیم داریم رشد میکنیم.
هر وقت دلمان گرفت، یادمان باشد که بعضی درها با عجله باز نمیشوند.
محسن جان…
دست باز، دل آرام.
و از خدا میخواهم که همیشه دستت باز باشد، دلت آرام، و پرتقالهای زندگیات، شیرین و بیدردسر.
الا یا ایها الساقی…
اینبار جام را به نیتِ دوستیِ پاکی مثل تو میگردانم.
مهدیه عزیز…سلام . بعضی متنها رو بایدنشست کنارش و نفس کشید. گفتی دستت می ایستاد از زیادی کلام… آشنا هستم بااین ایستادنها . بعضی سکوتهااحترام هستن، نه کمبود.
اون جیزی که نوشتی برای منم آینه بود. آینه ای که نشون داد گاهی آدم نمیفهمه کلمه ای که ساده گفته، تو دل یکی دیگه چه خونه ای میسازه. داستان اسمت رو که گفتی، ذوق کردم.از اون لبخندهایی که محسن گاهی حس میکنه یه تیکه از “”پازل عالم”” ، بیصدا ، سر جاش نشسته.
اگه اون شب به پدرت گفتن “اسمش رو مهدیه بذار، که هدیه ای ازطرف خدا برای روزهای سخت باشه”… پس حتما حساب وکتاب دقیقی پشتش بوده =>> بعضی آدمها وقتی میان، کارشون فقط بودن نیس؛ نرم کردن لبه های تیز روزگاره. پرتقال دوم… میدونی چرابرام مهم شد؟
چون فهمیدم زندگی رو نمیشه باعجله پوست کند =>> نه آدمها رو ، نه دوستیها رو ، (بنظرم) نه حتی خودمون رو . اینکه گفتی “آدم پرتقال دومی” هستم… اگه معنیش اینه که بایدآروم شناخته بشم، قبولش دارم. آهسته ها معمولا موندگارترن. حافظ گفت “عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها”… شایدمشکلها همون “مکث ها” باشن، همون “لایه هایی” که اگـــــه ازشون نترسیم، شیرینی عمیـــــق تری زیرشون پیدامیشه.
الحمدلله ربّ العالمین ؛ قرارمون رو دوست دارم: هروقت مکث کردیم، بدونیم داریم رشدمیکنیم. هروقت دلمون گرفت، یادمون باشه هنوز زنده ایم. مهدیه… دوستیهای پاک، زیاد حرف نمیخوان. یه فهم مشترک “کافیه”. یه سکوت که بین دونفر سنگین نشه.
برا تو هم از خـــــدا میخوام: دلت همونقدر آروم بمونه که کلامت بود. و اگه یه روزی سختی ای اومد، یادت باشه همون هدیه ای هستی که وعده ش داده شده بود. “الا یا ایها الساقی…” این جام رومنم میچرخونم ،،، ب ِ نام رفاقتی که عجله نداره.
همیشه کامنتات بوی خدا داره ووچقد حالم خوب میشه وقتی کامنتتونو میخونم محسن عزیز واقعااا دست مریزاد پسرررررر کولاک کردی این کامنت نبود این یک لقمه بسیاااااار خوشمزه و مقوی و مغذی و لذیذ جویده شده میکس کرده بود برای ما تا فقط بشه هلو برو تو گلو چقد بیداری داشت برام چقد هوشیارم کرد چه زیبا احساس لیاقت و توضیح دادین که واقعا همینه اگه آرومی و عجله نداری یعنی خودتو لایق میدونی عجله و تندی در هر کاری یعنی من لایق آن نبستم دمتگرررررم خیلی عالی بود خصوصا اونجایی که گفتی ؛
تو حاضری آروم بمونی و چه تمرین بسیاااااار زیبایی و یاد گرفتم که ارین به بعد چیجوری خواسته هامو درخواست بدم اونجا که گفتی؛
خداجون چطوری ظرف وجودم رو بزرگتر کنم که در مدار خواسته قرار بگیرم و بهش برخورد طبیعی بکنم . ساده|آسون
ایووول همینه دقیقا باید اینجوری درخواست کرد باید گفت خداجونم من فلان چیز و میخوام مثلا میخوام درآمدم و به ماهی 100میلیون تومان یا یک میلیارد تومن یا…برسونم حالا بهم بگو چیکار کنم چگونه و چیجوری میتونم ظرف درونم و افزایش بدم بزرگتر بشم تا بدون هیچ تقلایی بدون هیچ نگرانی مثل آب خوردن هلو برو تو گلو این درآمد خودش برام ثبت بشه پورشه بی ام و رنجوور ویلاها و خانه های مجلل سفرهای بدون محدودیت درآمدزایی بدون محدودیت زمانی و مکانی مثل آب خوردن بیاد به زندگیم تو زندگیم ظاهر بشن تمام خواسته های ریز و درشتم چیجوری میتونم ظرف درونم و اندازه این خواسته هام بکنم و بعد آروم باشم و منتظر جواب باشم تا اون خودش درون من اون کارهایی که باید صورت بگیره تا این خواسته در زندگیم شکل بگیره براحتی انجام بشه.
دوست توحیدی من محسن عزیز ازت بابت تمام اون حال خوبی هایی که بوسیله کامنتای الهی ات در ما ایجاد کردی ممنونم و سپاسگزارم ممنونم که از ساده ترین کار زیباترین درس و بهمون انتقال دادی مممونم که ایمانمو بیشتر کردی ممنونم که بهم یاد دادی دنبال نتیجه ماندگار و پایدار باشم و اصلااااا عحله نکنم
البته خدا خودش میدونی که من دنبال نتیجه ماندگار و پایدار هستم دنبال حال خوش الی احسن الحال هستم برای همینه از تمام کارهای بیهوده اعتیاد به مواد مخدرات ووسیگار و مشروبات برای همیشه و مثل آب خوردن با ایمان و ایجاد باورهای توحیدی زدم کنار تا فرکانس ریبایی الی احسن الحال و بفرستم خدایا خودت شاهدی که چیجوری جلوی نفس درونم استقامت کردم خودت شاهدی که چیجوری تلاش کردم تا ار احساس لیاقتم محافظت کنم و نزارم زیر سایه نفس بپوسه مثل قبل خدایاشکرررررت برای بیداری که اینجا بوسیله این استاد بزرگوار و درجه یک توحیدی با دوستان توحیدی در جستجوی معنا بهم دست داد شکرررررر خدایاشکرررررر خدایاشکرررررر
دوست خوبم خیلی دلم گرم شد حتما از پاسخم میشه متوجه شد که چقد با خوندن کامنتتون انرژی گرفتم خداخیرت بده محسن توحیدی عزیز.
خوندم و…. ، یه لبخند ِ عمیق گل انداخت روصورتم… اونم بخاطر حالِ خوش ِ حضورت. اون صداقتی که تو کلماتت موج میزد… این مدل نوشتن شور انگیزت… گمون نکنم از ذهن بیاد… از تجربه های دلی میاد. ازجنگیدن با نفس، از ایستادن جلوی کسی که به دشمنی من و تو قسم خورده…. ،
از انتخاب آگاهانه ی “حال ماندگار” ، بجای لذت زودگذر.
توی متن مشاهده کردم وفهمیدم ظرف وجودت انصافا بزرگ شده. چون ظرف کوچیک دنبال آرامش فوری ِ . ظرف بزرگ دنبال نتیجه پایدار.
بزرگ شدت ظرف ==
• تحمل تاخیر
• آروم موندن وسط نرسیدنها
• حس لیاقت داشتن حتی وقتی هنوزظاهر نشده
• عجله نکردن چون مطمئنی مال توئه
○ وقتی عجله نمیکنی = درونت میگه: “من جا دارم… من ظرفیت دارم… من میتونم نگهش دارم.” آخیـــــش ، فکرش هم لذتبخشه 🫂
و وقتی ظرف رشد کنه، پول، ماشین، ویلا، سفر… اینا دیگه “هدف” نیس؛ میشن نتیجه طبیعی ارتعاش جدیدمون.
پورشه، بی ام و، رنج روور… اینا چیزبدی نیس. ولی اینا برای کسی میاد که ==>> بتونه با آرامش پشت فرمونش بشینه، نه با اضطراب از دست دادنش.
ددود خدا بهت که تو الان داری تمرین مهمترین بخش مسیر روانجام میدی:
🟣 “حفظ حال خوش بدون وابستگی به نتیجه.”
مهمترین ِ چون ، همونجایی ِ که بیشتر آدماسقوط میکنن.
🟠 یه چیزی رو محکم بذار تو دلت مجید جان… ترک مواد و سیگار و مشروب، کنارگذاشتن یه عادت تنها نیس… این شستن آینه روحه. این بیرون کشیدن خود از دست نفس سرکشه. این یعنی گفتنِ یه “لبیک” آروم به ندای درون.
این یعنی بنده بفهمه که قیمتش با لذتای زودگذر یکی نیس. یعنی بفهمه روحی که از او دمیده شده، جای دود و رخوت وفراموشی نیس. اون لحظه ای ک ِ وسوسه میاد و تو آروم میگی “نه”… اونجا زمین و آسمون شاهدمیشن که تو خودتو به ارزونی نفروختی. دیگه کائنات و ملائک میفهمن این دل، بیدارشده.
پس ترک یه عادت ساده نیس… بیعت دوباره با نوره. این برگشتن از سایه به آفتابه. و بدون… کسی که حرمت روحشو نگه میداره، کسی که خودشو خرج تاریکی نمیکنه، جهانم دیگه باهاش ارزون معامله نمیکنه. اونوقت رزقشم رنگ عزت وکرامت میگیره، حالشم بوی وقار میده، و دریافتاش اندازه عزتش هست. آدمی ک ِ خودشو ارزون نفروشه… دیگه هیچ خیری هم ارزون نصیبش نمیشه.
~~~○~~
موضوعی هم از ته دل بگم… حال خوبی ک ِ گرفتی از من نبود. ازهماهنگی درون خود نازنین ت بود. من فقط یه آینه بودم. این نور مال خودته.
دمت گرم که ایستادی. دمت گرم که استقامت کردی.
دمت گرم که دنبال نتیجه ماندگار و الی’احسن’الحال هستی.
اگه بدونی چقد منتطر کامنتتون بودم میدونستم پیاممو خوندی برام مینویسی و اونم چه نوشتنی از طرف خدا حرف زدی پیام خدارو بهم رسوندی چون کیف کردم دوبار خوندمش میخوام یبار دیگه هم بخونمش
واقعاااا حس خوبی از کامنتات میگیرم این نشان دهنده رشد شماست نشان دهنده اتصال شماست که کامنتتون حال مارو خوب میکنه معلومه که از منبع داره سرچشمه میگیره و چقد شیرین و لذید و حس خوبی به آدم میدی دمتگرم بابت انرژی که بهم دادی دمتگرم که برام نوشتی چراغ آبی خوش رتگ و زیبا رو برام روشن کردی باور میکنی این چراغ و دیدم باز نگرده حسی بهم گفت از طرف محسن عزیز و اسمتو دیدم کیف کردم و چقد روشنگری چقد آگاهی ازینکه گفتی از اعتیاد بیرون اومدن کار ساده ای نبود باید اینو بزرگ ببینم باید بابتش خودم هرروز تحسین کنم باید به قدرت درونم ایمان بیارم آخه قبلا کمالگرایی داشتم ولی الان خیلیییی کمتر شد و خداروشکر روبه بهبودگرایی هستم به کمک دستان مهربان خدا استاد و شما و دیگر دوستان دوست داشتنی ام چقد لذت بخش بود برام اونجا گفتی پورشه نصیب کسی میشه که توش میشینه آرام باشه نگران این نباشه اگه بع درودیوار بزنم چی اگه خراب بشه چی و اگه اگه های دیگر دقیقا همینطوره خداروشکرررر قبلنا به پورشه ووماشین های لوکس فکر میکردم یه ترسی در دلم بود که میدونستم از عدم احساس لیاقت بود ولی با کار کردن رو خودم الان خیلی راحتتر شدم ولی هنوز جا داره راه مونده ولی امیدوار و آرامتر از قبلم دمتگرم که کامنت شما برام خیلی چیزا رو روشن کرد که مهمترینش این بود عجله= با عدم احساس لیاقت و جقدددد این بدلم خوش نشست و باعث رشدم شده اینو واقعا حس میکنم که دارم بززگتر میشم و چقد مزه کامنتون هنوز زیر دلم هست واقعا دمتگرم محسن عزیز درود بر تو که داری قدرتمندانه رو خودت کار میکنه که میتونی اینجوری برانون روشنگری کنی ازت ممنونم و تحسینت میکنم بیداری ات را تبریک میگم و دعا میکنم که بزودی همدیگرو در بالای قله های موفقیت ملاقات کنیم به افتخار اونروز هورااااااا میکشم و از خدا ممنونم که برام بوسیله شما نوشت تا بهم بگه راهم درسته قبل شما توست خواهرم اعظم پورهدایتی سوپرایز شدم که اون چراغ و فکر میکردم از سمت شماست که زیر کامنت شما این خواهر بهم پاسخ داد و دومی چراغ که گفتم این دیگه محسن عزیزه که دقیقا همینطور بود خداروشکر برای سوپرایز دیروزم که پیام شما بود
دمتگرم و درود و بدروووود
شاد و سرزنده باشی و برای ما بنویسی و نور بشی در کوره راههای زندگی.
مجید جان… سلام . خوندم وخوشحال شدم از حسی که گرفتی. اینکه میگی کامنت حالتوخوب کرده، برای من از هرچیزی باارزش تره. من فقط چیزی رو نوشتم که خودم هم دارم تمرینش میکنم، اگه نوری بوده از منبع بوده، منم مثل تو شاگردهمون مسیرم.
بازم میگم بیشتر ازهمه خوشحال شدم که از اعتیادت بیرون اومدن رو بزرگ دیدی. واقعـــــااین شوخی نیس، این قدرت واقعی.
همینکه از کمالگرایی رسیدی به بهبودگرایی == داری بالغ تر میشی، یعنی داری خودتو میپذیری ==>>> همین احساس لیاقت رومیسازه.
اون جمله ، عجله = عدم احساس لیاقت رو حتما نگهش دار برا خودت. هروقت دیدی میخوای بدوی، فقط یادت بیاد که تو لایقشی، لازم نیس باعجله ثابتش کنی. پورشه وهر قله دیگه ای ، سهم آدم آرومه، نه آدم مضطرب.
به امید دیدار بالای قله ها، هوراشم اونجا باهات میکشم.
سلام آقا مجید عزیز دوست هم فرکانسیم به به چقدر زیبا وپرمعنا بود دستنوشتهات خیلی لذت بردم این محتوایی عالی رو مطرح کردین خیلی خوشحالم تو این خانواده عباسمنش هستم وار دل کامنت های جذاب دوست داشتنی وچقدر اثر گذاره برای اینکه من درس میگیرم از دل این الهامات که از دستان بینظیر خداوند داره به من داده میشه چقدر راهکارهای جذابی رو اینجا مطرح کردین دوست هم فرکانسیم داداش عزیزم من متن کامنت شما رو برای خودم کپی کردم تا اعبارت تاکیدی فوق العاده اثر گذاری باشه برای ذکر روزانه ام اینجا لازم دونستم که فقط با ستاره دادن اکتفا نکنم و پاسخ این الهامات رو به دوست عزیزم داده باشم
در پناه خداوند باشید به موفقعیت ها و پیشرفت در تمام مراحل زندگیتون
خیلی خیلی خوشحال شدم بعد مدتها این چراغ زیبا خوشرنگ آبی کنار پروفایلم برام توسط شما روشن شد و خداروشکر میکنم که پاسخ من بع کامنت زیبای پراز آگاهی های ناب محسن عزیز برای شما مثمر وثمر بود که همچین واکنش زیبایی نشون دادین ازت ممنونم بابت قدردانی زیبات ممنونم بابت توجه زیباتون و دعا میکنم تا روزی برسه همه مون باهم رو قله رفیع موفقیت همدیگرو ملاقات کنیم ما همه برادر خواهرهای معنوی هم هستیم که از رشد هم با تمام وجودمون شاد وخوشحال میشیم و برای هم در کوره راههای تاریک زندگی چراغ راه میشویم مثل فانوس دریایی که در ظلمات شب ناخدا راهشو بوسیله این نور پیدا میکنه
ما نور هستیم برای هم امید و انگیزه هستیم برای هم دمتگرم خواهر گلم که برام نوشتی
اعطم پورهدایتی یعنی بزرگی که زاده هدایت است چه اسم و فامیلی زیبا و پر معنایی دارین
سلام به آقای بختیاری عزیز بزرگوار چقدر زیبا تفسیر کردین این وفامیلم رو واقعا سپاسگزارم ازاین عز واحترام شما برادر نازنینم بله درست عرض کردین آنقدری اینجا ما خانواده دوست داشتنی عباسمنشی یه خانواده فوقالعاده صمیمی دوست داشتنی هستیم که حتی با خانواده خودمون هم اینجور راحت وبا عزت احترام و اینکه به باور وی ز فکر هم احترام میگذاریم نیست و حرفهایی که نمیشه با خواهر و برادر پدر و مادر خودمون بزنیم اینجا به راحتی مطرح میکنیم وچقدر از همدیگه آگاهی ودرسها یاد میگیریم واقعا خدارو بابت راهنمایی مین سایت اللهی فقط بخام شکر وسپاسگزارم باشم بازم کمه
دوست عزیز وهم فرکانسیم بهترینها رو براتون میخام موفق باشید
سلام به دو استاد عزیز و توحیدی، و سلام به همه ی دوستان نازنین این بهشت. امیدوارم دلهاتون پر از نور خداوند باشه و در جریان معجزات و باران رحمت خداوند باشین…
خدای مهربونم شیرین و دلبرم، طبق معمول اول از تو می گم… از عشقی که روز به روز داره بیشتر میشه… از اشکای شوقی که با یادت چشمام رو گرم می کنه… شکرت برای بی شمار نعمتی که تو زندگیم دارم… شکرت برای خونواده ی قشنگم… شکرت برای همسر مهربونم و دوتا دختر ناز و دوست داشتنیم… شکرت برای مامان و بابای عزیزم که اول صبح باشون صحبت کردم. شکرت برای خواهرای هم مدارم و عزیزانشون… شکرت برای همین زمستون طولانی… همین برفایی که زیادن و گاهی خسته میشم… ولی همین برفا چه طبیعتی می خوان رقم بزنن تو بهار و تابستون… شکرت برای اتاقی که توش نشستم و بلافاصله بعد از میتینگم به ندای قلبم گوش دادم برای نوشتن به تلگراف کوچولو… برای استمرار، برای وصل بودن… استاد جان من دیروز و پریروز کلللی با خدای خودم حرف می زدم و ازش می خواستم الهاماتش رو بهتر و دقیقتر درک کنم و وقتی فایل رو دیدم گل از گلم شکفت… پیام دوستانم از ایران و همینجا همش پر از نشانه بود و من هربار دستم رو می ذاشتم رو قلبم و می گفتم خداجونم عاشششقتم… حتی مراقبه ی فراوانی که واقعا نمی دونم چندبار تا حالا گوشش دادم این دو روز گذشته برام تازه تره… اشکام رو دوباره سرازیر می کنه وقتی وجود خوداوند رو درون خودم احساس می کنم… احساس خودارزشمندیم می ره بالا… و استاد جان استادجان، دیگه بیشتر از قبل دارم اون یقین درونی رو حس می کنم… درسته فقط برای مدت کوتاهی اون عمقش رو دارم حس می کنم ولی یه جایی تو عمق قلبم، تو اون وسطای قفسه سینه م هست که وقتی احساسم اون نقطه رو تاچ می کنه انگار از همیشه بخداوند عزیزم وصل ترم… و چون دو سه بار گذشته با همین نوع اتصال بوده که الهامی رو دریافت کردم و باورش کردم و بهش عمل کردم و بعد دیدم که وااای واقعا با عقل من منطقی نبود ولی درست بود این انتخاب… بخاطر همین انگار برام یه حس آشنای فوق العاده س و دیگه پیداش کردم… دوباره دیروز و پریروز وقتی با خدای خودم خلوت می کردم احساسم به اون نقطه می رسید و من سرمست می شدم که آخخخخجون رسیدم به این نقطه و باز هم خداوند لطفش رو بر من تمام کرد و دقیقا چیزی رو برای حل مشکلم به ذهنم آورد که همیشه بود ولی اصلا تا اون موقع تو ذهنم نمی یومد و دیروز تو راه شرکت یهو تو ذهنم اومد. فقط خدا رو شکر می کردم. البته بازم ذهنم می گفت نه بابا این راه جواب نمی ده ولی من چون دیگه بازی برام آشنا بود هی می گفتم من بخدا اعتماد دارم، من ایمان دارم که این الهام خداونده و بهش عمل می کنم و همون روز اون اقدام عملی رو انجام دادم، هی ذهنم ادامه می داد که نه بی خودی توهم نزن حداقل به امروز و فردا نمی رسه ولی قلب من آروم بود… و امروز صبح که پاشدم دیدم بعععله مگه میشه قانون جواب نده… قانون قانونه و هی به خودم می گفتم ببیییین قانون همیشه جواب می ده. و خداوند عزیزم رو سپاس می گفتم.
من فقط باید این حس عمیق اتصال رو گسترش بدم هرچی بیشتر وصل باشم بیشتر اعتماد کنم، بیشتر ایمانم رو نشون بدم، بیشتر نتیجه می بینم و باز ایمانم قویتر میشه. اون شیارهای مغزم عمیق تر و ثابت تر می شن. خدای هدایتگر من، خدایی که همواره در حال هدایت منی، من دیروزم رو امروزم رو و فردام رو به دستان تو می سپارم.و می دونم که هم چیز در دستان تو در امنیت کامله. می دوتم که تو بیشتر از من می خوای که من به خواسته هام برسم. باران رحمتت و باران الهاماتت همیشه در حال باریدنه، کمکم کن ظرفم رو بزرگتر کنم و در آرامش به الهاماتت گوش بسپرم…
خدای مهربونم ممنونم از این فرصت کوتاه نوشتن که برام فراهم کردی.
استاد ابراهیمی عزیزم ممنونم ازتون تا همیشه که زندگی ما رو زیر و رو کردین با نشان دادن خدای واقعی… خداوندی که منبع فضل و فراوانی و سلامتی و ثروت و عشقه…
خیلی سپاسگزارم از اینکه به نقطه ی آبی همراه با خس خوب به من هدیه دادین. از لطف شما ممنونم. اومدم پاسخ بنویسم دیدم فاطمه جان جواب طولانیی برای شما نوشتن و ازشون ممنونم. من برداشتم از صحبت شما این بود که دوست دارین در مورد پیش زمینه ای که منجر به مهاجرت میشه بدونین و اینکه وقتی آدم می ره یه کشور دیگه که باش آشنایی نداره زندگی چقدر تفاوت داره و اینجور مسایل :)
امیدوارم خدای مهربون کمک کنه اون حس ساده و صمیمی که تو دلم الان هست رو بتونم تو نوشتن بیارم. البته که ما بهترین نمونه و الگو رو جلو چشممون داریم در مورد مهاجرت… هربار که به داستان مهاجرت استاد فکر می کنم بیشتر باور می کنم که همه چیز فرکانسه. استاد با اون مدار و فرکانس قطعا باید کار ویزاشون مثل معجزه پیش بره و همه چی در چشم بهم زدنی فراهم بشه. ولی گاهی ذهن منم در مورد استاد بجای اینکه بگه برای استاددشده برای منم می شود، می گه خب استاد که داستانش فرق می کنه… من کجا استاد کجا… :)))
استاد همیشه می گن مهاجرت کار بزرگیه و خدا به کسانی که شجاعت دارن پاداش می ده، من همیشه سعی می کنم اینو با خودم تکرار کنم. مهاجرت هر کسی با شخص دیگه داستان متفاوتی داره ولی من و همسرم زمانی مهاجرت کردیم که من با قوانین آشنا نبودم. من بعد از دکترام تو ایران خیلی دوست داشتم برای پستداک بیام کانادا یا امریکا ولی انقدر باور محدود کننده داشتم که با اینکه بیش از صدتا ایمیل زدم آخرش تونستم از قطر یه پوزیشن بگیرم و اونجا بریم. اون موقع خواهر بزرگتر من که قبلا قطر زندگی می کرد رفته بود به کانادا و بقیه ایران بودیم. ما دو سالی رفتیم قطر و همون در واقع بخشی از تکامل ما بود برای مهاجرت بزرگتر. واقعیت اینه که من بازم بخاطر باورای محدود کننده م خیلی اصراری به امریکا نداشتم ولی همسرم عشق آمریکا بود. همیشه می گفت آدم باید بره خودِ خارج (یعنی امریکا خخخ). و با این شرایط تونستیم زمانی که قطر بودیم خیلی راحت ویزای تحصیلی بگیریم برای تحصیل همسرم. منم که تینا دخترم تازه بدنیا اومده بود بعنوان همراه دانشجو اومدم و بعد از یکسال برای پستداک رفتم دانشگاه کرنل و سروع به کار کردم. نمی خوام وارد جزئیات بشم ولی باورای محدود کننده و فرکانسی که توش بودیم انقدر به ما فشار آورد که چک و لگدهای فراوانی بخاطر شرک خودمون خوردیم. شاید بتونم بگم اون دو سال اولی من تو دانشگاه کرنل مشغول شدم سخت ترین دوسال زندگیم بود یا حداقل یکی از سخت ترین سالهای زندگیم. الان می فهمم که همش از خودم بود و می تونستم خیلی خیلی زودتر از اون شرایط سخت بیایم بیرون ولی خب اون زمان این دید رو نداشتم. اما به لطف خدا مهمترین نتیجه ی اون دوران سخت آشنایی با استاد و آموزشهاشون بود و از اونجا بود که مسیر زندگی ما تغییر کرد. می دونی مرتضی جان مهاجرت واقعا شجاعت و صبر و جسارت می خواد ولی خوبیش اینه که وقتی به نکات مثبتش توجه کنی، انقدر زیاده که فقط خدا رو شکر می کنی. مثلا در مورد رشد فرزندت تو یه جامعه ی پیشرفته و بروز، تربیتی که تو مهد و مدرسه دارن، اعتماد به نفسی که به بچه ها می دن، اهمیت بازی و آموزش و کتاب خوندن که برای بچه ها قائل هستن انقدر برای من ارزشمنده که خدا می دونه. حالا تو همین شرایط من می تونم بیام به نگرانی ها و نادانسته هایی فکر کنم که بم حس بد میده، اما نمی کنم. اینجا چالشهای خودش رو داره مزایای خودش رو هم داره. مثلا بچه ها تو مدارس دختر و پسر باهم بزرگ می شن و گاها داستانهایی هم پیش میاد که مثلا یه پسر همکلاسی اذیت کنه و همه رو اذیت کی کنه، چی به دخترم باید بگم، چطوری یادش بدم که هم واقع بینانه باشه هم کم نیاره… تازه دختر من هنوز کلاس ششمه. اینکه بزرگتر بشن و داستانهاش به جای خود. اما من فقط می تونم رو خودم کار کنم و الگوی مناسبی برای دخترم باشم و بقیه ش رو می سپرم به خدا. اینهمه دانش آموز و دانشجوی موفق هستن تو همین مدارس و از خدا می خوام دختر منم بکی از اونا باشه. یا مثلا خیلی از کسایی که بچه هاشون اینجا بزرگ می شن و از مزایای آموزش خوب اینجا استفاده می کنن اون لذت بازی با دختر خاله و پسرخاله و دختر عمو و عمه و اینا رو ندارن… حالا خدا رو هزاران بار شکر من دوتا از خواهرام کانادا هستن و با 4-5 ساعت رانندگی می تونیم بریم پیششون و یاسمن هم که کالیفرنیاست و بهرحال می تونیم همو ببینیم. اما این خلا نبود فامیل درجه یک خیلی جاها حس میشه برا بقیه. منم اون سالای اول حسش می کردم ولی شرایط تغییر کرد. دقیقا چیزی که استاد میگه همه چی فرکانسه… همه چی فرکانسه… قطعا شما تو شهری که بدنیا اومدی باشی خیلی چیزا راحته ولی خیلی چیزا رو شرایط تجربه کردمش رو مداری بعد اگر مهاجرت کنی به شهر دیگه، یه چیزایی رو از دست می دی ولی یه چیزایی رو هم بدیت میاری که تا الان نداشتی… همینطور مهاجرت به یه کشور دیگه، یا بقول سمانه جان مهاجرت به فضا که الان شوخی بنظر میاد ولی قطعا تا چند سال دیگه واقعی میشه… اگر ما رو خودمون کار کنیم، هرجایی از این جهان پهناور باشیم خوبی ها و راحتی و زیبایی هست که در مدارش هستیم… و چقدر خوب میشه آدم بتونه اینو همیشه به یاد داشته باشه… کار من فقط اینه که رو خودم کار کنم و احساسم رو خوب نگه دارم… بقیه ش با خداست…
خدایا شکرت برای این حس خوب…
آقا مرتضی امیدوارم این پیام در بهترین زمان به دستت برسه و در پناه خداوند هدایتگر و مهربون باشی…
همین الان هدایت شدم تا الهامی که خداوند راجع به سوال تو از خانم زمانی پرسیدین رو بگم!!!
اولا”””مرتضی عزیز…همجای دنیا طرز تفکر افراد”بسته به نگرششون و بسته به جامعه “شون متفاوت باشه..
ولی چکیدش…حتما ناسپاسی و عجله هست!حالا هر کسی به هر طریقی!
مبخام بگم!
قانون خداوند کاری نداره تو امریکا باشی یا من نرگس توی جنوب یا مرتضی در شمال…
استاد توی یه لایوی..که همین راجع به شرایط ایران بود!یه فایلی گذاشته بود…
همون لحظه یسری افراد دقیقا روبرو پنجره برج استاد توی تمپا یه جمعی “که تعدادشون خیلیم نبود اعتراض میکردن…
الانم توی سایته..یه فایلی دقیقا قبل از فایل شرایط جنگی هست…
و استاد اومد کامنتای بچه ها” رو بست و اومد یه تعداد افراد که اکثرا”سیاه پوست و خانم بودند تصویرشو نشون داد..و شروع کرد به صحبت کردن..
حتما برو فایل رو ببین.
یحرف جالبی زد….
چیزیکه که من از حرفهای استاد برداشت کردم!!!
که این بود!!! …مهم نیست توی چه کشوری باشید..ادمی که نگاهش ناجالب باشه و همیشه دلیلی برای اعتراض داشته باشه.همیشه اتفاقات بد رو تجربه میکند!.
و اگه برییم از تک به تک.این افرادی که پایین دارن اعتراض میکنن” سوالشون کنیم راجع به وضعیت زندگیشون….
اگه شرایطی باشه که شخصی پیداشون کنی ازشون سوال بگیری..
حتما توی تمام جنبه های زندگیش بدترین وضعیت رو داره…چه بحث روابط ..چه بحث ثروت….
استاد توی یکی از فایلاشون میگه…
مهم نیست تو چه کشوری هستی…حتی توی سوئیس که بهترین و پولدارترین کشوره…میبینی چقدر افراد هستند که کارتن خوابن…
.
مرتضی جان…استاد قبل از اینکه وارد امریکا باشه….بخاطر پروژه مهاجرتش تحقیقتات گسترده ایی داشته..که الان اگه فایلهاشو ببینی میبینی این وضعیت اتحقیقتات بخاطر شناخت خودش و شناخت گفته ها و حرفهای ما بچه های سایت…ووووو…غیره
و قوانین با عدالت الهی….
تحقیقتات گسترده داره..
بازم فایل جدیدشون توی همین چند وقت پیش راجع به مشکلات روحی..همون فوبیای ترس از کودکی….و صحبتشون از یسری افراد در امریکا…صحبت میکرد..که افراد وارد مواد اعتیاد اور شدند…
پس فکر نکن..که من نرگس در جنوبم و شما توی شمال هستین ..با یفرد امریکایی…یچیز متفاوت زیادی هست…
اره برای منم همیشه سوال بود..و اتفاقا این نشانه خداوند بود که بازم بیاد بیارم….
که دلیل اتفاقات خوب زندگیمون فقط بخاطر کانون توجهمون هست..
ولی اینو بدون….اون خانم که توی بهترین نقاط شهر امریکا اعتراض و خشونت میکنه…
.
با استادی که از اونسر دنیا با عشق و روی خدا حساب باز کردن…
چقدر میتونه حرفهااااا داشته باشه..که خودتم میدونم…
پس به فرع نچسب…ما ایرانیا همیشه فکر میکنیم و همیشه از هر فردی که سوال بگیری بازم همین حرفها رو میزنه…
که خارجیا با ما متفاوتن….
یا اون شخصی که خارج از ایرانه خیلی بهتر از ماها زندگی میکنه!
…
یه روز داشتم به دوستم راجع به یه زیبایی حیاطمون میگفتم..
میدونی ایشون بهم چی گفت!؟
بهم گفت…فلانی اقواممون رفته آلمان…
تو داری از این زیبایی میگی!!
یادمه یه خبری از یه افرادی که اون موقع خودم ناآگاه بودم..
از اون اشخاصی که توی هواپیما کشته شده بودند…
گفته بود ما که رفتیم ولی خدا بداد مردم شما مردم ایران برسه…
چیشد!؟به چند دقیقا نرسید اولین موشک بهش اصابت کرد بخاطر شرایط جنگی…از بیین رفتن..
حالا….
نمیدونم اینحرف صحت داشت ولی…اون موقعها که نرگس خیلی تو اینستا بود این پیام رو خوند…
میخام بگم!!!فکر نکن….نگاه اون خارجیا با ما متفاوته هر جا که باشی…
بقول قدیمیا ..همجا آسمان آبی ایست…
آسمان برای کسی آبی هست در همجا..که نگرشششو برمیداره همجا آبی میبینه….
بجز رنگ آبی و اون دغدغه های گذشتتت نیست…
که خود منم همینجور بودم…
……در ادامه….
یه شب یه الهام بهم رسید….
الهام بزرگی بود…
دقیقا راجع به این مسائل بود….
خواب دیدم از خونه فرار کردم با یه کیپی از تقریبا اشنا و نزدیکانم..
ولی به اسم فرار رفته بودییم اروپا…. که بعد از اون کشور،” هر کسی که دوستداشت میتونست به کشورهای دیگه.که مورد علاقش بود مهاجرت کنه…
و اون شخص رانننده بهمون گفت پیاده بشید بریید استرتجت کنید ..و بعد بگیین میخایین چه کشوری سفر کننید…
هر کدوممون یه کشوری رو انتخاب کردییم..
وقتی رفتیم برای استراحت…من یه لحظه که از اون اتوبوس پیاده شدم…
با یه کشور فوق العاده زیبا و رویایی و پر از امکانات…هر چی که بگی زیبا بود کم نبود…
دقیقا همون مکانهایی که من دوستدارم…
و یه لحظه خیره شده بودم به شهر..
بخودم میگفتم….
30 خورده ایی سال زندگی کردیم!؟
نگاه اروپا کن..چقدر امکانات زندگی دارن….
چقدر این کشور پیشرفته هست…
و یه لحظه منو برگردوند به خونمون ایران…
دیدم نزدیکانم داشتن پشت سرمون حرف میزنن.
که یه دختر چه معنی داره فرار کنه…و همینجور داشتن با عصبانیت صحبت میکردن..و وضعیت خیلی ناجور بود..
و یه لحظه برگشتم به شرایط الانم
دیدم….اون شهر زیبا جلوی چشمانم کاملا نازیبا شد….
و همه چیز یه رنگ خاص و ناجالب گرفت….
و خیلی حالم بد بود…
از یطرف…اون شهرو امکاناتش…
از یه طرف….شرایط زندگی قبلم ..
دقیقا …
نرگس وسط برزخ مونده بود…نه میتونست برگرده به ایران با اون شرایط…
نه میتونست برگرده به این شرایط….
و یه لحظه گرسنم شد..برگشتم توی یه رستوران اروپایی ..همجا خیلی خیلی زیبا بود…
آزادی پوشش بود…
آزادی همه چیز بود…
ولی من نه زبانی بلد بودم..
و نه میتونستم صحبت کنم.
نه پول داشتم غذا بخرم..
و هیچی و هیچی نداشتم…
و اون مکان و ادمهاااااا از جهنممممم برامممم نازیباتر شده بود…
و من نرگس تنها…و هیچ راه بازگشتی نه به قبل خودم..و نه مکان بعدی داشتم…
اتفاقا دوست عزیزم…سوال شما سوال خود منم بود…
فقط؟میدونم….تا ما از درون شخصیتمون قوی نشه…
هیچ وقت…نمیتونیم…شرایط خوبی رو داشته باشیم…
خودممم توی این موضوع هنوز جای کار دارم…
نگاه زیباببین توی هر شرایطی خیلی خیلی مهمه….
که باید این نگاه زیبا رو بسازییم..
توی سریال زندگی در بهشت…
استاد عزیز و خانم شایسته عزیز…رفتن برای تماشا کردن پشت اون سوله بزرگ…
فایل جالبیه…
و استاد…اول درون رو فرستادن ..منطقه رو که وارسی کرد بعد خودشون قدم برداستن..
دیدن چقدر اون قسمت چشمه ها داره..کلی برنامه ریزی کردن تا بتوننن اون قسمتم مثل بقیه قسمتا پاکسازی کنن..
و همینجور که اومدند بیرون..
خانم شایسته..یه لحظه دوربیین رو برد سمت دیوار ساخه ایی همسایه..
گفت ایشون چند ساله که ما اینجا هستیم..هنوز به همون شکل مونده…
اینا صحنه هایی هست…که توی فایلا دیدمشون…
دوست عزیزم…
مرتضی عزیز….این مسیر نیاز داره به هماهنگی ذهن روح..
اصلا ربطی به جلیگاه فعلی ما نداره..
من خودم ..سعی کردم نسبت به محل زندگیم برخورد خوب داشته باشم..
بخدا چیزهایی میبینم که یه عمر 33 سال گذشتم ندیده بود.
پس این مسیر رو ادامه بده…
حتما دوست عزیزمون که خارج از ایران هستن همین نگرش رو دارن..
ولی اگه هم سمیه جان از تجربیاتش بنویسه حتما گفته های خودم میشه…
ولی اینو بدوننننن وقتی تو یه ادم دیگه میشی…
اتفاقات و شرایط و ادمهای اطرافتم تعقییر میکننن
پس….
ماها رنگ باورهای جامعه .مونو گرفتیم..
درسته شرایط خارج از کشور از نظر ظاهری حتما خیلی بهتر ا ماها هست…
ولی ظاهر هیچ فایده ایی نداره…برای شخصی که از درون مشکل داره…
استاد روی خودش کار کرد…و هدایت شد.به اون جایی که آزادی رو میخاست…
و خیلی ایرانی هستند توی همون کشور هر روز بدنبال اییین که فحش ایران بدن.اخبار بد بدن..و تمام وقتشون روی از بییین بردن این حکومت باشه…
و این شکل اتفاقات تا دلت بخاد توی رسانه ها که همه ماهاااا دنبالش کردیم یه زمانی تا دلت بخاد زیاد بوده
میخوام تمام قد تحسینت کنم برای درکِ عمیقت از اگاهی هایی که نوشتی.
با شور و شوق تا آخرشو خوندم.
کامنتت فقط یه پاسخ ساده به سوال دوست عزیز نیست.
کامنتت یه گنجه.
برات بگم خیلی جالبه منم چند روز پیش داشتم با نفیسه جان در مورد موضوعی کاملا مشابه با فحوای کامنت شما صحبت میکردیم.
الهی شکر که درکمون نسبت به قبلمون داره بهتر و بهتر میشه.
کاملا باهات موافقم.
من یه جمله دارم:
اینکه من هر جایی که برم خدا و خودمو میبرم همونجا.
خدایی که اینجا روزی میده، هر جای دیگه هم برم براش فرقی نمیکنه.
همه ی جهان و منظومه ی شمسی و کائنات و … مالِ خداست.
چیزی وجود نداره که برای خدا نباشه، صاحبش خدا نباشه.
خودمم هر طوری که باشم، با هر شخصیتی، با هر حُسن و مهارتی، با هر عیب و ضعفی، خودمو میبرم هر جای جدیدی که برم.
هر کجا که مهاجرت کنم، از رفتن به یه منطقه ی دیگه تو شهرم بگیر، تا مهاجرت به یه استان دیگه، کشور یا قاره ی دیگه، حتی سفر به فضا و …، من خودمو با همه ی ابعادِ وجودیم با خودم میبرم.
شجاع باشم، شجاعتمو هم میبرم.
باور کمبود داشته باشم، با خودم میبرم.
باور فراوانی داشته باشم با خودم میبرم.
خوش خلق باشم، یا اهلِ غُر و ناسپاسی، با خودم میبرم.
خیلی قشنگ نوشتی از رشدِ شخصیتی.
از قدرتِ شخصیت.
از اینکه جهان برای من همون شکلی میشه که زاویه ی نگاهِ منه.
مثلِ خواب جذابت که نوشتی.
عاشقتم که این حرف های قشنگ و اگاهی بخش رو کامنت کردی.
درود به تو و جنوب قشنگ.
الهی شکر برای اون حیاط و اتاق قشنگت که به لطف الله رزقم شد تو ویدیوی یوتیوبت دیدم.
من دیدم قشنگی های درخت و نخل و گل های پیرامونت رو، کوه ها رو، اتاقِ کارت رو...
سلام استاد ارزشمندم دورتون بگردم من الهی ک انقدر دلم برا کامنت نوشتن و تبادل نظر باهاتون تنگ شده بود
خدارو شاکرم ک جان و نفسی دوباره بهم داد تا دوباره با افتخار دست ب کامنت شم و عرض ارادت کنم خدمت استاد ترین استاد دنیا
اصن استاد شمایی بقیه اداتو درمیارن ب ولله قسم
نمیدونین از دیروز صب ک فایل جدید زندگی در بهشت تونو دیدم چه حالی شدم اصن
استاد شما بطور کاملا پرکتیکالی همه حرفایی ک میگین تو دوره های مختلف رو در زندگی شخصی خودتون اجرا میکنین …
چقدر اخه رابطه ی شما نماد کامل و دقیقی هست ازون رابطه ای ک خودتون تو دوره عزت نفس مثال میزنین یا دوره روابط
رابطه ی دو تا آدم پرررر ، توحیدی ، قوی ، مسلط ب احساسات و …
یادمه تو یه فایلی میگفتین من اگه حتی ماهها هم از عزیز دلم دور باشم این بنده خدا حتی یه بار هم زنگ نمیزنه بپرسه کجایی با کی ای کی برمیگردی و فلان
اخه این حد از تجربه عدم وابستگی در رابطه عاطفی …. انقدر احساس رها بودن واوووو
اخه این فایلای شما چه سمیه ک هرچقدر آدم بیشتر گوششون میده بیشتر محوشون میشه بیشتر چیزای جدیدتر ازشون درمیاره اخهههه
الان ک دارم این کامنت رو مینویسم ساعت چهارو ده دقیقه بامداد هست ب وقت اروپا
اینجا تعطیلات کریسمس هست الان و فرصت بسیار خوبی هست برای شب زنده داری و تفکر و تعقل و تدبر و هدفگذاری برای سال جدید ک الان ک من این کامنت رو دارم مینویسم ۲۹ دسامبر هست و دو روز دیگه سال نوی ۲۰۲۲ 🥳 ک امیدوارم بقول شما سال جدید بهترین سال زندگی تک تک مون بشه و سالهای آینده از امسالمون هم پربارتر و قشنگتر …
خلاصه استاد جونم براتون بگه ک اون شبی ک این لایو رو با آقای عرشیانفر گذاشته بودین خیلی اتفاقی هدایت شدم بهش در حالیکه رفته بودم کتابخونه برای درس خواندن ولی ساعتها تا زمانی ک کتابخونه کلا تعطیل شد داشتم لذت میبردم از صحبتهاتون و بعدشم ک زیر نور مهتاب کلی قدم زدم تو شهر و خلاصه خیلی شب فوق العاده ای بود اونشب …
استاد ارزومه منم یه شخصیت قوی و کاملا مستقل و غیر وابسته بسازم از خودم و میدونم ک لازمه ش ساختن و کار کردن همیشگی روی عزت نفسم هست و خدارو شاکرم ک در مدار این دوره ارزشمند هستم و خدا رو سپاسگذارم بخاطر این تعطیلات پربرکت کریسمس ک نمیدونین چقدر این شب و روزا حالم بهتره و تقریبا اکثر شبانه روز رو تو سایتم و الان هم فک کنم اولین نفری هستم ک رو این فایل کامنت میزاره …
هذا من فضل ربی
استاد یعنی میخوام بگم همه این رفتارهای عملی ک در زندگیتون دارین نشان دهنده این هست ک چقدر ب خدای خودتون وابسته هستین …
اینکه عزیز دلتون رو در مزرعه ای با وسعت و عظمت پرادایس تنها میزارین و کیلومترها رانندگی میکنین ب نقطه ای دیگه …
اینکه این دیدگاه رو حتی در مورد فرزند دلبندتون یوسف داشتین ک اون طفل صاحبش خدا بوده و چند صباحی ب دست من امانت بوده … بخدا اینا سخته گفتنش آسونه ولی تو عمل …
ربنا لا تحمل لنا ما لا طاقه بنا …
خدایا ب ما تحمیل نکن چیزی رو ک طاقت شو نداریم و تکاملش رو هنوز طی نکردیم
خلاصه استاد خیلی این روزا عمیقا و شدیدا رفتم تو بحر شخصیت توحیدی شما و بقرعان اگه بخوام درباره ش صحبت کنم باید تا صبح بنویسم اما از خودتون یاد گرفتم ک نگم فلانی چقدر خفنه چقدر فوق العاده و خاصه بگم این رو چجوری میتونم تو زندگی شخصی خودم بصورت پرکتیکالی پیاده سازیش کنم
آرزو و هدفم اینه ک یه شخصیتی همچون شخصیت شما و خانم شایسته بسازم از خودم یه ورژن اینچنینی با باورها و رفتارهای توحیدی مشابه در رابطه عاطفی …
چون وابستگی خط قرمز من هست تو رابطه عاطفی ❌
از خدای خودم میخوام کمکم کنه ک ازین نعمتهای بیشماری ک در اختیارم گذاشته از جمله این سایت و وجود ارزشمند استاد عباسمنش و فایلا و دوره های بی نظیرش و این تایم و انرژی و قوت جسمی و آرامش ذهنی ک روزیم کرده نهایت استفاده رو ببرم در راستای بهبود زندگیم در تمام جنبه هاش و بهبود شخصیتم و کنترل و جهت دهی افکارم و کانون توجهم ک کاری همیشگیست …
پیش از آنکه واپسین نفس را برارم …
خدارو شاکر و سپاسگذارم بخاطر نعمت شب و ارامشش
خدارو شاکرم ک بار دیگه توفیق نوشتن کامنتی دوباره بهم داد …
من شروع کردم به گوش دادن فایل های گفتگو با دوستان استاد تا بتونم جلوی مقاومت های ذهنیم رو بگیرم و باور کنم که اگه کار کنی نتایج میاد برات
من مدت عضویتم زیاده ولی چند ماهی هست که شروع کردم به گوش دادن فایل های استاد چون نجواهای ذهنم زیاده
عکست نظرمو جلب کرد رفتم تو پروفایل تون و شرح حالتونو خوندم خیلی عالی بود خوشحال شدم به خودم گفتم ببین چه نتایج عالی گرفته توام یه روزی از این بیشترم میتونی بنویسی …و دیدم چه جالب مدت عضویت 2222 هست برام خیلی جالب اومد
امیدوارم در کنار همسرتون همیشه با نشاط و خوشی زندگی کنید و بازم بیایید و از بهترین نتایج تون بنویسید
[پیامبر] گفت: پروردگارا! به حق داوری کن و پروردگار ما مهربان است و [مؤمنان] بر خلاف واقعیتی که وصف می کنید، از او یاری می خواهند.
=====================================
سلام به اساتید عزیزم،سلام به دوستان توحیدی من در غار حرا
خداروصدهزار مرتبه شکر برای فرصت یک روز زندگی دوباره،فرصت بندگی و توانایی کنترل ذهن …
باز هم یک آسمون آبی طلایی،باز هم یک زیبایی بی حدوحصری که میشه ساعت ها بهش خیره شد و به هیچ چیز دیگه فکر نکرد.
خداروشکر که هنوز فرصت هست،هنوز میشه برنامه ریزی کرد،هنوز میشه طعم امید رو در قلب زنده نگه داشت،هنوز میشه برای دلخوشی های به ظاهر کوچیک از آفریدگار بزرگ سپاسگزاری کرد.
مثل اینکه خدایا شکرت هنوز مادرم زنده ست و میتونم صدای گرمش رو بشنوم.
مثل اینکه خدایا شکرت که بچه ها میتونن کلاس برن و اونجا غرق لذت و شادی باشند.
مثل اینکه خدایا شکرت که میشه با تو حرف زد،خدایا شکرت که تو هستی و میشنوی و بدون استثنا پاسخ میدی.
چندتا جمله ی طلایی استاد من رو مجاب کرد بیام حتما یک صلات دیگه برای باز شدن قلبم برپا کنم.
یک)وقتی یک اتفاق ناخواسته میفته،اون اولش نمیشه ذهن رو کنترل کرد،هیچ کس،هیچ کس نمیتونه.
دو)من میدونم قلب میگه آروم باش،ولی اون به هرکسی اینو نمیگه.
سه)ما اصلیم،ما باید آماده باشیم برای دریافت،ما باید در مسیر درست قرار بگیریم،تا بتونیم به سمت درستی هدایت بشیم.
چهار)باید بتونی روی موج آرامش قرار بگیری تا بتونی پیغام خداوند رو دریافت کنی.
این موضوع من رو یاد داستان حضرت مریم توی سوره ی مریم انداخت زمانی که موقع زایمانش فرا میرسه…
اونم مریم پاکدامنی که تموم عمرش رو در صلات بوده،روی موج مثبت بوده،تحت سرپرستی پیامبر خدا حضرت زکریا بوده،از آسمون براش رزق میومده و الهامات واضحی دریافت کرده که خداوند بهش گفته من تورو برگزیده م و تو برترین زن عالمی!!!!
بعد که زمان به دنیا اومدن عیسی فرا میرسه،مریم چی میگه…؟!مریم با اون همه معجزه ای که دیده میگه:
آن گاه درد زاییدن، او را به ناچار به جانب درخت خرما کشانید؛ [در آن حال] گفت: ای کاش پیش از این میمردم و یکسره از خاطرهها فراموش شده بودم.
حضرت مریم نتونست اون اولش ذهنش رو کنترل کنه!!!!گفت کاش مرده بودم و هیچ کس منو نمیشناخت….
این عین جمله ی خودشه دیگه،چرا باید خدا اینو تو قرآن میاورد؟!چرا باید میگفت مریم همچین حرفی زده؟!مگه تو کل زندگیش کم حرف زده بوده مریم؟!چرا مشخصا میاد این جمله شتوی قرآن ذکر میکنه….؟!
پس [از آن خرما] بخور و [از آن نهر] بیاشام و خاطرت را شاد و خوش دار، و اگر از مردم کسی را دیدی بگو: من برای [خدای] رحمان روزه [سکوت] نذر کرده ام، پس هرگز امروز با هیچ انسانی سخن نخواهم گفت.
🟣غمگین نباش!
🟣بخوروبیاشام ودیده روشن دار!
🟣روزه ی سکوت بگیر و با هیچ کس درموردش حرف نزن!
پس دقیقا قانون همین حرف های طلاییه استاده:
🟣اولش کنترل ذهن سخته،ولی باید بتونی یکم،یک ذره خودتو بکشی ازون داستان بیرون،فقط یک ذره…
🟣بعد باید بتونی احساست رو خوب نگه داری یا حداقل وارد احساس منفی نشی.
🟣هرکاری که حالت رو خوب میکنه انجامش بده.
🟣با هیچ کس درمورد چیزی که ازش ناراحتی یا ترسیدی یا هرچیز دیگه،صحبت نکن!
اونوقت که خداوند با معجزه هاش میاد وسط و عیسی رو در بغل مادرش به حرف میاره و اون نتیجه اتفاق میفته ….
این معجزه به واسطه ی ایمان مریم اتفاق افتاد،نه هیچ چیز عجیب و غریب دیگه ای …
به قول استاد تو مراقبه ی فراوانی:
این راه خداوند است،اول باور بعد مشاهده…
کسی که به غیب و دست های پشت پرده ایمان داشته باشه،کسی که مطمئن باشه که یکی هست که حتما بهش کمک میکنه،میتونه ذهنش رو تحت کنترل نگه داره…
اینارو دارم به خدا به خودم میگم…
از صبح ذهنم شروع کرد به بازی درآوردن و نجوا،منم هرکاری بلد بودم برای تایم اوت گرفتن انجام دادم و هربارم یکم احساس میکردم ذهنم آروم تر شده با خودم تکرار میکردم:
یکی هست که قدرتمند ترینه،یکی هست که مهربون ترینه،یکی هست که داره منو میبینه،داره منو میشنوه،داره پاسخ میده،یکی هست که قطعا کمک هاشو داره میفرسته،من فقط باید آرام بمانم…
قسم به ندای الله اکبر اذان مغرب،خداوند در هر لحظه داره پاسخ میده،ما فقط باید در مدار دریافت پاسخ قرار بگیریم،اینو دیگه با گوشت و پوست و استخونم درک کردم….
و همین که الان دارم کامنت مینویسم یعنی تونستم به لطف خودش در موج آرامش قرار بگیرم …الهی صدهزار مرتبه شکرت.
اوست که آرامش را در دل های مؤمنان نازل کرد، تا ایمانی بر ایمانشان بیفزاید. و سپاهیان آسمان و زمین فقط در سیطره مالکیّت و فرمانروایی خداست؛ و خدا همواره دانا و حکیم است.
به امید الله،استمرار در مسیر درست ادامه دارد…به قول الهه جان رشیدی:ادامه میدیم این مسیر رو با اراده ی پولادین…
چقدر این کلمات آشناست. انگار نه انگار که تازه دقایقی پیش با خودت خلوت کرده بودی و ذهنت مدام میخواست تو را ببرد به جایی که نباید بروی. انگار همین حالاست که صدای اذان مغرب پیچید و تو ناگهان دیدی داری نفس میکشی، و این یعنی خدا هنوز دارد جوابت را میدهد.
“هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَهَ…”
این سکینه ای که الان در قلبت حس میکنی، کمترین چیز نیست. این را خدا نازل کرده. با دست خودش. به خاطر همان یک ذره ای که خودت را کشیدی بیرون از آن داستان. به خاطر همان لحظه ای که گفتی: «یکی هست که قدرتمند ترینه».
داستان مریم را چقدر زیبا چیدی کنار حرف های استاد. بله. او نَسیاً مَنسِیّا آرزو کرد. و خدا نه او را سرزنش کرد، نه گفت «چرا بی صبری میکنی؟». خدا فقط گفت: غمگین نباش. اینک آب. اینک رطب. اینک عیسی.
این یعنی خدا میداند که بنده اش در آن لحظه طاقت ندارد. این یعنی خدا قبول کرده که اولین موج سهمگین است و هیچکس نمیتواند ذهنش را کنترل کند. اما بعد از آن موج، دستش را میگیرد و میبرد به سمت درخت خرما. خودش راه را نشان میدهد.
و تو امروز این کار را کردی. موج آمد، تو نگذاشتی غرق شوی. یک دستت را گرفتی به قرآن، یک دستت را به ذکر، یک گوشت را به صدای استاد سپردی. و حالا اینجایی. و مادرت صدایت را شنیده. و بچه ها کلاس رفته اند. و تو با خدا حرف زده ای.
این “خدایا شکرت” های پشت سر هم، خودش نشانه ی دریافت جواب است.
“فَکُلِی وَاشْرَبِی وَقَرِّی عَیْنًا”
بخور و بیاشام و دیده روشن دار. امروز هم خدا برای تو هم سفره ای پهن کرده. سفره ای به وسعت آسمان آبی طلایی. سفره ای به وسعت دقایقی که به هیچ چیز فکر نکردی جز به زیبایی بی حد و حصرش. این را خدا داده. این را خودش جلویت گذاشته.
و روزه ی سکوت… راست میگوید استاد. حرف نزدن با کسی درباره ی آنچه ترسیدی، درباره ی آنچه ذهنت میخواست ببافد، این یک مراقبه است. این نذر مریم است. چون بعضی چیزها را فقط باید بین خودت و خدا نگه داری تا خدا خودش جواب را بفرستد.
و این مسیر را تو تنها نمیروی. همه ی ما کنار همیم، با اراده ی پولادین، با دستانی که به سوی همان آسمان آبی بلند کرده ایم.
سلام بر سعیده جان عزیز، سلام به کلام پر از نورت، سلام به قلب روشنت
مدتهاست کامنتهای شما رو دنبال میکنم و الآن هم یک ساعتی میشه که مشغول خوندن نوشتههای ارزشمندت در روزهای اخیر هستم؛ روزهایی که به خاطر سخت شدن کنترل ذهنم، بخشهاییش رو در احساسات نهچندان جالبی سپری کردم و از سایت دور شدم و با قلبم سپاسگزار خداوندم که به تلاشم برای بهتر شدن حالم پاسخ داد و بهم اجازه داد دوباره وارد سایت بشم و با این کامنتهای نورانی، هر لحظه آروم و آروم و آرومتر بشم.
اولی رو خوندم… گفتم شاید اتفاقی باشه، دومی رو… “نه خیال میکنی، اینجا همه شبیه هم حرف میزنن دیگه”، سومی رو… چهارمی رو…
نه سعیده جان! دلم طاقت نیاورد! نمیتونه اتفاقی باشه! تو داری با من حرف میزنی! تو واقعاً داری با من حرف میزنی… با نسیبهی همین روزها!
خواستم بدونی تو این روزهایی که داری برای کنترل ذهن خودت قدم برمیداری، همزمان، با کلام پر از نورت، پیغام فرمانروای قدرتمند جهان رو برای من و خیلیهای دیگه هم مخابره میکنی.
ممنونت هستم. ممنون تو و قدرت بیپایانی که تو و همهی ذرات رو آفرید و هر لحظه هدایت میکنه.
مَثَلِ کسانى که غیر خدا را سرپرست خود برگزیدند، همانند مَثَل عنکبوت است که (براى خود) خانهاى ساخته؛ و البتّه سستترین خانهها خانهى عنکبوت است اگر مىدانستند.
=================================
سلام به دو استاد توحیدی عزیزم و همه دوستان نازنینم در این فضای مقدس و الهی
امیدوارم که حال دلتون عالی و متصل به نور رب العالمین باشید
خدا رو میلیاردها بار شکر برای همه ی نعمتهای بی
حد و حسابش
خدا رو هزاران بار شکر برای بارشهای رحمت الهی که از اول بهمن ماه که از کانادا برگشتیم ایران در بیشتر روزها یا برف یا بارون باریده
و از پریشب تا حالا بارون بدون وقفه در تهران داره میباره
خدا رو هزاران بار شکر برای این فایل پر از آگاهی و زیبایی
خدا رو هزاران بار سپاس برای حضور پر برکت استاد گرانقدرم و آگاهیهای نابی که سخاوتمندانه با ما به اشتراک میزارین
استاد الهی و نازنینم از شما ممنونم که با هر کلامتون نور توحید و عشق به خدا رو در دلم شعله ورتر میکنین
چقدر من سپاسگزارتر شدم نسبت به قبل،
بخصوص با دوره هم جهت با جریان خداوند که گل سرسبد همه ی فایلهای هدیه و محصولاته، و از چند روز پیش دوباره از اول شروعش کردم
چقدر ظرف وجودم بزرگتر شده، چقدر رفتارهام توحیدی تر شده،
چندتا باگ شخصیتیم رو پیدا کردم و شروع به اصلاحش کردم که تا حالا هم ادامه داره..
توحید همه چیزه
توحید یعنی خدا رو تنها قدرت مطلق حاکم در جهان بدونیم
با توحید و ایمان به خداست که قلبمون آرامش میگیره
با توحید و یاد خداست که می تونیم کنترل ذهن کنیم
با توحیده که می تونیم احساسمونو خوب کنیم و خوب نگهش داریم
با توحیده که به عوامل بیرونی قدرت نمیدیم
با توحیده که هست و نیستمون و همه چیزمون رو از خدا می دونیم
با توحیده که در همه ی زمینه ها پیشرفت می کنیم
با توحیدی عمل کردنمون و تکرار وتکرار و تمرین و تمرین یاد می گیریم که به خدا اعتماد کنیم
و با طی تکاملمون بتدریج عضله ی اعتماد کردنمون به خداوند قوی و قویتر میشه..
و به جایی می رسیم که هم در این دنیا و هم در آخرت در بهشت زندگی می کنیم و خوشبختی رو در همه زمینه ها تجربه می کنیم
IN GOD WE TRUST
ما به خدا اعتماد داریم
و چقدر جالب توجه و زیباست که این جمله سالهای ساله که روی همه اسکناسهای امریکا وجود داره، و نشان دهنده اینه که اعتقاد و ایمان به خدا جزو باورهای اساسی امریکاییهاست..
استاد جانم من هم در جاهای زیادی اعتمادم به خدا رو نشون دادم هم قبل از آشنایی با شما و این مسیر سبز و هم بعد از اون
اما میدونم که هنوز خیلی جای کار دارم و باید مرتب تمرین کنم و عمل کنم تا هی بهتر و قویتر بشم در این زمینه
هر روز تو دفترم بعد از سپاسگزاری می نویسم خدایا من فقط بر تو توکل و اعتماد می کنم،
می نویسم تا تبدیل به باور بشه
من هم پسرم یاسر رو بیست و چهار سال پیش وقتی که جوان رعنای 20 ساله بود در حالیکه یک هفته بعدش سالگرد تولدش بود ناگهانی از دست دادم
ولی اصلاً بیتابی و گریه زاری نکردم
هیچ آه ناله و گله و شکایت نکردم
قلبم آرام و پر از یاد خدا بود
باور داشتم که خدا مالک فرزندانم هست
و بما هدیه داده
بدنیا اومدن و از دنیا رفتن همه ی ما فقط و فقط در دست خداست
و همه ی ما مدت معینی در این دنیا زندگی می کنیم
وقتی که مدت عمر ما به پایان برسه از این دنیا میریم
و اینکه مرگ یک مرحله انتقالیه
ایمانم به خدای مهربانم رو نشون دادم
حتی یک روز هم لباس سیاه بتن نکردم
در روز دفنش دعای تلقین رو خودم با صدای رسا و بدون گریه خوندم در حالیکه همه گریه می کردن
با اینکه شرایط خیلی سختی بود ولی خدا رو هزاران بار شکر سرافراز از اون موقعیت بیرون اومدم
جوری شد که الگو و چراغ راه دیگران شدم
و آرامشم سبب شد که اونها هم آرام بشن، و دیگه گریه زاری نکنن
منهم مثل استاد جانم، خداوند از قبل از این اتفاق،منو آماده کرده بود،
الگوی خیلی خوبی داشتم که مرحوم پدر بزرگوارم بود
وقتی که چهارده ساله بودم برادر کوچکترم که کاملاً سالم و سرحال بود در سن 10 سالگی در یک اتفاق ناگهانی از دنیا رفت، و من پدرم رو دیده بودم که در اون حادثه خیلی سخت چطور رفتار کرد، چقدر آروم بود، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه، خیلی عادی رفتار میکرد
جوری که باعث تعجب همه شده بود..
و این الگوی خوب واقعاً نعمت بزرگ و ارزشمندی بود که روی من خیلی تأثیر گذاشته بود
و وقتی که پسرم از دنیا رفت، بیاد آوردن اون رفتار پدرم خیلی بمن کمک کرد که راحتتر از اون مرحله گذر کنم..
خدا رو صد هزار مرتبه شکر برای صلاتی دیگر در این سایت بهشتی که همزمان با اذان مغرب شد
که توی این شرایط تونستین ذهنتونو کنترل کنید و بتونید آیه تلقین رو روی جنازه فرزندتون بخونید….
خانم سلیمی واقعا توی این شرایط ،”برای خودم هنوز پیش نیومده..ولی یچیزی هست که برلی همه پیش میاد…
بقول قدیمیا!!!میگه!!!شتریه که دم در همه میخابه…..
ولی اینجاها مثل تیغ دو لبه هست…
یا میتونه تو رو بخاک سیاه بکشونه.که کل زندگیتو مختل کنه….
یا میتونه قوی ببارت بیاره…
خانم سلیمی یچیزی بگم بهتون…
من خیلی از دیدن جسد یه فرد میت میترسیدم….
و یا قبرستان…کل توی همین محدوده..
من تا 33 سالگی همیشه کابوس میدیدم…
تقریبا این محل خیلی نزدیک محل زندگیمون هست….
و من به لطف خدا با تکاملم توی این مسیر …
چه الهاماتی دریافت کردم..و چه مسیرهایی “اونم تو دل تاریکی شب این مسیر قبرستان رو پیاده روی کردم..و …
به روز دم دمای غروب بود..الهام شد که این ساعتم پیش برم تا بخوره به تاریکی…
خیلی خیلی برام سخت بود….
و توی اون تاریکی بدون نبود یکنفر…که اون یکنفرم از اون محل رفت….
خداوند با صدای رسا بهم گفت نرگس میترسی!؟
بهش گفتم اره خدا….
هر کاری کنم از این محل میترسم مخصوصا الان که داره تاریک میشه…
میدونی خدا چی بهم گفت….
بهم گفت از یه مشت استخووون میترسی که هیچ جووونی ندارن و توی یه مشت خاک خوابیدن…
استخوان ترس داره….
بهم گفت یه لحظه سکوت کن…
و وایسا فرار نکن…
تکامل قبلی از اون محل زود عبور کردم..
بهم گفت بازم میترسی گفتم اره ولی سعی میکنم نترسم نگاه کنم..
و مدام بهم گفت جملات بعدیشو…
که از یه مشت استخون نترس….
از ادمها بترس که میتوننن تو رو از دینت برگردوند و تو رو گمراه کنن..
مدام بهم میگفت از حرفهای ادمها بترس…. از یه مشت استخووون نترس..
و رفتم جلوتر که بعداش دیدم قبر یه جوان دقیقا همین 20 خورده ایی سال هست….
براش آماده کرده بودن…..
و بهم گفت نترس توی قرر رو نگاه کن….
خانم سلیمی مادر بهشتیم….
من توی این عمر 30 خورده ایی ساله هیچ وقت توی قبر رو ندیده بودم….
گفتم نرگس ببیین خدا چی بهت گفت….
که فقط از حرفهای ادمها بترس…همینه استاد میگه…زیپ دهنتونو ببندید…اگه ذهن شروع کرد به وراجی کردن…
زیپتونو که ببندید اون خودش آرام میشه…
خداوند توی قرآن این باور رو مدام بهم یادآوری میکنه….که میگه…
بگو !!خدایا پناه میبرم به خودت از شر شیطان رانده شده…
خانم سلیمی میخام بگم..این پاشنها اینقدر قوی هستند…که واقعا نیاز به کنترل ذهن قوی هست…
من هر روز سعی کردم بخداوند بگم…
که خدایا من انسانم تحت تاثیر قرار میگیرم..
خدایا کمکم کن که بتونم عمل کنم اونم اگاهانه..
و خیلی لطفش شامل حالم میشه..باعث میشه با هر اشتباهی خودمو بپذیرم و سعی کنم بازم بهتر عمل کنم…
چون هر چقدر به خودشماسی میرسی….رفتار اشتباهی که سالیان سال تو درونت بوده..هر بار با قطع هر شاخه اییش پر رنگتر شده…و بولدتر شده و بیشتر درکش میکنی باید با قدرت بیشتر از بیین ببریش…
و من دارم بیشتر به نقزعه صحبت خدا توی پا گذاشتن روی قبرهای چند ساله به این درک برسم..که مواظب باشم…
و از حرفهای ادمها بترسم و نیفتم توی دامشون …
خدایا پناه میبرم بخودت از شر شیطان رانده شده..
یه موضوع دیگه…
من کل تابستان همین سال دو اتفاق برای فرد نزدیکم افتاد..
که اونم پاره گی قلب پدرم بود…
و شکستگی پای مادرم بعد از خوب شدن پدرم…
حالا حساب کنید دو بیمار اونم خودم به تنهایی ..چون کل خانواد ام مخصوصا خواهرام ازدواج کردن..
اونا هم میومدن ولی یجاهایی بیشتر خودم تنها بودم…
.کار خونه.و غذا هم بود…
و بی حوصلگی این فرد پا به سن…
ولی اونروزا….درسهایی بهم داد که میتونم هر لحظشو بنویسم..
روزیکع این اتفاق برای مادرم افتاد..بعد چند ماه ..ما رفتیم آبتنی توی یه چشمه.و بعد تماس گرفتن که زود بیاییم خونه..
انگار از قبل میدونستم که میخاد این اتفاق بیفته..
ولی من ارام بودم…و..
و مورد پدرم…شب توی بیمارستان دو الهام بهم رسید..اونم روح خودم بود که بهم نگاه کرد اونم توی بیداری…بهم گفت نرگس نگران نباش بخند بخند بخند…
و من خندیدم اون چهره جلوی چشممم نامدید شد و الهام بعدی اومد..که برگی بدون اذن خدا روی زمین نمیفته…
و من اون تنهاییا و بیمارستان چقدر رشد شخصیتی کردم چقدر در صلح بودن خودم را دیدم..
چه الهاماتی و چه لطف پروردگاری..
چقدر قدر سلامتی رو دونستم چه صحنه هایی از گرفتاری ادمها برای یه زره تنفسها رو دیدم…
.
میخام بگم….لطف خداوند شامل حالمون شده…انشالله که بتونیم توی این دنیا سرافراز بالا بیاییم..و یادمون بمونه گفته خداوند توی قبرستان…
که وارد حرفهای همه گیر ادمها نشیم…
اونروز بچه داداشم که یه دختر نازیه و بسیار رمانتیک…
توی اون فضای سرسبز کوه نشسته بودییم….
جاتون خالی خانم سلیمی یه بهشت تمام معنا…
جنوب الان بهار شده…
ما چیزی بنام زمستان سرد و برف مانند ندارییم…
توی اون زیباییها ماهک بهم گفت که عمه نرگس خوابتو همیشه میبینم که روی کوه هستی میگی اینجا خیلی زیباست تو هم بیا…
توی این مدت که کامنت های زیبای شما رو از کانادا می خوندم چقدر یادتون کردم و تایید و تحسین درستی قانونی که استاد بهمون یاد داده.
بارها با خودم گفتم و همچنین به همسرم گفتم اینکه خانم سلیمی درست قبل از این قضایا و شلوغی های کشور سفر کردن پیش فرزندانشان و اصلا نبودن و نشنیدن از این ماجراها و گفتم اینه در زمان مناسب در شرایط و روابط مناسب بودن
اینه مصداق هدایت شدن
و به نظرم این نتیجه واضح تمرکز لیزری شما روی دوره همجهت بود .
من شاهد بودم متعهدانه برای هر جلسه با عشق کامنت می نوشتید و کامنت هاتون سرشار از حس خوب بود.
و این سفر پر برکت و پر از نعمت و فراوانی پاداش اون تعهد شما بود.
یادتونه براتون دعا کردم که ای کاش به زودی کامنت هاتون از نزدیک بچه هاتون بخونیم و شما چقدر از این دعا ذوق کردید
و بعد دیدم که خیلی زود محقق شد.
واقعا این قانون جواب میده و تردیدی در آن نیست.
خانم سلیمی عزیز شما یکی از الگوهای بسیار عالی هستید که گواه این ادعاست.
واقعا نوش جونتون این حس و حال و این خوشبختی که دارید خیلی دوستون دارم.
کلی این کامنت شما و این ایمانتون و این آرامش تحت تاثیر قرار گرفتم
به نظرم این آزمایش از سخت ترین آزمون های الهی هست
فقط یه سوال خیلی ذهن من رو مشغول کرده اگر شما یا بقیه دوستان جواب بدن ممنون میشم
من به این فکر میکنم وقتی رفتار یه آدمی در شرایط خاص تو ذهن ما نقش میبنده مثل شما که این رفتار پدرتون در این شرایط براتون الگو شده یا استاد که اقای عشق یار براشون این صبر و استقامت الگو شده و همیشه به این فکر کردین که آدم هایی که این مسائل رو با این ایمان و این قدرت پشت سر گذاشتن هایلایتی در ذهن به وجود آورده که باعث شده ناخودآگاه ذهن شما و یا استاد همین اتفاق رو در زندگی شما به وجود بیاره و شما اون ایمان و اون قدرت رو درست شبیه همون آدم ها زندگی کنید ؟!
نمیدونم تونستم درست سوالم رو مطرح کنم
ولی من در موضوعاتی که شبیه به این مسئله نیست یه آدمی رو دیدم که تو موقعیت های خاصی بود و من برام این آدم و این موقعیت یه شرایط استثنایی بود و من سال ها بعد همون شرایط رو تجربه کردم
و الان خیلی خوشحال میشم اگر دوستان نظری دارن اینجا بنویسن 🙏🏻
و در مورد سؤالت خدمت شما عرض کنم که بنظرم اینکه رفتار خاص کسی در مواجهه با یک اتفاق در ذهن ما بولد بشه و بعنوان الگو حسابش کنیم، میتونه سبب بشه که ما هم (اگر) در شرایط مشابه قرار بگیریم به همون شکل عمل کنیم، نه اینکه خود اون اتفاق رو جذب کنیم
علی الخصوص در موضوعی مثل مرگ که فقط و فقط در دست خداست
و هر کسی مدت معینی در این دنیا زندگی می کنه،
وقتی که اجلش سر برسه حتی یک ثانیه هم دیرتر یا زودتر نمیشه..
در پناه خدا شاد،سلامت، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشی
و همان گونه روحی را از امر خود به تو وحی کردیم. تو نمی دانستی کتاب و ایمان چیست؟ ولی آن را نوری قرار دادیم که هر کس از بندگانمان را بخواهیم به وسیله آن هدایت می کنیم؛ بی تردید تو [مردم را] به راهی راست هدایت می نمایی.
راه آن خدایی که آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است، فقط در سیطره مالکیّت و فرمانروایی اوست. آگاه باشید! که همه امور به سوی خدا بازمی گردد.
=====================================
سلام به استاد عشق،استاد جان،استاد الهی و نورانی من،سلام بر منطق سرسختی که در لحظه هزاران هزار نجوا و شبهه ذهن رو خاموش و تاریکی های قلب رو با نور خودش روشن میکنه ….
استاد جان،صدای من رو میشنوید از وسط جاده های سرسبز شمال،یک آسمون آبی طلایی،خورشید خانومی که داره با ما خداحافظی میکنه تا بره سمت بچه های بلاد توحیدی آمریکا ،تصویر روبه رو بی نهایت و زیبا خیره کننده ست،واقعا خدایی که این حجم از زیبایی رو خلق کرده،خودش چقدر زیباست …؟!
رنگ خداست و چه رنگی بهتر از رنگ خدا؟ و ما او را پرستش میکنیم.
خداست که زیباترینه.
خداست که مهربون ترینه.
خداست که عاشق ترینه.
خداست که روزی دهنده ی بی منته.
خداست که جهان رو مسخر انسان ها کرده.
خداست که هیچ وقت از خدایی کردن خسته نمیشه.
خداست که همیشه بیداره و حتی یک چرت کوتاه هم نمیزنه!
خداست که ماه و ستاره هارو نگه داشته رو سر و کله ی انسان ها نیفته!
خداست که لجبازی نمیکنه،قهر نمیکنه،دست از عاشقی برنمیداره،از دست بارش باران رحمتش برنمیداره.
خداست که با سرعت دیوانه وار داره امکانات زندگی روی زمین رو،برای همه پیشرفته تر میکنه.خداست که مرجع همه چیزه.
خداست که کلید گنج های آسمون و زمین دستشه،خداست که آدم های فوق العاده رو میاره،خداست که ایده های فوق العاده رو میاره،خداست که هدایت هات رو میفرسته،خداست که همه چیز رو باهم هماهنگ پیش میبره،خداست که مهربونترینه،خداست که رئیس ترینه،خداست که دستش بالای دست همه ست،خداست که قدرت اراده ش کن فیکونه!
و [یاد کن] هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده کنید. پس همه سجده کردند، جز ابلیس که از گروه جن بود، پس او از دایره فرمان پروردگارش بیرون رفت. [با این حال] آیا او و نسلش را به جای من سرپرست و یاور خود می گیرید، در حالی که آنها دشمن شمایند؟! [ابلیس ونسلش] برای ستمکاران، بد جایگزینی [به جای خدا] هستند.
چی میشه که ما قدرت خدارو فراموش میکنیم و میریم تو تیم شیطان؟!چی میشه که ما یادمون میره دلایل نتایج خوب زندگیمون چی بوده؟!چی میشه که ما یادمون میره اصل چیه و فرع چیه …؟!
استاد من به هر فایلی که از شما گوش میدم چه زمانش برای ده سال قبل باشه چه الان ،تموم تمرکز شما روی اصله،یک خط ثابت از اصولی که داره تکرار میشه ،هربار شفاف تر،هربار منطقی تر،هر بار ساده تر…
یک اصل ثابت از مفاهیمی مثل: توحید،کنترل ذهن،حفظ آرامش و عمل به ایده های الهامی…
استاد اگر اجازه بدید میخوام یک خاطره از مدیرعامل توحیدی خودم در کیش براتون تعریف کنم که چقدر تموم آدم های موفق ازین اصول دارند پیروی میکنند…
یکی از روزهای داغ مرداد ماه بود،جزیره زیر تابش شدید خورشید،روز تعطیل بود،منم مشغول کارهای خودم تو خونه ی توحیدیم بودم که مدیرعاملم بهم زنگ زد گفت خانم شهریاری من امروز میخوام برم بازار مروارید،امکانش هست بیای اونجا با یکی از نمایندگی هامون جلسه بزاریم؟!منم گفتم چشم و ما رفتیم اونجا و اتفاقا خیلی جلسه ی پرباری بود که من درس های بسیار زیادی گرفتم که هنوز توی مغزم حک شده،موقع برگشت ما یک آقایی رو دیدیم که مثل اینکه قبلاً برای شرکت ما کار میکرد و مغازه دار بود ولی حالا راننده تاکسی شده بود،مدیرعاملم کلی باهاش حال و احوال کرد و بهش گفت چه خبر؟!ایشون هم گفت هیچی دیگه تابستونه،جزیره هم خالیه،مسافری نمیاد که کاسبی باشه،حتی مغازه دارها هم شاکی اند و همه بیکارند…
مدیرعاملم هم در کمال آرامش (با اینکه این خلوتی جزیره کاملا واضح بود و مشتری های ما هم کم شده بود)گفتند که اتفاقا الان بهترین زمان برای مغازه دارهاست!این یک فرصت طلاییه !
اون بنده خدا هم اولش نگرفت ایشون چی میگفت و گفت یعنی چی !؟ شوخی میکنید؟!
مدیرعامل گفتند که «نه جدی میگم،الان که مغازه دار ها سرشون خلوته باید بشینن حساب کتابشون رو برسند،باید بشینن نگاه کنن تو کدوم ماه ها فروش بیشتری داشتن،دلیل فروش بیشترشون چی بوده،دلیل فروش کمشون چی بوده الان بهترین موقع حساب رسیه،موقع انجام دادن کارهایی که در حالت عادی آدم براش وقت نمیزاره.»
بله استاد جان،این تفاوت آدم های سوپرموفق با موفق هست،اون ٩٩ درصد مابقی جامعه که اصلا هیچی بماند …
استاد این مدت که سایت قطع شده بود من همه ش میگفتم خدایا شکرت الان سایت خلوته چقدر خوبه که آقا ابراهیم کلی میتونه تو حیاط پشتی سایت کارهای فنی رو راحت انجام بده،خدایا شکرت که استاد الان داره ازین فرصت استفاده میکنه برای بهبود های بیشتر ،خدایا شکرت حالا که سایت قطعه یعنی تو قراره از جاهای جدید و شگفت انگیز برام هدایت بفرستی …
و دقیقا همینم شد…نتنها من از مسیر های جدید و حیرت انگیز هدایت دریافت کردم،که این روز ها به صفحه ی هر محصولی سر میزنم میبینم استاد جان استراکچر تموم تمرین هارو تغییر اساسی داده …
این یعنی یک پله ی موفقیت بیشتر…
مخصوصا که این مدت من خیلی روی خودشناسی خودم وقت گذاشتم،بگردم ببینم چه فکرهایی توی سرم میچرخه؟!دلیل رفتارهام چیه؟!چه وابستگی هایی دارم به غیر از خداوند؟!نشتی های انرژیم چیه؟!از کجاها دارم ضربه میخورم و حواسم نیست؟!کدوم اصول هست که باید بیشتر روش کار کنم؟!
به قول شما تو جلسه ٢ ثروت:تموم حرف من،تو تموم دوره ها خودشناسیه، اینکه دلیل رفتارهاتون رو بفهمید!
استاد من تو خلوت خودم،تنهایی،خیلی با شما حرف میزنم،همه ش دارم براتون توضیح میدم،همه ش میگم استاد کن این نتیجه رو گرفتم چون این باور رو تغییر دادم،این اتفاق افتاد به این دلیل و …
امروزم من بودم و پیاده روی با خدا و گوش کردن به جلسه ١ قدم ٣،که اصلا اون جلسه دیوانه کننده ست برای من،چنان آرامشی به قلبم وارد میکنه که احساس میکنم اون لحظه هیچ چیزی توی زندگیم کم و کسر نیست و عشق خدا رو توی تک به تک نفس هام احساس میکنم …
کم کم به خودم اومدم دیدم دارم توی ذهن با شما حرف میزنم ،میگم استاد من هرچی دارم از توحید دارم،من هرچی دارم از خدا دارم.
داشتم بهتون میگفتم استاد من از جای سخت و دشوار وتاریکی شروع به تغییر کردم و اون چیزی که از همون اول تو صحبت های شما به من چنان آرامشی داد که با هیچ چیز جایگزین نشد این بود که احساس کردم:
یکی هست که منو دوست داره …
یکی هست که عاشق منه…
یکی هست که بهم میگفته سعیده تو کافی هستی،تو نیازی نداری خودتو به من ثابت کنی،تو نیاز نداری برای دوست داشته شدن کاری بکنی،تو نیاز نیست به خودت سخت بگیری،تو همینجوری که هستی فوق العاده ای ،زیبایی،کافی ای
و من عاشق توام.ومن عاشق توام.ومن عاشق توام …
استاد شما درک میکند من چی میگم نه؟!
من در اوج تنهایی احساس کردم یکی هست،در اوج بی پولی احساس کردم یکی هست،در اوج درماندگی احساس کردم یکی هست …
که من رو همینجوری که هستم دوست داره….
و من دیوانه ی این عشق شدم …و بعد از گذشت 4 سال ازون روز ها…
حاضر نیستم با هیچ چیز عوضش کنم،هیچی،هیچ چیز جایگزینش نمیشه،هیچ عشقی،هیچ ثروتی،هیچ رابطه ای،هیچ موقعیتی، شیرین تر از تجربه ی هم جهت شدن با جریان خداوند نبوده،نیست و نخواهد بود برای من….
میتونست هدایتم نکنه،میتونست کمک هاشو نفرسته،میتونست منو نبخشه…
ولی اون منو بخشید،اون هدایتم کرد،اون کمک هاشو فرستاد …
همه ی کارهارو اون انجام داد …
وای بر من اگر این اصل رو روزی هزار بار تکرار نکنم و یادم بره باید سرم جلوی خدا پایین باشه،باید خاشع باشم،باید تسلیم باشم،باید ابراهیمی زندگی کنم….
و همان گونه روحی را از امر خود به تو وحی کردیم. تو نمی دانستی کتاب و ایمان چیست؟ ولی آن را نوری قرار دادیم که هر کس از بندگانمان را بخواهیم به وسیله آن هدایت می کنیم؛ بی تردید تو [مردم را] به راهی راست هدایت می نمایی.
سلام به استاد عباسمنش عزیزم و خانم شایسته مهربانم و همه اعضای سایت 😍
.
✍️
أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ
آیا خدا برای بنده اش [در همه امور] کافی نیست؟؟
.
وقتی این قسمت از گفتگو رو دیدم، انگار پرده ای از روی چشمان من کنار رفت و یه لحظه عامل تموم مکشلات و بدبختی زندگی خودم رو دیدم که از عدم اعتماد به خداوند هستش که یه مدت همه چی خوبه و یه مدت میاد پایین،
بچه ها ،
صعود و سقوط زندگیتون رو در هیچ عامل دیگری نگردید جز اعتماد به ربّ
جز توکل به ربّ
جز ایمان به ربّ
من این داستان رو یجایی توی همین سایت گفتم بذارید یبار دیگه هم بگم که هم ایمان خودم بیشتر بشه هم شما،
یادمه دو سال پیش که این بحبوحه این بیماری اومده بود من هم دانشجو ژنتیک بودم
هم با اسنپ کار میکردم
هم مشاور املاک بودم
و
هرچی که میدویدم عین آب در هاونگ کوبیدن بودش و هیچی به هیچی و اصلا هیچ نتیجه ای برام به وجود نمی اومد
استاد رو دیدم و حدود یک ماهی از صبح تا شب فقط این فایل رو گوش میدادم از سایت نه هیچ فایل دیگه ای رو و باهاش اُنس گرفته بودم
که تو همون مسیر یهو زد و بنزین گرون شد
(گل بود به سبزه نیز اراسته شد)
و دیگه من واقعا ناراحت، عصبی، درمانده، و یه هزاری هم توی جیبم نداشتم خود خداوند میدونه
و اون سال شب عید ۱۳۹۹ یکی از شب عید های بی پولی من بود که من ته جیبم هیچی نداشتم
خلاصه من که این تضاد رو دیدم ، به خدا گفتم خدایا چییکار کنم من فقط به تو دلبستم و فقط روی تو حساب باز کردم و اون موقع هم بودش که ایمانم به خدا داشت بیشتر میشد با اون فایل
بعد این الهام رو ازش دریافت کردم که
کدوم سمتی هستی یا اینبر یا اونبر ، اصلا معلومه داری چیکار میکنی؟
تمرکزت نصف شده و اصلا نمیدونی چیکار کنی و در گمراهی به سر میبری،
گفتم خب چیکار کنم،
گفت بگم عمل میکنی؟
گفتم به عزّت و جلالت قسم که عمل میکنم
گفت باشه
گفتم خب بگو
گفت
از اسنپ بیا بیرون دیگه کار نکن
دانشگاه رو هم که خودت علاقه نداری و بخاطر حرف خانواده رفتی ازون هم بیا بیرون و فقط بچسب به املاک و من تو رو هدایت میکنم به یه املاکی و برو همونجا بمون کار کن
گفتم آخه خدا من که هیچ پولی ندارم
گفت مگه نگفتی ایمان دارم و ایمان دارم و فقط روی تو حساب کردم پس اگه مرد هستی عمل کن
و
منو داری، انگار یه آب سردی روی من ریختن و هم عصبی شدم و هم از درون آرام
گفتم باشه انجامش میدم قول مردونه
خلاصه همون موقع اصلا دیگه دانشگاه نرفتم و حتی نرفتم هم فرم انصرافی رو پر کنم
و
اسنپ رو هم بوسیدم گذاشتم کنار و
توی همین زمان ها یعنی ۵ روز مونده به عید ۹۹ یهو یکی از همکارام توی املاک بهم زنگ که میلاد کجایی
بیا بریم فلان جا املاک کار کنیم و من اینو نشانه ای از خدا دیدم
گفتم باشه کجایی بیا بریم ، خلاصه من رفتم و باهم رفتیم یه املاک و اونجا مصاحبه و اینا مدیرش گفت که اگه دانشجو باشید و کار دوم داشته باشید ما قبول نمیکنیم و باید با تمام تمرکز بیایید اینجا و من اصلا تعجب کردم که تموم اون اتفاقات رقم خورد که من تمرکزم یه جا جمع بشه و ما گفتیم اوکیه ما هستیم
بعد فرداش کلا مملکت رفت توی قرنطینه تا یک ماه و نیم و من موندم و خدا،
گفتم خب الان چیکار کنم
گفت برو بشین خونه توی سایت از سفرنامه شروع کن
من فکر میکردم منطورش سفر به دور آمریکا هستش گفت نه یه قسمتی داره به اسم سفرنامه برو بشین یه چله هستش و هر روز یه قسمت رو کار کن و منم گفتم باشه و شروع کردم یعنی از صبح تا شب من توی اتاقم بودم همه اعضای خانواده صداشون در اومده بود ولی گفتم من کار دارم بهم هیچی نگید و من توی اون چهل روز
چه کامنت هایی که بهم الهام نشد که ننوشتم میتونید برید بخونید و من اون موقع که استاد لایک میدادم
بیشترین تعداد لایک ها رو گرفتم از استاد و اصلا اشک میرختم ازین همه درکم از قانون
خلاصه من بعد چهل رو اصلا یه آدم دیگه ای شده بودم کاملا ۱۸۰ درجه تغییر کردم و
من رفتم املاک
به خداوندی خدا توی همون روز اول بعد تعطیلات من ۳ تا قرار اجاره گذاشتم و هر سه تاش نوشته شد و اصلا همه شاخ در آورده بودن ولی من میدونستم از کجا آب میخوره و من اون شب تا خونه پشت فرمون فقط گریه میکردم و خدا گفت اینه پاداش کسی که به خدا اعتماد کنه
و خلاصه بچه ها من تا یکسال توی اون املاک بودم و حدود ۱۰۵ تا قرار داد نوشتم و هرماه ۶ الی ۷ تا و گاهی وقتا میشد تا وسط ماه و تا ۲۰ ماه هیچی نمینوشتم ولی امیدم به خودش بود یهو توی همون ۳ الی ۴ روز آخر ماه رگباری برام قرارداد مینوشت و واقعا درامدم چنان رشدی کرد که نگو و هدایت شدم به دوره ۱۲ قدم و دیگه بقیه موارد
و
نکته ای که داشت این بود که من واقعا تسلیمش شدم و هرچی میگفت
میگفتم چشم انجامش میدم و به ذهنم اجازه فکر کردن نمیدادم و اعتماد کرده بودم
ولی خب ما چون انسان هستیم گاهی وقتا یادمون میره موفقیت هامونو و عامل اصلی رو خدا نمیدونیم و ربطش میدیم به عوامل دیگری و اونجاست که شرک میورزیم و خدا میگه بخور تا بیاد برو ببینم بقیه برات چیکار میکنن و اینو تجربه کردم بخدا، نه تنها من بلکه همه ما و
من توی این دام افتادم و دوباره سقوط کردم و بعد خرید ثروت یک نسخه جدید، دیدم فقط استاد داره از هدایت و اعتماد به خداوند میگه و من گفتم من یبار تجربه داشتم در این مورد پس میلاد بیا تا اخر عمرت فقط به خدا تکیه کن و خداوند همه چی رو میدونه و بهت میگه و دوباره بیشتر روی هدایت خداوند تکیه کردم و
بهم گفت از املاک بیا بیرون و ادامه نده و برو توی کسب و کار آنلاین و و همه اینایی رو که میگم همش همراه با ترس هستش ولی صدای خدا قوی تره و باعث میشه که عمل کنی و
من خودمو بستم به آگاهی های ثروت یک و منتظر هدایت های خدا شدم که بهم بگه و یواش یواش داره قدم ها رو میگه و منم به لطف ﷲ دارم انجامش میدم، و حتی همین الانم سر یه کار دیگه ای بودم قبل شب یلدا بهم گفت دیگه نرو و ادامه نده باید ۱۰۰% تمرکز بذاری روی اینکار گفتم باشه
و نجوا چی میگفتن پول نداری پولت داره تموم میشه
بهش گفتم دیگه از سال ۹۸ که بدتر نیس نه تنها یه هزاری نداشتم بلکه بدهکار هم بودم
ولی الان که نه بدهکارم و پول هم دارم
و حتی اگه صفر هم بشه حسابم، خداوند میده
خداوند روزی دهنده منه
.
.
.
بچه ها این حرفا توی کلام خیلی راحته ها ولی وقتی عمل کنی اون وقته که داری ایمانتو نشون میدی یعنی من اشکم داره در میاد از این ایمان سر سوزنی که دارم به خداوند اعتماد میکنم و اینجوری داره بهم جواب میده، من هنوز خیلی کار دارم که ایمانم بیاد بالا ولی همین سر سوزنی که بهش ایمان دارم، داره درب ها رو باز میکنه برام.
اینو نوشتم برای کسایی که تازه وارد هستن و برای اون کسایی که مثل من تاریخ عضویتشون بالاست ولی نتیجه نمیگیرن بدونن که عامل اصلی اعتماد نکردن به اﷲ، فرمانروای کل کیهان هستش نه هیچ چیز دیگه ای،
پس یکبار هم که شده به خودش روی نیاز بیار و دعوتش رو لبیک بگو و بعد بشین فقط نگاه کن که چیکار برات میکنه😭😭😭😭😍
.
در ادامه میخوام آیاتی از قرآن بیارم که باورهامون بیشتر بشه به خداوند و معنای توکل و اعتماد رو درک کنیم:
و چرا بر خدا توکل نکنیم و حال آنکه ما را به راه هایمان رهبرى کرده است و البته ما بر آزارى که به ما رساندید شکیبایى خواهیم کرد و توکلکنندگان باید تنها بر خدا توکل کنند (۱۲)
پس به [برکت] رحمت الهى با آنان نرمخو [و پرمهر] شدى و اگر تندخو و سختدل بودى قطعا از پیرامون تو پراکنده مى شدند پس از آنان درگذر و برایشان آمرزش بخواه و در کار[ها] با آنان مشورت کن و چون تصمیم گرفتى بر خدا توکل کن زیرا خداوند توکلکنندگان را دوست مى دارد (۱۵۹)
و اگر از آنها بپرسى چه کسى آسمانها و زمین را خلق کرده قطعا خواهند گفت خدا بگو [هان] چه تصور مى کنید اگر خدا بخواهد صدمه اى به من برساند آیا آنچه را به جاى خدا مى خوانید مى توانند صدمه او را برطرف کنند یا اگر او رحمتى براى من اراده کند آیا آنها مى توانند رحمتش را بازدارند بگو خدا مرا بس است اهل توکل تنها بر او توکل مى کنند (۳۸)
و نهان آسمانها و زمین از آن خداست و تمام کارها به او بازگردانده مى شود پس او را پرستش کن و بر او توکل نماى و پروردگار تو از آنچه انجام مى دهید غافل نیست (۱۲۳)
و مى گویند فرمانبرداریم ولى چون از نزد تو بیرون مى روند جمعى از آنان شبانه جز آنچه تو مى گویى تدبیر مى کنند و خدا آنچه را که شبانه در سر مى پرورند مى نگارد پس از ایشان روى برتاب و بر خدا توکل کن و خدا بس کارساز است (۸۱)
و از جایى که حسابش را نمى کند به او روزى مى رساند و هر کس بر خدا اعتماد کند او براى وى بس است خدا فرمانش را به انجامرساننده است به راستى خدا براى هر چیزى اندازه اى مقرر کرده است (۳)
(( من این آیه رو باور کردم اون موقع که تونستم از همه چی دست بکشم😭😭😭😭😭😭😭😍😍😍خدایا شکرتتت
خدا دوباره بهم ایمان و اعتماد به خودت رو بهم بازگردان و بیشتر کن هر لحظه))
در حقیقت من بر خدا پروردگار خودم و پروردگار شما توکل کردم هیچ جنبنده اى نیست مگر اینکه او مهار هستى اش را در دست دارد به راستى پروردگار من بر راه راست است (۵۶)
بدین گونه تو را در میان امتى که پیش از آن امتهایى روزگار به سر بردند فرستادیم تا آنچه را به تو وحى کردیم بر آنان بخوانى در حالى که آنان به [خداى] رحمان کفر مى ورزند بگو اوست پروردگار من معبودى بجز او نیست بر او توکل کرده ام و بازگشت من به سوى اوست (۳۰)
و…..
خیلی آیات دیگری هستش که از اعتماد به خداوند میگه،
رفقای من
ما هرچی داریم از خداست نه بنده خدا
پس یکبار هم که شده بیاییم به خدا اعتماد کنیممم
❤️In God We Trust❤️
بعد اون موقع زندگیمون رو در همه جنبه ها مقایسه کنیم 😥😥
.
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
واقعا چی میخواییم؟؟ همه چی رو که خدا داره به ما میده ما حتی
قدرت نفس کشیدن نداریم
قدرت بالا و پایین کردن پلکمون رو نداریم
قدرت پمپاژ خون به قلب رو نداریم
به چی خودمون مینازیم؟؟؟؟
امیدوارم که این کامنت و کامنت تموم بچه ها ایمانی در قلبمون ایجاد کنه که فقط روی خدا حساب کنیم نه هیچ عامل دیگری.
در آخر هم از نگاه ملاصدرا به خداوند نگاه کنیم و باورش کنیم 👌 هرجا هستید در پناه ﷲ مهربان باشید،
عاشقتونم❤
خدایا شکرت.
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک می شود و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده می شود و بقدر ایمان تو کارگشا می شود
و بقدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می شود و بقدر دل امیدواران گرم میشود …
پدر می شود یتیمان را، همسر می شود بی همسر ماندگان را ،
طفل می شود عقیمان را، امید می شود ناامیدان را ،
راه می شود گمگشتگان را ، نور می شود در تاریکی ماندگان را،
شمشیر می شود رزمندگان را ، عصا می شود پیران را،
عشق می شود محتاجان به عشق را …
خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد ؛به شرط پاکی دل ؛ به شرط طهارت روح ؛به شرط پرهیز از معامله با ابلیس …
بشوبید قلبهایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک ودستهایتان را از هر آلودگی در بازار…
بپرهیزید از ناجوانمردیها ، ناراستی ها ، نامردیها !
چنین کنید تا ببینید که خداوند چگونه به سفره شما با کاسه ای خوراک وتکه ای از نان می نشیند
و بر بند تاب،با کودکانتان تاب می خورد و در دکان شما کفه های ترازوهایتان را میزان می کند
ودر کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند…
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود که به شیطان پناه می برید؟
[مگر از زندگی چه می خواهید ] که در عشق یافت نمی شود، که به نفرت پناه می برید؟
[مگر از زندگی چه می خواهید ] که در سلامت یافت نمی شود، که به خلاف پناه می برید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!
قلبهایتان را از حقارت تهی کنید وبا عظمت عشق پر کنید
زیرا عشق چون عقاب است بالا می پرد و دور …بی اعتنا به حقیران در روح ،
کینه چون لاشخور و کرکس است کوتاه می پرد، سنگین ، جز مردار به هیچ چیز نمی اندیشد
چقدر این کامنت شما عمیق بود .. چقدر نکته داشت و چقدر پرمحتوا و زیبا اندیشی در آن نهفته بود هر چقدر بگم کم گفتم امروز داشتم کامنت زیباتون رو در آن قسمت جدیدی که استاد برای رسیدن به اهداف و مسیر رسیدن رو فراموش
نکنیم کامنت شما رو میخوندم که آدرس این کامنت تون که قسمت ۵۲
گفتگو با دوستان فقط روی خدا حساب کنید رو میخوندم و بعد هدایت شدم اینجا .. واقعا مگر در خدایی خداوند چه چیزی رو نیافتیم
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود که به شیطان پناه می برید؟
چقدر این گفته های ملاصدرا زیبا بود و همچنین آن آیه های قرآنی که برای اعتماد بخداوند رو اینجا نوشتید
واقعا ممنون و سپاسگذارم که با خواندن کامنت زیبا و پر محتواتون به درک و آگاهی بیشتری هدایت شدم ممنون و سپاسگذارم و بهترینع بهترین ها و زیباترین آگاهی ها رو در جهت رشد و پیشرفت های مادی و معنوی را برای شما دوست عزیز و برای همه مون آرزومندم
میلاد جان الان که این کامنت تو رو خوندم چشم هام پر از اشک شده و نمیتونم ببینم چی دارم مینویسم و اصلا دوست ندارم دقت کنم که دارم درشت تایپ میکنم یا نه
فقط میخوام حسم رو به این مکان مقدس به این سایت مقدس منتقل کنم
بچه ها دوستان استاد عزیزم
کامنت هایی که بچه ها مینویسن فوق العادس به خدا
خدایا من نمیدونم کی و کجا ازت خواستم ولی خیلی ممنونم گه منو با استاد و این سایت و بچه ها آشنا کردی
خدایا شکرت برای اینکه هستی و همه ما رو هدایت میکنی
خدااااایا چه روزهایی داشتم که هیچگونه نمیشد رد بشم ولی تو هدایت کردی و ردم کردی
بچه ها به خدا حسی دارم که کلمه ها واقعا ناقص و عقیم اند برای انتقال این حس به شما
فوق العاده این حس
این حس اعتماد به خدا
این حس گرمایی که من دارم حس میکنم که خدا داره بهم ایده میده
تو قدم دوم استاد وقتی راجع به دریم بوردشون صحبت کردند بعدش گفتن که من به همه اون چیزهایی که تو دریم بورد داشتم رسیدم الان حتی بیشتر
و گفتن که ولی با قاطعیت میگم که دلیل حال خوب و حس خوشبختی من رسیدن به این ها نیست بلکه من تو بندرعباس و وقتی این دریم بورد رو هر روز مرور میکردم و هیچی نداشتم حالم به اندازه الان که همه اونها رو دارم بود
این حرف رو اونجا هم نکردم
و با خودم گفتم زندگی بدون RV و با RV قطعا فرق میکنه ولی الان به حرف استاد رسیدم دوستان اصل و اساس همین حس های خوبه
همین که کامنت ها و بخونی و اشک بریزیه
دستاورد همین حس اعتماد
دستاورد همینه که صدای قلبت جوری بلند بشه و آرومت کنه که صدای ذهنت هیچی نمیگه
خدایا شکرت خدایا شکرت
خدایا نمیتونم با نوشتن باهات صحبت کنم ولی از توان من خارجه شبانه روز ازت تشکر کنم
من خیلی از کامنتای دوستان و خوندم داخل سایت الان چند ماهی هست که با این سایت آشنا شدم ، اما حس وحال کامنت شما خیلی فرق میکرد خیلی تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن چقدر حس خوب چقدر خوب واقعا
چقدر دلم میخواد این احساس و تجربه کنم اما هنوز زمان لازمه واسم ،
خدایا شکرت برای این حس قشنگ درون شما تحسین میکنم تمام موفقیت و پیشرفت شمارو ،
این سایت یجوریه انگار که از این دنیای مادی فاصله داره .
چقدر کامنتون زیبا بود و پر از آگاهی واقعا لذت بردم
این فایل نشانه ی روزانه من بود
از دیشب چندبار گوش کردم و لذت بردم و هر بار تلاشم این بود که درکش کنم و جوابی برای سوالم پیدا فایل در مورد اعتماد به خداوند صحبت شد …
توی فایل استاد گفتن برای دریافت الهامات ما باید آماده باشیم و اصل ما هستیم و….
جریان اینه که من
برای موضوعی باید تصمیم بگیرم که جابه جایی محل سکونتم هست …
از دیروز به ذهنم افتاده ..
منتها نمتونم تشخیص بدم این الهام از قلب من هست یا از ذهنم …
هم برای موندن ترسهایی دارم در وجودم و هم برای رفتن …
اینو گفتم چون سعی کردم به وسیله این سوال که از چی میترسم به وضوح برسم …چون در هر صورت ترسهایی هست چه برای رفتن و چه برای موندن نمیتونم تشخیص بدم …
از خدا خاستم واضحتر و قویتر هدایتم کنه …
حساس شدم به اینکه چجوری صدای قلبمو بشنوم ؟؟
با شنیدن فایل پیش خودم میگم نکنه من هنوز آماده نیستم و هزار تا سوال دیگه…
من آدم مرددی بودم همیشه …ولی الان از وقتی با استاد و آگاهی های سایت آشنا شدم خیلی عوض شدم آرامشم و حتی در جنبه های دیگه ی زندگیم رشد خوبی داشتم و در مسیر تکامل خودم هستم ..
چیزی که هست خیلی دلم میخاد برام مشخص بشه چه تصمیمی بگیرم خیلی وقته دلم میخاد یه اقدام عملی داشته باشم تا خودمو محک بزنم و بتونم ایمانم رو نشون بدم به خودم
الان فقط میخام برام مشخص بشه که باید برم یا بمونم تا بدون درنگ انجامش بدم چه رفتن و چه موندن …
لطفا راهنمایی کنید منو چجوری بفهمم الهام قبلی بوده یا ن …
تحسینتون میکنم خیلی عالی هدایت هاتون رو دریافت کردید و عمل کردید وخیلی عالی منتقل کردین آگاهی ها ی مسیرتون رو…
سلام به شما دوست عزیزم، امیدوارم که حال دلتون عالی باشه👌👌😍
.
اولش جا داره خدارو شکر کنم بخاطره اینکه دوباره منو هدایت کرد به این فایل و کامنت خودم که بعد از ۶ ماه نوشتمش و دقیقا در بهترین زمان و مکان ممکن از طریق کامنت خودم با من حرف زد و دوباره ایمان و توکل و اعتماد رو در من بیشتر کرد که بتونم بیشتر روی هدایتش حساب کنم،
خدایا شکرتتت که از طرف بی نهایتت دستت دوباره منو هدایت کردی🙏😍🌹
.
اما،
✍️
در مورد هدایت و توکل کردن به خداوند؟؟
حرف خدا و یا همون الهامات خدا، جنسش از آرامش و یقینه
دقیقا مصداق این آیه از قرآن:
أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
دل ها فقط به یاد خدا آرام می گیرد.
.
یعنی حرفش؛
بوی آرامش میده😍
بوی لطافت میده😍
بوی باز شدن قلب رو میده😍
بوی رهایی میده😍
بوی دلت قرص و محکم بودن رو میده😍
بوی نه ترس و نه غم داشتن رو میده 😍
بوی با خدا باش و پادشاهی کن رو میده😍
و….
خدا هیچ وقت با عجله حرف نمیزنه که؛
بدو همین الان دیر شد ❌
بدو تمام شد❌
بدو اگه انجام ندی تمام میشه❌
بدو همه رفتن تو جا موندی❌
بدو دیگه فراوانی نیس❌
بدو وضعیت داره خراب میشه❌
و….
اینا همش حرفای شیطان ذهنه😈😈
.
اما خداوند❤
همش میگه آرام باش، آرام باش، آرام باش!
دستت رو بده به من،
اینقد هم سوال نکن که؛
پس کی؟
پس چه وقت؟
پس کجا؟
.
میگه تو لذت ببر❤
میگه تو شاد باش❤
میگه تو لحظه باش❤
میگه حال دلت رو خوب کن❤
میگه از همین جایی که هستی لذت ببر❤
.
به هر چی که میخوای میرسی👌👌
.
غروبی با خانواده رفته بودیم پارک ، بعد داشتم با خدا از درون صحبت میکردم و میگفتم خدایا من اینو میخوام
من فلان چیز رو میخوام، اینکارو کن، مشتری برام بیار، این قرارداد رو برام انجام بده،
خونه میخوام، ماشین میخوام و….
.
فکر میکنی چی گفتش؟؟
.
فقط گفت به این بچه ها نگاه کن که چقد دارن لذت میبرن و علی بی غم هستن و به تمام خواسته هاشون بدون هیچ دغدغه ای از بی نهایت طریق میرسن ،
آیا میتونی مثل اینا لذت ببری و عشق کنی و تو لحظه باشی رها باشی و نگران چیزی نباشی؟!
منو داری، گفتم باشه چشم🙈
بعد اصلا یه آرامشی منو فرا گرفت که خود به خود دلم خواست کوچیک بشم برم تاب بازی کنم و سُرسُره سوار بشم 😅😍🙈
.
میدونی جنس هدایت و الهام از روی عشقه👌
از روی شاد زیستنه👌
از روی رهاییه👌
و میگه بهت و پا فشاری نمیکنه که یالا همین الان ، بلکه میگه و آرامش بهت میده همین👌👌
.
اگه میبینی چیزی بهت گفته میشه که یالا همین الان انجام بده بدون اون از طرف نجوای شیطانه 😈
اما
خدا میگه و شایدم خیلی غیر منطقی باشه که آخه چرا باید اینکارو انجام بدی
ولی
بیشتر هدایت هاش و الهاماتش واقعا غیر منطقی برای نجوای شیطان و ذهن،
میدونی چرا؟؟
چون،
ذهن و شیطان، محدود هستن و تجربه و منطقی فکر میکنن ولی جنس الهامات بیشترش غیر منطقیه،
.
منطقی نیس مادر موسی، فرزندش رو بندازه توی آب🤞
منطقی نیس موسی به سمت رود نیل بره🤞
منطقی نیس موسی عصا رو بندازه🤞
منطقی نیس ابراهیم بره توی آتیش🤞
منطقی نیس نوح بالای کوه کشتی بسازه🤞
منطقی نیس ایلان ماسک در زمانی که همه دارن ماشین بنزینی میسازن اون بره برقی بسازه🤞
منطقی نیس عباس منش زمانی که سمینار برگزار میکنه و بازار رو در دستانش داره بره توی فضای آنلاین🤞
و….
آره هیچکدوم ازینا منطقی نیس🤞🤞🤞🤞🤞
.
اینا جنسش هدایته💎
اینا جنسش توکله💎
اینا جنسش ایمانه💎
اینا جنسش یقینه💎
اینا جنسش اعتماده💎
اینا جنسش 👇👇👇
أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
دل ها فقط به یاد خدا آرام می گیرده.
.
.
.
امیدوارم تونسته باشم از طرف خداوند با کلماتی که بر قلبم جاری کرد و به نوشتن در اومد، راهنمایی کرده باشم
و اعتبارش همش مال اﷲ مهربانم هستش 😍😍😍
.
و در آخر باید بگم که:
ایمان همه چیزه! 👌🤞
اگه ذره ای ایمان داشته باشیم کوه و کهکشان و همه و همه رو جابجا میکنیم
ولی اون ایمان توحیدی رو باید بسازیم
با قدم های آرام و پیوسته، نه با عجله 🤞
.
مهم ترین رُکن ایمان هم، به یاد آوردن قدرتی که خداوند به ما داده که ما خالق بی چون و چرای زندگیمون هستیم در تمام جنبه ها، تمام!
.
.
.
خدایا ازت سپاسگزارم🙏 که مثل همیشه هدایتگر من هستی در تمام مسیر زندگیم و با من حرف میزنی😍❤.
.
.
.
خدایا تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم و ما را به راه راست و مستقیم و پاکی و صداقت هدایت فرما! ❤😍
کامنت شما رو مطالعه کردم و لذت بردم بابت آگاهی هایی که دریافت کردم ….
باید بگم من برای اون تصمیم گیری دقیقا به گفته ی شما سعی کردم توکل کنم و آرامش داشته باشم و به خودم گفتم هر چی خیر و صلاح باشه همون اتفاق میفته….
بعد این مدت ما هنوز اقدامی برای جابه جایی نداشتیم ولی بعد اینکه من موضوع رو رها کردم و از خدا خاستم نشانه های واضح تری برام بفرسته …
از همون جایی که قرار بود بریم و تردید داشتیم یه پیشنهاد شغلی به همسرم شده البته هنوز فرم درخواست همسرم تایید نشده ولی من همچنان توکل کردم به خدا و باور دارم هر اتفاقی بیفته به نفع ما خواهد بود …
خدا رو هزاران بار سپاس میگم که منو به سایت و جمع این خانواده بزرگ هدایت کرد💓💓💓💓
و از شما برادر بزرگوارم ممنونم که بهم لطف داشتید و منو راهنمایی کردید 🌻🌻🌻
سلام به شما در این جمع خانوادگی که اساس و پایه اش ، توحید هست .
چقدر خوشحال میشم و انرژی بیشتری میگیرم وقتی عزیزی مثل شما میاد و از تجربیاتش و پا گذاشتن تو دل ترسهاش میگه ، از اونجایی میگه که بهش گفته شده و اونم بی چون و چرا قبول کرده و رفته و دیده که ؛ وای پشت قلعه و حصاری که ترس براش ساخته بود چه سرزمین بکر و زیباییه .
براتون بهترینهایی که برای شماست و لایقش هستین آرزو میکنم .
سلامت، شاد و پرتوان باشید در این مسیر رو به جلو میلاد عزیز 🤲
به نام خدای مهربانم خدایی که عاشقش هستم و تنها او را میپرستم و تنها از او یاری میجویم
الهی تو را هزاران هزار مرتبه شکر میکنم سپاسگزارتم
سلام به استاد عزیزم و مریم مهربانم ان شالله که هر جا هستین سالم تر و ثروتمند تر از همیشه باشین که چراغ راه هزاران دانشجو شدین برای ساختن یه زندگی عالی و راحت تر رسیدن به خواسته و شناختن خداوند و قوانین جهانش
ممنونم سپاسگزارم
زمانی میتوانیم به خداوند اعتماد کنیم که ته دلمون ترس و استرس و نگرانی از نشدنها و نرسیدن ها نباشه
زمانی میتوانیم به خداوند اعتماد کنیم که توانایی کنترل کردن نجواهای ذهنمون رو داشته باشیم
آرامش رو به خودمون هدیه بدهیم با کنترل کردن ورودیهای ذهنمون
وقتی نجواها رو متوقف کنیم ندای الله رو بلند تر میشنویم و الهامات رو میفهمیم و قدم برمیداریم
وقتی ذهن و روحمون باهم یکی بشه در مدار دریافت الهامات قرار میگیریم
در آرامش ست که با فرکانس خداوند یکی میشویم و آرامش هم از کنترل ذهن و داشتن احساسه خوب بوجود میآید و باید این عمل مداوم باشد و هم جهت با جریان خداوند قرار بگیریم
استاد عزیزم ممنونم از شما بابته این فایل زیباتون
که کلی برای من نکته ها و نشانه های زیادی داشت و از خداوند ممنونم که منو هدایت کرد
باید یاد بگیریم در هر شرایطی بهش اعتماد کنیم و دستمون رو به دستش بدیم تا کارها برامون راحت و هموارتر انجام بشود چون خدایی بزرگ و قدرتمند داریم
خدایا شکرت سپاسگزارتم برای سلامتی خودم و همسرم و فرزندانم
خدایا شکرت برای رزق و روزی فراوانم
خدایا شکرت برای تمام داشته هایم
خدایا شکرت که اسما دختر قشنگم رفت به خونه قشنگش و امروز روز اول زندگیش بود و تو را سپاسگزارم برای تمام کارهایی که برامون انجام دادی و معجزه ها رو به چشمم دیدم من عاشقانه میپرستمت
خدایا شکرت سپاسگزارتم سپاسگزارتم سپاسگزارتم
خدایا کمکم کن تا بتوانم آرامش زیادی رو به خودم هدیه بدهم
در پناه خداوند مهربانم باشین سالم و ثروتمند باشین
به نام خدای مهربان
سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز
سلام خدمت دوستان بینظیرم
خدایا شکرت که امروز هدایت شدم به گوش دادن این فایل بینظیر
من اصلا این رو نمیدونم این لایو توی اینستاگرام بوده یا تو یوتیوب یا کلاب هوس
اولین بارمه که در سایت دیدم و گوش کردم ولی در راستای کامنتیه که دیروز احساسم گفت و من نوشتم
خدایا شکرت
In god we trust
ما به خدا اعتماد داریم
یکی از عوامل پیشرفت امریکا همینه
چرا چون پشت دلار امریکا این جمله نوشته شده
افرادی که در امریکا زندگی میکنن این جمله ی اعتماد به خدا ملکه ی ذهنشون شده چرا؟
چون پول در هر خونه ای بوده و هست و بخاطر همین از بچه ی نوزاد بگیر تا پیر صدساله هر روز این جمله رو میبینن و یاد آوری میشه براشون
چه موقع خرید خوراکی
چه موقع خرید لباس
چه موقع خرید وسایل نقلیه
همه و همه رو با این اعتماد خربد میکنن
بخاطر همین همه چیزش بینظیره
بخاطر همین اعتماده که شرکت امزون اینقدر گسترده شده
بخاطر همین اعتماده که ایلان ماسک یه ماشینی میسازه که فقط با یه باطری کار کنه چیزی که تا الان هیچ کسی حتی به ذهنش خطور هم نکرده
اصلا منی که الان داریم اینجا کامنت مینویسم شامل یک اعتمادی بوده که آره میشه جور دیگه ای زندگی کرد و این اعتماد منو هدایت کرد به سمت بهترین استاد دنیا
زندگی الان استاد عباسمنش پایه گذاریش از همین اعتماد شروع شده همون روزی که میخواسته قران رو پرت کنه تو دریا ولی قلبش گفته اول بخونش بعد اگر نتیجه ای نگرفتی بندازش بره
زندگی استاد عباسمنش پایه گذاریش از اعتماده وقتی که اون کامیون نفتی منفجر میشه در صورتی که استاد اون روز نبوده و میخواسته استعفا بده ولی اون اعتماد به خدایی بوده که میخواسته دنیاش رو تغییر بده استاد اون روز اونجا نبوده چون خداوند ماموریتی عظیم بهش هدیه داده بود
ماموریتی که حاصلش محصولات توحیدی که در این سایت هست و این سفر توحیدی که استاد رفتن به غار حراشونه اگر استاد به این نیرو اعتماد نداشت امروز این سایت و این آگاهی ها و این همه آدم در این مسیر نبود
اعتماد یعنی همین که دریچه ی قلبت رو باز نگه داری
چطوری؟
با توجه به افکار مثبت
با توجه به زیبایی ها
با توجه به عظمت خداوند
با توجه به نیروی یکتا
با توجه به اینکه ما خودمون هر اتفاقی رو برای خودمون رقم میزنیم
با توجه به اینکه هر روز بهتر از دیروز عمل کنیم
چیزی که استاد در تمام فایلها بهمون یاد میده
اگر مثالی میزنه از خیر و خوبیه
اگر مثالی میزنه از زیباییه
اگر مثالی میزنه از زندگی خودشه
اگر مثالی میزنه با توجه به قانونه
اعتماد استاد زمانی که پسرشون فوت کرد خیلی برام قابل تحسینه
چون میدونسته که ما صاحب هیچی نیستیم در این دنیا
چون میدونست مالک و صاحب اختیار این جهان خداونده
چون میدونه که هیچ کسی تا ابد در این دنیا نمیمونه
این ایمان قلبی میخواد که بتونیم درکش کنیم
یعنی وقتی درک کنیم ماهم روزی قراره برگردیم دیگه غصه نمیخوریم
من چند ماه پیش یکی از دوستام فوت کرد خیلی ناراحت شدم ولی نیم ساعت این غم طول نکشید چرا چون به خودم گفتم ببین استاد پسرش رو از دست داده بود چقدر زیبا ذهنش رو کنترل کرد گفتم ببین اگر محزون باشی یعنی غم بیشتری میخوای و وارد فرکانس حزن میشی اینطوری ذهنم رو کنترل کردم اصلا معجزه آسا حالم تغییر کرد
از نظر ذهن منطقی این که دفتر برداری بری توی پارکا از پیرمردای پارک در مورد تجربیات زندگیش بپرسی خنده داره
ولی این خیلی حرفه که گوش بدی به الهامت و بری و گوش بدی که به سمت افرادی هدایت بشی که درسهای فوقالعاده ای از زبان خداوند بگیری از طریق یکی از دستان خداوند مثل همون آقای عشقیار که استاد برخورد داشته باهاشون
استاد جان چقدر زیبا در مورد قلب و فواد توضیح دادید
چقدر قشنگ در مورد حضرت محمد توضیح دادی که چهل روز بهشون الهام نشد الان دقیقا همین جوریه بعضی وقتا یه چیزی بهمون گفته میشه اگر همون لحظه انجامش ندیدم یادمون میره این اتفاق برای من خیلی پیش اومده که قلبم یه کاریه و میگه راه حلش رو هم میگه ولی چون اون لحظه انجامش ندادم ۳۰ ثانیه بعد یادم میره هر چی زور میزنم که بیاد بیارم نمیتونم با این شنیدن این فایل متوجه شدم اون ایده هایی که میاد الهامیه و باید همون لحظه انجامش بدم موکولش نکنم برای بعد
خدایا شکرت
چقدر خوشحالم که در این مسیر توحیدی زیبا هستم
استاد جان صبح قران رو باز کردم میخواستم سوره ی ناس و توحید و کهف رو بخونم ولی هدایت شدم به سوره علق اون موقع نفهمیدم که چرا ولی بعد از گوش دادن این فایل و آیه ای که از این سوره آوردید متوجه شدم که چرا صبح هدایت شده بودم
اقرا باسم ربک الذی خلق
احساس میکنم روحم لطیف تر شده
به نام خدای مهربان
سپاس خداوندی را که فرمانروای جهانیان است
بخشنده و مهربان است
مالک روز جزاست
تنها تورا میپرستیم و تنها از تو یاری میخواهیم
مارا به را راست و مستقیم هدایت فرما
راه کسانی که به آنها نعمت داده ای نه راه کسانی که بر آنها غضب کرده ای و نه راه گمراهان
خدایا شکرت که هدایتگرم تو هستی
بهترینها رو براتون آرزو میکنم
ان شاءالله که همیشه در احساس آرامش قلبی غرق باشید
دوســــتتون دارم بینهایت
♥♥♥♥♥♥
سلام به دوست آگاه و بینظیرم در مسیر توحید.. عزیز دلم چقدر کامنتت نورانی بود چقدر آگاهی و چقدر زیبا و بامحتوا .. واقعا شگفت زده شدم از این حضور ذهنت هر کاری کردم که فقط بهت امتیاز بدم دیدم نمیشه فقط به همین امتیاز دادن بسنده کنم
گفتم حتما برات باید بنویسم..
عاشقتم که اینقدر قشنگ و بطور زره بینانه و تمرکزی به همه ی نکات زیبا اشاره کردی.. واقعا جای تحسین داشت که ازت تشکر و قدردانی کنم از اینکه با خواندن کامنت زیبا د پر محتوایت به سطح بالاتری از این آگاهی ها هدایت شدم … واقعا بروبچه های این سایت نابغه اند کامنت هر کدام رو که میخونم حیرت زده میشم انگار قفل میکنم
خدارو شکر که دوستانی مثل شماها رو دارم که پر از عشق و آگاهی های ناب و خالص هستید
بهترینع بهترین ها رو برای تو دوست عزیزم که در مسیر توحید هستی و همچنین برای همه مون آرزومندم
ممنون و سپاس
🙏🙏🙏🙄🙄🙋♀️🥀🥀🥀
سلام به استاد عزیزم و همه دوستان نازنین؛
عجب آگاهی های خالص و نابی بود؛
واقعا استاد جان سپاسگذارم بابت اینهمه آگاهی و روشنی؛
من همون اول ذخیره اش کردم و بارها و بارها گوش کردم
واقعا که آگاهی و رشد انتهایی نداره
انگار بار اوله این حرف ها رو میشنوم
کاملا درسته من هر چی رو که بخوام ( با توجه ام نه فقط با گفتارم) خدا منو به سمتش هدایت میکنه حالا به هر سمتی که میخواد باشه به صلاح من یا برعکس
چند سال قبل فردی اومد خواستگاریم و همون اول چون احساساتم درگیر نشده بود نشستم منطقی فکر کردم و به خاطر تفاوت دیدگاه ها بهش جواب رد دادم اما بعد قضیه به سمتی رفت که کمی از نظر احساسی موارد مثبت ازش دیدم و از اونطرف اجازه دادم که نجواهای شیطان تو سرم زیاد بچرخه مثل اینکه دیگه ازدواج کردنت دیر شده دیگه فرصتی نیست و… ( همه اش احساس کمبود و بی لیاقتی) اونموقع هنوز با قوانین الهی آشنا نبودم
خلاصه به جایی رسید که به خدا گفتم این بنده خدا هرچی که هست! رو من میخوام
و درلحظه آرامشی در قلبم احساس کردم
دیگه تصمیم خودم رو گرفتم و از بلاتکلیفی دراومده بودم
از اون لحظه به بعد همه شرایط به راحتی برام مهیا میشد و قضیه داشت سر میگرفت
اما همیشه نشانه هایی میومد که اینکار رو نکنم تضادها
اختلاف نظرها و بحث کردن ها و …
تا جایی این تضادها اینقدر منو اذیت کرد که به خودم اومدم دیدم اصلا این تصمیم به صلاح من نیست
اینهمه خدا از در و دیوار داره برام نشونه میفرسته که اینکار رو نکنم
من چرا گوش نمیدم؟
چرا میترسم؟
و خدا در بهترین زمان ممکن این رابطه رو قطع کرد به صورت یکدفعه ای؛ بدون اذیت شدن یا وابستگی عاطفی!
و بعدش فهمیدم که چقدر خوب شد که بهم خورد!
آره واقعا به هر سمتی که من بخوام خدا به همون سمت هدایتم میکنه حتی اگر خواسته ام به ضررم باشه
و در مقابل هم موردهای بوده که فقط از خدا خواستم و خدا به طرز جادویی کل کار رو خودش برام انجام داده
مثلا من تهران زندگی میکردم و میخواستم که بیام مشهد- هم کار و زندگی؛ دقیقا یادمه میگفتم میخوام مشهد زندگی کنم؛ راحت به شهرستان خودم رفت آمد کنم و حقوق خوبی هم داشته باشم!
اون موقع هم با قوانین آشنایی نداشتم اما قلبم هدایتم میکرد و من گوش میکردم
به ذهنم رسید همزمان که تهران هستم روزمه کاریم رو برای شرکتهای مشهد بفرستم و اینکار رو هم کردم و حتی یکبار هم حضوری برای پیگیری اینکارها اومدم مشهد؛ اما خوب موارد کاری که بهم پیشنهاد میشد مورد دلخواه من نبود
رها کردم و دیگه بهش حتی فکر هم نمیکردم
اتفاقا از اونطرف شرایط زندگی و کاریم در تهران ازهمیشه بهتر شده بود و من راضی و خوشحال بودم و واقعا داشتم از زندگیم لذت میبردم
حدود سه ماهی گذشت
تا اینکه واقعا واقعا به طرز جادویی مهاجرت من از تهران به مشهد در راحترین شکل ممکن اتفاق افتاد
یکروز مثل همیشه تو محل کارم بودم که برادرم بهم زنگ زد و بهم گفت قبلا گفتی میخوای مشهد زندگی کنی الان یه شرکت دولتی تازه تاسیس شده و داره نیرو میگیره و اتفاقا من عضو هیات مدیره اون شرکتم اگر میخوای معرفی ات کنم!!@@
یعنی به همین راحتی رقم خورد و من دقیقا در عرض فقط یک هفته ساکن مشهد شدم
و نکته جالبش اینه که من فقط و فقط با همین برادرم در مورد علاقه ام به زندگی در مشهد صحبت کرده بودم@@@@
این یه مدرک محکم برای خاموش کردن صدای ذهنمه و البته موارد دیگه
همیشه هر وقت چگونگی یه خواسته به ذهنم میاد به خودم یادآوری میکنم که چگونگی کار من نیست فقط کار خداست
من حتی یک درصد هم فکر نمیکردم که اینطور بشه
اینقدر راحت برام رقم بخوره اونهم با شرایط خیلی بهتر از اونچه تو تصورم بود
الان هم از خدا میخوام که تو دل طبیعت زیبا و سرسبز و پرآب زندگی کنم که آفتاب خوبی هم داشته باشه
با مرغ و خروس و اردک و …
جنگل نزدیکم باشه و آب و هوای معتدل داشته باشه
با امکانات رفاهی خوب
با درآمد خوب
کار راحت و آسان و از همه مهتر لذتبخش
من الان هیچ ایده ای ندارم که چطور میتونه اتفاق بیوفته هرچند ذهنم میگه تو شرایط الان نمیشه حداقل تا چند سال دیگه به این دلیل و به این دلیل!
اما خاموشش میکنم و میگم من هیچی نمیدونم
من بلد نیستم من زورم نمیرسه
اما خدا که زورش میرسه خدا که بلده قدرت خدا که هیچ محدودیتی نداره
قدرت رب من فراتر از هر قانون و هر شرایطی هست
خدا راههایی رو میدونه عقل هیچکس بهش نمیرسه
همونطور که مهاجرت قبلی منو به زیباترین شکل ممکن برام انجام داد اینو هم برام انجام میده
خدایا من نگران نیستم چون قوانین تو که تغییر نمیکنه
به قول استاد اگر یکبار شده دوباره هم میشه اتفاقا ایندفعه زیباتر و بهتر هم میشه فقط کافیه از همون فرمول دفعه قبل استفاده کنم همین!
آره واقعا خدا به هر سمتی که بخواهیم هدایتمون میکنه
واقعا این نهایت عدالته!
واقعا این حد از عدالت خیلی زیباست و چقدر خیال آدم رو راحت میکنه!
حالا که هر چی من انتخاب کنم همونه پس من میخوام خودت رو انتخاب کنم
چون خدایا تو که باشی همه نعمت ها و ثروت ها و خوشی ها و … با هم هست و اگر تو نباشی هیچکدوم از اینها معنایی نداره
از خدا غیر از خدا خواستن
ظن افزونست و کلی کاستن
در پناه خدا
سلام و درود..
کامنت تون رو دوست داشتم و برات آرزو میکنم بیشتر و بیشتر با خدا یکی بشی
چقدر حس خوب گرفتم وقتی گفتی به راحتی کار مهاجرت به مشهد برات اتفاق افتاده و …..
واقعا هرجا گفتیم خدایا من بلد نیستم من زورم نمیرسه با روی گشاده و لبخند به سمت تون اومد و بهتر از اونی که میخواستیم برامون رقم زد
چقدر وقتی با خدا شدیم رنگ به نقاشی زندگی مون افتاد و برق خوشبختی از چشمامون معلوم شد.
خدا را شکر
سلام و درود..
کامنت تون رو دوست داشتم و برات آرزو میکنم بیشتر و بیشتر با خدا یکی بشی
چقدر حس خوب گرفتم وقتی گفتی به راحتی کار مهاجرت به مشهد برات اتفاق افتاده و …..
واقعا هرجا گفتیم خدایا من بلد نیستم من زورم نمیرسه با روی گشاده و لبخند به سمت تون اومد و بهتر از اونی که میخواستیم برامون رقم زد
چقدر وقتی با خدا شدیم رنگ به نقاشی زندگی مون افتاد و برق خوشبختی از چشمامون معلوم شد.
خدا را شکر
سلام و درود..
کامنت تون رو دوست داشتم و برات آرزو میکنم بیشتر و بیشتر با خدا یکی بشی
چقدر حس خوب گرفتم وقتی گفتی به راحتی کار مهاجرت به مشهد برات اتفاق افتاده و …..
واقعا هرجا گفتیم خدایا من بلد نیستم من زورم نمیرسه با روی گشاده و لبخند به سمت تون اومد و بهتر از اونی که میخواستیم برامون رقم زد
چقدر وقتی با خدا شدیم رنگ به نقاشی زندگی مون افتاد و برق خوشبختی از چشمامون معلوم شد.
خدا را شکر
سلام و درود..
کامنت تون رو دوست داشتم و برات آرزو میکنم بیشتر و بیشتر با خدا یکی بشی
چقدر حس خوب گرفتم وقتی گفتی به راحتی کار مهاجرت به مشهد برات اتفاق افتاده و …..
واقعا هرجا گفتیم خدایا من بلد نیستم من زورم نمیرسه با روی گشاده و لبخند به سمت تون اومد و بهتر از اونی که میخواستیم برامون رقم زد
چقدر وقتی با خدا شدیم رنگ به نقاشی زندگی مون افتاد و برق خوشبختی از چشمامون معلوم شد.
خدا را شکر
🟡🟠 دو پرتقال و یک قانون نادیده گرفته شده در مسیر فراوانی
اصلا قصد نوشتن نداشتم توی اون دقیقه ها.
اصلا از روتین ِ عباسمنشی دور بودم => نه تمرین خاصی در کار بود، نه مراقبه ای، نه نیت دریافت الهام داشتم.
فقط دوتا پرتقال از یخچال درآوردم. همینقدرساده. بدون انتخاب آگاهانه، کاملا شانسی.
چاقو رو برداشتم و شروع کردم به پوست کندن.
اولی رو که دستم گرفتم، از همون تماس اول میشد تازگی ش رو حس کرد. پوستش سفتتر بود، رنگش زنده تر، انگارهنوز توی اوج خودش ایستاده بود.
چاقو که خورد به پوستش، بوی پرتقال توی فضا پخش شد.
یه بوی تند، تازه، پر از گاز. اون بویی که ناخودآگاه آدم رو بیدار میکنه.
پوستش هم راحت جدا میشد. چاقو بی دردسر جلو میرفت، انگار مسیر از قبل باز شده بود.
رسیدم به پرتقال دوم.
ظاهرش نرم تر بود. یه کم پلاسیده، و مشخص بود به تازگیه اولی نیس.
وقتی لمسش میکردی حس میکردی انگار زودتر تسلیم میشه. امـــــا همین که چاقو رو بردم سمتش، دیدم داستان فرق داره.
حتما همه تون تجربه ش کردین => پوستش سخت جدا میشد.
میچسبید. پاره میشد. چاقو گیر میکرد.
نه بوی خاصی داشت، نه گاز.
امــــــــــا وقتی یه قاچ کوچیکش رو چشیدم، فهمیدم عجب شیرینی ای داره. شیرینی ای که پرتقال اول نداشت.
مکث کردم… رفتم داخل پرتقال ها .
چاقو دستم بود، دوتا پرتقال تقریبا پوست کنده جلو روم، و یه حس درونی که گفت:
«اینجا فقط بحث پرتقال نیس.» برو توی عمق .
□ □ بهم الهام شد :
■ مسیرهای فوری | مسیرهای موندگار
اون پرتقال اول، خیلی شبیه بعضی انتخابهای زندگی مونه.
° سریع اثر میکنه.
° سریع دیده میشه.
° سریع حس خوب میده.
° نتیجه فوری داره.
اما اون دومی…
• نتیجه ش فوری نیس.
• ظاهرش شاید گول زننده ست .
• اما برای رسیدن به مغزش باید صبر کنی، باید زحمت بکشی، باید حوصله داشته باشی.
ناخودآگاه یاد این آیه افتادم:
“مَنْ کَانَ یُرِیدُ الْعَاجِلَهَ عَجَّلْنَا لَهُ فِیهَا مَا نَشَاءُ لِمَنْ نُرِیدُ” / هرکس دنبال عجله ست، نتیجه عجله هم میگیره. [[ این آیه قبلنا همیشه بخاطر این برام جالب بود چون نشاء و نرید رو یکجا میدیدم]]
میگه : نه اینکه خدا نده. میده. حتی سریع هم میده.
امــــــــــا سوال دیگه اینه:
🟣 اون نتیجه، ظرفیت روحی تو رو بالا میبره یا خالی تر میکنه؟
آخه منم مدتهاست نمیگم خدایا فلان خواسته رو بده؛ میگم : خداجون چطوری ظرف وجودم رو بزرگتر کنم که در مدار خواسته قرار بگیرم و بهش برخورد طبیعی بکنم . ساده|آسون
■ قانونی که شاید خیلیها توی مسیرفراوانی نمیبینن
تو مسیر آگاهی وفراوانی، خیلی ها دنبال نتیجه فوری هستن.
○ پول زود. نشانه زود.
○ جواب زود. معجزه همین الان.
⭕️ ولی یه قانون ظریف این وسط هست که اگه دیده نشه، کل مسیر رو بهم میریزه:
● نتیجه فوری، همیشه نشونه همجهتی نیس.
● بعضی نتایج، فقط واکنش ذهنن، نه پاسخ الهی.
اون پرتقال اول، گاز داشت، بو داشت، هیجان داشت. اما شیرینی عمیق نداشت.
خیلی از خواسته هایی که با فشار ذهنی، عجله وناآرامی بدست میان، عینا همینن.
○ هیجان دارن، ولی عمق ندارن.
○ میان، ولی نمیمونن.
■ خـــــدا به هر دو گروه میده، اما کیفیت فرق میکنه
قرآن خیلی شفاف میگه:
“کُلًّا نُمِدُّ هَٰؤُلَاءِ وَهَٰؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّکَ” / خدا هـــــم به دنیاطلب میده، هـــــم به آخرت خواه.
پس مساله «گرفتن یا نگرفتن» نیس =>/> مساله «چجوری گرفتن» و «در چه مداری گرفتن» هست.
1️⃣ یکی میگیره با اضطراب. یکی میگیره با آرامش.
2️⃣ یکی میگیره ولی همزمان خالی میشه. یکی میگیره و همزمان ظرفیتش بزرگتر میشه.
■ الهام خانم از ذهن نمیاد، از قلب ِ آرام میاد
اونروز فهمیدم اگه عجله داشتم، اگه حواسم نبود، اصلا متوجه این تفاوت نمیشدم.
الهام همیشه در دسترسه، ولی فقط وقتی که آرومی.
همون چیزی که استاد بارها روش تاکید میکنن :
● قلب، دریافت کننده ی ِ الهامات خداوند میشه… وقتی آرامش داره.
○ نه وقتی ذهنت دنبال نتیجه فوریه.
○ نه وقتی مدام داری چک میکنی «چی شد؟ چرا نشد؟ کی میشه؟»
● الهام مال دل آرومه، نه ذهن عجول.
[دقت کردین همه اینها از عمیق ترین لایه های ِ باور فراوانی میاد؟ =>> اینو مجدد باز بهم گوشزد کردن وقتی توی پرتقالا بودم]
■ شهود برای وقتای سخت هم هست
اون پرتقال دوم، دقیقا همونجایی سخت بود که انتظارشو نداشتم. ظاهرش میگفت راحتتره، اما عملش چیز دیگه ای بود.
زندگی هم همینه.
بعضی مسیرها اولش نرم بنظر میان، ولی وقتی میخوای وارد عمقشون بشی، میبینی چقدر نیاز به صبر دارن.
اینجاست که شهود فعال میشه. نه وقتی همه چی روی رواله /=> بلکه وقتی مسیر سخته ولـــــی تو آرامشت رو حفظ میکنی.
شهود یعنی = بدونی خدا همیشه و همه جا ودر هر وضعیتی هست، حتی وقتی هنوز نتیجه رو نمیبینی.
■ احساس لیاقت، نقطه اتصال
اون پرتقال دوم، شیرینی داشت چون زمان دیده بود؛ نــــــــــه چون زور زده بود.
🟢 خیلی وقتا نتیجه های بزرگ، از زور و تقلا نمیانن.
از لیاقت درونی میان | از اجازه دادن ب خدا | از اعتماد.
○ احساس لیاقت یعنی بدونی لازم نیس بدوی.
لازم نیس فشار بیاری || لازم نیس بجنگی.
○ خدا خودش بلــــــــــده چجوری بهت بده.
سوال فقط اینه: تو حاضری آروم بمونی؟
■ جمع بندی، ساده و واقعی
□ زندگی پر از انتخابهای کوچیکه.
به کوچیکی دوتا پرتقال.
اما همین انتخابها، مدار آدم رو مشخص میکنن.
□ یکی نتیجه فوری میخواد.
یکی عمق و ریشه میخواد.
□ یکی هیجان میخواد.
یکی موندگاری و دوام .
○○ الهام همیشه هست…
در عطا همیشه بازه.
ولــــــــــی آرامش، شـــــرط دریافت الهام عمیقه.
خلاصه ی خلاصه ش = تمرکز + حال خوب+ رهایی
~~~□~~
🪶محسن ؛ شاگردی از جنس ایمان و عمل؛ در مسیر فراوانی، آرامش و دریافت الهامات الهی
بنام خدایِ مهربانِ مهربان
إِذَا جَاء نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ
وَرَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجاً
فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّاباً
هنگامى که نصرت الهى فرا رسید.
مردم را دیدى که دسته دسته در دین خدا وارد مى شوند.
پس باید سپاسگزارانه پروردگارت را تنزیه کنى و از او آمرزش بخواه که او توبه پذیر است.
سلام محسن جان ،رفیق بهشتی ام
امیدوارم که حالِ دلت عالی ِعالی باشه
خداروشکر حال جسمی وروحی من هم عالیِ عالیه،مگه میشه در این مسیر باشی وهرلحظه ات پرباشه از حضور خداوند وحالِ دلت خوب نباشه
محسن جان دیشب دلنوشته سراسر آگاهی ات رو خواندم ,اول کامنتت که نوشتی قصدی برای نوشتن نداشتی وبعد از آن با یک اتفاق به ظاهر ساده ،دری از آگاهی به روت باز شد ،به خودم گفتم ببین فهیمه که چقدر خدا به احوالات درونی بنده گانش آگاه است
همون بعد ازظهر ،که مشغول گوش دادن به آگاهیهای جلسه اول از قدم اول بودم ،شروع کردم به صحبت کردن با خودم که تمرین کنم همواره ناظر بر افکارم باشم تا به خودشناسی برسم وبه قول استاد علت پشت اون افکار رو بفهمم ،همین جوری آگاهی هایی بود که بر قلبم جاری میشد ،شروع کردم به صحبت کردن با خدا ،گفتم خدایا تو چقدر عاشقمی وچقدر خوبی ،تویی که میدونی چی نیازِ روحمه پس یادم بده نه تنها برای نعمتهایی که دارم سپاسگزاریاشم بلکه برای نعمتهایی که قرار بهم بدی هم سپاسگزارباشم ،یادم بده تا همواره تمرکزم بر روی چیزهایی باشه که دلیل رشدم میشه وشب با خواندن کامنتت،روح تشنه ام سیراب شد انگار تمام حرفهای دلم رو نوشتی ،میدونی محسن من وقتی مشغول انجام دادن کارهای خونه هستم خیلی به قانون تکامل وفراوانی توجه میکنم وقتی میوه ای مثل انار میخورم میگم اینم نشونه فراوانی، وقتی غذا آماده میکنم حواسم هست وقتی با صبر وحوصله وآرام آرام غذا رو آماده میکنم خوشمزه تر از همیشه میشه آنقدر که خودم شگفت زده میشم ،برعکس وقتی از روی عجله وبدوبدو وبرای رفع تکلیف باشه حتی اگر بهترین غذا باشه به میل دلت نیست
اینکه نوشتی خیلی وقتا نتیجه های بزرگ، از زور و تقلا نمیانن.
از لیاقت درونی میان | از اجازه دادن ب خدا | از اعتماد.
○ احساس لیاقت یعنی بدونی لازم نیس بدوی.
لازم نیس فشار بیاری || لازم نیس بجنگی.
○ خدا خودش بلــــــــــده چجوری بهت بده. دقیقا همین جوریه ،تضادی که دی ما 1401 در زندگی ام بوجود آمد تا زمانی که من اون احساس عجله وبدوبدو رو داشتم با اینکه ظاهر همه چی خوب بود ولی باطن اینجوری نبود،همون که نوشتی یکی میگیره ولی همزمان خالی میشه. منم داشتم میگرفتم ولی بخاطر ترسِ،بخاطر چسبیدن به نتیجه واون عجله همزمان هم خالی میشد انگار که ته ظرفِ سوراخ بود،وقتی که متوجه این مسئله شدم رها کردم گفتم اگر بتونم همین مسیر رو با آرامش واحساس خوب ادامه بدم بُرد کردم واز اون روز به بعد تلاش کردم با وجود شرایط به ظاهر سخت به خداوند اعتماد کنم وبا توجه به نعمتهایی که دارم احساسم رو خوب نگه دارم ودقیقا به محض اینکه من نتیجه رو رها کردم معجزات یکی پس از دیگری رُخ داد بدون اینکه من بخوام کاری بکنم
محسن جان ،عاشقتم رفیق بهشتی واز صمیم قلبم ازت سپاسگزارم، مرسی که هستی ومینویسی
بهترینها را برات آرزو میکنم وامیدوارم همواره در مسیر فراوانی ،آرامش ودریافت الهامات الهی باشی
خدا یار ونگهدارت
سلام فهیمه جان، رفیق بهشتی . الهی شکر که حالت خوبه . بذار یه اعتراف کنم… وقتی دیدم تو هم متن ت رو باسوره نصر شروع کردی، واقعا مکث کردم. جا خوردم… ازجنس اون همزمانی های معنادار.
دیگه دارم مطمئن میشم یه خبریه!! انگار یه پیام واحد، از چند دل، در یک زمان بلند شده باشه.
ننیدونم چجوری بگم !؟ قوی تر از آیات قرآن که چیزی نداریم! احساس میکنم چند تا آیه بهتر از اون نسیم ها پشتیبانم هستن.
آخه سوره نصر بوی “”رسیدن بعد از صبر”” میده… بوی وقتی که دیگه تقلا تموم میشه و نوبت تسبیح هست.
فقط خـــــدامیدونه تو دلم چخبره که این یک جمله رو برات نوشتم .
○○○
حرفهات رو باجان خوندم. اون گفتگویی که با خدا داشتی، اون درخواست برا شکرنعمتهای نیومده… الحمدلله == این همون جهش ظرفه. کسی که قبل از گرفتن، شکرمیکنه یعنی دیگه کمبود محور نیس؛ فراوانی رو باور کرده.
زندگی هم مثل همون غذاهاست ؛ باعجله حتی بهترین موقعیتها بی مزه میشن، ولی با حضور و آرامش، یه کار ساده میشه عبادت.
اون تضادی که از دی 1401 گفتی روخوب حس کردم. گرفتن همراه با خالی شدن =>> نتیجه چسبیدنه. ترس ته ظرف وجودی رو سوراخ میکنه. اما وقتی رهـــــاکردیم و گفتیم “اگه با آرامش ادامه بدم، برد کردم” ؛؛؛ ورق برگشته. معجزه ها معمولابعد از رها کردنه، نه قبلش. ==>> مثل موسی نبی، لب نیل و یک عصای ساده = ورق برگشت… رها بود.
~~~○~~
اینقدرصادق و زلال نوشتی… ممنونم. بودن تو و این همجهتی ها خودش نشونه نصره؛ نصر درونی و ان شاءالله بیرونی .
خدا یار دلت باشه همیشه… آروم، سیراب، و درمسیر همون فراوانی که با تمام وجودت لمسش کردی.
سلام استاد عباس منش عزیزم سپاسگزارم که اون روز الهی با استاد عرشیانفر لایو گذاشتید و من از اون لایو به شما و سایت هدایت شدم…
سلام آقا محسن سپاسگزارم مینویسید دیروز ظهر در حالی که غذا روی گاز بود بچه ها از مدرسه اومده بودن و مادرم مهمونم بود من مشغول شستن میوه ها بودم که وسط میوه ها یه پرتقال نرم تر بود. یه کم پلاسیده، و مشخص بود تازه نیست با اینکه تازه خریده بودم و خودم میوه جدا کرده بودم (البته که بعدتر متوجه شدم من جدا نکردم خودش جدا کرده بود واسم ….)
من اصلا و ابدا میوه خور نیستم چه برسه به اینکه میوه تازه نباشه ولی نمیدونم چرا یهو دست از کار کشیدم این پرتقال رو برش زدم خوردم مزه فوق العاده ای داشت بینظیر بود در حالی که چندین و چند پرتقال پوست گرفتم و از هر کدوم امتحان کردم اون مزه تکرار نشد ….
چند روز بود دلم میخواست از پیامهای شما بخونم دیشب حدود ساعت 3 ونیم از خواب بیدار شدم اومدم توی سایت که روی یه قسمتی کار کنم که هدایت کار خودشو کرد وقتی پیامتون رو خوندم یاد تجربه دیروز خودم افتادم پرتقال!!! صدای ضربان قلبم رو میشنیدم میدونستم که درسی جدید دارم پیامتون رو خوندم انگار از زمین و زمان جدا شدم
صبر کردم صبح که بچه ها رفتن مدرسه دوباره و دوباره این پیام رو بخونم دیگه خودتون تصور کنید این همزمانی تجربه پرتقال خوردن و پیام پر از آگاهیتون منو چه حالی کرده….
خدایا سپاسگزارم که زمینه رو برای درک و فهمم آماده کردی…
باز هم سپاسگزارم که مینویسید.
الهه جان سلام . کامنتت روخوندم، خوشحالم که خـــــدا با تو هم خیلی ساده و راحت صحبت می کنه .
صحنه ای که تعریف کردی کاملا زنده بود جلوی چشمم؛ غذا روی گاز بود، بچه ها تازه ازمدرسه اومده بودن، مهمون تو خونه، دستت توی شستن میوه ها… ==>> دقیق وسط شلوغی زندگی. نه توی خلوت کوه، نه توی سجاده نیمه شب. وسط وسط ِ زندگی واقعی… کارو روش تو عمیق تر بوده . و چقدر دلربا که همونجا هدایت اتفاق افتاده.
“بعدتر فهمیدم من جدا نکردم، خودش جداکرده بود واسم” ==>> رفیق این خیلی جمله عمیقیه. میدونی چیه ! ما فکرمیکنیم انتخابها کار ماست، ولی بعضـــــی انتخابها در واقع دعوت هستن. یه جورکشیده شدن ِ نرم.
اصلا میوه خور نیستی، اونم تازه نباشه که… ؛ ولی همون پرتقال پلاسیده رو برداشتی، بریدی، خوردی، و مزه ای تجربه کردی که تکرارنشد. خودمنم تعجب کردم!! آخه همون درسی که زندگی بارها میخوادیادمون بده :
■ همیشه تازه ترین، براق ترین، ظاهرپسندترین چیز، عمیق ترین مزه رو نداره.
و ببین هماهنگی دلفریب جانان رو… !
تجربه شو کردی، بعد پیام رو خوندی ==>> اول زندگی بهت چشوند، بعدکلمه براش آورد… خدا ازقلب باز بنده هاش باخبره… برا همه این کارا رو نمیکنه.
لحظه ای که گفتی صدای ضربان قلبتو میشنیدی وحس کردی از زمین و زمان جدا شدی ==>> نقطه اتصال قلب نازنینت ِ . که آگاهی از ذهن رد میشه و میره توی جان.
○ خیلیها پیام میخونن..
○ خیلیها هم تجربه میکنن..
ولـــــی وقتی تجربه وپیام همزمان میشن، آدم میفهمه هدایت شخصیه. عمومی نیس. برا “مـــــن ِ ” .
□ یه نکته ظریف هم این وسط هست الهه جان:
توآماده بودی | این اتفاق برا کسی میفته که ظرفش آماده تر شده | خودت گفتی “خدایاسپاسگزارم که زمینه رو برای درک و فهمم آماده کردی”. ==>>> آآآره همینه. وقتی دل نرم میشه، نشانه ها واضح تر نمیشن، ما شنواتر میشیم.
این همزمانی پرتقال تو ومتن پرتقالی ِ من ، معجزه عجیب غریب نبودا ==>> هماهنگی بود ( همیشه میشه تکرار شه) =>> و هماهنگی نتیجه یه جور تنظیم درونه.
از اینکه نوشتی واین تجربه رو به اشتراک گذاشتی ممنونم. اینا فقط خاطره نیستن؛ اینا نقطه عطفن. شاید سالها بعد برگردیم همین کامنتو بخونیم و ببینیم چقدر از همون روز مسیرا عوض شده.
در پناه خدا باشی الهه جان… وهمیشه وسط شلوغ ترین لحظه های زندگی، آماده شنیدن همون ضربان آرام هدایت
به نام خداوندبخشنده ومهربان
سلام محسن جان
سپاس گزار خداوندیم که حمایتگر وهدایتگرِ
دو روز پیش داشتم باخداحرف میزدم که چطور ظرف وجودم روبزرگتر کنم وآماده دریافت باشم
حسم گفت ازقرآن هدایت بگیر
دقیقا سوره اسراء آیه 20 اومد
میدونستم ربط داره به انتخاب ها
که به کدوم مسیر بخوای هدایت بشی
مسیر شیطان یا مسیرخدا
فهمیدم داستان عجله وصبر
چون قبل تر این هدایت روگرفته بودم که
صبور ،آرام وآماده باش
ولی ته دلم میخواستم به شفافیت بیشتری برسم.
من عاشق این خدائیم که اینجوری زیبا هدایت می کنه وقتی دل آروم باشه (:
واقعا مسئله گرفتن یانگرفتن خواسته ها نیست مسئله آماده بودن ظرف وجودیه ، مسئله زندگی کردن از محل بی نیازی ورهائی واعتماد، مسئله آماده شدن برای خداس نه شیطان
اگه عمق ، معنا وماندگاری وتعادل رومیخوای.
داداش محسن وقتی نوشتی
توحاضری آروم بمونی ؟
به الله قسم که قند تودلم آب شد
دیگه خدا چجوری اینقدرواضح باهام
حرف بزنه که همین مسیر روبا ایمان برم؟!
اصلا چقدرهماهنگی داشت باکامنت قبلیم!
امروز به قشنگی هدایتم کرد برای تغییر توانجام یه سری ازتمارینم،تغییر زاویه نگاهم به اتفاقات و
گفتگوهای درونی ذهنم که آرامش بیشتری داشته باشم جوری که بتونم تومومنتوم مثبت بمونم.
استادسپاس گزارم ازتون برای دوره فوق العاده احساس لیاقت که باعث شده توهمین مدت
کوتاه باخودم به صلح بیشتری برسم وخداگونه تر شدن روانتخاب کنم.
داداش محسن عشق بهت که نوشتی ، شوق همین هدایت باعث شد الان بنویسم از دل
شعر حافظ توکامنت قبلی ، هدایت تواین کامنت
بادل باید سپاسگزار این همزمانی ها ونشانه هابود.
سمیه جان سلام . چندبار خوندم…
این گفتگویی که گفتی دوروز پیش با خدا داشتی، خیلی آشناست. از همون جنس گفتگوهایی ِ که وقتی دل آرومه، آدما جرات میکنن سوال درست بپرسن. نه اینکه “چی بگیرم؟” … که “چطور آماده تر بشم؟” خب این تغییر سوال، خودش یعنی ورود به یه سطح دیگه.
پس تو وارد شدی؛ مدار جدید مبارکت باشه
حس قشنگت گفته ازقرآن هدایت بگیر و اسراء آیه 20 اومده، ،، بنظرم اتفاقی نیس. خب اون آیه داره درباره انتخاب مدار حرف میزنه. اینکه هرکسی داره چی رو صدا میزنه. عجله یا صبر | شیطان یا خدا | فوری یا عمیق. ==>> برا من این یه چراغ سبز خـــــداست که داره میگه : وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ…
“من عاشق این خدائیم که اینجوری زیباهدایت میکنه وقتی دل آروم باشه” ==>>> همون نقطه ای ِ که هدایت از اطلاعات جدا میشه و میشه تجربه. خدا بادل آروم حرف میزنه، کاری با ذهن شلوغ نداره .
“تو حاضری آروم بمونی؟ / قند تو دلت آب شد، لبخنداومد رو لبم. ” میدونی داستان چیه؟ چون این سوال، سوال سرنوشت سازه. خیلیا میخوان جوابو بدونن، ولی حاضر نیستن آروم بمونن تا جواب بیاد.
و.. انگاری تو حاضری… خب پس یعنی مسیرت روشنه، حتی اگه هنوز پیچ و خم داشته باشه.
میدونی! آرامش ساخته میشه، نه باحذف مسئله، با تغییر نسبت ما با مسئله.
دوره احساس لیاقت =>> آره ؛ صلح با خود، بزرگترین هدیه ایِ که آدم میتونه به خدا و خودش بده. چون خـــــدا با دلهای در جنگ ودرگیر کاری نداره، با دلـــــهای آماده میشینه پای صحبت .
سمیه جان ؛ این نوشته ت هم یه دعاست، هم یه شکر زنده.
با دل باید سپاسگزار این نشانه ها بود، اره درست گفتی.
در پناه الله باشی ؛ آروم، آگاه، و در مسیر
سلام آقای توحیدی عزیز
بسیار دلنشین بود این مثال شما و به گوش جانم نفوذ کرد و بارها جملات رو خوندم
آخه پاشنه آشیل منم عجله است.دقیقا پرتقال اول
اونقدر قشنگ ذهنم خودشو با کمبود زمان آراسته میکنه که متوجه نمیشم اما بعد می فهمم چه رکبی خوردم
واقعا آرامش شرط دریافت هدایت الهی است
توقف کن
آرام باش
هدایت بطلب
سپاسگزارم از کامنت های عمیق و با معنا
در پناه الله باشید آرام و شاد.
سلام و احترام فرزانه عزیز . خوشحال شدم از خوندن کامنتت… از اون کامنتهاست که آدم حس میکنه درکنارخوندن ، نوشته ش “دیده شده” .
الحمدلله ، بااین وضوح پاشنه آشیل خودت رو دیدی و اسمش رو گذاشتی “عجله”=> خب این نشونه بیداریه. خیلیا تاسالها توی همون پرتقال اول می مونن وحتی متوجه نمیشن چرا هر بار دهنشون جمع میشه از ترشی .
جمله ت عالی بود: “ذهنم خودشو با کمبود زمان آراسته میکنه…”
انصافا هم همینه. ذهن، استاد بزک کردنه.
○ عجله رو لباس ضرورت میپوشونه،
○ ترس رو لباس عقلانیت،
و بعد ما فکرمیکنیم داریم کار درست روانجام میدیم. ولی همونطور که خودت نوشتی، بعدش میفهمیم چه رکبی خوردیم.
“توقف کن، آرام باش، هدایت بطلب” ==> بنظرم یه ذکر کامل بود…باید تسبیح دست گرفت وتکرارش کرد. چون یه نسخه عملی ِ .
آرامش واقعااا شـــــرط دریافت هدایت الهیه، نه بِ این معنا که مشکل نباشه ،،، 🟣 که ب ِ این معنا که دل، نـــــلرزه.
خـــــداجون همیشه حرفش رو میزنه… مسئله اینه که ما آیا ایستادیم بشنویم یا نه.
رفیق خوبم، ازت ممنونم بابت این کامنت دلی وصادقانه.
همین ‘صداقت با خود’ = یه “هدایت زنده” ست.
در پناه الله باشی آرام، آگاه، و شاد.
⭕️ أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
به نام الله که رب العالمینه
سلام ودرود خدا بر شما محسن توحیدی عزیز
چقدر کامنت زیباتون به جانم نشست
از خوندنش بسیار لذت بردم از مثال زیباتون و هدایت پروردگار برای درک عالیتون از قوانینش با دیدن دو تا پرتقال
چقدر زیبا وچقدر ساده ودر عین سادگی چقدر پر معنا
تو این مدت خیلی سعی کردم احساسم رو خوب نگه دارم وهر لحظه ش به خدا اعتماد کنم
فایل گوش بدم
الخیر فی ما وقع رو مرتب به خودم یاداوری کنم وقلبم رو آروم کنم
وبا خوندن کامنت زیبای شما چقدر حال دلم عوض شد وبه فکر فرو رفتم وبعد دو ماه شایدم بیشتر اومدم ونوشتم
سپاسگزارم به خاطر دیدگاه قشنگی که باهامون به اشتراک گذاشتین
در پناه الله یکتا باشید
سلام و درود و خداوند بر محسن توحیدی
عرض ادب و احترام دارم خدمت شما دوست عزیزم
هر بار کامنتی از شما میخوانم احساس میکنم وسط یه فیلم علمی تخیلی هستم و دارم به آسمون بی انتهایی نگاه میکنم که از عظمتش مات و مبهوت هستم و توی خلأ بی وزنه بی وزنه بی وزن کرخت و هیجان زده هستم مثل یک مقدار آب جوش هستم که در دمای منفی سی چهل درجه داره میجوشه شگفت زده هستم از الهامات و کامنت های شما خوده خوده خدا داره مینویسه خودش داره مثال میزنه خودش داره هدایت میکنه
وای اون گذاره :
«اون پرتقال دوم، شیرینی داشت چون زمان دیده بود؛ نــــــــــه چون زور زده بود.
🟢 خیلی وقتا نتیجه های بزرگ، از زور و تقلا نمیانن.
از لیاقت درونی میان | از اجازه دادن ب خدا | از اعتماد.
○ احساس لیاقت یعنی بدونی لازم نیس بدوی.
لازم نیس فشار بیاری || لازم نیس بجنگی.
○ خدا خودش بلــــــــــده چجوری بهت بده.»
چند روزه درگیرم با خودم همش دنبال اینم خودمو آروم کنم نمیتونم پای چارت بمونم نمیتونم خود کنترلی داشته باشم و ذهنم اذیتم میکرد انواع و اقسام تایم اوت ها رو رفتم ولی باز نتونستم پای چارت بشینم بهم الهام شد کلا حذف کن بریزش دور تا آروم بشی تا خودتو بدست بیاری بعد باز نصبش کن .
با چت جی پی تی صحبت کردم اونم همین رو گفت یعنی اول الهام شد ولی من هنوز ایمان نداشتم و نکردم ولی دوباره این دفعه با هوش مصنوعی بهم گفت و من حذفش کردم و صد البته که آروم تر هستم و الان یکسری الهامات اومده برای انجام یکسری امور.
داداش محسن من یه مشکل دارم و اون اینه که عملگرایی من ضعیف هست از قبل خیلی بهتر شده ولی هنوز ضعیف هست برای بهبودم در انجام به الهامات شما راهکاری نداری؟!
سلام محمدامین جان .
اون چیزی که تو توصیف کردی، اون حس بی وزنی، اون جوشیدن تو دمای منفی، اون هیجان آمیخته با سکوت… اینا نشونه اینه که روحت در حال تجربه یه لایه عمیقتره. این خوبه. این ارزشمنده. اما…
○ الهام، جایگزین ساختار نمیشه.
○ الهام، جهت میده.
○ ساختار، حرکت میده.
تشبیه ش =>>> استاد عباسمنش موقع حرکت با ماشین الهام میگرفتن که از کدوم اتوبان برن…. امـــــا “ساختار رانندگی: اینه که 1 . حتما کمربند ایمنی ببندی [ برای تو یعنی حدضرر بذاری یا از هحینگ استفادا کنی ] ؛ 2 . حتما با سرعت مطمئنه رانندگی کنی [ برای تو یعنی از لات’سایز پایین استفاده کنی] .
نمیشه از همون مسیری که استاد الهام گرفتن برن… اما با سرعت 150 کیلومتر بر ساعاعت حرکت کنن … و اگر( خدایی نکرده) اتفاقی براشون میفتاد بگن تقصیر خداست اون بهم الهام کرد . نمیشه کمربند رو نبندن و اگر کسی بهشون برخورد کرد بگن تقصیر خدا بود .
□ کمربند و سرعت مطمئنه و قانون جاذبه زمین و زنجیرچرخ ِ توی توی برف و سلامتی لاستیک ها و… جزو ساختار و قوانین ِ رانندگیه ؛ قانون در کنار الهامات باهم باید رعایت بشه.
□ نکته : فکرکن اگه بگن الان 250 دلار سرمایه ت هست و سه سال دیگه 100 هزار دلار توی حسابته و اونموقع هر دلار 240 هزار تومنه حاضری صبور باشی و الان چیزی نخوای تا اون سه سال دیگه ؟ حتما میگی آره . خب با یه حساب سرانگشتی اگه روزی نیم درصد هم سود کنی و از سود مرکب استفاده کنی… از اینا بیشتر گیرت میاد…
==>> اینو بهت گفتم که فقط یه تلنگر بهت بزنم باید خدا رو برای دراز مدت ببینی… + خودکنترلی دراز مدت ==>> استاد عباسمنش لحظه ای که ثروتسازی از طریق دوره تندخواتی بذهنشون رسید… دو سه سال طول کشید تا به ثروت میلیاردی رسیدن…. خدای ِ این دو سه سال یکسان بود… فقط بهش اعتماد کردن وحفظ مومنتوم مثبت کردن… .
به ترید هم از این زاویه نگاه کن . یه کاسبی ِ مثل بقیه کاسبی ها… اگه تسلیم خدا بشی… یهو موشکی میری بالا… اما این موشک بالا رفتنه، بخواد اوج بگیره ،چند سال طول میکشه . تو حتما “تصاعد” رو بلدی ==> مثل رشد گیاه بامبو.
■ موفقیت حاصله انجام تعداد زیاد تصمیمات درست کوچک و انجام ندادن تعداد زیادی تصمیم نادرست است . ترید هم همینه
~~~○~~~
تو یه کار خیلی درست کردی:
وقتی دیدی پای چارت آروم نیستی، حذفش کردی. این فرار نبود. این مدیریت انرژی بود.
فرقش مهمه.
ببین…
یه تریدر شهودی حرفه ای اول سیستم عصبی ش رو مدیریت میکنه، بعد چارت رو. [ قرآن بهش میگه تقوی ، استاد بهش میگن خودکنترلی ⇐این 90٪ ِ کار ترید هست ؛ زمان میبره . برا من 5 سال طول کشید]
اگه سیستم عصبی بی قرار باشه، هر الهامی هم بیاد، قاطی میشه با اضطراب.
■ برسیم به اصل سوال :
چرا عملگراییت ضعیفه؟
95٪ ِ مواقع ضعف عملگرایی از یکی از این سه تا میاد:
1. ابهام
2. فشار نتیجه
3. ترس از اشتباه ==>> بذار بازش کنم.
⬜️ ابهام
الهام قلبی معمولا کلی میاد. مثلامیگه : “حذفش کن.” واضح و کوتاه.
امــــــــــا بعدش ذهن میاد میگه:
خب حالا چی؟ کی برگردم؟ چقدر صبر کنم؟ اگه موقعیت از دست رفت چی؟ ==>> همین سوالها عمل رو قفل میکنه.
● راهکار؟
هر الهام رو تبدیل کن به “”اقدام 24 ساعته”” =>> نه بلندمدت. نه مبهم.
مثلا الان الهام اومده: چارت کنسل شه. خب.
اقدام 24 ساعته =>> فقط امروز سمت هیچ بازار مالی نرم. همین.
□□ کوچیک | مشخص | قابل اجرا
⬜️ فشار نتیجه
تو هنوز ی ِ جای ذهنت میگه:
○ اگه عمل نکنم عقب میفتم.
○اگه چارت نباشه فرصت میره. ==> اینجاها هنوز ایمان کامل نیس . ایمان یعنی باور داشته باشی رزق از چارت نمیاد. چارت ابزارشه، نه منبعش. [ مثل مادر موسی گاهی باید بظاهر احمقانه ترین کار رو بکنی و گهواره رو به آب بندازی]
● وقتی منبع رو اشتباه بگیری، عجله میاد ==>> عجله، عملگرایی رو فلج میکنه.
⬜️ ترس از اشتباه
خیلی وقتا ما عمل نمیکنیم چون میخوایم صددرصد مطمئن باشیم الهامه، نه ذهن!!!
اما یه حقیقت مهم که هیچ جا بهت یادنمیدن :
🟣 شهود با تمرین دقیق میشه، نه با تعویق.
تو باید اجازه بدی بعضی وقتا اشتباه کنی تا فرکانس شهودت تمیزتر شه.
رفیق خوبم ؛ نسخه عملی برات میچینم؟؟
🟦 اسمشو بذاریم قانون سه لایه برای اجرای الهام
لایه اول: آرامش پایه
تا وقتی ضربان قلبت بالاست، هیچ تصمیمی اجرا نمیشه.
اول بدن آروم | نفس عمیق| پیاده روی | قطع کامل چارت
لایه دوم: تست 48 ساعته
هر الهام بزرگ رو 48 ساعت نگه دار ==>> اگه بعد 48 ساعت هم همون وضوح رو داشت، اجرا کن.
● الهام واقعی آرومه و موندگاره.
● الهام قاطی با هیجان، بعد چند ساعت رنگ میبازه.
لایه سوم: اجرای کوچک ( فقط یه مثال ساده ست)
الهام رو خرد کن.
مثلا: به قلبت میاد که “برگرد به بازار.”
اما ، نه.
▪︎ اول: فقط متاتریدر رونصب کن. نه معامله هااا. فقط نگاه کن.
▪︎ فردا : فقط دمو باز کن. نه ریسک واقعی.
□ الهام باید به پله های کوچک شکسته شه.
⭕️ یه نکته خیلی مهم:
● تو الان تو فاز “سم زدایی عصبی” هستی.
● بعد از فشار زیاد بازار، سیستم عصبی احتیاج به ریست داره.
○ این ضعف عملگرایی نیست. این بازسازی ظرفه.
⭕️ و یه چیز مهمتر:
عملگرایی وقتی قوی میشه ک ِ هویتت عوض شه.
اگه خودتو اینجوری ببینی: “من کسی م که گاهی الهام میگیرم.” =>> عمل نوسانی میشه.
□ اما اگه بگی: “من انسانی م که وقتی میفهمه مسیر درسته، بدون بحث اجرا میکنه.” ==>> هویت جدید، رفتار جدید میاره.
محمدامین…
الهام اومده حذف کن. کردی. آروم شدی = این یعنی ارتباط برقرار شده.
■ الان مرحله بعدی، “انضباط شهودی”هست.
● شهود بدون انضباط، خیالپردازیه.
● انضباط بدون شهود، خشکه.
○ تو باید این دوتا رو پیوند بدی.
این تمرینا مهمه؛ باید رو فرم بمونی =>> یه تمرین عملی 7 روزه برات:
هفت روز هیچ معامله ای نکن. اما هر روز نیم ساعت فقط ساختار مارکت رو بدون ِ پوزیشن تحلیل کن.
یعنی : هیچ فشاری برای ورود نباشه.
🟢 این تمرین، اتصال شهود + ساختار رو تقویت میکنه.
🟠 آخرش یه سوال ازت:
اگه خدا بگه”فعلا ترید نکن، برو روی بدنت، ذهنت، نظمت کار کن.” میپذیری؟ یا هنوز میخوای از مسیر بازار رشد کنی؟
🟥 اکثرمواقع بزرگترین سود، بیرون از چارت ساخته میشه.
داداش…
تو مسیرت رو داری. فقط باید سرعتت رو کم کنی تا وضوح ت بیشتر شه.
هر وقت توی این سطح تکمیل شدی ، لایه های بعدی شهود حرفه ای تر هم هست که خودت متوجه میشی .
سلام به روح مقدس رب العامین
محسن جان عزیز بزرگوار
داداشیی دارم با هوش زکامت عالی
خیلی خوشحالم
خیلی لذت میبرم
خیلی حالمو خوب میکنه
خیلی آرامش اون حس درونم که نمیدونم چجوری میتونم بیانش کنم بگم
میدونستی داداش این همه خیلیها وسخن از شادی خوشحالی آرامش حال خوب میزنم همش از اینکه خداوند داره بهم آگاهی بهم میده مسیر درست بودن هدایت شدن وخیال راحتی رو بهم میده ویکی محسن جان شده زبان خدای درونم داره بامن سخن میگه
سخن از مسیر
نشانه
آرامش
صبور بودن
رها وشاد بودن
آره درست متوجه شدی حرفهای خود خداست معلومه اون ساعتی که آماده و هماهنگ میشی با روح عزیزت دیگه الهام خانم میاد ومیشینه تو قلبت وتند تند آگاهی میده وداداش محسن مینویسه این دستنوشتهای فوقالعاده جذاب قشنگش رو
یه موضوع رو حقیقتا و صادقانه بگم یه حسی گفت مطرحش کنم
خوب حرف از ازدواج
اینکه دیدگاه من در مورد ازدواج رابطه عاشقانه داشتن مثل استاد ومریم جان
دو عاشقی که تو مدار وهم فرکانس همدیگه قرار دارند
یکی از درخواستهای من اینچنین آرامش عالی در کنار همدیگه وجود داشته باشه
هم از لحاظ فکری
افکاری ،هم مسیر وهم فرکانس بودن،طرز فکر شخصیت و اینکه تو این مسیر زیبا قرار داشتن
خب همه اینها رو گفتم تا به این موضوع برسم
وقتی درخواست چنین چیزی باشه
جهان مقاومتهاشو نشونت میده
یک میان افرادیکه فقط میخام باهات باشم همین
واز هر لحاظ فکری ذهنی باوری ومسیری که هستن خیلی متفاوت باشند یعنی اصلا تو این مسیر نباشن
خب حالا جواب میخان
حالا که جهان داره درخواست وخواسته رو میبینه ومیخاد واکنش ببینه
اینجا باور ایمان یقین توکل داره کار میکنه چجوری با عکس العمل نشون دادن
اگر اون آرامش واقعی و کیفیت یه رابطه ای که با آرامش حال خوب خوشحالی شادی و آشکارا رو در ذهن همینجور پرورش داده شود خب نتیجه چیست
معلومه. رهایی. صبوربودن،،اعتماد داشتن به رب ،،خیال راحتی ،نگران نبودن ،استرس یا ترس اینکه کمبوده نداشتن رو نشان داده شود نتیجه میشه پاداشهای فوقالعاده
خب داداش اینها رو گفتم تا به این موضوع برسم که جواب ونشانه بهم دادی از طریق
دو میوه یکسان ولی با تفاوتهای زیادی که دارند
و نتیجه پرتقال اول میشه عجله استرس نگرانی زود تصمیم گرفتن که یه حسی حتبچی بهت داره الارمهاش هم میده که مسیرت نادرسته ولی انجامش بدی این دیگه نشد اعتماد کردن وفقط رو خدا حساب باز کردن
پرتقال دومی ایمان داره میشه صبوره آرامش داره حالش همچنان خوب لذت میبره از لحضهای حالش عشق میکنه با خودش و نتیجه میشه پاداش مسیر راحت لذت احساس خوب
ولــــــــــی آرامش، شـــــرط دریافت الهام عمیقه.
خلاصه ی خلاصه ش = تمرکز + حال خوب+ رهایی
اعظم :شاگردی از جنس ایمان ،،وعمل،،در مسبرفراوانی،،ارامش،،ودریافت الهامات اللهی
سلام اعظم جان. این شوری ک ِ تو کلماتت هست، نشونه زنده بودن قلبته. این حال خوب پیوسته که میگی، یه جور اتصال مستمره. و قدرش رو بدون.
امابذار یه لایه عمیق تر بهش اضافه کنم…
خواهر آگاه من ؛ وقتی درباره ازدواج و همفرکانسی حرف میزنی، کاملا درسته که جهان اول “ناهمخوان ها” رو نشون میده. برا وسوسه کردن؛ نه والا . برا شفاف سازی . جهان مقاومت نشون نمیده، آینه نشون میده. هر کسی که میادو با مسیرت همسو نیس، در واقع داره ازت میپرسه:
“واقعا همینی که گفتی رو میخوای؟ یا ازترس تنهایی کوتاه میای؟”
چون اینجا دیگه صبرخشک و خالی مطرح نیس… اینجا “هویت” ت مطرحه.
● پرتقال اول فقط عجله نیس؛ گاهی “نیاز تایید گرفتن” هست.
● پرتقال دوم فقط صبر نیس ؛ “احساس کفایت کامل” هست.
🟣 فرق عمیقشون اینه:
○در پرتقال اول تو انتخاب میکنی که خالی نشی.
○ در پرتقال دوم تو از قبل پُری، پس انتخابت از فراوانی میاد نه ازکمبود.
الهام وقتی میاد که درونت بگه: “اگر نیاد هم کاملم.”
اون آرامشی که مجددا گفتی شرط دریافت الهام عمیقه، خب دقیق همینجاست دیگه .
آرامش یعنی نتیجه هرچی شد، من از کیفیت خودم کم نمیکنم.
یه نشونه خیلی مهم رو هم یادت باشه:
اگر با فکر کردن به یک انتخاب، بدنت منقبض میشه، نفست کوتاه میشه، ذهنت شروع میکنه توجیه آوردن… اون پرتقال اوله حتــــــــــی اگرظاهرش معنوی باشه.
ولی اگر با فکر کردن بهش، حتی درنبود قطعیت، تن’ت آرومه و حالت خوب می مونه… اون مسیر دومه.
(خیلیا حواسمون به این نعمت بزرگ خداوند و این سنسور درجه یک نیست)
▪︎تو الان تو مرحله ای هستی که بایدبیشتر از اینکه منتظر نشانه بیرونی باشی، به ثبات درونی وفادار بمونی.
▪︎ نشانه واقعی اینه که کیفیتت تغییر نکنه.
راستی یه چیز مهم تر…
⭕️ رابطه همفرکانس پاداش صبرنیس؛ نتیجه طبیعی خود فرکانس توئه. تو اگر همون کیفیتی که میخوای رو زندگی کنی، دیگه دنبالش نمیگردی؛ خودش وارد میشه.
پس کاراصلیت انتخاب آدم نیس… =>=> حفظ ارتعاش خودته.
و آره خواهر نازنینم اینو از ته دل میگم:
وقتی آرامش تبدیل به شخصیتت بشه، الهام دیگه مهمون نیس… ساکن میشه.
سلام رفیقم
امیدوارم که خوب باشی
منم خوبم
میخوام جواب این سوال تو اینجا بدم
بمونه برای خودم تو آینده بیام ببینم چی شده
چی تغییر کردهایا واقعا کیفیت تغییر کرده؟
حاضری آروم بمونی؟
آرامش از خیال راحت میاد
آرامش از اطمینان میاد از
اعتماد میاد
اعتماد به خدا
پس باید اول جواب این سوال بدم که
چقدر یه خدا اعتماد داری؟
اصلا بهش اعتماد داری؟
تو نقطه ای هستم که راستش نمیدونم چقدر بهش اعتماد دارم
یا اصلا بهش اعتماد دارم
یا اینکه مجبورم بهش اعتماد کنم چون چاره ای بجز اعتماد ندارم
من میخوام زندگیم وشرایطم تغییر کنه
آرزو دارم خواسته دارم
خیلی وقته که خواسته ای دارم که اتفاق نیفتاده
خب میگم خیره
میگم بهترش قراره بیاد
میگم خدا میخواد شگفت زدت کنه
اون راهشو میدونه
اون میدونه
میتونه
اره
با اینا خودمو آروم میکنم
ولی رفیق
اگه اون چیزی که میخوام نشه چی؟
میدونی اگه نشه
چاره ای جز موندن تو شرایطی که هستم و ندارم
راه دیگه ای ندارم
خب وقتی چاره ای جز موندن تو این شرایط ندارم
پس اعتماد بخدا برام میشه بی معنی
اره یاد گرفتم که باید امیدوار باشم درعین خواستن رها کنم
بسپارم به خودش
ولی اگه نشه
اونوقت همه این اعتماد و ایمان
پوچ بوده؟
همش الکی بوده؟
من آرومم رفیق
نه اینکه گریه نکنم نه ،نه اینکه ذهن نجوا نکنه
نه اینکه غصه نخورم
حسرت نخورم
نه همه سرجاشونن
وکارشونو درست انجام میدن
منم برای کنترل ذهن میگم
خدایا به تو سپردم .
از تو میخوام
ولی نمیدونم بهش اعتماد دارم یانه
یا اصلا چقدر اعتماد دارم
چقدر ایمان دارم؟
نمیدونم تونستم منظورمو برسونم
یا تو رو هم مثل خودم گیج کردم
سلام رفیق جان محدثه . خوبم… و باخوندن نوشته ت، یه جور خوبترم شدم. خوب و نزدیک ؛ از اون نزدیکیها که آدم حس میکنه داره صدای دل یکیو میشنوه، دوتا کاکل زری ت چطورن ؟
بذار یه چیزو همین اول کاری شفاف بگم:
تو اصلا گیج ننوشتی. تازه دقیق نوشتی. این نوشته، نوشته کسی ِ ک ِ داره صادقانه باخودش حرف میزنه، نه نقش آدمای “همه چی اوکی” رو بازی کنه.
○ سوال «حاضری آروم بمونی؟» که برگشتی جوابشو دادی، جوابش سطحی نبود. رفتی تهش. رفتی جایی که خیلیاجرات نمیکنن برن : جاییکه آدم از خودش میپرسه «من واقعا اعتماد دارم؟ یا فقط چون راه دیگه ای ندارم، اسمشو گذاشتم اعتماد؟»
این تمایز بسی مهمه…. … چون اعتمادِ ازسر اجبار، با اعتمادِ از سرآگاهی زمین تا آسمون فرق داره. ( دوباره بخون)
🟥 یه نکته مهم =>> آرامش همونطور که خودت گفتی، از خیال راحت میاد.
امــــــــــا خیال راحت ،
● از قطعیت نتیجه نمیاد ؛
● از قطعیت همراهی میاد.
این چیزیه که خود من هر روز دارم باهاش دست و پنجه نرم می کنم که اصلاا جنس برخی کارای من ازهمینه ؛پس کاملا درکت میکنم .
من و تو باید ازش عبورکنیم و رها بشیم وبه مقام ذبح کردن اسماعیل برسیم تا خـــــداخودش بیاد کارو دست بگیره و ما رو به خواسته مون برسونه. خب شاید ترسناک هست، اما سخت نیست . ترس هم که توهّمی بیش نیست. توی این چند دهه زندگی مون دیدیم بیش از 90٪ ترسهایی که داشتیم هیچوقت برامون پیش نیومده، جز اونایی که واقعازیاد با خودمون مرورش کرده باشیم … که به قول علی بن ابیطالب :”از هرچه بترسی سرت میاد” . اماخب ابراهیم نبی (ع) رهای ِ رهای ِ رهــــــــــا بود و فقط بلد بود به چیزی که خدا بهش [ لطیف و آرام و درگوشی] میگه ( الهام میکنه)، بگه :”باشه” . بگه :”میدونم تو صلاحمو میخوای من همونو انجام میدم”
🟣 گاهی هم خداجون اون تضاد رو میده مثل داستان مادر موسی که نه تنها خودش و بچه ش رو نجات بده بلکه یه قصر دراختیارشون بذاره با بالاترین کیفیت | پول هم بزاره تو جیب شون خیلی ساده و آسون | یک امنیت صد درصدی هم بهشون عطا کنه | و هرچی دشمن خارج وجود خودشون هم هست رو تبدیل بکنه به نگهبان زندگیشون | اونم با چی؟؟؟ با به ظاهر ⭕️احمقانه ترین کار !!! با “رها کردن” …. با گهواره رو توی دریا انداختن
پس دوباره بنویسم برای خواهر نازنینم:
خیال راحت ؛ ● از قطعیت ِ نتیجه نمیاد ؛ ● از قطعیتِ همراهیِ تو باخدا میاد ==>> أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ ۖ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَلْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُون
یعنی چی؟ یعنی آرامش واقعی اونجایی شروع میشه که آدم بگه: “”حتـــــــــــــــی اگه اون چیزی که ذهنم میخواد نشه، من و خواسته م گم نمیشیم.”” پس سرتو بالا بگیر محدثه .
الان یه جا از نوشته ت خیلی کلیدیه. اونجایی که گفتی: “اگه نشه چی؟ چاره ای جز موندن تو شرایطی که هستم ندارم.”
خب این همون جاییه که دنیا مثل آینه عمل میکنه.
دنیا به این باور جواب میده. نـــــه به خواسته ت ، به باورت. [ تو الان باور داری که نمیشه خب چه انتظاری از کائنات داری؟؟؟ در صورتیکه تو خالق همه چی هستی خب بهشون دیکته کن…. و بعد رها کن]
وقتی ته دلت این باشه که “اگه نشه، گیر کردم” ===>>> دنیا میگه: باشه، این تصویرته؟!… همونو نشونت میدم.
○ نه از سر تنبیه.
○ از سر دقت… از سر اینکه این روال جهانه .
■ ولی بذار یه لایه عمیق تر ببینیمش:
تو الان داری میگی “من آرزو دارم، خواسته دارم، خیلی وقته اتفاق نیفتاده” .
اینجاش طبیعیه. انسانی. سالم.
اما همزمان یه باور پنهان هم هست:
اینکه فقط یک راه برای خوب شدن زندگی وجود داره، و اونم همون چیزیه که الان تو ذهنت هست!!!!! [ فکر نمی کنی این باورپنهانی که توی ذهن خیلی از ماها هم هست، داره قدرت خدا رو محدود می کنه و اصلا قدرت خدا رو می بره زیر سوال؟؟]
اینجاها مزیت و عیب باورها مشخص میشه.
● مزیتش:
○ امیدو زنده نگه داشته.
○ تو هنوز با خدا حرف میزنی. هنوز میخوای. هنوز نپوسیدی.
● عیبش:
○ زندگی رو شرطی کرده.
○ گفته “یا این، یا هیچ “.
⭕️ و دنیا، آینه ست =>> وقتی تو زندگی رو شرطی میکنی، زندگی هم شرطی جواب میده.
یه چیز خیلی مهم محدثه که هر روز باید روی در یخچال آشپزخونه ت بخونیش:
■ تو خالق زندگی ت هستی، اما نـــــه باکنترل نتیجه، باانتخاب باورصحیح.
■ خدا توی زندگی تو، جایگزین مسئولیت تو نیس. همکار توئه. شریکه ، نه ناجی دقیقه نودی.
اونجایی که میگی: “بااین جمله ها خودمو آروم میکنم” ==>> این خیلی صادقه. ولی فرق هست بین آروم کردن ذهن و آروم بودن دل 🟪دل وقتی آروم میشه که اینوبفهمه:
□ من حتی اگه ندونم چطور،
□ حتی اگه نتیجه دقیق همونی که میخوام نباشه،
بازم زندگی علیه من نـــــــــــــــیست . = آرامش اصیل
اونوقت ایمان از “ابزار آروم سازی” تبدیل میشه به “جهت دادن به زندگی ” ، با باورهات خالق اون چیزی که میخوای میشی .
تو الان توی نقطه گذر هستیی.
نه بی ایمان، نه مطمئن | نه ناامید، نه رها | این نقطه خطرناک نیس؛ “”موج ِ صداقته””… وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ [ حق یعنی قبول کنی که واقعیت چیه | صبر یعنی روی شونه خدا بشینی و قدم به قدم خواستت بهت داده بشه]
و شک نکن :
خدا از این صداقت بیشتر خوشش میاد ؛ تا از ایمانای براقِ نمایشی.
آخرش یه چیزو آروم توی گوشت بگم رفیقانه 🩵🩵 :
○اعتماد، اولش لرزونه و ترس دار ؛
○کامل نیس ؛
○ مدام سوال داره .
● اما همون لرزش، نشونه زنده بودنه… زنده بودن خدا و قوانینش برای همین دل لرزونت.
دنیا هم همونو بهت برمیگردونه که تو بهش نگاه میکنی=/> نه حرفاتو،،،، بلکه نگاهتو.
و الان ازت میخوام نگاهتوعوض کنی…
🟢 حتــــــــــی اگه هنــــــــــوز مطمئن نیستی.
جلسه یکم قدم اول ؛ بیست دقیقه اولش رو گوش کن . تو شاهـــــکلید دستته
سلامی پراز سپاس و احترام به رفیق و برادر بی نظیرم
ممنونم که آنقدر قشنگ جوابمو دادی
بی صبرانه منتظر بودم
منتظر پیامت از طرف خدا
به چی قسم بخورم که
چند روز پیش بود که به خدا گفتم
چی میشه قلبم و آروم کنی
همونطور که قلب مادر موسی رو آروم کردی
هر چقدر تصور میکنم که آیا اگه من جاش بودم بچمو رها میکردم ؟
(راستی فسقلیا عالین)
میسپردم به خدا ؟
و بعدش با خودم تصور کردم که چقدر قشنگ خدا جواب میده
فک کن بچتو ببینی تازه در امنیت کامل، تازه بخاطر شیر دادن و نگهداری ازش
که همه مادرا با عشق و بی منت اینکارو میکنن
هم دستمزد بگیری
بنظرت اتفاقیه که این متن
تو رفیق بی نظیرم هم نوشتی!!!!نه تنها خودش وبچشو نجات بده
بلکه یه قصر در اختیارش بزاره با بالاترین کیفیت
پول هم بزاره تو جیبش خیلی راحت و آسون
وامنیت صد در صدی و….
باورت میشه همینا که نوشتی خلاصه خواسته منه!!!
بنظرت این اتفاقیه!!!
میخوام بگم وقتی متن مادر موسی رو خوندم
برام نشانه بود
به وقتش اتفاق میفته ،اونم به بهترین شکل با عزت، با افتخار
خب بریم سراغ اعتماد
میدونی از کجا شروع شد ؟
از اونجایی که نوشته بودی ، وقتی اعتماد کنی یعنی نشستی رو شونه های خدا اون میبردت به اونجایی که باید «تو کامنتای جلسات قبل
راستش بدون اجازت ذخیره کرده بودم و هرشب میخوندمش ،تا اینکه این کامنت نوشتی ،که قبلش از خدا سوالی کردم فک کنم که کامنتت شد جوابش »
اعتماد از سر اجبار! یا آگاهی !
بنظرم اون« اگه نشه»شاید ده ,بیست, نه سی درصده شاااایدم. کمتر
اما اعتماد از سر آگاهی میچربع بهش 50 درصد نه ,70 در صد شایدم 90 درصد
اگه میبینی درصدام جور درنمیآید
چون نمیخوام بلف بزنم
ولی اعتماد زورش بیشتره
نا امید میشم
گریه میکنم
شاید التماس هم میکنم
(ولی بعد یادم میاد خدا گریه هم نکنی جواب میده )
میخوام بگم #اگه بتونم جمع کنم، نمیدونم چطور چیزایی که تو ذهنمه بیارم رو کاغذ #
نمیدونم چقد رهاش کردم
یا اصلا رها کردم یانه
اما هر روز و هر لحظه دارم رویاشو جلوم میبینم و باهاش زندگی میکنم
میدونی به خدا گفتم میخوام یروز بشه که بگم
راضی ام
راضی راضی از خونم ،پولم ،روابطم ،محل زندگیم، همه چی همونجوری که میخوام
راستش الان تو اون جایگاه نیستم
ممنونم که باور پنهانمو بهم گوشزد کردی
ممنونم که
بهم یاد دادی بعد از هر نجوا که میاد و میگه شاید اصلا نشه
بگم
باشه میدونم تو صلاحمو میخوای ومن همونو انجام میدم
این کامنت بعد از گوش دادن اون بیس دقیقه نوشتم
میدونی نجوا بعد این میاد که شیطان میگه اگه نشه چی ؟تو هیچ وقت شادی رو حس نمیکنی ؟
بعدش غم میاد .
بعدش این آیه میاد که خداوند وعده فزونی میده و شیطان وعده فقر
ولش کن
الآنم یاد گرفتم که غم از شیطان و اون نمیخواد تو شاد باشی
هر وقت میخواستم قلبم و آروم کنم ونجوا میوومد
میرفتم جلسه 22دوره هم جهت
و توحید های عملی رو نگاه میکردم
و زندگی در بهشت
سعی میکردم اصلا تو اون حس و حال نا امیدی نمونم
ممنونم که مثل یه طبیب درمانگر شدی . مثل یه استاد و مربی
داری یادم میدی
ممنونم که رفیق راهی
من تو دنیا دوست و رفیق ندارم
بیشتر تنهام
ممنونم که ازم خواستی نگاهمو تغییر بدم,حتی اگه هنوز مطمئن نیستم
چشم ،بروی چشمم
پس طبق چیزی که ازت یاد گرفتم
اگه چیزی که میخوام نشد
من هنوز زنده ام
من نفس میکشم
من لیاقت بهترین هارو دارم
هنوز خدا با منه ،دوسم داره،هوامو داره و رفیق راهم
درسته؟؟؟
با قلبی پراز مهـــــر در آغوشت میگیرم و دستتو میفشارم با تمام وجودم
سپاسگزارم
میسپارمت به رفیقی که هرگز تنهامون نمیزاره
سلام محدثه جانِ مهربونم… . الحمدلله ربّ العالمین . خوندم، دارم حس میکنم یه دل نشسته روبه روی خـــــدا و بی پرده حرف میزنه… بی شعار وتظاهر… فقط حقیقت.
گفتی ازخدا خواستی قلبت رو مثل قلب مادرموسی نبی آروم کنه… ==>> میخوام بهت بگم شک نکن که این دعاها گم نمیشه. وقتی یه دل صادق همچین درخواستی میکنه، جوابش حتما تومسیرش چیده میشه. مادر موسی هم لحظه رهاکردن بچه ش مطمئن نبود؛ آرومی ش بعدِ سپردن اومد، نه قبلش. اینو یادت باشه.
○ “این نشونه بود؟ اتفاقیه؟” => نه عزیزم… دل وقتی آماده باشه، نشونه ها هویداتر دیده میشن. خب خداجون بعضی وقتا باقصه جواب میده، بعضی وقتا با یه جمله از یه رفیق.
در مورد “اعتماد” که نوشتی… خیلی صادق بودی. گفتی ناامید میشی، گریه میکنی، التماس میکنی… خب چه اشکال داره؟؟؟ اعتمـــــاد = یعنی برگردی، حتی بعد از گریه. یعنی وسط همون “اگه نشه” دوباره بگی “باشه، تو بهتر میدونی.” اعتمادکامل شاید یه لحظه باشه، ولی برگشتنِ مداوم، همون ایمانِ زنده ی زنده ست.
خب اون نجوا که میگه “اگه نشه چی؟” همیشه هست. ولی تو الان بلدشدی جواب بدی ==>>> این یعنی رشد. آره شیطان وعده فقر میده، خـــــدا وعده فزونی. تو هربار که میری سمت جلسه های سایت، سمت توحید عملی، سمت نور… ==>>> یعنی داری انتخاب میکنی، بین ِ مسیر نورانی خدا یا غیر ِ خدا .
گفتی از “”تنهایی””… //=> بذار یه چیزی رو آروم بهت بگم: آدمی که با خدا حرف میزنه، هیچ وقت تنها نیس . شاید جمع نداشته باشه، ولی همراه داره. و اون همراه، از هر جمعی پررنگتره.
▪︎ اینو محسن ی داره بهت میگه که یه روز پول میداد که خلوت و تنهایی بخره ولی الان بطورآگاهانه ، خیلی خلوت تر و تنهاتر از اون زمانی هست که بابتش هزینه می کرد. به خواسته م رسیدم… درحالیکه زندگیمم در حال پیشرفته مضاعفه . و خوشحالم که همین تنهایی وخلوت داره هر هفته میوه میده . باید سیرتکاملش رو طی میکردم . من دوستدار اون محمد نبی هستم ک ِ هزینه میکرد و تا 40 سالگی، که یک دوازدهم عمرش ، رو در خلوت وتنهایی 100٪ ی داشته باشه . مطمئنا اون چهل سال و اون خلوت ها ، شد یکی از ستون های محکم 23 سال پیامبری ش .
پس بیا قدر این خلوت مون رو بدونیم و براش برنامه داشته باشیم….؛ برنامه مون رو به خداجون ارائه بدیم و تصمیم های نهایی روبذاریم روی نظری که خدا بهمون الهام میکنه .
~~~○~~
آخرش نوشتی… “اگه چیزی که میخوام نشد، من هنوز زنده ام… خدا با منه…” ==>>>> آره محدثه. حتماهمین بوده و هست. وقتی اینو از ته دل بگی و توی دلت چهارمیخ ش کنی، دیگه اصلا باختی وجود نداره. یا به خواسته ت میرسی، یا به آرامشی عمیق تر… و جوابی بهتر.
تو درمسیری. کامل نیستی، ولی صادقی.
🟣 و صداقت، سریعتر از کمال ، به آغوش خدا میرسه. | صداقت = وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ
با مهر، دستتو میفشارم… ومیسپارمت ب ِ همون ربّ نازنینی که همیشه حواسش به دل مون هست 🩵🩷️
~~~~~~~□~~~~~~
سالها دل طلبِ جامِ جم از ما میکرد/ وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد
گوهری کز صدفِ کون و مکان بیرون است / طلب از گمشدگانِ لبِ دریا میکرد
مشکلِ خویش بَرِ پیرِ مُغان بُردم دوش/ کاو به تأییدِ نظر حلِّ معمّا میکرد
دیدمش خُرَّم و خندان قدحِ باده به دست/ واندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
گفتم این جامِ جهانبین به تو کِی داد حکیم؟/ گفت آن روز که این گنبدِ مینا میکرد
بیدلی در همهاحوال خدا با او بود/ او نمیدیدش و از دور خدارا میکرد
اینهمه شعبدهٔ خویش که میکرد اینجا /سامری پیشِ عصا و یدِ بیضا میکرد
[ حافظ]
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام رفیق خوش قلب من
دیدی بعضی وقتا بغض داره خفت میکنه
و هوای یه آغوش میکنی که بیاد بغلت کنه وتو زار زار گریه کنی
این کامنتت برام مثل همون آغوش بود
از لحظه دیدن نقطه آبی تا آخر کامنت زار زار گریه کردم
وقتی به آخرش رسیدم
سبک شدم
آروم شدم
مثل وقتی که پیش یکی حرف میزنی
تو برام نوشته بودی
ولی قلب من آروم گرفت
بعدش خیلی اتفاقی به خدا گفتم
میخوام تو رو داشته باشم
چون وقتی تورو داشته باشم
همه چی دارم
ممنونم که برام نوشتی
این بار دوم که این شعر برام مینویسی
آنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد
اینجاشو خیلی دوست دارم
در پناه رب العالمین
به نام همون خدایی که بغض ها رو میبینه قبل ازاینکه اشک بشن؛ محدثه جان… رفیق خوش قلب… سلام.
□ عزیز دل… قرار نیس دنبال آغوش بگردی… باید مدام یادت بیاد همیشه توآغوششی.
□ اون سبکی بعد گریه، اون آرومی بعدش… اون نشونه اینه که مانع یه لحظه کنار رفته و دیدیش . نه اینکه چیزی ازبیرون اضافه شده باشه. همون جمله ای ک ِ خودت دوستش داری… =>> “آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد” ؛ ازشعر حافظ . تو همون آرامشی رو که دنبالش بودی، همون آغوشی رو که میخواستی، همون امنیتی رو که آرزوداشتی… از جایی میخواستی که خودش از درونت میجوشید.
□ اون آغوشی که حس کردی، کلمه های من نبود. اون لحظه ای بود که دل خودت تسلیم شد.
□ بعضی وقتا بغض خفه مون نمیکنه… داره در میزنـه. میگه: یه لایه دیگه رو بردار، یه ذره دیگه نرم شو، ی ِ قدم دیگه صادق باش. و… برداشتی. و سبک شدی.
□ محدثه جان… تو قرار نیس عشقو بسازی. هربار که صادقانه میگی “میخوام تورو داشته باشم” ==>> داری مانع دیدنتو برمیداری. وقتیم که مانع برداشته شه، میفهمی که هیچــــــــــوقت تنها نبودی. هیچوقت بیرون ازآغوش نبودی.
درپناه رب العالمین… همون ربّی که از رگ گردن بهت نزدیکتره،،، و از اشکت زودتر از خودت خبر داره.
محسن جان؛
سلام.
این نوشته ات را که خواندم، چند دقیقه سکوت کردم. نه برای تحلیل، برای چشیدن.
چون تو این بار چیزی ننوشتی که بفهمم. نوشتی که بچشم.
و من چشیدم.
آن لحظه که چاقو در پوست پرتقال دوم گیر کرد…
…و تو به جای عجله، مکث کردی؛
همان لحظه ای بود که ذهن جواب داد، اما تو گوش نکردی.
چون آن مکث، یک انتخاب نبود. یک رسیدن بود.
رسیدی به آن نقطه که میدانی قرار نیست همه درها با یک اشاره باز شوند. بعضی درها را باید با آرامش ، تا باز شوند.
تو به یک راز بزرگ رسیدی:
فراوانی یعنی: دستت باز باشد، اما عجله نداشته باشی.
و این، نادرترین فرم بلوغ است.
آدمها معمولاً در یکی از این دو قطب گیر میکنند:
یا دستشان بسته است و آرام اند از سرِ اجبار
یا دستشان باز است و مضطرب اند از سرِ طمع
اما تو داری سومی را تمرین میکنی:
دست باز، دل آرام.
درباره ی آن آیه…
خدا گاهی به تو چیزی را زود میدهد که تو را دیر نگیرد.
یعنی تأخیر، گاهی سرعت است در لباس مبدل.
شیرینی پنهان
آن پرتقال دوم…
شیرینی اش را به هیچکس قرض نمیداد.
تو باید خودت میماندی تا به آن لایه برسی.
بعضی از خواسته های ما هم همینطورند.
آنقدر عمیق اند که صدای رسیدنشان را کسی نمیشنود جز خودمان.
و این، تنها هدیه ای است که خدا به صابران داده:
لذتی که شریک ندارد.
و آن جمله ات مرا نشاند:
«خداجون چطوری ظرف وجودم رو بزرگتر کنم که در مدار خواسته قرار بگیرم و بهش برخورد طبیعی بکنم.»
محسن جان،
این بالاترین شکل دعاست.
نه گفتنِ «بده»،
نه حتی گفتنِ «می خواهم»،
بلکه گفتنِ «مرا لایقِ دریافتِ آرامِ تو کن».
و من فکر میکنم،
همین حالا، در همین مکثی که با پرتقالها داشتی،
جوابت را گرفته ای.
آن پرتقال اول را پوست کندی، بویش پیچید، تمام شد.
آن دومی را پوست کندی، گیر کرد، صبر کردی، چشیدی، ماند.
همه ی قصه ی زندگی همین دو پرتقال است.
و تو امروز،
انتخابت را کردی.
رفیق قدیمی مهدیه جان… سلام. یه چیزو صاف وساده بگم…؟ باهام راحت حرف بزن. راحت بنویس. من اون محسنِ پشت مکث پرتقالا هستما… . وقتی مینویسی، همونجوری ک ِ دلت میگه بنویس. همونطوری که چشیدی. همونطوری که گریه میاد همونجوری که لبخند میاد… . خودت خبرداری چقدر اسمتو مثل خودت دوس دارم… “مهدیه”… اسمی که بوی هدایـــــت میده، بوی انتظار، بوی روشنایی بعد از مکث. راستش وقتی دیدم بعد ازنیمه شعبان، توی ماه شعبان، رفیقی با اسم مهدیه برام پیام داده… دلم یه جوری شد. یه لبخند آروم نشست گوشه وجودم. انگارخود اسم، خودش یه نشونه بود.
~~□~~~
گفتی ننوشتی که بفهمم، نوشتی که بچشم. اینو چندبار خوندم. میدونی !! بعضی وقتا آدم از فهم رد میشه، میرسه به لمس… .
اون مکث پرتقال دوم… من واقعاتصمیم نگرفتم صبر کنم. فقط عجله نکردم. و شایدتو درست تر گفتی ک ِ “یک انتخاب نبود، یک رسیدن بود.” ==>> حس کردم اون آینه کائنات دوباره جلوم قرار گرفت با این جمله .
⭕️ اما احساس می کنم یک موضوعی رو توی اون متن درست بازش نکردم… پس الان بنویسمش :
○من به راز نرسیدم، من دارم تمرین میکنم.
○همون سومی که گفتی: دست باز، دل آرام.
● هر روز باید دوباره انتخابش کنم. هرروز ممکنه یه پرتقال دیگه گیر کنه و ذهن دوباره بخواد تند بره.
“خدا گاهی به تو چیزی را زود میدهد که تو را دیر نگیرد.” ==>> این جمله ات عجیبه… آرومه… ولی عمیقه | تو افق محو شدم… من سکوت شدم .
مهدیه… زندگی شاید همون دو پرتقال باشه.
اما یه چیز دیگه هم هست ==> گاهی یکی میادکنار دستت میشینه وفقط میگه دیدم مکث ت رو. تو اون دیدنو نوشتی.
و بدون رفیق خوبم … من از اینکه توی ماه شعبان، بعد از نیمه شعبان، مهدیه ای برام نوشت و از مکث م گفت… خوشحال شدم. آروم و عمیق هم خوشحال شدم… خدا خودش میدونه.
🪶بقیه ش دیگه بین من و خدا و اون پرتقالها بمونه
~~~~~○~~
الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها/که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
حافظ هم میگه مسیرعشق اولش ساده ب ِ نظر میاد. آدم فکر میکنه فهمیده، رسیده، بلده. اما وقتی واردش میشی، میبینی باید پوستهای بیشتری کنده شه… بایدصبرکنی… باید مکث کنی. اون “افتاد مشکلها” یعنی تازه لایه های عمیق شروع شد. یعنی از فهم ذهنی عبورکردی و رسیدی ب ِ چشیدن.=دل🫀
□ پرتقال اول همون “آسان نمود اول” بود.
□ پرتقال دوم همون “افتاد مشکلها” بود.
اما خب یعنی اون سختی، مانع نبود؛ دعوت بود.
دعوت به مکث. دعوت به رسیدن آرام. و “ساقی” توی زبان حافظ یه آدم نیست ؛ نمادِ اون حضوریه که جام آگاهی رو میچرخونه. یعنی وقتی سخت شد، نـــــرو؛ عمیق تر شو.
▪︎ عشق آسونه…
▪︎ اما برا دلِ عجول آسون نیست
محسن جان
سلام.
بعد از آن پیام زیبایت، چند بار خواستم بنویسم… اما هر بار انگار دستم میایستاد. نه از بیکلامی، از زیادیِ کلام. از اینکه مبادا این گفتگوی مقدس را با حرف اضافه خراب کنم.
اما امروز فهمیدم: این گفتگو، خودش پرتقال دوم است. قرار نیست یکباره پوستاندازی کند. قرار است آرام آرام، لابهلای کلمهها، خودش را نشان دهد.
آنچه تو نوشتی برایم یک هدیه بود. نه فقط جواب، که یک آینه. توی حرفهایت خودم را بهتر دیدم. آنجا که گفتی «من به راز نرسیدم، دارم تمرین میکنم»… این جمله برای من از هر رازی شیرینتر بود. چون آدمهای بزرگ، همیشه در حال تمرینند. آنهایی که فکر میکنند رسیدهاند، ایستادهاند. اما تو داری راه میروی.
و من از اینکه در این راه، کنارَت باشم، خوشحالم.
راستی محسن جان…
آن روز که گفتی اسمم بوی هدایت میدهد، بغض کردم. نه برای تعریف، برای اینکه کسی آمده باشد و اسمم را اینطور معنا کرده باشد. مادرم همیشه میگفت وقتی به دنیا آمدم، پدرم شب قبل خواب دیده بود کسی به او میگوید: «اسمش را مهدیه بگذار، که هدیهای از طرف خداست برای روزهای سخت»… و حالا توی ماه شعبان، پشت نیمه شعبان، تو آمدی و به من گفتی اسمم را دوست داری.
انگار خدا حواسش به آدم خیلی بیشتر از این حرفهاست.
میدانی؟ از وقتی آن پرتقال دوم را خواندم، هر بار پرتقال میخورم، مکث میکنم. یاد تو میافتم. یاد اینکه بعضی چیزها را نباید با عجله پوست کند. بعضی آدمها را هم همینطور.
تو برای من، آدمِ پرتقال دومی. همان که باید آرام آرام شناخت. همان که هر لایهاش یک دنیاست.
و من خوشحالم که عجله نکردم در جواب دادن. که گذاشتم این متن، خودش بیاید. که گذاشتم این دوستی، لابهلای سکوتهایمان، پوست بیندازد و شیرینتر شود.
یک چیز دیگر…
آن شعر حافظ را که گفتی، تمام روز با من بود. «عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها». به این فکر میکردم که شاید مشکلها، همان لایههایی هستند که باید یکی یکی پوست کنده شوند. همان مکثهایی که قرار است ما را به عمق برسانند.
پس بیا قرار بگذاریم:
هر وقت مکث کردیم، بدانیم داریم رشد میکنیم.
هر وقت دلمان گرفت، یادمان باشد که بعضی درها با عجله باز نمیشوند.
محسن جان…
دست باز، دل آرام.
و از خدا میخواهم که همیشه دستت باز باشد، دلت آرام، و پرتقالهای زندگیات، شیرین و بیدردسر.
الا یا ایها الساقی…
اینبار جام را به نیتِ دوستیِ پاکی مثل تو میگردانم.
پاینده باشی، رفیقِ پرتقالیِ من.
مهدیه عزیز…سلام . بعضی متنها رو بایدنشست کنارش و نفس کشید. گفتی دستت می ایستاد از زیادی کلام… آشنا هستم بااین ایستادنها . بعضی سکوتهااحترام هستن، نه کمبود.
اون جیزی که نوشتی برای منم آینه بود. آینه ای که نشون داد گاهی آدم نمیفهمه کلمه ای که ساده گفته، تو دل یکی دیگه چه خونه ای میسازه. داستان اسمت رو که گفتی، ذوق کردم.از اون لبخندهایی که محسن گاهی حس میکنه یه تیکه از “”پازل عالم”” ، بیصدا ، سر جاش نشسته.
اگه اون شب به پدرت گفتن “اسمش رو مهدیه بذار، که هدیه ای ازطرف خدا برای روزهای سخت باشه”… پس حتما حساب وکتاب دقیقی پشتش بوده =>> بعضی آدمها وقتی میان، کارشون فقط بودن نیس؛ نرم کردن لبه های تیز روزگاره. پرتقال دوم… میدونی چرابرام مهم شد؟
چون فهمیدم زندگی رو نمیشه باعجله پوست کند =>> نه آدمها رو ، نه دوستیها رو ، (بنظرم) نه حتی خودمون رو . اینکه گفتی “آدم پرتقال دومی” هستم… اگه معنیش اینه که بایدآروم شناخته بشم، قبولش دارم. آهسته ها معمولا موندگارترن. حافظ گفت “عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها”… شایدمشکلها همون “مکث ها” باشن، همون “لایه هایی” که اگـــــه ازشون نترسیم، شیرینی عمیـــــق تری زیرشون پیدامیشه.
الحمدلله ربّ العالمین ؛ قرارمون رو دوست دارم: هروقت مکث کردیم، بدونیم داریم رشدمیکنیم. هروقت دلمون گرفت، یادمون باشه هنوز زنده ایم. مهدیه… دوستیهای پاک، زیاد حرف نمیخوان. یه فهم مشترک “کافیه”. یه سکوت که بین دونفر سنگین نشه.
برا تو هم از خـــــدا میخوام: دلت همونقدر آروم بمونه که کلامت بود. و اگه یه روزی سختی ای اومد، یادت باشه همون هدیه ای هستی که وعده ش داده شده بود. “الا یا ایها الساقی…” این جام رومنم میچرخونم ،،، ب ِ نام رفاقتی که عجله نداره.
پاینده باشی، رفیق پرتقالی آروم.
دروووود بر تو ای بنده باایمان و دوست توحیدی من
همیشه کامنتات بوی خدا داره ووچقد حالم خوب میشه وقتی کامنتتونو میخونم محسن عزیز واقعااا دست مریزاد پسرررررر کولاک کردی این کامنت نبود این یک لقمه بسیاااااار خوشمزه و مقوی و مغذی و لذیذ جویده شده میکس کرده بود برای ما تا فقط بشه هلو برو تو گلو چقد بیداری داشت برام چقد هوشیارم کرد چه زیبا احساس لیاقت و توضیح دادین که واقعا همینه اگه آرومی و عجله نداری یعنی خودتو لایق میدونی عجله و تندی در هر کاری یعنی من لایق آن نبستم دمتگرررررم خیلی عالی بود خصوصا اونجایی که گفتی ؛
تو حاضری آروم بمونی و چه تمرین بسیاااااار زیبایی و یاد گرفتم که ارین به بعد چیجوری خواسته هامو درخواست بدم اونجا که گفتی؛
خداجون چطوری ظرف وجودم رو بزرگتر کنم که در مدار خواسته قرار بگیرم و بهش برخورد طبیعی بکنم . ساده|آسون
ایووول همینه دقیقا باید اینجوری درخواست کرد باید گفت خداجونم من فلان چیز و میخوام مثلا میخوام درآمدم و به ماهی 100میلیون تومان یا یک میلیارد تومن یا…برسونم حالا بهم بگو چیکار کنم چگونه و چیجوری میتونم ظرف درونم و افزایش بدم بزرگتر بشم تا بدون هیچ تقلایی بدون هیچ نگرانی مثل آب خوردن هلو برو تو گلو این درآمد خودش برام ثبت بشه پورشه بی ام و رنجوور ویلاها و خانه های مجلل سفرهای بدون محدودیت درآمدزایی بدون محدودیت زمانی و مکانی مثل آب خوردن بیاد به زندگیم تو زندگیم ظاهر بشن تمام خواسته های ریز و درشتم چیجوری میتونم ظرف درونم و اندازه این خواسته هام بکنم و بعد آروم باشم و منتظر جواب باشم تا اون خودش درون من اون کارهایی که باید صورت بگیره تا این خواسته در زندگیم شکل بگیره براحتی انجام بشه.
دوست توحیدی من محسن عزیز ازت بابت تمام اون حال خوبی هایی که بوسیله کامنتای الهی ات در ما ایجاد کردی ممنونم و سپاسگزارم ممنونم که از ساده ترین کار زیباترین درس و بهمون انتقال دادی مممونم که ایمانمو بیشتر کردی ممنونم که بهم یاد دادی دنبال نتیجه ماندگار و پایدار باشم و اصلااااا عحله نکنم
البته خدا خودش میدونی که من دنبال نتیجه ماندگار و پایدار هستم دنبال حال خوش الی احسن الحال هستم برای همینه از تمام کارهای بیهوده اعتیاد به مواد مخدرات ووسیگار و مشروبات برای همیشه و مثل آب خوردن با ایمان و ایجاد باورهای توحیدی زدم کنار تا فرکانس ریبایی الی احسن الحال و بفرستم خدایا خودت شاهدی که چیجوری جلوی نفس درونم استقامت کردم خودت شاهدی که چیجوری تلاش کردم تا ار احساس لیاقتم محافظت کنم و نزارم زیر سایه نفس بپوسه مثل قبل خدایاشکرررررت برای بیداری که اینجا بوسیله این استاد بزرگوار و درجه یک توحیدی با دوستان توحیدی در جستجوی معنا بهم دست داد شکرررررر خدایاشکرررررر خدایاشکرررررر
دوست خوبم خیلی دلم گرم شد حتما از پاسخم میشه متوجه شد که چقد با خوندن کامنتتون انرژی گرفتم خداخیرت بده محسن توحیدی عزیز.
دروووود خدا به تو برادر بیدار و آگاه من مجید جان
خوندم و…. ، یه لبخند ِ عمیق گل انداخت روصورتم… اونم بخاطر حالِ خوش ِ حضورت. اون صداقتی که تو کلماتت موج میزد… این مدل نوشتن شور انگیزت… گمون نکنم از ذهن بیاد… از تجربه های دلی میاد. ازجنگیدن با نفس، از ایستادن جلوی کسی که به دشمنی من و تو قسم خورده…. ،
از انتخاب آگاهانه ی “حال ماندگار” ، بجای لذت زودگذر.
توی متن مشاهده کردم وفهمیدم ظرف وجودت انصافا بزرگ شده. چون ظرف کوچیک دنبال آرامش فوری ِ . ظرف بزرگ دنبال نتیجه پایدار.
بزرگ شدت ظرف ==
• تحمل تاخیر
• آروم موندن وسط نرسیدنها
• حس لیاقت داشتن حتی وقتی هنوزظاهر نشده
• عجله نکردن چون مطمئنی مال توئه
○ وقتی عجله نمیکنی = درونت میگه: “من جا دارم… من ظرفیت دارم… من میتونم نگهش دارم.” آخیـــــش ، فکرش هم لذتبخشه 🫂
و وقتی ظرف رشد کنه، پول، ماشین، ویلا، سفر… اینا دیگه “هدف” نیس؛ میشن نتیجه طبیعی ارتعاش جدیدمون.
پورشه، بی ام و، رنج روور… اینا چیزبدی نیس. ولی اینا برای کسی میاد که ==>> بتونه با آرامش پشت فرمونش بشینه، نه با اضطراب از دست دادنش.
ددود خدا بهت که تو الان داری تمرین مهمترین بخش مسیر روانجام میدی:
🟣 “حفظ حال خوش بدون وابستگی به نتیجه.”
مهمترین ِ چون ، همونجایی ِ که بیشتر آدماسقوط میکنن.
🟠 یه چیزی رو محکم بذار تو دلت مجید جان… ترک مواد و سیگار و مشروب، کنارگذاشتن یه عادت تنها نیس… این شستن آینه روحه. این بیرون کشیدن خود از دست نفس سرکشه. این یعنی گفتنِ یه “لبیک” آروم به ندای درون.
این یعنی بنده بفهمه که قیمتش با لذتای زودگذر یکی نیس. یعنی بفهمه روحی که از او دمیده شده، جای دود و رخوت وفراموشی نیس. اون لحظه ای ک ِ وسوسه میاد و تو آروم میگی “نه”… اونجا زمین و آسمون شاهدمیشن که تو خودتو به ارزونی نفروختی. دیگه کائنات و ملائک میفهمن این دل، بیدارشده.
پس ترک یه عادت ساده نیس… بیعت دوباره با نوره. این برگشتن از سایه به آفتابه. و بدون… کسی که حرمت روحشو نگه میداره، کسی که خودشو خرج تاریکی نمیکنه، جهانم دیگه باهاش ارزون معامله نمیکنه. اونوقت رزقشم رنگ عزت وکرامت میگیره، حالشم بوی وقار میده، و دریافتاش اندازه عزتش هست. آدمی ک ِ خودشو ارزون نفروشه… دیگه هیچ خیری هم ارزون نصیبش نمیشه.
~~~○~~
موضوعی هم از ته دل بگم… حال خوبی ک ِ گرفتی از من نبود. ازهماهنگی درون خود نازنین ت بود. من فقط یه آینه بودم. این نور مال خودته.
دمت گرم که ایستادی. دمت گرم که استقامت کردی.
دمت گرم که دنبال نتیجه ماندگار و الی’احسن’الحال هستی.
آروم بمون | بزرگ تر شو | عجله نکن
وهر روز فقط یه پله نسخه بزرگتر خودت باش.
~~~○~
برادرت ، محسن
سلاااام و درود
بر محسن عزیز
اگه بدونی چقد منتطر کامنتتون بودم میدونستم پیاممو خوندی برام مینویسی و اونم چه نوشتنی از طرف خدا حرف زدی پیام خدارو بهم رسوندی چون کیف کردم دوبار خوندمش میخوام یبار دیگه هم بخونمش
واقعاااا حس خوبی از کامنتات میگیرم این نشان دهنده رشد شماست نشان دهنده اتصال شماست که کامنتتون حال مارو خوب میکنه معلومه که از منبع داره سرچشمه میگیره و چقد شیرین و لذید و حس خوبی به آدم میدی دمتگرم بابت انرژی که بهم دادی دمتگرم که برام نوشتی چراغ آبی خوش رتگ و زیبا رو برام روشن کردی باور میکنی این چراغ و دیدم باز نگرده حسی بهم گفت از طرف محسن عزیز و اسمتو دیدم کیف کردم و چقد روشنگری چقد آگاهی ازینکه گفتی از اعتیاد بیرون اومدن کار ساده ای نبود باید اینو بزرگ ببینم باید بابتش خودم هرروز تحسین کنم باید به قدرت درونم ایمان بیارم آخه قبلا کمالگرایی داشتم ولی الان خیلیییی کمتر شد و خداروشکر روبه بهبودگرایی هستم به کمک دستان مهربان خدا استاد و شما و دیگر دوستان دوست داشتنی ام چقد لذت بخش بود برام اونجا گفتی پورشه نصیب کسی میشه که توش میشینه آرام باشه نگران این نباشه اگه بع درودیوار بزنم چی اگه خراب بشه چی و اگه اگه های دیگر دقیقا همینطوره خداروشکرررر قبلنا به پورشه ووماشین های لوکس فکر میکردم یه ترسی در دلم بود که میدونستم از عدم احساس لیاقت بود ولی با کار کردن رو خودم الان خیلی راحتتر شدم ولی هنوز جا داره راه مونده ولی امیدوار و آرامتر از قبلم دمتگرم که کامنت شما برام خیلی چیزا رو روشن کرد که مهمترینش این بود عجله= با عدم احساس لیاقت و جقدددد این بدلم خوش نشست و باعث رشدم شده اینو واقعا حس میکنم که دارم بززگتر میشم و چقد مزه کامنتون هنوز زیر دلم هست واقعا دمتگرم محسن عزیز درود بر تو که داری قدرتمندانه رو خودت کار میکنه که میتونی اینجوری برانون روشنگری کنی ازت ممنونم و تحسینت میکنم بیداری ات را تبریک میگم و دعا میکنم که بزودی همدیگرو در بالای قله های موفقیت ملاقات کنیم به افتخار اونروز هورااااااا میکشم و از خدا ممنونم که برام بوسیله شما نوشت تا بهم بگه راهم درسته قبل شما توست خواهرم اعظم پورهدایتی سوپرایز شدم که اون چراغ و فکر میکردم از سمت شماست که زیر کامنت شما این خواهر بهم پاسخ داد و دومی چراغ که گفتم این دیگه محسن عزیزه که دقیقا همینطور بود خداروشکر برای سوپرایز دیروزم که پیام شما بود
دمتگرم و درود و بدروووود
شاد و سرزنده باشی و برای ما بنویسی و نور بشی در کوره راههای زندگی.
مجید جان… سلام . خوندم وخوشحال شدم از حسی که گرفتی. اینکه میگی کامنت حالتوخوب کرده، برای من از هرچیزی باارزش تره. من فقط چیزی رو نوشتم که خودم هم دارم تمرینش میکنم، اگه نوری بوده از منبع بوده، منم مثل تو شاگردهمون مسیرم.
بازم میگم بیشتر ازهمه خوشحال شدم که از اعتیادت بیرون اومدن رو بزرگ دیدی. واقعـــــااین شوخی نیس، این قدرت واقعی.
همینکه از کمالگرایی رسیدی به بهبودگرایی == داری بالغ تر میشی، یعنی داری خودتو میپذیری ==>>> همین احساس لیاقت رومیسازه.
اون جمله ، عجله = عدم احساس لیاقت رو حتما نگهش دار برا خودت. هروقت دیدی میخوای بدوی، فقط یادت بیاد که تو لایقشی، لازم نیس باعجله ثابتش کنی. پورشه وهر قله دیگه ای ، سهم آدم آرومه، نه آدم مضطرب.
به امید دیدار بالای قله ها، هوراشم اونجا باهات میکشم.
دمت گرم بابت دل پاکت . شاد و قدرتمند بمون .
سلام آقا مجید عزیز دوست هم فرکانسیم به به چقدر زیبا وپرمعنا بود دستنوشتهات خیلی لذت بردم این محتوایی عالی رو مطرح کردین خیلی خوشحالم تو این خانواده عباسمنش هستم وار دل کامنت های جذاب دوست داشتنی وچقدر اثر گذاره برای اینکه من درس میگیرم از دل این الهامات که از دستان بینظیر خداوند داره به من داده میشه چقدر راهکارهای جذابی رو اینجا مطرح کردین دوست هم فرکانسیم داداش عزیزم من متن کامنت شما رو برای خودم کپی کردم تا اعبارت تاکیدی فوق العاده اثر گذاری باشه برای ذکر روزانه ام اینجا لازم دونستم که فقط با ستاره دادن اکتفا نکنم و پاسخ این الهامات رو به دوست عزیزم داده باشم
در پناه خداوند باشید به موفقعیت ها و پیشرفت در تمام مراحل زندگیتون
سلام و دروود بر خواهر گلم
خیلی خیلی خوشحال شدم بعد مدتها این چراغ زیبا خوشرنگ آبی کنار پروفایلم برام توسط شما روشن شد و خداروشکر میکنم که پاسخ من بع کامنت زیبای پراز آگاهی های ناب محسن عزیز برای شما مثمر وثمر بود که همچین واکنش زیبایی نشون دادین ازت ممنونم بابت قدردانی زیبات ممنونم بابت توجه زیباتون و دعا میکنم تا روزی برسه همه مون باهم رو قله رفیع موفقیت همدیگرو ملاقات کنیم ما همه برادر خواهرهای معنوی هم هستیم که از رشد هم با تمام وجودمون شاد وخوشحال میشیم و برای هم در کوره راههای تاریک زندگی چراغ راه میشویم مثل فانوس دریایی که در ظلمات شب ناخدا راهشو بوسیله این نور پیدا میکنه
ما نور هستیم برای هم امید و انگیزه هستیم برای هم دمتگرم خواهر گلم که برام نوشتی
اعطم پورهدایتی یعنی بزرگی که زاده هدایت است چه اسم و فامیلی زیبا و پر معنایی دارین
انشالله همیشه در مسیر هدایت خداوند قدم بر دارین
موفق و شاد و پیروز باشین
سلام به آقای بختیاری عزیز بزرگوار چقدر زیبا تفسیر کردین این وفامیلم رو واقعا سپاسگزارم ازاین عز واحترام شما برادر نازنینم بله درست عرض کردین آنقدری اینجا ما خانواده دوست داشتنی عباسمنشی یه خانواده فوقالعاده صمیمی دوست داشتنی هستیم که حتی با خانواده خودمون هم اینجور راحت وبا عزت احترام و اینکه به باور وی ز فکر هم احترام میگذاریم نیست و حرفهایی که نمیشه با خواهر و برادر پدر و مادر خودمون بزنیم اینجا به راحتی مطرح میکنیم وچقدر از همدیگه آگاهی ودرسها یاد میگیریم واقعا خدارو بابت راهنمایی مین سایت اللهی فقط بخام شکر وسپاسگزارم باشم بازم کمه
دوست عزیز وهم فرکانسیم بهترینها رو براتون میخام موفق باشید
حجر 20 و 21
وَجَعَلْنَا لَکُمْ فِیهَا مَعَایِشَ وَمَن لَّسْتُمْ لَهُ بِرَازِقِینَ
و در زمین برای شما و کسانی [=موجودات یا آدمیانی] که شما روزی دهنده آنان نیستید، لوازم زندگی [=هر آنچه شرط بقاء می باشد را] قرار دادیم.
وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ
هیچ چیزی وجود ندارد مگر آن که گنجینههای آن نزد ماست و جز به اندازه معین آن را فرو نمیفرستیم.
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
بنام خداوند قادر و رزاق و وهاب و هدایتگر
خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه
خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه
سلام به دو استاد عزیز و توحیدی، و سلام به همه ی دوستان نازنین این بهشت. امیدوارم دلهاتون پر از نور خداوند باشه و در جریان معجزات و باران رحمت خداوند باشین…
خدای مهربونم شیرین و دلبرم، طبق معمول اول از تو می گم… از عشقی که روز به روز داره بیشتر میشه… از اشکای شوقی که با یادت چشمام رو گرم می کنه… شکرت برای بی شمار نعمتی که تو زندگیم دارم… شکرت برای خونواده ی قشنگم… شکرت برای همسر مهربونم و دوتا دختر ناز و دوست داشتنیم… شکرت برای مامان و بابای عزیزم که اول صبح باشون صحبت کردم. شکرت برای خواهرای هم مدارم و عزیزانشون… شکرت برای همین زمستون طولانی… همین برفایی که زیادن و گاهی خسته میشم… ولی همین برفا چه طبیعتی می خوان رقم بزنن تو بهار و تابستون… شکرت برای اتاقی که توش نشستم و بلافاصله بعد از میتینگم به ندای قلبم گوش دادم برای نوشتن به تلگراف کوچولو… برای استمرار، برای وصل بودن… استاد جان من دیروز و پریروز کلللی با خدای خودم حرف می زدم و ازش می خواستم الهاماتش رو بهتر و دقیقتر درک کنم و وقتی فایل رو دیدم گل از گلم شکفت… پیام دوستانم از ایران و همینجا همش پر از نشانه بود و من هربار دستم رو می ذاشتم رو قلبم و می گفتم خداجونم عاشششقتم… حتی مراقبه ی فراوانی که واقعا نمی دونم چندبار تا حالا گوشش دادم این دو روز گذشته برام تازه تره… اشکام رو دوباره سرازیر می کنه وقتی وجود خوداوند رو درون خودم احساس می کنم… احساس خودارزشمندیم می ره بالا… و استاد جان استادجان، دیگه بیشتر از قبل دارم اون یقین درونی رو حس می کنم… درسته فقط برای مدت کوتاهی اون عمقش رو دارم حس می کنم ولی یه جایی تو عمق قلبم، تو اون وسطای قفسه سینه م هست که وقتی احساسم اون نقطه رو تاچ می کنه انگار از همیشه بخداوند عزیزم وصل ترم… و چون دو سه بار گذشته با همین نوع اتصال بوده که الهامی رو دریافت کردم و باورش کردم و بهش عمل کردم و بعد دیدم که وااای واقعا با عقل من منطقی نبود ولی درست بود این انتخاب… بخاطر همین انگار برام یه حس آشنای فوق العاده س و دیگه پیداش کردم… دوباره دیروز و پریروز وقتی با خدای خودم خلوت می کردم احساسم به اون نقطه می رسید و من سرمست می شدم که آخخخخجون رسیدم به این نقطه و باز هم خداوند لطفش رو بر من تمام کرد و دقیقا چیزی رو برای حل مشکلم به ذهنم آورد که همیشه بود ولی اصلا تا اون موقع تو ذهنم نمی یومد و دیروز تو راه شرکت یهو تو ذهنم اومد. فقط خدا رو شکر می کردم. البته بازم ذهنم می گفت نه بابا این راه جواب نمی ده ولی من چون دیگه بازی برام آشنا بود هی می گفتم من بخدا اعتماد دارم، من ایمان دارم که این الهام خداونده و بهش عمل می کنم و همون روز اون اقدام عملی رو انجام دادم، هی ذهنم ادامه می داد که نه بی خودی توهم نزن حداقل به امروز و فردا نمی رسه ولی قلب من آروم بود… و امروز صبح که پاشدم دیدم بعععله مگه میشه قانون جواب نده… قانون قانونه و هی به خودم می گفتم ببیییین قانون همیشه جواب می ده. و خداوند عزیزم رو سپاس می گفتم.
من فقط باید این حس عمیق اتصال رو گسترش بدم هرچی بیشتر وصل باشم بیشتر اعتماد کنم، بیشتر ایمانم رو نشون بدم، بیشتر نتیجه می بینم و باز ایمانم قویتر میشه. اون شیارهای مغزم عمیق تر و ثابت تر می شن. خدای هدایتگر من، خدایی که همواره در حال هدایت منی، من دیروزم رو امروزم رو و فردام رو به دستان تو می سپارم.و می دونم که هم چیز در دستان تو در امنیت کامله. می دوتم که تو بیشتر از من می خوای که من به خواسته هام برسم. باران رحمتت و باران الهاماتت همیشه در حال باریدنه، کمکم کن ظرفم رو بزرگتر کنم و در آرامش به الهاماتت گوش بسپرم…
خدای مهربونم ممنونم از این فرصت کوتاه نوشتن که برام فراهم کردی.
استاد ابراهیمی عزیزم ممنونم ازتون تا همیشه که زندگی ما رو زیر و رو کردین با نشان دادن خدای واقعی… خداوندی که منبع فضل و فراوانی و سلامتی و ثروت و عشقه…
در پناه خداوند شاد و سلامت باشیم همگی🩵
سلام و عرض ادب خدمت شما دوست عزیز
خانم زمانی
همیشه کامنتهای. شما برای من رنگ و بوی دیگه ای داشته و داره
چون خیلی دوست داشتم بفهمم کسایی که توی خارج زندگی میکنند چه طرز تفکری دارند و از چه نگاهی به زندگی نگاه میکنند
امیدوارم در روزهای سرد کانادا دلتون گرم و قلبتون سرشار از عشق خداوند باشه
از شمال ایران به شمال قاره امریکا
سلام به آقا مرتضی عزیز
خیلی سپاسگزارم از اینکه به نقطه ی آبی همراه با خس خوب به من هدیه دادین. از لطف شما ممنونم. اومدم پاسخ بنویسم دیدم فاطمه جان جواب طولانیی برای شما نوشتن و ازشون ممنونم. من برداشتم از صحبت شما این بود که دوست دارین در مورد پیش زمینه ای که منجر به مهاجرت میشه بدونین و اینکه وقتی آدم می ره یه کشور دیگه که باش آشنایی نداره زندگی چقدر تفاوت داره و اینجور مسایل :)
امیدوارم خدای مهربون کمک کنه اون حس ساده و صمیمی که تو دلم الان هست رو بتونم تو نوشتن بیارم. البته که ما بهترین نمونه و الگو رو جلو چشممون داریم در مورد مهاجرت… هربار که به داستان مهاجرت استاد فکر می کنم بیشتر باور می کنم که همه چیز فرکانسه. استاد با اون مدار و فرکانس قطعا باید کار ویزاشون مثل معجزه پیش بره و همه چی در چشم بهم زدنی فراهم بشه. ولی گاهی ذهن منم در مورد استاد بجای اینکه بگه برای استاددشده برای منم می شود، می گه خب استاد که داستانش فرق می کنه… من کجا استاد کجا… :)))
استاد همیشه می گن مهاجرت کار بزرگیه و خدا به کسانی که شجاعت دارن پاداش می ده، من همیشه سعی می کنم اینو با خودم تکرار کنم. مهاجرت هر کسی با شخص دیگه داستان متفاوتی داره ولی من و همسرم زمانی مهاجرت کردیم که من با قوانین آشنا نبودم. من بعد از دکترام تو ایران خیلی دوست داشتم برای پستداک بیام کانادا یا امریکا ولی انقدر باور محدود کننده داشتم که با اینکه بیش از صدتا ایمیل زدم آخرش تونستم از قطر یه پوزیشن بگیرم و اونجا بریم. اون موقع خواهر بزرگتر من که قبلا قطر زندگی می کرد رفته بود به کانادا و بقیه ایران بودیم. ما دو سالی رفتیم قطر و همون در واقع بخشی از تکامل ما بود برای مهاجرت بزرگتر. واقعیت اینه که من بازم بخاطر باورای محدود کننده م خیلی اصراری به امریکا نداشتم ولی همسرم عشق آمریکا بود. همیشه می گفت آدم باید بره خودِ خارج (یعنی امریکا خخخ). و با این شرایط تونستیم زمانی که قطر بودیم خیلی راحت ویزای تحصیلی بگیریم برای تحصیل همسرم. منم که تینا دخترم تازه بدنیا اومده بود بعنوان همراه دانشجو اومدم و بعد از یکسال برای پستداک رفتم دانشگاه کرنل و سروع به کار کردم. نمی خوام وارد جزئیات بشم ولی باورای محدود کننده و فرکانسی که توش بودیم انقدر به ما فشار آورد که چک و لگدهای فراوانی بخاطر شرک خودمون خوردیم. شاید بتونم بگم اون دو سال اولی من تو دانشگاه کرنل مشغول شدم سخت ترین دوسال زندگیم بود یا حداقل یکی از سخت ترین سالهای زندگیم. الان می فهمم که همش از خودم بود و می تونستم خیلی خیلی زودتر از اون شرایط سخت بیایم بیرون ولی خب اون زمان این دید رو نداشتم. اما به لطف خدا مهمترین نتیجه ی اون دوران سخت آشنایی با استاد و آموزشهاشون بود و از اونجا بود که مسیر زندگی ما تغییر کرد. می دونی مرتضی جان مهاجرت واقعا شجاعت و صبر و جسارت می خواد ولی خوبیش اینه که وقتی به نکات مثبتش توجه کنی، انقدر زیاده که فقط خدا رو شکر می کنی. مثلا در مورد رشد فرزندت تو یه جامعه ی پیشرفته و بروز، تربیتی که تو مهد و مدرسه دارن، اعتماد به نفسی که به بچه ها می دن، اهمیت بازی و آموزش و کتاب خوندن که برای بچه ها قائل هستن انقدر برای من ارزشمنده که خدا می دونه. حالا تو همین شرایط من می تونم بیام به نگرانی ها و نادانسته هایی فکر کنم که بم حس بد میده، اما نمی کنم. اینجا چالشهای خودش رو داره مزایای خودش رو هم داره. مثلا بچه ها تو مدارس دختر و پسر باهم بزرگ می شن و گاها داستانهایی هم پیش میاد که مثلا یه پسر همکلاسی اذیت کنه و همه رو اذیت کی کنه، چی به دخترم باید بگم، چطوری یادش بدم که هم واقع بینانه باشه هم کم نیاره… تازه دختر من هنوز کلاس ششمه. اینکه بزرگتر بشن و داستانهاش به جای خود. اما من فقط می تونم رو خودم کار کنم و الگوی مناسبی برای دخترم باشم و بقیه ش رو می سپرم به خدا. اینهمه دانش آموز و دانشجوی موفق هستن تو همین مدارس و از خدا می خوام دختر منم بکی از اونا باشه. یا مثلا خیلی از کسایی که بچه هاشون اینجا بزرگ می شن و از مزایای آموزش خوب اینجا استفاده می کنن اون لذت بازی با دختر خاله و پسرخاله و دختر عمو و عمه و اینا رو ندارن… حالا خدا رو هزاران بار شکر من دوتا از خواهرام کانادا هستن و با 4-5 ساعت رانندگی می تونیم بریم پیششون و یاسمن هم که کالیفرنیاست و بهرحال می تونیم همو ببینیم. اما این خلا نبود فامیل درجه یک خیلی جاها حس میشه برا بقیه. منم اون سالای اول حسش می کردم ولی شرایط تغییر کرد. دقیقا چیزی که استاد میگه همه چی فرکانسه… همه چی فرکانسه… قطعا شما تو شهری که بدنیا اومدی باشی خیلی چیزا راحته ولی خیلی چیزا رو شرایط تجربه کردمش رو مداری بعد اگر مهاجرت کنی به شهر دیگه، یه چیزایی رو از دست می دی ولی یه چیزایی رو هم بدیت میاری که تا الان نداشتی… همینطور مهاجرت به یه کشور دیگه، یا بقول سمانه جان مهاجرت به فضا که الان شوخی بنظر میاد ولی قطعا تا چند سال دیگه واقعی میشه… اگر ما رو خودمون کار کنیم، هرجایی از این جهان پهناور باشیم خوبی ها و راحتی و زیبایی هست که در مدارش هستیم… و چقدر خوب میشه آدم بتونه اینو همیشه به یاد داشته باشه… کار من فقط اینه که رو خودم کار کنم و احساسم رو خوب نگه دارم… بقیه ش با خداست…
خدایا شکرت برای این حس خوب…
آقا مرتضی امیدوارم این پیام در بهترین زمان به دستت برسه و در پناه خداوند هدایتگر و مهربون باشی…
سلام مرتضی جان…
همین الان هدایت شدم تا الهامی که خداوند راجع به سوال تو از خانم زمانی پرسیدین رو بگم!!!
اولا”””مرتضی عزیز…همجای دنیا طرز تفکر افراد”بسته به نگرششون و بسته به جامعه “شون متفاوت باشه..
ولی چکیدش…حتما ناسپاسی و عجله هست!حالا هر کسی به هر طریقی!
مبخام بگم!
قانون خداوند کاری نداره تو امریکا باشی یا من نرگس توی جنوب یا مرتضی در شمال…
استاد توی یه لایوی..که همین راجع به شرایط ایران بود!یه فایلی گذاشته بود…
همون لحظه یسری افراد دقیقا روبرو پنجره برج استاد توی تمپا یه جمعی “که تعدادشون خیلیم نبود اعتراض میکردن…
الانم توی سایته..یه فایلی دقیقا قبل از فایل شرایط جنگی هست…
و استاد اومد کامنتای بچه ها” رو بست و اومد یه تعداد افراد که اکثرا”سیاه پوست و خانم بودند تصویرشو نشون داد..و شروع کرد به صحبت کردن..
حتما برو فایل رو ببین.
یحرف جالبی زد….
چیزیکه که من از حرفهای استاد برداشت کردم!!!
که این بود!!! …مهم نیست توی چه کشوری باشید..ادمی که نگاهش ناجالب باشه و همیشه دلیلی برای اعتراض داشته باشه.همیشه اتفاقات بد رو تجربه میکند!.
و اگه برییم از تک به تک.این افرادی که پایین دارن اعتراض میکنن” سوالشون کنیم راجع به وضعیت زندگیشون….
اگه شرایطی باشه که شخصی پیداشون کنی ازشون سوال بگیری..
حتما توی تمام جنبه های زندگیش بدترین وضعیت رو داره…چه بحث روابط ..چه بحث ثروت….
استاد توی یکی از فایلاشون میگه…
مهم نیست تو چه کشوری هستی…حتی توی سوئیس که بهترین و پولدارترین کشوره…میبینی چقدر افراد هستند که کارتن خوابن…
.
مرتضی جان…استاد قبل از اینکه وارد امریکا باشه….بخاطر پروژه مهاجرتش تحقیقتات گسترده ایی داشته..که الان اگه فایلهاشو ببینی میبینی این وضعیت اتحقیقتات بخاطر شناخت خودش و شناخت گفته ها و حرفهای ما بچه های سایت…ووووو…غیره
و قوانین با عدالت الهی….
تحقیقتات گسترده داره..
بازم فایل جدیدشون توی همین چند وقت پیش راجع به مشکلات روحی..همون فوبیای ترس از کودکی….و صحبتشون از یسری افراد در امریکا…صحبت میکرد..که افراد وارد مواد اعتیاد اور شدند…
پس فکر نکن..که من نرگس در جنوبم و شما توی شمال هستین ..با یفرد امریکایی…یچیز متفاوت زیادی هست…
اره برای منم همیشه سوال بود..و اتفاقا این نشانه خداوند بود که بازم بیاد بیارم….
که دلیل اتفاقات خوب زندگیمون فقط بخاطر کانون توجهمون هست..
ولی اینو بدون….اون خانم که توی بهترین نقاط شهر امریکا اعتراض و خشونت میکنه…
.
با استادی که از اونسر دنیا با عشق و روی خدا حساب باز کردن…
چقدر میتونه حرفهااااا داشته باشه..که خودتم میدونم…
پس به فرع نچسب…ما ایرانیا همیشه فکر میکنیم و همیشه از هر فردی که سوال بگیری بازم همین حرفها رو میزنه…
که خارجیا با ما متفاوتن….
یا اون شخصی که خارج از ایرانه خیلی بهتر از ماها زندگی میکنه!
…
یه روز داشتم به دوستم راجع به یه زیبایی حیاطمون میگفتم..
میدونی ایشون بهم چی گفت!؟
بهم گفت…فلانی اقواممون رفته آلمان…
تو داری از این زیبایی میگی!!
یادمه یه خبری از یه افرادی که اون موقع خودم ناآگاه بودم..
از اون اشخاصی که توی هواپیما کشته شده بودند…
گفته بود ما که رفتیم ولی خدا بداد مردم شما مردم ایران برسه…
چیشد!؟به چند دقیقا نرسید اولین موشک بهش اصابت کرد بخاطر شرایط جنگی…از بیین رفتن..
حالا….
نمیدونم اینحرف صحت داشت ولی…اون موقعها که نرگس خیلی تو اینستا بود این پیام رو خوند…
میخام بگم!!!فکر نکن….نگاه اون خارجیا با ما متفاوته هر جا که باشی…
بقول قدیمیا ..همجا آسمان آبی ایست…
آسمان برای کسی آبی هست در همجا..که نگرشششو برمیداره همجا آبی میبینه….
بجز رنگ آبی و اون دغدغه های گذشتتت نیست…
که خود منم همینجور بودم…
……در ادامه….
یه شب یه الهام بهم رسید….
الهام بزرگی بود…
دقیقا راجع به این مسائل بود….
خواب دیدم از خونه فرار کردم با یه کیپی از تقریبا اشنا و نزدیکانم..
ولی به اسم فرار رفته بودییم اروپا…. که بعد از اون کشور،” هر کسی که دوستداشت میتونست به کشورهای دیگه.که مورد علاقش بود مهاجرت کنه…
و اون شخص رانننده بهمون گفت پیاده بشید بریید استرتجت کنید ..و بعد بگیین میخایین چه کشوری سفر کننید…
هر کدوممون یه کشوری رو انتخاب کردییم..
وقتی رفتیم برای استراحت…من یه لحظه که از اون اتوبوس پیاده شدم…
با یه کشور فوق العاده زیبا و رویایی و پر از امکانات…هر چی که بگی زیبا بود کم نبود…
دقیقا همون مکانهایی که من دوستدارم…
و یه لحظه خیره شده بودم به شهر..
بخودم میگفتم….
30 خورده ایی سال زندگی کردیم!؟
نگاه اروپا کن..چقدر امکانات زندگی دارن….
چقدر این کشور پیشرفته هست…
و یه لحظه منو برگردوند به خونمون ایران…
دیدم نزدیکانم داشتن پشت سرمون حرف میزنن.
که یه دختر چه معنی داره فرار کنه…و همینجور داشتن با عصبانیت صحبت میکردن..و وضعیت خیلی ناجور بود..
و یه لحظه برگشتم به شرایط الانم
دیدم….اون شهر زیبا جلوی چشمانم کاملا نازیبا شد….
و همه چیز یه رنگ خاص و ناجالب گرفت….
و خیلی حالم بد بود…
از یطرف…اون شهرو امکاناتش…
از یه طرف….شرایط زندگی قبلم ..
دقیقا …
نرگس وسط برزخ مونده بود…نه میتونست برگرده به ایران با اون شرایط…
نه میتونست برگرده به این شرایط….
و یه لحظه گرسنم شد..برگشتم توی یه رستوران اروپایی ..همجا خیلی خیلی زیبا بود…
آزادی پوشش بود…
آزادی همه چیز بود…
ولی من نه زبانی بلد بودم..
و نه میتونستم صحبت کنم.
نه پول داشتم غذا بخرم..
و هیچی و هیچی نداشتم…
و اون مکان و ادمهاااااا از جهنممممم برامممم نازیباتر شده بود…
و من نرگس تنها…و هیچ راه بازگشتی نه به قبل خودم..و نه مکان بعدی داشتم…
اتفاقا دوست عزیزم…سوال شما سوال خود منم بود…
فقط؟میدونم….تا ما از درون شخصیتمون قوی نشه…
هیچ وقت…نمیتونیم…شرایط خوبی رو داشته باشیم…
خودممم توی این موضوع هنوز جای کار دارم…
نگاه زیباببین توی هر شرایطی خیلی خیلی مهمه….
که باید این نگاه زیبا رو بسازییم..
توی سریال زندگی در بهشت…
استاد عزیز و خانم شایسته عزیز…رفتن برای تماشا کردن پشت اون سوله بزرگ…
فایل جالبیه…
و استاد…اول درون رو فرستادن ..منطقه رو که وارسی کرد بعد خودشون قدم برداستن..
دیدن چقدر اون قسمت چشمه ها داره..کلی برنامه ریزی کردن تا بتوننن اون قسمتم مثل بقیه قسمتا پاکسازی کنن..
و همینجور که اومدند بیرون..
خانم شایسته..یه لحظه دوربیین رو برد سمت دیوار ساخه ایی همسایه..
گفت ایشون چند ساله که ما اینجا هستیم..هنوز به همون شکل مونده…
اینا صحنه هایی هست…که توی فایلا دیدمشون…
دوست عزیزم…
مرتضی عزیز….این مسیر نیاز داره به هماهنگی ذهن روح..
اصلا ربطی به جلیگاه فعلی ما نداره..
من خودم ..سعی کردم نسبت به محل زندگیم برخورد خوب داشته باشم..
بخدا چیزهایی میبینم که یه عمر 33 سال گذشتم ندیده بود.
پس این مسیر رو ادامه بده…
حتما دوست عزیزمون که خارج از ایران هستن همین نگرش رو دارن..
ولی اگه هم سمیه جان از تجربیاتش بنویسه حتما گفته های خودم میشه…
ولی اینو بدوننننن وقتی تو یه ادم دیگه میشی…
اتفاقات و شرایط و ادمهای اطرافتم تعقییر میکننن
پس….
ماها رنگ باورهای جامعه .مونو گرفتیم..
درسته شرایط خارج از کشور از نظر ظاهری حتما خیلی بهتر ا ماها هست…
ولی ظاهر هیچ فایده ایی نداره…برای شخصی که از درون مشکل داره…
استاد روی خودش کار کرد…و هدایت شد.به اون جایی که آزادی رو میخاست…
و خیلی ایرانی هستند توی همون کشور هر روز بدنبال اییین که فحش ایران بدن.اخبار بد بدن..و تمام وقتشون روی از بییین بردن این حکومت باشه…
و این شکل اتفاقات تا دلت بخاد توی رسانه ها که همه ماهاااا دنبالش کردیم یه زمانی تا دلت بخاد زیاد بوده
برات بهترینها رو آرزو میکنم مرتضی عزیز….
انشالله همیشه خداوند یارو نگهبانمون باشه…
سلام نرگسِ نازنینم.
میخوام تمام قد تحسینت کنم برای درکِ عمیقت از اگاهی هایی که نوشتی.
با شور و شوق تا آخرشو خوندم.
کامنتت فقط یه پاسخ ساده به سوال دوست عزیز نیست.
کامنتت یه گنجه.
برات بگم خیلی جالبه منم چند روز پیش داشتم با نفیسه جان در مورد موضوعی کاملا مشابه با فحوای کامنت شما صحبت میکردیم.
الهی شکر که درکمون نسبت به قبلمون داره بهتر و بهتر میشه.
کاملا باهات موافقم.
من یه جمله دارم:
اینکه من هر جایی که برم خدا و خودمو میبرم همونجا.
خدایی که اینجا روزی میده، هر جای دیگه هم برم براش فرقی نمیکنه.
همه ی جهان و منظومه ی شمسی و کائنات و … مالِ خداست.
چیزی وجود نداره که برای خدا نباشه، صاحبش خدا نباشه.
خودمم هر طوری که باشم، با هر شخصیتی، با هر حُسن و مهارتی، با هر عیب و ضعفی، خودمو میبرم هر جای جدیدی که برم.
هر کجا که مهاجرت کنم، از رفتن به یه منطقه ی دیگه تو شهرم بگیر، تا مهاجرت به یه استان دیگه، کشور یا قاره ی دیگه، حتی سفر به فضا و …، من خودمو با همه ی ابعادِ وجودیم با خودم میبرم.
شجاع باشم، شجاعتمو هم میبرم.
باور کمبود داشته باشم، با خودم میبرم.
باور فراوانی داشته باشم با خودم میبرم.
خوش خلق باشم، یا اهلِ غُر و ناسپاسی، با خودم میبرم.
خیلی قشنگ نوشتی از رشدِ شخصیتی.
از قدرتِ شخصیت.
از اینکه جهان برای من همون شکلی میشه که زاویه ی نگاهِ منه.
مثلِ خواب جذابت که نوشتی.
عاشقتم که این حرف های قشنگ و اگاهی بخش رو کامنت کردی.
درود به تو و جنوب قشنگ.
الهی شکر برای اون حیاط و اتاق قشنگت که به لطف الله رزقم شد تو ویدیوی یوتیوبت دیدم.
من دیدم قشنگی های درخت و نخل و گل های پیرامونت رو، کوه ها رو، اتاقِ کارت رو...
تو ذهنِ قوی و در حالِ رشدی داری.
برات بهترین ها رو ارزو میکنم.
همونایی که خودت میخوای رو.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام و درود به دوست عزیزم!!!!
و نوشتن کامنتی ،”که در پایان شبی پر از فراوانی…درک الهامات خداوند برای بهتر شدن..
سمانه جان!!!!ممنونم که برام نوشتی…
میخام یچیزی بگم!!!
بازم برگشتم به خوندن همین کامنت خودم در روز گذشته…
امروز بازم پاشنه ام برام بولدتر و بولدتر شد..
یچیزی!!!!دیدی توی آبی که خیلی خیلی روشن و واضح هست…یه تکه کثیفی میفته…
چقدر خودشو تو دل اون زیباییها نشون میده…
منم توی همین ورژن به لطف نشانه های خداوند قرار گرفتم..
فکر میکردم! این نازیبایی هایی که میگمو “یچیز بد نیست..
یچیز پیش افتاده میدیدمش…
ولی صحبت استاد توی حرفهاش و پیام شما و بازگشت به پیام خودم..
خیلی یه لحظه…..
درونمو ریختم بیرون…
که نرگس مواظب تممیزی اون درونت باش…
و اون کثافتی که راجع بهش حرف میزدی،”!و فکر میکردی یچیز پیش افتاده هست..دقیقا همین میتونه وجودتو نابود کنه…
کلا”””.میخام بگم!!!هر چقدر زلاتر و زیباتر و الهی گونه تر میشیم..
بهمون نسبتممممم
نازیباییهامون بیشتر روی آب میاد…
مثل شستن حبوباته…دیدی وقتی آبش میکنی برای پخت و پز…اون حبوباتی که سبک هستند روی آب میان…
و اونا رو میریزیم بیرون..
چون پختشون جالب نیست…
دقیقا ماها هم همینجورییم..
و وقتیکه سنگ داشته باشن..
محلی ما میگن ،”ریگ شور”میکنیم…
و عملیات جداسازی انجام میشه…
و خداوند هم توی قرآن همینکار رو با اعمال ما نشون میده…
سمانه جان….من امروز یه الهام و اقدامی بهم رسید..
خداوند آزمایشم کرد که ببینم چقدر حریصم…
و در جواب..بازم یه نشانه فرستاد که درست نیست..
یکم شاید حال بدی باشه ها…
میدونی چی بهش گفتم!؟
بهش گفتم خدایا…
توی این مدتی که در حضور تو هستم..
اونم آگاهانه و بیاد اوری کارهایی که برام انجام داده…
چقدر بخودم بالیدم که نرگس چیدر نگرشت راجع به خداوند قوی شده…
گفتم خدایا با تمام وجودم بابت تمام این فلان و فلان خاسته ام..که من نرگس “هیچ مسیری نمیدونستم و همه رو بدون اینکه من مسیر مشخص کنم بهم دادی…
سمانه جان!!!!من مدام الهاماتی بهم میرسه…مثل اینروزا دستکشهام…
بخدا هر لحظه…من اصلا کوک نمیزنم…
خودش کوک میزنه…
من اصلا نمیدونم این قسمتای تزیین دستکش کجاها و به چه سمتی میره…
میخام بگم…اون داره اون کارا رو انجام میده…
اصلا “فکر نمیکنم این نرگس دیگه اختیار ذهن رو داره….احساس میکنم اون نرگسه!!!
خودش نرگس…
همه چیز خودشه…
وای خدای من دیوانه شدم..
سمانه اصلا احساس میکنم تو این دنیا نیستم…
اصلا احساس میکنم نرگس ذهنم دیگه وجود درونی نداره…
.
همش خودشو میبینم…نمیتونم بدون اجازش کوچکترین قدم برم..هر گاه میرم. اونکار منو خسته و ناامید میکنه….
بعد از چند دوره کار کردن…بهم گفت همه رو بشکاف…
الله اکبر…
دیشبم تاج روی دستکشمو که خودش بهم الهام کرده بود…
ولی اونچیزی که اون میخاست نبود….
بهم گفت بشکافش …
بهم گفت اینجور بدوزش..
وای بازم امشب پایینش مشکل داست گفت به این شکلش کن…
اصلا این مدت بیشت و خورده ایی روز انگار توی یه فضای دیگه هستم…
دوست خوبم….پیامت درونمو منقلب کرد….
و اینم مدار ماست…
هفته گذشته روز سه شنبه بهم الهام کرد اول ماه رمضان قانون سلامتی وارد زندگیت میشه…
و دفتری که ماهاااا براش اماده کردم که چجوری هدایت میشم در جواب سوالی که 7 آذرماه نوشته بودم…
براش نوشتم…
و بهم گفت مشکلاتی که الان داری بنویس…
چقدر مورد هست…
و میدونم همینجور که ذهنم تا قانون در درونش رخنه نکنه..جوابی رو نمیگیره…
از اونطرفم تا من ورودی غذای نامناسب رو میدم بدنم بهمین شکل خستگی و مشکلات داره…
و دارم میبینم شوق و ذوق خداوند رو…اون روزیکه بهم الهام کرد اونم توی حموم…
من بیشتر الهامات قوی ام..توی حمام زیر دوشه…
و حتی دریافت نورهای طلایییش…
همون روز هماهنگ شد با شخصی که سالها به خونه ما دیدنی نیومده بود..و اونم گفته بود میخام نرگس خانم رو ببینم…
و ایشون از تهران به شهرش سفر چند روزه داشته بود…
و ایشون یه هدیه “اسکناسی به من داد…
ببببین کار خدا رو……
که چقدر کارها رو به شکل درستش؟برات انجام میده..
و نشانه های قانون سلامتی هر بار بهتر بهتر وارد زندگیم میسه…و ماهک عزیزم…
برام یه عروسک به بعی آورد گذاشت روی تخت زیبایم..که بازم اینم هدیه از طرف خدا …توی پیاده رویم بود…
سمانه جان…هدایت خدا اینقدر زیاده..دوست دارم که بازم این نشانه میبینم..
یه دفتر بخرم مخصوص همین هدایتها و الهامات…
…..
حالا که دوست خوبمی…یه غلبه بر ترس تو دل تاریکی برات بگم..اون جوابی که سالها من ازش فراری بودم..
یه روز بعد از تکاملم توی قبرستان…اونم دم دمای غروب و آذان مغرب بود..
هیچکسی توی قبرستان نبود…
جاییکه من یه روز یه شبه سیاهی رو دیدم که از ترسش به شخص نزدیکم گفتم تو رو خدا فرار کنیم..
.
خیلی حالم خوب نبود…
ترس زیاد بود….
خدا اون لحظه بهم گفت…
نرگس میترسی!؟؟؟
گفتم خدا اره….
بهم گفت یه لحظه وایسا..
گفتم نمیتونم…
گفت وایسا نترس…
و من وایسادم ..ولی با لرزش پا…
بهم گفت نگاه کن…..
پس نترس..
یکم نگاه کردم به اون متطقه پر از قبر…
قبرایی که میشه سالها کابوسشو میدیدم..
.
و همینجور که دستور حرکت رو بهم داد…
.
پا میزاشتم روی قبرهای قدیمی…
.
بهم گفت…..نرگس از یه مشت استخوون نترس…
استخونایی که از بیین رفتن..
این استخونا توی یه مشت خواب چه ترسی دارن..
بلند بهم گفت!!!
از ادمها بترس…که میتونن تو رو از بیین ببرن…
میتوننن تو رو گمراه کننن با حرفهاشون…
از اونا بترس…و مدام بهم میگفت..الله اکبر..
رفتم دیگه یکم شب شده بود من بودمو اون فضا…
توی مسیر یه قبر آماده برای جسد جدید دیدم..
بهم گفت برو توشو نگاه کن..
رفتم….نگاه کردم اونم برای اولین بار…
بخودم گفتم نرگس ببین کل زندگیت تو این دنیا خلاصه میشه توی این وجب خاک..
دیگه خودتی و اعمالت…
تا زنده ایی قدر زنده بودنتو بدون…
و سعی کن درونتو الهی گونه تر کنی…
جاییکه هیچکسی بدادت نمیرسه…
سمانه جان..مثل این موقع شب که ساعت 11 شبه…از ترس خداوند توی پتومممم مچاله میشم…
خیلی ازش میترسم…
من یجاهایی توی شهرم سفر کردم…
وقتی دستور میداد…وقتی میرفتم….همجا تو دل اون تارکیها و ترسها برام بهشت میشد…
دوست عزیزم….من خیلی دوستدارم از الهاماتتم مدام توی سایت بنویسم…
و میدونم باعث میشه تا خودم خیلی توی اعمال و رفتارم دقیقتر بشم…
میدونم همه ماها. کم و زیادی توی عمل به قوانین دارییم قدم برمیدارییم…
میدونی اینروزا خیلی دارم سرسپرده میشم…
و دارم میزارم بیشتر هدایت بشم..
گفته های استاد بیشتر توی درونم رنگ میگیره..
قدمهای شجاعانه بیشتری رو برمیدارم..
و خدایییش..هر جا هم هنوز آمادگیشو نداشتم….
بهم گفته الان نمیخاد اینکار رو انجام بدی…
من همه رو لطف خودش میبینم…
چون میدونم عذاب آخرت…خیلی شدیده…
و من مدام توی قرآن و خوابهام بهم الهام میشه..
و من بسیار سپاسگزار خداوندمم.
که اون الهامات باعث شد..اعمالمو بیشتر تحت کنترل قرار بدم..
و بیشتر بتونم عملگرا باشم..
چون زندگی دنیوی بالاخره تمام میشه…
و اونچیزی که میمونه….اون اعمال ماست..
پس کمتر حرص پول رو بخورم…
چون میدونم خدا روزی دهنده منه…و طریقشو نمیدونم..و نمیتونم پیش بینی کنم به چه شکل…
عجله…عجله….رو بردارم..
و سعی کنم آرامتر و با لطف الهاماتتش این مسیر رو پیش ببرم..
سمانه جان بببخش کامنتم طولانی شد..
ولی میدونم این نوشتنها باعث میشه من خودمو بیشتر و اگاهانه تر توی مسیر درست “راهنمایی کنم..
و از اونطرفممم رُوم بشه از خداوند دعوت داشته باشم برای انجام دادن خاستهام…
چون همه چیز از منه……و منم”که اختیار کامل بر اوضاع زندگیم در هر جهتی..بسمت پروردگارم رو دارم..
دوستتدارم سمانه جان..امروز اتفاقا اومدی توی حسم…
به مامانم گفتم…ما جنوبیا به مامان میگیم. دِی…
بهش گفتم دِی یه دوستیم دارم اسم فرزندش حافظ هست..
و ایشون گفت چقدر خوب…
به سلامت خیر و خوبی از طرف خداوند “رب العالمین”. میسپارمت!!!دوست عزیزم..
بسم رب چشم هایم
سلام استاد ارزشمندم دورتون بگردم من الهی ک انقدر دلم برا کامنت نوشتن و تبادل نظر باهاتون تنگ شده بود
خدارو شاکرم ک جان و نفسی دوباره بهم داد تا دوباره با افتخار دست ب کامنت شم و عرض ارادت کنم خدمت استاد ترین استاد دنیا
اصن استاد شمایی بقیه اداتو درمیارن ب ولله قسم
نمیدونین از دیروز صب ک فایل جدید زندگی در بهشت تونو دیدم چه حالی شدم اصن
استاد شما بطور کاملا پرکتیکالی همه حرفایی ک میگین تو دوره های مختلف رو در زندگی شخصی خودتون اجرا میکنین …
چقدر اخه رابطه ی شما نماد کامل و دقیقی هست ازون رابطه ای ک خودتون تو دوره عزت نفس مثال میزنین یا دوره روابط
رابطه ی دو تا آدم پرررر ، توحیدی ، قوی ، مسلط ب احساسات و …
یادمه تو یه فایلی میگفتین من اگه حتی ماهها هم از عزیز دلم دور باشم این بنده خدا حتی یه بار هم زنگ نمیزنه بپرسه کجایی با کی ای کی برمیگردی و فلان
اخه این حد از تجربه عدم وابستگی در رابطه عاطفی …. انقدر احساس رها بودن واوووو
اخه این فایلای شما چه سمیه ک هرچقدر آدم بیشتر گوششون میده بیشتر محوشون میشه بیشتر چیزای جدیدتر ازشون درمیاره اخهههه
الان ک دارم این کامنت رو مینویسم ساعت چهارو ده دقیقه بامداد هست ب وقت اروپا
اینجا تعطیلات کریسمس هست الان و فرصت بسیار خوبی هست برای شب زنده داری و تفکر و تعقل و تدبر و هدفگذاری برای سال جدید ک الان ک من این کامنت رو دارم مینویسم ۲۹ دسامبر هست و دو روز دیگه سال نوی ۲۰۲۲ 🥳 ک امیدوارم بقول شما سال جدید بهترین سال زندگی تک تک مون بشه و سالهای آینده از امسالمون هم پربارتر و قشنگتر …
خلاصه استاد جونم براتون بگه ک اون شبی ک این لایو رو با آقای عرشیانفر گذاشته بودین خیلی اتفاقی هدایت شدم بهش در حالیکه رفته بودم کتابخونه برای درس خواندن ولی ساعتها تا زمانی ک کتابخونه کلا تعطیل شد داشتم لذت میبردم از صحبتهاتون و بعدشم ک زیر نور مهتاب کلی قدم زدم تو شهر و خلاصه خیلی شب فوق العاده ای بود اونشب …
استاد ارزومه منم یه شخصیت قوی و کاملا مستقل و غیر وابسته بسازم از خودم و میدونم ک لازمه ش ساختن و کار کردن همیشگی روی عزت نفسم هست و خدارو شاکرم ک در مدار این دوره ارزشمند هستم و خدا رو سپاسگذارم بخاطر این تعطیلات پربرکت کریسمس ک نمیدونین چقدر این شب و روزا حالم بهتره و تقریبا اکثر شبانه روز رو تو سایتم و الان هم فک کنم اولین نفری هستم ک رو این فایل کامنت میزاره …
هذا من فضل ربی
استاد یعنی میخوام بگم همه این رفتارهای عملی ک در زندگیتون دارین نشان دهنده این هست ک چقدر ب خدای خودتون وابسته هستین …
اینکه عزیز دلتون رو در مزرعه ای با وسعت و عظمت پرادایس تنها میزارین و کیلومترها رانندگی میکنین ب نقطه ای دیگه …
اینکه این دیدگاه رو حتی در مورد فرزند دلبندتون یوسف داشتین ک اون طفل صاحبش خدا بوده و چند صباحی ب دست من امانت بوده … بخدا اینا سخته گفتنش آسونه ولی تو عمل …
ربنا لا تحمل لنا ما لا طاقه بنا …
خدایا ب ما تحمیل نکن چیزی رو ک طاقت شو نداریم و تکاملش رو هنوز طی نکردیم
خلاصه استاد خیلی این روزا عمیقا و شدیدا رفتم تو بحر شخصیت توحیدی شما و بقرعان اگه بخوام درباره ش صحبت کنم باید تا صبح بنویسم اما از خودتون یاد گرفتم ک نگم فلانی چقدر خفنه چقدر فوق العاده و خاصه بگم این رو چجوری میتونم تو زندگی شخصی خودم بصورت پرکتیکالی پیاده سازیش کنم
آرزو و هدفم اینه ک یه شخصیتی همچون شخصیت شما و خانم شایسته بسازم از خودم یه ورژن اینچنینی با باورها و رفتارهای توحیدی مشابه در رابطه عاطفی …
چون وابستگی خط قرمز من هست تو رابطه عاطفی ❌
از خدای خودم میخوام کمکم کنه ک ازین نعمتهای بیشماری ک در اختیارم گذاشته از جمله این سایت و وجود ارزشمند استاد عباسمنش و فایلا و دوره های بی نظیرش و این تایم و انرژی و قوت جسمی و آرامش ذهنی ک روزیم کرده نهایت استفاده رو ببرم در راستای بهبود زندگیم در تمام جنبه هاش و بهبود شخصیتم و کنترل و جهت دهی افکارم و کانون توجهم ک کاری همیشگیست …
پیش از آنکه واپسین نفس را برارم …
خدارو شاکر و سپاسگذارم بخاطر نعمت شب و ارامشش
خدارو شاکرم ک بار دیگه توفیق نوشتن کامنتی دوباره بهم داد …
بماند ب یادگار در این شبهای آخر سال
۲۲.۱۲.۲۰۲۱
۰۴:۳۴ AM
هلنا از نروژ
سلام هلنای عزیز
کامنتت خیلی پر از انرژی هست
من شروع کردم به گوش دادن فایل های گفتگو با دوستان استاد تا بتونم جلوی مقاومت های ذهنیم رو بگیرم و باور کنم که اگه کار کنی نتایج میاد برات
من مدت عضویتم زیاده ولی چند ماهی هست که شروع کردم به گوش دادن فایل های استاد چون نجواهای ذهنم زیاده
عکست نظرمو جلب کرد رفتم تو پروفایل تون و شرح حالتونو خوندم خیلی عالی بود خوشحال شدم به خودم گفتم ببین چه نتایج عالی گرفته توام یه روزی از این بیشترم میتونی بنویسی …و دیدم چه جالب مدت عضویت 2222 هست برام خیلی جالب اومد
امیدوارم در کنار همسرتون همیشه با نشاط و خوشی زندگی کنید و بازم بیایید و از بهترین نتایج تون بنویسید
خداوند یارتون باشه
بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
قَالَ رَبِّ احْکُمْ بِالْحَقِّ ۗ وَرَبُّنَا الرَّحْمَٰنُ الْمُسْتَعَانُ عَلَىٰ مَا تَصِفُونَ(112 انبیا)
[پیامبر] گفت: پروردگارا! به حق داوری کن و پروردگار ما مهربان است و [مؤمنان] بر خلاف واقعیتی که وصف می کنید، از او یاری می خواهند.
=====================================
سلام به اساتید عزیزم،سلام به دوستان توحیدی من در غار حرا
خداروصدهزار مرتبه شکر برای فرصت یک روز زندگی دوباره،فرصت بندگی و توانایی کنترل ذهن …
باز هم یک آسمون آبی طلایی،باز هم یک زیبایی بی حدوحصری که میشه ساعت ها بهش خیره شد و به هیچ چیز دیگه فکر نکرد.
خداروشکر که هنوز فرصت هست،هنوز میشه برنامه ریزی کرد،هنوز میشه طعم امید رو در قلب زنده نگه داشت،هنوز میشه برای دلخوشی های به ظاهر کوچیک از آفریدگار بزرگ سپاسگزاری کرد.
مثل اینکه خدایا شکرت هنوز مادرم زنده ست و میتونم صدای گرمش رو بشنوم.
مثل اینکه خدایا شکرت که بچه ها میتونن کلاس برن و اونجا غرق لذت و شادی باشند.
مثل اینکه خدایا شکرت که میشه با تو حرف زد،خدایا شکرت که تو هستی و میشنوی و بدون استثنا پاسخ میدی.
چندتا جمله ی طلایی استاد من رو مجاب کرد بیام حتما یک صلات دیگه برای باز شدن قلبم برپا کنم.
یک)وقتی یک اتفاق ناخواسته میفته،اون اولش نمیشه ذهن رو کنترل کرد،هیچ کس،هیچ کس نمیتونه.
دو)من میدونم قلب میگه آروم باش،ولی اون به هرکسی اینو نمیگه.
سه)ما اصلیم،ما باید آماده باشیم برای دریافت،ما باید در مسیر درست قرار بگیریم،تا بتونیم به سمت درستی هدایت بشیم.
چهار)باید بتونی روی موج آرامش قرار بگیری تا بتونی پیغام خداوند رو دریافت کنی.
این موضوع من رو یاد داستان حضرت مریم توی سوره ی مریم انداخت زمانی که موقع زایمانش فرا میرسه…
اونم مریم پاکدامنی که تموم عمرش رو در صلات بوده،روی موج مثبت بوده،تحت سرپرستی پیامبر خدا حضرت زکریا بوده،از آسمون براش رزق میومده و الهامات واضحی دریافت کرده که خداوند بهش گفته من تورو برگزیده م و تو برترین زن عالمی!!!!
بعد که زمان به دنیا اومدن عیسی فرا میرسه،مریم چی میگه…؟!مریم با اون همه معجزه ای که دیده میگه:
فَأَجَاءَهَا الْمَخَاضُ إِلَىٰ جِذْعِ النَّخْلَهِ قَالَتْ یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هَٰذَا وَکُنْتُ نَسْیًا مَنْسِیًّا ﴿٢٣﴾
آن گاه درد زاییدن، او را به ناچار به جانب درخت خرما کشانید؛ [در آن حال] گفت: ای کاش پیش از این میمردم و یکسره از خاطرهها فراموش شده بودم.
حضرت مریم نتونست اون اولش ذهنش رو کنترل کنه!!!!گفت کاش مرده بودم و هیچ کس منو نمیشناخت….
این عین جمله ی خودشه دیگه،چرا باید خدا اینو تو قرآن میاورد؟!چرا باید میگفت مریم همچین حرفی زده؟!مگه تو کل زندگیش کم حرف زده بوده مریم؟!چرا مشخصا میاد این جمله شتوی قرآن ذکر میکنه….؟!
و بعد خداوند در پاسخ چی میگه…؟!
فَنَادَاهَا مِنْ تَحْتِهَا أَلَّا تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا
ناگهان از طرف پایین پایش او را صدا زد که: «غمگین مباش! پروردگارت زیر پای تو چشمه آبی (گوارا) قرار داده است!
وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَهِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَبًا جَنِیًّا
و تنه خرما را به سوی خود بجنبان تا برایت خرمای تازه و از بار چیده بریزد.
فَکُلِی وَاشْرَبِی وَقَرِّی عَیْنًا ۖ فَإِمَّا تَرَیِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَدًا فَقُولِی إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمَٰنِ صَوْمًا فَلَنْ أُکَلِّمَ الْیَوْمَ إِنْسِیًّا
پس [از آن خرما] بخور و [از آن نهر] بیاشام و خاطرت را شاد و خوش دار، و اگر از مردم کسی را دیدی بگو: من برای [خدای] رحمان روزه [سکوت] نذر کرده ام، پس هرگز امروز با هیچ انسانی سخن نخواهم گفت.
🟣غمگین نباش!
🟣بخوروبیاشام ودیده روشن دار!
🟣روزه ی سکوت بگیر و با هیچ کس درموردش حرف نزن!
پس دقیقا قانون همین حرف های طلاییه استاده:
🟣اولش کنترل ذهن سخته،ولی باید بتونی یکم،یک ذره خودتو بکشی ازون داستان بیرون،فقط یک ذره…
🟣بعد باید بتونی احساست رو خوب نگه داری یا حداقل وارد احساس منفی نشی.
🟣هرکاری که حالت رو خوب میکنه انجامش بده.
🟣با هیچ کس درمورد چیزی که ازش ناراحتی یا ترسیدی یا هرچیز دیگه،صحبت نکن!
اونوقت که خداوند با معجزه هاش میاد وسط و عیسی رو در بغل مادرش به حرف میاره و اون نتیجه اتفاق میفته ….
این معجزه به واسطه ی ایمان مریم اتفاق افتاد،نه هیچ چیز عجیب و غریب دیگه ای …
به قول استاد تو مراقبه ی فراوانی:
این راه خداوند است،اول باور بعد مشاهده…
کسی که به غیب و دست های پشت پرده ایمان داشته باشه،کسی که مطمئن باشه که یکی هست که حتما بهش کمک میکنه،میتونه ذهنش رو تحت کنترل نگه داره…
اینارو دارم به خدا به خودم میگم…
از صبح ذهنم شروع کرد به بازی درآوردن و نجوا،منم هرکاری بلد بودم برای تایم اوت گرفتن انجام دادم و هربارم یکم احساس میکردم ذهنم آروم تر شده با خودم تکرار میکردم:
یکی هست که قدرتمند ترینه،یکی هست که مهربون ترینه،یکی هست که داره منو میبینه،داره منو میشنوه،داره پاسخ میده،یکی هست که قطعا کمک هاشو داره میفرسته،من فقط باید آرام بمانم…
قسم به ندای الله اکبر اذان مغرب،خداوند در هر لحظه داره پاسخ میده،ما فقط باید در مدار دریافت پاسخ قرار بگیریم،اینو دیگه با گوشت و پوست و استخونم درک کردم….
و همین که الان دارم کامنت مینویسم یعنی تونستم به لطف خودش در موج آرامش قرار بگیرم …الهی صدهزار مرتبه شکرت.
هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَهَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَانًا مَعَ إِیمَانِهِمْ ۗ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ وَکَانَ اللَّهُ عَلِیمًا حَکِیمًا(4فتح)
اوست که آرامش را در دل های مؤمنان نازل کرد، تا ایمانی بر ایمانشان بیفزاید. و سپاهیان آسمان و زمین فقط در سیطره مالکیّت و فرمانروایی خداست؛ و خدا همواره دانا و حکیم است.
به امید الله،استمرار در مسیر درست ادامه دارد…به قول الهه جان رشیدی:ادامه میدیم این مسیر رو با اراده ی پولادین…
خدایا تاجایی که آسمون و دریات جا داره شکرت🩵
درپناه نور باشید و الله یارتون باشه همیشه.
سلام سعیده خوشگل و مهربون
ماشالله شاگرد زرنگای استاد خودشون یه پا استاد شدند ،این معلومه که استادمون کارش درسته
خوب اموزش داده ،خوب فهمونده مطالب رو که شاگرداش هم خیلی عالی مطالب رو می فهمن و تو کامنت هاشون میارن
مثل سعیده جان شهریاری
مثل محسن توحیدی و …
واقعا کامنتتاتون مثل فایل های اموزشی می مونه
پر از نکته های فوق العاده
از کامنتت کلی چیز یاد گرفتم سعیده جان ِ عزیزم
اول افرین به استاد عزیزمون
بعد هم هزاران افرین به شما شاگرد زرنگا
سلام سعیده جان
چقدر این کلمات آشناست. انگار نه انگار که تازه دقایقی پیش با خودت خلوت کرده بودی و ذهنت مدام میخواست تو را ببرد به جایی که نباید بروی. انگار همین حالاست که صدای اذان مغرب پیچید و تو ناگهان دیدی داری نفس میکشی، و این یعنی خدا هنوز دارد جوابت را میدهد.
“هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَهَ…”
این سکینه ای که الان در قلبت حس میکنی، کمترین چیز نیست. این را خدا نازل کرده. با دست خودش. به خاطر همان یک ذره ای که خودت را کشیدی بیرون از آن داستان. به خاطر همان لحظه ای که گفتی: «یکی هست که قدرتمند ترینه».
داستان مریم را چقدر زیبا چیدی کنار حرف های استاد. بله. او نَسیاً مَنسِیّا آرزو کرد. و خدا نه او را سرزنش کرد، نه گفت «چرا بی صبری میکنی؟». خدا فقط گفت: غمگین نباش. اینک آب. اینک رطب. اینک عیسی.
این یعنی خدا میداند که بنده اش در آن لحظه طاقت ندارد. این یعنی خدا قبول کرده که اولین موج سهمگین است و هیچکس نمیتواند ذهنش را کنترل کند. اما بعد از آن موج، دستش را میگیرد و میبرد به سمت درخت خرما. خودش راه را نشان میدهد.
و تو امروز این کار را کردی. موج آمد، تو نگذاشتی غرق شوی. یک دستت را گرفتی به قرآن، یک دستت را به ذکر، یک گوشت را به صدای استاد سپردی. و حالا اینجایی. و مادرت صدایت را شنیده. و بچه ها کلاس رفته اند. و تو با خدا حرف زده ای.
این “خدایا شکرت” های پشت سر هم، خودش نشانه ی دریافت جواب است.
“فَکُلِی وَاشْرَبِی وَقَرِّی عَیْنًا”
بخور و بیاشام و دیده روشن دار. امروز هم خدا برای تو هم سفره ای پهن کرده. سفره ای به وسعت آسمان آبی طلایی. سفره ای به وسعت دقایقی که به هیچ چیز فکر نکردی جز به زیبایی بی حد و حصرش. این را خدا داده. این را خودش جلویت گذاشته.
و روزه ی سکوت… راست میگوید استاد. حرف نزدن با کسی درباره ی آنچه ترسیدی، درباره ی آنچه ذهنت میخواست ببافد، این یک مراقبه است. این نذر مریم است. چون بعضی چیزها را فقط باید بین خودت و خدا نگه داری تا خدا خودش جواب را بفرستد.
و این مسیر را تو تنها نمیروی. همه ی ما کنار همیم، با اراده ی پولادین، با دستانی که به سوی همان آسمان آبی بلند کرده ایم.
خدایا، تاجایی که آسمون و دریات جا داره، شکرت.
سلام بر سعیده جان عزیز، سلام به کلام پر از نورت، سلام به قلب روشنت
مدتهاست کامنتهای شما رو دنبال میکنم و الآن هم یک ساعتی میشه که مشغول خوندن نوشتههای ارزشمندت در روزهای اخیر هستم؛ روزهایی که به خاطر سخت شدن کنترل ذهنم، بخشهاییش رو در احساسات نهچندان جالبی سپری کردم و از سایت دور شدم و با قلبم سپاسگزار خداوندم که به تلاشم برای بهتر شدن حالم پاسخ داد و بهم اجازه داد دوباره وارد سایت بشم و با این کامنتهای نورانی، هر لحظه آروم و آروم و آرومتر بشم.
اولی رو خوندم… گفتم شاید اتفاقی باشه، دومی رو… “نه خیال میکنی، اینجا همه شبیه هم حرف میزنن دیگه”، سومی رو… چهارمی رو…
نه سعیده جان! دلم طاقت نیاورد! نمیتونه اتفاقی باشه! تو داری با من حرف میزنی! تو واقعاً داری با من حرف میزنی… با نسیبهی همین روزها!
خواستم بدونی تو این روزهایی که داری برای کنترل ذهن خودت قدم برمیداری، همزمان، با کلام پر از نورت، پیغام فرمانروای قدرتمند جهان رو برای من و خیلیهای دیگه هم مخابره میکنی.
ممنونت هستم. ممنون تو و قدرت بیپایانی که تو و همهی ذرات رو آفرید و هر لحظه هدایت میکنه.
لطفاً به نوشتن ادامه بده. این مسیر، پر از نوره.
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم
بنام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانی اش همیشگی
مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِیاءَ کَمَثَلِ الْعَنْکَبُوتِ
اتَّخَذَتْ بَیْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوتِ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ «41»
مَثَلِ کسانى که غیر خدا را سرپرست خود برگزیدند، همانند مَثَل عنکبوت است که (براى خود) خانهاى ساخته؛ و البتّه سستترین خانهها خانهى عنکبوت است اگر مىدانستند.
=================================
سلام به دو استاد توحیدی عزیزم و همه دوستان نازنینم در این فضای مقدس و الهی
امیدوارم که حال دلتون عالی و متصل به نور رب العالمین باشید
خدا رو میلیاردها بار شکر برای همه ی نعمتهای بی
حد و حسابش
خدا رو هزاران بار شکر برای بارشهای رحمت الهی که از اول بهمن ماه که از کانادا برگشتیم ایران در بیشتر روزها یا برف یا بارون باریده
و از پریشب تا حالا بارون بدون وقفه در تهران داره میباره
خدا رو هزاران بار شکر برای این فایل پر از آگاهی و زیبایی
خدا رو هزاران بار سپاس برای حضور پر برکت استاد گرانقدرم و آگاهیهای نابی که سخاوتمندانه با ما به اشتراک میزارین
استاد الهی و نازنینم از شما ممنونم که با هر کلامتون نور توحید و عشق به خدا رو در دلم شعله ورتر میکنین
چقدر من سپاسگزارتر شدم نسبت به قبل،
بخصوص با دوره هم جهت با جریان خداوند که گل سرسبد همه ی فایلهای هدیه و محصولاته، و از چند روز پیش دوباره از اول شروعش کردم
چقدر ظرف وجودم بزرگتر شده، چقدر رفتارهام توحیدی تر شده،
چندتا باگ شخصیتیم رو پیدا کردم و شروع به اصلاحش کردم که تا حالا هم ادامه داره..
توحید همه چیزه
توحید یعنی خدا رو تنها قدرت مطلق حاکم در جهان بدونیم
با توحید و ایمان به خداست که قلبمون آرامش میگیره
با توحید و یاد خداست که می تونیم کنترل ذهن کنیم
با توحیده که می تونیم احساسمونو خوب کنیم و خوب نگهش داریم
با توحیده که به عوامل بیرونی قدرت نمیدیم
با توحیده که هست و نیستمون و همه چیزمون رو از خدا می دونیم
با توحیده که در همه ی زمینه ها پیشرفت می کنیم
با توحیدی عمل کردنمون و تکرار وتکرار و تمرین و تمرین یاد می گیریم که به خدا اعتماد کنیم
و با طی تکاملمون بتدریج عضله ی اعتماد کردنمون به خداوند قوی و قویتر میشه..
و به جایی می رسیم که هم در این دنیا و هم در آخرت در بهشت زندگی می کنیم و خوشبختی رو در همه زمینه ها تجربه می کنیم
IN GOD WE TRUST
ما به خدا اعتماد داریم
و چقدر جالب توجه و زیباست که این جمله سالهای ساله که روی همه اسکناسهای امریکا وجود داره، و نشان دهنده اینه که اعتقاد و ایمان به خدا جزو باورهای اساسی امریکاییهاست..
استاد جانم من هم در جاهای زیادی اعتمادم به خدا رو نشون دادم هم قبل از آشنایی با شما و این مسیر سبز و هم بعد از اون
اما میدونم که هنوز خیلی جای کار دارم و باید مرتب تمرین کنم و عمل کنم تا هی بهتر و قویتر بشم در این زمینه
هر روز تو دفترم بعد از سپاسگزاری می نویسم خدایا من فقط بر تو توکل و اعتماد می کنم،
می نویسم تا تبدیل به باور بشه
من هم پسرم یاسر رو بیست و چهار سال پیش وقتی که جوان رعنای 20 ساله بود در حالیکه یک هفته بعدش سالگرد تولدش بود ناگهانی از دست دادم
ولی اصلاً بیتابی و گریه زاری نکردم
هیچ آه ناله و گله و شکایت نکردم
قلبم آرام و پر از یاد خدا بود
باور داشتم که خدا مالک فرزندانم هست
و بما هدیه داده
بدنیا اومدن و از دنیا رفتن همه ی ما فقط و فقط در دست خداست
و همه ی ما مدت معینی در این دنیا زندگی می کنیم
وقتی که مدت عمر ما به پایان برسه از این دنیا میریم
و اینکه مرگ یک مرحله انتقالیه
ایمانم به خدای مهربانم رو نشون دادم
حتی یک روز هم لباس سیاه بتن نکردم
در روز دفنش دعای تلقین رو خودم با صدای رسا و بدون گریه خوندم در حالیکه همه گریه می کردن
با اینکه شرایط خیلی سختی بود ولی خدا رو هزاران بار شکر سرافراز از اون موقعیت بیرون اومدم
جوری شد که الگو و چراغ راه دیگران شدم
و آرامشم سبب شد که اونها هم آرام بشن، و دیگه گریه زاری نکنن
منهم مثل استاد جانم، خداوند از قبل از این اتفاق،منو آماده کرده بود،
الگوی خیلی خوبی داشتم که مرحوم پدر بزرگوارم بود
وقتی که چهارده ساله بودم برادر کوچکترم که کاملاً سالم و سرحال بود در سن 10 سالگی در یک اتفاق ناگهانی از دنیا رفت، و من پدرم رو دیده بودم که در اون حادثه خیلی سخت چطور رفتار کرد، چقدر آروم بود، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه، خیلی عادی رفتار میکرد
جوری که باعث تعجب همه شده بود..
و این الگوی خوب واقعاً نعمت بزرگ و ارزشمندی بود که روی من خیلی تأثیر گذاشته بود
و وقتی که پسرم از دنیا رفت، بیاد آوردن اون رفتار پدرم خیلی بمن کمک کرد که راحتتر از اون مرحله گذر کنم..
خدا رو صد هزار مرتبه شکر برای صلاتی دیگر در این سایت بهشتی که همزمان با اذان مغرب شد
استاد جانم بینهایت از شما سپاسگزارم
و از استاد شایسته جانم، و دوستان جانم
عاشقتونم
به امید دیدارتون در بهترین زمان و مکان
سلام و درود به مادر عزیزم بهشتیمون…..
واقعا صمیمانه بهتون تبریک میگم!!!
که توی این شرایط تونستین ذهنتونو کنترل کنید و بتونید آیه تلقین رو روی جنازه فرزندتون بخونید….
خانم سلیمی واقعا توی این شرایط ،”برای خودم هنوز پیش نیومده..ولی یچیزی هست که برلی همه پیش میاد…
بقول قدیمیا!!!میگه!!!شتریه که دم در همه میخابه…..
ولی اینجاها مثل تیغ دو لبه هست…
یا میتونه تو رو بخاک سیاه بکشونه.که کل زندگیتو مختل کنه….
یا میتونه قوی ببارت بیاره…
خانم سلیمی یچیزی بگم بهتون…
من خیلی از دیدن جسد یه فرد میت میترسیدم….
و یا قبرستان…کل توی همین محدوده..
من تا 33 سالگی همیشه کابوس میدیدم…
تقریبا این محل خیلی نزدیک محل زندگیمون هست….
و من به لطف خدا با تکاملم توی این مسیر …
چه الهاماتی دریافت کردم..و چه مسیرهایی “اونم تو دل تاریکی شب این مسیر قبرستان رو پیاده روی کردم..و …
به روز دم دمای غروب بود..الهام شد که این ساعتم پیش برم تا بخوره به تاریکی…
خیلی خیلی برام سخت بود….
و توی اون تاریکی بدون نبود یکنفر…که اون یکنفرم از اون محل رفت….
خداوند با صدای رسا بهم گفت نرگس میترسی!؟
بهش گفتم اره خدا….
هر کاری کنم از این محل میترسم مخصوصا الان که داره تاریک میشه…
میدونی خدا چی بهم گفت….
بهم گفت از یه مشت استخووون میترسی که هیچ جووونی ندارن و توی یه مشت خاک خوابیدن…
استخوان ترس داره….
بهم گفت یه لحظه سکوت کن…
و وایسا فرار نکن…
تکامل قبلی از اون محل زود عبور کردم..
بهم گفت بازم میترسی گفتم اره ولی سعی میکنم نترسم نگاه کنم..
و مدام بهم گفت جملات بعدیشو…
که از یه مشت استخون نترس….
از ادمها بترس که میتوننن تو رو از دینت برگردوند و تو رو گمراه کنن..
مدام بهم میگفت از حرفهای ادمها بترس…. از یه مشت استخووون نترس..
و رفتم جلوتر که بعداش دیدم قبر یه جوان دقیقا همین 20 خورده ایی سال هست….
براش آماده کرده بودن…..
و بهم گفت نترس توی قرر رو نگاه کن….
خانم سلیمی مادر بهشتیم….
من توی این عمر 30 خورده ایی ساله هیچ وقت توی قبر رو ندیده بودم….
گفتم نرگس ببیین خدا چی بهت گفت….
که فقط از حرفهای ادمها بترس…همینه استاد میگه…زیپ دهنتونو ببندید…اگه ذهن شروع کرد به وراجی کردن…
زیپتونو که ببندید اون خودش آرام میشه…
خداوند توی قرآن این باور رو مدام بهم یادآوری میکنه….که میگه…
بگو !!خدایا پناه میبرم به خودت از شر شیطان رانده شده…
خانم سلیمی میخام بگم..این پاشنها اینقدر قوی هستند…که واقعا نیاز به کنترل ذهن قوی هست…
من هر روز سعی کردم بخداوند بگم…
که خدایا من انسانم تحت تاثیر قرار میگیرم..
خدایا کمکم کن که بتونم عمل کنم اونم اگاهانه..
و خیلی لطفش شامل حالم میشه..باعث میشه با هر اشتباهی خودمو بپذیرم و سعی کنم بازم بهتر عمل کنم…
چون هر چقدر به خودشماسی میرسی….رفتار اشتباهی که سالیان سال تو درونت بوده..هر بار با قطع هر شاخه اییش پر رنگتر شده…و بولدتر شده و بیشتر درکش میکنی باید با قدرت بیشتر از بیین ببریش…
و من دارم بیشتر به نقزعه صحبت خدا توی پا گذاشتن روی قبرهای چند ساله به این درک برسم..که مواظب باشم…
و از حرفهای ادمها بترسم و نیفتم توی دامشون …
خدایا پناه میبرم بخودت از شر شیطان رانده شده..
یه موضوع دیگه…
من کل تابستان همین سال دو اتفاق برای فرد نزدیکم افتاد..
که اونم پاره گی قلب پدرم بود…
و شکستگی پای مادرم بعد از خوب شدن پدرم…
حالا حساب کنید دو بیمار اونم خودم به تنهایی ..چون کل خانواد ام مخصوصا خواهرام ازدواج کردن..
اونا هم میومدن ولی یجاهایی بیشتر خودم تنها بودم…
.کار خونه.و غذا هم بود…
و بی حوصلگی این فرد پا به سن…
ولی اونروزا….درسهایی بهم داد که میتونم هر لحظشو بنویسم..
روزیکع این اتفاق برای مادرم افتاد..بعد چند ماه ..ما رفتیم آبتنی توی یه چشمه.و بعد تماس گرفتن که زود بیاییم خونه..
انگار از قبل میدونستم که میخاد این اتفاق بیفته..
ولی من ارام بودم…و..
و مورد پدرم…شب توی بیمارستان دو الهام بهم رسید..اونم روح خودم بود که بهم نگاه کرد اونم توی بیداری…بهم گفت نرگس نگران نباش بخند بخند بخند…
و من خندیدم اون چهره جلوی چشممم نامدید شد و الهام بعدی اومد..که برگی بدون اذن خدا روی زمین نمیفته…
و من اون تنهاییا و بیمارستان چقدر رشد شخصیتی کردم چقدر در صلح بودن خودم را دیدم..
چه الهاماتی و چه لطف پروردگاری..
چقدر قدر سلامتی رو دونستم چه صحنه هایی از گرفتاری ادمها برای یه زره تنفسها رو دیدم…
.
میخام بگم….لطف خداوند شامل حالمون شده…انشالله که بتونیم توی این دنیا سرافراز بالا بیاییم..و یادمون بمونه گفته خداوند توی قبرستان…
که وارد حرفهای همه گیر ادمها نشیم…
اونروز بچه داداشم که یه دختر نازیه و بسیار رمانتیک…
توی اون فضای سرسبز کوه نشسته بودییم….
جاتون خالی خانم سلیمی یه بهشت تمام معنا…
جنوب الان بهار شده…
ما چیزی بنام زمستان سرد و برف مانند ندارییم…
توی اون زیباییها ماهک بهم گفت که عمه نرگس خوابتو همیشه میبینم که روی کوه هستی میگی اینجا خیلی زیباست تو هم بیا…
و بهش گفتیم دیگه چه خوابی دیدی..
بهم گفت خواب دیدم یه خانمی گفت…
زمین خطرناکه….
الله اکبر..مدام مبگفت….
در پناه رب العالمین…باشید مادر بهشتی نازنینم…
سلام به خانم سلیمی عزیزم
خوش آمدید به تهران
توی این مدت که کامنت های زیبای شما رو از کانادا می خوندم چقدر یادتون کردم و تایید و تحسین درستی قانونی که استاد بهمون یاد داده.
بارها با خودم گفتم و همچنین به همسرم گفتم اینکه خانم سلیمی درست قبل از این قضایا و شلوغی های کشور سفر کردن پیش فرزندانشان و اصلا نبودن و نشنیدن از این ماجراها و گفتم اینه در زمان مناسب در شرایط و روابط مناسب بودن
اینه مصداق هدایت شدن
و به نظرم این نتیجه واضح تمرکز لیزری شما روی دوره همجهت بود .
من شاهد بودم متعهدانه برای هر جلسه با عشق کامنت می نوشتید و کامنت هاتون سرشار از حس خوب بود.
و این سفر پر برکت و پر از نعمت و فراوانی پاداش اون تعهد شما بود.
یادتونه براتون دعا کردم که ای کاش به زودی کامنت هاتون از نزدیک بچه هاتون بخونیم و شما چقدر از این دعا ذوق کردید
و بعد دیدم که خیلی زود محقق شد.
واقعا این قانون جواب میده و تردیدی در آن نیست.
خانم سلیمی عزیز شما یکی از الگوهای بسیار عالی هستید که گواه این ادعاست.
واقعا نوش جونتون این حس و حال و این خوشبختی که دارید خیلی دوستون دارم.
موفق و سعادتمند باشید.
سلام و درود به خانم سلیمی عزیز
کلی این کامنت شما و این ایمانتون و این آرامش تحت تاثیر قرار گرفتم
به نظرم این آزمایش از سخت ترین آزمون های الهی هست
فقط یه سوال خیلی ذهن من رو مشغول کرده اگر شما یا بقیه دوستان جواب بدن ممنون میشم
من به این فکر میکنم وقتی رفتار یه آدمی در شرایط خاص تو ذهن ما نقش میبنده مثل شما که این رفتار پدرتون در این شرایط براتون الگو شده یا استاد که اقای عشق یار براشون این صبر و استقامت الگو شده و همیشه به این فکر کردین که آدم هایی که این مسائل رو با این ایمان و این قدرت پشت سر گذاشتن هایلایتی در ذهن به وجود آورده که باعث شده ناخودآگاه ذهن شما و یا استاد همین اتفاق رو در زندگی شما به وجود بیاره و شما اون ایمان و اون قدرت رو درست شبیه همون آدم ها زندگی کنید ؟!
نمیدونم تونستم درست سوالم رو مطرح کنم
ولی من در موضوعاتی که شبیه به این مسئله نیست یه آدمی رو دیدم که تو موقعیت های خاصی بود و من برام این آدم و این موقعیت یه شرایط استثنایی بود و من سال ها بعد همون شرایط رو تجربه کردم
و الان خیلی خوشحال میشم اگر دوستان نظری دارن اینجا بنویسن 🙏🏻
سلام لیلی خانم عزیزم
ممنونم که لطف کردی و به کامنتم پاسخ دادی
و در مورد سؤالت خدمت شما عرض کنم که بنظرم اینکه رفتار خاص کسی در مواجهه با یک اتفاق در ذهن ما بولد بشه و بعنوان الگو حسابش کنیم، میتونه سبب بشه که ما هم (اگر) در شرایط مشابه قرار بگیریم به همون شکل عمل کنیم، نه اینکه خود اون اتفاق رو جذب کنیم
علی الخصوص در موضوعی مثل مرگ که فقط و فقط در دست خداست
و هر کسی مدت معینی در این دنیا زندگی می کنه،
وقتی که اجلش سر برسه حتی یک ثانیه هم دیرتر یا زودتر نمیشه..
در پناه خدا شاد،سلامت، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشی
سلام بر تو ای بنده ی مومن و تسلیم خدا
سلام بر تو ای که آیه ی عنکبوت را نه فقط میخوانی، که زندگی میکنی
چقدر نور در کلماتت جاریست…
در شگفتم از تو…
تو همانی که مولانا گفت:
«مرده بُدَم، زنده شدم… گریه بُدَم، خنده شدم…»
تو از آن شب بیست و چهار سال پیش، زنده تر از همیشه بیرون آمدی.
نه فقط زنده، که حیاتبخش دیگران.
وقتی مادری در سوگ فرزند، نه سیاه میپوشد، نه میزند بر صورت، نه شکوه میکند به درِ بسته ی تقدیر…
بلکه تلقین را خود میخواند، با صدای رسا، بی اشک…
آن مادر، خودش «تلقینِ زنده ی توحید» میشود برای اهل آسمان و زمین.
و آن پدر…
آری…
توحید گاهی از پدر به ارث نمیرسد،
که از «تماشای تسلیمِ پدر» در دل می نشیند.
و تو امروز، تفسیر زنده ی آن قرآنی.
و آن جمله روی اسکناس…
«IN GOD WE TRUST»
سالها روی پولهای آمریکا نقش بسته،
اما ایمان واقعی را نه در کاغذ، که در دلهایی مثل تو باید جست.
دلی که بیست و چهار سال پیش، در مرگ یاسر، خدا را دید و سجده کرد.
و یاسر…
یاسر رفت، اما نامش بر جریده ی عالم باقی ماند.
چرا که مادرش ایمان آورد و تسلیم شد.
و آن پسر جوان، امروز در بالاترین درجات بهشت، نظاره گر صبر و وفاداری مادر است.
ادامه بده…
این راه را ادامه بده.
توحید یعنی همین:
«خدا را دیدم، پس آرام شدم.»
«خدا را دیدم، پس سیاه نپوشیدم.»
«خدا را دیدم، پس تلقینِ پسرم را خود خواندم.»
بینهایت سپاسگزارم از حضور تو…
از هر کلمه ات، بوی بهشت میآید.
و به امید دیدار، در بهترین زمان و مکان، که حتماً خواهد رسید.
«ما به خدا اعتماد داریم»
و این بار، این جمله را نه از روی اسکناس،
که از روی زندگی تو می خوانیم.
سلام مهدیه جانم
بینهایت ازت ممنونم برای خط به خط پاسخ زیبا و لطیفت که مثل یک مقاله تحلیلی کامل مفید و ارزشمند بود و بر قلبم نشست
چند بار خوندمش و هر بار قلبم بازتر شد و چشمانم اشکی شد
کامنت شما پیام خدا بود برای من و نشانه و تأکیدی برای ادامه همین مسیر توحیدی
خیلی خوشحالم و سپاسگزار خداوندم برای حضور شما دوستان عزیزم در این سایت الهی و بهشتی و اینکه با شما هم خانواده هستم
باز هم از شما تشکر می کنم و بهترین های دنیا و آخرت رو از رب العالمین برای شما درخواست می کنم
و به امید دیدار، در بهترین زمان و مکان، که حتماً خواهد رسید
سلام خانم سلیمی عزیز و بزرگوار
اینقدر متن شما برای من سنگین بود که حتی میترسم برای بار دوم بخونمش!!!
الله اکبر از این همه تقوی الهی که شما به خرج دادین!
مرحبا!
درود به روح پاک تون درود برخدایی که همچین بنده های مخلصی رو خلق کرده
خدای من…..
در موردش نوشتن هم قلب منو به تپش میندازه
یادمه چندسال پیش مامانم مریض شده بود
فکر مردنش افتاد توی سرم
خداروشکر که هیچ اتفاقی نیفتاد و برگشت خونه
اما
یادمه قلب من برای دو هفته درد میکرد، با فقط فکر اینکه اگر مادرمو از دست بدم چی؟؟؟؟!!!!!!
و حالا این متن شما و رفتار عجیب پر از ایمان شما
اولین مادری هستید که دارم میبینم اینقدر تونسته دل بزرگی داشته باشه
درود بر خدایی که شما رو آفریده
دعا میکنم بتونید از همه آزمون های الهی زندگی تون همینطور سربلند بیرون بیاید
هنوز تو شوک خوندن متن شما هستم!
نمیدونم چطور میشه احساسم رو بگم
در پناه رب العالمین مسرور و سربلند باشید
بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
وَکَذَٰلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنَا ۚ مَا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلَا الْإِیمَانُ وَلَٰکِنْ جَعَلْنَاهُ نُورًا نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا ۚ وَإِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ﴿۵٢﴾
و همان گونه روحی را از امر خود به تو وحی کردیم. تو نمی دانستی کتاب و ایمان چیست؟ ولی آن را نوری قرار دادیم که هر کس از بندگانمان را بخواهیم به وسیله آن هدایت می کنیم؛ بی تردید تو [مردم را] به راهی راست هدایت می نمایی.
صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ ۗ أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ ﴿۵٣﴾
راه آن خدایی که آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است، فقط در سیطره مالکیّت و فرمانروایی اوست. آگاه باشید! که همه امور به سوی خدا بازمی گردد.
=====================================
سلام به استاد عشق،استاد جان،استاد الهی و نورانی من،سلام بر منطق سرسختی که در لحظه هزاران هزار نجوا و شبهه ذهن رو خاموش و تاریکی های قلب رو با نور خودش روشن میکنه ….
آره استاد جانم…
وَإِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ …..!
صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ ۗ أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ…
استاد جان،صدای من رو میشنوید از وسط جاده های سرسبز شمال،یک آسمون آبی طلایی،خورشید خانومی که داره با ما خداحافظی میکنه تا بره سمت بچه های بلاد توحیدی آمریکا ،تصویر روبه رو بی نهایت و زیبا خیره کننده ست،واقعا خدایی که این حجم از زیبایی رو خلق کرده،خودش چقدر زیباست …؟!
صِبْغَهَ اللَّهِ ۖ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَهً ۖ وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ(١٣٨)
رنگ خداست و چه رنگی بهتر از رنگ خدا؟ و ما او را پرستش میکنیم.
خداست که زیباترینه.
خداست که مهربون ترینه.
خداست که عاشق ترینه.
خداست که روزی دهنده ی بی منته.
خداست که جهان رو مسخر انسان ها کرده.
خداست که هیچ وقت از خدایی کردن خسته نمیشه.
خداست که همیشه بیداره و حتی یک چرت کوتاه هم نمیزنه!
خداست که ماه و ستاره هارو نگه داشته رو سر و کله ی انسان ها نیفته!
خداست که لجبازی نمیکنه،قهر نمیکنه،دست از عاشقی برنمیداره،از دست بارش باران رحمتش برنمیداره.
خداست که با سرعت دیوانه وار داره امکانات زندگی روی زمین رو،برای همه پیشرفته تر میکنه.خداست که مرجع همه چیزه.
خداست که کلید گنج های آسمون و زمین دستشه،خداست که آدم های فوق العاده رو میاره،خداست که ایده های فوق العاده رو میاره،خداست که هدایت هات رو میفرسته،خداست که همه چیز رو باهم هماهنگ پیش میبره،خداست که مهربونترینه،خداست که رئیس ترینه،خداست که دستش بالای دست همه ست،خداست که قدرت اراده ش کن فیکونه!
و من چقدر این آیه رو دوست دارم …
وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ کَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ ۗ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَاءَ مِنْ دُونِی وَهُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ ۚ بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلًا ﴿۵٠کهف﴾
و [یاد کن] هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده کنید. پس همه سجده کردند، جز ابلیس که از گروه جن بود، پس او از دایره فرمان پروردگارش بیرون رفت. [با این حال] آیا او و نسلش را به جای من سرپرست و یاور خود می گیرید، در حالی که آنها دشمن شمایند؟! [ابلیس ونسلش] برای ستمکاران، بد جایگزینی [به جای خدا] هستند.
چی میشه که ما قدرت خدارو فراموش میکنیم و میریم تو تیم شیطان؟!چی میشه که ما یادمون میره دلایل نتایج خوب زندگیمون چی بوده؟!چی میشه که ما یادمون میره اصل چیه و فرع چیه …؟!
استاد من به هر فایلی که از شما گوش میدم چه زمانش برای ده سال قبل باشه چه الان ،تموم تمرکز شما روی اصله،یک خط ثابت از اصولی که داره تکرار میشه ،هربار شفاف تر،هربار منطقی تر،هر بار ساده تر…
یک اصل ثابت از مفاهیمی مثل: توحید،کنترل ذهن،حفظ آرامش و عمل به ایده های الهامی…
استاد اگر اجازه بدید میخوام یک خاطره از مدیرعامل توحیدی خودم در کیش براتون تعریف کنم که چقدر تموم آدم های موفق ازین اصول دارند پیروی میکنند…
یکی از روزهای داغ مرداد ماه بود،جزیره زیر تابش شدید خورشید،روز تعطیل بود،منم مشغول کارهای خودم تو خونه ی توحیدیم بودم که مدیرعاملم بهم زنگ زد گفت خانم شهریاری من امروز میخوام برم بازار مروارید،امکانش هست بیای اونجا با یکی از نمایندگی هامون جلسه بزاریم؟!منم گفتم چشم و ما رفتیم اونجا و اتفاقا خیلی جلسه ی پرباری بود که من درس های بسیار زیادی گرفتم که هنوز توی مغزم حک شده،موقع برگشت ما یک آقایی رو دیدیم که مثل اینکه قبلاً برای شرکت ما کار میکرد و مغازه دار بود ولی حالا راننده تاکسی شده بود،مدیرعاملم کلی باهاش حال و احوال کرد و بهش گفت چه خبر؟!ایشون هم گفت هیچی دیگه تابستونه،جزیره هم خالیه،مسافری نمیاد که کاسبی باشه،حتی مغازه دارها هم شاکی اند و همه بیکارند…
مدیرعاملم هم در کمال آرامش (با اینکه این خلوتی جزیره کاملا واضح بود و مشتری های ما هم کم شده بود)گفتند که اتفاقا الان بهترین زمان برای مغازه دارهاست!این یک فرصت طلاییه !
اون بنده خدا هم اولش نگرفت ایشون چی میگفت و گفت یعنی چی !؟ شوخی میکنید؟!
مدیرعامل گفتند که «نه جدی میگم،الان که مغازه دار ها سرشون خلوته باید بشینن حساب کتابشون رو برسند،باید بشینن نگاه کنن تو کدوم ماه ها فروش بیشتری داشتن،دلیل فروش بیشترشون چی بوده،دلیل فروش کمشون چی بوده الان بهترین موقع حساب رسیه،موقع انجام دادن کارهایی که در حالت عادی آدم براش وقت نمیزاره.»
بله استاد جان،این تفاوت آدم های سوپرموفق با موفق هست،اون ٩٩ درصد مابقی جامعه که اصلا هیچی بماند …
استاد این مدت که سایت قطع شده بود من همه ش میگفتم خدایا شکرت الان سایت خلوته چقدر خوبه که آقا ابراهیم کلی میتونه تو حیاط پشتی سایت کارهای فنی رو راحت انجام بده،خدایا شکرت که استاد الان داره ازین فرصت استفاده میکنه برای بهبود های بیشتر ،خدایا شکرت حالا که سایت قطعه یعنی تو قراره از جاهای جدید و شگفت انگیز برام هدایت بفرستی …
و دقیقا همینم شد…نتنها من از مسیر های جدید و حیرت انگیز هدایت دریافت کردم،که این روز ها به صفحه ی هر محصولی سر میزنم میبینم استاد جان استراکچر تموم تمرین هارو تغییر اساسی داده …
این یعنی یک پله ی موفقیت بیشتر…
مخصوصا که این مدت من خیلی روی خودشناسی خودم وقت گذاشتم،بگردم ببینم چه فکرهایی توی سرم میچرخه؟!دلیل رفتارهام چیه؟!چه وابستگی هایی دارم به غیر از خداوند؟!نشتی های انرژیم چیه؟!از کجاها دارم ضربه میخورم و حواسم نیست؟!کدوم اصول هست که باید بیشتر روش کار کنم؟!
به قول شما تو جلسه ٢ ثروت:تموم حرف من،تو تموم دوره ها خودشناسیه، اینکه دلیل رفتارهاتون رو بفهمید!
استاد من تو خلوت خودم،تنهایی،خیلی با شما حرف میزنم،همه ش دارم براتون توضیح میدم،همه ش میگم استاد کن این نتیجه رو گرفتم چون این باور رو تغییر دادم،این اتفاق افتاد به این دلیل و …
امروزم من بودم و پیاده روی با خدا و گوش کردن به جلسه ١ قدم ٣،که اصلا اون جلسه دیوانه کننده ست برای من،چنان آرامشی به قلبم وارد میکنه که احساس میکنم اون لحظه هیچ چیزی توی زندگیم کم و کسر نیست و عشق خدا رو توی تک به تک نفس هام احساس میکنم …
کم کم به خودم اومدم دیدم دارم توی ذهن با شما حرف میزنم ،میگم استاد من هرچی دارم از توحید دارم،من هرچی دارم از خدا دارم.
داشتم بهتون میگفتم استاد من از جای سخت و دشوار وتاریکی شروع به تغییر کردم و اون چیزی که از همون اول تو صحبت های شما به من چنان آرامشی داد که با هیچ چیز جایگزین نشد این بود که احساس کردم:
یکی هست که منو دوست داره …
یکی هست که عاشق منه…
یکی هست که بهم میگفته سعیده تو کافی هستی،تو نیازی نداری خودتو به من ثابت کنی،تو نیاز نداری برای دوست داشته شدن کاری بکنی،تو نیاز نیست به خودت سخت بگیری،تو همینجوری که هستی فوق العاده ای ،زیبایی،کافی ای
و من عاشق توام.ومن عاشق توام.ومن عاشق توام …
استاد شما درک میکند من چی میگم نه؟!
من در اوج تنهایی احساس کردم یکی هست،در اوج بی پولی احساس کردم یکی هست،در اوج درماندگی احساس کردم یکی هست …
که من رو همینجوری که هستم دوست داره….
و من دیوانه ی این عشق شدم …و بعد از گذشت 4 سال ازون روز ها…
حاضر نیستم با هیچ چیز عوضش کنم،هیچی،هیچ چیز جایگزینش نمیشه،هیچ عشقی،هیچ ثروتی،هیچ رابطه ای،هیچ موقعیتی، شیرین تر از تجربه ی هم جهت شدن با جریان خداوند نبوده،نیست و نخواهد بود برای من….
میتونست هدایتم نکنه،میتونست کمک هاشو نفرسته،میتونست منو نبخشه…
ولی اون منو بخشید،اون هدایتم کرد،اون کمک هاشو فرستاد …
همه ی کارهارو اون انجام داد …
وای بر من اگر این اصل رو روزی هزار بار تکرار نکنم و یادم بره باید سرم جلوی خدا پایین باشه،باید خاشع باشم،باید تسلیم باشم،باید ابراهیمی زندگی کنم….
إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ ۖ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ(١٣١ بقره)
[و یاد کنید] هنگامی که پروردگارش به او فرمود: تسلیم باش. گفت: به پروردگار جهانیان تسلیم شدم.
ازتون ممنونم استاد ابراهیم نشانم،ازتون ممنونم که با چراغ توی دستاتون راه برای میلیون ها نفر روشن کردید…
وَکَذَٰلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنَا ۚ مَا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلَا الْإِیمَانُ وَلَٰکِنْ جَعَلْنَاهُ نُورًا نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا ۚ وَإِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ﴿۵٢﴾
و همان گونه روحی را از امر خود به تو وحی کردیم. تو نمی دانستی کتاب و ایمان چیست؟ ولی آن را نوری قرار دادیم که هر کس از بندگانمان را بخواهیم به وسیله آن هدایت می کنیم؛ بی تردید تو [مردم را] به راهی راست هدایت می نمایی.
صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ ۗ أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ ﴿۵٣﴾
راه آن خدایی که آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است، فقط در سیطره مالکیّت و فرمانروایی اوست. آگاه باشید! که همه امور به سوی خدا بازمی گردد.
یک روز هم میرسه تموم اون صحبت هایی دونفره م با شما که هیچ کس جز خداوند نمیشنوه،برای خودتون میگم ….
خدا به من قولش رو داده،خدا هرگز زیر قولش نمیزنه …
دوستون دارم استاد از روشنی قلبم
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
سلام و درود به سعیده توحیدی عزیز….
سعیده !!!یادته همیشه قبل از این اگاهیها و توحید و روی خداوند حساب باز کردن!!!…
چقدر همیشه دلمون یچیز خوشمزه میخاست!؟؟؟؟؟
نمیدونم تو هم همچنین تجربه ایی داشتی..یا نه!!!.
این چیز خوشمزه،”رو همیشه فکر میکردم یه غذاست.!؟؟؟..
همیشه از خودم سوال میکردم…
یچیز خوشمزه میخام..
و نمیدونستمممم اون چیه؟؟؟….
و اگه مادرم در جواب سوالم” بهش میگفتم!!..یچیز خوشمزه چیه!
دلیلشو نمیدونست..
و منم نمیدونستم!!!!
نمیدونم آیا همچنین ورژنی از درون قبلنا”بهش رسیده بودی..
ولی برای من همیشه این سوال بود!؟؟؟
.
سعیده خدا شاهده من همیشه بدنبال همچنین تفکری بودم….
هیچی خوشحالم نمیکرد…
هیچی بهم لذت نمیداد…
حتی دوستانی که در کنارشون لذت میبردم..
بعد یه مدت زیر دلم میزد…
همیشه فکر میکردم فلان موقعیت!!!
ولی وقتی بهش میرسیدم بازم خلا”داشتم…
سعیده….اینروزا منم مثل تو..مثل همه افرادیکه در این بهشت هستند….حالا هر کسی با توجه با پذیرفته شدن اون نور الهی درونش و اجازه دادنش بهش….
چقدر زندگیمون پر بار شده.
چقدر حالمون خوبه…
چقدر هم نشین این خدا بودن لذت میبرییم..
سعیده دارم هر دوختی رو روی دستکشم میزنم…
بهش میگم خدا خوبه..
اون میزنه پشت چشم راستم،”و کلاممو تایید میکنه..
یه لحظه چشممم میپیچه و نوری زرد توی تمام چشمانم میچرخه..
.
یا بیشتر وقتا زیر دوش حمام نورهای طلایییش برام مثل قطرات آب ..بالا و پایین میاره.من این صحنه رو عاشقشم..
وقتی این نور برام روشن میشه که وارد مسیر جدیدی میخام بشم!!!.
.
روز جمعه بهم گفت با فلان اشخاص تفریح نرو..داداشم میگه..نرگس خیلی خاموش شدی..
بیشتر وقتا فکر میکنه من افسرده شدم…
چون اینروزا ساعتها توی اتاق کارم مشغولم….
ولی…اون نمیدونه!!
که من عاشق اصلم شدم….
عاشق کسی شدم که میتونه با قدرتش تمام دنیا رو مثل بارش بارانش روی سرت فرو بریزه..
سعیده جان…عاشق این خدا بودن..از همه چیز با ارزشه..
تو رو از تمام وابستگیا دور میکنه.
اصلا وجودتو از هر چیز دنیوی مِیکنه !!!
خیلی خوشحالم که اشکام اینقدر پاک و زلال هستند…
از بس ثانیه های زندگیم پر از معجزات الهی هست…
امروز آیه های شراب بهشتی رو گوش میدادم…
راجع به منطقهای قرآن….به قوم موسی…
که از دست قوم فرعون نجات یافتند…
و همسرانشونو میگرفتند به برده داری ..و فرزندانشو سر می بریدند..
و خداوند میگفت شما رو نجات دادییم..
یادم از قربانیهای خودم توسط افراد افتاد..
یادم از زندگی قبلم افتاد…
اونجا گفتم !!!!!!
خدایا!!!
اگه من هدایت نمیشدم….باید چکار میکردم!!
چقدر بدبخت و قربانی بودم
چقدر در مسیر ناپاکی بودم…
چقدر پولام در مسیر اشتباه تلف میشد..
و خیلی چرا کردم…..و واقعا اونجا بخودم گفتم….
خدایا شکرت که پیدات کردم…
و منو هدایت کردی به مسیر خودت.
خیلی خیلی سپاسگزاری کردم…
سعیده این لحظه شیطان داشت از این صحبتم سو استفاده میکرد..
و داشت مدام گذشتمو برام رونمایی میکرد تا حالم بد کنه!
و من حقیقتا خیلی دوستندارم زیاده روی کنم.تو رفتارهای گذشتم…
و بازم شروع کرد به وراجی کردم..بهش گفتم..
حالا این شد. من دعوت خدا رو پذیرفتم و امروز خداوند کنارمه..پس وراجی نکن ذهن کثیف..
و اون خاموش شد و خداوند یبار دیگه منو تایید کرد…
…….
سعیده میدونی این هدایت…چه چیزی رو برامون بولد کرده…
پریشب…طبق یه خاسته ایی ..که داشت کانون توجهمو بهم میریخت…
خداوند بهم هدایت کرد فلانکار رو انجام بده..برو فلان مغازه فلان شخص ..اون نیازتو بخر …
سعیده دیدی!!تو مسیر درست تو رو از خیلی ضررها مصون در امان میزاره…و تو رو میبره جاهایی و افرادیکه راه درست هستند..
منو هدایت کرد به شخصی درستکار و من نیازمو که بازم هدایت خودش بود خریدم..امروز بوسش کردم و ازش سپاسگزاری کردم…خیلی خوشحال شدم..
….در ادامه
سعیده جان!!!گفته هات..خیلی خیلی الهی گونه بود..
واقعا نبود سایت…باعث شد…
تا ما خودمونو بیشتر پیدا کنیم…و بیشتر بدونیم چقدر عمل به گفتهای استاد عزیز دارییم!!
منم خیلی رشد کردم…
و اینهمه رشد رو…بهمه دوستانم و مخصوصا شما سعیده عزیز توحیدیمون تبریک میگم!!!
در پناه خداوند بزرگ حق تعالی میسپارمت..
انشالله همیشه پر از نور الهی باشی…
دوستتدارم…
سلام به تو ای بنده ی برگزیده ی خدا
سلام به قلبی که اینگونه خدا را حس کرده،
سلام به چشمانی که رنگ خدا را در آسمان شمال، در خورشید پاییزی، در سکوت جزیره، در تاکسی رانِ دلسرد و مدیرعامل هوشیار دیده است.
من که چیزی ندارم.
همین که تو اینها را میبینی، یعنی نور را خدا به قلبت زده.
همین که از پشت یک “تعطیلی” میتوانی “فرصت” ببینی، یعنی هدایت را خدا نوشته است.
آن مدیرعاملِ توحیدیِ تو،
بدون اینکه بداند،
داشت همان را میگفت که قرآن 1400 سال پیش گفت:
کف که میرود، آنچه میماند چیزی است که به درد آدمها بخورد.
او داشت میگفت: تابستانِ خلوت، زمانِ ماندگار شدن است، زمانِ حساب و کتاب، زمانِ اصل.
تو هم این روزها،
در خلوتِ سایت، در سکوتِ ظاهری،
در پیاده روی ات با خدا،
داشتی اصل را از فرع جدا میکردی.
و این یعنی رشد.
چی میشد که میریم تیم شیطان؟
خودت جواب دادی.
وقتی یادمان برود “اصل” چیست.
وقتی گره بخوریم به “نتایج” و “ابزارها” و “آدمها”،
و فراموش کنیم همه ی اینها از اوست، با اوست، به سوی اوست.
ابلیس نگفت خدا نیست.
گفت: من از آدم بهترم.
آفتِ بزرگ، فراموشی “موقعیت بندگی” است.
و تو گفته ای:
«حاضر نیستم با هیچ چیز عوضش کنم.»
این را بنویس روی صفحه ی دلت، قاب کن.
این همان “تسلیم” است.
این همان «أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ» است.
خدا تو را انتخاب کرد که بفهمی،
و تو پذیرفتی.
و حالا داری میچشی.
وَإِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ
این خطاب به پیامبر بود.
اما هرکس که نور گرفته، شعاعی از آن نور را به اطراف میپاشد.
تو هم داری میپاشی.
بدون اینکه حتماً حرف بزنی.
با نگاهت، با انتخاب هایت، با آرامشت.
قلبِ فراوان
بنام ﷲ مهربان❤
.
سلام به استاد عباسمنش عزیزم و خانم شایسته مهربانم و همه اعضای سایت 😍
.
✍️
أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ
آیا خدا برای بنده اش [در همه امور] کافی نیست؟؟
.
وقتی این قسمت از گفتگو رو دیدم، انگار پرده ای از روی چشمان من کنار رفت و یه لحظه عامل تموم مکشلات و بدبختی زندگی خودم رو دیدم که از عدم اعتماد به خداوند هستش که یه مدت همه چی خوبه و یه مدت میاد پایین،
بچه ها ،
صعود و سقوط زندگیتون رو در هیچ عامل دیگری نگردید جز اعتماد به ربّ
جز توکل به ربّ
جز ایمان به ربّ
من این داستان رو یجایی توی همین سایت گفتم بذارید یبار دیگه هم بگم که هم ایمان خودم بیشتر بشه هم شما،
یادمه دو سال پیش که این بحبوحه این بیماری اومده بود من هم دانشجو ژنتیک بودم
هم با اسنپ کار میکردم
هم مشاور املاک بودم
و
هرچی که میدویدم عین آب در هاونگ کوبیدن بودش و هیچی به هیچی و اصلا هیچ نتیجه ای برام به وجود نمی اومد
تا اینکه
من فایل فقط روی خدا حساب باز کن
https://abasmanesh.com/fa/count-on-god-only/
استاد رو دیدم و حدود یک ماهی از صبح تا شب فقط این فایل رو گوش میدادم از سایت نه هیچ فایل دیگه ای رو و باهاش اُنس گرفته بودم
که تو همون مسیر یهو زد و بنزین گرون شد
(گل بود به سبزه نیز اراسته شد)
و دیگه من واقعا ناراحت، عصبی، درمانده، و یه هزاری هم توی جیبم نداشتم خود خداوند میدونه
و اون سال شب عید ۱۳۹۹ یکی از شب عید های بی پولی من بود که من ته جیبم هیچی نداشتم
خلاصه من که این تضاد رو دیدم ، به خدا گفتم خدایا چییکار کنم من فقط به تو دلبستم و فقط روی تو حساب باز کردم و اون موقع هم بودش که ایمانم به خدا داشت بیشتر میشد با اون فایل
بعد این الهام رو ازش دریافت کردم که
کدوم سمتی هستی یا اینبر یا اونبر ، اصلا معلومه داری چیکار میکنی؟
تمرکزت نصف شده و اصلا نمیدونی چیکار کنی و در گمراهی به سر میبری،
گفتم خب چیکار کنم،
گفت بگم عمل میکنی؟
گفتم به عزّت و جلالت قسم که عمل میکنم
گفت باشه
گفتم خب بگو
گفت
از اسنپ بیا بیرون دیگه کار نکن
دانشگاه رو هم که خودت علاقه نداری و بخاطر حرف خانواده رفتی ازون هم بیا بیرون و فقط بچسب به املاک و من تو رو هدایت میکنم به یه املاکی و برو همونجا بمون کار کن
گفتم آخه خدا من که هیچ پولی ندارم
گفت مگه نگفتی ایمان دارم و ایمان دارم و فقط روی تو حساب کردم پس اگه مرد هستی عمل کن
و
منو داری، انگار یه آب سردی روی من ریختن و هم عصبی شدم و هم از درون آرام
گفتم باشه انجامش میدم قول مردونه
خلاصه همون موقع اصلا دیگه دانشگاه نرفتم و حتی نرفتم هم فرم انصرافی رو پر کنم
و
اسنپ رو هم بوسیدم گذاشتم کنار و
توی همین زمان ها یعنی ۵ روز مونده به عید ۹۹ یهو یکی از همکارام توی املاک بهم زنگ که میلاد کجایی
بیا بریم فلان جا املاک کار کنیم و من اینو نشانه ای از خدا دیدم
گفتم باشه کجایی بیا بریم ، خلاصه من رفتم و باهم رفتیم یه املاک و اونجا مصاحبه و اینا مدیرش گفت که اگه دانشجو باشید و کار دوم داشته باشید ما قبول نمیکنیم و باید با تمام تمرکز بیایید اینجا و من اصلا تعجب کردم که تموم اون اتفاقات رقم خورد که من تمرکزم یه جا جمع بشه و ما گفتیم اوکیه ما هستیم
بعد فرداش کلا مملکت رفت توی قرنطینه تا یک ماه و نیم و من موندم و خدا،
گفتم خب الان چیکار کنم
گفت برو بشین خونه توی سایت از سفرنامه شروع کن
من فکر میکردم منطورش سفر به دور آمریکا هستش گفت نه یه قسمتی داره به اسم سفرنامه برو بشین یه چله هستش و هر روز یه قسمت رو کار کن و منم گفتم باشه و شروع کردم یعنی از صبح تا شب من توی اتاقم بودم همه اعضای خانواده صداشون در اومده بود ولی گفتم من کار دارم بهم هیچی نگید و من توی اون چهل روز
چه کامنت هایی که بهم الهام نشد که ننوشتم میتونید برید بخونید و من اون موقع که استاد لایک میدادم
بیشترین تعداد لایک ها رو گرفتم از استاد و اصلا اشک میرختم ازین همه درکم از قانون
خلاصه من بعد چهل رو اصلا یه آدم دیگه ای شده بودم کاملا ۱۸۰ درجه تغییر کردم و
من رفتم املاک
به خداوندی خدا توی همون روز اول بعد تعطیلات من ۳ تا قرار اجاره گذاشتم و هر سه تاش نوشته شد و اصلا همه شاخ در آورده بودن ولی من میدونستم از کجا آب میخوره و من اون شب تا خونه پشت فرمون فقط گریه میکردم و خدا گفت اینه پاداش کسی که به خدا اعتماد کنه
و خلاصه بچه ها من تا یکسال توی اون املاک بودم و حدود ۱۰۵ تا قرار داد نوشتم و هرماه ۶ الی ۷ تا و گاهی وقتا میشد تا وسط ماه و تا ۲۰ ماه هیچی نمینوشتم ولی امیدم به خودش بود یهو توی همون ۳ الی ۴ روز آخر ماه رگباری برام قرارداد مینوشت و واقعا درامدم چنان رشدی کرد که نگو و هدایت شدم به دوره ۱۲ قدم و دیگه بقیه موارد
و
نکته ای که داشت این بود که من واقعا تسلیمش شدم و هرچی میگفت
میگفتم چشم انجامش میدم و به ذهنم اجازه فکر کردن نمیدادم و اعتماد کرده بودم
ولی خب ما چون انسان هستیم گاهی وقتا یادمون میره موفقیت هامونو و عامل اصلی رو خدا نمیدونیم و ربطش میدیم به عوامل دیگری و اونجاست که شرک میورزیم و خدا میگه بخور تا بیاد برو ببینم بقیه برات چیکار میکنن و اینو تجربه کردم بخدا، نه تنها من بلکه همه ما و
من توی این دام افتادم و دوباره سقوط کردم و بعد خرید ثروت یک نسخه جدید، دیدم فقط استاد داره از هدایت و اعتماد به خداوند میگه و من گفتم من یبار تجربه داشتم در این مورد پس میلاد بیا تا اخر عمرت فقط به خدا تکیه کن و خداوند همه چی رو میدونه و بهت میگه و دوباره بیشتر روی هدایت خداوند تکیه کردم و
بهم گفت از املاک بیا بیرون و ادامه نده و برو توی کسب و کار آنلاین و و همه اینایی رو که میگم همش همراه با ترس هستش ولی صدای خدا قوی تره و باعث میشه که عمل کنی و
من خودمو بستم به آگاهی های ثروت یک و منتظر هدایت های خدا شدم که بهم بگه و یواش یواش داره قدم ها رو میگه و منم به لطف ﷲ دارم انجامش میدم، و حتی همین الانم سر یه کار دیگه ای بودم قبل شب یلدا بهم گفت دیگه نرو و ادامه نده باید ۱۰۰% تمرکز بذاری روی اینکار گفتم باشه
و نجوا چی میگفتن پول نداری پولت داره تموم میشه
بهش گفتم دیگه از سال ۹۸ که بدتر نیس نه تنها یه هزاری نداشتم بلکه بدهکار هم بودم
ولی الان که نه بدهکارم و پول هم دارم
و حتی اگه صفر هم بشه حسابم، خداوند میده
خداوند روزی دهنده منه
.
.
.
بچه ها این حرفا توی کلام خیلی راحته ها ولی وقتی عمل کنی اون وقته که داری ایمانتو نشون میدی یعنی من اشکم داره در میاد از این ایمان سر سوزنی که دارم به خداوند اعتماد میکنم و اینجوری داره بهم جواب میده، من هنوز خیلی کار دارم که ایمانم بیاد بالا ولی همین سر سوزنی که بهش ایمان دارم، داره درب ها رو باز میکنه برام.
اینو نوشتم برای کسایی که تازه وارد هستن و برای اون کسایی که مثل من تاریخ عضویتشون بالاست ولی نتیجه نمیگیرن بدونن که عامل اصلی اعتماد نکردن به اﷲ، فرمانروای کل کیهان هستش نه هیچ چیز دیگه ای،
پس یکبار هم که شده به خودش روی نیاز بیار و دعوتش رو لبیک بگو و بعد بشین فقط نگاه کن که چیکار برات میکنه😭😭😭😭😍
.
در ادامه میخوام آیاتی از قرآن بیارم که باورهامون بیشتر بشه به خداوند و معنای توکل و اعتماد رو درک کنیم:
💢سوره ابراهیم
وَمَا لَنَا أَلَّا نَتَوَکَّلَ عَلَى اللَّهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَى مَا آذَیْتُمُونَا وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ ﴿۱۲﴾
و چرا بر خدا توکل نکنیم و حال آنکه ما را به راه هایمان رهبرى کرده است و البته ما بر آزارى که به ما رساندید شکیبایى خواهیم کرد و توکلکنندگان باید تنها بر خدا توکل کنند (۱۲)
💢سوره آل عمران
فَبِمَا رَحْمَهٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ ﴿۱۵۹﴾
پس به [برکت] رحمت الهى با آنان نرمخو [و پرمهر] شدى و اگر تندخو و سختدل بودى قطعا از پیرامون تو پراکنده مى شدند پس از آنان درگذر و برایشان آمرزش بخواه و در کار[ها] با آنان مشورت کن و چون تصمیم گرفتى بر خدا توکل کن زیرا خداوند توکلکنندگان را دوست مى دارد (۱۵۹)
💢سوره زمر
وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ قُلْ أَفَرَأَیْتُمْ مَا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرَادَنِیَ اللَّهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ کَاشِفَاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرَادَنِی بِرَحْمَهٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِکَاتُ رَحْمَتِهِ قُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ عَلَیْهِ یَتَوَکَّلُ الْمُتَوَکِّلُونَ ﴿۳۸﴾
و اگر از آنها بپرسى چه کسى آسمانها و زمین را خلق کرده قطعا خواهند گفت خدا بگو [هان] چه تصور مى کنید اگر خدا بخواهد صدمه اى به من برساند آیا آنچه را به جاى خدا مى خوانید مى توانند صدمه او را برطرف کنند یا اگر او رحمتى براى من اراده کند آیا آنها مى توانند رحمتش را بازدارند بگو خدا مرا بس است اهل توکل تنها بر او توکل مى کنند (۳۸)
💢سوره شعرا
وَتَوَکَّلْ عَلَى الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ ﴿۲۱۷﴾
و بر [خداى] عزیز مهربان توکل کن (۲۱۷)
💢سوره توبه
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ ﴿۱۲۹﴾
پس اگر روى برتافتند بگو خدا مرا بس است هیچ معبودى جز او نیست بر او توکل کردم و او پروردگار عرش بزرگ است (۱۲۹)
💢سوره هود
وَلِلَّهِ غَیْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَإِلَیْهِ یُرْجَعُ الْأَمْرُ کُلُّهُ فَاعْبُدْهُ وَتَوَکَّلْ عَلَیْهِ وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ ﴿۱۲۳﴾
و نهان آسمانها و زمین از آن خداست و تمام کارها به او بازگردانده مى شود پس او را پرستش کن و بر او توکل نماى و پروردگار تو از آنچه انجام مى دهید غافل نیست (۱۲۳)
💢سوره نمل
فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّکَ عَلَى الْحَقِّ الْمُبِینِ ﴿۷۹﴾
پس بر خدا توکل کن که تو واقعا بر حق آشکارى (۷۹)
💢سوره نسا
وَیَقُولُونَ طَاعَهٌ فَإِذَا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِکَ بَیَّتَ طَائِفَهٌ مِنْهُمْ غَیْرَ الَّذِی تَقُولُ وَاللَّهُ یَکْتُبُ مَا یُبَیِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ وَکَفَى بِاللَّهِ وَکِیلًا ﴿۸۱﴾
و مى گویند فرمانبرداریم ولى چون از نزد تو بیرون مى روند جمعى از آنان شبانه جز آنچه تو مى گویى تدبیر مى کنند و خدا آنچه را که شبانه در سر مى پرورند مى نگارد پس از ایشان روى برتاب و بر خدا توکل کن و خدا بس کارساز است (۸۱)
💢سوره فرقان
وَتَوَکَّلْ عَلَى الْحَیِّ الَّذِی لَا یَمُوتُ وَسَبِّحْ بِحَمْدِهِ وَکَفَى بِهِ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِیرًا ﴿۵۸﴾
و بر آن زنده که نمى میرد توکل کن و به ستایش او تسبیح گوى و همین بس که او به اشتباهات بندگانش آگاه است (۵۸)
💢سوره احزاب
وَلَا تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ وَدَعْ أَذَاهُمْ وَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ وَکَفَى بِاللَّهِ وَکِیلًا ﴿۴۸﴾
و کافران و منافقان را فرمان مبر و از آزارشان بگذر و بر خدا اعتماد کن و کارسازى [چون] خدا کفایت مى کند (۴۸)
💢 سوره طلاق
وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ وَمَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرًا ﴿۳﴾
و از جایى که حسابش را نمى کند به او روزى مى رساند و هر کس بر خدا اعتماد کند او براى وى بس است خدا فرمانش را به انجامرساننده است به راستى خدا براى هر چیزى اندازه اى مقرر کرده است (۳)
(( من این آیه رو باور کردم اون موقع که تونستم از همه چی دست بکشم😭😭😭😭😭😭😭😍😍😍خدایا شکرتتت
خدا دوباره بهم ایمان و اعتماد به خودت رو بهم بازگردان و بیشتر کن هر لحظه))
💢سوره هود
إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّی وَرَبِّکُمْ مَا مِنْ دَابَّهٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِنَاصِیَتِهَا إِنَّ رَبِّی عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ﴿۵۶﴾
در حقیقت من بر خدا پروردگار خودم و پروردگار شما توکل کردم هیچ جنبنده اى نیست مگر اینکه او مهار هستى اش را در دست دارد به راستى پروردگار من بر راه راست است (۵۶)
💢سوره رعد
کَذَلِکَ أَرْسَلْنَاکَ فِی أُمَّهٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهَا أُمَمٌ لِتَتْلُوَ عَلَیْهِمُ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ وَهُمْ یَکْفُرُونَ بِالرَّحْمَنِ قُلْ هُوَ رَبِّی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَإِلَیْهِ مَتَابِ ﴿۳۰﴾
بدین گونه تو را در میان امتى که پیش از آن امتهایى روزگار به سر بردند فرستادیم تا آنچه را به تو وحى کردیم بر آنان بخوانى در حالى که آنان به [خداى] رحمان کفر مى ورزند بگو اوست پروردگار من معبودى بجز او نیست بر او توکل کرده ام و بازگشت من به سوى اوست (۳۰)
و…..
خیلی آیات دیگری هستش که از اعتماد به خداوند میگه،
رفقای من
ما هرچی داریم از خداست نه بنده خدا
پس یکبار هم که شده بیاییم به خدا اعتماد کنیممم
❤️In God We Trust❤️
بعد اون موقع زندگیمون رو در همه جنبه ها مقایسه کنیم 😥😥
.
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
واقعا چی میخواییم؟؟ همه چی رو که خدا داره به ما میده ما حتی
قدرت نفس کشیدن نداریم
قدرت بالا و پایین کردن پلکمون رو نداریم
قدرت پمپاژ خون به قلب رو نداریم
به چی خودمون مینازیم؟؟؟؟
امیدوارم که این کامنت و کامنت تموم بچه ها ایمانی در قلبمون ایجاد کنه که فقط روی خدا حساب کنیم نه هیچ عامل دیگری.
در آخر هم از نگاه ملاصدرا به خداوند نگاه کنیم و باورش کنیم 👌 هرجا هستید در پناه ﷲ مهربان باشید،
عاشقتونم❤
خدایا شکرت.
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک می شود و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده می شود و بقدر ایمان تو کارگشا می شود
و بقدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می شود و بقدر دل امیدواران گرم میشود …
پدر می شود یتیمان را، همسر می شود بی همسر ماندگان را ،
طفل می شود عقیمان را، امید می شود ناامیدان را ،
راه می شود گمگشتگان را ، نور می شود در تاریکی ماندگان را،
شمشیر می شود رزمندگان را ، عصا می شود پیران را،
عشق می شود محتاجان به عشق را …
خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد ؛به شرط پاکی دل ؛ به شرط طهارت روح ؛به شرط پرهیز از معامله با ابلیس …
بشوبید قلبهایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک ودستهایتان را از هر آلودگی در بازار…
بپرهیزید از ناجوانمردیها ، ناراستی ها ، نامردیها !
چنین کنید تا ببینید که خداوند چگونه به سفره شما با کاسه ای خوراک وتکه ای از نان می نشیند
و بر بند تاب،با کودکانتان تاب می خورد و در دکان شما کفه های ترازوهایتان را میزان می کند
ودر کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند…
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود که به شیطان پناه می برید؟
[مگر از زندگی چه می خواهید ] که در عشق یافت نمی شود، که به نفرت پناه می برید؟
[مگر از زندگی چه می خواهید ] که در سلامت یافت نمی شود، که به خلاف پناه می برید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!
قلبهایتان را از حقارت تهی کنید وبا عظمت عشق پر کنید
زیرا عشق چون عقاب است بالا می پرد و دور …بی اعتنا به حقیران در روح ،
کینه چون لاشخور و کرکس است کوتاه می پرد، سنگین ، جز مردار به هیچ چیز نمی اندیشد
برای عاشق نابترین ، شور است و زندگی ونشاط
برای لاشخور خوبترین ،جسدی است متلاشی .
سلام دوست عزیزم
چقدر کامنتت توحیدی بود
چقدر لذت بردم از خوندنش
چقدر درکم بیشتر شد از چیزی که دیشب تا نیمه های شب داشتم در موردش مینوشتم توی دفترم آره منظورم اعتماد به خداست
چقدر ایمان دارم وقتی اتفاق ناخواسته ای برام میوفته بتونم ذهنم رو کنترل کنم
چون دیشب یه حرف ناخواسته شنیده بودم
اولش خیلی اذیتم کرد
این حالم چند دقیقه بیشتر طول نکشید
گفتم خوب الانه که این حرفهایی که میزنم که من به خدا اعتماد دارم پس کو؟
چرا الان خودت بهش عمل نمیکنی؟
یعنی همش حرف مفت بوده؟
که دریچه ی قلبم باز شده آگاهی ها رو دریافت کردم
گفتم بجز خدا هیچ قدرتی وجود نداره
گفتم همه چیز قدرت حرکتش رو از خدا داره
گفتم این تضاد اومده که من خواسته هام رو بهتر بشناسم
گفتم خدایا شکرت که این تضاد اومد تا من بیشتر بفهمم که چی میخوام
هدایت شدم به یکی از فایلهای استاد که جواب سوالاتم رو خداوند داد بهم که دقیقا جوابش در مورد تضاد بود
فایل اهرم ساختن از تضاد فکر کنم اسم فایله
اصلا با گوش کردن این فایل از خوشحالی داشتم دیوانه میشدم
۱۰ بار یا شایدم بیشتر این فایل رو گوش کردم که هر بار که گوش میدادم یه چیز جدید میشنیدم که دفعه ی قبل نشنیده بودم
اینقدر لذت بردم از وجود خودم
اینقدر خوشحالم که در این مسیر هستم
اینقدر لذت بردم که تونستم ذهنم رو با صحبت کردن با خودم آروم کنم
خدایا شکرت که میپرستمت
خدایا شکرت که امروز هدایتم کردی به خوندن این درک الهی از دوست عزیزم در این مسیر
با خوندن تجربیات شما دوست عزیز به هر بندی از گفتها تون که میرسیدم بدنم یخ میبست از اینکه چقدر خداوند زیبا هدایت میکنه اگر بتونیم بشنویم
جوری قفل شده بودم روی کامنتتون و یخ زده بودم که میخواستم گریه کنم ولی نمیشد
خدا نمیذاشت اشک چشمم جلوی خوندن این هدایت رو بگیره
خیلی سپاسگزارم از گذاشت این کامنت شما
آرزو میکنم که همیشه در هدایت الهی غرق باشید و دریچه ی قلبتون برای دریافت الهام همیشه باز باشه
خیلی دوســــتتون دارم
♥♥♥♥♥♥♥♥
سلام آقای میلاد آمای عزیز
چقدر این کامنت شما عمیق بود .. چقدر نکته داشت و چقدر پرمحتوا و زیبا اندیشی در آن نهفته بود هر چقدر بگم کم گفتم امروز داشتم کامنت زیباتون رو در آن قسمت جدیدی که استاد برای رسیدن به اهداف و مسیر رسیدن رو فراموش
نکنیم کامنت شما رو میخوندم که آدرس این کامنت تون که قسمت ۵۲
گفتگو با دوستان فقط روی خدا حساب کنید رو میخوندم و بعد هدایت شدم اینجا .. واقعا مگر در خدایی خداوند چه چیزی رو نیافتیم
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود که به شیطان پناه می برید؟
چقدر این گفته های ملاصدرا زیبا بود و همچنین آن آیه های قرآنی که برای اعتماد بخداوند رو اینجا نوشتید
واقعا ممنون و سپاسگذارم که با خواندن کامنت زیبا و پر محتواتون به درک و آگاهی بیشتری هدایت شدم ممنون و سپاسگذارم و بهترینع بهترین ها و زیباترین آگاهی ها رو در جهت رشد و پیشرفت های مادی و معنوی را برای شما دوست عزیز و برای همه مون آرزومندم
🙋♀️💐🙏🙏🙏🙏
میلاد عزیز داداش گلم
استاد عزیزم و مریم خانوم
همه دوستان عزیزم
سلام
میلاد جان الان که این کامنت تو رو خوندم چشم هام پر از اشک شده و نمیتونم ببینم چی دارم مینویسم و اصلا دوست ندارم دقت کنم که دارم درشت تایپ میکنم یا نه
فقط میخوام حسم رو به این مکان مقدس به این سایت مقدس منتقل کنم
بچه ها دوستان استاد عزیزم
کامنت هایی که بچه ها مینویسن فوق العادس به خدا
خدایا من نمیدونم کی و کجا ازت خواستم ولی خیلی ممنونم گه منو با استاد و این سایت و بچه ها آشنا کردی
خدایا شکرت برای اینکه هستی و همه ما رو هدایت میکنی
خدااااایا چه روزهایی داشتم که هیچگونه نمیشد رد بشم ولی تو هدایت کردی و ردم کردی
بچه ها به خدا حسی دارم که کلمه ها واقعا ناقص و عقیم اند برای انتقال این حس به شما
فوق العاده این حس
این حس اعتماد به خدا
این حس گرمایی که من دارم حس میکنم که خدا داره بهم ایده میده
تو قدم دوم استاد وقتی راجع به دریم بوردشون صحبت کردند بعدش گفتن که من به همه اون چیزهایی که تو دریم بورد داشتم رسیدم الان حتی بیشتر
و گفتن که ولی با قاطعیت میگم که دلیل حال خوب و حس خوشبختی من رسیدن به این ها نیست بلکه من تو بندرعباس و وقتی این دریم بورد رو هر روز مرور میکردم و هیچی نداشتم حالم به اندازه الان که همه اونها رو دارم بود
این حرف رو اونجا هم نکردم
و با خودم گفتم زندگی بدون RV و با RV قطعا فرق میکنه ولی الان به حرف استاد رسیدم دوستان اصل و اساس همین حس های خوبه
همین که کامنت ها و بخونی و اشک بریزیه
دستاورد همین حس اعتماد
دستاورد همینه که صدای قلبت جوری بلند بشه و آرومت کنه که صدای ذهنت هیچی نمیگه
خدایا شکرت خدایا شکرت
خدایا نمیتونم با نوشتن باهات صحبت کنم ولی از توان من خارجه شبانه روز ازت تشکر کنم
ولی یکبار میگم ولی خودت میدونی با چه حسی میگم
خدااااایا شکرت
سلام دوست و هم خانواده ای عزیزم
چقدر کامنتت زیبا بود ، چقدر تجربه زیبایی از الهام خداوند رو داشتی و البته چقدر سخاوتمندانه با ما به اشتراک گذاشتی🌺
چقدر آیاتی که به کار بردی دلنشین بود.
تحسینت میکنم بخاطر این مصمم بودن تو این مسیر و از خداوند مهربان برات کلی نعمت و ثروت و آرامش و عشق درخواست میکنم .
موفق ترین باشی🤲🤲🤲
به نام خدای هدایتگرم
سلام ودرود من راازشهر زیبای یزد با مردمانی مهربان ودوست داشتنی پذیرا باشید
دوست عزیزو همفرکانسی من. بی نهایت بخاطر اعتمادی که به الله یکتا داشتید تحسینتون میکنم
چقدر کار خوبی کردید که اینجا کامنت گذاشتید ومن امروز هدایت شدم به کامنت شما
چقدر تحسینتون کردم بخاطر این ایمان.
اینکه توانستید هدایت الله رادرک کنید وعمل کردید. افرین برشما
دوست خوبم. شکرگزار خداوند هستم که هرکس که بخواهد خداهدایتش میکنه.
این کامنت شما برای من بود. کلام خدا از زبان شما
خدایا قلبم راباز کن تا هدایت تو رادرک کنم
خدایا قلبم راباز کن تا نور تو برقلبم ببارد. ایمانم را زیاد کن تا باور کنم هدایتم میکنی
خدای من ومیلاد واستاد وموسی وابراهیم ومحمد یکی هست.
ایاک نعبد وایاک نستعین.
خدایا تسلیمتم تو هدایتم کن
ممنون وسپاسگزارم بخاطر ایه های زیبایی که نوشتید. خداوند هرلحظه هدایتگر شما به سمت صراط مستقیم باشه
سلام دوست عزیز
من خیلی از کامنتای دوستان و خوندم داخل سایت الان چند ماهی هست که با این سایت آشنا شدم ، اما حس وحال کامنت شما خیلی فرق میکرد خیلی تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن چقدر حس خوب چقدر خوب واقعا
چقدر دلم میخواد این احساس و تجربه کنم اما هنوز زمان لازمه واسم ،
خدایا شکرت برای این حس قشنگ درون شما تحسین میکنم تمام موفقیت و پیشرفت شمارو ،
این سایت یجوریه انگار که از این دنیای مادی فاصله داره .
در پناه خداوند باشید .
سلام . به آقا میلاد عزیز
انشالله که همیشه حال دلتون عالی باشه
تحسین میکنم ایمان شما رو کامنت شما درست بعد از انجام دادن ستاره قطبی خوندم اونجا از خداوند خواستم امروز ایمانم قویتر بشه و درست کامنت شما اومد جلوم .
واقعا خداوند برای ما کافیست
یکی از آرزوهام اینه که ایمانم قوی بشه
امیدوارم خداوند در این راه کمکم کنه
سپاسگزارم که تجربه خودتون رو در اختیار ما هم قرار دادید
در پناه الله یکتا شاد و ثروتمند و سلامت باشین
سلام به استاد بزرگوارم و تمامی دوستان سایت
و شما برادر هم فرکانسیم آقا میلاد
چقدر کامنتون زیبا بود و پر از آگاهی واقعا لذت بردم
این فایل نشانه ی روزانه من بود
از دیشب چندبار گوش کردم و لذت بردم و هر بار تلاشم این بود که درکش کنم و جوابی برای سوالم پیدا فایل در مورد اعتماد به خداوند صحبت شد …
توی فایل استاد گفتن برای دریافت الهامات ما باید آماده باشیم و اصل ما هستیم و….
جریان اینه که من
برای موضوعی باید تصمیم بگیرم که جابه جایی محل سکونتم هست …
از دیروز به ذهنم افتاده ..
منتها نمتونم تشخیص بدم این الهام از قلب من هست یا از ذهنم …
هم برای موندن ترسهایی دارم در وجودم و هم برای رفتن …
اینو گفتم چون سعی کردم به وسیله این سوال که از چی میترسم به وضوح برسم …چون در هر صورت ترسهایی هست چه برای رفتن و چه برای موندن نمیتونم تشخیص بدم …
از خدا خاستم واضحتر و قویتر هدایتم کنه …
حساس شدم به اینکه چجوری صدای قلبمو بشنوم ؟؟
با شنیدن فایل پیش خودم میگم نکنه من هنوز آماده نیستم و هزار تا سوال دیگه…
من آدم مرددی بودم همیشه …ولی الان از وقتی با استاد و آگاهی های سایت آشنا شدم خیلی عوض شدم آرامشم و حتی در جنبه های دیگه ی زندگیم رشد خوبی داشتم و در مسیر تکامل خودم هستم ..
چیزی که هست خیلی دلم میخاد برام مشخص بشه چه تصمیمی بگیرم خیلی وقته دلم میخاد یه اقدام عملی داشته باشم تا خودمو محک بزنم و بتونم ایمانم رو نشون بدم به خودم
الان فقط میخام برام مشخص بشه که باید برم یا بمونم تا بدون درنگ انجامش بدم چه رفتن و چه موندن …
لطفا راهنمایی کنید منو چجوری بفهمم الهام قبلی بوده یا ن …
تحسینتون میکنم خیلی عالی هدایت هاتون رو دریافت کردید و عمل کردید وخیلی عالی منتقل کردین آگاهی ها ی مسیرتون رو…
براتون آرزوی بهترینها رو دارم
🙏🙏
بنام خداوند بخشنده مهربان🌹❤
.
سلام به شما دوست عزیزم، امیدوارم که حال دلتون عالی باشه👌👌😍
.
اولش جا داره خدارو شکر کنم بخاطره اینکه دوباره منو هدایت کرد به این فایل و کامنت خودم که بعد از ۶ ماه نوشتمش و دقیقا در بهترین زمان و مکان ممکن از طریق کامنت خودم با من حرف زد و دوباره ایمان و توکل و اعتماد رو در من بیشتر کرد که بتونم بیشتر روی هدایتش حساب کنم،
خدایا شکرتتت که از طرف بی نهایتت دستت دوباره منو هدایت کردی🙏😍🌹
.
اما،
✍️
در مورد هدایت و توکل کردن به خداوند؟؟
حرف خدا و یا همون الهامات خدا، جنسش از آرامش و یقینه
دقیقا مصداق این آیه از قرآن:
أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
دل ها فقط به یاد خدا آرام می گیرد.
.
یعنی حرفش؛
بوی آرامش میده😍
بوی لطافت میده😍
بوی باز شدن قلب رو میده😍
بوی رهایی میده😍
بوی دلت قرص و محکم بودن رو میده😍
بوی نه ترس و نه غم داشتن رو میده 😍
بوی با خدا باش و پادشاهی کن رو میده😍
و….
خدا هیچ وقت با عجله حرف نمیزنه که؛
بدو همین الان دیر شد ❌
بدو تمام شد❌
بدو اگه انجام ندی تمام میشه❌
بدو همه رفتن تو جا موندی❌
بدو دیگه فراوانی نیس❌
بدو وضعیت داره خراب میشه❌
و….
اینا همش حرفای شیطان ذهنه😈😈
.
اما خداوند❤
همش میگه آرام باش، آرام باش، آرام باش!
دستت رو بده به من،
اینقد هم سوال نکن که؛
پس کی؟
پس چه وقت؟
پس کجا؟
.
میگه تو لذت ببر❤
میگه تو شاد باش❤
میگه تو لحظه باش❤
میگه حال دلت رو خوب کن❤
میگه از همین جایی که هستی لذت ببر❤
.
به هر چی که میخوای میرسی👌👌
.
غروبی با خانواده رفته بودیم پارک ، بعد داشتم با خدا از درون صحبت میکردم و میگفتم خدایا من اینو میخوام
من فلان چیز رو میخوام، اینکارو کن، مشتری برام بیار، این قرارداد رو برام انجام بده،
خونه میخوام، ماشین میخوام و….
.
فکر میکنی چی گفتش؟؟
.
فقط گفت به این بچه ها نگاه کن که چقد دارن لذت میبرن و علی بی غم هستن و به تمام خواسته هاشون بدون هیچ دغدغه ای از بی نهایت طریق میرسن ،
آیا میتونی مثل اینا لذت ببری و عشق کنی و تو لحظه باشی رها باشی و نگران چیزی نباشی؟!
منو داری، گفتم باشه چشم🙈
بعد اصلا یه آرامشی منو فرا گرفت که خود به خود دلم خواست کوچیک بشم برم تاب بازی کنم و سُرسُره سوار بشم 😅😍🙈
.
میدونی جنس هدایت و الهام از روی عشقه👌
از روی شاد زیستنه👌
از روی رهاییه👌
و میگه بهت و پا فشاری نمیکنه که یالا همین الان ، بلکه میگه و آرامش بهت میده همین👌👌
.
اگه میبینی چیزی بهت گفته میشه که یالا همین الان انجام بده بدون اون از طرف نجوای شیطانه 😈
اما
خدا میگه و شایدم خیلی غیر منطقی باشه که آخه چرا باید اینکارو انجام بدی
ولی
بیشتر هدایت هاش و الهاماتش واقعا غیر منطقی برای نجوای شیطان و ذهن،
میدونی چرا؟؟
چون،
ذهن و شیطان، محدود هستن و تجربه و منطقی فکر میکنن ولی جنس الهامات بیشترش غیر منطقیه،
.
منطقی نیس مادر موسی، فرزندش رو بندازه توی آب🤞
منطقی نیس موسی به سمت رود نیل بره🤞
منطقی نیس موسی عصا رو بندازه🤞
منطقی نیس ابراهیم بره توی آتیش🤞
منطقی نیس نوح بالای کوه کشتی بسازه🤞
منطقی نیس ایلان ماسک در زمانی که همه دارن ماشین بنزینی میسازن اون بره برقی بسازه🤞
منطقی نیس عباس منش زمانی که سمینار برگزار میکنه و بازار رو در دستانش داره بره توی فضای آنلاین🤞
و….
آره هیچکدوم ازینا منطقی نیس🤞🤞🤞🤞🤞
.
اینا جنسش هدایته💎
اینا جنسش توکله💎
اینا جنسش ایمانه💎
اینا جنسش یقینه💎
اینا جنسش اعتماده💎
اینا جنسش 👇👇👇
أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
دل ها فقط به یاد خدا آرام می گیرده.
.
.
.
امیدوارم تونسته باشم از طرف خداوند با کلماتی که بر قلبم جاری کرد و به نوشتن در اومد، راهنمایی کرده باشم
و اعتبارش همش مال اﷲ مهربانم هستش 😍😍😍
.
و در آخر باید بگم که:
ایمان همه چیزه! 👌🤞
اگه ذره ای ایمان داشته باشیم کوه و کهکشان و همه و همه رو جابجا میکنیم
ولی اون ایمان توحیدی رو باید بسازیم
با قدم های آرام و پیوسته، نه با عجله 🤞
.
مهم ترین رُکن ایمان هم، به یاد آوردن قدرتی که خداوند به ما داده که ما خالق بی چون و چرای زندگیمون هستیم در تمام جنبه ها، تمام!
.
.
.
خدایا ازت سپاسگزارم🙏 که مثل همیشه هدایتگر من هستی در تمام مسیر زندگیم و با من حرف میزنی😍❤.
.
.
.
خدایا تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم و ما را به راه راست و مستقیم و پاکی و صداقت هدایت فرما! ❤😍
.
در پناه اللّه مهربانم باشی❤
سلام برادر هم فرکانسی ام آقا میلاد 🌼🌼🌼🌼
کامنت شما رو مطالعه کردم و لذت بردم بابت آگاهی هایی که دریافت کردم ….
باید بگم من برای اون تصمیم گیری دقیقا به گفته ی شما سعی کردم توکل کنم و آرامش داشته باشم و به خودم گفتم هر چی خیر و صلاح باشه همون اتفاق میفته….
بعد این مدت ما هنوز اقدامی برای جابه جایی نداشتیم ولی بعد اینکه من موضوع رو رها کردم و از خدا خاستم نشانه های واضح تری برام بفرسته …
از همون جایی که قرار بود بریم و تردید داشتیم یه پیشنهاد شغلی به همسرم شده البته هنوز فرم درخواست همسرم تایید نشده ولی من همچنان توکل کردم به خدا و باور دارم هر اتفاقی بیفته به نفع ما خواهد بود …
خدا رو هزاران بار سپاس میگم که منو به سایت و جمع این خانواده بزرگ هدایت کرد💓💓💓💓
و از شما برادر بزرگوارم ممنونم که بهم لطف داشتید و منو راهنمایی کردید 🌻🌻🌻
سلام به شما در این جمع خانوادگی که اساس و پایه اش ، توحید هست .
چقدر خوشحال میشم و انرژی بیشتری میگیرم وقتی عزیزی مثل شما میاد و از تجربیاتش و پا گذاشتن تو دل ترسهاش میگه ، از اونجایی میگه که بهش گفته شده و اونم بی چون و چرا قبول کرده و رفته و دیده که ؛ وای پشت قلعه و حصاری که ترس براش ساخته بود چه سرزمین بکر و زیباییه .
براتون بهترینهایی که برای شماست و لایقش هستین آرزو میکنم .
سلامت، شاد و پرتوان باشید در این مسیر رو به جلو میلاد عزیز 🤲
میلاد جان سلام
کامنتت رو خوندم
رفتم فایل صوتی رو که گذاشته بودی دانلود کردم.
یه بار گوشش کردم.
بعد رفتم تمام باکس فایلهای صوتی م رو پاک کردم…
مرسی.
اینجاها رو هم الکی مینویسم تا کامنتم
طولانی بشه،
ربات گول بخوره، پیامم بهت برسه
باقی، بقایت