مصاحبه با استاد | فرهنگ ناب «لا اِکْراهَ فِی الدّین» - صفحه 5 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری مصاحبه با استاد | فرهنگ ناب «لا اِکْراهَ فِی الدّین»
    110MB
    30 دقیقه
  • فایل صوتی مصاحبه با استاد | فرهنگ ناب «لا اِکْراهَ فِی الدّین»
    28MB
    30 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1135 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    علی قادری چاشمی گفته:
    مدت عضویت: 2333 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    به نام آن خدایی که جهان ها از اوست

    خدایی که در هر لحظه هدایت می کند کل این هستی را

    درک این عظمت خداوند مافوق تصور است و البته این نسیان و فراموشی ام هم بسیار عجیب است.

    فراموش کردن پروردگار

    آنقدر برای تجربه این جهان مادی هیجان داشتیم که سر از پا نمی شناختیم

    حال که پروردگار فرمود: آیا من رب شما نیستم؟

    وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ ۖ قَالُوا بَلَىٰ ۛ شَهِدْنَا ۛ أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیَامَهِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَٰذَا غَافِلِینَ

    و هنگامى را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذریه آنان را برگرفت و ایشان را بر خودشان گواه ساخت که آیا پروردگار شما نیستم؟ گفتند: «چرا، گواهى دادیم» تا مبادا روز قیامت بگویید ما از این [امر] غافل بودیم. اعراف 172

    امان از فراموشی

    از آن لحظه ای که چشم گشودیم کسی دیگر را رب و همه کاره خود دیدیم، به کسان دیگری دل بستیم، روند فراموشی رفته رفته شدت گرفت و افکار ظهور کردند و هیاهو و قیل و قال بیرون و اطرافیان ما را از اصل مان دور انداخت،

    هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

    باز جوید روزگار وصل خویش

    حال که موسم تذکر و یاد آوری است

    موسم تزکیه است که؛ قد افلح من زکاها

    این پروژه یعنی پاکسازی و یادآوری

    یادآوری قدرتهای درونی که از خاطر بردیم یا از خاطرمان بردند، در هر صورت باید دوباره خود را باز جوییم

    باید به یاد آوریم که ؛ که هستیم

    روزها فکر من اینست و همه شب سخنم

    که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

    زکجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟

    بکجا می روم آخر بنمایی وطنم

    خدایا در هر لحظه به هدایت و راهنمایی ات محتاج و محتاج تر می شوم

    حال که همیشه تو با بنده هستی، این بنده هستم که با تو نیستم و آگاهی ام را معطوف ذهنیت و مادیات می کنم.

    الهاماتی که به وضوح شنیدم را به یاد می آورم؛

    یادم هست که سال پیش خیلی خوب بر روی ذهن و باور هایم کار می کردم و به یک سطحی از احساس خوب پایدار رسیدم که زیبا بود، حسی درونم می گفت که به سوی قلعه نو خرقان بروم برای خودشناسی بیشتر، یکی دو هفته ای آنرا به تاخیر انداختم، با دوستم به لفور رفتم، اما باز این احساس مرا به سوی سفر به سوی آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی و تنهایی فرا می خواند.

    خلاصه کنم که از زمان تصمیم تا قدم گذاشتن در مسیر کمتر از 12 ساعت طول کشید، در مسیر بر سر مقبره بایزید بسطامی توقفی کردم، اما گویی مقصد جای دیگری بود، ظهر به مقبره شیخ ابوالحسن رسیدم، در کمتر از نیم ساعت جذب درویشی عارف شدم و با او هم غذا شدم، سپس برای مدت کوتاهی میهمان خانه اش شدم( هدایتیِ هدایتی)

    اما راهم به سمت جنگل ابر و تنهایی و شب کشیده شد. اکنون که نگاه می کنم، اصلا هیچکدام این رفتارهایم منطقی نبود، انگار کسی قلاب را می کشید و خودم را بی اراده می دیدم، مسیر را تا بالای کوه ادامه دادم و بر لب ساحلِ دریایی از ابر نشستم، عزیزانی از مردمان خونگرم جنوب را دیدم و لحظاتی با هم همکلام شدیم و ایشان مرا به خربزه ای شیرین میهمان کردند، چقدررررر خوشمزه بود و چسبید، دوباره مسیر را برگشتم و به پایین دست رفتم، در دل دریایی از ابر و درخت

    جایی دنج و کناره را برای کمپ انتخاب کردم و اردو زدم.

    اوایل شب بود که تازه غذایم را خورده بودم، احساسی بهم گفت: برو آن جلوتر، بالای آن درختی که پیشتر دیده بودی.

    اصلا مقاوتی نداشتم و رفتم.

    دقایقی گذشت که صدایی را در زیر درخت شنیدم، خدای من، خرس!!!!

    موهای سرم از ترس سیخ شده بود ولی نتوانستم فریادی بزنم! گویی قرار بود در آن لحظه آنجا باشم و درسی بگیرم

    الآن خوب آن درس را به یاد دارم : همه چیز خود اوست و قدرت همه چیز در دست اوست

    بماند آن شب و ترس هایش و مقاومتم در برابر نجواهای ذهن در چادرم …

    فردای آن شب رطوبت هوا بیشتر شد و شبنم به مانند باران همه چوبها را خیس کرده بود، آنجا بود که دو خواسته دیگر برایم واضح شد، یک. ای کاش بنزینی و یا آتشزنه ای داشتم! دو. ای کاش هوا صاف می شد و می توانستم جنگل و درختانش را به وضوح ببینم.

    این دو خواسته از ذهنم گذشتند و به آنها توجه آنچنانی نداشتم و مشغول مطالعات و کارهای خودم شدم.

    صبح روز بعد برای گشت و گذار در جنگل حرکت کردم، هنوز چند قدمی از چادرم دور نشده بودم که متوجه سبک شدن غلظت مه و ابرها شدم!

    ابرها داشتند کنار می رفتند و آفتاب دیده می شد، خدای من!!!! می توانستم دامنه های درختان و جنگل را در اطراف ببینم، گویی دستی ابرها را کنار می زد و سر سبزی با طراوتی از درختان را به چشمان هدیه می داد که سر مستم می کرد، در آن لحظات اجابت نهایت شعف را تجربه می کردم، جای همه شما خالی …

    در مسیر برگشت از هر راهی که دلم می خواست می رفتم، دقیقا یادم هست که مسیر کناری یک درخت را در پیش گرفتم و چند قدم جلوتر رفتم و جای آتش افرادی که قبلا آنجا بودند را دیدم که یک دفعه چشمم به بطری پر از ژله آتشزنه ای افتاد، چشمانم از تعجب گرد شد، ذذوق کرد و شششششکر

    خدایا چه تجربه هایی منحصر به فردی را به بنده ات هدیه کردی، گویی در آغوش تو بودم، هر چند ذهن هم مشغول به کار بود و تلاشش را برای تخفیف اثر آن لحظات ناب می کرد. اما تسلطی نداشت، آنجا یکسره قدرت در دستان تو بود، و بنده تسلیم تو شده بودم.

    فکرش را که می کنم قلبم باز می شود؛ الهامی به تو بگوید که تو باید به سمت فلان جا بروی، تو اول گوش نکنی، اما در نهایت عمل کنی و اینهمه همزمانی، درک، برکت و ایمان

    این تجربه، قله ای برای ایمانم شد و بارها آنرا به یاد خودم می آورم و درباره اش می نویسم، تا آگاهانه گفتگوهای ذهن و نجواها ناامید کننده اش را خاموش کنم، چه راست می گوید خدا که این شیطان برایمان عدوٌ مبین است.

    اینهمه کار می کنی و سعی بر جهت دهی کانون توجه ات داری باز می بینی در یک موضوع چنان قیل و قالی راه می اندازد و شلوغ کاری می کند، چنان بر طبل ناامیدی و ترس و کمبود می کوبد که نگو و نپرس

    آری این مسیر، مسیر تذکر و یادآوری است، مسیر به یاد آوردن پروردگار است، همان رب یکتا، صاحب و فرمانروای تمام هستی، آنکه در تک تک ذرات هستی هویداست و می جوشد.

    موارد واضح دیگری از این معیت پرودگار و این ندای درونی را در نوت گوشی ام نوشتم و بارها می خوانم تا به یاد خود بیاورم نعمت پروردگار را

    و اما به نعمت ربک فحدث

    الهی شکرت

    الهی شکرت

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  2. -
    لیلا استـــرآبادی گفته:
    مدت عضویت: 2191 روز

    سلام استادبزرگوار

    دیروز وارد سایت شدم اولین بارم هست که وارد سایتی میشم واون هم سایت فوق العاده شماست

    تمام سعی خودمو میکنم تا حس و حالم رو خوب نگه دارم

    زندگی سختی داشتم و دارم ولی هچوقت ناامید نبودم ونیستم و الان که با شما آشنا شدم امیدم بیشتر شده و دائم دنبال نعمت هام میگردم و شکرگزاری میکنم ولی دخترم ازم ایراد میگیره امروز کلی بدخلقی کرد که با اینهمه گرفتاری مالی بازم شکر میکنی خدا میگه داری مسخره م میکنی این شکر کردن خنده داره

    نمیدونستم چی بگم که آروم بشه و نمیتونستم جوابشو بدم فقط گفتم من اینجوری حالم خوبه اصراری ندارم که شما راه منو پیش بگیری کاری بهت ندارم توهم کاری بهم نداشته باش!

    الان که دارم فایلتون رو گوش میکنم اتفاق امروز یادم اومد!

    واقعا لطف و نگاه خداست که امشب این فایل برای هدایت من تو صفحه م اومده واقعا نشانه عالی برای منه

    سپاسگزار خدای یکتا هستم

    درپناه الله سلامت و خوشبخت باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  3. -
    حمید فتاحی گفته:
    مدت عضویت: 3343 روز

    استاد جان سلام و صبحتون بخیر

    خانواده صمیمی عباس منش سلام صبحتون بخیر

    چقدر متن این فایل رو که خوندم گریه کردم ، استاد واقعا شاهکاری از هر نظر … من دو سه روزه خیلی دارم به ندای درونم گوش میدم و همش به این فکر میکردم که چطور میشه از این ندا بیشتر کمک بگیرم ، بیشتر درکش کنم ، چطور میتونم بفهمم کدوم حرفش درسته و کدومش نادرست و ….. دیشب تو مسیری که به خونه برمیگشتم از محل کارم همش داشتم با خودم حرف میزدم و میگفتم کاش استاد درباره این حس درونی یه فایلی میذاشت که بهتر بشناسمش و صبح از خواب بیدار شدم و گوشیم رو برداشتم و نتم رو روشن کردم پیام فایل جدید استادم اومد و شگفت زده از متن فایل فقط خوندم و گریه کردم که چقدر خدا نزدیکه چقدر تو مسیر درست بودن لذت بخشه و چقدر بودن با استاد عباس منش دوستداشتنی فرح بخشه ….. سید حسین بخدا دوست داریم با تمام وجودمون

    استاد عزیزم سید حسین دوست داشتنی تو شاهکار خدایی تو الگوی زندگی بی چون و چرای حدود 30000 نفری ، استاد دست مریزاد از این همه محبتت از این همه مهربونی که با سخاوت تمام داری پخشش میکنی….. استادم در پناه الله یکتا شاد و ثروتمند و پیروز باشی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  4. -
    نجمه رضائی گفته:
    مدت عضویت: 2200 روز

    به نام خداوند توانا

    سلام‌و درود به دوستان عزیزم در این پروژه ارزشمند.

    صدای خداوند در تمام موارد با عقل و منطق و تجربیات گذشته ات همخوانی ندارد.

    پارسال که خواهرم فوت شده بود من جای دیگه بودم دوسه روز اومدم مامانمو دیدم و دوباره میخاستم برگردم سرکار وقتی رسیدم ترمینال، بلیط بگیرم یه صدای واضح بهم میگفت برو سفر ! فعلا برنگرد سرکارت!

    این صدا اونقدر واضح بود که نمیتونستم نادیده بگیرمش و از طرفی اونقدر غیر منطقی بود که فریز شده بودم!

    دوسه ساعت توی ترمینال سرگردون بودم نمیدونستم بلیط تهران بگیرم برم سرکار یا بلیط بابلسر بگیرم و برم سفر! به دلم افتاده بود برم بابلسر.

    انقدر کلنجار رفتم که شب شد و کم کم اتوبوسها داشتن تموم میشدن و فقط یدونه اتوبوس به مقصد بابلسر مونده بود.

    بلاخره من بلیط بابلسر رو گرفتم .

    البته یکی از نشانه ها که تونستم برای خودم قطعی کنم که حتما باید برم بابلسر همین بلیطش بود

    چون از وقتی صدای درونم رو شنیدم اتوبوسهای بابلسر رو چک کردم اکثرشون پر بودن و بعضیا در حال پرشدن ینی هربار که از سایت علی بابا، وضعیت اتوبوسهارو چک میکردم یکی یکی داشتن پر میشدن جز اخرین سرویس اونروز که دوتا جای خالی داشت و هربار نگاه میکردم همون دوتا جای خالی باقی بود ! و میدیدم هرکسی که میخاست بلیط بابلسر بگیره مسئول تعاونی مدنظر بهشون میگفت هردو جای باقی مونده رو باهم باید بگیری!!! و خب خیلیا منصرف میشدن چون نمیخاستن پول دوتا صندلی بدن.

    این قضیه اونقدر اطمینان بهم داد که حتما خیری در راهه و باید برم بابلسر و اون جای خالی مخصوص خودمه .

    حدود نیم ساعت مونده به حرکت آخرین اتوبوس ،بلیط رو گرفتم و واقعا احساس عجیبی بود و خیلی جالبه که بمن نگفتن پول دوتا صندلی رو بده!

    رفتم سفر و دوهفته بابلسر موندم وای خدایا چقدر خوش گذشت چقدر همه چی عالی پیش رفت بهترین سفر عمرم بود و حتی روز چهلم خواهرمم برنگشتم و حسم میگفت همینجا بمون!

    چقدر دور آتیش رقصیدم چقدر دوستهای عالی پیدا کردم چقدر تو بازارای محلی عشق کردم ، سوییتی گرفتم با ی قیمت مناسب که اینم خیلی هدایتی بود حیاط زیبایی داشت و جز خودم کسی اونجا نبود سرایدار عالی و محترمی داشت صاحب سوییت هم مرد بسیار مهربون و خوبی بود، سوییت رو بروی دریا که من هر موقعی دلم میخاست میرفتم دریا؛ صبح زود، نصف شب، ظهر ،غروب

    چقدر مراقبه کردم و چقدر توی بارون رقصیدم چه مردمان مهربانی داشت خدایا انگار خواب بودم ی خواب شیرین و دلچسب.

    اونجا با خانواده ای بابلسری آشنا شدم ، منزلشون رفتم خیلی خوش گذشت ،با مسافرای بلوچ آشنا شدم چقدر خونگرم بودن تو اون قسمت پارکینگ لات ها که مخصوص مسافران هست هر برنامه شادی و تفریحی در حال برگزاری بود خیلی عجیب و هدایتی ،مطلع میشدم

    معجزات عجیبی رخ میداد فکر میکنم هرروزش رو پارسال کامنت میکردم .

    میخام بگم خدا اینجوری هوامونو داره اگه شجاعت داشته باشیم و به صداش گوش کنیم.

    عاشق خداوندم چه پلن قشنگی طراحی کرده بود تا از غم و فرکانس منفی دور باشم خدا مسئول بهترکردن حالم بود و این پاداش کنترل ذهن که انصافا خیلی عالی ذهنم رو در جریان فوت خواهرم کنترل کرده بودم .

    در مورد لا اکراه فی الدین : تا حد خوبی تغییر کردم که به اعتقادات کسی کاری نداشته باشم اما گاهی مچ ذهنم رو میگیرم و میبینم در حال قضاوت کسی بودم که مثلا در نوع پوشش یا دین متفاوت عمل میکنه ؛ قبلا فکر میکردم دراین خصوص عالی و پرفکتم ولی وقتی دقیقتر شدم دیدم تو ذهنم گهگاهی درحال قضاوت دیگرانم! روشن شدن این قضیه دلیل بعضی از اتفاقات رو برام واضح کرد ، با کمک پروردگار مهربان تلاش میکنم این قضاوتها رو از ذهنم خارج کنم ،همونطور که خودم راه و رسم زندگیمو پیدا کردم و دوست ندارم کسی قضاوتم کنم هرفردی هم خودش مختاره هرجوری دلش میخاد زندگی کنه .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      اکرم ملایی گفته:
      مدت عضویت: 1566 روز

      سلام

      دوست عزیز نجمه خانم

      وقتی کامنت شما رو خوندم

      خیلی تحسین کردم شما رو

      اینکه خوب توانستید کنترل ذهن داشته باشید

      بخصوص در مورد فوت خواهر عزیزتان

      من خودم چند ماهی هست که برادر عزیزم رو از دست دادم

      اما واقعا نتونستم اینجوری کنترل ذهن داشته باشم و شرایط نسبتا سختی رو داشتم و هنوز هم تا کمی تنها میشوم و یا بیکار بلافاصله یاد برادرم می‌افتم و حالم دگرگون می‌شود

      همون روزهای اول از خدا خواستم که کمکم کنه کنترل ذهن داشته باشم و فکر می‌کنم نسبت به مابقی خانواده ام بهتر بودم

      و تو این مدت وقتی فکر میکنم یکی از بزرگترین پاشنه آشیل من حرف مردم و ترس از حرف و نگاه مردم بوده و اینکه احساس ترحم داشتن و بخصوص دلم واسه خانواده اش و مادرم می سوخت هر چند تا می‌توانستم با یاد آوردن قوانین خودم رو و حسم رو کنترل می کردم و اینکه هر اتفاقی افتاده الخیر فی ما وقع بوده

      راستش امروز صبح سر کار بودم که یک فایل استاد رو گوش می کردم تو اون فایل استاد گفتند وقتی فرزندشان رو از دست دادن وقتی به مدت کوتاهی حالشان بد بود و بعد خودشان رو جمع جور کردن و این رو گفتند که پسرم یک نعمت از سمت خدا بود که چند سالی با استاد بودند و حالا برگشتند به سمت خدا و اینجا من بهتر تونستم درک کنم هر چند باره این حرف استاد رو شنید بودم اما امروز بهتر درکش کردم

      که آره برادر من هم یک نعمت بوده که 40 اندی سال با ما بودند و من کلی خاطرات خوبی ازش دارم و همون جا از خداوند آرامش بیشتر خواستم و برای برادرم هم که برگشته به منبع اصلی جهان و به آرامش درون رسیده و همین حسم رو بهتر کرده است

      و امشب که می داشتم کامنت ها رو می‌خواندم کامنت شما رو دیدم

      که برام نشونه بود که ببین نجمه خانم چقدر شجاعانه عمل کرده است و تو دلم به شما ایول گفتم

      راستش من از چند ماهی هست که کامنت ننوشتم

      ولی هرروز تو سایت بودم

      ولی تمایل نداشتم که کامنت بنویسم ولی امشب خیلی هدایتی این کامنت رو نوشتم و احساسم خیلی بهتر شد

      ممنون از شما

      و ممنون از استاد عزیز و مریم خانم بابت این پروژه

      مریم خانم عاشقتم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    الهه سوادکوهی گفته:
    مدت عضویت: 3066 روز

    به نام خدای رزاق و هدایتگرم

    سلام ب استاد جانم ک عاشقانه براش بهترینها رو از خداوندم میخوام

    .

    قسمت 10 مصاحبه با استاد:

    نیروی هدایتگر درون

    .

    خدارو بی نهایت شاکرم ک بهم فرصتی دوباره داد تا این آگاهی های ناب رو مرور کنم و یاد بگیرم و عمل کنم

    خدایی ک درون منه و هر لحظه با منه هر لحظه در حال هدایت و حمایت منه

    وقتی بهش فکر میکنم با خودم میگم الهه تنها قدرت جهان بزرگترین قدرت و خالق جهان درون توست. میدونی چ قدرتی درونت داری و هر لحظه با توست؟

    پس باید صداشو بشنوی و حرفشو گوش بدی و بهش عمل کنی

    چون اگر عمل کنی بهش نشون میدی ک بهش اعتماد داری و اون بیشتر و بهتر هدایتت میکنه . در واقع تو صداشو واضح تر میشنوی و صداش برای تو بالا میاد

    برای اینکه راحت تر بتونم صدای هدایت رو بشنوم باید هر روز و هر لحظه ورودیهامو کنترل کنم و کانون توجهم رو کنترل کنم

    هرچیزی نگم

    هرچیزی نشنوم

    هرچیزی نبینم

    ب هر چیزی توجه و فکر نکنم

    اینطوری نجواهای ذهنم کمتر میشه و صدای هدایت بالاتر میاد

    وقتی هدایتی از جانب خدا دریافت میکنم ممکنه اون هدایت اون الهام کاملا خلاف ذهن منطقی من باشه

    چرا؟

    چون ذهن منطقی من شامل ی سری باور میشه ک اونا هم از تجارب زندگی من و اطرافیانم ناشی شده

    اما هدایت و الهام صدای خداست صدای دانای کل

    صدای کسی ک از بالا داره ب تمام اوضاع نظارت میکنه و بهترین مسیر رو بهم نشون میده

    پس حالا این منم ک باید تصمیم بگیرم ب حرف کدوم گوش بدم؟

    به نجواهای ذهنم یا صدای قلبم هرچند منطقی نباشه!

    و از کجا بفهمم کدومش ندای قلبمه

    اون ندای آرام بخش اون ندایی ک احساس خوبی بهم میده قلبمو قرص میکنه اون ندای خداست

    چندوقت پیش مرضیه عزیزم حرف خیلی جالبی میزد

    میگفت انقدر درگیر این نباشیم ک الان این صدای خداست یا صدای ذهنمه و چطور تشخیصش بدم

    بابا تو ب اون صدا عمل کن حتی اگه نجوا هم باشه اگه با ایمان بهش عمل کنی و با باور قوی پیش بری حتما نتیجه بخش خواهد بود!!

    این خیلی حرفه ها..

    و نکته مهم دیگه ای ک تو این فایل بود اینکه نتایج ریز و درشتی ک هر روز دارم تو این مسیر میگیرم رو ربط بدم ب کار کر دن روی خودم ربط بدم ب باورهای جدیدم ب کنترل ذهنم تا دلسرد نشم از ادامه مسیر

    و هربار نتیجه ای میگیرم ب خودم بگم ک مسیرم درسته داره جواب میده و باید ادامه بدم بهش

    و اندک افرادی هستن ک اادامه میدن…..

    خدایا ما رو هدایت کن ب راه کسانی ک بهشون نعمت دادی نه راه کسانی ک به اونها غضب کردی و نه گمراهان..

    استاد عزیزم خالصانه ازتون ممنون و سپاسگزارم و از خدا براتون عالیترین ها رو میخوام

    زنده و پاینده باشید

    .

    الهه در مسیر بهشت

    شهریور 1400

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      زهراهنرمند گفته:
      مدت عضویت: 1978 روز

      سلام دوست عزیزم امیدوارم هرجاهستی شادوسلامت و ثروتمند باشی

      این فایل نشونه ام بود یه حسی بهم گفت کامنتاروبخونم تااینکه رسیدم به متن شما .اونجا که نوشتی برای شنیدن بهتر هدایتها باید ورودی ها کنترل بشن و هرچیزی رو نگم ، نبینم ، نشنوم و از هممه مهمتر به هرچیزی توجه و فکر نکنم من جوابمو گرفتم .

      در پناه الله یکتا🌸💙

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    محمدرضا ذوالفقاري گفته:
    مدت عضویت: 3864 روز

    سلام استاد

    سلام دوستان

    چند شب پیش داشتم قرآن رو میخوندم سوره صف.همون اول سوره به این آیه برخوردم :

    -ای کسانی که ایمان اورده اید چرا سخنی میگویید که عمل نمیکنید؟

    -نزد خدا موجب خشم است که سخنی بگویید که عمل نمی کنید.

    بعدش واقعا من خیلی رفتم تو فکر که واقعا چرا ما این همه چیز یاد گرفتیم و خیلی جاهام دوست داریم به زور به دیگرانم این چیزارو یاد بدیم که اونام مثه ما باید فکر کنن ولی این در حالیه که ما خودمونم هنوز یا به اون اطلاعات عمل نمیکنیم یا در حد کم عمل میکنیم.

    و میبینم که هم خودم هم خیلی از دوستان واقعا به اون چیزی که بلدیم عمل نمیکنیم.و انتظار نتیجه فوقالعاده داریم.

    دوستان به نظر من استاد عباسمنش یه امتیاز خیلی بزرگی که داره اینه که واقعا دل و جرات داره واقعا ادم نترسیه که به اینهمه نتایج رسیده و هر کدوم از ما اگه نتونیم اون جسارته و اون جراته رو در خودمون ایجاد کنیم حتی اگه شاگرد خصوصی تریسی و کنفیلد و رابینزم باشیم 100% بعیده که بتونیم به جایی برسیم.این یه باور نیس که بخوایم ازش ایراد بگیریم این یه قانونه که جهان به آدمای نترس پاداش میده نه به عالم بی عمل.

    این دست به عمل زدن منه که نشون میده چقدر ایمان دارم چقدر جرات دارم چقدر از ناشناخته ها و نادیده ها نمیترسم.

    من یادمه چند سال قبل تو دانشگاه خیلی ادعا داشتم واسه دوستام که میتونم با کامیون رانندگی کنم تو جاده چون پدرم شغلش بود.ولی عملا نمیتونستم فقط در حد خیلی کم.هرموقعم به بابام میگفتم بذار بشینم اون خیلی سریع میگفت نه نمیشه.تو نمیتونی یا نیازی نیست یاد بگیری بچسب به درست. تو رو چه به رانندگی.

    و اتفاقا منم اصرار نمیکردم که بشینم زود تسلیم میشدم و یه نفس عمیق میکشیدم و میگفتم هااااای خوب شد نذاشت راست میگه نیازی نیس.چون ترس داشتم.

    چند سال بعد با یکی از دوستای بابام که اتفاقا یه اسکانیا جدید خریده بود و منم خیلی دوسداشتم سوار ماشین مدرنش بشم رفتم سرویس.از همون اول سرویس دوسداشتم ازش درخواست کنم که منم رانندگی کنم باهاش ولی باز اون ترسه نمیذاشت و مرتب منصرف میشدم.

    تا اینکه تو راه برگشت که ماشینشم بار نداشت یدفعه از زبونم پرید و گفتم عمو کرم میذاری یکم ماشینتو برونم؟و ایشونم از اونجایی که بسیار ادم با جسارت و با اعتماد به نفس و آرومیه خیلی راحت قبول کرد و من افتادم تو مخمصه و هیچ راه برگشتیم نبود به جز روندن تریلی 20 متری.

    دیگه باید کاری رو که درخواست کرده بودم انجام میدادمو پای حرفم میایستادم.

    یادمه وقتی نشستم پشت رول و شروع به حرکت کردم چنان عرق از سر و صورت و دستام میریخت و صدام در نمیومد که نگو.

    دیگه باهزار انا انزلنا و صلوات یه تیکه از اتوبان اومدم و خلاصه کلی با تشویقای عمو کرم روبرو شدم که وقتی از ماشین پیاده شدم واقعا احساس غرور خاصی داشتم.دوستداشتم به همه بگم که من تریلی روندم.مخصوصا دوستام که دیگه میتونستم بدون حس عذاب وجدان بهشون واقعیتو بگم.و از اون روز بود که دیگه هم به ماشین عمو کرم تسلط پیدا کردم هم ماشین بابام و دیگه انگار که داشتم با سواری رانندگی میکردم.

    میخام بگم که این داستان رو تعریف کردم که بگم نتیجه حمله به ترس و عمل کردن باور نکردنیه.مثه خود استاد که میگه من تو دانشگاه واقعا دستم نمیرفت روی دسته در کلاس که باز کنمو برم داخل و براشون حرف بزنم ولی همش به خودم میگفتم باید انجامش بدم.

    بنظر من بعضی وقتام که میخایم یکاری رو انجام بدیم و ازش فراری هستیم که نکنه جواب نده اتفاقا همون کارو باید انجام بدیم فارغ از اینکه نتیجه بدهد یاندهد.حتی با ترس حتی با لرز ولی انجام بدیم.

    به قول حضرت علی ع

    از هرچه میترسی در آن داخل شو.

    واقعا عمل کردن و حمله به ترس و تلفیقش با صحبتای استاد در فایل قبلی پیرامون ندای درون معجزه میکنه.

    باشد که همه ما جزء رستگاران باشیم.

    استاد یه نکته ای روهم میخاستم بگم و اونم اینکه شما در قسمت 9 مصاحبه گفتید که مثلا طرف میره سر یه کارپاره وقتی که بتونه هزینه فوتبال بازی کردنشو دربیاره که عشقشه چون باور نداره که میتونه از همون فوتبال پول بدست بیاره.خب خیلی وقتا واقعا طرف باید اینکاروبکنه چون از همون ب بسم الله که پول بهش نمیدن تا بازی کنه.حداقل باید دو سه سال روند تکاملشو طی کنه چه از نظر بدنی یا تکنیک و درک توپ و غیره تا به پول برسه.یا مثلا برای نقاشیم همینطور.

    میخام بگم نه که طرف باور نداشته باشه که میشه از فوتبال یانقاشی پول دراورد بلکه مجبوره یه چندسالی اینجوری بره جلو تا به پول برسه تو عشق اصلیش.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
    • -
      سارا شکری امیدوار گفته:
      مدت عضویت: 1135 روز

      سلام دوست عزیز

      کاملا با شما موافقم که از هر چی ترس داری، باید بری توی دل ترسش و انجامش بدی

      حرف زدن آسان و عمل کردن سخت است

      من سالهاست نزدیک ده ساله که گواهینامه دارم ولی تا حالا رانندگی نکردم و هر دفعه به یه بهانه میزارمش عقب و انجامش نمی‌دم در حالی که هر روز دارم میبینم کلی خانوم دارن رانندگی میکنن و لذت میبرن

      ذهنم کلی آسمان ریسمان میبافه که بچه هات کوچیکن

      بزار پسر دار بشی بعد

      اگه تصادف کنی چی و کلی فکرای مسخره می‌دونم اینا هیچکدومش حقیقت ندارد و ساخته ی ذهن منفی بافی منه

      من ایمان دارم یه روز حتما حتما رانندگی میکنم مثل کلی خانوم دیگه

      ایمان دارم روی این ترسم میرم و خداوند حامی و پشتیبان من است

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    میثم شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 2054 روز

    به نام خدایی که هر چه دارم از اوست.

    سلام به استادان گرانقدر

    سلام به دوستان هم مسیر

    گام ششم

    مهمترین باور برای فعال کردن راهنمای درون

    باور به وجود این نیرو درون ماست.

    و همه ما به یک اندازه به این نیرو دسترسی داریم.

    خیلی جالبه ذهن منطقی من مخالف صد درصد این نیروست.

    پس دوباره اینجا هم میطلبه که من از عهده کنترل ذهنم به خوبی بربیام.

    و تا خواست دلیل بیاره با فکت های آماده ذهنی که بارها در مورد موضوعات خاص برام پیش اومده بکوبم تو صورتش

    و اما دوباره به خودم یادآوری میکنم:

    آقا میثم قانون تکامل یادت نره

    تو با شنیدن این فایل نمیتونی مثل استاد از این نیرو استفاده کنی

    ولی میتونی بیشتر از قبل باورش کنی

    اصلا مطمئن تر شو که همچین نیروی هست وجود داره و تو هم داریش و میتونی ازش استفاده کنی فقط گام به گام.

    در دین اجباری نیست جمله ای که ما عکسش رو تو جامعه دیدیم و اما اعراض کنیم

    برا خودم یاد بگیرم.

    خودم همسر،فرزند،دوست و……… اجبار نکنم به شیوه من عمل کنند و این کافیست.

    تازه خدا میگه من از شما بیشتر از توان و اون چیزی که درک کردین توقع ندارم ولی من توقع دارم.

    خدایا کمکم کن تا بیشتر و بهتر باور کنم تو هر لحظه منو هدایت و راهنمایی میکنی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  8. -
    مریم رستمی گفته:
    مدت عضویت: 3197 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام به همه دوستان و اساتید عزیزم

    خدا را شکر در این مسیر الهی هستم من این فایلو گوش دادم و خیلی لذت بردم و خیلی چیزها هم یاد گرفتم به نظر من مهمترین کار این هست که بیاییم باور کنیم که یک خدایی هست که همیشه در حال هدایت ما به مسیر درست است و حالا سوال اصلی این هست که چگونه این را باور کنیم من نظر خودم رو می‌نویسم و برداشت من این هست که الگو پیدا کنیم مهمترین الگو خودمان هستیم تا به حال توجه کردید که استاد چقدر از خودش به عنوان الگو نام می‌بره دلیلش این هست که خودم باور پذیر تر هستم برای خودم خب همه ما تا حدودی کم و زیاد مزه هدایت رو چشیدیم و الان یک مسئله ای ذهن من رو به خودش درگیر کرده و من این درخواست رو از خداوند داشتم که این مسئله رو من حل کنم و گفتم بیام به یاد بیارم هدایت‌هایی که قبلاً شدم من در مورد خیلی از چیزها هدایت شدم هدایت هام اکثرا اینجوری بوده که یک مقطعی روی آن موضوع خیلی فکر میکرد و راه حل های که ذهنم می‌داده عمل میکردم و بعد ولش میکردم هدایت میومده مثلاً من یک وقتی از خدایم خواستم که پولی به من بدهد و من به آسانی یک پول خوبی بسازم و نه کاری داشتم نه میدونستم که چگونه و خواب دیدم که یکی بهم گفت این کار رو بکن و من اینقدر احساس خوبی گرفتم که فورا انجام دادم و در عرض چند روز یک پول خوبی وارد حسابم شد

    یا مثلاً حامله بودم و نمی‌دونستم اسم دخترم رو چی بزارم باز یکی اومد و بهم گفت فلان اسم رو بزار

    یا به یک مسئله ای بر خورد کرده بودیم که باید با وکیل و دادگاه اینجور مسیری می‌رفتیم و من توی همان زمان یک مسافرت ده روزه رفتم و توی مسافرت همش با خودم فکر می کردم که این مسئله چه راه حلی داره و ما چکار کنیم بعد از مسافرت یک آرامش عمیقی سراغ من اومد و چنان این مسئله حل شد که اصلا باورش امکان نداشت بدون شکایت بدون وکیل بدون همه اینه یعنی هر وقت یاد این جریان و بقیه جریان‌ها می‌افتم خیلی دلم باز میشه و بهتر میتونم بگم که این مسئله هم حل میشه و من فقط باید برم را باور کنم و دلایل ذهنم رو اصلا قبول نکنم و هدایت رو درخواست کنم و باور کنم که من میتونم این مسئله رو حل کنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  9. -
    رویا مهاجرسلطانی گفته:
    مدت عضویت: 2483 روز

    قسمت دهم

    مصاحبه با استاد عباسمنش

    با سلام و بنام خدای مهربانم که امروز هم من را به سمت بهترینع بهترین آگاهی ها هدایت کرد خدایاااا شکرت

    خدا رو شکرت که امروز هم یک فرصت طلایی دیگری را به من هدیه دادی تا در مسیر آگاهی بیشتری هدایت شوم..

    مبحث این قسمت بعد از دوباره و بروزرسانی ام من رو به آگاهی های بیشتری در مورد الهام و شهود و نشانه های واضح و آشکاری هدایت کرد

    راستش من همیشه این جمله ی طلایی رو در دفتر شکرگزاری صبحگاهی ام می نویسم و از شروع صبح از خداوند درخواست می کنم که هر لحظه منو بسمت بهترین ها هدایت کنه…

    و واقعا هم این اتفاق ها میوفته..

    من با هر چیزی و هر اشیایی و هر

    وسیله ای صحبت میکنمم … مثلا وقتی شیر قهوه رو میذارم روی شعله ی کم گاز خوراک پزی بهش میگم بهم یاد آوری کنی هاااااا صدام کن … مواظب خودت باش.. بعدش میرم دنبال یک

    کارایی یادم میره بعدش یهو نمیدونم چی میشه به دلم الهام میشه و یا یک چیزی توی آشپزخانه صدا میاد که من می فهمم و یادم میوفته که شیر قهوه رو برم بردارم … البته این یکی از چیزهای کوچکی هست که من همیشه بهم الهام میشه .. ویا یک سوال هایی داشتم و همیشه ازش

    سوال میکنم و بطور زیبا و نرمی منو بسمت اون جواب و پاسخ هدایت میکنه…. حتی هر وقت دوست داشتم کسی با من تماس بگیره دقیقا در یک موقعیت مناسب اون شخص به من زنگ زده وووووووو و خیلی چیزهای کوچک و بزرگی هست که بطور مداوم برام پیش میاد و یا هر چیزی رو گم کنم و یا جایی گذاشتم یادم نمیاد و هر چقدر دنبالش میگشتم پیدا نمی کردم و شاید هر روز به همین روال دنبالش میگشتم ولی خبری نبود تا اینکه دیگه خسته میشم و با خودم حرف میزنم میگم چه میدونم کجاست خودت باید پیدا بشی … خلاصه رها میکنم و میسپرم به خداوند بعد از یک مدتی بطور اتفاقی و یا بعبارتی هدایتی برای یک کاری و یا ترو تمیزی میرم که یهو اون وسیله مو پیدا میکنم ..

    ولی یک اتفاق جالبی که همین چند وقت پیش ها برام اتفاق افتاد در مورد یک خواستگاری بود که خیلی مواردش توی لیست اهدافم بود .. یعنی فوق العاده ثروتمند و با سواد و بیوه و کلی خصلت های خوب وجتی سیتیزن آمریکا بود و تصمیم داشت منو ببره آمریکا ..( چیزی که من آرزوشو داشتم ) ولی وقتی ملاقاتش کردم از نظر ظاهری به دلم نچسبید و یک چیزهایی که برام مهم بود به دلم ننشست.. و همه می گفتند که چه اشکالی داره حالا این ظاهرش و یا سنش رو دوست نداری عوضش خیلی حُسن ها داره …. خلاصه اومدم چند روزی رو با خودم خلوت کردم و از خداوند هدایت خواستم و ذهن منطقی و استدلا گر و نجواگر من هم مدام منو تحریک می کرد و میگفت خب چه اشکالی داره عوضش به خیلی از اهدافت در کنار این شخص میرسی حتی تمام اطرافیان و اون واسطه که مُعرف بود همین ها رو میگفت. و حتی خواهرم میگفت دیگه خیلی طول میکشه آنچیزی که میخوایی رو بدست بیاری ( باورکمبود).. ولی قلبم احساسش خوب نبود.. بعد به یک فایل استاد هدایت شدم که میگفت خداوند همه چی رو از یک پکیج کامل به من داده چون لایق بهترین ها هستم و همین بحث عزت نفس برام خیلی پر رنگ شد .. و بخدا گفتم منم میخوام اون چیزی که می خوام رو بهم بدی ولی تو بهترینع میتونی بهم بدی که فراتر از حد تصور م رو بهم بدی و تو هستی که قدرت داری که می تونی و میدونی در مسیر زندگیم قرار بده و سپردم بخودش و رها کردم .. و بعد از گوش دادن به تعدادی از فایل های استاد برام حجت شد که باید به حرف دلم گوش کنم تا در زندگیم خوشحال باشم تا به احساس بهتری برسم.. و تا الان هم بسیار از این تصمیم خوشحال هستم که قبول نکردم و به احساس خوبم توجه کردم و بنظر من این یک نشونه ای برام بود ک باید روی باورهای روابط و عشق و مودت بیشتر کار کنم تا به خواسته درست و مناسبم برسم و حتما در زمان درست و مناسب ودر شرایط درست و مناسب هدایت شده و برای تممام هدایت های الهی ام از جهان هستی ممنون و سپاسگزارم

    با توجه به باور فراوانی میدونم مرد مورد پسند من با تمام ویژگی هایی که دلبخواهم هست در این جهان بفور پیدا میشه و الگوهای زیادی رو دیدم که برای من شدنی است به آسونی و به زیبایی و عزتمندانه … پس صبوری میکنم و به خداوند هدایتگرم میسپرم

    خدایاااا شکرت

    💐💐💐👏👏👏👩‍🎨🇺🇸🙏🙏🙏

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      منصور رشیدی گفته:
      مدت عضویت: 1949 روز

      سلام خیلی لذت بردم از کامنت قشنگتون

      بلع وقتی همه چیز و به خدا میسپاری و تسلیم اون میشی و پکیجی رو برات مهیا میکنه ک تو حتی تو رویاهات هم نمی تونستی تصورش و بکنی

      پس با باور به فراوانی همه چیزو به اون بالایی بسپر و اون خودش در زمان و مکان مناسب شمارو بهم میرسونه و باید روی خودت هم کار کنی یعنی حس به خودت عالی باشه توجه به نکات مثبت زندگیت بکنی از اخلاق خوبی ک داری از ویژگیهای خوبی ک داری و در کل به چیزهای خوب توجه بکنی آدمی رو دریافت می‌کنی که تو رویاها دنبالش می گشتی

      پیروز و سربلند باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        رویا مهاجرسلطانی گفته:
        مدت عضویت: 2483 روز

        سلام دوست عزیز و فوق العاده و بینظیرم

        آقای منصور رشیدی ..

        ممنونم که کامنت من مورد توجه شما قرار گرفت و ممنونم که کامنت شما انرژی و انگیزه ی خوبی برام داشت و از راهنمایی های خوب شما هم ممنونم .‌

        بعله درسته باید روی ویژگی ها و خصوصیات خودم کار کنم و به نکات مثبت زندگیم و اطرافم بیشتر توجه کنم …

        واقعا که شکرگذاری یکی از کارهای مورد علاقه ام شده و هر روز و شب صبح زود و همچنین موقع خواب دفتر شکرگذاری هامو می نویسم یعنی ی جورایی عادتم شده و هر جا که میرم دفترهامو با خودم میبرم و حتما می نویسم و خدارو شکرگذارم که در این مسیر الهی هستم و دوستان خوب و مطمعن و مشاور های صادقی مثل شما ها رو دارم خدایا ممنون و سپاسگذارم

        بهترینع بهترین ها و زیباترین هدایت های الهی رو برای شما دوست عزیز و برای همه مون آرزومندم

        🙏🙏🙏💐💐💐🌼🌱🌷

        روز و شبتون به خوبی و خوشی و شادمانی

        👏👏👏💐💐💐

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  10. -
    حدیث سادات حسینی گفته:
    مدت عضویت: 1125 روز

    به نام خدای یکتا

    ردپای من از روز شصت و هفتم سفرنامه

    خدایا شکرت که من هیچ علاقه ای نه به اثبات، نه به نصیحت یا تحمیل باورهای خودم به دیگران ندارم. هروقت که ذره ای احساس می‌کنم دارم دیدگاهم رو بیان می‌کنم، ذهنم سریع هشدار میده که نه حدیث؛ نگو. چون میدونم هیچکس اون چیزی که من از اعماق وجودم درک میکنم رو واقعا نمیفهمه. یعنی انقدر که باورهای اشتباه در جهان وجود داره که من عملا میدونم فلان چیز درسته و تلاش برای اثباتش نادرسته. من میخوام فقط خودم رو ببینم و مسیر پیش روم رو. میخوام همه‌ی تمرکزم رو بذارم روی خودم، مسیرم، اهداف و خواسته هام. میخوام چشممو ببندم رو اینکه دیگران چطور فکر می‌کنند و چطور عمل می‌کنند. و هیچ نگرانی هم بابت عقب موندن یا شبیه اونها نبودن ندارم.

    من فقط خدا رو میخوام.

    هدایت خدا رو میخوام.

    آرامش خدا رو میخوام.

    حضور و وجود خدا رو در ذهن و قلبم میخوام.

    میخوام فقط حس کنم تو آغوش خدام‌.

    میخوام حس کنم در احاطه‌ی کامل خداوندم.

    که اون منو سخت بغل کرده و ازم محافظت میکنه.

    میخوام حس کنم آرومم.

    میخوام حس کنم ارزشمندم.

    نمیخوام اجازه بدم هیچی اذیتم کنه.

    میخوام ظرف وجودیم رو بزرگ کنم.

    میخوام به خودم، افکارم و علایقم احترام بذارم.

    میخوام دراز بکشم و به هیچی جز خدا فکر نکنم.

    خدایا،

    من عاشقتم. همین!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
    • -
      حسینی ترین نرگس دنیا گفته:
      مدت عضویت: 2697 روز

      حدیث‌جونمممممم!

      سلام زیبا. چقدر قشنگ بود این دیدگاهت و چقدر لذت بردم. تاریخ رو ببین آخه، ده آبان چهارصد و سه.

      یعنی وقتی پسر من 10 روزه بود. چه جالب چه قشنگ.

      من که از نزدیک میشناسمت می‌دونم که واقعا این اخلاق رو داری، اینکه سعی نمیکنی عقاید خودت رو به دیگران تحمیل کنی و وقتی هم میبینی کسی داره این کار رو میکنه میتونم نگاه مخالفانه‌ت رو بخونم.

      دمت گرم واقعا.

      دمت گرم که بیس و اصل و اساس‌ت آگاهی‌‌خورش خوبه :)))

      امیدوارم منظورم رو رسونده باشم.

      در پناه الله باشی زیبااااااا.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: