ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 2 - صفحه 34 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 2
    396MB
    29 دقیقه
  • فایل صوتی ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 2
    28MB
    29 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

880 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    معید ماندگار گفته:
    مدت عضویت: 1191 روز

    قطعا باور دارم این چالش برای یادگیری و پیشرفتم هست.

    کار خیلی خیلی جالبی که میکنم استاد اینه که خود آینده ام رو تصور میکنم که این چالش رو حل کرده و اونوقت میاد همین چالش رو مرور میکنه و میخنده و میخنده از اینکه چقدر ساده حل شد و من چقدر نگران کردم خودم رو و چقدر اون موقع خودم اذیت کردم و توکل نکردم و…

    و بعد همون لحظه حالم خوب خوب میشه. همون لحظه ای که هنوز چالش حل نشده و هیچ ایده ای براش ندارم و فکر میکنم کار تمومه اما حالم خوب خوب میشه میگم آخرش که چی؟ ما که از آن خداییم به سوی اون باز میگردیم

    دقیقا همونطور که چالش های قبلیم اینطوری شد و حل شد که همیشه واکنش اولیه ام نگرانی، ترس ، عجله و ناراحتی و نا امیدی بود.

    اما تو این قضیه همش دارم بهتر میشم که خود آینده ام رو تصور میکنم که چالش رو حل کرده و اینکه از این چالش مدت ها میگذره، خنده اش میگیره و لذت میبره.

    وقتی قبلا بی پول میشدم، وارد چالشی میشدم که راحت میتونه آدم ناراحت بشه و نا امید بشه و همه رو مقصر بدونه و از همه مهم تر دیگه فکر میکردم کارم تمومه و من بی پول خواهم بود و دیگه واقعا کارم تمومه.

    اما چیزی که احساس من رو چند درجه خوب میکرد همین فکر بود که میگفتم بابا معید آینده (آینده نزدیک دیگه) وقتی یاد این روزا میکنه میخنده که چقدر راحت از این چالش گذر کردیم. و خداوکیلی من حالم خوب میشد و مسئله ام رو میپذیرفتم و ادامه میدادم و حرکت میکردم

    و سپس چالش رو حل کردم واقعا و دقیقا همون تصوراتی که کرده بودم اتفاق می افتاد.

    الان که به بی پولی های سال گذشته ام یا چند ماه گذشته ام فکر میکنم، میخندمممممم

    از اینکه چقدر راحت اوکی شد ، چقدر خووووبه که فکر میکردم نمیتونم این چالش رو حل کنم ولی الان چندین ماهه حل شده و خندم میگیره

    برای همین هر مسئله ای بزرگتر و چالش برانگیز تر بیاد سر راهم ، همینکارو میکنم و مطمئنم همین اتفاق میوفته

    من از اون معید آینده ای که تصور میکنم تو این زمینه خیلی خیلی اطمینان دارم و همین اطمینان باعث شده واقعا افکار اتفاق بیوفته.

    بعضی موقع ها ذهن میگه «نه دیگه تو چالش ها و مسائل بزرگتر عمرا اگه بتونی اینکارو بکنی….»

    ولی من میگم تا همین الان هم کلی چالش بزرگ رو گذروندم و حل کردم که یادمه قبل از حل اون چالش، خیلی خیلی برام بزرگ بوده و هیچ ایده ای نداشتم براش و فکر میکردم دیگه کارم تمومه ولی الان برام خنده دار و لذت بخشه که اون فکر ها رو من میکردم و اینکه چقدر مسئله راحت حل شده…

    اقا یک مثال کوچولو بزنم همین چند وقت پیش بود فک کنم که تو خیابون گلاب به روتون ، نیاز به سرویس بهداشتی شدید داشتم و پیدا نمیکردم و همینطور فشار روم بود و کم که نمیشد هیچ، بیشتر هم میشد و کلی نجوا هم بود دیگه و واقعا فکر میکردم کارم تمومه و باید جلو مردمی که گذر میکردن ، کارم رو میکردم.

    اما همین فکر اومد به سرم که ببین معید فردا به این قضیه امروز خواهد خندید که چطور این قضیه حل شده.

    وقتی این افکار رو مرور کردم، واقعا بهتر شدم و منم خندم گرفت. تو اون لحظه حساس حداقلش این بود که اون نجواها کلا رفت و خداوکیلی روز جمعه ای که همه جا بسته بودند، جایی که بیشتر از همه دلیل داشت که باید بسته باشه، باز بود و یک سرویس اونجا پیدا کردم XD

    این یک مثالش بود و من کلی مثال ها دارم از مسائل بزرگی که براحتی الان حل شدند (:

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    سارا وفادارنژاد گفته:
    مدت عضویت: 2024 روز

    سلام و روز بخیر به استاد عزیز و مریم جان بزرگوار و همه ی دوستان هم فرکانسی عزیزم .

    پاسخ حقیقی من به این سوال:

    من مثل همه توی زندگیم به چالش خوردم ،موضوعاتی بوده و الان هم هست که برام پیش میاد تو هر لول از زندگیم که ذهنم رو درگیر کرده ، برخوردی که من قبلنا با مسائل زندگیم داشتم خب با الان خیلی متفاوت بود من چند سال قبل خیلی زود نا امید میشدم وجودم پر از ترس و نگرانی میشد و خودم رو ضعیف و ناتوان میدیدم کسی که محکوم به داشتن فلان مشکل شده و راه فراری نیست باید بسازه دیگه .

    ولی خب از موقعی که با قوانین آشنا شدم و سال به سال درک من بیشتر شد و یه سری رفتارها و عکس العمل ها تو وجود من بهتر شد آروم گرفتم و این بیشترش به لطف هدایت من توسط خداوند به این سایت بینظیر و فایلهای سریال های زندگی در بهشت و سفر به دور آمریکا بود که قانونی زندگی کردن رو عملی تو رفتار شماها دیدم. چون قبلش فکر میکردم قانون یعنی اینکه هیچ اتفاق بدی واست نباید بیوفته ولی وقتی سریال رو دیدم فهمیدم نه اینطوری نیست و استاد و عزیزش هم به چالش برمیخورن این شد که کم کم موقعی که به چالشی برمی‌خوردم و حتی الان

    عکس العملی که دارم اگه اون موضوع ناراحتم کنه اولش کمی گریه میکنم و وسطش یه زمزمه هایی به قلبم میاد که نگران نباش عزیزدلم همه چی داره درست پیش میره طبق خواسته ی تو ،این اتفاق هم میگذره نگران هیچی نباش چون بزرگترین و مهربانترین حامی دنیا رو داری خیالت راحت باشه خیری تو این موضوع به ظاهر ناراحت کننده است که الان شاید متوجهش نباشی .جالبه وقتی اولش خیلی ناامیدم و احساس تنهایی میاد سراغم و گریه می‌کنم بعد با شنیدن این حرف ها وسط گریه کم کم دلم عجیب آروم میشه و به خودم میام و احساس ذوق خاصی ته دلم رو میگیره و دوباره قدرت پیدا می‌کنم میگم خدایا شکرت که آرومم کردی هیچ رفیقی مثل تو آرومم نمیکنه بدون اینکه قضاوتم کنه همون موقع باز هم با خودم و خدا هم پیمان میشم و قول میدم که نذارم نجواهای شیطانی و هیچ اتفاقی منو ضعیف و خار کنه و کارم اینه که ایمانم رو تو این شرایط حفظ کنم و واقعا هم بیشتر وقتها موفق میشم و اعتماد بنفس بیشتری میگیرم از اینکه من خالق زندگیمم از اینکه خداوند همیشه هدایتم میکنه و ترسی وجود نداره تو این مسیر از اینکه با جدیت تمام دوباره خودکار به دست میشینم و خواسته هامو به فرمانروای هستی میگم و باورهای قویتر تو اون موضوعی که برام پیش اومده میسازم و نمیذارم به عقب برگردم نمیذارم چون به شدت از عقبگرد بیزارم حق من نیست . یادم میندازه خدا که ناراحت نباش من تو رو لایق آفریدم لایق آرامش،لایق رابطه ی پر از احترام و آزادی، لایق زندگی رو به پیشرفت .

    دوستان عزیزم عکس العمل واقعی من تو همچین شرایطی اینه و خدا رو شکر پاداش اعراض کردن از موضوعات ناخوشایند رو هم بارها خداوند به زندگیم آورده و تا عمر دارم همین روند رو ادامه میدم البته با کیفیت بهتر از الانم انشاالله.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    باران نصراصفهانی گفته:
    مدت عضویت: 2779 روز

    سلام به همگی

    قبل ازاینکه کل فایل روگوشش بدم میخوام سوال رو جواب بدم بعدگوشش کنم ببینم چی میشه..

    دررابطه باسوال این قسمت باید بگم وقتی که به چالشی میخوردم گاها رفتاری متفاوت داشتم..

    مثلا گاهی خیلی محکم برخورد میکردم وبه خودم میگفتم راهی جز حل این مساله نداری چون فقط بایدمیرفتم جلو..درواقع چون پل های پشت سررو خراب کرده بودم تنهاراهی که داشتم پیش رفتن بود پس باید حلش میکردم..ولی باسختی دادن به خودم مساله روحل میکردم..گریه میکردم تلخ میشدم وکلی رنج به‌خودم میدادم تابتونم حلش کنم ودرنهایت بعداز کلی سختی حل میشد جوری که دیگه حسی نداشتم ولی تهش خوشحال بودم..

    گاهی هم اینقدر یک مساله رو راحت میدیدم که خود به خود حل میشد ومن اصلا متوجه نمیشدم و یک دفعه میگفتم جدی حل شد..چه خوب..

    همیشه این جور بودم تااینکه دیدم چالش ها زیاده و همزمان شد با فایل های پیداکردن الگوهای تکرارشونده..

    اون فایل ها منو خیلی درگیر کرد که‌چرا یک مدتی همه چیز خوبه ولی یک دفعه خراب میشه یا به چالش کشیده میشم..

    به سوالات فکرمیکردم ولی قطعی پیش نمیرفتم تااینکه به مصاحبه استاد بامهندس چراغعلی رسیدم و ایشون چقدر قشنگ گفتند…..

    گفتند دنبال میوه ایی باش‌که از‌دل اون تضاد میاد بیرون

    این جمله رو قاب گرفتم زدم سردر قلبم گفتم اوکی..

    حالا رسیدی به سوالات بدون جوابت..

    توهنوز خامی وباید پخته بشی..

    پس دنبال میوه هر چالش باش

    ببین میخواد کجا پیشرفتت بده..

    ببین خداوند مشتاق تراز توئه که به خواسته ات برسی

    وباهمین باورها وحس خوبی که گرفته بودم بامسائل روبرو شدم..وسعی کردم دنبال میوه باشم..

    وجالبه ازاون موقع تاحالا مسائل برام خیلی کم شده

    وچون شیوه حل مساله رو هم داشتم متوجه شدم باید چطور بامسائل برخورد کرد..

    تازه رسیدم به حرف استاد که میگفتند وقتی روی خودت کارکنی پیشرفت ها چقدر آسان میشه وچقدر سریع پیش میرند..

    برای همین فقط منتظرم پایان امسال برسه ویک فایل ویدئویی براتون اماده کنم واز این یک سالم بگم از پیشرفت ها بگم از اینکه چقدر بزرگ شدم..

    تمام فایل های هدیه ورایگان که داخل سایت هستش برام حکم یک گنج بزرگ رو دارند..

    گاهی اونقدر که روی فایل های هدیه کار میکنم روی محصولاتی که خرید کردم کارنکردم..

    ودرنهایت رسیدم به این ضرب المثل خوب که میگه ” در خانه اگر کس است یک حرف بس است”

    اگه من دنبال موفقیت باشم وواقعا بخوام که پیشرفت کنم وفقط دنبال جمع اوری اطلاعات نباشم باهمین فایل ها هم میتونم به موفقیت وجایگاه خوب برسم..

    مرسی ازتون استاد امیدوارم روزی برسه که همه بچه های سایت بهترین خودشون باشند و شماهم به لطف این اگاهی ها بهتراز بهتر باشید..درپناه خدا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    شهین سیف اللهی خیاوی گفته:
    مدت عضویت: 1398 روز

    به نام خداوند بخشنده بخشایشگرِمن

    سلام خدمت استاد گرامی خانم شایسته عزیز

    سلام به همه

    سوال؟ وقتی بامساله یاچالشی که درزندگی برایت بوجودمی آیدچه برخوردی داری؟

    در برخورد اول هیچ نکته ی مثبتی در من بوجود نمی آیدکه این چالش یا مسأله می‌تواند فرصتی برای بهبود یا پیشرفتم باشد. ذهنم شروع به انکار مسأله نمی‌کند، می‌گویم که این مشکل بوجود آمده و هست توکل برخدا میکنم و خودم را نامحسوس به بیخیالی میزنم و می‌گویم حل خواهدشد(چطور و چگونه) راه حلهای مختلفی به ذهنم می‌رسد آنهایی که بنظرم آسان هستندرا طی میکنم قدم برمیدارم اگر تأثیر گذار بودندباز ادامه می‌دهم تا برطرف شدن، امااگر تاثیر نداشت سعی میکنم به مشکل فکرنکنم یعنی کلنجار نروم که از دیگر موارد زندگی ام غافل شوم و امیدوار می‌مانم برای حل مشکل به روش بهترتر.

    در حال حاضر چه چالشی در زندگی شما است که‌ سعی میکنی با آن روبه‌رو نشوی یا از آن فرار میکنی با اینکه میدانی باید حل شود؟

    ورشکستگی همسرم ومشکلات مالی

    که چندسال است گریبانگیر زندگیمان شده است، در طی این مدت اوایل پیشامدسعی میکردم از آن فرار کنم روبرو نشوم ولی دنیا قوانین خودش را دارد و پیامد این مساله پنهان نشد…..

    بله من می‌دانستم که باید حل شود ولی بخاطر ترس قدرت رویارویی با آنها را نداشتم. از یک جایی به بعدتسلیم شدم بله واقعیت مسأله را پذیرفتم، درست است که از خدا معجزه انتظار داشتم دعاهای تخیلی و خواسته های صورتی از خداوند داشتم…. ولی خداروشکر متوجه شدم که قانون، قانون است باید همه مراحل قدم ب قدم طی شود، باید همسرم یک کار ثابت و پردرآمد داشته باشد تا اقساط دادگاه و بدهی هایش را بدهد. باید من هم در این مسیر توانایی‌هایم را بکارگیرمو شروع به کارکنم تا از دغدغه های ذهنی رها شوم زندگی خودم همسرم فرزندم را به سمت آرامش بکشم تا حل این مسأله براحتی انجام شود.

    دیگر به نتیجه نهایی نگاه نمیکردم که چه خواهد شد. کار میکنم تا کمی از نیازهای زندگی را سبک‌تر کنم همسرم راحتر و متمرکزتر در مسیر حل مشکل قدم بردارد و نتیجه‌ی درست بگیریم.

    بله دراین مسیر که همچنان ادامه دارد تجربیات، مهارت‌ها، افراد زیاد در مسیر بدست آوردیم و آشنا شدیم، نعمت بزرگ آرامش‌ در کنار همدیگر را بدست آوردیم، نعمت صبر و امید داشتن. وای توکل من آنقدر زیاد شده که دیگر کوچکی و بزرگی چالش به چشمم ذهنم نمی آید همین که می‌گویم توکل برخدا دلم قرصِ قرص می‌شود. چیزی که در این مسیر متوجه شدیم علاوه بر کسب مهارت و شناختن توانایی‌مان این را خوب متوجه شدیم که در حل مسائل زندگیمان توقعی از هیچکس نداشته باشیم چون توقع از دیگران نه تنها کمکی به ما نکرد بلکه برناراحتی زیاد ما سبب شد.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    فاطمه خواجویی گفته:
    مدت عضویت: 1983 روز

    سلام خدمت استاد عباسمنش و دوستان هم فرکانسی

    قبلا من وقتی به یک چالش در کار، روابط یا هر چیزی برمیخوردم خیلی بهم میریختم و احساس ناتوانی در حل این مسائل میکردم مثلا در کارم وقتی با همکارم با رییسم برمیخوردم خیلی ناراحت میشدم گله و شکایت میکردم بعد که یک استراحت یکساله دارم به خودم قول دادم که سال دیگه که وارد کار شدم این سری یک فاطمه جدید می‌خوام بشم با رفتار بهتر با روش های کار بهتر با دید مثبت تر گفتم اول من تغییر میکنم . یا در روابط اونقدر با همسرم بد پیش رفتیم که سال پیش یه مدت از هم جدا زندگی کردیم این شوک بود واسم که شروع کنم این چالشو حل کنم و بازم اول اومدم رفتار خودمو تغییر دادم و با دیدن سریال زندگی در بهشت سعی کردم منم همسرمو عشقم صدا بزنم و به مرور دیدم اونم همینجوری صدام میزنه در صورتیکه قبلاً محال می‌دیدم این اتفاقو.

    با گوش دادن به این فایل خیلی فکر کردم چه چالشی رو به رومه که باید انجام بدم در نتیجه به این نتیجه رسیدم من به دوتا فیلد علاقه زیادی دارم که خیلی حرفه ای بشم یکی بافندگی یکی آشپزی عاشق این کارام بافندگی که تا قبل از اومدن دخترم تا حد زیادی رشد کردم و فقط باید دخترم بزرگتر بشه تا بتونم دوباره وسایلمو بیارم و شروع کنم ولی با شرایط حال حاضرم که من در هر صورت باید هر روز آشپزی کنم پس بیام آشپزیمو بهتر کنم بیام لیست غذاهایی که باید یاد بگیرمو بنویسم مثل تکلیف روزانه و شروع کنم به پخت اون غذاها اینجوری هم غذای خونه رو پختم هم یاد گرفتم و تا زمانی دخترم بزرگ بشه آشپز حرفه ای میشم و میتونم بعدش روی بافندگی کار کنم و بعداً میتونم در کلاسهای آشپزی حرفه ای شرکت کنم و بتونم کسب درآمد کنم . شاید دفعات اول غذام خوب نشه و طبیعیه ولی با کار کردن و تمرین کردن بالاخره روش پخت درستشو یاد میگیرم و اگه و اگه و اگه من توی این دوتا حرفه رشد کنم حس میکنم رسالت زندگیم انجام دادم و به احساس رضایت از زندگی میرسم و چی بهتر ازین .

    با تشکر از استاد عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    ملکه قربانی گفته:
    مدت عضویت: 1172 روز

    به نام خدای مهربان سلام به استاد عزیز و خانم شایسته ودوستان عزیزم

    من قبلا در برابر چالش های زندگیم خیلی درگیر می شدم با خدا که چرا باید این بلا سره من بیا مگه من چه گناهی کردم خدای مگه منو نمی بینی

    چرا هر سنگه برای پای لنگه و همیشه خودم را با مردم مقایسه می کردم که ببین اون بابا نه خدا را می شناسه نه نمازی میخونه ببین چقدر خدا دوستش داره ببین چقدر کارهاش به خوبی پیش میره همیشه در احساس قربانی شدن بودم

    حتی تمام رفتارهای بچه هام را با رفتارهای دیگران مقایسه می کردم وهمیشه احساس می کردم من مادره خوبی نبودم با اینکه خدا را شکر بچه های توانمند و قوی‌ دارم خدا را شکر سر به راه و خدا شناس ولی این مقایسه کردن خودم در زندگی خیلی منو اذیت می کنه این موضوع گذشته‌ی منه

    ولی خدا را شکر با آشنایی با این سایت الهی خیلی دیدگاهم عوض شده و همه عوامل را در درون خودم پیدا می کنم و یه جهاد اکبری به راه انداختم و یه بیل ور داشتم به جون این ذهن چموش و دارم کلی روی احساس لیاقت و قوانینش کار می‌کنم و خدا را شکر به اندازه‌ای که روی باورهام کار کردم نتایج خوبی هم گرفتم

    آخه من اون موقع خدا را یه انسان می دونستم و فکر می کردم که حالا اینو خدا خواسته قسمت بوده که این اتفاق بیفته سرنوشت تو این بوده دیگه کاری نمی تونی انجام بدی شانس تو هم این بوده بقیه شانس داشتن که این قدر موفق شدند دیگه باید با این شرایط بسوزی و بسازی این خواسته پرودگار بوده تو باید تسلیم خدا باشی

    ولی خدا را شکر میکنم که فهمیدم این من هستم که خالق زندگیم هستم من هر چقدر با خودم مهربان باشم جهان اطرافم با من مهربان رفتار می‌کنند

    فهمیدم که خداوند مثل یه سیستم است یه قوانین خلق کرده و اگر طبق اون قوانینش رفتار کردی موفق می شوی خدا دلش به کسی نمی سوزه

    اصلا خداوند که انسان نیست من باید قوانینش را درک کنم و زندگیم را خلق کنم

    آگاه باشم که این چالش های زندگی وجود دارند اتفاقا این چالش نقطه عطف زندگیم می‌شوند وباعث پرش به سمت موفقیت می شود

    اصلا این خاصیت جهان مادی که چالش ها باشند

    که باعث پیشرفت جهان شوند و جهان هستی هم با این چالش ها وتضاد ها بوجود آمده است و هرروز در حال گسترش پیشرفته

    پس با اعتماد به خداوند و با قدرت بیشتر به جنگ چالش ها حرکت می کنم و بهترین زندگی را خلق می کنم

    خدایا مرا آسان کن برای آسانی ها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    سمیرا علیزاده گفته:
    مدت عضویت: 1240 روز

    به نام پروردگار مهربان

    سلام به استاد عزیز و دوستانم

    چالش من زمانی ک خسته بودم ک پدرم از دست دادم زمانی ک پدرم زنده بود من و مامانم هیچ استقلال مالی نداشتیم

    وقتی پدرم از دست دادیم انگار باعث شد ما بلند بشیم و پیشرفت کنیم

    من همراه مامانم یک مغازه زدم

    با مامانم روی پای خودمون وایستادیم

    ما کسی بودیم ک همیشه نیازمند و وابسته پدرم بودیم چون ایشون همیشه به ما ماهی داد نه ماهیگیری یاد بده

    ما کلی چیزی یاد گرفتیم

    چالش ها باعث شد ما برای خودمون اعتبار بخریم و اعتبار داشته باشیم توی بازار

    باورهای های خوبی داشتیم تلاش کردیم

    اول کاری هم تصمیم گرفتیم نقد بخریم نقد هم بفروشیم

    دسته چک خط قرمز ما بود

    ما سرمایه اندکی داشتیم حرف های زیادی از آدم ها شنیدیم ک وام بگیرید مغازه پر کنید

    ولی ما گفتیم نه وام شرک

    این بزرگ ترین چالش زندگی ما بود

    مهارت ما خیلی رفت بالا

    توی مشکلات تونستیم از دل مشکلات جواب مشکلات دربیاریم

    من خودم شخصا رفتم تو دل مشکلات تو دل ترس

    مثلا وقتی چالش فیلتر یخچال برام اتفاق افتاد بجای این ک عصبانی بشم ک به زمین و زمان بد و بیراه بگم رفتم یک فیلتر آب برای یخچال خریدم به فروشنده گفتم آقا به نظرت من میتونم درست کنم گفت خانم امتحان کن انگار حرف این آقا باعث شد من جسارت به خرج بدم

    اگه زنگ میزدم نصاب میومد کم کم مزد دست 400 می‌گرفت

    یک دفعه یاد استاد افتادم ک ایشون گفتن تو یوتیوب فیلم های آموزشی میبینم

    منم سرچ کردم دیدم قشنگ آموزش داد چطوری فیلتر باز کنم و دوسر سیم قیچی کنم و بعدش دوباره فیلتر جدید جا بزارم

    این کار کمتر از 5دقیقه شد

    بعد انجام این کار اینقدر احساس خوب داشتم و از خودم راضی بودم ک این چالش برای خودم سخت نکردم

    و فرش آشپزخونه بردم توی حیاط پهن کردم ک خشک بشه

    .

    .

    ‌.

    یا یک چالش دیگه ک برای من اتفاق افتاد چند روز پیش

    از خواب بیدار شدم دیدم سینک آشپزخونه آب نم میده

    چراغ پذیرایی روشن کردم دیدم روشن نشد

    کارام کردم ک بچه هام ببرم مدرسه دیدم چراغ چک ماشین روشن شده

    همه این اتفاق ها کمتر از یک ساعت اتفاق افتاد قشنگ خاصیت این رو داشت ک من جیع بزنم و خودمو بزنم به زمین و زمان

    اما با خودم گفتم سمیرا اشکالی نداره برو بچه هارو ببر مدرسه بعد بیا خونه ببین چیکار میتونی بکنی

    اومدم سینک باز کردم لوله هاشو دیدم اشغال گرفته تمیزش کردم و بستم

    قبلش نشونه گذاشته بودم چطوری بوده مدلش

    دیدم من برق کاری بلد نیستم زنگ زدم به نصاب اومد ایشون یک آقای فوق العاده ای بودن ک حتی به من یاد دادن چطوری کلید برق سیمش در رفته درست کنم

    ماشینم هم یک دقیقه بردم تعمیرگاه دادم دیاگ زد

    باور کنید اینا برای منی ک همیشه همه چیز حاضر و آماده بود سخت ترین چیز دنیا بود

    با اولین چالش بزرگ زندگیم از دست دادن حامی زندگیم من تونستم خودم جمع کنم و روند زندگی ادامه بدم

    میشد ک من افسردگی شدید بگیرم

    میشد ک هیچ هنری نداشته باشم

    اما وقتی هدایت شدم به استاد انگار قدرت بیشتری گرفتم

    من سپاسگزار پروردگارم هستم برای هدایتم

    سپاسگزارش هستم ک منو راهنمایی کرد ک روی پای خودم بلند بشم و بتونم زندگی آرومی برای خودم بسازم

    درپناه الله باشید دوستان عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    سعید گنجی گفته:
    مدت عضویت: 2129 روز

    به نام خدای مهربان و بزرگ

    سلام استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان

    سلام به همه بچه های دوست داشتنی

    این سوال که

    با مسائل یا چالش هایی که در زندگی برایت بوجود می آید، چه برخوردی داری؟

    ازش یادمیگیریم و پیشرفت میکنیم ؟!

    یا ازش فرار میکنیم؟

    استاد عزیزم من قبل ها قبل اشنایی با شما همیشه توی همین ذهن بودم که تضادی که بهش برخورد میکنم و به مشکلی میخورم و… این یه بلا هست که اومده منو له کنه میخواد جلوی پیشرفت مارو بگیره و مارااز سعادت دور میکنه چون بدبختیم ولی الان از من بپرسن میتونم ساعت ها از تضادهایی که توی زندگیم بهش برخوردم و ازشون درس گرفتم براتون بنویسم . داستان آشنایی من با شما جالب بود که یکی از این چالش ها بود که من اون موقع کلا نگاهم این بود دارم از بین میرم و بدبخت شدم و دیگه درامدم و… از بین رفت . و اون موقع ها من کاملا با این سعید الان زمین و اسمان تفاوت داشتم تقریبا سه و نیم سال پیش بود من مدت ها توی خیابونی برا خودم مغازه داشتم که قدیمی بود و ضعیف چون خیابون کم رفتو امدی بود و خب درامدم کم بود ولی راضی بودم . بهم گفتن درست روبروی من فروشگاهیی باز میکنه که برای خود شخص هست و جالب بود این فروشگاه یکی از معروفترین های این شهر هست که دیگه من دربرابر این فروشگاه باید ناامید بشم . روزاهای سختی بود استرس بدی داشتم هرکی میومد مغازم میگفت سعید چطوری میخوای بمونی کار کنی و…؟ فکر میکردم دیگه درامدمو از من گرفتن همیشه وقتی برای دکوراسیون میومدن من نگاه میکردم اونور خیابون رو خیلی میترسیدم . دوستان میتونم بگم روزها از شدت استرس نمیتونستم بخوابم ( بخاطر خیلی باورهای اشتباهی که من داشتم) .یادمه توی نت داشتم میگشتم که دیدم یک کامنتی اومده داره همین چالشو میگه رفتم نگا کردم توی جواب یه کامنتی فایل استادو گفته بودن نگاه کنید . فقط روی خدا حساب باز کن

    بینظیر بود این فایل . کلا اشنایی منو استاد همین فایل بود بعد نشستم سایت رونگاه کردم هرروز میومدم با ذوق و شوق فایل های رایگانو میدیدم . خلاصه اونقدر من توی چندماه تغییر کردم که لذت میبردم از خودم . داستان طولانیه انشالله توی پروفایل خودم کاملشو میگم . فقط اینو بگم این فروشگاه روبروی من کاملا دربرابر من کمرنگ شد و من چنان رشدی کردم توی این سه سال که میتونم بگم یکی از معروف های شهرمون هستم

    ما حرکت میکنیم به تضادها میخوریم در هر زمینه این چالش ها میاد برای اینکه ما رشد میکنیم . نگاه خیلیا اینطوریه که میخواد منو له کنن و میخوام فرار کنم مثل اون زمان من ولی الان میگم اگه این تضاد نبود من هیچوقت معروف نمیشدم .

    همیشه یاد این ایه ها میفتادم «الخیر فی ما وقع» یا مخصوصا این ایه که

    وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ ﴿155﴾

    و بی تردید شما را به چیزی اندک از ترس و گرسنگی و کاهش بخشی از اموال و کسان و محصولات [نباتی یا ثمرات باغ زندگی از زن و فرزند] آزمایش می کنیم. و صبرکنندگان را بشارت ده.

    این ایه میگه توی این تضادها که خدا برای پیشرفتتون گزاشته صبوری کنید و ایمانتونو از دست ندید حالتونو خوب نگهدارین خودتونو نبازین به خداتون به خودتون باور داشته باشین . به قول دوستم اگه یه بچه دستش گوشی قدیمی ساده باشه بگیری بشکنی اون میشینه گریه میکنه ولی نمیدونه شاید اون گوشیو شکستی تا بهش یه گوشی آیفون سری جدید بدی و وقتی اونو میدی چنان ذوقی میکنه که نگو . خدا هم دقیقا همینه وابستگی مارو از رسیدن به خیلبی اتفاق های خوب دور میکنه . دلتونو بزرگ کنید خداتونو بزرگ بدونید . مطمئن باشید هر چالشی که توش بتونید نگاهتونو زیبا نگهدارین و حرکت کنید توی دل ترس هاتون با ایمان . قدم که برنمیدارید قدم بعدی گفته میشه و اونجاست که دیگه همه چیز تغییر میکنه . فَإِنَّ مَعَ ٱلۡعُسۡرِ یُسۡرًا با هر سختی اسانیست . به قول استاد نه بعدش درست با همون سختی توی همون چالش . پس امیدوار باشید .

    ذهن قدرتمند کننده خوب میتونه به مثبت ها نگاه کنه پس ذهنتونو و باورهاتونو تقویت کنید . به قول استاد هرچیزی که بلد نیستیم توی روابط عاطفی یا توی بیزینس یا توی هر زمینه ای و اگه اتفاقی میفته که ظاهرش سخته این یعنی شروع ما و برداشتن ما برای پیشرفت پس جهانی که کلا به سمت پیشرفت هست ما باید ازین چالش ها برای رسیدن به موفقیت نگاه کنیم. و این موهبت میشه برای یادگیری برای پیشرفت . این مسئله ای که اگه حل بشه باعث میشه ما رشد کنیم نباید ازش بترسیم باید بریم درونش حتما راها گفته میشه .

    و کسایی که ترس دارن و ناامید پس به خودشون و خداشون ایمان ندارن .

    ممنون استاد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  9. -
    اعظم معین قفقازی گفته:
    مدت عضویت: 2863 روز

    باسلام خدمت استاد عزیزم و مریم مهربان

    هر چقدر که بیشتر روی خودم کار میکنم قوی تر میشوم قبلا که بیشتر روی خودم کار می‌کردم اصلا از مشکل بوجود اومده کنار نمی‌کشیدم و به دید یه پیشرفت نگاه میکردم ولی الان که خودم اعتراف میکنم کمتر کار میکنم اول که تضاد و مشکلی میرسه بهم میریزم و چند ساعت در مشکل میمونم بعد خودمو جمع میکنم متاسفانه به تازگی مسیر اشتباه میرفتم ولی از امروز با تمام قوا تلاش می‌کنم که به قبل خود برگردم و حتی بهتر و عالی تر من از تمامی دوستانم که کامنت من میخونن درخواست دارم که همیشه روی خودشان کار کنند تا وسوسه های شیطان روی آن ها اثری نکند امروز هدایت شدم به این فایل هنوز فایل استاد گوش ندادم اول کانت نوشتم و اینکه به خودم یادآوری کنم قبلا چگونه بودم و دوباره برگردم و عالی تر کار کنم مشکلات تضادها می آیند تا ما پیشرفت کنیم تا ما دریچه های ثروت و موفقیت برایمان باز شود اگر تضادی می آید و ما از آن فرار کنیم پیشرفتی نمی‌کنیم و حتی باید بدانیم که پیشرفت جهان و حتی زندگی خودمان در برخورد با مشکلات ترقی می‌کند نباید فرار کرد باید با آن ها مواجه شد و به نحوه احسن راه حلی برای آن ها بوجود آورد تا بتوانیم طعم ترقی و پیشرفت راه بچشیم.

    با تشکر از استاد عزیزم که بی نظیر هستید و شمس تبریزی من در این دوران هستید دوستتون دارم و به الله فرمانروای کل کیهان میسپارمتون.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    علی وزیری وصال گفته:
    مدت عضویت: 3044 روز

    به نام خدای یگانه

    سلام و درود استاد عزیزم

    سوال شما: به طور کلی، با مسائل یا چالش هایی که در زندگی برایت بوجود می آید، چه برخوردی داری؟

    در وجه اول حس قربانی شدن و ناتوانی بهم دست میده و دوم خشم و عصبانی در یک ساعت اول…اما آرام آرام تلاش می کنم که خودم رو آرام کنم و می پذیرم که اتفاقی افتاده و با خشم و عصبانیت نمیشه کاری رو انجام داد شاید نجوا بازی و هزاران فکر و خیال سراغم بیاد اما بلخره آرامش مسیر منه و سعی میکنم خودمو آرام کنم ( کنترل ذهن ) دوم اینکه از خدا کمک میخوام چطور میتونم این چالش رو حلش کنم ؟

    1. اینجا چند حالت داره: اگر چالش شخصی و رفتاری و اخلاقی باشه و با کسی برخورد کرده باشم یا برخوردی به ظاهر بد داشته باشم : ابتدا با تمام قدرت می پذیرم اتفاق افتاده و ذهن رو اول خاموش کنم و آرامش کنم که مهم آرام کردن به خودم و اعتماد به نفس دادن به خودم هستم و همین که پذیرش کردم و آرامش پیدا کردم کلی راه حل رو اجرا کردم مابقیش میاد و میام قانون رو برای خودم یاد آوری میکنم که تمام اتفاق ها بین من و جهان اطرافم با استفاده از فرکانس های منه اما نمیام خودمو آنالیز کنیم چه فرکانسی فرستادم بلکه میگم الان این اتفاق رو میتونم اسمش رو چی بذارم آیا از کمبود عزت نفس من میاد از کدوم باور های محدود کننده من میاد شناسایی که کردم می نویسم و می گم این خودش مرحله ی دوم حل شدنشه در همین مایبین چشمم به مانیتور احساسم هستش اگر به مراتب احساسم بهتر (یا از خشم به خنثی بودن) میره من کارمو دارم درست انجام میدم اگر غیر این بود باز داره ذهن جولان میده پس حواسم به مانیتور احساسم باشه ( منظورم از مانیتور احساس) اینه که چه چیزی نشون میده ما در مسیر سر بالایی هستیم یا نه سر پایینی یا به خودمون گاری بستیم یا خیر در احساس ماست اگر احساسم خوب شد من دارم بهتر میشم و دارم به حل مساله حرکت میکنم و داره بهتر میشه پس ادامه میدم.

    2. اگر اینجا چالش شغلی باشه یا مالی باشه باز مرحله ی پذیرش و آرامش اجرا میشه تا به احساس آرامش برسم دوم از خدا میخوام منو با تجربیاتی که دارم به کنار اون منو یعنی (خدا) منو هدایت کنه ( البته که هدایت میکنه چون وظیفه ی خودش دانسته و اینجا باور کنم که هداستم میکنه در هر لحظه و شروع میکنم به اینکه اگر کاری از من بر میاد و به موحی میشه انجامش بدم اول اینکه آرامش خودم رو در سلسله لحظات داشته باشم دوم بتونم وارد ترسام بشم و تماسی اگر لازمه و اگر نه این وسط ایده ای با اضطراب میاد که انجام بده دست نگه دارم باید آرام باشم و با وسوسه و ترس و خشم چیزی حل نمیشه بلکه با نهایت آرامش شروع کنم به حل مراتب بهتر و اینو بپذیرم هر اتفاقی که افتاده به نفع من است و داره منو رشد میده پس تمام اتفاقات داره مثل معلم از جانب خدا داره منو رشد میده (باز آرامشم حفظ بشه و رو به برو بشم با مسائل) و این مبپذیرم که به گفته که درد هر کجا باشد درمان آنجا رود و بدونم که آسونه و داره منو آسون میکنه برای آسونی ها پس کم نیارم از خودمم بی خود توقع نداشته باشم عجله هم نکنم . ادامه میدم با احساس خوب جهت حل مساله هر چیزی میتونه باشه اگر مالیه چیزی که به قلبم میاد و آرامش میده انجامش بدم اکر نیاز به سکوت کمی صبر کنم ، از زاویه ای دیگه بهش نگاه کنم یا اگر هیچ کاری نمیتونم بکنم در کنار اینکه حال خودمو خوب میکنم بیام سناریو بنویسم که انگار همچی حل شده (تجسم کردن نقطه ی پایانی و توجه بر نکات مثبت) و تیز هوش باشم برای نشانه ها و ادامه بدم

    3. اگر چالش ترس انجام کاری هستش که خیلی بزرگه خب میام میگم لقمه اگر به ظاهر برام بزرگه میام چطور میتونم شروع کنم از کجا مثلا اگر من میخوام مهاجرت کنم یا پولشو الان ندارم یا زبونشو بلد نیستم از کجا میتونم شروع کنم ؟ آیا میتونم حتی روزی تا لغت زبان بخونم یا حتی کمتر ؟ آره خوب پس بسم الله تارگت یا هدف رو میشکنم به چند لقمه تبدیل میکنم من اول لقمه اول و بخورم مابقی به من ربطی نداره شروع میکنم زبان یا همون لغت یاد گرفتن این یعنی من در مسیر مهاجرت قرار گرفتم برای خودم ساعت و زمان بندی نکنم من باید به این جا در این جا باید سفر کن منه نیازی نیست من باید از زندگی لذت ببرم و برای خودم به آرامی مسیر رو تغییر جهت بدم در ذهنم هیچ ایرادی ندار من قدمم رو برداشتم برای مهاجرت و اون مهاجرت به فردی که پنج لغت زبان در هر روز میخونه تمام و ادامه بدم

    4.اگر چالشم رابطه ای هستش کسی رو ندارم آیا من فلانم یا بهمانم ؟ نه! پس چیه ؟ آیا میتونم خودمو دوست داشته باشم آیا میتونم به دختر خانم ها یا آقا پسر ها فقط یه سلام بگم ؟ با ترس شاید! ( خوب شروع میکنم روی ترسم پا بذارم و توی آینه نگاه میکنم میگم خودمو دوست دارم با همین جوری که هستم با همین پولی که دارم با همین استایلی که دارم چرا چون ارزش من به هیچ چیزی بیرون از من وابسته نیست نه به پولمه نه به تحصیله نه به هیچ چیزی بیرون از من من لایق عشق بازی هستم به دیگران هم یا قلبم و توی قلبم عشق میدم به خودم عشق میدم اگر اولش سخته شروع میکنم روی این ذهنیت کار کنم که من آدم با ارزش و فوق العاده روی زمینم و استعداد ها و ارزش ها و نقطه قوت هام رو بلد می کنم برای خودم هدیه و پاداش میخرم خودمو میبرم کافه تنهایی وقتی تونستم برم و احساس بهتری گرفتم عزت نفس و اعتماد بنفسم بالاتر رفت من دارم درست پیش میرم و اون عشق ، پارتنر یا کراشم میاد توی زندگیم و سر راهم ظاهر میشه و اگر هم ظاهر شد و. قلبم گفت بگو میگم و پا رو اون ترسه میذارم و به خودم پاداش میدم و سعی میکنم حتی اگر معشوقمو کشف کردم متعهد به خودم و خدای وجودم داشته باشم و وابسته کسی نشم نه اینکه به اون بی احترامی کنم بلکه بهش نچسبم و یادم بره من با قانون تا اینجا اومدم

    این جا باور دارم که اگر من حرکت کنم و پا روی ترسام بذارم و برم تو دل چالش که به ظاهر هیولاست حتی اگر پولی یا از پسش بر نیام من حرکت کردم این دید بدبینی شه اما قانون برای ما چالش رو حل میکنه و به ما راه کار میده ما چقدر آگاهی و مدارمون تغییر چقدر خوبه که اول به خودمون درد وارد کردیم قبل از اینکه از حکم ترس ها حرکتی نکردیم و جهان با پتکش اومده سراغمون این عالیه چون من تجربه دارم و مجموعه از توهمات و ترس هامو نابود کردم و خودم رو به مدار بالاتر رسوندم و رشد کردم و مهارت کسب کردم و دستم باز شده توی این قضیه پس حرکت کنیم.

    ختم کلام : احساس خوب = فرکانس های خوب = اتفاق های خوب و تکرارش یه عشق loop

    استاد عزیزم من تمام برداشتی که هم از خودم و هم از قلبم میومد رو اینجا نوشتم و چیزی که حالا شخصی تمام تلاشمو دارم بهش عمل کنم و مروری شد بر شیوه ی برخورد با چالش ها و مقابله با ذهنیت محدود کننده و تبدیل اون به ذهنیت تقویت کننده و انجام تغییر

    خیلی دوستت دارم

    پادشاه موحد*

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: