ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 2 - صفحه 9 (به ترتیب امتیاز)
- نمایش با مدیاپلیر پیشرفته
- فایل تصویری ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 2396MB29 دقیقه
- فایل صوتی ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 228MB29 دقیقه














به نام الله یکتا
سلام به تمامی اعضاء گروه
زندگی من به دو بخش تقسیم میشه یکی قبل از هدایت شدنم به لطف خدای مهربون به گروه استاد و یکی قبل از آشنایی من و درک قوانین
حدودا شش ماه پیش من اصلا هدفی نداشتم و با چالش ها به شدت مبارزه میکردم و نمیپزیرفتم یا با جبر و تحمل سختی اونا رو میگذروندم انگار که کسی من رو مجبور کرده باشه ولی خدا رو شکر بعد از گوش دادن مداوم به صحبت های استاد گرامی العان اصلا در موقعیت هایی که بخوام از آنها فرار کنم قرار نگرفتم و هر اتفاقی که برام افتاده بسیار خوشایند بوده من که الان 39 ساله هستم تا 38 سال و خورده ای هدف مهمی نداشتم ولی خداوند من رو انتخاب کرد و به وسیله ی استاد درراه راست قرارم داد که از این بابت بسیار خوشحال و سپاسگزارم
این فایل خیلی برام جالب بود چون نشانه امروز من رو که باز کردم این فایل برام اومد و خیلی تحت تاثیر قرار گرفتن چون خیلی با حالات این روزهام جفت و جور بود وقتی من فایل های استاد رو گوش میدادم در زمانی که هیچ فعالیت خاصی اجتماعی نکرده بودم و هیچ سر رشته ای از نویسندگی نداشتم به طور ناخود آگاه بعد از سه ماه از گوش دادن به حرف های استاد و خواندن قرآن با تدبر خداوند به دلم انداخت که یک کتاب شکر گزاری بنویسم اولش ذهنم یه کم مقاومت داشت ولی باز هم خداوند دستم رو گرفت و کمکم کرد وقتی من قدم اول رو برداشتم و مطالبی رو نوشتم شاید باورتون نشه الان که نگاهشون میکنم اصلا ارزش چندانی نداشتن چون خودم داشتم مینوشتم ولی وقتی جلو رفتم و به سفارش استاد عزیز تمرکز صد در صد براش گزاشتم دیگه فقط چیزایی رو که بهم الهام میشد رو مینوشتم خیلی چالش بزرگ وقشنگی بود واقعا خودم رو درگیرش کرده بودن و از لذت میبردم ساعت ها مطالعه ی قرآنی داشتم که اصلا به قدری محو در معانی و ارتباط آنها با زندگی خودم و درس هایی که از استاد یاد گرفته بودم میشدم و به این باور میرسیدم که همه چیز چقدر دقیق و درست و عادلانه گفته شده بود که ساعت هابه جای نوشتن داشتم فکر میکردم و خیلی خیلی خدا رو شکر نتیجه بخش بود
منی که حتی یک مقاله هم ننوشته بودم وهیچ پیش زمینه ای راجع به کتاب نویسی نداشتم به خواست و یاری الله بی همتا کتابم رو نوشتم که ایمان دارم و از خداوند درخواست میکنم یکی از کتاب های بسیار مفید و موثر و پر مخاطب در سراسر جهان در زمینه شکر گزاری بشود که العان چون دست نویس بودند به تایپیست تحویل دادم و ان شاءالله به زودی چاپ میشود
وقتی در این فایل هدایتی استاد از چالش نویسندگی صحبت کردند من خیلی خوشحال شدم و کاملا موافق بودم که بله مسیر طی کردن چالش ها بسیار لذت بخش است و باور دارم کاری که با لذت و عشق همراه باشد به زیبایی به ثمر مینشیند و خداوند پاداش آن را از قبل آماده کرده است
تمامی انجام دادن مسیر چالش من سراسر لطف و هدایت پرورگار عزیز بود که حتی قسمت هایی از آن را در خواب به من الهام کرد و در هر لحظه قدم ها به من گفته میشد و به من گفته میشد خب حالا این رو بنویس خب حالا این رو ننویس و کتابی که خداوند کلماتش را به من آموخت اینک شش فصل پر بار داره که به اول تا آخرین کلمات آن افتخار میکنم
من در شروع که هیچ کار چندانی نکرده بودم حتی صدای خودم روضبط کرده بودم که خداوند رو سپاسگزاری میکردم به خاطر نویسنده بودنم به خاطر متن هایی که در ذهن من به جریان در می آورد و نعمت هایی که در این مسیر به من هدیه میدهد و هر روز گوش میکردم
و خیلی تشکر میکنم که خداوند در تمام مراحل من رو هدایت و حمایت کرد و از استاد گرامی که این درس های زیبا رو به این خوبی برای ما بازگو کرد
که من که هیچ هدف و انگیزه ای نداشتم العان در شرف چاپ کتاب پر بار و پر برکتی هستم و باز هم میگم من از خودم چیزی ندارم و خدای مهربان تمام این کار ها رو به من آموخت و برایم آسان کرد
با تشکر
سلام به استاد عزیزم
به نظر من این کاری که شما می فرمایید یعنی وارد شدن در دل چالشها
کاری بسیار بسیار سخت هست که خودم سعی کردم با غلبه بر ترسهام
برم توی دلش اما همیشه برام ترسهای زیادی هم داشته استرس خیلی
زیاد داشته ممکنه حتی زمان زیادی رو صرف حل مسایل گذاشتم و
با سوالات مناسب از خدای خودم و به تناسب تکامل من ایشون هم
از طریق دستان زیباش یا در خواب یا نشانه های واضح بهم بهترین جواب
رو دادند و من رو در هر مرحله هلم داده و سرم داده به مرحله بعدی و
این داستان ممکنه راه طولانی داشته باشه و بعضی وقتها شاید عصبانی
شدم از خودم اما باز میام خودم رو دلداری می دم و آروم می کنم که تو
همون کسی هستی که بزرگترین کارها رو حتی توی بزینسهای سخت
انجام دادی باز میام و مجددا کمک می گیرم از فرمانده کشتی زندگی و
کسب و کارم و ایشون هم عالی ترین وضعیت رو برام ایجاد میکنه و من
طبق نقشه راه ایشون فقط عمل می کنم و بقول شما عشق مطلق هر چی
بگه فقط اطاعت امر می کنم و الان که فکر می کنم هنوز هم بعضی وقتها
ترسها هست و دلهره ها هست اما باز از خدای خودم کمک می گیرم و
بهش می گم آقا شما رب الرباب هستین و من بنده خوب شما هستم
باید و باید با لطف و کرم و فضل خودتون و اون وهابیت بی انتهای خودتون
دستم رو بگیرید و من هم اجرا کنم اون وظایفی که توسط شما به من گفته
میشه و خدا رو شکر همیشه وهمیشه در کنارم ایشون تمام وقت هستند و
من رو راضی کردند و سپاسگزارم با تک تک سلولهای بدن از کل کیهان و
فرمانرای کیهان
استاد دستتون رو می بوسم امیدوارم بهترین حس و حال رو داشته باشید
سلام به استاد و راهنمای عزیز،
خداوکیلی انقدر تو دوره ها و فایل های رایگانتون رو این اصل تاکید کردید که باید بریم تو دل ترسها، باید بریم تو دل چالشها، باید عملگرا باشیم و به ایده ها و الهامات عمل کنیم که این موضوع در من نهادینه شده. من جدیدا از هر چالش جدیدی استقبال میکنم و به خودم میگم حتما یا این چالش راه رسیدن به هدفمه یا درسی برام داره پس حتما باید برم تو دلش.
انصافا تو این 2 ساله (به خصوص از بعد از دوره دوازده قدم) خیلی چالشهای جدیدی رو واردش شدم که همشون سود بودن برام.
حالا نخوام بگم همشون منجر به یه نتیجه ملموس و فیزیکی در زندگی من شدن، حداقل تاثیری که داشتن این بود که من بزرگتر شدم، اعتماد به نفسم بیشتر شد و یا درسهای زیادی گرفتم و اصلا فهمیدم خواسته من چیه و چه چیزهایی رو نمیخوام.
تو محل کار که یاد ندارم صحبتی شده باشه در مورد کاری و من خودم رو وارد اون کار نکرده باشم. حتی خیلی کارها و ایده ها هست که خودم مطرح میکنم و انجامشون میدم.
چالشهایی که تو زندگی آگاهانه واردشون شدم شاید مهمترینهاشون مهاجرت برای بار دوم، تغییر رشته تحصیلی، وارد شدن به یک شغل جدید، تلاش برای یادگیری طراحی وبسایت با وردپرس، یادگیری برنامه های مختلف مثل فوتوشاپ، تلاش برای یادگیری زبان اسپانیایی و الان هم چالش جدیدم بهبود زبان انگلیسی و نوشتن مقاله برای وبسایتم هست.
خیلی از این کارها رو شاید سالها پیش ازشون واهمه داشتم. مثلا یکیش مهاجرت بود که دقیقا از قدم 6 دوره دوازده قدم جسارتش در من ایجاد شد و خداوند درهاش رو به روی من باز کرد و من قدم به قدم پیش رفتم که در دل اون هم چالشهای دیگه ای بود، مثل چالش امتحان زبان که خدا رو شکر تمامی چالش ها به لطف خداوند با موفقیت طی شد.
یا مثلا چالش طراحی وبسایت زمانی واردش شدم که گفتم من دلم یه کسب و کار آنلاین میخواد، پس باید یاد بگیرم چطور میتونم یه وبسایت داشته باشم و از اونجایی که از استاد یاد گرفتم صاحب یه کسب و کار باید خودش از تمامی بخشهای کارش آگاه باشه و در ابتدا بیزینس رو با سرمایه کم شروع کنیم، منم گفتم پس حتما باید این کار رو تجربه کنم و شروعش کردم و هر روز یه چیز کوچیک یاد میگیرم و خودم رو تحسین میکنم.
در مقابل چالشهایی که باهاشون مواجه میشم شاید در اول کار کمی دستپاچه میشم. اما کم کم خودم رو پیدا میکنم. تغییری که الان نسبت به قبل داشتم اینه که در گذشته فکر میکردم چالشها یعنی مشکلات غیرقابل حلی که از سمت خداوند برای مجازات من فرستاده شدن اما الان این حس رو ندارم و فکر میکنم چالشها اومدن تا من رو رشد بدن. البته که همیشه از خداوند میخوام کارهام ساده و روون انجام بشن اما دیگه مثل قبل از چالشها فرار نمیکنم.
استاد از خداوند براتون بهترینها رو آرزو میکنم که زندگی من و هزاران نفر دیگه رو تغییر دادید.
سلام به استاد زیبایی ها و خانم شایسته عزیز و تمامی هم دوره ای های این دوره عالی….
چه چالش هایی در زندگی دارین و چجوری با چالش ها مواجه شدین و چگونه مدیریت چال رو انجام دادین؟!
چالش حال حاضر من که در بیزنس معدنداری و تولید محصولات معدنی هستم اینه که یه مدت بخاطر معدنم در خراسان جنوبی دو مساله بوجود اومد که باعث شد کلا از این رشته بخوام خدافظی کنم و حتی زیربنای بیزنس جدیدم رو هم کمی طرح ریزی کردم و خواستم معدن رو بفروشمش و برم سراغ اون یکی بیزنس اما وقتی تضادها بیشتر شد و نه تونستم معدن رو به قیمت دلخواهم بفروشم و نه بیزنس جدیدم راه اندازی شد و مسال معدنم اضافه شد به این؛ کاملا توجیه شدم با فرار از یک مساله و طرح ریزی یه مورد جدید تماما آنچه خلق میشود به هم ریختگی و تضاد بیشتر هست و جهان نمیذاره از این چالش تا زمانی که به درست ترین حالت ممکن حلش کنم فرار کنم!!!
خب نشستم مسالمو نوشتم که چجوری باید خودمو با کسانی که آنلاین کار میکنند مقایسه نکنم و خود واقعی خودم باشم و از همین معدنداری ثروت های عظیم خلق کنم.خب بحمدالله خداوند با دست خالی یه معدن داده با بهترین عیار موجود در کشور…
اول: تو معدنکاری چالش های خودتو داری و روزی نخواهد بود که چالش برا حل کردن نداشته باشی و باید بزرگ شی و از چالشات رد بشی
دوم: مساله ای که بین من و محلی های سر معدن اتفاق افتاده بود رو بعد دوره کشف و لیاقت سر لیاقتم دیدم و الان با کار روی دوره های کشف و لیاقت خود محلی ها تماس میگیرند که بیا شروع بکار کن باهات کنار میایم.منم قراره کار رو شروع کنم و با توحید در عمل و احساس لیاقت برم جلو و بدون دادن هزار تومن باج کارم رو راه بندازم و نه غمی دارم و نه ترسی.پس این مساله باید حل بشه و راه داره و اتفاقا هم راهش ساده ست و هم راهش تو خودشه.
سوم: من برا راه اندازی این معدن خب الان دست و بالم بستست اما میتونم از شرکت شیشه و بلور کاوه که بزرگ ترین تولید کننده شیشه که یه 300 تن بار بهشون دادم پیش پرداخت بگیرم و کارمو راه بندازم.من با این مجموعه عالی کار کردم و از معدن بهشون بار دادم و خوش حسابی ایشون برام محرض هست و اینجوری دیگه دغدغه پول و سرمایه اولیه هم حله بیاری خدا.
حالا با رفع این موضوع و ساختن ثروت های زیاد هم مسائل مالیم حل میشه هم با چیدن سیستم درست مبتنی بر توحید و لیاقت و صداقت میتونم به آزادی مالی و زمانی و مکانی که یه خواسته اصلیم هست برسم و هم روابطم که انصافا موردی نداره هزار برابر بهتر بشه و هم خودم بزرگ تر بشم و از ترسهام رد بشم و یک پله ی بزرگی رشد کنم.باورهای گذشته من که بیشتر از پدرم نشات گرفته هست باعث شده بود تو جذب ثروت و لیاقت مسائل زیادی داشته باشم همیشه خداوند معادن خوبی بهم میداد و از دست خالی میرسوندمشون به مراحل بالاتر ولی تا به تولید و ایجاد ثروت مداوم و پایدار میرسید به مشکل میخوردم و سیر زندگی مالی من یکی بود 100 تا نبود شده بود و الان با رهنمون های استاد زیبایی ها و آموزه هاشون در دوره های بی نظیرشون دارم پله پله میرم جلو و الحمدالله عالی و عالی تر میشم.
این تضاد هاست که باعث رشد و پیشرفت ما میشه و گرنه زندگی اگه قرار بود یه جریان آب باریکه و ینواخت میبود واقعا همه افسرده بودن و شوق و اشتیاق ها از بین میرفت.
نباید بدنبال تضاد بریم ولی صددرصد در طول مسیر موفقیت چالش و تضاد و مساله میاد و فقط اومده که رشدمون بده.
الان اگر من این تضاد معدن رو حل نکنم و آشغالا رو بذارم زیر مبل درسته با فروش معدن به یه عددی مختصر میرسم ولی دوباره این تضاد با چهره کریهتر و سخت تر میاد سراغم و اون موقع هم حلش سخت تره و هم این مسیر اصلا لذت بخش نبوده…زندگی یه مسیر هست و اگر خوش نمیگذره و باحال نیست یعنی نیومدیم با حال خوب تضادها رو حلشون کنیم و رشد کنیم و لذت ببریم و نذاشتیم خداوند سکان رو دست بگیره.
هزار الحمدالله بخاطر داشتن استاد به این خوبی و واقعا تمامی تلاش و نهایت زحمتشونو میکشن که افراد خوبی در جامعه رشد کنن.
دست شما درد نکنه و ان شالله بهترین ها برای شما باشد استاد زیبایی ها…
ارادتمند: بهروز مروی
سلام به استاد عباسمنش و همه دوستان
استاد اصلا نمیتونم توصیف کنم حالم رو که چقدر عالی شدم از زمانی که دو قسمت از ویدیو هارو دیدم اصلا انگار برای من گفته شده تا ببینم در درونم چی میگذره . میخوام قدم به قدم کامنت بذارم تا ببینم چند مرده حلاجم!
سوال اول که چه واکنشی در مقابل چالش ها نشون میدم رو میخوام جواب بدم؟
من در مقابل چالش ها به شدت استرس میگیرمو میگم من که نمیتونم!!پس بیخیال و مثل بقیه مسایل نصفه و نیمه ول میکنم
خیلی اذیت میشم وخودم رو سرزنش میکنم و احساس ناامیدی بهم دست میده و میگم چرا من همش باید مشل داشته باشم
من کسیو ندارم کمکم کنه من تنهام و از همین قیبل فکرها که آزارم میده
عصبی میشم با همه دعوا میکنم گریه میکنم و از مشکلاتم و چالشام فرار میکنم
_ چه چالش و مسیله ای هست که سعی میکنم فرار کنم ازش ؟
ساده ترین چالش من رانندگی هست که ترس توی تک تک سلولام میاد در اون لحظه
چه جوری ذهنیتم رو تغییر بدم در رابطه با این مسیله؟
من اگر این چالش رو حل کنم خیلی راحتتر زندگی میکنم . . مامانم رو هر جا بخواد میبرم چون مشکل رفت و امد داریم
اعتماد به نفس و خود باوریم بالاتر میره و خودم رو خیلییییییی تحسین خواهم کرد
نمیخوام دیگه از چالش هام غول بسازم باید به عنوان یک فرصت نگاه کنم تا پیشرفت کنم
توکلم 1000 برابر میشه
_ چه کارایی باید برای این چالش بکنم؟
میخوام برنامه ریزی کنم و قدم به قدم پیش برم
اول ) روی ذهنم و توانایی بالام کار کنم مطمین هستم که میتونم
دوم) ویدیو اموزشی قبل از تمرین ببینم
سوم) سه روز در هفته تمرین رانندگی داشته باشم و تماام خودم رو بذارم و روبرو شم با ترسام
چهارم) توی خونه مرور کنم در تصوراتم کلاچ و دنده رو چجوری بگیرم
و سعی میکنم توی هر جلسه پیشرفت هامو ببینم و خودم رو تحسین کنم که افرین مهساااا تو تونستی دیدی هیچی نبود دیدی راحت شدی دیدی چقد خداااا بزرگه دیدی چیزی نبود این چالش . .
افرین به خودم که دارم روی خودم کار میکنم
دوستتون دارم … در پناه خدای بزرگ باشید انشالله
سلام خانم قربانی
خواستم از رانندگی بگم که اعتماد بنفستون بالا بره
چون هنوز راننده نیستیت ازش یک غول ساختید
منم وقتی برای آموزش میرفتم و داشتم رانندگی میکردم به مربی میگفتم احساس نمیکنم منم که دارم رانندگی میکنم چون همیشه مسافر بوده ام هنوزم فکر میکنم یکی دیگه داره رانندگی میکنه من نیستم بهم گفت ترمز کن ترمز کردم گفت حالا گاز بده گاز دادم
گفت دیدی تویی که داری میرونی
اولش همش حواست هست که کی به سرعت گیر رسیدی که بدی دنده سنگین کی باز حرکت کنی و بدی دنده سبک
ولی طی مدتی ذهنت برنامه ریزی میشه که الان این کارو بکن الان اون کارو بکن
یکی از عموهام همیشه میگفت
من وقتی رانندگی میکنم اصلا حواسم نیست که کی میرسم خونه یعنی ذهن و بدنم خودشون برنامه ریزی شدن که رانندگی کنن و من اصلا به فکرم نمیرسه که کی چیکار کنم
فقط با تمرین بیشتر عادت میکنی ترسی نداره و اگه این همه آدم و خصوصا خانم تونستن تو هم میتونی
من مدتهاست راننده ام و برام عادی و تکراریه
ضمنن وقتی موفق شدم راننده بشم خیلی اعتماد بنفسم بالا رفت
درود دوست عزیز و تبریک
من هم در 26 سالگی که اقدام کردم برای گرفتن گواهینامه دقیقا همین حال و روز را داشتم بعد از گرفتن گواهینامه متعهد شدم باید رانندگی کنم من که در کودکی و نوجوانی با دوچرخه همه جا می رفتم الان چرا نتونم با چهار چرخ برم مگه چه فرقی کرده دوچرخه که امنیتش کمتر از ماشینه و هزاران هزار پیام دیگه از این دست به خودم دادم. حتی همسرم هم برای اینکه همراهی کنه برای عبور از ترسهایم یکبار همراه شدم ولی انقدر خودش استرس کشید و به من هم منتقل کرد( یکی از جملات خنده دارش این بود: در اوج عصبانیت و داد و بیدا د: سودی دیگه الان این داشبورد رو می جوم اخه این چه وضعیه؟ در اون استرس واقعا خودم هم خنده ام گرفت از تصور جویدن داشبورد) تصمیم گرفتم تنهایی برم خیابانهای خلوت تنهایی برم به خانواده ام سر بزنم و از مسیرهای کوچک شروع کردم که زودتر برگردم به مقصد بعد هی مسیرها رو طولانی تر و سخت تر کردم الان دیگه مسافرت هم میرم.
از صمیم قلب براتون ارزوی موفقیت دارم در سلامتی – رانندگی -ثروت سازی و رابطه خوب و هر آنجه که قصد انجامش را دارید.
سلام سودابه ی عزیز
ممنونم بابت به اشتراک گذاشتن تجربه خودتون از رانندگی
دوست خوبم منم تنهایی رانندگی میکنم الان یه مدت که تنهایی اولای صبح هرروز حدودنیم ساعت در خیابان خلوت رانندگی میکنم اما ذهنم خیلی مقاومت داره و از خیابان شلوغ فراری هستم مثلا من عادت کردم8صبح برم تمرین
اگر ساعت9بشه نمیتونم و از خیابان های شلوغ به شدت میترسم
هم روی ساعت مقاوت داره ذهنم هم خیابان اصلی پر تردد
شماهم اینطور بودین؟بعد چه مدت ترستون ریخت اما من هنوز ترس دارم
ممنون میشم که من و راهنمایی کنین0
درود زهراجان
توانمندی و هوشمندی ما کار خودشو میکنه
لوح نویسی مدرسه یادتونه چقدر سخت بود قلم بدست گرفتن و دایره و خط مستقیم و خط مورب بعدا خوشنویس هم شدیم. رانندگی هم همینطور اگر مقاومت زیاد پاش نریزیم خودبخود درست میشه بقول استاد در زمان رانندگی به چی توجه میکنی ذهن رو قدرتمند میکنه یا برعکس
حالا آگاهانه توجه رو بذاریم روی اینکه خوب رانندگی میکنم و بهتر و بهتر شدم
ا آلان توی خیابون شلوغم
کنترل اوضاع دستمه
بهتر از این نمیشه
دیدی هیچی نداره بیخودی میترسیدی
و اینگونه میتونی برای پایه 1 هم اقدام کنی
در پناه خداوند
سلامت
موفق
ثروتمند و سعادتمند باشید
سلام مهسای عزیز تحسینت میکنم به خاطر تلاشی که برای غلبه به ترس هات داری
منم الان اومد سایت که در مورد بزرگترین چالش زندگیم که همون رانندگیه کامنت بزارم که کامنت شما رو دیدم
منم چند روزه که با توکل به خدا شروع کردم به رانندگی البته الان از ساعت های خلوت در مسیرهای خلوت شروع کردم قبلا همش اه و ناله میکردم که تنهام هیچکس همراهم نیست و میترسیدم تنهایی برم الان موقع رانندگی خدارو همراه خودم میبرم و سپاسگزار خدای عزیزم هستم که هر روز همراه من به رانندگی میاد
با خودم عهد بستم که عجولانه رفتار نکنم و با ارامش و پشتکار ادامه بدم که نا امید نشم و خودم با هیچکس مقایسه نکنم من ایمان دارم که هردومون با توکل به خدا و پشتکار موفق میشیم0برات ارزوی بهترین ها رو دارم 0
سلام زهرا جان امیدوارم که خوب و سلامت باشی
ممنون بابت کامنتت که برای منی که بار دوم کامنت میذارم خیلیییی ارزشمنده . . این هم یک نشونه از طرف خداوند که ببین مهسا خیلیا در شرایط تو هستن و میترسن ولی دارن غلبه میکنن و یاد میگیرن و قدم به قدم جلو میرن تا پیشرفت کنند .
خیلی امید و انگیزم بیشتر شد
حالت رو درک میکنم و از خدای بزرگ میخوام که یک روزی بیای و بگی من یک راننده حرفه ای شدم و خیلیییی راضی هستم از شرایط . . اون روز دیر نیست
خدا هرلحظه و هرجا از رگ گردن به ما نزدیکترهست پس دیگه نباید بترسیم و ازین چالش عبور کنیم و درس بگیریم از لحظه به لحظش. .
منتظر نتایج فوق العادت هستم و این رو بدون که من مطمینم توی این مسیر خیلی چیزها برات اسونتر میشه
به خدای بزرگ میسپارمت زهرای عزیز
سلام بر استاد عباس منش عزیز.
خیلی سپاس گزار خداوند و شما و تیم تحقیقاتی عباس منش هستم بابت تولید این فایل بسیار عالی و اموزنده.
من بعد از نوشتن سوالاتی که گفته شد و پاسخ دادن به اونها، مسیر حل چالشی که در زندگیم دارم برام خیلی راحت شد در ذهنم! و احساس کردم که خیلی راحت میتونم حلش کنم و اون رو پشت سر بگذارم. این اولین احساس و نتیجه ی من بود بعد از دیدن فایل و اجرای تمرینی که گفته شد.
به امید خدا فردا مراحلی که برای پشت سر گذاشتن چالش زندگیم نوشتم رو اجرا میکنم و با هدایت و حمایت خداوند به مهارت بهتر در زندگی و در اخر به نتیجه ی دلخواهم میرسم.
امیدوارم هرکجا که هستید استاد عباس منش، شاد، سلامت، ثروتمند و موفق باشید
به نام خدا
سلاااام
استاد عجب ولوله ای تو سایت به راه انداختی
دم اون باورهای خوشکلی که ساختی گرم
تعداد کامنتهای فایل قبلی منو متحیر کرد
همش نگاهش میکردم و ذوق میکردم
واقعا ممنونم که هیچوقت دست از رشد بر نمیدارید و این رشدتون رو باما سهیم میشین
هرچند ما پابه پای شما نمیایم و روی هر فایلی کلی تامل و تمرکز میکنیم
ولی شما دوره پشت دوره
سفر پشت سفر
نتایج رگباری
فایلهای رگباری
اصلا دیوونه شدم
دست مریزاد استاد
چقدر الگوی مناسبی هستید شما برای ما
وقتی که تمرین این فایلو انجام دادم دیدم زندگی من پر از چالش و مسئله حل نشدس که من فقط سرپوش میزارم روش
تو تمام مسائل مالی روابط سلامتی ….
من قبلا اون آدمی بودم که میگفت خدا به سرم میاره خدا زجرم میده این شانس منه
تازه این باورو هم از اطرافیان گرفته بودم که هرچقدر این دنیا زجر بکشی گناهات کم میشه و اون دنیا کمتر زجر میکشی
شت عجب باوری:)
و بعد از آشنایی با شما یکم رشد کردم اون باوره حذف شد ولی الان اون باوری که من نمیتونم حلش کنم جاشو پر کرده
من نمیدونم چیکار کنم
چطور میتونم حلش کنم آخه
و البتهههه
در بعضی موارد اینطور نیست
مثلا تو کارم
من خیلی حرفه ای و بامهارتم
اصلا مسئله ای نیست که پیش بیاد و من راه حلی براش نداشته باشم یعنی من اصلا مطمئنم صددرصد که حلش میکنم
شب نمیخوابم تا حل شه
اصلا نه ناراحتم نه استرس دارم
مطمئنم که میتونم
و کاملا ازش استقبال میکنم
گاهی وقتا هم که بقیه با ترس نگاهم میکنن میگن زری وااای حالا چیکار میکنی
من فقط میخندم و میگم هیچی درست میشه
خلاصه که تو مسائل کاری من به شدت جسور و نترس و ریسک پذیرم و مورد تحسین همه چون خودم بی نهایت به توانایی خودم باور دارم
ولی مثلا تو زمینه روابط عین یه بچه زبون نفهم گریه میکنم اگه حتی کوچکترین چیزی پیش بیاد دیگه من نه ذهنمو میتونم کنترل کنم نه خودمو چون عزت نفس ضعیفی دارم
و طبق صحبتهای خودتون
اگه باورهای قدرتمند کننده ای داشته باشیم میزنیم به دل دریا و با دست پر از ماهی برمیگردیم ولی اگه باورهای محدودکننده داشته باشیم جوری توی چالشها غرق میشیم که دیگه اثری از ما نمیمونه مثل من تو حوزه روابط که واقعا اونقدر از این لحاظ له شدم زیر پای جهان که نمیدونم جهان این چیزارو از کجاش درمیاره میکنه تو زندگی من …باورهام اونقدر داغونه که خود شیطانم تعجب میکنه میگه به خدا دیگه اینو منم نمیدونستم…
استاد از این اهرم رنج و لذتی که تو این تمرین ایجاد کردین خیلی خوشم اومد
رنج حل مسئله رو با تغییر دیدگاه تبدیل کردین به لذت حل شدن اون مسئله
و من تو این تمرین با اینکه کلی مسئله حل نشده داشتم
زمینه مالی رو انتخاب کردم
چون من تو این زمستون سرد با صندل بیرون میرفتم و البته میرم
چون پولی واسه خرید کفش اسپرت ندشتم
و کسی با اینهمه مهارتی که تو کارش داره
که کسایی که 20سال سابقه کار دارن میان از منی که هنوز 2 سال سابقه کار ندارم سوال میکنن
واقعا بوی تعفن میاد از زیر مبلی که آشغالا زیرشه
و باید حل بشه
البته که دارم روش کار میکنم و رشد کردم ولی باید بیشتر از این روی خودم کار کنم و تمرکزی تر
و در طی این مسیر فارغ از اینکه من به فلان عدد برسم یا نه بینهایت بیشتر عاشق کارم میشم چون من دارم از کاری که بهش علاقه دارم پول میسازم و پول خوبی هم میسازم هر روز رشد میکنم و باعشق بیشتری هم کار میکنم
کیفیت مشتری ها و افرادی که باهاشون در ارتباطم بی نهایت بالاتر میره چون باورهای من و سطح کار من بالاتر میره
مهارتهایی از حل این مسئله یاد میگیرم که تو جنبه های دیگه ای از زندگیم هم ازشون استفاده میکنم چون قانون یکیه
به خداوند نزدیکتر میشم حضورشو بیشتر در زندگیم احساس میکنم چون صدای الهامات و هدایتهارو میشنوم
توکل و ایمانم بیشتر میشه
بی نهایت امید و انگیزه پیدا میکنم
صبحمو با هدف و برنامه شروع میکنم و آخر شب دست پر و با کلی دستاورد میخوابم
آرامشم بیشتر میشه چون مسئله ای که غیر ممکن بود حالا زیر تیغ جراحیه
ایده ها و راهکارهایی پیدا میکنم که باعث رشد جهان و رشد خودم میشم
از خودم رضایت دارم دیگه سرزنش نمیکنم که فلان کارو نکردی
کوله باری از تجربه روی دوشمه
وارد ترسهام میشم جسارت و ریسک پذیری بالاتری پیدا میکنم
اعتماد به نفسم بیشتر میشه
چقدر در خرج کردن پول راحت تر میشم در انتخابهام محدود نیستم در واقع مجبور نیستم
به استقلال میرسم و علاقمو اولویت میزارم نه گردش حسابمو
به بی نیازی میرسم(البته این بی نیازی برام قابل باور میشه) :بی نیاز از کمک هرکسی چون حالا دیگه خودم اون کسیم که از پس زندگیم بر میام
چقدر دخالت دیگران کمتر میشه وقتی محکم بودن و تسلیم نشدنمو میبینن
چقدر اراده و قدرت تصمیم گیریم میره بالاتر و مطمئن تر تصمیم میگیرم
و در نهایت دیگه حسرتی نمیمونه
میدونی چی میمونه؟
تیک
تیک هایی که میزنی جلوی خواسته هات چه یه جوراب باشه یا خونه و ماشین و سفر
رنگ خدایی پیدا میکنی اونوقت واقعا میشی خالق
خالق زندگی خودت
استاد این شیوه هدف گزاری رو توی قدم اول توضیح دادین و هدف گزاشتن با این روش واقعا موثره چون تو دنبال یه خرس نیستی که چند برابر خودت باشه بلکه دنبال یه بچه گربه میدویی که میدونی خود به خود میاد تودستت
من با همین روش هدف گزاشتم واسه ماه گذشته و به هدفم رسیدمو الان در ماه دوم هستم و نشانه ها کاملا تایید میکنن مسیر منو
چون غیر قابل دسترس نیست و امکان پذیره باور پذیره استرسی در کار نیست اینکه حالا چطوررررر در کار نیست
استاد چقدر اون قسمت آخر تمرین فوق العاده بود
کانون توجه
توجهت روی چیه؟
روی پولی که داره وارد زندگیت میشه یاقبض آب و برق
واااو
این آخرین قسمت تمرین کاملا ذهنو جهت دهی میکنه که توجهتو بزاری روی نکات مثبتی که درحال رخ دادنه
نشانه هارو هرچند کوچیک ببینی و تحسین کنی
چیزی که من همیشه فراموش میکنم و چقدر یادآوری این موضوع برای من آرامش بخش بود
چون فهمیدم کجای کارو اشتباه میرم
من اینهمه تمرکزمو میزارم برای کارکردن روی خودم و آخرین قدم که تایید کردن نتایجه و ایجاد احساس خوب وتحسین رو به کل از یادمیبرم
خدایا شکرت چه هدایت قشنگی بود برای من
استاد صحبتهایی که درمورد الگوهایی که چطور وارد چالش ها شدن ، چالشهایی که واقعا غول حساب میشدن و هرکسی بهشون فکر هم نمیکرد ولی الان حل شدن و چقدر خیر به جهان رسیده نشون میده
تو با حل کردن مسائل هم به خودت کمک میکنی هم به جهان خیر میرسونی
و راز این اقدام به حل مسائل
نپذیرفتن شرایطه
اینکه به جای اینکه بیایم خواسته خودمونو کوچیک کنیم سقف آرزومونو بیاریم پایین بیایم باورهامونوبزرگتر کنیم
خود باوریمونو بیشتر کنیم
ظرفمونو بزرگتر کنیم
در انتها میخوام آیاتی از قرآن رو بیاریم که در این مسیر الهام بخش ماست و بی ربط به این موضوع نیست
سوره نسا
و اگر بر آنان مقرّر می کردیم که خودکشی کنید، یا از دیار و کاشانه خود بیرون روید، جز اندکی از آنان انجام نمی دادند. و اگر آنچه را که به آن پند داده می شوند عمل می کردند، مسلماً برای آنان بهتر و در استواری قدم، مؤثرتر و قوی تر بود. (66)
و ما نیز در آن صورت آنان را به طور یقین پاداشی بزرگ میدادیم. (67)
و بی تردید آنان را به راهی راست راهنمایی می کردیم. (68)
و کسانی که از خدا و پیامبر اطاعت کنند، در زمره کسانی از پیامبران و صدّیقان و شهیدان و شایستگان خواهند بود که خدا به آنان نعمت داده؛ و اینان نیکو رفیقانی هستند. (69)
این بخشش و فضلی از سوی خداست، و خدا کافی است(کفی بالله) که خدا داناست. (70)
اینکه این آیات در هماهنگی کامل با سوره حمد هست که جای بحث نداره دقیقا کلید سوره حمد تو این آیات داده شده که اگر میخوای هدایت بشی به راه کسانی که به آنها نعمت داده شده بیا این کارو بکن
چیکار؟
(و اگر آنچه را که به آن پند داده می شوند عمل می کردند، مسلماً برای آنان بهتر و در استواری قدم، مؤثرتر و قوی تر بود)
به الهاماتت عمل کن
به اونچه که میدونی عمل کن
عمل کن
عمل کننننن
استاد تو قدم اول میگن خیلیا فکر میکنن وقتی یه سوالی دارن تا جوابشو پیدا نکنن از این جلوتر نمیتونن برن یا یه کاری میخوای انجام بدی تا ندونی چی و چطور و از چه مسیری حرکت نمیکنی
و مسئله اینجاست که وقتی اجازه میدی بهونه ها وارد بشن هدایت متوقف میشه
راکد میشی
چون اون قدمی که باید رو برنداشتی
و خداوند دقیقا داره بهت میگه اونچه که میدونی انجام بده اونوقت ادامه ماجرا میاد
اینو گفتم تا بگم شاید من و احتمالا خیلی از شماها ایده ای برای این چالشی که تو این تمرین انتخابش کردیم نداشته باشیم
ولی اونچه که ما نمی دونیم مهم نیست
در واقع اونچه که میدونیم مهمه
اونچه که باید انجام بشه مهمه
ساده ترین و در دسترس ترین راه حل ساختن باورهای مناسبه این میتونه قدم اول باشه تا چراغ های بعدی روشن بشه
حتما از نتایجی که این فایل برام داره در آینده خواهم گفت انشالله
عاشقتونم
در پناه رب
به نام خداوند مهربانی ها
سلام خدمت استاد عزیزم و همه ی دوستان
سوال این قسمت
به طور کلی، با مسائل یا چالش هایی که در زندگی برایت بوجود می آید، چه برخوردی داری؟
آیا نگاه شما این است که: این چالش فرصتی برای بهبود، یادگیری و پیشرفتم است؟!
یا احساس نا امیدی و ناتوانی می کنی و سعی می کنی از مواجه شدن با چالش ها و مسائل خود فرار کنی؟!
به طور کلی من در مقابل چالش ها و مسائل زندگیم ضعیف عمل می کنم و اگر بخواهم یه نمره ی صادقانه از 100 به خودم بدهم نمره من 20 یا نهایتا با ارفاق 30 هستش
من در حوزه هایی که توانمند هستم مثل حوزه کامپیوتر و موبایل و یه سری شبکه های اجتماعی که کار کردن باهاشون رو بلدم و شاید خیلی ها بلد نباشن مثل یوتیوب خوب عمل می کنم
یعنی
اگر قرار باشه یه چیز جدیدی نزدیک به چیزهایی که قبلا بلد بودم یاد بگیرم مثلا یه نرم افزار جدید یا یه برنامه جدید، حالا در محیط ویندوز باشه یا در محیط اندروید … اغلب از این چالش استقبال می کنم
یا مثلا من هیچ وقت لب تاب مک نداشتم یا موبایل آیفون نداشتم
ولی مطمئنم وقتی که مک بوک بگیرم و آیفون بگیرم و اپل واچ بگیرم، خیلی خیلی زود به کل محیط این وسایل احاطه پیدا می کنم و خیلی زود بهشون مسلط میشم
دلیلش هم اینه که
اولا تو ذهن من اصلا این ها چیز خاصی نیست یعنی هیچ وقت بهشون به چشم چالش یا مسئله نگاه نمی کنم
بلکه تو ذهنم اینه که این ها که چیزی نیست … سه سوته یادش می گیرم دیگه… حالا چرا بای دیفالت (به صورت پیش فرض) اینجوری فکر می کنم به خاطر تجربیاتم موفقیت هایی که داشتم و بی نهایت الگوهایی مناسبی که در این حوزه دیدم و اعتماد به نفس بالایی که دارم
جالبه همین الان که دارم تایپ می کنم متوجه شدم که دیشب تا حالا یه مسئله رو بدون اینکه خودم متوجه بشم مثل آب خوردن حلش کردم همین الان هم دارم با این مسئله و چالش هایش دست و پنجه نرم می کنم ها ولی نه تنها اصلااااا برایم سخت نیست بلکه دارم لذت می برم و بهش به چشم یک بازی لذت بخش نگاه میکنم
این چالش که من دارم به چشم یک بازی لذت بخش بهش نگاه می کنم تایپ کردن با کیبورد و تایپ ده انگشتی هستش
از دیشب تا حالا نشستم دارم با لب تاب در سایت فعالیت می کنم و خیلی با کیبورد تایپ کردم و قشنگ به صورت ملموس دارم حس می کنم که چقدر سرعت تایپم در همین مدت کوتاه که به 24 ساعت هم نمیرسه بیشتر شده
من چندین سال پیش چند سالی کامیپوتر و لب تاب داشتم و رشته ی تحصیلی خودم هم کامپیوتر بوده … خب اون موقع ها به علت علاقه ای به کامپیوتر و تایپ داشتم رفتم تا حدودی تایپ ده انگشتی رو یاد گرفتم ولی به مرور زمان یادم رفته بود و متوجه میشدم که هر بار میشینم پشت کامپیوتر تایپم ضعیف شده ولی جالبه عین خیالم هم نبود !!! (این ها رو الان که دارم می نویسم میفهم ها … اگه نمی نوشتم متوجه اش نمیشدم ، خدایا شکرت چه موهبت بزرگیه این نوشتن و عمل کردن به تمرین ها، استاد عزیزم بابت طراحی این تمرین ها سپاسگزارم، خانم شایسته گرامی بابت زحمات شما در این سایت و متن هایی که به نگارش در می آورید سپاسگزارم) چرا عین خیالم نبود و احساس خودتخریبی که در اکثر موارد به سراغم می آید اینجا به سراغم نمی اومد؟؟ چون این باورِ که من در حوزهِ کامپیوتر بسیار توانمندم و اگر اراده کنم می توانم دوباره یاد بگیرم حتی بهتر از قبل هم بشم (این اعتماد به نفس و خود بارویِ که من بسیار توانمندم) قوی تر از نجواها بود و نجواها زورشون به من نمی رسید
اما در اغلب حوزه ها احساس ضعف و ناتوانی متوسط یا بسیار زیاد دارم که در بخش های اگر نیاز شد توضیح می دهم
—————————————————-
تمرین این قسمت – مرحله اول
بنویس در حال حاضر چه چالشی در زندگی شماست که سعی می کنی با آن روبرو نشوی یا از آن فرار می کنی با اینکه می دانی باید حل شود؟
شماره 1
یه مسئله ای هست که حدود 13 یا 14 ساله که دارم باهاش دست و پنجه نرم می کنم
دو سالی هاست که کاملا متوجه شدم که باید در این بخش در زندگیم تغییر ایجاد کنم
انصافا تلاش هم کردم و سعی کردم شجاعت و ارده به خرج بدهم و بهبود های قابل توجهی هم ایجاد کردم ولی هر بار اونقدر برام این تغییر زجر آور شده که نتوانستم ادامه بدهم و کم آوردم و دوباره اوضاع برگشته سر خونهِ اول
از این مسئله نه تنها فرار نمی کنم بلکه عاشقانه دوست دارم و همیشه از خداوند کمک می خواهم که حلش کنم و همیشه تصور می کنم که وقتی این مسئله رو کامل حل کنم و دیگه در زندگیم وجود نداشته باشه چنان اعتماد به نفسی در وجودم ساخته میشه که می توانم باهاش برم اورست ها رو فتح کنم و هر بار به خودم خواهم گفت ببین محمد تو آدمی هستی که اییین مسئله رو حل کردی … چیزی که این همه سال به جرعت می توانم بگم بزرگترین نشتی انرژی تو بود …. و اگه توانستی این کار رو انجام بدهی دیگه هییییچ کاری نیست که تو از پس انجام دادنش بر نیای
شماره 2
من از کودکی از نظر فیزیکی خیلی لاغر بودم و البته همچنان که 28 سالم هستش هم لاغر هستم و این مسئله هرگز به صورت خود به خود حل نشده و چیزی حدود 15 الی 20 کیلو نسبت به قدم 1.74 هستش کمبود وزن دارم و اگر بخواهم صادقانه بگم یه سری مسائل جسمی هم برایم وجود داره… که از وجودشون رنج هم می برم…. ولی چون اون تضاد ها حاد نیست و از اون مهمتر در معرض نمایش و تسمخر های دیگران نیست و کسی ازشون خبر نداره (بر عکس چاق بودن که همه می بینند و ممکنه شما بارها مورد تمسخر دیگران قرار بگیری) از حل این مسئله به طرق مختلف و با دلایل انصافا خنده دار که نمی خواهم اینجا قید کنم، فرار کردم
شماره 3
مدت هاست که می دونم در باور های ثروت ساز مسئله دارم و باید یک تمرکز لیزری بگذارم و این مسئله رو حل کنم تا کلییی از درگیری های ذهنی ام کم بشه آرامشم بیشتر بشه و بعد برم سراغ حل مسائل دیگه ولی هر بار یه مدت کوتاه مثلا دو سه هفته… حتی یک ماه هم نه… تمرکز می گذارم و یه نتیجه یا چند تا نتیجه خوب به شکل وارد شدن ثروت در حساب بانکیم به وجود میارم و بعد …. دوباره کار کردن روی باورها رو رها می کنم… و فراموش می کنم مسیری که من رو به اونجا رسونده می توانه به جاهای خیلی بهتر هم برسونه و یادم میره که باید این مسیر رو ادامه بدهم ….
شماره 4
موضوع روابط عاطفی
این هم یکی از اون مسائلی هست که من سال هاست دارم باهاش دست و پنجه نرم می کنم و کاملا به این درک رسیده ام که یه رابطه ی عاطفی سالم و عاشقانه می توانه چقدر به زندگی من عمق بده و چقدر می توانه زندگیم شیرین تر و دلپذیر تر بشه
صادقانه میگم از وقتی که با آموزه های شما آشنا شدم و مخصوصا تمرکزی روی دورهِ عزت نفس کار کردم بی نهایت روابطم با دوستان غریبه ها فامیل و خانواده بهتر شده ، اون موقع ها اصلا خودم رو دوست نداشتم ولی این روز ها خیلی خودم رو دوست دارم و با خودم و با جهان در صلحم و نتایجم گواه تغییر باورهایم هست (مثال های زیادی دارم اما مطرح نمیکنم تا از موضوع اصلی خارج نشیم)
در مورد شکل دادن یک رابطه ی عاشقانه من ترس های زیادی دارم از جواب نه شیندن
قبلا به خاطر باورهای محدود کننده ی مذهبی ارتباط با دختر ها رو گناه می دیدم ولی به لطف خدا خیلیییی بهتر شدم (استفاده ی آگاهانه از فایل های بررسی حجاب در قرآن و مطالعه ی دیدگاه های اون فایل ها بسیار بسیار زیاد بهم کمک کرد) و می توانم بگم این روز ها اون مسئله تا حد زیادی در مورد من حل شده و دیگه احساس گناه ندارم، همین چند روز پیش رفتم به نمایشگاه اتوکسپو در تهران و احساس واقعی من این بود که با خانم های پرزنتور غرفه ها خیلی بهتر و ارتباط گرم تری برقرار می کردم تا با آقایان و با اینکه خیلی از اون خانم ها شال هم سرشون نبود من خیلی راحت با لبخند و فیزیک محکم (سر بالا و سر شونه های صاف و سینه به سمت جلو) می رفتم جلو و مکالمه ام با رو با یک سوال شروع می کردم
سلام خانم روز یه خیر … بعد صحبت می کردم سوال های خوب می پرسیدم و خیلی خیلی با ذوق و خوشحالی و احساس کنجکاوی در مورد اون ماشین صحبت می کردم و همین باعث میشد که وجوه خیلی خوب اون خانم هم برانگیخته کنم و در آخر هم با صدای رسا و بلند می گفتم بابت توضیحات عالی و زمانی که برای من قرار دادید سپاسگزارم و احساسی که داشتم این بود که اون آدمه الان خستگی کل روزش رو با این برخورد گرم و صمیمی من از دست داد یعنی خیلی به خودم اعتبار میدادم
حالا این یک مثالِ ها وگرنه خیلی جاهای دیگه هم خوب عمل کردم و حتی دو سه مرتبه پیش اومده که احساس کردم تو یه مهمونی یا حتی تو یه اداره یا محل کارم یه خانم از من خوشش اومده بوده و منتظر بوده تا من برم باهاش ارتباط بگیرم ولی من یا اون موقع متوجه نشدم و بعدا فهمیدم یا اگه هم متوجه شدم جرعت نکردم قدم از قدم بردارم !!!
تمرین این قسمت-مرحله ی دوم
تصمیم جدی گرفتم که بروم سراغ حل مسئله ی شماره 3 یعنی مولد ثروت شدن رو شروع کنم، برای حل این تمرین
اولین موضوعی که به ذهنم میرسه صحبت های شب پیش یکی از دوستانم هست که می گفت محمد حسین ممن احساس می کنم شما دیگه از این کار املاک لذت نمی بری و داری با آگاهانه نکات مثبت پیدا کردن در این شغل و تمرکز بر آن ها و گوش زد کردن توانمندی های خودت در این شغل خودت رو متقاعد می کنی که در این شغل بمونی و به این اوضاع ادامه بدهی …
ولی این رو بدون که هر لحظه ای که داری در این شغل می مونی به خودت ظلم می کنی …
تو باید بری سراغ عشق و علاقت …
با این حرف ها خیلی به فکر فرو رفتم که… نکنه من واقعا مسیرم اشتباهه….
قبل از این صحبت ها… برنامه ریزی ای که برای خودم داشتم این بود که من میام از همین شغل مشاور املاک که بلدش هستم دیگه در این محله جا افتادم و اعتبار دارم و هزار بهانه ی دیگه….
پول درمیارم تا به یه حدی برسم و یه سری کارها رو انجام می دهم یه سری چیز ها رو می خرم و بعد … میرم سراغ عشق و علاقه ی خودم و فعالیت در اون حوزه …
در صورتی که این روز ها با اهرم رنج و لذت ساختن از حرف های اون دوستم و گوش دادن بارها و بارها به فایل ((نقش عشق و اشتیاق در موفقیت))
https://abasmanesh.com/fa/the-role-of-love-and-passion-in-success/
که خود این فایل هم دوباره داره تو ذهن من یه اهرم میسازه که چقدر مهمه که برم سراغ مسیر عشق و علاقم و در اون مسیر حرکت کنم
از پریشب تاحالا که متوجه این موضوع شدم به خودم تعهد دادم به عنوان قدم اول بارها و بارها این فایل رو گوش بدهم و به خودم تعهد بدهم که تا تمام کامنت های این فایل رو نخواندم سراغ فایل های دیگه نرم
موضوع دیگه ای که مطرح هستش اینه که من به دو تا شغل خیلی خیلی زیاد علاقه دارم
عکاسی و ماشین
و البته که نمیدونم دقیقاً دوست دارم در چه ژانری از عکاسی فعالیت کنم
و در حوزهی ماشین به چه شکل فعالیت کنم
راننده باشم یا فروشنده یا پرزنتور و تولید کنندهی محتوای آنلاین
الهامی که در این زمینه دریافت کردم و قدمی که گفته شده و باید بردارم اینه که برم فروشگاه نورنگار در تهران و برم یه دوست عزیزی که فروشنده در نمایشگاه ماشین هستش در شهرک غرب و ماشین های گرون قیمت اروپایی می فروشه ملاقات کنم و باهاش گپ بزنم و ازش درخواست کنم که مسیر موفقیت خودش رو تا این استپ که الان هست توضیح بده
برم بیشتر خودم رو در فضای هنر و فضای ماشین قرار بدهم
این الهام فعلا یه کمی برای من مبهم هستش ولی قلبم داره گواهی میده که باید این قدم رو بردارم تا قدم های بعدی بهم گفته بشه
باید بفهمم که من بیشتر به کدومشون علاقه دارم …
خدایا شکرت
دوستتون دارم و به خداوند مهربان و توانا می سپارمتون
بنام الله
بزرگترین چالش زندگی من ((( بیماری خود ایمنی ویتیلایگو ))) بود
از سن 5 یا 6 سالگی شروع شد ولی از 15 سالگیم برام مهم شد و وارد یک جنگ شدم باهاش ، خجالت میکشیدم قایم ش می کردم و کسی ازم سوال می کرد به شدت بهم میریختم و باعث شد اعتماد بنفسم درب و داغون بشه ، و تا سن31 سالگی بیرون از خونه آستین کوتاه نمی پوشیدم حتی زمانی که فوتبال بازی میکردم توی هوای بسیار گرم ،
– توی سن 24 سالگی قبل خدمت سربازی با استاد از طریق دوستم آشنا شدم و توی صحبت های استاد به این نتیجه رسیده بودم که هر اتفاقی که برات می افته خیری توش هست و به نفع ت تمام خواهد شد و در مورد بیماری ام با خودم اینو تکرار میکردم که این اتفاق به نفع منِ ، حالا نمی دونستم کجا و چجوری ، ولی به نفع من میشه. تا اینکه رفتم سربازی به صورت معجزه آسایی توی خدمت فهمیدم که می تونم بابتش معافی بگیرم و بصورت خیلی عجیب و غیر قابل باوری ، از زمانی که اقدام کردم تا اینکه معاف بشم دو روز طول کشید ، عجیب بود ولی عین واقعیته . اولین نشانه بزرگی بود که این بیماری برات خوبه آرمان- تا اینکه استاد دوره سلامتی معرفی کردن قبل از سال 1401 ( فایلی که کنار ford F150)-ی حس در تمام وجودم میگفت که این دوره رو باید بخرم و حالا نمی دونم داستان چیه، بلاخره دوره امد قبل سال، منم فقط به اندازه خرید دوره پول داشتم ولی انقدر دلم روشن بود که خریدم ، همون روز های اول زندگی به سبک دوره سلامتی فهمیدم ی اتفاقات مثبتی در من داره میوفته ( از لحاظ ذهنی و انرژی) –فکر میکنم توی اردیبهشت ماه 1401 استاد جلسه ای از دوره سلامتی منتشر میکنن که توش میگن کسایی که بیماری خود ایمنی هم دارند درمان خواهند شد، وای من رو ابر ها بودم تا اون روز استاد هیچی نگفته بودن ولی خدا شاهد که من حس ش می کردم که این مسیر منو هم خوب میکنه ، دومین نشانه مثبت از بزرگترین چالش زندگی م ، توی زندگی به سبک دوره سلامتی آدم خیلی ذهن ش باز تر میشه خیلی تمرکزش میره بالا ، کم کم خواستم قبول کنم که باید اعتماد بنفسم رو درست کنم ، آخه من هر چیزی که نمی خوام درست ش کنم توی ذهنم قبول ش نمیکنم که خرابه به قول استاد :»»» آشغال هارو میفرستم زیر مبل . و از اونجایی که خداوند هر لحظه پاسخ میده به در خواست های ما الهام یا ندا یا هر چیزی که اسم ش میذارید به دلم افتاد که دوره عزت نفس بخرم ، خریدم و شروع کردم به کار کردن روی خودم با تمرین هایی که استاد میدن توی این دوره و توی ابتدای تابستون 1401 برای اولین بار در زندگیم (31سالگی) جرات پیدا کردم بیرون از خانه آستین کوتاه بپوشم ( انقدر اعتماد بنفسم داغون بود) این ی پیروزی و دست آورد بزرگ بود برام ، شاید براتون خیلی ساده باشه ولی توی اون روزها من به خودم احسنت میگفتم ، و الان بعد از 22 ماه و 16روز زندگی به سبک دوره سلامتی، هم خیلی بهترم شدم و بیماری م داره محو میشه و الان بهش میگم بزرگترین لطف خدا به من ، واقعا اگر این چالش نداشتم مسیر زندگی من ی سمت دیگه ای میرفت
• معافی شدن از سربازی
• آشنا شدن با استاد
• دوره سلامتی
• بالا رفتن اعتماد بنفس و عزت نفس
• عاشق خودم شدم
• رابطه عاشقانه زیبا
گزیده ای از خوبیِ بزرگترین چالش زندگیم که زندگیم تغییر داد ، این کامنت یادآور شد که چه مسیری امدم ،و نمیشه چالش هارو دور زد و حل شون نکرد و لذتبخش به زندگی ادامه داد ، به قول استاد نمیشه قانون رو دور زد .
هنوز این فایل تموم نکردم و این دومین کامنت من هست ، چقدر خوبه این فایل( خداروشکر)
استاد ممنونم ازتون واقعا زندگیم در تمام جنبه ها در حال رشد و بهتر شدن است .سپاس
درود آفرین بر تو ای مرد بزرگ
که نامید نشدی و ادامه دادی
برات آرزوی ثروت سلامتی
شادی ارتباطات خوب
پوستی بهتر و ایمان محکم در آینده دارم
موفق باشید
این معجزات رو دست کم نگیر
عزیزدلم
امیدوارم هر روز بهتر و بهتر
ادامه بدی
همه آدم ها مشکلات زیادی
دارن و بعضی ها ادامه نمیدن
بعضی ها هم موفق میشن
شما موفق سدی
مرحله اول گذروندی
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته و دوستان
در رابطه با این سوال که چه برخوردی با مسائل زندگی دارم …..
وقتی به گذشته خودم که همین دوسال قبل هست فکر میکنم ، میمونم که چطوری داشتم زندگی میکردم و اگه همون فرمون رو پیش میرفتم الان کجا بودم .. فک میکنم جزو معدود افرادی باشم که اصلا دوست ندارم جز به خاطرات خوبش، به چیز دیگه ای از گذشته فک کنم.. یعنی سعی کردم بقیه رو تقریبا کامل از ذهنم پاک کنم جوری که اصلا یادم نمیاد مگر تمرکز کنم که یادآوری شه
اول اینکه قبلا کلا از حاشیه امن زندگیم بیرون نمیومدم که بخوام به چالشی برخورد کنم
همون چالش ها هم که بخوام بگم، دعواهایی بود که سر کار داشتم .. جنگ بگم بهتره … همه روزهامو گند میزد و اعصابمو بهم میریخت و واکنش های من به صورت حس ناتوانی و توی مخمصه گیر کردن بود
اوج حرکت فوق العاده من این بود که دانشگاه رو تعمدا دورترین شهر ممکن که علوم پزشکی اهواز بود رفتم و همه سختی ها و چالش هاش رو انصافا عالی طی کردم و واقعا همه اون تجربه ها همیشه به کارم میاد با اینکه اون موقع درکی نداشتم
الان که به تضادها برخورد میکنم کاملا اوکی هستم البته گاهی چند دقیقه اول ممکنه به هم بریزم ولی طی چندین تضاد اخیر، متوجه شدم تمرینات «کنترل ذهن و کانون توجه» رو بهتر درک کردم و خیلی کنترل شده میتونم خودمو جمع و جور کنم و سریع سوییچ کنم روی باورهای توحیدی و دستاوردها و تواناییهام … اگر که باز هم برام سخت باشه راهکار من این سایت و خوندن کامنت های سریال «سفر به دور امریکا» و یا دیدنش هست … اینجوری اقلا نمیذارم نجواهای ذهنی جولون بدن یا میخوابم یا مستندهای حیوانات رو میبینم که دوست دارم یا بازی های کامپیوتری
یا اگه مطلبی ناخواسته بشنوم ، سریع یاد این آموزش ها میفتم که من خودم خالق زندگیم هستم و کسی نمیتونه روی من تاثیر بذاره …. یا این باور که من برای زندگی نیاز بخ «مدرک» ندارم بلکه نیاز به «باور» دارم
این مسائل تدریجی در درون من شکل گرفته و تا اینجای کار خوشحالم که روی این مسائل موفق تر عمل میکنم
سپاسگزار استاد عزیزم و خانم شایسته